پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۲:صفات واجب تعالی
توضیحات
75. غرر في عموم قدرته تعالى لكل شيء خلافا للثنوية و المعتزلة
درس یکصد و نودم:
تفسیر و تبیین آیۀ ﴿فَاستَقِم کما اُمِرتَ﴾
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
و لِهذا قال تعالى: ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾1 و قالَ النَّبي صلّی الله علیه و آله و سلّم: شَيَّبَتْنِي سورةُ هود لِمكانِ هذِهِ الآية.
در این بیان دو روایت نقل شده است؛ یکی «شَيَّبَتْنِي سورةُ هود»2 است و یکی «شَيَّبَتْنِي سورةُ هود لِمكانِ هذِهِ الآية» است. اینهم همین ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ است که به معنای استقامت و عدم اعوجاج از طریق حق است و برپا برجا بودن بر حقیقت تکلیف است و عدم انحراف و اعوجاج و عدم خطور خاطرهای به ذهن و به قلب و به سرّ است و بهعبارت دیگر رساندن قضیه به نهایت و مآلش میباشد که این خیلی مشکل است. انسان چطور در طول زندگی دقیقاً خودش را با آن مجرا و ممشای امر الهی تطبیق بدهد بهنحویکه ابداً و به هیچوجه سر سوزنی تخطّی نداشته باشد. این یک مراقبۀ خیلی شدیدی میخواهد و یک توجه خیلی زیادی میخواهد که این بار و این مسئولیت بدون اینکه کمترین تخطّی در آن واقع شود به نهایت برسد و بهعبارت دیگر «فُزتُ وَ رَبِّ اَلکَعبَة»3 در وقتی گفته بشود که دیگر بار به آخر رسیده و مسئولیت انجام پذیرفته است.
یک وقتی به ما تکلیف میدهند و ما میگوییم که حالا میرویم انجام میدهیم و روی ممشا حرکت میکنیم و هرچه باداباد. یک وقتی هم به ما میگویند که باید تکلیف را انجام بدهی و تخطّی هم نکنی و اگر تخطّی کردی معاقَب میشوی! یااینکه فرض کنید آن مسائل برایت پیدا نمیشود. ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ میخواهد این را برساند؛ میگوید: اگر میخواهی آن جهات برایت پیدا شود باید اِستقم باشی باید استقامت کنی والاّ به آن مرتبه نمیرسی!
شاخصۀ یک سالک کارکشته و درست حسابی
سالک آن کسی است که خودش را با تقدیر وفق بدهد
یک وقتی شخصی خدمت آقا آمده بود و از بعضی از نزدیکانش شکایت داشت و خیلی او را اذیت میکردند. آقا به او فرموده بودند که ... یعنی خلاصه میخواستند اینطور به او بگویند که راه برای دعا باز است منتها آیا با دعا و نفرین کردن مشکل حل میشود؟! آیا دعا و نفرین سبب رشد و کمال میشود؟! یااینکه انسان باید گاهی اوقات اینها را کنار بگذارد و نباید کاری داشته باشد. یک موحد آن شخصی نیست که راحتی خودش را برای حرکت خودش بخواهد بلکه یک موحد و سالک آن کسی است که خودش را با تقدیر وفق بدهد این میشود یک سالک کارکشته و درست حسابی. ایشان فرمودند: وقتی پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را اذیت میکردند؛ به پیشانی سنگ میزدند تا بهطرف کوه فرار میکرد از پای پیغمبر خون میآمد سرش تمام شکسته بود، جبرائیل آمد و گفت: یا رسول الله من تمام قوای عالم وجود را در اختیار تو گذاشتم نفرین بکن که خدا اینها را ازبین ببرد و افراد دیگر را که مطیع تو باشند بیاورد. حضرت فرمودند: نه، إنَّ رَبی أعلَمُ بحالی! مضمون این عبارتها بود4 یعنی وقتی که او دارد میبیند من چرا نفرین کنم؟! خیلی حرف عجیبی است که حضرت دارد میزند، میگوید: او دارد میبیند، اگر میخواهد خودش بکند چرا به من واگذار کرده است؟! اگر دلش میخواهد خودش کاری انجام بدهد دستش که بسته نیست چرا به من واگذار کرده است؟! آیا چیزی را که تقدیرش نیست را به من واگذار کرده است یا نه، میگوید که یا رسول الله تو دعا کن چون جا داریم تا جا؛ در بعضی از اوقات امر میآید که دعا کنید مثل ﴿ٱدۡعُونِيٓ أَسۡتَجِبۡ لَكُمۡ﴾5 اما در بعضی از جاها دعا را به انسان واگذار میکنند و میگویند: اگر میخواهید دعا کنید بکنید، دیگر خودتان میدانید، اگر دلتان میخواهد، این در اینجا چیست؟! انسان در اینجا نباید دعا کند گرچه اگر دعا کند راحتی برای او پیدا میشود ولی با این راحتی خیلی از چیزها را هم ازدست میدهد. مرحوم آقا میفرمودند: اگر پیغمبر در آنجا نفرین میکرد خدا نفرین او را مستجاب میکرد و همه را ازبین میبرد ـ مثل جریان حضرت یونس ـ و قوم مطیع دیگری میآمد ولی او در همان مرحلۀ نفرین باقی میماند و دیگر بالاتر نمیرفت؛ یعنی در همان مرحله میماند یعنی نفس و سعۀ ظرفیت پیغمبر در مرحلۀ خواست و طلب برای راحتی [میماند]؛ طلب برای گذران بیدردسر، طلب برای نفسِ راحتی که بتواند کار انجام بدهد، تازه آن نفس راحت را هم برای خدا میخواهد نهاینکه برای دنیا بخواهد ولی باز خدا میگوید: اگر برای من میخواهی، این نفست را هم باز با تقدیر من وفق بده. این کسی که الآن به تو سنگ میزند، چه کسی است؟! اینها آلات من هستند! سنگ میزنند به سرت میخورد به دست و پایت میخورد خون میآید ولی اینها همه آلات من هستند. من این آلات و واسطهها را برای تو درست کردهام حالا اگر تو نمیخواهی قبول کنی، اینجا ماندهای؛ در همینجا توقف میکنی و دیگر نمیتوانی رشد کنی.
پس این مطالب و این خصوصیات پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خیلی درس بزرگی به ما میدهد که ما در جریان زندگی خودمان و در جریان سلوک خودمان هیچوقت بر خلاف تقدیر، یک جریان و خواستی را از خدا طلب نکنیم [یعنی] منظور ما این باشد که خدایا برای ما این را پیش بیاور؛ برای ما این راحتی را پیش بیاور و این کار را انجام بده که راحت باشیم و به راحتی برسیم مثلاً وضعمان چه بشود فلان بشود، [نباید اینطور باشد بلکه باید گفت]: خدایا هرچه خودت خیر میدانی برای ما پیش بیاور؛ اگر خیر میدانی سختی باشد خب سختی پیش بیاور، اگر خیر میدانی راحتی باشد راحتی پیش بیاور.
بله، در بعضی از اوقات هست که خدا خودش میگوید: دعا کن، لذا انسان دعا میکند مثلاً میگوید: خدایا طول عمر بده، صحت بده، سلامت و عافیت بده، ما را موفق کن و امثالذلک اما نباید در دلش محکم خدا را بچسبد که حتماً فلان کن، اینهم باشد. میگوید: خدایا گفتی دعا کن حالا ما دعا میکنیم ولی درعینحال خودت هرچه میخواهی همان را انجام بده؛ اگر میخواهی مستجاب نکنی نکن. اینکه محکم بُن قضیه را گرفتن و چسبیدن و رها نکردن ـ مثل بعضیها ـ با مرام و ممشای رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم سازگاری ندارد.
﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ یعنی این؛ یعنی در آن مجرا و ممشایی که داری همانطوریکه امر به آن شده است پایدار بدار، نه آنطور که خودت میخواهی؛ اگر به تو گفتهاند: این کار را انجام بده، این کار را انجام بده. اگر به تو گفتهاند: آن کار را انجام بده آن کار را انجام بده. به تو میگویند: لشکر جمع کن برو در جنگ تبوک، اینهمه راه و سختی و بدبختی را تحمل کن و جنگ نکرده برگرد. به تو میگویند: بلند شو برو اُحد بزنند داغان و متلاشیات کنند خب بکنند! به تو میگویند که در همین خانه و برنامهات عائشه و حفصه میآوریم که جاسوسی کنند و اگر نفس بکشی به بیرون گزارش بدهند، بگو باشد! به تو میگویند که الآن باید این ابوبکر را بیاوری و پروبالش بدهی و فلان کنی، بکن! برای توی رسول خدا نباید بین علی و ابوبکر فرقی باشد! نباید فرق باشد و این عجیب است.
عجیب اینجا است که یک موحد مثل پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم نباید دو چیز ببیند درعینحال که دارای احساس است. درعینحال که دارای رحم است درعینحال که دارای عطوفت است اما دو دیدن از جلوی چشمانش برداشته شده است، مشیّت خدا را میبیند که باید انجام بگیرد. ﴿فَٱسۡتَقِمۡ﴾ یعنی این؛ یعنی از آن مرام، فکر، سِرّ و سویدا، طرز راه و روشی که داری و تمام امور را بر طبق ... نباید تخطّی کنی. نباید یک طرف قضیه را بخواهی به نفعت خودت برطرف دیگر بچربانی، اینطور باید باشی. در آن حالِ خود باید استقامت کنی. البته بهنظر میرسد که معنای دیگری هم کردهاند که خیلی [صحیح] نیست. درست شد؟!
خصوصیت راه بزرگان کمّل و تفاوت آن با سایر طرق
خلاصه این باید برای ما درس باشد که بدانیم چه باید کرد و چه راهی را باید رفت. راهی که راه بزرگان کمّلین است راه سلوک حقیقی و اجرای تقدیر حقیقی خدا است. راه اینها این است. راه امثال آقا شیخ حسنعلی این نیست؛ مریض بشود دعا بکند خدا شفا بدهد. کور بشود دعا کند بینا شود، قرض دارد فلان بشود و ... مریدان پیش او میآیند که مشکلی پیش آمده دعا بفرمایید حل شود او هم دوتا قند به آنها بدهد بخورید و ... این راه، راه عرفان نیست. مگر یک سالک یا رفیق و مرید شما نباید مریض شود؟! مگر مرض فقط باید برای دیگران باشد؟! اینهم باید مریض بشود دیگر، اینهم یک بندهای از بندگان خدا است و خدا برایش مرض را تقدیر کرده است، چرا نباید مریض شود؟! ایشان یک جایی بود که تفنگی هم آنجا بود و شخصی هم همراه ایشان بود، نیمهشب یکدفعه دزدی میآید و ایشان به آن شخص میگوید: تیراندازی کن. بعد آن شخص میگوید که شما دعا کنید! چرا تیراندازی کنم تا سروصدا بشود و دزد برود؟! ایشان یک جوابی میدهند که یک جهت آن جواب خوبی است؛ میفرمایند: پس خدا این آلات را برای چه خلق کرده است؟! خلق این آلات برای این است که طبق نظام استفاده شود. بله، اگر این آلات نبودند آنوقت انسان مثلاً از راه دیگر وارد میشود ولی صحبت در این است که مگر قرار بر این است که در دنیا دزدی انجام نگیرد؟! مگر قرار بر این است؟! نه، چه کسی گفته است که نباید دزدی انجام بگیرد؟! مگر مشیّت خدا بر این است که در شهر دزدی انجام نگیرد؟! نه، اصلاً چرا شما ذهنتان را در این میبرید که امشب دزد میآید تا بیدار بنشینید؟! بخوابید دزد هم بیاید [اسباب و اثاثیه را] ببرد! یک وقتی انسان برحسب عادی بر یک امری اطلاع پیدا میکند خب تکلیف است. اما اینکه ما مکلف هستیم به اینکه از غیر راه عادی اطلاع بر یک امری پیدا کنیم و بعد بخواهیم جلوی آن را بگیریم، از کجا است؟! چرا باید اینطور باشد؟! این جلوی تقدیر خدا را گرفتن است! شاید خدا میخواهد آن دزد هم از طریق حرام به یک نوایی برساند. حالا ما چه میدانیم شاید مضطر شده باشد، ما که خبر نداریم، خودش میداند. از کجا میگویید که ما باید جلوی دزدی را بگیریم؟! از کجا میگوید که این قضیه و این حادثه نباید اتفاق بیفتد؟! باید اتفاق بیفتد. چرا نباید اتفاق بیفتد؟! سر امام حسین علیهالسّلام را بریدند خدا هیچکاری نکرد.
ممشای سلوک
خب این مشیّت است دیگر، چرا نباید اتفاق بیفتد. همۀ اینها خارج از ممشای سلوک است، ممشای سلوک تطبیق دادن انسان است خودش را با آن اموری که خدا برای انسان میخواهد پیش بیاورد. این سلوک میشود. حالا ذکر و نماز شب و وِرد، همه در حاشیه هستند. آنها همه در حاشیه هستند. یعنی هیچوقت ذکر بدون اینها انسان را بهجایی نمیرساند، هیچوقت نماز شب بدون اینها انسان را بهجایی نمیرساند.
سلوک یعنی تحمّل مقدَّرات خداوند
سلوک یعنی انسان نفس خودش را طوری قرار بدهد که هرچه خدا برایش مقدَّر میکند تحمل کند. کمکم، کمکم ساخته میشود؛ دائماً برمیگردد، دائماً برمیگردد البته خب نماز شب کمک میکند، نور میآورد، ذکر و قرآن و همۀ مسائل نور میآورند، اینها چیزهایی است که مؤثر است و آن جنبۀ حرکت نفسانی را پخته میکند و توأم با نور و با برکت قرار میدهد چون اینها ذکر الله است. درست شد؟! پس این ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ در حق ما هم آمده است. ما هم ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ هستیم و مصداق برای این آیه هستیم.
| یا بوسه مزن بر لب مینای محبت | *** | یا در خم توحید فکن نیک و بدی را1 |
اگر کسی قدم میگذارد باید تا آخرش بایستد، اگر کسی قدم نمیگذارد، همان مثل بقیۀ مردم دیگر، هر کاری مردم میکنند دیگر، درست، فقط این خلائق مشغولاند. وقتی کسی قدم میگذارد دیگر باید پای آن بایستد؛ پای آن ایستادن هم همه چیز درونش هست؛ خنده هست، تلخ هست، شکر هست، قرهقروت هست شربت هست، زهرمار و عقرب هم هست! همه چیز دارد؛ یک وقت اینطور، یک وقت هم آنطور، تااینکه بالأخره این عمل و این اجل به سر بیاید و بگویند: خیلی خب دیگر پروندهات اینجا بسته شد و حالا تشریفتان را ببرید.
بله، این بیان مرحوم حاجی در این ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ که حالا صحبت فلسفی قضیه را ایشان در این بحث مطرح کردهاند، یک مطالب زیادی را میطلبد؛ بهطور اجمال این است که ما خیال میکنیم این عالم قبلاً یک غیبی داشته و این عالم شهادت، پس از انقضاء آن مرتبۀ غیبی بهوجود آمده است یعنی ما حساب میکنیم میبینیم که در ازل قبلاً قلمی بوده و این قلم تمام این افعال ما را نوشته و دیگر جفّ القلم شده و مطلبی نیست و این از سابق به این کیفیت بوده است؛ در ما لا یزال این مسئله بود و لا رادَّ لِقَدرته و لا مانعَ لِمشیّته و إرادتِه! اما به این شکل نیست بلکه به این مطلب است که ما اصلاً برای عالم شهادت، قبلِ زمانی نمیتوانیم فرض کنیم بلکه اصلاً شهادت در عالم زمان واقع میشود و غیر شهادت عالمش عالم زمان نیست؛ اینطور نیست که قبلاً عالم ذری بود و قلمی در آنجا مطالب را تقریر کرد و ما بعد از آن یکییکی آمدیم، قبلی وجود ندارد. یعنی همین الآن که ما داریم بحث و صحبت میکنیم الآن قلم تقدیر برای ما این را نوشته است، قضیه این است. قَبلی وجود نداشته که ما بعداً بیاییم و بَعدی وجود ندارد که ما در متوسط بین قبل و بعد باشیم. لازمۀ وجود زمانی ما و وجود مادی ما این است که در این مرحله قرار بگیریم اما آن حقیقت تقدیر زمان ندارد قبلی نبوده است [تا بگوییم که] قبلاً هرچه تقدیر باشد؛ «السعیدُ سعیدٌ فی بَطنِ اُمِّه و الشَّقی شَقیٌ فی بَطنِ اُمِّه»،2 تمام کارهایی که انجام میدهیم ـ هم وجود و هم افعال ـ همه منتسب به یک قلمی هستند که قبلاً آن قلم آمده اینها را نوشته است، قبلی اصلاً وجود ندارد! نفس فعل ما الآن عبارت از مشیّت خدا است و قلم یعنی همینکه الآن ما داریم انجام میدهیم! همین الآن این قلم این را نوشته و همین قلم این را دیروز نوشته و همین قلم این را فردا [مینویسد].
عدم دخالت قبل و بعد فعلی زمانی در تقدیر خدا
یعنی قبل و بعد فعلی زمانی در تقدیر خدا دخالت ندارد. خدا دارای تحقق ثابت است و آن تحقق ثابت، دارد در مراتبی در وجود خود متجلّی میشود، همینطور دارد در وجود خود عوض و بدل میشود، نه زمانی بر این تغییر و تبدیل میگذرد و نهاینکه مطلبی بعداً حادث میشود که در این ظرف تقدیر حادث نشده باشد، پس هم میتوانیم بگوییم که در این عالم شهادت مسائل مشخص بوده است نه زماناً بلکه دهراً و هم میتوانیم بگوییم که در این عالم کون ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 است یعنی ثبوت است یعنی برای ما متغیّر جلوه میکند که سکون است که برای ما حرکت جلوه میکند. اما در آنجا چه است؟ در آنجا سکون است. [اما در اینجا] تغییر است تبدل است تکامل و تکامل از وجود است اطوار وجود هست در خودش. ولی صحبت در این است که نبودی نبود تا بعداً بود شود بلکه تمام این تغییرات و تبدیلات کمالاتی است که آن کمالات در ظرف نزول وجود پیش میآید اما از نقطهنظر احاطه و سیطرۀ حضرت حق بر علل خودش همۀ آن کمالات را واجد بوده است. به عبارت دیگر تطوّر در اظلال حق است نه در ذات حق؛ ذات حق تمام این کمالات را در عین اینکه نقطۀ ناقص را دارد درعینحال نقطۀ کامل را هم دارد. درعینحال که آن جنبۀ پایین معلول را دارد درعینحال جنبۀ بالا را هم دارد. نهاینکه جنبۀ پایین را دارد و برای رسیدن به جنبۀ بالا نیاز به فعلیت باشد که عدم او در او یک نقصی باشد یعنی هم جنبۀ پایین در وجود او هست و هم جنبۀ مافوق در وجود او هست و هم جنبۀ مافوق مافوق در وجود او هست و هَلُمَّ جَرَّا.
اما در سلسلۀ مراتب طولیه این جنبهها یکی پس از دیگری باید واقع بشود ولی خود ذات جلوی جمیع این مراتب کمالیه است پس نقصی در او وجود ندارد تااینکه بخواهد به کمال برسد ولی در اظلال نقص وجود دارد. هر شیء دارای نقصی میخواهد در حرکت جوهری خودش، خودش را به همۀ آن متکامل برساند. خودش را به آن بالاتر برساند وقتی که به بالاتر میرسد باز میبیند خودش است. باز آن میخواهد خودش را بالاتر برساند وقتی باز به بالاتر میرسد باز میبیند خودش است! یعنی وجودی به تجاهر جوهری رسیده است که خارج از وجودش نبوده باز خود وجودش بوده، خیلی مطلب دقیق است. یعنی آن حرکت کمالیهای که برای این نفس پیدا میشود وقتی به نهایت تجرد برسد میبیند این تجرد را از جایی نیاورده است بلکه این تجرد در خودش بود؛ این تجرد در ذات خودش بوده است. مثل ما نیست که فرض کنید جیبمان خالی باشد شما یک پولی بدهید در جیبمان بگذاریم. مثل ما نیست که انسان زنبیلی که خالی بوده است در دکان میبرد و از سبد، سبزی و پرتقال و سیب برمیدارد در زنبیل میگذارد، اینطور نیست بلکه درست مثل ـ حالا منبابمثال میگویم ـ یک ماشینی است که بر یک مدار بستهای حرکت میکند وقتی نهایتِ نهایتِ حرکتش را میکند باز میبیند سر جای خودش هست! چرخیده ولی سر جایش بود! خارج از این محدوده حرکت نکرده است.
حالا آنچه که در وجود او بهعنوان سرّ و بهعنوان مخفی است عبارت از آن وجود بحت بسیط جوهری تامّ و تجرّد تامّ آن که در وجود او به مرحلۀ تجرّد تامّ است هنوز منکشف نشده میشود نه اینکه نیست و به او داده میشود؛ هست ولی منکشف میشود. آن خودش را میآورد نشان میدهد و لذا وقتی که انسان میرود و به آن عوالم میرسد میبیند برایش آشنا است. به بالاتر میرسد میگوید: عجیب اینجا کجا است ولی مثل اینکه این در وجود خودم بوده و این خاصیت وجود است چون وجود نمیتواند آثار خودش را از خودش رفع کند بنابراین هر ذره به هر مرحلهای که برسد آثار کمالیۀ بقیۀ وجودات را در خودش مییابد و وحدت بین خودش و بقیۀ کمالات را در خودش مییابد.
اثبات ادلّه و براهین فلسفی در عرفان نظری
و اصلاً عرفان نظری ادلّه و براهین فلسفی را اثبات میکند، افرادی که به مکاشفات میرسند افرادی که به مکاشفات صوری میرسند آنها همه از یک مکاشفه و یک حقیقت خبر میدهند. یعنی حقیقت نزول، بالا و پایین دارد اما در رتبه اگر در یک رتبه باشند همه یک چیز را میگویند. و بینهما متوسطات إلی ما لا نهایة. هیچوقت کسی نمیآید بگوید: من در این رتبه بودم و این را دیدم، این بیاید بگوید: من در این رتبه بودم و خلافش را دیدم. پس معلوم است خود رتبهها باهم اختلاف دارند ولی اگر در یک رتبه باشند هردوی آنها یک مسئلهای را مطرح میکنند و اصلاً خود این، یکی از ادلّۀ وحدت وجود است چون در مراتب که دیگر اختلاف نیست. درست شد؟!
فرض کنید کسی بیاید در یک رتبهای که در آن رتبه از فلان تقدیس و تسبیح فلان حیوان اطلاع پیدا کند ـ تقدیس حیوان در آن مرحله یا در مرحلۀ دیگر ـ اگر اطلاع پیدا کند در آنجا هردوی آنها میگویند: [اینها] یک چیز را میگویند. نمیگویند: این یکی گفت، آن یکی «سبحان الله» گفت. هردو میگویند: اینها «لا إله إلا الله» گفتند. مثل اینکه ما اینجا نشستهایم و با همین چشمهای مشترک و عادی حواس مشترکی داریم هیچوقت نمیتوانیم در اینجا خلاف بگوییم یعنی هیچوقت نمیتوانیم بهجای اینکه در اینجا کتاب هست بگوییم که در اینجا دیگ پلو هست. همه میگویند: در اینجا کتاب است اگر کسی اشتباه بگوید در او نقص و خللی است. اما قضیه دیگر در عالم ثبوت فرقی نمیکند در عالم ثبوت این کتاب است ممکن است شما چشمتان ضعیف بشود بهجای این، دیس پلو ببینید ولی این مربوط به چشم شما است. شما به این مرتبه نرسیدهاید این از نقص شما است. درست شد؟!
لذا آنچه که در این عالم حقیقت اتفاق میافتد نهاینکه قبلاً ـ چون ایشان میگویند: ... حالا مرحوم حاجی خیلی از امثال مرحوم آخوند جلوتر است ـ اشتباهاتی که کردهاند این است که اینها یک قبلی را قبل از این عالم تصور کردهاند و یک قلمی را که آمده نوشته است و بعد میگویند: هرچه آن موقع بوده است بعد همانطور خواهد شد و این خلاف توحید است توحید این است که مشیّت الآن مشیّت واحده است که دارد انجام میگیرد.
درست شد؟! الآن این آن حقیقت واحده و ارادۀ واحده است که دارد انجام میگیرد؛ دو اراده نیست که یک اراده قبلاً بود و خدا قبلاً اراده کرد و پرونده را بست و کنار گذاشت حالا ملائکه میآیند یکییکی پرونده را باز میکنند و برای هر روز را از درون صندوق بیرون میکشند و نگاه میکنند که امروز چه خبر است. اینطور نیست بلکه مشیّت همین الآن دارد انجام میگیرد و این مشیّت دارد در افکار، عقول، افعال، نیّات و گفتار ما و در تمام موجودات همین الآن انجام میگیرد و این مشیّت خدا دیگر قبل و بعد ندارد بلکه یک اختیار است. اگر آنطور بشود اختیار متعدد میشود و بهجای اختیار جبر لازم میآید. اختیار، اختیار واحد است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد