/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۹۶

1
  • التاسعة و السبعون: غررٌ فی الإراده

  • الثمانون: غررٌ في تأكيدِ القولِ بِأنَّ الدَّاعِيَ و الغَرَضَ مِنَ الإيجادِ عينُ ذاتِهِ تَعالیٰ

  • درس یکصد و نود و ششم تا یکصد و نود و هشتم

  • درس یکصد و نود و ششم:

  • معنای اراده و مشیّت و مصلحت در پروردگار (1)

جلسه ۱۹۶

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم

  • بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

  •  

  • غررٌ فی الإراده.

  • عقيبَ داعٍ دَركِنَا المُلايِما***شوقاً مؤكداً إرادةً سِما
  • و فِيهِ عينُ الدَّاعِ عينُ علمِهِ‌***نظامَ خيرٍ هو عينُ ذاتِهِ‌
  • إذ لَيسَ فِيهِ حالةٌ منتظرةٌ***حَصَّلَها مُنفَصِلٌ تَصَوَّرَه‌
  • فَحَيثُ ذاته أجل مدرك‌***أتم إدراك لأبهى مدرك‌
  • مُبتهجٌ بِذاتِه بِنهجة***أقوىٰ و من له بِشـي‌ءٍ بَهجة
  • مُبتهجٌ بما يصير مصدره‌***مِن حَيث إنَّه يَكون أثره‌
  • كَرابطٍ لا شي‌ء بِاستقلالِه‌***لَيس له حكم على حياله‌
  • رضاؤه بِالذَّاتِ بِالفعلِ رضا***و ذا الرضا إرادة لِمَن قَضَـى‌1
  • یک بحثی است که از سابق مطرح بوده است که همان‌طوری‌که در تحقق یک فعل، یکی از عللی که فعل به آن قائم است علل غایی است، آیا در مورد خداوند متعال که فاعل اوّل است این علت وجود دارد؟ اگر وجود دارد به چه نحوی است؟ علت غایی که خودش یکی از علل اراده است، اراده عبارت از شوق مؤکدی است که بعد از داعی می‌آید. وقتی که انسان نسبت به یک امری فکری می‌کند و مصالح و مفاسد آن را درنظر می‌گیرد، وقتی که از نظر مصلحت یا از نظر مفسده به مرحلۀ تام رسید انجام دادن و ندادن آن موجب تحریک به‌سمت او یا موجب کفّ نفس از او خواهد شد. پس برای تحقق یک شیء باید اوّل انسان از خود آن شیء یک تصوری در ذهن داشته باشد، بعد یک تصوری به مصالح داشته باشد و بعد تصدیقی به آن مصالح باشد، حالا آن غایت یا عقلی است یا تخیلی است یا وَهمی است، هرچه می‌خواهد باشد ولی باید یک تصوری قبلاً در ذهن باشد تااینکه انسان کم‌کم به‌سمت او برود.

  • در مسائلی که عقلی است و اقدام بر او جنبۀ عقلی دارد؛ به‌واسطۀ یقین بر یک مسئلۀ عقلی شوق در انسان پیدا می‌شود و به‌سمت آن حرکت می‌کند مانند حل مسائل یا مثلاً ادراک علوم و امثال‌ذلک که اینها همه مسائل عقلی است. اگر مسائل تخیلی و یا وهمی باشد انسان به‌سمت او حرکت می‌کند مانند اینکه انسان برای رفع گرسنگی به‌سمت غذا حرکت می‌کند یا برای رفع نیاز به‌سمت آن مسائلی که احساس نیاز می‌کند می‌رود تا آن نیاز را برطرف کند. همۀ این جهات، جهات تخیلی است. یا مثلاً برای به‌دست آوردن التذاذات مادی ـ جنبۀ تخیلی وهمی دارد ـ یا برای عداوت با شخصی، برای ضربه زدن به کسی و امثال‌ذلک که همۀ اینها جنبۀ وهمی دارد.

    1. منظومه، ج 3، ص 646.

جلسه ۱۹۶

3
  • جنبۀ تخیلی و وهمی داشتن غایات مردم

  • اگر ما بخواهیم نگاه کنیم نود و نه درصد از غایات مردم همه جنبۀ تخیلی و وهمی دارند. در اینها جنبۀ عقلی خیلی کم است و براساس تخیلات است، لذا می‌گویند: وقتی که نتیجه تابع أخسّ مُقَدمِتین باشد بنابراین آن غایات و نتایجی که به آن می‌رسند همه جنبه‌های تخیلی دارد و از درجۀ اعتبار ساقط است. این برای غایت بود. وقتی که غایت آن شیء در انسان، خصوصیات و تصدیقاتش به مرحلۀ تمام می‌رسد، در آن موقع برای انسان شوق پیدا می‌شود؛ شوق به‌سمت او پیدا می‌شود بعد که دائماً شوق همین‌طور زیاد می‌شود زیاد می‌شود به آن شوق مؤکد می‌گویند. دیگر در صورت شوق مؤکد به آن اراده هم می‌گویند یعنی همین حرکت به‌سمت آن فعل، اراده است.

  • تعریف اراده در انسان

  • پس اراده عبارت از شوق مؤکدی است که در عقیب دواعی برای شخص پیدا می‌شود. حالا صحبت در این است که انسان یک غایاتی را درنظر می‌گیرد تااینکه برایش اراده پیدا بشود، دیوانه غایتی درنظر ندارد، اعمالی که انجام می‌دهد عبث است ولی شخص عاقل یک غایت و هدفی برای فعلش درنظر می‌گیرد و بر طبق آن، شوق مؤکد پیدا می‌شود.

  • حالا در مورد خداوند مسئله چگونه است؟ آیا خداوند مصلحتی را درنظر می‌گیرد و بر طبق آن مصلحت، فعلی را انجام می‌دهد؟! خب این مصالح، خارج از وجود ما است؛ ما بالنسبه به یک شیء یک حالت منتظره داریم، این حالت منتظره باعث می‌شود که ما یک امری را محقق کنیم یااینکه از وقوع یک امری جلوگیری کنیم، یعنی ما چون فاقد یک شیء و یک امر منتظره هستیم آن امر منتظره را درنظر می‌آوریم، خصوصیاتش را درنظر می‌گیریم و بعد به‌سمت آن حرکت می‌کنیم. اما خداوند متعال که از نظر کمال، کمالیت مطلق را دارد و از نظر تمام، تمامیت اَتمّ را دارد پس دیگر حالت منتظره‌ای در خداوند معنا ندارد. خدا می‌خواهد این شیء را به‌وجود بیاورد تا این‌طور بشود تا این مصلحت وجود پیدا کند. چه مصلحتی بالاتر از نفس ذات او؟! وقتی که ذات او کمال مطلق باشد و تمام کمال‌ها به ذات او منتهی شود و کمالی کمالیت دارد که از نقطه‌نظر حقیقت کمالیت خودش به ذات او نزدیک‌تر باشد، پس ذات او دیگر بالاترین کمال است وقتی که بالاترین کمال شد پس خداوند متعال دیگر چه چیزی را می‌خواهد به فعلیت دربیاورد که نداشته است؟! به چه فعلیتی می‌خواهد برسد که قبلاً نبوده است؟! به چه مسئلۀ منتظره‌ای می‌خواهد برسد که انتظار او را می‌کشیده است؟! اگر انتظار شیء را بکشد یعنی ندارد، اگر توقع وقوع یک شیء را در آینده داشته باشد یعنی الآن فاقد او است و این منافات با کمال او دارد، منافات با وجوب و ضروریت ذاتیۀ او دارد، منافاتی با فعلیت تامّه در همۀ شوائب وجود دارد وقتی که این‌طور باشد بنابراین دیگر معنا ندارد که در مورد خداوند متعال به این کیفیت باشد. پس روی این حساب تمام کمال‌ها و تمام غایاتی که فاعل بالذّات حقیقی برای فعلش درنظر می‌گیرد خود آن به ذات خودش برمی‌گردد.

جلسه ۱۹۶

4
  • لازمۀ عشق و محبت به ذات، عشق به لوازم و آثار ذات

  • چون ذات به ذات خودش مبتهج است و ذاتِ خودش را عاشق است، بنابراین به فعل خودش عاشق است و به آثار خودش مبتهج است. چرا شما لباس خودتان را دوست دارید؟ چون این لباس متعلق به شما است اگر این لباس متعلق به زید بود برای شما عَلی السّواء بود چه روی زمین بیفتد یا نیفتد. چرا شما زمین و خانۀ خودتان را دوست دارید؟! چون از آثار شما است. چرا شما فرزند خودتان را دوست دارید؟! چون از آثار شما است. عشق و محبت به ذات، عشق به لوازم ذات و آثار ذات را دربردارد. این دیگر یک باب مفصلی است که در مسائل اعتقادی، کلامی، مسائل ما، بحث امامت و ولایت و «مَن کُنتُ مولا فهذا علیٌ مولا»1 داخل می‌شود که این کلام حضرت چطور ممکن است از این باب باشد؟! پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از چه طریق برهانی این مسئلۀ «مَن کُنتُ مولا» را مطرح فرمودند؟! و همین‌طور «ألَست أولیٰ بِکم مِن أَنفُسکم»2 را برای چه فرمودند؟! اینها همه مبتنی بر مسائل برهان است یعنی مسئله فقط مسئلۀ خطابه و منبر و موعظۀ حضرت نبوده است بلکه مبتنی بر برهان است. در این مسئلۀ «ألَست أولیٰ بِکم...» وقتی که اولویت ثابت بشود؛ اولویت ذات؛ ذات رسول الله به خود ذات ما از ذات ما نزدیک‌تر است، پس عشق به ذات، عشق به لوازم ذات را که اوامر و نواهی آن ذات است لازم گرفته است پس امیرالمؤمنین علیه‌السّلام که از ناحیۀ رسول الله به مرتبۀ ولایت رسیده است باید از خود ما به خود ما محبوب‌تر باشد! باید از خود ما به خود ما محبوب‌تر باشد! حالا چون این ذات به خودش مبتهج است پس ابتهاج ذات به ذات ابتهاج به لوازم و فعل و آثار ذات است. پس برگشت خود اراده و مشیّت و غایت خود فعل به ابتهاج ذات به ذات است؛ چون ذات به خودش مبتهج است لذا همین موجب می‌شود که آثاری از خودش بروز و ظهور بدهد نه‌اینکه برای رسیدن به آن آثار منتظر است و آن آثار باعث رفع نقصی برای او می‌شود و کمالی را برای او می‌آورند که فاقد او بوده است، بعد به‌واسطۀ این آثار آن کمال را پیدا کند، این‌طور نیست بلکه‌ همین صرف ابتهاج ذات به ذات برای تصویر آثار غایت است، غایت برای انشاء آثار و برای انشاء فعل است، تمام آن آثار عین ذات است و اینها تطوّراتی است که در خود ذات پیدا می‌شود. این ماحصل مسئله است.

    1. 1خصال، ج 2، ص 478.
    2. 2. همان.

جلسه ۱۹۶

5
  • تلمیذ: بعضی وقت‌ها فعل، کمال می‌آورد ولی بعضی وقت‌ها کمال، فعل می‌آورد؟!

  • استاد: بله در مورد ذات خود کمال موجب فعل است اما در مورد ما نه، فعل کمال می‌آورد ما مفسده و مصالحی درنظر می‌گیریم آن‌وقت که به یک نقطه رسیدیم به‌سمت او می‌رویم، وقتی که انجام دادیم موجب کمالی برای ما می‌شود موجب کسب و اکتسابی برای ما می‌شود و امثال‌ذلک. ذات که نمی‌خواهد چیزی را به‌دست بیاورد تااینکه مثلاً بیاید این را به‌دست بیاورد و به کمالش برسد. خود ذات واجب‌الوجود بالذّات است، واجب‌الوجود یعنی واجب‌الوجود از جمیع حیثیات وجود نه فقط از یک نقطه بلکه تمام حیثیات وجود در مرحلۀ او به وجوب و به ضرورت رسیده است و امکانی در هیچ نقطه از نقاط حیثیات ذات راه ندارد تا از آن نقطۀ امکان رفع امکانیتش بشود و موجب تحصّل یک کمالی برای او بشود که نداشته و استعدادی بوده که هنوز به فعلیت نرسیده است.

  • تلمیذ: بعضی بین غایت برای فعل و غایت برای فاعل فرق قائل شدند همان‌طور که در دعای توسل نشان دادند، چون در بعضی از روایات داریم مثلاً در مورد خلقت بشری که حضرت آقا ـ رضوان‌ الله‌ تعالی‌ٰ علیه ـ در لمعات از امام حسین علیه‌السّلام نقل کردند که برای چه خدا ما را خلق کرد، [فرمودند] برای معرفت حق، این از این‌طرف است، یعنی می‌توانیم بگوییم که غایت فعل، نه غایت فاعل که حضرت حق باشد.

  • استاد: البته دو جنبه دارد؛ هم می‌شود یک جنبۀ خلقی لحاظ بشود و هم یک جنبۀ رَبّی لحاظ شود. در جنبۀ ربّی این عبادت و عدم عبادت نمی‌تواند هیچ‌گونه غایتی برای جهت ربّی باشد، چون ذات به ذات خود مبتهج است، این خود می‌خواهد موجب آثاری بشود تااینکه خود آن آثار هم موجب ابتهاج ذات به ذات می‌شود. یعنی همان وجود آثار، ابتهاج ذات به ذات است و عشق ذات به خود ذات است چیزی داخل نمی‌شود.

جلسه ۱۹۶

6
  • تلمیذ: می‌شود گفت: الذاتی لا یُعَلَّل؟

  • استاد: بله، ذاتی است، برگشت همه در اینجا به ذات است. کاسۀ آبی که دارای حرکت است، هیچ این آب از خارج داخل نمی‌شود و از داخل هم به خارج نمی‌رود بلکه هر حرکتی هست در خود این آبِ داخل در این کاسه هست که دارد انجام می‌گیرد. پس خود ذات آب است که این ذات آب موجب تغییر و تحول در خودش خواهد شد و خودش به ذات خودش مبتهج است.

  • عالی‌ترین مرتبۀ عشق و محبت

  • و این اتفاقاً عالی‌ترین مرتبۀ عشق و مرتبۀ محبت است. شما وقتی که نسبت به شخصی علاقه داشته باشید وقتی که نگاه کنید همان‌طوری‌که عرض کردم در خیلی از مسائل و جهات باهم اختلاف دارید اما در یک نقطه با همدیگر اشتراک دارید و این اشتراک شما باعث محبت شما می‌شود. درست شد؟! چرا شما نسبت به افرادی که در بیرون هستند محبت ندارید ولی نسبت به رفیقتان محبت دارید؟! به‌خاطر این است که با آن شخصی که در بیرون است نقطۀ اشتراک ندارید، او به راه خودش می‌رود شما هم به راه خودتان می‌روید اما اینکه نسبت به رفیقتان محبت دارید به‌خاطر این است که در یک جهت باهم مشترک هستید و این جهت اشتراک محبت می‌آورد. حالا اگر این جهت اشتراک در خودِ همین قوی بشود، قوی بشود، قوی بشود به‌طوری‌که خیلی از مسائل را این جهت بگیرد، آن وقت دیگر این محبت و علاقه زیادتر می‌شود ولی باز هنوز بین عاشق و معشوق یا متقابلین ـ از باب مفاعله، معاشقه به‌اصطلاح، هرکدام عاشق همدیگر هستند یا محابّه هستند، حُبّ برای دیگری دارند ـ هرکدام از اینها اگر آن جهات منفی و سلبی خودشان را رفع کنند و فقط جهات ایجابی و اشتراک خودشان را دائماً تقویت کنند دائماً علاقه زیاد می‌شود تا حدّی که هیچ‌گونه بینونیتی دیگر بین عاشق و معشوق باقی نمی‌ماند. این نهایت عشقی است که حتی در همین عشق‌های مجازی هم انسان مشاهده می‌کند.

جلسه ۱۹۶

7
  • یعنی عاشق هیچ‌گونه اختلاف و بینونیتی را بین خود و معشوقش نمی‌بیند تا در مقام دفعش بربیاید. اگر من‌باب‌مثال معشوقش فقیرِ فقیر باشد و این غنیِ غنی باشد، تمام مال خودش را برای معشوق می‌بیند. اگر معشوقِ خودش ضعیفِ ضعیف باشد و این قوی باشد تمام قدرت خودش را برای معشوق می‌بیند. اگر این معشوق مریض باشد و این صحیح باشد اصلاً صحت خودش را صحت معشوق می‌بیند، خودش را به هزار دَر می‌اندازد تااینکه او صحیح شود. یعنی اصلاً صحتی را در خودش نمی‌بیند وقتی که معشوق مریض است می‌گوید که من اصلاً صحیح نیستم و واقعاً هم این‌طور است یعنی وقتی که می‌خواستند لیلی را فصد کنند صدای مجنون درآمد، راست می‌گفت. یعنی این در یک مرحله‌ای بود که اصلاً وجود خودش را [نمی‌دید] ـ‌ هضم اینها برای ما یک‌قدری مشکل است ولیکن واقعیت دارد ـ یعنی وجودی برای خودش سوای وجود معشوق نمی‌بیند و ناراحتی او عین ناراحتی خودش است، نه‌اینکه در تخیل خودش بگذراند که الآن او ناراحت می‌شود پس من ناراحتم. نه، دست خودش نیست؛ الآن که شما محبت به زن و فرزند یا رفیقتان دارید آیا در ذهنتان وارد می‌کنید که چون این زن من است پس من باید این را دوست داشته باشم؟! آیا هر روز مثل مراقبه‌ای که صبح از خواب بیدار می‌شوید و با خودتان شرط می‌کنید که کاری که امروز می‌کنم باید مورد رضای خدا باشد؛ فعل و قول من رضای خدا باشد، آیا با خود این‌طور هم می‌گویید که این زن من است باید دوستش داشته باشم ـ تسبیح دست‌تان بگیرید و یکی‌یکی بیندازید ـ این بچۀ من است باید دوستش داشته باشم، این چی‌چی من است باید دوستش داشته باشم؟! اینها را نمی‌گویید یعنی نیازی به تصور در ذهن ندارد بلکه این قضیه یک جهت و حیثیت حضوری دارد و شما در خودتان وجدان می‌کنید. عاشق وقتی که در معنا به معشوق می‌رسد این حالت در او حضوری است تصوری و تصدیقی و حصولی نیست بلکه حضوری است، این حالت را دارد، تازه این مرحله آخرین مرحله نخواهد بود باز بین این و او چیزی را می‌بیند که می‌گوید: او چرا این‌طور است و من این‌طور هستم. اگر انسان به یک مرحله‌ای رسید که اصلاً دیگر دو چیز ندید آن دیگر کمال عشق است.

جلسه ۱۹۶

8
  • حالا در مورد خداوند متعال وقتی که ما او را واجب بالذّات، غنی بالذّات، [دارای] کمال بالذّات و مستغنی بالذّات بدانیم و هیچ شائبۀ امکانی و نقصی در او راه و تسرّی نداشته باشد، اگر ما خداوند را این‌طور بدانیم بنابراین او چه حالی نسبت به خودش دارد و چه نوع حیثیتی نسبت به ذات خودش دارد؟! اگر ما عشق را این بدانیم که شخصی از نقطه‌نظر تحقق مورد اشتراک با معشوق، عشق در او انجام می‌شود پس ذات که هیچ شائبه‌ای در او غیر از ذات خود وجود ندارد باید عاشق بالذّات خود باشد و عشق دیگر آنجا به معنای تمام می‌رسد.

  • تلمیذ: «جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای»1 این شعر مولوی همین است؟

  • استاد: بله.

  • بنابراین تمام حیثیتی که آن حیثیات موجب می‌شود که یک ذات در مرحلۀ محبت و عشق برسد آن حیثیات در خداوند متعال به‌نحو مطلق وجود دارد. من وقتی به‌خاطر به‌دست آوردن یک التذاذ نفسانی به‌دنبال یک شیء خارج از وجود خودم می‌روم تا او را برای خودم کسب کنم اگر این‌طور باشد اگر ما قائل باشیم که شیئی خارج از وجود خدا و ذات او وجود ندارد پس همان التذاذ ذات به ذات خودش است که موجب این فعل و این اثر و این چیزها خواهد شد. خدا به‌واسطۀ شیء دیگری خارج از ذات خودش التذاذ پیدا نمی‌کند، هرچه هست برای ذات خودش است. پس التذاذِ ذات به ذات است، عشقِ ذات به ذات است، ابتهاجِ ذات به ذات است، بنابراین ذات غیر از خودش وجودی ندارد و حیثیت امکانی ندارد تا به‌واسطۀ آن حیثیت امکانی مبتهج بشود بلکه آن فعلیت، فعلیت تامّه است پس آن همان ذات است غایت برای فعل می‌شود، همان ذات است که موجب برای صدور فعل می‌شود، همان ذات است که داعی برای فعل می‌شود. خود ذات است، شیئی خارج از ذات نیست. این همان برهانی است که مرحوم علامه ـ رضوان ‌الله ‌تعالیٰ ‌علیه ـ‌ در تفسیر المیزان در بحث اراده و اینها مطرح می‌کنند که تمام اشیاء از نظر تحقیق و تطبیق فعل با مصلحت خارجی، خارج از ذات خودشان تصدیق و تصورات و اراده دارند اما در مورد پروردگار وقتی که ما وجود را کمال مطلق بدانیم بنابراین سوای کمال مطلق چیز دیگری وجود ندارد تااینکه فعل انسان منطبق بر او باشد، کمال مطلق عبارت از همان وجود ذات است.2

    1. مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش1.
    2. . مصدر در حال بررسی.

جلسه ۱۹۶

9
  • «و کُلُّما بالعرض یَنتهی إلی ما بِالذات»1 وقتی کمال مطلق، وجود شد پس هر چیزی که مستند به وجود مطلق است آن کامل، اکمَل، تامّ و اَتمّ است. دیگر لازم نیست دنبال چیزی بگردیم. وقتی که خداوند یزید را خلق کرد ما نمی‌توانیم بگوییم که خدایا در خلقت تو نقص هست که یزید را خلق کرده‌ای! خدا می‌گوید که پس همه را رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم خلق کنم؟! چرا یزید را خلق کرده‌ای؟! براساس چه مصلحتی تو یزید را خلق کرده‌ای؟! ما اگر بخواهیم کاری انجام دهیم مثلاً منزلی بسازیم یا منزلی بخریم می‌گویند که براساس چه مصلحتی منزل ساخته‌ای؟ آیا همیشه‌ می‌خواهی در این شهر بمانی؟ می‌گوید: بله، حالا که در اینجا ساخته‌ای آیا شرایط دیگر را درنظر گرفته‌ای مثلاً اینجا داخل در محدوده نیست؟ می‌گوید: بله، آیا مسائل دیگر را درنظر گرفته‌ای؟ آیا محله‌اش محلۀ خوبی است؟ می‌گوید: بله. آیا ارتباطش با آنجایی که اشتغال داری مناسب است؟ می‌گوید: بله. آیا از نظر آب و هوا هم مطلب را درنظر گرفته‌ای؟ می‌گوید که بله. از نظر سر و صدا درنظر گرفته‌ای؟ می‌گوید: بله،‌بله، ‌بله. تمام این شرایط را یکی‌یکی درنظر می‌گیرد بعد یک خانه می‌سازد، این را تطبیق فعل با یک مصلحت خارجی می‌گویند.

  • حالا خدا این فعلی را که می‌خواهد در خارج ایجاد کند با چه مصلحتی می‌خواهد درنظر بگیرد؟! خدایا این شخص را که خلق کرده‌ای آیا مصلحتی را برای خلق این درنظر گرفته‌ای یا نگرفته‌ای؟! می‌گوید: مصلحت من هستم، مصلحت ذات من است؛ من چه را درنظر بگیرم؟! من درنظر بگیرم که این فعل منطبق با نفس‌الأمری باشد که آن نفس‌الأمر مصلحت است؟! نفس‌الأمر غیر از وجود چه می‌خواهد باشد؟! هرچه را شما درنظر بگیرید و به هرجا که می‌خواهید برسید، نهایت این به وجود به حقیقت هستی برمی‌گردد.

  • عینِ مصلحت بودن اصل وجود

  • به‌حساب ما تطوّرات وجود است که مصلحت‌ساز و مفسده‌ساز است. آیا خود اصل وجود هم مصلحت و مفسده ساز است؟! خود اصل وجود، عینِ مصلحت است و فعلی که از اصل الوجود ناشی می‌شود عین مصلحت است. لذا می‌گویند که از فعل ما سؤال می‌شود ولی از فعل خدا نمی‌شود سؤال کرد که چرا این کار را انجام داده‌ای؟!﴿لَا يُسۡ‍َٔلُ عَمَّا يَفۡعَلُ وَهُمۡ يُسۡ‍َٔلُون﴾2 [این سؤال چه معنایی دارد؟!] چرا تو این کار را انجام داده‌ای یعنی آیا فعل تو منطبق با مصلحت است یا نه؟! آن مصلحت، غیر از حقیقت وجود چه می‌خواهد باشد؟! هیچ‌چیزی نیست. لذا نمی‌شود از فعل خدا سؤال کرد بلکه مصلحت است که از فعل خدا سر می‌زند و ناشی می‌شود. یعنی وقتی که خدا این کار را انجام داد حالا ما باید بر طبق این کار خدا، کار خودمان را نظام ببخشیم. مثل پادشاهانی که نشسته‌اند [امر می‌کنند، کسی نمی‌تواند از آنها سؤال کند] حالا یک وقت پادشاه، پادشاهِ عاقلی است و می‌نشیند می‌بیند چه به‌درد مردم می‌خورد؟ چه چیزی به مصلحت این مردم است؟ آیا مصالحه است، جنگ است، اختلاط و فلان است، این کارها را انجام می‌دهد و بعد به وزراء و وکلا خود دستور می‌دهد که این کار را انجام بدهید یا ندهید. یک وقت هم نه، پادشاه صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌گوید که فلان کشور را بگیرید، خب آقا این حرفی که زده‌ای حالا بر چه اساس بوده است؟! ما [فقط حرف] می‌زنیم! حالا که تو این حرف را زده‌ای باید عمله و اکَره مشغول شوند که فلان کنند و چه‌کار کنند. فعل این پادشاه فعل خدا است؛ او صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌گوید که فلان چیز را می‌خواهم. حالا که این را گفت، دیگر باید دنبالش رفت و برایش درست کرد. آدم عاقل که نیست که بنشیند بگوید: حالا اینکه من می‌خواهم درست است یا غلط است؟! فقط می‌گوید؛ باید این کار انجام بشود، حالا آقاجان این کار که نمی‌شود، نه باید بشود! حالا که باید بشود همین آقایی که دیروز بر علیهِ شدن این کار هزارتا دلیل می‌آورد، همین آقا از حالا به بعد هزارتا دلیل برای تحققش می‌آورد! این جالب است، این جالب است. چرا؟! به‌خاطر اینکه این پادشاهان مظهر شاهی حق هستند! وقتی که از فعل حق مصلحت ناشی می‌شود، بعضی از پادشاهان هم در این دنیا پیدا می‌شوند که مصلحت از امر آنها ناشی می‌شود یعنی اوّل امر می‌کنند بعد ملت باید بروند دنبال اینکه آن امر را محقق کنند! حالا چطور باید این قضیه را جمع کنند؟! او امر را صادر کرده است و کاری هم نمی‌شود کرد یا نهی را صادر کرده است و دیگر کاری نمی‌شود کرد! درست شد؟!

    1. منظومه، ج 4، ص 163.
    2. . سوره انبیا (21) آیه 23.

جلسه ۱۹۶

10
  • اینها یک مثال و مصداق بارز برای این مشیّت و مصلحت در فعل حق هستند که فعل خداوند دائر مدار مصلحت نیست بلکه مصلحت دائر مدار فعل اوست. وقتی که این فعل از خدا سر زد حالا ما باید بگوییم که حق همین است و باید فعل خودمان را منطبق بر این حق کنیم، فکرمان را منطبق بر این امر کنیم، مرام‌ و مشی خودمان را منطبق بر این کنیم، نه‌اینکه با خدا بحث کنیم؛ خب این کاری که تو کردی شاید خلاف مصلحت باشد بنده زیر بار نمی‌روم!

  • وجود نظریات مختلف در حیطۀ اطاعت از امر ولی فقیه

  • بعضی‌ها در مورد ولایت فقیه همین حرف را می‌زنند؛ می‌گویند که ولایت فقیه یعنی چشم، گوش، زبان، دست، پا، فکر، قلب و همه چیز را کر و کور و لال کن و ببند و هرچه ولیّ فقیه گفت، بگو سمعاً و طاعةً!

  • اما بعضی‌ها می‌گویند که نه‌ جانم وقتی ولیّ فقیه حرفی می‌زند یا امری می‌کند، این سر جای خود محفوظ اما تو چشم داری، گوش داری، عقل داری، فکر داری، قلب داری، مغز داری، اعصاب داری، همۀ اینها را تو هم داری. چشم و گوش را ببند و همه چیز را صاف و دربست کنار بگذار، این می‌شود همان مصلحتی که ناشی از فعل حق می‌شود. ولیّ فقیه بگوید که زنت را طلاق بده، طلاق بده، ولیّ فقیه می‌گوید که خودت را بکش، بکش، ولیّ فقیه می‌گوید که فلان کار را انجام بده، بده و....

  • بعضی‌ها می‌گویند: نه‌ جانم ولیّ فقیه گفته است؟! خیلی خندیده است! خلاصه این‌طور هم نیست که او حرفی که می‌زند [باید عمل شود] احترامش محفوظ، فحش هم نمی‌دهیم، بدوبیراه هم نمی‌گوییم، ولی می‌گوییم: شما در این قضیه اشتباه فرمودید و علم و قطع برای انسان حجیت ذاتی دارد و وقتی که انسان به مرحلۀ علم برسد نمی‌تواند به آن عمل نکند.

  • مگر اینکه آن ولیّ، ولیّ کذایی باشد که مصلحت از فعل او ناشی می‌شود. در مقابل او بله، کر شو، کور شو، لال شو، هرچه‌ می‌خواهی بشوی، بشو، بهتر است. اما اینجا نه، اگر بخواهیم حدود و مراتب را باهم خلط کنیم دیگر ... مثل اینکه شما تدبیر یک کشور را به‌دست یک بچۀ ده‌ساله بدهید و به او بسپارید. بچۀ ده‌ساله فقط باید کیف خودش را بردارد و دفتر و دستک را در کیفش بگذارد به‌ همین ‌مقدار از او توقع داریم. اما امور یک کشور را به یک بچه ده‌ساله سپردن دیوانگی و جنون است. این‌هم همین‌طور است. انسان به‌جای اینکه بیاید اختیار خود را به یک مقام ولایتی بسپارد که اصلاً حسابش با بقیه فرق می‌کند، بیاید بگوید: حالا چون اسم ولیّ را روی فلانی هم آورده‌ای پس تا گاو و ماهی جلو برو. نمی‌شود این کار را کرد.

جلسه ۱۹۶

11
  • بناءًعلیٰ‌هذا اراده و مشیّت عبارت از ابتهاج ذات به ذات است و مصلحت عبارت از نفس‌الفعلی است که آن فعل مُصَدَّر از وجود مطلق باشد.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد