پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
تاریخ 1433/05/28
هو العلیم
نظام تربیتی عالم وجود
سلوک خانواده ـ تهران ـ جلسه 35
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
و على آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
از زیارت رفقا و دوستان خیلی خوشبختیم، بعد از اینكه بنده از نظر دوستان خودمان بر ممانعت از زیارت رفقا مطلع شدم، خلاصه اصرار كردیم که خب شوق خودمان را چه كنیم كه میخواهیم رفقا را ببینیم؟! خب دیگر در یك محدودهای اجازه دادند كه چند كلمهای در خدمتتان، عرایضی را داشته باشیم. انشاءالله که اگر خداوند توفیق بدهد، برای فرصتهای دیگر، مجال بیشتری پیدا بشود. علیٰكلّحال باید تسلیم رضای خدا بود كه هرچه او تقدیر كند. «هرچه آن خسرو كند، شیرین بُوَد.»1
متوقف نشدن مراتب کمالیه در انسان
یادم هست در وقتی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چشمشان كسالت پیدا كرده بود، افتادگی شبكیه، ریتینگ كه به آن دكولمان میگویند، دیگر همۀ برنامهها و كارهایشان تعطیل شده بود و در بیمارستان كه تشریف داشتند من در خدمت ایشان بودم، دو هفتهای طول كشید. یك روز در بیمارستان، من به ایشان گفتم كه آقا این قضایایی كه برای شما پیش میآید برای چیست؟ خلاصه ما نفهمیدیم! یا قلبتان درد میكند یا چشمتان مشکل پیدا میکند یا به دیسك كمر كذایی دچار میشوید یا سنگ صفرا و اكتر و امثالذلك پیدا میکنید، خلاصه قضیۀ این بیماریهای شما چیست؟ ظاهراً كلكسیونتان دارد تكمیل میشود! ایشان فرمودند: «نه! هنوز یكمقدارش مانده!» گفتم که حالا میشود برای ما بگویید كه اینها بهخاطر چیست؟ ـ آخر با آن وضع و كیفیتشان اصلاً در ذهنمان نمیگنجید كه چگونه میشود که ایشان به این مسائل مبتلا بشوند؟! فرمودند كه: «آقا سید محسن! من الآن در چه سنی هستم؟ ـ آن موقعی که در بیمارستان لبافینژاد بودند ـ در این بیمارستان، حقایقی برای من روشن شد كه تا الآن روشن نشده بود!»
ببینید! یك ولیّخدا! آن هم در آخر عمر [میفرماید که مطالبی برای من روشن شد که تابهحال روشن نشده بود!] وقتی كه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به خداوند متعال عرضه میدارند که: «ربّ زدنی فیك تحیرا»؛2 آن پیغمبرش میفرماید که: «خدایا، هر لحظه تحیر و حیرت مرا نسبت به مراتب اسماء و صفات لا یتناهی خودت بیشتر بگردان!» خب این حكایت از چه مطلبی میكند؟ حكایت از این میكند كه مراتب علم ربوبی بهنحوی است كه حتی رسول خدا كه واسطۀ فیض بین خدا و بین همۀ ممكنات است و هرچه به همۀ عوالم وجود، از انسان و غیر انسان میرسد، از دریچۀ رسول خدا است، تا الآن كه الآن است و تا خدا خدایی خواهد كرد، هر روز به علم پیغمبر دارد اضافه میشود! علمی كه نبوده! اگر باشد كه اضافه نمیشود، اینکه معنا ندارد. علمی كه نبوده، دارد اضافه میشود! یعنی سیر در مرتبۀ ذات كه همان ظهورش در اسماء كلیه و صفات كلیه است. سیر، تا خدا خدایی میكند هست نهاینکه در یك حد كه انسان به مرتبۀ كمال برسد و بگوید که خب تمام شد! دیگر تمام مطالب روشن شد، دیگر تمام حقایق روشن شد، دیگر تمام مسائل روشن شد ـ لریاش اینکه دیگر خلاصه هرچه ته و توی خدا بود، درآوردیم! ـ نه! مسئله اینطوری نیست! مسئله به این كیفیت نیست!
ایشان میفرمودند: «من الآن در این بیمارستان و با این بیماری و کسالت، به مطالبی رسیدم كه تابهحال آن مطالب بر من مخفی بود!» و این لطف پروردگار است به انسان كه باید برای انسان این مسائل روشن بشود و این حقایق روشن بشود، و اینها فقط از كتاب و از شنیدن بهدست نمیآید. انسان باید به این مسائل برسد و برایش مشخص بشود.
لزوم احساس حضور خداوند متعال در همۀ حالات
علیٰكلّحال، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ فرمودند كه:
وقتی كه من در منزل بودم و هنوز به بیمارستان نیامده بودم، فلانی (او یكی از دوستان ایشان بود و بعد هم فوت كرد، و خودِ او هم در طهران جلساتی داشت و افراد زیادی هم با او رفت و آمد میكردند، ولی مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دیگر با او ارتباطی نداشتند. همان كسی كه بعد از فوت مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مدّعی بود که دیگر نیازی به استاد نیست و مرحوم آقا هم در كتب خودشان از او تعبیر به یك زارع كرده بودند و خب سوابقی هم با مرحوم آقا داشتند،1 همین شخص بهعنوان عیادت به منزل مرحوم آقا آمده بوده و خب باهم رفیق بودند دیگر! سابق خیلی رفیق بودند) به دیدن من آمد و گفت: «خب آقای آقا سید محمدحسین! همهاش كه دیگر نمیشود که شما بخواهید به كتابت و تألیف و این مسائل بپردازید، حالا بالأخره یكمقدار هم باید به او پرداخت (البته ایشان سنشان از مرحوم آقا بیشتر بود و مثلاً داشتند آقا را نصیحت میكردند!) و خدا این چیزها را پیش میآورد برای اینكه انسان بیشتر به او توجه بكند! من به او گفتم كه: آقای فلان! شما خدا را فقط در یك ظهور و در یك مظهر میبینید. شما فقط خدا را در همین تنهایی و اشتغال به این كیفیت میبینید، ولی خدا فقط یك ظهور ندارد؛ یك ظهورش در نشستن پشت میز و تألیف و بیان مطالب است، یك ظهورش در چشمدرد و آمدن به بیمارستان و ترك كردن و كنار گذاشتن تألیفات و توجه كردن به مطالب دیگر است، یك ظهور خدا در جنگ و جدال با كفار و... است، یك ظهورش در آمدن به مسجد و به نماز ایستادن و به خطابه و این مسائل رسیدن است، یك ظهور خدا با مردم صحبت كردن و بر منبر رفتن و با مردم تكلم كردن است، یك ظهورش در بیماری و در بستر بیماری افتادن و فاصله گرفتن است، خدا را باید در همۀ این موارد دید نهاینکه فقط در یك مورد خاص، و در یك [شرایط خاص.] یعنی آن موقع خدایی وجود ندارد دیگر ولی الآن خدا هست! آن موقع حضوری نیست ولی الآن حضور هست؛ آن موقع دیگر همنشینی وجود ندارد ولی الآن همنشینی هست!
علیٰكلّحال اینها مطالبی است كه بزرگان نقل كردهاند و ما هم باید بهدنبال آن مطالب باشیم.
وجود نظام تربیتی در عالم
الآن که داشتم میآمدم با خودم گفتم که برای رفقا چه بگویم؟ مطلبی بهنظرم رسید که دیگر بهطور خلاصه خدمت دوستان عرض میكنم و انشاءالله به حول و قوۀ الهی، بقیۀ مطالب برای جلسه و زیارت بعد، و آن مطلب این است كه این عالم، عالمِ امتحان و عالم بروز حقایق و مسائل نفسانی است. بهطوركلی، این نظام، نظام تربیت است. نظامِ آمدن در اینجا و گذرانِ حیات است، این نظام، نظامِ تربیت و رسیدن به فعلیت است. یعنی این نظام برای این است که انسان را به آنچه پایبند است و اهتمام دارد و بهدنبال آن است، برساند. خیلی چیزها در دل ما هست، خیلی مسائل هست، خیلی سلیقهها، خیلی نیّات، مطالبی كه حتی ممكن است برای خودمان هم مخفی مانده باشد، باز نشده، روشن نشده باشد. نظام تربیتی و نظام تكوین، هر دو دست به دست هم میدهند و انسان را به همانیكه هست و به همان وضعیتی كه هست و به همان خواستها و شاكله و سرشت و نیات و اهتمام و تفكر و تمایلش، میرسانند! این نظام تربیتی، یكهمچنین نظامی است.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم یك روز به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: «یا علی! أنا أقاتل الناس علی تنزیل القرآن و أنت تقاتل الناس علی تأویله (تأویل القرآن)»؛1 من بر تنزیل قرآن با مردم جنگ كردم، یعنی مبارزه كردم، برخورد كردم كه این قرآن را، این رسالت را گسترش بدهم، در شهرها، در بلاد، در بین اقوام، در بین یهود، نصاری، این را گسترش بدهم و بالأخره گسترش هم یك موانعی دارد، باید این موانع را از سر راه بردارم دیگر. من بر این تنزیل قرآن و گسترش ظاهر قرآن و ظاهر این سنت، با مردم مقاتله كردم، اما كار مهم برعهدۀ تو است! تو بر تأویل قرآن با مردم مقاتله میكنی.
من آمدم در این عربستان، در این جزیرة العرب، در یمن، اینطرف و آنطرف، اسلام را گسترش دادم، یعنی گسترش پیدا كرد. در شام، یمن، جزیرةالعرب مردم مسلمان شدند، حجاز و...، همۀ اینها اسلام را اختیار كردند. ولی اسلام اینها تا چه حد بود؟ یعنی آیا فقط نماز بود؟ خب یك ربات هم كه میتواند نماز بخواند! آیا فقط قرآن بود؟ شما یك نوار را در یك دستگاه بگذارید، صبح تا شب برایتان قرآن میخواند، آیا این بود؟ آیا مسئله این است یا اینكه نه آن حقیقت قرآن، آن تأویل قرآن، آن باطن كه متابعت از ولایت است، آن دیگر مسائل نهفتهای است كه آن مسائل نهفته، در زمان من باز نشد؟ همینطور در دلها ماند، من نتوانستم و تكلیف نداشتم که پرده بردارم و پرده را كنار بزنم، گفتم که فقط نماز بخوانید، كار دیگری به كارتان ندارم، روزه بگیرید، كار دیگری به كارتان ندارم، همین، حج انجام بدهید، دیگر كاری به كارتان ندارم، كار خلاف نكنید و امثالذلك. وقتی كه من سرم را گذاشتم روی زمین و جسمم از این دنیا رفت، تمام آن نیّات، تمایلات، خواستها، مخالفتهای درونی و كیفیت اندیشهها رو میآید. همه دنبال آن خواستشان میآیند.
حرکت مردم برطبق آن چیزی است که تمایلاتشان را برآورده کند
چرا مردم بهدنبال ابوبكر و عمر و... رفتند؟ چرا؟ چون میدیدند با امیرالمؤمنین علیهالسلام نمیتوانند كنار بیایند! او بكن و نكن دارد، این كار را بكن و آن كار را نكن، اینجا برو، آنجا نرو، این عمل خلاف است، آن عمل صحیح است. اینطور ممكن است خیلی از مسائل برای انسان خلاف باشد، نخواهد انجام بدهد، چون نمیخواهد انجام بدهد، خدا هم در اینجا مورد را پیش میآورد، این میشود نظام تربیتی.
آن مورد و آن كسی كه میتواند به این تمایلات و افكار زمینه بدهد تااینکه آنها روشن بشود، جناب ابیبكر است! بسیارخوب، این را هم برایتان آوردیم. این علی علیه السلام، این سفارش پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، این انتصابش، این مطالب پیغمبر، این روز غدیر، این دستور، اینهم آقای ابیبكر! نه با ولایت كار دارد، نه با [قرآن] كار دارد، نه با دین کار دارد، هیچ كاری ندارد! فقط میگوید که شما تسلیم من بشوید، نمازتان را هم بخوانید، و دیگر هر كاری خواستید بكنید بكنید، به هر عملی که خواستید دست بزنید، بزنید! مگر همپالكیهایش نكردند؟! مگر خالدبنولید نكرد؟! مگر مغیرةبنشعبة نكرد؟! مگر اینها نكردند؟! كارهای شرمآوری كه اصلاً نمیشود نسبت به آنها تفوّه كرد و بعد هم برای مصلحت و حفظ نظام، نظام خودش، عیبی ندارد چون این از خودمان است! چرا خالد بن ولید را نكشت؟ چون از خودشان بود! چون از خودمان است، عیبی ندارد، انجام بدهد، نوش جانش!
اما امیرالمؤمنین علیهالسلام نمیتواند این حرف را بزند. او امیرالمؤمنین است، او باید مشیت الهی را در نظام تربیتی در این عالم اجرا كند، او نمیتواند با اینها كنار بیاید. میگویند: تو برو در خانه بنشین، ما اصلاً با تو كاری نداریم! مگر صریحاً به امیرالمؤمنین نگفتند كه پیغمبر تو را منصوب كرد كه كرد! ما تو را نمیخواهیم، این را به چه كسی بگوییم؟! ما نمیخواهیم تو بعد از پیغمبر باشی! امیرالمؤمنین هم فرمودند: خب نمیخواهید که نخواهید! خداحافظ شما، ما رفتیم! هر كسی میخواهد، بهدنبال ما بیاید.
بقیه گروه گروه و گله گله، بروید همانجایی كه میتواند شما را در همان مرتبه نگه دارد! هان! نفسانیاتتان، تمایلاتتان و... [را در همان مرتبه نگه دارد.]
امام حسین علیهالسلام خیلی خوب است، امام حسین خیلی مظلوم است، برای امام حسین جلسه بگذاریم، برای امام حسین چه بكنیم، كدام امام حسین؟ امام حسینی که وجود ندارد! امام حسینِ هزار وچهارصد سال پیش خوب است كه الآن نیست ـ متوجه عرایضم هستید؟!ـ نه امام حسین الآن!
امام حسین الآن هم هست، حیّ است و حاضر، عینِ خودِ امام حسین است و سر سوزنی هم مو نمیزند، منتها غایب است ولی دستوراتِ او الآن هم هست.
چرا امام حسین خوب است؟ چون امام حسین را دیگر كشتند، دیگر نمیتواند بگوید که بكن یا نكن، این امام حسین، خیلی عالی است! برایش سینه میزنیم، جلسه میگذاریم، سیاهپوش میكنیم، شام میدهیم، ناهار میدهیم، دیگ بارمیگذاریم و امثالذلك! همه را دعوت میكنیم، در روزنامه اعلان میكنیم، اعلامیه میدهیم، در تمام شهر اعلامیه پخش میكنیم که بیایید هیئت امام حسین! امام حسین که هیئت نمیخواهد!
مگر دربارۀ مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نمیگفتند که مرحوم آقای حداد آدم خیلی خوبی بود، مرد بسیار بزرگی بود و...! خب به تو چه مربوط است كه آدم خوبی بود؟! آدم خوبی بود كه بود! آقای حدادی خوب است كه الآن در زیر خاك است! این آقای حداد خیلی عالی است! او با آجر فرقی نمیكند! آن آقای حدادی كه زیر خاك است با آجر چه فرقی میكند؟! پس آجر آدم خیلی خوبی است، چقدر مقام دارد، چقدر فلان دارد و... اما همین آقای حداد وقتی که زنده باشد در مقابلش میایستد و میگوید که: این آقای حداد این است، این این است، این بهدرد نمیخورد، این ضدّ ولایت است و...! مگر دربارۀ مرحوم آقای حداد حرف درنیاوردند؟ مقداریاش را مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در روح مجرد آوردند1 والاّ مطلب خیلی زیادتر از این حرفها بود! مسئله این است، مطلب خیلی دقیق است!
مرحوم آقا، مرد بسیار بزرگی بود، از اولیاء خدا بود، چقدر مقام داشت! خب بله، مرحوم آقایی كه الآن نیست كه به من امر و نهی بكند، این آقا، آقای خیلی خوبی است! این مرد، مرد بسیار بزرگی است چون دیگر الآن نیست! اما همان آقایی كه الآن میگوید که آن آقا چقدر بزرگ بود، بهخاطر اینكه آقا نفهمد، کنار چهارراه سیگار میكشید و بعد داخل منزل مرحوم آقا میآمد، چون میدانست جلوی آقا نمیتواند سیگار بكشد! بعد آقا به من میفرمودند که: «این شخص آنجا سیگار میكشد و خیال میكند که من نمیبینم!» همین! مرحوم آقا خیلی خوب است و...! شما خیال میكنید آن فتنه و انحرافی كه بعد از زمان مرحوم آقا پیش آمد و ایجاد شد، یكشبه ایجاد شد؟ نه، این در زمان خود مرحوم آقا بوده، مخفی بوده، در دلها بوده است. یك نفر از خود آنها که همان موقع من را در خیابان دید گفت که: آقا به شما بگویم که تمام این مسائلی كه الآن برای شما پیدا شده، كینههایی است كه از بدر و حنین، از زمان سابق در دلها بوده، پدرتان که سرش را گذاشت زمین، حالا روی داده! گفتم: بله، ما از همان موقع هم میدانستیم، از همان موقع خبر داشتیم!
كسانی علمدار آن فتنۀ بعد از آقا شدند كه در زمان مرحوم آقا، ایشان هدایایشان را پس میفرستادند! كسانی بعد از مرحوم آقا عهدهدار آن جریان شدند، كه وقتی که از قم و طهران به مشهد میرفتند، وقتی که اسم اینها را به گوش آقا میرساندند، ما علامت ناراحتی و اخم را در چهرۀ ایشان میدیدیم! میفرمودند: «اصلاً نمیخواهم اسمشان را بشنوم!» من در كنار ایشان بودم كه این حالات را مشاهده میكردم! و بعد از آقا همینها كاسۀ داغتر از آشِ ولایت شدند! پرچم ولایت و... را همینها بهعهده گرفتند! البته همۀ این مطالب را بنده گفتم و اتمام حجت كردم، منتها دیگر بالأخره تقدیر خدا چیز دیگری بود و ما نمیتوانیم با آن مقابله كنیم.
حالا آن مرحوم آقا چقدر آدم خوبی بود! خب بله! مرحوم آقایی كه زیر خاك است آدم خیلی خوبی است! مرد بسیار بسیار بزرگی است، چقدر صفاتی دارد و امثالذلك!
هر کسی مرتبهای دارد و طبق همان مرتبه هم حرکت میکند نه بیشتر
بنابراین نكتۀ مهم در اینجا این است که مطالبی در این سنوات اخیر اتفاق افتاد و خودِ بنده هم ـ اگر دوستان ملاحظه كرده باشند ـ روشم در این سنوات اخیر قدری تغییر كرده بود و این باز هم ادامه دارد، مطالبی را كه دوستان میبینند و مسائلی را كه مشاهده میكنند، تمام اینها باید اتفاق بیفتد. یكی تا اینجا میآید و از اینجا به بعد میگوید که ما فلان! یكی تا اینجا میآید و از اینجا به بعد فلان! آن یكی تا آنجا میآید و از آنجا به بعد فلان، و... همه باید بیایند، همهمان باید امتحان بشویم و باید متوجه بشویم که این مسائل، برای ما نعمت الهی است. ما باید مواظب باشیم که مبادا خدایناكرده یك روزی همین جریان برای خودِ ما اتفاق بیفتد. بنده بارها این قضیه را به رفقا گفتهام که من گاهی از اوقات که بعضی از مسائل را میبینم، اول تن خودم میلرزد! خیال نكنیم که به ما گارانتی و تضمین دادهاند و قضیه تمام است! خیال نکنید که به ما گفتند که: ما شش درِ بهشت را برای شما وقف كردیم و كسی دیگر حق وارد شدن ندارد مگر اینكه شما اجازه بدهید و...! نه، این حرفها نیست! این مسائل نیست!
لزوم انتساب تمامی مسائل فقط به خداوند متعال
آنچه ما از اوضاع و احوال بزرگان و اولیاء خدا فهمیدیم و از سخنانشان دریافتیم این است كه آنها از همۀ مردم بیشتر میترسیدند. در عین اینكه از همۀ مردم و از همۀ افراد، آنها رحمت خدا را بالاتر میدانند، لطف خدا را بالاتر میدانند، ولی از آنطرف مواظبند که مبادا بخواهند این قضیه را به خودشان نسبت بدهند، مبادا خیال كنند که خودشان در اینجا جایگاهی دارند! خود كه جلو میآید، همۀ كارها را خراب میكند.
تا وقتی كه ما مطالب را به خدا نسبت بدهیم؛ خدایا تو میدهی، خدایا تو میگیری، خدایا تو لطف داری، خدا هم كاری ندارد، میگوید: خب باشد، به تو [مال] میدهیم، علم میدهیم، قدرت میدهیم، چه میدهیم، چه میدهیم. اما همینكه قضیه میخواهد به «ما» برگردد که من اینم! اگر من این حرفها را نمیزدم این جمعیت اینجا نمیآمدند! اگر من این حرفها را نمیزدم [کسی دیگر نمیتوانست از این حرفها بزند و...! هان! اینجا است که کار خراب میشود.] مگر این حرفها را نزدند؟ مگر برای خود بنده نامه ننوشتند كه بسیاری از این افرادی كه در اینجا هستند، ما اینها را فرستادیم؟! منهم گفتم: دستشان را بگیرید و برگردانید سرجایشان! مگر نگفتند؟!
خدا چهكار میكند؟! آیا این بود آنچه را تابهحال به شما تعلیم میدادیم؟! این بود آنچه را تابهحال میگفتیم؟! آیا قضیه این است که «ما» این كار را كردیم؟! «ما» آن كار را كردیم؟! «ما» با این چند نفر آمدیم؟ خب این چند نفر را ببر همان جایی كه بودند! بهتر! یكخرده جا بیشتر میشود، بعد هم تنفس بهتر میشود، بالأخره تنفس و... محدودیتی دارد دیگر! اینها یكخرده بهتر میشود! فرقش این است كه ما بهجای اینكه نیاز داشته باشیم، تبدیل به ناز شدیم! «ی» را فراموش كردیم، ما باید «ی» را بیاوریم.
لزوم احساس نیاز در خود
نمیدانم آن دفعه در اینجا در صحبتهایم گفتم یا اینکه در مجلسِ دیگری گفتم که «ی» را فراموش نكنید و حتی آن را بزرگ هم بنویسید! نه از این «ی» كوچك كه حتی خدا هم نتواند بخواند! نه، بزرگ بنویسید! یك «ی» بزرگ! آن نیازمان را وقتی که مینویسیم، «ی» نیاز را یادمان نرود! ما تا آخرش نیازیم! فقط یك نفر میتواند در عالم وجود، ناز كند، یك نفر یعنی یك ذات، و آن ذات پروردگار است، ظهورش هم فقط در یك نفر است، اگر از او بخواهیم تنازل كنیم، یك نفر است و او هم كه از دیدگان ما غایب است، والسلام، تمام شد! كلّ عالم، همه نیازند! او (امام زمان علیهالسلام) هم برای ما ناز میكند، ولی خودِ او هم در پیشگاه خدا، همان نیاز است، و حتی نیازش از ما هم بیشتر است! و عجیب اینجا است که امام علیهالسلام، بیشتر و بالاتر از ما نیاز را احساس میكند! جایی كه جدّش فرمود: «الفقر فخری؛1 فقر و نیاز من به پروردگار، فقط افتخار من است»؛ من هیچ افتخار دیگری ندارم، نه پیغمبری، نه معجزه، نه بیا و برو و اطاعت همۀ جن و انس و ملائكه، اینها هیچ افتخار نیست؛ آن چیزی كه افتخار من است این است كه من، فقیر این درگاهم؛ همین مرا بس است و همین مرا كفایت است.
لذا این مطلب، مطلب بسیار بسیار مهمی است و همهمان باید متوجه این قضایا و مطالب باشیم كه اولاً تجدیدنظر و مطالبی كه برای افراد اتفاق میافتد، این یك امر طبیعی و بدیهی است. این فرد، تا این مرتبه میتواند مسائل را ادراك كند و بعد ادراكش تغییر پیدا میكند و خب نوع دیگری از ادراک را پیدا میکند. بسیارخوب! كسی كه جلوی این قضیه را نگرفته است! بنده شب چهارم فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در مشهد صحبت كردم و گفتم که پدر ما فوت كرده، خدا كه نمرده است! هر كسی، هر جایی و هر مكانی را میداند و هر كسی را میشناسد باید به آنجا مراجعه كند، الآن هم میگویم که شرعاً، عقلاً و عرفاً واجب است بر كسی كه میداند در جای دیگری و در محل دیگری و در موطن و موقف دیگری، مطلبِ بهتر، عالیتر و راقیتر بهدست میآید به آنجا برود، اگر نرود خودش مسئول است و حرام است این کسی كه جای دیگری را سراغ دارد باز هم به اینجا بیاید! چرا حرام است؟ چون این شخص كه به اینجا میآید، دارد جای بقیه را میگیرد. وقتی كه تو به این مطالب اعتقاد نداری، چرا به اینجا میآیی و جای دیگران را میگیری؟! چرا به اینجا میآیی و باعث میشوی كه موقعیت برای افراد تنگتر بشود؟ بسیارخوب! خدا خیرت بدهد، خدا پدر و مادرت را بیامرزد كه این موقعیت را برای افراد دیگر فراهم كردی.
علیٰكلّحال، «ره چنانرو كه رهروان رفتند».1
مکتب اولیای الهی مکتب حریت و آزادگی
و جملۀ آخر: آنچه را ما ادراك كردیم و آنچه را تصور میكنیم این است که مكتب ما، مكتب حرّیت و آزادی است، مكتب ما، یعنی مكتبی كه بهدنبالش هستیم. همۀ دوستان و همۀ رفقا این مطلب را میدانند كه من به تنها مطلبی كه در عمر خودم تکیه کردم ـ از زمان طفولیت تا الآن یكهمچنین حالی را داشتم و دارم ـ مسئلۀ حریت بوده است. من حتی با مرحوم پدرم [هم بحث میکردم و تا قانع نمیشدم دست از بحث برنمیداشتم!] دیگر بالاتر از این؟! هیچكس از دوستان، رفقا و حتی همبحثیهای ایشان، بهاندازۀ من با پدرم اینقدر كلنجار نرفته! در مسائل، در مطالب علمی، در غیر علمی. همان سه سال آخر عمر ایشان، در یك مسئلۀ توحیدی، ما با ایشان صحبت میكردیم. این بگو، آن بگو، آن بگو، هر دفعه که به مشهد میرفتیم، یك ساعت و... باهم بحث میکردیم و ایشان میفرمودند: «خب آقا سید محسن نظرت چیست؟» میگفتم: آقاجان همان است که بود! مگر اینکه شما كاری بكنید، تزریقی بکنید، فلانی بکنید، والاّ فكر و نظر من همان است که قبلاً بود.
دوباره صحبتمان شروع میشد و فلان و دیگر ایشان را خسته میكردم و رها میكردم دیگر. آن آخرین مرتبهای كه من ایشان را زیارت كردم و دیگر ایشان را ندیدم تا وقت ارتحال ایشان كه به مشهد آمدم، آن آخرین مرتبه زمستان بود و زیر كرسی نشسته بودیم ـ شاید دیگر میدانستند كه ما آخرین باری است كه توفیق زیارت ایشان را پیدا میكنیم ـ و همینطوری فیالبداهه رو كردند به من و فرمودند: آقا سید محسن! و اما راجع به آن مطلبی كه ما در این مدت چند سال باهم صحبت میكردیم، در آن مطلب، حق با شما است ولكن باید بدانی که: «حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی!»1
ببینید! در عین اینكه گفتند که مطلب این است ولی گفتند که باید به این مطلب برسی، قلباً باید برسی، شهوداً باید به این مسئله برسی و بعد هم مشخص شد خب این چند سالی كه خلاصه ما با ایشان بحث داشتیم، روی چه مصالح و مطالبی بوده است.
این مكتب، مكتب حریت است، نمیگوید: من پدرت هستم ساكت شو! نمیگوید: من استادت هستم دهانت را ببند! نمیگوید: مطلب من بالاتر است، تو دیگر چه میگویی؟! تو جوجه چه میگویی؟! نمیگوید: حالا این جوجه دارد برای ما [عرضاندام میکند و... !] نه! مسئله این نیست. راه بزرگان، راه فهم است، راه بزرگان راهِ علم است.
اگر شما مطلبی را از روی فهم، اشتباهاً هم انجام بدهید، بهتر است از اینكه مطلب صحیحی را از روی تقلید و بدون اینكه بفهمید، انجام بدهید. حتی اگر اشتباه هم انجام بدهید، آن اشتباه، شما را جلو میبرد! اگر از روی فهم و ادراك و تفكر باشد، آن اشتباه شما را جلو میبرد و آن تقلید كوركورانه شما را نگه میدارد تا در یك وقت مناسب كه شما را متوقف كند.
بنابراین، این مكتب، مكتب حریت است، مكتب آزادی است، آزادی در راه و آزادی در انتخاب. انسان، باید با آزادی انتخاب كند، چنانچه بزرگان هم نسبت به این مسئله، اینها را بیان میكردند.
لطف خدا برای برداشتن موانع از جلوی راه افراد، علت برای ایجاد بعضی از قضایا
علیٰكلّحال، لطف پروردگار، در همین قضایا و مسائل پیش میآید. یعنی لطف خدا در یكهمچنین قضایا و مطالبی این است که اول، موانع را از سر راه بقیه برمیدارد؛ خب چه چیزی بهتر از این؟! بهجای اینكه با كتك و لگد و پلیسِ 110 و حاضر كردن اینها شما بخواهید به یک نفر بگویید که به چه درد میخورد که تو اینجا نشستهای؟! بلند شو برو بیرون! خودش میگوید: آقا خداحافظ شما، بنده رفتم! خب خدا خیرش بدهد که كارش به پلیس و زنگ زدن و... نرسید! خب آیا این لطف خدا نیست؟ خب این لطف خدا است دیگر. زمینه خودش پیش میآید. واقعاً من بعضی از اوقات وقتی که یك مطالبی را میشنوم، میخواهم سجدۀ شكر بهجا بیاورم كه یك مسئلهای بدون دردسر حل شد، یك قضیهای بدون دردسر حل شد، حالا من چقدر باید زور بزنم! چقدر باید حرف بزنم! و چقدر تبعاتی ممکن است که داشته باشد! نه آقا! خیلی راحت طرف گفت: خداحافظ! خدا خیرت بدهد! ما که ده سال پیش میخواستیم به تو بگوییم که برو! این ده سال هم زیادی اینجا بودی! پس در وهلۀ اول، لطف خدا برای برداشتن موانع از جلوی راه دیگران است؛ این مطلب اول که این مطلب، مطلب بسیار مهمی است.
جلسه و هیئت عزاداری و مجلس ذكر عصر جمعه و... مسیر و معبر است نه منزلگاه
مطلب دوم، هشدار به خود ما است که مواظب باشیم و مطالب را در نظر داشته باشیم، دیدید آنهایی كه میگفتند: ما بیوضو وارد درس و جلسه نمیشویم، کارشان به كجا رسید؟! آیا دیدید که قضیه به وضو نیست؟! وضو یك لیوان آب است؛ اما باید دید که اینجا (در قلب و نفس) چه خبر است؟ قضیه به اینکه با وضو سر جلسه حاضر شدن و نشدن برنمیگردد؛ اینجا (قلب و نفس) را چه كردهای؟ برای اینجا چه فكری كردهای؟ برای اینجا چه دوایی اندیشیدهای؟ این مسئله است. جلسه و هیئت عزاداری و مجلس ذكر عصر جمعه و صبح كذا و شبهای فلان، همۀ اینها مسیر و معبر است، منزلگاه نیست.
استفاده از مجالس ذکر برای حرکت و فهم
انسان باید از اینها عبور كند. انسان باید از این مجلس، برای حركتش، راهش، فهمش، عبورش، نورانیتش، گرمیاش استفاده كند، نهاینكه خود این مجلس بشود مانع و سدّ! آنوقت دیگر همین مجلس میشود بتخانه! همین مجلس عصر جمعه میشود بتكده! چون این مجلس، منزلگاه شد! مجلسمان را نگه داریم، جلسهمان را نگه داریم! افرادمان را نگه داریم! ... مان! ... مان! ... مان را نگه داریم! این «مان» هم مثل چیزهای دیگری است که باید حواسمان به آن باشد! هان! این میشود بتخانه. دیگر در آنجا دعای سمات فایدهای ندارد، مناجات مریدین و محبین فایدهای ندارد، دعای جوشن کبیر فایدهای ندارد، دعای كمیل نتیجهای ندارد، خواندن قرآن و... نتیجهای ندارد، چون همه به «مان» برمیگردد! مجلسمان! رفقایمان! افرادمان! مطلب این است.
این، آن چیزی بود که در نظر بود که خدمت رفقا عرض كنیم. البته مطالب دیگری هم در این زمینه هست كه انشاءالله در جلسات دوستان كه قرار است در قم باشد، آنجا آنها را عرض خواهم كرد و قدری مطالب را روشنتر خواهم كرد تااینكه رفقا بیشتر از كمّ و كیف راه و مسیر بزرگان اطلاع پیدا بكنند.
لزوم توجه به این مسئله که ما خدا داریم
مطلب همانی است كه مرحوم پدرمان در روح مجرد آوردند، وقتی که همه از دور مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ رفتند، ایشان چه گفتند؟ خب قضیه را تمام كردند دیگر. خب ما باید این روح مجرد را بخوانیم دیگر! آیا نباید بخوانیم؟! باید بخوانیم دیگر. اگر من هیچ معجزهای از آقای حداد ندیده بودم ـ كه دهها معجزه دیدم!ـ همین كلام ایشان برای من كافی بود و حجت را تمام میكرد: آن شخص پیش آقای حداد آمد و گفت:
آقا! آقا سید محمدحسین را دریابید! ایشان با فلانی خیلی رفیق است و آن فلانی هم جزو مخالفین شما شده و ترس ما بر این است كه او بیاید و[آقا سید محمدحسین را هم با خودش] ببرد! (آقای حداد چه فرمودند؟) فرمودند: رفت كه رفت!1
درحالیكه نزدیك ترین فرد به مرحوم حداد، پدر ما بود؛ حتی از آن فردی هم كه این حرف را به ایشان میزد و دلسوزی میكرد! حالا خود او رفت! خود او [مطرود واقع شد!] كار خدا خیلی عجیب است! خود آن کسی كه دلسوزی میكرد، رفت! مرحوم آقا هم اسمش را آورده بودند دیگر، هنوز هم حیات دارد. فرستاد دنبال من كه من میخواهم فلانی را ببینم، یعنی من را، در این سفری كه چند سال پیش به عتبات رفته بودم، گفته بود: «میخواهم اسرار آقای حداد را به ایشان بدهم!» گفتم: اسرار را برای خودت نگه دار! بنده با جنابعالی ملاقاتی نخواهم كرد و ملاقات هم نكردم. و واقعاً هم یك مطالبی داشت و بیخود هم نبود؛ یك اسرار و مطالبی داشت! اما آن کسی را كه استاد من او را رانده، من با او برخورد و ملاقات نخواهم كرد.
آقای حداد فرمودند: «آقا سید محمدحسین هم رفت كه رفت! ما خدا را داریم!» مسئله این است. این دیگر باید در گوش ما باشد که ما خدا را داریم.
خب این مختصر عرایضی كه در اینجا خدمتتان عرض شد. مطلبی در اینجا تذكر داده شده كه من میخواستم عرض كنم كه این اشتباه نقل شده و من تصحیح كنم:
(مسئلۀ شرعی)
حكم كاشتن ناخن مصنوعی
سؤال: حكم كاشتن ناخن مصنوعی كه با چسب روی ناخن میگذارند چه میباشد؟ ـ با توجه به اینكه كاشتن ناخن، واقعاً یك امر ضروری نیست ـ آیا برای وضو و غسل اشكالی ندارد؟
جواب: ببینید بنده این مطلب را عرض كردم و بعد حتی از طرف نزدیكانمان، این مسئله طور دیگری نقل شد و تقصیر را هم به گردن ما انداختند و ما هم پذیرفتیم. گفتیم: عیبی ندارد، ما تقصیر را برعهده میگیریم و آن حكم صحیح را خدمت مخدرات عرض میكنیم.
نظر بنده همین بوده و الآن هم همین است، حالا شاید در بیان مطلب، طوری بوده كه اشتباه فهمیده شده، علیٰكلّحال ما تقصیر را بهگردن دیگران نمیاندازیم. كاشت ناخن اشكال ندارد. بنده اطلاعی از كاشت ناخن ندارم، تا حالا ناخن خودم را هم نكاشتهام، ولی آنچه را شنیدهام این است كه این كاشت ناخن، به دو قسم است: یك قسم این است كه با چسب این را روی ناخن میگذارند و بعد هم میتوانند بردارند و برداشتنش هم اشكالی ندارد و زحمتی هم ندارد و بعد هم دوباره میگذارند، خب این عضو زائد بهحساب میآید و در موقع وضو باید جدا بشود، این را در نظر داشته باشید. حكم این، حكم همان رنگهایی است كه روی ناخن میگذارند، اسمش چیست؟
مجلس سی و چهارم (صوت 36)
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
اهمیت همت عالی در سیر وسلوک
ـ: لاك!
همین! مثل اینکه ما از این مسائل خیلی پرتیم! حکم این ناخن هم حكم همین لاكهایی است كه روی ناخن میگذارند و حتماً باید این را در موقع وضو و همینطور در موقع غسل، با مادهای پاك كنند. این یك قسم است.
وصلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
وعلى آله الطّیبین الطّاهرین و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
قسم دوم این است كه ناخن را بهنحوی قرار میدهند كه دیگر جدا كردنش بسیار مشكل است و در واقع چسبیده میشود و دیگر كنده نمیشود، این ناخن، حكم ناخن اصلی را پیدا میكند و در موقع وضو و غسل، نیازی به كندن این ناخن نیست. اما آن رنگ و لاكی را كه روی او میكشند، آن باید پاك بشود.
آن مطلبی كه نقل شده، این است كه بنده عرض كردهام که آن لاك هم، حكم ناخن را دارد. نه! الآن بنده در اینجا تصحیح میكنم که آن رنگی كه در روی ناخن هست، در موقع وضو و همینطور در موقع غسل باید پاك بشود.
امیدواریم كه خداوند همیشه توفیقاتش را شامل حال همه بگرداند و ما را در راهی كه به ما نشان دادند و برای ما بهعنوان یك باور و یك امر واقعی و حقیقی است، پایدار بدارد.
بعضی از مطالب را كه بهنظر میرسید هر از چندگاهی باید خدمت رفقا عرض كنم، دو سه شبِ قبل در میان رفقا و دوستان قم عرض كردم كه لابد بهسمع مبارك دوستان رسیده است، حالا در تتمۀ آنها بهعنوان مقدمه برای پاسخ به سؤالات، مطالبی را عرض میكنیم، و امیدواریم كه همۀ ما مشمول لطف پروردگار باشیم و از انفاس قدسیۀ اولیای الهی مدد بجوییم.
و اما اینكه كاشت ناخن ضرورتی ندارد، نه، به این مسئله ارتباطی ندارد، اگر كاشت ناخن بهعنوان یك زینت باشد، اشكالی ندارد كه این مسئله باشد و اینهم حكم همان چیزهایی را دارد كه انجام میدهند، مثل خال كه حالا در ابرو و غیر ابرو، در مو و... انجام میشود، در آنها هم حكم همان پوست اصلی بدن را دارد و دیگر نیازی به جدا کردن آنها از بدن نیست و در اینجا مشكلی برای غسل و وضو پیش نمیآید، اگر برای زینت هم باشد اشكال ندارد و حكمش در اینجا مباح است.
از خداوند توفیق همه را خواستاریم و از خداوند متعال میخواهیم كه هرچه زودتر باز مجلس انس و دیدارِ مجدد با دوستان را فراهم كند البته با یك فرصت بیشتر، انشاءالله. خداحافظ شما.
تأکید بزرگان بر بالا بردن همت و اراده
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در سخنان خودشان و در مجالسی كه با دوستان داشتند، روی بعضی از مطالب خیلی تكیه میكردند و نسبت به بعضی از مسائل، مرتب تذكرِ مكرر میدادند، از جملۀ آن مواردی كه خیلی مورد تأكید ایشان و همینطور سایر بزرگان بود، بالا بردن همت و اراده و خواست و آن نقطهنظر و مقصود و هدف بوده است. بهطوركلی خود ایشان از همان زمان جوانی و آن زمانی كه وارد در حوزۀ علمیۀ قم شدند میفرمودند كه:
اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
من احساس میكردم هدف و مقصدم با هدف و مقصد خیلی از افراد متفاوت است، و وقتی كه با بزرگان و حتی با اساتید صحبت میكردم، احساس میكردم كه من بهدنبال مطالب بالاتری هستم و بر آن اساس وارد حوزه شدم و بر همان اساس درسها را شروع كردم و بر همان اساس بهدنبال فهم و رسیدن به آن نقطه بودم.
ایشان چند مرتبه در طول حیاتشان این مطلب را به ما میفرمودند و از باب تذكر و نصیحت میفرمودند که:
انسان باید همیشه بالاترین حد را مورد نظر قرار بدهد زیرا پروردگار متعال كه در جود و بخشش و اعطاء حد یقفی ندارد، یك اندازۀ مشخصی ندارد، به همانمقداری كه بنده از خدا طلب كند، خداوند متعال هم به همانمقدار عطا میكند.
مرحوم علامه طهرانی: من برای دوستانم به كمتر از سلمان رضایت نمیدهم
این عبارت، عبارتی بود كه خیلی در زبان ایشان میگشت و حتی من در یك مورد كه مسائلی پیش آمده بود به ایشان عرض كردم که آقا مقداری بر رفقا سهلتر بگیرید، حالا مقداری مسئله [را آسان بگیرید!] ایشان از این حرف من ناراحت شدند و فرمودند:
فلانی تو چه میگویی؟! این حرفها چیست که میزنی؟ من برای دوستانم به كمتر از سلمان رضایت نمیدهم!!
به كمتر از سلمان! حالا ایشان خودشان در چه مرحلهای بودند كه میفرمودند: «من برای دوستانم به كمتر از او رضایت نمیدهم!»
مختصری از مقامات حضرت سلمان
سلمانی كه ده درجه از ایمان را طی كرده بود، سلمانی كه فرض كنید كه در روایات بهعنوان «منا اهل البیت»1 از او یاد شده است و سلمانی كه هیچ مسئلهای نبود الاّ اینكه برای او حل شده بود و هیچنقطۀ مجهولی نبود الاّ اینكه برای او منكشف شده بود و خلاصۀ مطلب هیچكاری را كه در نظر شما بیاید نبود كه سلمان نتواند انجام بدهد! هرچه در نظر شما بیاید، از احیاء اموات، مرده زنده كردن، خورشید برگرداندن، تصرف در كائنات یا تصرف در نفوس، اطلاع بر مغیبات، گذشته، آینده، [از حضرت سلمان برمیآمد!] راجع به سلمان داریم كه:«سلمان دریایی است كه عمق ندارد!»2 یعنی نهایت ندارد! آنوقت یكهمچنین فردی و یكهمچنین شخصیتی در نزد مرحوم آقا و مرحوم والد، تازه بهعنوان حداقل تلقی میشود! «حداقل چیزی كه من برای دوستانم میخواهم این است كه به مرحلۀ سلمان برسند!» پس ببینید چه خبر است و قضیه و مسئله در كجا است؟!
لذا ایشان همیشه نسبت به این مطلب[(همت بالا)] تأكید داشتند و این روایت منتسب به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم [را زیاد یادآوری میکردند که حضرت] میفرمایند: «لا یسعنی ارضی (ما وسعنی ارضی) و لا سمائی ولكن یسعنی قلب عبدی المومن (قلب عبدی المومن بی.)».3
البته این روایت مورد اختلاف است كه آیا از رسول خدا روایت شده یا نشده است؟! ولیكن بزرگانِ از اولیاء و اهل عرفان در كتب خودشان نقل میكنند، و از آنجایی كه مطلب برای اهل ظاهر ثقیل مینماید چون خودشان اهل این حرفها نیستند و از این مطالب سردرنمیآورند لذا خیلیها در پی انكار برآمدند كه اصلاً این روایت روایتی است كه صوفیه از خودشان درآوردند و منتسب به رسول خدا نیست!
مفهوم این روایت این است كه خداوند در حدیث قدسی میفرماید كه:
نه آسمان و نه زمین، هیچكدام اینها نمیتوانند مرا تحمل كنند، سعۀ مرا ندارند، ظرفیت من را ندارند ولكن بندۀ مومن من، این سعه و ظرفیت را دارد كه مرا تحمل كند!
این چیز عجیبی است كه با اینكه انسان در یك موقعیت محدود قرار دارد و وجود او یك وجود محدود است و وجود پروردگار وجود لامحدود و لاحد و یك وجود اطلاقی است، چطور ممكن است که فرض كنید كه خداوند در اینجا بفرماید كه: «ما وسعنی ارضی و لا سمائی ولكن وسعنی قلب عبدی المومن بی؛ قلب بندۀ من میتواند كه مرا در خود جای بدهد»؟!
مختصری از حالات بایزید بسطامی
و از همینجا است كه ما دربارۀ بسیاری از بزرگان میبینیم كه نظیر یكهمچنین عبارتی را میفرمایند، مثلاً فرض كنید كه راجع به بایزید بسطامی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه از بزرگان از اهل معرفت بود و الآن قبرش در بسطام است و شاگرد امام صادق علیهالسلام بود، یکچنین عباراتی نقل شده است! شش سال شاگردی امام صادق علیهالسلام را میكرد، اینها چیزهایی است كه خیلیها انكار میكنند! وقتی که درِ انكار باز باشد خود امام صادق را هم انكار میكنند شاگردهایش كه سهل است! شش سال شاگرد امام صادق بود، سقای امام صادق بود، میرفت برای امام صادق علیهالسلام آب میآورد، دربانی میكرد، افراد را راه میداد، پذیرایی میكرد، و خلاصه در منزل امام صادق بود دیگر، و كارش را هم میكرد و خلاصه حضرت هم او را به جایی که باید برسانند میرسانند. نقل میكنند که:
بعد از شش سال یك روز امام به او فرمودند که فلان كتاب كه آن بالای رف است، آن را بیاور، میگوید: كدام رف؟!1 حضرت میفرمایند: تو شش سال است اینجا هستی و هنوز نمیدانی بالای سرت رف است؟! میگوید: از وقتی كه آمدم اینجا و چشمم به شما افتاد، دیگر چشمم جای دیگری را ندید!2
ببینید! ایشان در چه مرحلهای بوده است؟! این حرفها شوخی نیست!
تفاوت همت و مقصد شاگردان اولیاء الهی
بعضیها پیش انسان میآیند و به اول چیزی كه نگاه میكنند در و دیوار منزل آدم است، به فرش منزل آدم است، به سنگ و چراغ و باغچه و... منزل آدم است! خب این دنبال باغچه است، این دنبال فرش و در و دیوار و آینه است، این دنبال پرداختن به ظاهر است! حالا آقایی هم آنجا نشسته و خب خدا خیرش بدهد، دوتا كلمه هم از او میشنویم! اما بایزید میگوید: «شش سال است که من اصلاً چشمم بالایی را ندید! از وقتی كه آمدم فقط به شما نگاه میكردم!» ببینید تفاوت در كجا است؟! همت در كجا است؟! مقصد در كجا است؟! آن یكی میآید پیش امام صادق علیهالسلام و نگاه میكند ببیند که امام صادق علیهالسلام چندتا نوكر و كلفت و... در خانهاش دارد، میشمارد این یكی، این دوتا، این سهتا، خب حالا سهتا بد نیست اما اگر چهارتا و پنجتا شد میگوید: عجب! چطور اینجا پنجتا خدمتكار دارد و...؟!
این مطالبی را كه عرض میكنم بالأخره چیزهایی است كه انسان را به خیلی از مطالب و ظرائف توجه میدهد! بعضیها که خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میآمدند اول میپرسیدند که این خانه چند متر است؟ آیا تو آمدی اینجا که سؤالت را بپرسی یا میخواهی بنگاهداری كنی! توجه میفرمایید؟! یا فرض كنید که میگفتند كه این گلیمها ـ چون طبقۀ بالا گلیم پهن بود ـ از كجا گرفته شده است؟! گلیم عادی و معمولی و...، یا اینكه میپرسیدند در روزهای اعیاد و وفیات ائمه علیهم السلام كه در اینجا مجلس هست، چند نفر میآیند؟! چند نفر میروند؟! دنبال این است كه چند نفر میآیند و میروند؟! این مطالبی را كه میگویم مربوط به شاگردانشان است نهاینكه فکر کنید از آدمهای غریبه این مطالب را میشنیدیم! از كسی كه آمده پیش ایشان و میگوید كه آقا ما را راهنمایی كنید، ما را هدایت كنید، چه كنید! میخواهم بگویم که همه قسم آدم هستند، ما نباید به این و آن نگاه كنیم، همه قسم افراد در آنجا میآمدند، آنچه بنده خودم تجربه كردم و مشاهده كردم این بود که افراد پیش بزرگان میآیند ولی در حال و هوای دیگری هستند!
بایزید عرض میکند: من در این شش سال از وقتی كه شما را دیدم، چشمم به بالا نگاه نكرد، فقط چشمم به شما افتاد و اصلاً جایی دیگر را ندیدم، حضرت فرمودند: خب حالا دیگر كارت تمام است و به همان شهر خودت برگرد و مردم را در آنجا دستگیری كن.1
حضرت او را به اتفاق فرزندشان حضرت محمد بن جعفر الصادق علیهماالسلام به آنجا میفرستند. فرزند امام صادق علیهالسلام زودتر از بایزید فوت میكند كه الآن هم در بسطام گنبد و بارگاه دارد. بعد بایزید وصیت میكند كه: «او را در درگاه فرزند امام صادق علیهالسلام دفن کنند.» و الآن در آنجا افراد رفت و آمد میكنند و زیارت میكنند.
قلب بندۀ مؤمن، تنها تجلّیگاه اسم اعظم خداوند متعال
آنوقت بایزید در صحبتهایش دارد كه: اگر [تمام آسمانها و زمین و عرش پروردگار را در قلب بایزید قرار بدهند یك گوشه از قلب بایزید را هم نمیتواند اشغال كند!]2 ببینید! «ما وسعنی ارضی و لا سمائی ... ؛ نه آسمان و نه زمین من قادر بر این نیست ... .» منظور از آسمان همین آسمان عادی نیست با این ستارگان و كهكشانها و راه شیری و راه دوغی و از همین چیزهایی كه درست كردند و میگویند! آیا شما میدانید در همین آسمانی كه بالای سرتان هست چه خبر است؟! تا چند سال پیش میگفتند كه: «ستارههایی كه كشف شده، اینها ده دوازده میلیون سال نوری با ما فاصله دارند!» امروزه میگویند: «ستارههایی كشف شده كه بین سیصد وپنجاه تا چهارصد میلیون سال نوری با ما فاصله دارند!» اصلاً انسان نمیتواند تصور كند! تازه این اول راه است! تازه همین آسمان هم باشد كه اینهم حد ندارد ـ آسمان مثال در آن هست، آسمان ملكوت در آن هست، تمام اینها در این فضا قرار دارد ـ زیرا تمام اینها آثار اسم خالق و اسم موجد و اسم محیی و اسم رازق پروردگار است، یعنی در مرتبۀ نزول اسماء كلیه است كه این آسمانها و زمین در اینجا قرار دارد. بنابراین ذات پروردگار بالاتر است از این مقام اسم و مقام وصف و نعوتی كه متصف و منعوت به این نعوت و به این اوصاف است.
حالا پروردگار میفرماید: «این آسمانها و زمین، وسعت من را ندارند» خب باید هم همینطور باشد، كوهها، زمینها، كرات آسمانی، همۀ اینها نازلۀ اسماء الهی هستند، اینها ارتباطی با خدا ندارند، خدا كجا اینها كجا! اینها ترشحات ذات پروردگار هستند كه به این صورت و كیفیت درآمدند، اینها را میخواهم خدمتتان عرض كنم تا ما بدانیم كه چه هستیم و كه هستیم؟! ارزش خود را بدانیم و خود را مفت نبازیم و وقت خود را به مسائل بیهوده صرف نكنیم و بدانیم كه ما هم مثل آنها هستیم، آنها زحمت كشیدند، همتشان را بالا قرار دادند و به مسئله رسیدند، به مطلب رسیدند، ولی كسی كه نه! بخواهد فكر خودش در همین امور و مسائل عادی و ظاهری قرار بدهد یا اینكه بخواهد مقداری از این مطالب را بهرهمند شود، طبعاً سرش بیكلاه میماند و نصیبی نخواهد برد.
خدا میفرماید: تمام آسمانهای هفتگانه و زمین، قادر نیستند بر اینكه مرا تحمل بكنند، مادون من هستند، پایینتر هستند، قدرت من را ندارند، وقتی كه جذبه بیاید: ﴿لوۡ أَنزَلۡنَا هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ عَلَىٰ جَبَلٖ لَّرَأَيۡتَهُۥ خَٰشِعٗا مُّتَصَدِّعٗا مِّنۡ خَشۡيَةِ ٱللَهِ﴾1 این معنایش همین است دیگر. یا دربارۀ قضیۀ حضرت موسی علیٰ نبیّنا و آله و علیه السلام وقتی كه تجلّی آمد، تجلّی اسمی بود یعنی آن اسم مُجلی و آن اسم قاهر وقتی كه بر یك شیء تجلّی میكند، اصلاً بهطوركلی كوه پراكنده میشود و ازبین میرود و تكهتكه میشود و هیچ وجودی از او باقی نمیماند و پودر میشود و تمام خصوصیاتش ازبین میرود. تمام عالم در تحت ارادۀ پروردگار قرار دارد. حالا خدا میفرماید: اینها نمیتوانند وسعت تجلّی مرا داشته باشند، ولكن قلب بندۀ من، این وسعت را دارد، این تحمل را دارد كه محل تجلّی من باشد، محل تجلّی اسم اعظم من باشد، محل و مجلای برای ظهور همۀ اسماء كلیۀ من قرار بگیرد كه اگر بخواهید یك ذره از او را به كوه بزنید، آن كوه مندك میشود و ازبین میرود و پودر میشود!
در یک راستا بودن کلمات اولیاء الهی با آیات قرآن کریم و روایات معصومین
حالا شما نگاه كنید همین كلام را بایزید اینطور بیان میكند كه: «اگر تمام آسمانها و زمین و عرش پروردگار را در قلب بایزید قرار بدهند، یك گوشۀ قلب بایزید را هم نمیتواند اشغال كند!» تمام این آسمانها و زمین را با این وسعت و با این عظمت در همۀ عوالم! خب بایزید هم همین را میگوید دیگر، بایزید الآن همین روایت را دارد به این صورت بیان میكند! یا فرض بكنید كه وقتی که حافظ ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرماید: «آسمان بار امانت نتوانست كشید»،1 این شعر هم معنایش همین است كه آسمانها و زمین نتوانستند و نمیتوانند آن تجلی ذاتی را، آن تجلی اسماء و صفات الهی را بر ذات و قلب خودشان تحمل كنند!
حالا میگویند كه معلوم نیست این روایت سند داشته باشد! معلوم نیست چه باشد!
آیۀ قرآن هم دارد همین را میگوید، آیۀ قرآن را كه دیگر نمیتوانیم انكار كنیم! آیه میفرماید كه:
﴿إِنَّا عَرَضۡنَا ٱلۡأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱلۡجِبَالِ فَأَبَيۡنَ أَن يَحۡمِلۡنَهَا وَأَشۡفَقۡنَ مِنۡهَا وَحَمَلَهَا ٱلۡإِنسَٰنُ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومٗا جَهُولٗا﴾2
ما این امانت را به آسمانها و زمین واگذار كردیم، آن سرّ خود را كه آن حقیقت ذات ما است، ما آن را به آسمانها و زمین ارائه كردیم، یعنی به آنها نشان دادیم،...
فرض بكنید كه یك نفر میخواهد امتحانی بكند، میخواهد یكی از شاگردهایش را به بقیه نشان بدهد، میخواهد خصوصیاتش را به بقیه نشان بدهد، افراد را میآورد، یك عده از شاگردها را میآورد بهخاطر اینكه بگوید چه كسی از شاگردان من قابلیت دارد برای اینكه بتواند این كار را انجام بدهد! استعداد دارد برای اینكه بتواند این را انجام بدهد! همۀ شاگردها را میآورد، از یكیك آنها سؤال میپرسد، این شاگرد نمیتواند جواب بدهد، آن شاگرد نمیتواند جواب بدهد، به اینها عرضه میدارد، این شاگرد نتوانست، آن شاگرد نتوانست. بالأخره یكی از شاگردان جواب میدهد، سؤال دوم را جواب میدهد، سؤال سوم را جواب میدهد، بعد میگوید: این شاگرد قابلیت دارد بر اینكه بهجای من بنشیند و بهجای من درس بدهد و بهجای من این كار را بكند؛ این ﴿عَرَضۡنَا ٱلۡأَمَانَةَ﴾ معنایش همین است.
بالاتر بودن سعۀ وجودی اولیاء الهی حتی از ملائکۀ مقرب
خدا به تمام موجوداتی كه در آسمانها و زمین هستند با تمام خصوصیاتشان، یعنی از زمین و افلاك و كرات گرفته و بعد آسمان مثال، آسمان ملكوت حتی تا جبرائیل و میكائیل و ملائكۀ مقرب و...، تمام اینها نتوانستند آن حقیقت و سرّی را كه پروردگار میخواهد آن حقیقت و سرّ را در آنها قرار بدهد تحمل كنند، منفجر میشوند، همین جبرئیل و عزرائیل منفجر میشوند، نمیتوانند تحمل کنند! شما اگر یك بادكنك را باد كنید خب چقدر باد میشود؟ اینقدر، اینقدر، بعد چه میشود؟ ازبین میرود. فرض كنید كه بادكنكی باشد که حالا مقدار مواد پلاستیكیاش قویتر باشد، آنهم همینطور، بالأخره هر چیزی حدی دارد و هر ظرفی یك محدودیت و سعۀ وجودی برای تحمل اسماء و صفات و مقام علمی و قدرت الهی را از آن مقام علمی بیانتها دارد. شما خیال میكنید آنچه الآن فرض كنید كه جبرائیل امین از اسم علیم پروردگار استفاضه میكند و در خودش و در نفس خودش جا میدهد به همان مقداری است كه در نفس اولیاء الهی ـ آنهایی كه به آن مرتبۀ کمال رسیدند ـ است؟! هیهات! هیهات! جبرائیل امین در مقام ظهورات خارجی میتواند این اسم علیم را در خود نگه دارد و بهواسطۀ ارادۀ تكوینی، در ظروف مختلف، در این عالم قرار بدهد.
حل تمام مسائل علمی در این عالم بهواسطۀ ظهور اسم علیم پروردگار در حضرت جبرائیل
الآن تمام مخترعین عالم دارند از اسمی كه در نفس حضرت جبرائیل هست استفاده میكنند و به اختراع میرسند، تمام مكتشفینی كه در عالم هستند، همۀ اینها خودشان هم بدانند یا ندانند آن افاضۀ اسم علیم در نفس آنها است كه یكمرتبه بدون اینكه اصلاً توجه پیدا كنند میبینند مشكل حل شد، اینكه تا حالا حل نشده بود، این شخصی كه تا حالا گیر كرده بود، این شخصی كه در این فرمول به بن بست رسیده بود، این شخصی كه نتوانسته بود از این فرمول بگذرد و به نتیجه برسد، چه شد که یكدفعه این مسئله و فرمول برای او حل شد؟ این شخص كه اصلاً نسبت به این مسئله فكر نمیكرد. برای ما هم خیلی از اوقات اتفاق افتاده است که فرض كنید كه در مطلبی گیر كردیم و یكدفعه میبینیم اصلاً بدون اینكه اطلاع داشته باشیم این قضیه برای ما حل شد! این از كجا آمد؟ از كجا این مسئله حل شد؟ از كجا این قضیه حل شد؟ این جرقه جرقهای است كه از آنجا میآید و میخورد و مطلب را حل میكند.
همۀ مكتشفین عالم، از مجرای اسم علیم كه در نفس حضرت جبرائیل هست بهرهمند میشوند، مخترعین عالم همینطور، علما همینطور، دانشمندان همینطور، تمام افراد، عوام، آنهایی كه اطلاع ندارند، حتی یك بچۀ كلاس اول وقتی که مسئلۀ دو دوتا چهارتا را حل میکند و دو دوتا را پنجتا نمینویسد بلکه چهارتا مینویسد، از آنجا دارد این قضیه اشراب میشود و از آنجا دارد این مسئله میآید، كلاس سومی همینطور، دبیرستانیاش همینطور، دانشگاهیاش همینطور، مجتهد همینطور، تمام اینها برحسب همان میزان خلوصی كه دارند، بر همان مقدار دارند از این اسم بهرهمند میشوند. تا آن مرتبهای كه ذات انسان از مرتبۀ اسمی تجاوز كند و بالا برود، دیگر در آن مرتبه، علم لایتناهی پروردگار به آن حقیقت نفس میخورد كه دیگر در آنجا حتی جبرئیل هم جا ندارد كه میفرماید: «لو دنوت انملة لحترقت؛ اگر من یك بند انگشت بالاتر بیایم ”لحترقت“ آتش میگیرم.»1
آتش گرفتن یعنی دیگر آن قدرت وجودی من توانِ برای این محیط علمی و این محیط قدرت را ندارد؛
اگر یك ذره بالاتر بیایم، آن فروغ تجلّی برایم [هستی باقی نمیگذارد!] شما میبینید که حتی جبرائیل امین هم در اینجا بار زمین گذاشت، یعنی آن موجودی كه تمام موجودات عالم را از نقطهنظر علمی اشراب میكند، در اینجا بار زمین گذاشت و همینطور مسئله به سایر ملائكۀ مقرب هم برمیگردد!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند كه:
سالك باید به جایی برسد كه حتی ملائكه هم نمیتوانند به آنجا برسند، سالک باید به آنجا برسد، همت را باید در آنجا قرار بدهد، همت را باید در یكهمچنین موقعیتی قرار بدهد!
تبیین اعتراض ملائکه به خلقت انسان توسط پروردگار و جواب پروردگار به ملائکه
وقتی كه خداوند میفرماید: ﴿وَإِذۡ قَالَ رَبُّكَ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗ [قَالُوٓاْ أَتَجۡعَلُ فِيهَا مَن يُفۡسِدُ فِيهَا وَيَسۡفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحۡنُ نُسَبِّحُ بِحَمۡدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّيٓ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ]﴾،2 اینجا معنای این آیه روشن میشود. ﴿قَالُوٓاْ أَتَجۡعَلُ فِيهَا مَن يُفۡسِدُ فِيهَا وَيَسۡفِكُ ٱلدِّمَآءَ﴾ ملائكه گفتند: خدایا سرت درد گرفته برای اینكه میخواهی خلاصه در زمین آشوب بهپا كنی؟ ﴿مَن يُفۡسِدُ فِيهَا﴾ «فساد بكند»، فتنه بكند، چه كار بكند، خب لابد ملائكه فقط ما و این اوضاع را دیدند و حق هم دارند بگویند كه اینها كاری میكنند كه دست شیطان را هم از پشت میبندند! در كلك و دروغ و حقهبازی و تقلب، اینها دیگر دست شیطان را هم از پشت میبندند! خب حق هم دارند! اما خدا میفرماید كه: ﴿إِنِّيٓ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ﴾ «یك چیزی هست که من میدانم و شما تابهحال به آن نرسیدید»، ﴿إِنِّيٓ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ﴾، خب ملائكه میدانند، ملائكه اطلاع بر غیب دارند، ملائكه اطلاع بر آینده دارند، میدانند این انسانی كه خدا میخواهد درست كند شكلش چیست، چند سانت است، قدش چقدر است، میزان اطلاعاتش چقدر است، میزان قابلیت و استعدادش چقدر است، همۀ اینها را ملائكه میدانند، خب تا اینمقدار حق با ملائكه است.
آدم در این دنیا میآید و تا وقتی كه بچه است با همدیگر رفیق هستند اما وقتی كه بزرگ میشود تازه اول گرفتاری شروع میشود، این میگوید من! او میگوید من! این میگوید مال من! او میگوید مال من! این میگوید ریاست من! او میگوید ریاست من! این میگوید او در حوزۀ ریاست و اقتدار من دخالت كرد! او میگوید فرض كنید كه این در آنجا آن حرف را به او زد و به او ارتباطی نداشت! شروع شد دیگر، بابا دو دقیقه سر جایت بنشین! حالا آن كار را كرد، كرد كه كرد، دیگر اینی كه او در حوزۀ من دخالت كرد! [اینها یعنی چه؟!] آن یكی میگوید: او آن كار را بدون اجازۀ من كرد! آن یكی میگوید كه: او بدون اجازۀ من تلفن كرده! آن یكی میگوید:...! همۀ اینها برای چیست؟ [همۀ اینها برای ظهور نفسانیات است.] و اینها همانهایی است كه ملائكه بهخاطر آنها، به خدا اعتراض كردند. در این محدوده، ملائكه همه را میبینند، ریاستبازیهای ما را میبینند، همۀ دروغهایی را كه ما میگوییم دیدند، یعنی قبل از اینكه خدا آدم را خلق بكند همان ملائكه دیدند که فرض کنید که آدمی همین امروز كه روز پنجشنبه ساعت چند دقیقه به یازده است اینجا میآید یا فرض كنید كه در آنجا راه میرود و این دروغ را میگوید، این كلك را میزند، این تهمت را میزند، این غیبت را میكند، این نمامی را میكند، این سخنچینی را میکند، تمام این كارهایی را كه ما میكنیم، قبل از خلقت آدم كه هفت هشت هزار سال پیش بوده ـ حالا اینطوریكه نقل میكنند ـ ملائکه همۀ اینها را دیدند، تمام حقهبازیهای ما انسانها را دیدند، تمام دروغهایی را كه ما به همدیگر میگوییم دیدند، خب در اینصورت ملائکه حق دارند که بگویند این چه آدمی است که خلق كردی كه حتی دست شیطان را هم از پشت بسته است! ما تا حالا خیال میكردیم شیطان فلان و چه و چه و این حرفها است!
﴿أَتَجۡعَلُ فِيهَا مَن يُفۡسِدُ فِيهَا﴾؛ «آیا در این زمین افرادی را خلق میكنی كه اینها فساد كنند؟!» دروغ بگویند؟! تهمت بزنند؟! تقلب كنند؟! رشوه بدهند؟! رشوه بگیرند؟! تمام عالم را بههم بریزند؟! خب ملائکه میبینند دیگر، ملائكه كه از پیش خودشان حرف نمیزنند، رجماً بالغیب كه حرفی را نمیزنند، میبینند، با احساس وجودی خود و با آن علم وجودی و علم حضوری خود، كارهایی را كه ما انسانها الآن انجام میدهیم، همینها را دیدند و به خدا اعتراض كردند که این چه آدمی است خلق كردی؟ خب تا این مقدارش درست است.
حالا میآیند چیزهای دیگر ما را هم میبینند، كار خیر ما را میبینند، كمك به فقیر را میبینند، دستگیری از یتیم را میبینند، اینها كارهای خوب ما را هم میبینند، نماز خواندنمان را میبینند، روزه گرفتنمان را میبینند، اطعام فقرا را میبینند، اینها هم كارهای خوب است، اینها هم كارهای ممدوح است در قبال آن طرف، اینها را هم میبینند، خب روی هم رفته كم و زیاد میكنند و نگاه میكنند و میبینند كه ﴿أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ﴾،1 اكثرهم لایشعرون،2 در آیۀ قرآن کریم هم داریم، اكثر این مردم خلاف هستند؛ اكثر این مردم فهم و شعور و بصیرت ندارند؛ اكثر این مردم بهدنبال حق نیستند؛ اكثر این مردم، دنبال دنیا هستند؛3 دنبال دنیا هستند منتها دنیا به شیوههای مختلف خودش، به روشهای مختلف خودش، بهصورتهای مختلف خودش، اکثر این آدمها اینگونه هستند.4
ملائکه به خدا میگویند كه خب این چه وضعی است؟! این چه مسئلهای است؟! این چه داستانی است كه تو داری این همه به ما منت میگذاری؟ آن تاجی را كه باید بر سر ما بگذاری بر سر این انسانها میگذاری و داری بر ما منت میگذاری و فخر میفروشی كه ﴿إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗ﴾! من دارم جانشین قرار میدهم! میگویند: خدایا تو كه مظهر علم و عدل و داد هستی، پس اینهایی را كه درست میكنی، همۀ اینها كه ظالم هستند، تو مظهر رأفت و عطوفت هستی، ولی اینها در قساوت و شقاوت به جایی میرسند كه کاری را میکنند که گرگ بیابان هم آن کار را انجام نمیدهد، تو مظهر وحدت و انس و لطف هستی ولی اینها از نقطهنظر نفسانیات و انانیات به جایی میرسند كه كارهایی را انجام میدهند که اصلاً قابل تصور نیست!
انحصار قابلیت مصاحبت با ذات حق تعالی برای انسانی كه در تحت تربیت باشد
خدا متعال میفرماید: من همۀ اینها را میدانم اما چه كسی میتواند قابلیت برای جانشینی من را داشته باشد؟ جانشین من چه كسانی هستند؟ جانشین من كسی است كه بتواند همان خصوصیات و اوصاف و مرتبهای را كه من واجد آن مرتبه هستم، در یك مرتبۀ نازله، بتواند تمام آنها را واجد باشد، تُویِ جبرائیل فقط در مقام اسم علیم، در این موقعیت قرار گرفتی و ظهور پیدا كردی، میكائیل در مقام اسم محیی من، تجلّی و ظهور پیدا كرده، عزرائیل در مقام اسم ممیت، این حالت را پیدا كرده است، من فردی را، انسانی را، موجودی را خلق میكنم كه علاوه بر اینکه این موجود تمام اسماء من را واجد است، علاوۀ بر آن، خود ذات مرا هم كه تمام این اسماء از او نشأت گرفتند، واجد است! اینجا است كه خدا به ملائكه میفرماید: ﴿إِنِّيٓ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ﴾، این را دیگر شما نمیدانید، شما در مقام اسم هستید، مرتبه و افق وجودی شما در مقام اسم است و من میخواهم بشری را خلق كنم كه در مقام ذات باشد، این است كه انسان اگر بخواهد به مرتبۀ ذات برسد، آن وسعت و آن قابلیت برای همنشینی و جلوس و مصاحبتِ پروردگار را واجد است، لذا نه جبرائیل، نه اسماء كلیه، نه عالم عقول، نه عالم انوار، ارواح، ملائكه، همینطور بیاییم پایینتر، اینها هیچكدام قابلیت برای این سعه را ندارند، قابلیت برای این وسعت را ندارند. فقط قابلیت، انحصار به انسان دارد، آنهم انسانی كه در تحت تربیت باشد و بخواهد خودش را به آنجا برساند.
توجه مرحوم علامه طهرانی به همت عالی در سیر و سلوک
لذا همیشه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این را میفرمودند و این را تذكر میدادند که همیشه همت خود را بالا قرار بدهید، همت و نظر و مقصد را بالا قرار بدهید، منظورتان از حركت در راه خدا، فقط این نباشد كه نورانیتی پیدا بكنید، خب بعد از این نورانیت چه؟ این نورانیت خیلی خوب است اما این نورانیت، باید نورانیتی باشد كه عمق داشته باشد، انسان ممكن است بهواسطۀ بعضی از كارها هم نورانیتی پیدا بكند، افرادی هستند كه ترك حیوانی میكنند و سیمایشان سیمای نورانی میشود، كدورت ندارند ولی عمق ندارند و بهواسطۀ بعضی از مسائل حتی ممكن است دچار انحراف هم بشوند! برای رسیدن به اطلاع بر یك غیب، وارد این مسیر نشوید، چون این مهم نیست، ممكن است شخصی كه حتی مسلمان هم نباشد اطلاع بر غیب داشته باشد، بنده خودم با بعضی از افراد از این گروهها و مرتاضها و... ملاقات كردم كه اینها اطلاع بر غیب هم داشتند و از حالات نفس هم خبر میدادند اما در ظلمت بودند، در كدورت بودند، آن اطلاعشان اطلاع بر نفس بود كه آن نفس در عالم برزخ هست و بالاتر از آن نمیتوانستند اطلاع بدهند.
همانطوریکه فرض كنید كه شخصی خواب میبیند، حالا شخصی که خوابی میبیند لازم نیست که حتماً مسلمان باشد، ممكن است یك كافر هم خواب ببیند و خوابش هم درست باشد. همانطوریكه انسان برای دیدن اشیاء ظاهری نیاز به چشم دارد و به هر اندازه این بینایی چشم قویتر باشد به همان اندازه، آن افقِ دید بیشتر است، حالا چه كافر باشد، چه مسلمان باشد، چه مؤمن باشد، چه غیرمؤمن باشد، این دیدن اشیاء ظاهری به این افق دید مربوط میشود، همینطور آنچه در عالم مثال و در عالم برزخ ممكن است برای افراد روشن بشود، این ارتباطی با آن دید و عمق و نورانیت ندارد.
صدق و صفای باطن و نیت تنها ملاک برای سلوک
این نكته را برای این خدمت رفقا عرض كردم كه بدانند ملاك برای سلوك و راه خدا، صدق است؛ صدق و صفای باطن و نیت، ملاك است. رسیدن به بعضی از این مسائل حتی با غیر صدق هم برای انسان حاصل میشود، اینطور نیست كه حتماً فقط منحصر در صدق باشد، البته در همین حد نه بیشتر ـ بالاتر از این حد، نه ـ آنهم بهطور ناقص برای افراد حاصل میشود.
نقل میكنند در همان روزی كه مرحوم آقا، عصر آن روز آن كسالت را پیدا كردند كه همان ناراحتی آئورت بود و بعد شب به بیمارستان منتقل شدند و فردا هم به رحمت خدا رفتند، یك نفر از آقایان در مشهد كه اهل بعضی از همین جداول و این كارهای غیرعادی و امثالذلك هست كه الآن هم در قید حیات است، صبح آمده بود منزل آقا و زنگ منزل ایشان را زده بود و به شخصی كه آمده بود و درب منزل را باز کرده بود گفته بود كه من كار واجبی با ایشان دارم كه همین الآن باید این مطلب را به ایشان عرض كنم، مرحوم آقا به آن شخص گفته بودند برو به او بگو آن چیزی را كه تو میدانی ما هم میدانیم، خداحافظ شما، نیازی به گفتن نیست! ببینید! این فرد الآن با مسائلی، رمل و اسطرلابی انداخته و چهكار كرده ـ و از این كارهایی كه میكنندـ تازه به مطلبی رسیده و حالا خیال میكند که باید به ایشان خبر بدهند! اما این ولیّخدا نیازی به جفر و رمل و چیزهای دیگر و امثالذلك ندارد و حتی بالاتر از این، خودش دارد این كار را برای خودش پیش میآورد! این را دیگر چهكار میكنی؟! خودش دارد این مسئلهای را كه میخواهد اتفاق بیفتد پیش میآورد، حالا این یك مطلب دیگری است که خیلی مطلب دقیقی است!
خود امام معصوم مجری مشیت پروردگار در عالم وجود
اگر رفقا آن صحبتهای حقیر را در احوالات مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ شنیده باشند، اگر آنجا توجه كنند من راجع به این قضیه مقداری توضیح دادم كه چطور در روز عاشورا خود سیدالشهداء علیهالسلام دارد این مسائل را بهوجود میآورد! داستان حضرت علیاصغر علیهالسلام را كه بنده توضیح میدهم، در آنجا اگر شنیده باشید گفتم كه چطور این قضیه باید اتفاق بیفتد و اصلاً خود وجود آن حضرت، خودش پایینآورندۀ مشیت و تقدیر خدا است!1 آیا در روز عاشورا اگر امام حسین علیهالسلام نمیخواست عاشورا اتفاق میافتاد؟!
تمام ملائكه آمدند که به یكلحظه همۀ این لشگر را پودر كنند! حضرت فرمودند برای چه میخواهید این کار را بکنید؟! ما به آنچه خدا برای ما تقدیر میكند، راضی هستیم. اجنّه در روز عاشورا آمدند و گفتند که: یا بن رسول الله یك اراده كن ما همه را مثل پنبه در هوا معلق میكنیم!2 حضرت فرمودند: نیازی به شما نداریم، اگر خودمان بخواهیم این قضیه را در عالم پیاده نمیكنیم، یك اراده میكنیم اصلاً تیر از جای خودش تكان نمیخورد، شمشیر از غلاف خود یك سانت بیرون نمیآید، فرض كنید كه اسبها حركت نمیكنند، چه دارید میگویید؟! من خودم آمدم و خودم با دست خودم یكبهیك این جریانات را در اینجا پیش میآورم! چون امام واسطه است دیگر، یعنی وقتی كه ارادۀ پروردگار برای تحقق یكهمچنین داستانی و قضیهای میآید، در این عالم آن نفسی كه آن تقدیر را میگیرد و در این عالم آن را اجرا میکند، امام علیهالسلام است.
فرض كنید كه شخصی نامهای برای شما مینویسد، شما نمایندۀ یك نفر هستید، وكیلش هستید، هرچه هستید، یك نامه برای شما مینویسد که آقای فلان! فردا كه میخواهی از منزلت بیرون بیایی باید این كار را انجام بدهی، فلان پول را آنجا بدهی، فلان معامله را بكنی، فلان مسئله را انجام ندهی، یكبهیك شرح حال خصوصیاتی را كه باید در آن روز انجام بشود در نامه برای شما مینویسد و نامه را به شما میدهند، شما نامه را نگاه میكنید و از منزل كه بیرون میآیید یكبهیك به آن عمل میكنید، یك دو سه چهار، تا شب شما به تمام مطالبِ در نامه عمل میکنید، میگویید: امروز ما به این قضیه جامۀعمل پوشاندیم.
باید بر داستان كربلا به دیدۀ عبرت نگاه كرد نهاینكه فقط در سر زد
الآن در میان ما، نفس امام زمان علیهالسلام و در هر زمانی نفس خود آن امام زمانِ آن وقت، در زمان امام جواد علیهالسلام، امام جواد، در زمان امام سجاد علیهالسلام، امام سجاد، هركدام از ائمه در زمان خودشان، [مجری مشیت خدا هستند،] در زمان هر امام، آن نفسی كه اراده و مشیت خدا را نازل میكند و پایین میآورد و جاری میكند خود این امام است، حالا البته این قضیه منافاتی با اختیار افراد ندارد، منافاتی با اختیار آن اشقیا ندارد، منافاتی با كارهایی كه آنها میكنند ندارد. اما آیا امام حسین علیه السلام میتواند جلوی تیر حرمله را بگیرد یا نه؟ حرمله که میخواهد تیر بزند، تیر همانجا میایستد، آیا امام میتواند این کار را بکند یا نه؟ اگر نتواند که امام نیست، اگر میتواند پس چرا نمیكند؟ پس امام خودش میخواهد، خودش میخواهد که این ارادۀ خدا در اینجا تحقق پیدا كند، و شیرینی داستان كربلا این است، این آن مطلبی است كه آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمایند:
باید بر این داستان كربلا به دیدۀ عبرت نگاه كرد نهاینكه فقط در سر زد، باید نگاه كرد كه چه اسراری در این داستان كربلا وجود دارد و چه ارادههایی پشت این قضیه است؟ و چه مسائل و رموزی در اینجا قرار دارد؟1
اگر یكخرده فكر كنیم خیلی مسئله عوض میشود، خیلی حال ما تغییر پیدا میكند و خیلی مسائل برای ما صورت دیگری میگیرد، صورت عمق پیدا میكند، فهم بالا میرود، عقل بالا میرود، تااینكه بزنیم در سرمان که ای وای حسین را كشتند! خب بالأخره اینهم فرض كنید كه روشی است كه بعضیها این را نمیپسندند دیگر و میخواهند در همین ظاهر بمانند، نمیخواهند بالاتر بیایند، نمیخواهند آن افق فهم و ادراك خودشان را بالاتر ببرند و لذا ایراد و اشكال میگیرند كه این مطالب چیست كه بزرگان در كتبشان نوشتند و این مسائل را در آنجا مطرح كردند؟!
محقق شدن مسائل در عالم با ارادۀ ولیّخدا
حالا این شخص ولیّخدا نمیتواند به او بگوید، به او فقط این مقدارش را میگوید كه: «منهم میدانم و نیازی به تذكر نیست»، و به او پیغام میدهد، اما بالاترش این است كه اصلاً من خودم دارم این جریان را بهوجود میآورم، خودم دارم میروم، خودم دارم با دست خودم این عمل را در خارج محقق میكنم، چرا؟ چون او به بالاتر از مرتبۀ حضرت عزرائیل رسیده است، حضرت عزرائیل برای گرفتن جان است ولی برای ولیّخدا میآید اجازه میگیرد که آیا جانت را بگیرم یا نگیرم؟! ببینید چقدر فرق است؟! اجازه میدهی میگیرم، اجازه نمیدهی نمیگیرم، میگوید: نه! بگیر. تو یك واسطه هستی. پس این ولیّخدا دارد با دست خودش این كار را انجام میدهد، با ارادۀ خودش دارد الآن این مسئله را در اینجا محقق میكند.
آمدنِ در راه ملاک نیست، روش آمدن و روش تسلیم ملاک است
بنابراین این مطلب، مطلب بسیار مهمی است كه ما باید بدانیم فقط آمدن ملاك نیست، چگونه آمدن ملاك است، روش آمدن ملاك است، روش تسلیم ملاك است. در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ خیلیها بودند که میخواستند وارد مسیر بشوند و اصرار هم میکردند، ما میرفتیم به ایشان میگفتیم كه آقا فلان شخص خیلی طلب دارد! فلان میكند! میفرمودند: «خب روز عید بگو بیاید آنجا من او را ببینم.» وقتی میآمد میفرمودند كه: «این خیلی كار دارد!» یا اینكه فرض كنید: «شما خیلی ترتیب اثر ندهید!»
یك نفر آمده بود و خیلی هم اصرار میكرد، هنوز هم در قید حیات است، من یك مرتبه به مرحوم آقا گفتم ولی ایشان هیچ نگفتند، باز دوباره یكی از آقایان قم واسطه شد که آقا ایشان خیلی اصرار میكند! ایشان بدون اینكه اصلاً نگاه بكنند به من فرمودند که: «این شخص خیلی كار دارد ولی درعینحال شما با او صحبت كن و مطالب را به او بگو.»
ما با او صحبت كردیم و او اول خیلی اظهار شعف میکرد که آقا لطف كردید! شما بر سر ما منت گذاشتید، شما چه كردید! اما مسئله که به این حرفها نیست، تو كه این حرف را میزنی تا چقدر پای كار ایستادی؟! تو كه این حرف را میزنی تا چقدر آمادگی داری؟! امروز كه تو میآیی اینجا، فردا اولین دستور به تو داده میشود، آیا آن دستور مطابق با نفست است یا نیست؟ اگر نیست چه عكسالعملی نشان میدهی؟ تو همینطور راحت خیال میكنی آمدی و تو را قبول كردند و تمام شد، یكبهیك هر روز دستور و امریه پشت امریه میآید، آیا خودت را آماده كردی یا آماده نكردی؟ خب اگر آماده نكردی نیا، راحت باش، كسی كاری به كارت ندارد، نمازت را بخوان، روزهات را بگیر، مجالس روضه و عید هم شركت بكن و بالأخره آن طرف هم انشاءالله خدا ارحم الراحمین است و از گناهان میگذرد. اما كسی كه در اینجا میآید باید دل شیر را در اینجا گرو بگذارد! تو میآیی اصرار میكنی که فلان، [اما خودت را آماده نکردی و آمدی اینجا!]
یك مدت از این قضیه گذشت، این فرد وابسته به بعضی از جاها و مؤسساتی بود، در بین صحبتها یكدفعه گفت كه: امام اینطور فرمودند!
گفتم: كدام امام؟!
گفت: فرض كنید كه فلان آقا!
ـ : ما دوازده تا امام بیشتر نداریم! یكدفعه جا خورد!
ـ : مگر ائمۀ جمعه نداریم؟!
ـ : امام جمعه یك چیز است، ائمة الكفر یك چیز است، ولی امام بهعنوان امام در فرهنگ شیعه مربوط به دوازده امام است و نظر مرحوم آقا همین است، نظر بنده هم همین است، الآن هم همین است.
عدم جواز گفتن لفظ بر غیر امام علیه السلام
امام گفتن بر غیر از دوازده امام جایز نیست، البته بر چهارده معصوم علیهمالسلام هم میتوان امام گفت، یعنی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، هم پیامبر بود و هم امام بود، فاطمه زهرا سلاماللهعلیها هم امام بود، و دوازده امام هم که امام بودند، همۀ اینها امام بودند منتها الآن در اصطلاح و عرف شیعه خب به دوازده امام، امام اطلاق میشود و نباید به كسی دیگر امام گفت.
گفتم كه آقا اشكال میكنند، مرتب اینطرف كرد آنطرف كرد و گفت:
حالا اگر بگوییم امام امت! اگر بگوییم امام شیعه! اگر بگوییم امام فلان!
ـ: عموجان یا بگو و بلند شو برو، [چون میخواهی به غیر معصوم امام بگویی دیگر اینجا نیا.] یا نگو، اینقدر هم چانه نزن! آن روزی كه به تو گفتم اینجا نیا برای همین بود! میگویند نگو، نگو، تمام شد دیگر! برای چه اینقدر حرف میزنی؟!
ـ: چشم و فلان و این حرفها!
ولی آن چشم، چشم ظاهری بود. نتیجهاش چه شد؟
نتیجۀ سست گرفتن مطالب اولیاء الهی
نتیجهاش این شد كه الآن همین آقا به مسائلی مبتلا شده ـ درست همان مطلبی را كه فرمودند که این شخص خیلی کار دارد! ـ که اصلاً انسان حیفش میآید که به قیافۀ این شخص نگاه كند! و خودش را با مسائل و خصوصیات و قضایایی درگیر کرده و چقدر هم در راه انحراف پیش رفته است! حیف از آن سالهایی كه برای یكهمچنین افرادی فرصت و وقت و... گذاشته شد! من الآن میفهمم که آن زمان كه مرحوم آقا فرمودند: «خیلی كار دارد!» این برای این بود.
تو كه الآن خدمت یك ولیّخدا میرسی، ولی همت خودت را در آن حد قرار ندادی خب مگر بیكاری که به اینجا میآیی؟ خب پیش یكی دیگر برو که امام جماعت فلان مسجد هم است، آدم خوبی هم است، برو پشت سرش نماز بخوان، برو فرض كنید كه به منبرها و خطابهها و... او توجه كن، برو به كارهایی كه میگوید و به نصیحتهایی كه میكند جامۀعمل بپوشان، دیگر چرا میخواهی وقت یك ولیّخدا را بگیری؟! تو كه آن عرضه را نداری، تو كه آن همت را نداری و همتت اینقدر است خب برو پیش آدمی كه همینقدر را بتواند تأمین كند، همینقدر را بتواند انجام بدهد، پس چرا اینجا میآیی؟! اگر تو پیش ایشان میآیی پس باید قدم به قدم با ایشان بیایی، آنمقدار هم باید بیایی. منتها اول این معلوم نیست، وقتی كه افراد میآیند اول خیلی شور دارند، فلان دارند، میگویند: خدا خیرتان بدهد! آمدیم در اینجا، دیگر گارانتی شدیم، تضمین به ما دادند، چه شدیم! دیگر از این چرت و پرتها و از این مطالبی كه خب فقط یك مشت لقلقۀ لسان است و هیچواقعیتی هم پشت آن قرار ندارد.
یك سال گذشت، دو سال گذشت، كمكم یكخرده [به همین آمدنها و... دلخوش شد!] چون افق او پایین است و نمیتواند بالا بیاید، در همان سطح میماند، در همان وضعیت قرار میگیرد، آن هیمنه و جلال و جبروت استاد و یك ولیّخدا او را در همان حد قرار میدهد، و نمیتواند مكنونات خودش را بیرون بریزد، نمیتواند آنچه را در دل دارد اظهار كند، اما همینكه یك موقعیت پیش میآید و ولیّخدا سرش را زمین میگذارد و موقعیت تغییر پیدا میكند، یكدفعه میبینیم شروع شد، حرفها شروع شد، مسائلی كه تابهحال نبود شروع شد، طعنه زدنها شروع شد!
این فرد هم از جمله همان افرادی بود كه من در زمان مرحوم آقا نسبت به طرز تفكر آنها واقعاً خون بهدل میشدم كه اینها چطور این مطالب را در مسائل خصوصی خودشان انجام میدهند! بعد از فوت مرحوم آقا شب دوم یا شب سوم بود که من دیدم همین شخص یك عده را دور خودش جمع كرده و میگوید: «بیایید برای سیر و سلوكمان برویم پیش حاج اسماعیل دولابی!»
عجب! آخر ای احمق جان! این پانزده سال و هفده سال و بیست سالی كه پیش این بزرگ بودی در آن كلۀ گچ تو كه حیف است فرض كنید كه اسم آدم هم بر تو بگذاریم چه رفته است که حالا میگویی برویم فرض كنید كه آنجا؟! آخر اگر سراغ كسی هم میروی اقلاً سراغ یكی برو كه یكخرده راهش نزدیك باشد نهاینكه میخواهی پیش کسی بروی که اصلاً راهش با راه مرحوم آقا در دو نقطۀ مقابل قرار دارد! اینها چقدر فهمیدند؟! اینها كسانی بودند كه جلسههای مرحوم آقا میآمدند.
عدم تعجب از تغییر و تحولات بعد از فوت بزرگان
این را برای این خدمتتان میگویم كه وقتی که میبینید یك تغییر و تحولاتی پیدا میشود، تعجب نكنید! این فرد در همان زمان هم دارای همین افکار بوده منتها الآن قضیه رو شده است. وقتی كه بزرگی از دنیا برود معلوم میشود که این فرد در چه حدی بوده؟! این فرد همان مغز پر از گچ و آجری را كه در زمان پدر ما داشته و پوششی رویش بوده است، این فرد صبر كرده تا در یك بستر مناسب حرفش را بزند، سرش را پایین انداخته تا در بستر مناسب نظرش را بگوید، حالا که این بزرگ از دنیا رفته، شروع كرده: «بهتر است پیش فلانی برویم!» این آقا وقتی که با حجمۀ ما برخورد كرد، گفت: «خب برویم پیش فلان آقا شیخی كه در قم است! برویم پیش او!»
عجب! ای داد بیداد! بابا بنشین سرجایت، تو مگر این ملاكها را از یكهمچنین بزرگی در این مدت نگرفتی؟ مگر این مناطها را در یكهمچنین مسائلی نگرفتی؟ مگر او نگفت كه باید چه باشد و چه باشد؟!
بهدنبال فهم بودن، تنها ایراد دیگران بر مرحوم علامه طهرانی
من در این جلد دوم اسرار ملكوت كه ملاكهای برای ولیّخدا را برشمردم1 ـ كه بعضیها هم خیلی تعجب كردند! ولی جای تعجب نیست، تازه من همۀ مطلب را در آنجا نگفتهام ـ در آنجا گفتم كه ولیّخدا باید چه خصوصیاتی داشته باشد، چه مسائلی را باید داشته باشد، آخر ما که الاغ و یابو نیستیم كه هر كسی طناب گردن ما بیندازد و ما را بهدنبال خودش بكشد!
اول منبر در اینجا عرض كردم که مرحوم آقا فرمودند که:
من رفتم قم برای اینكه فهم پیدا كنم، نهاینكه بروم فرض كنید كه استاد هرچه بالای حوزۀ تدریسش گفت، منهم سرم را مرتب تكان بدهم و بگویم که درست است! نه! خودم فهم پیدا كنم، خودم عقل پیدا كنم، خودم بینش پیدا كنم.
به همین دلیل هم خیلیها با ایشان مخالف شدند، چون دیدند عقل آقای آقا سید محمدحسین با عقل آنها نمیخواند، فهم آقای آقا سید محمدحسین با فهم آنها در یك سطح قرار ندارد، شعور آقای آقا سید محمدحسین، ادراك آقای آقا سید محمدحسین، كارهایی كه ایشان انجام میدهد با آنها در یك سطح نیست، آنها میخواهند دنیایشان آباد باشد، بگویند و بخندند و همۀ كارها را انجام بدهند و ریاسات و بالا و پایین و دور و بر را داشته باشند حالا به هر شکلی هم که شد شد، مصالح را هم به هر شکلی در نظر گرفتیم عیبی ندارد، یك دروغ هم بگوییم اشكال ندارد، ما باشیم عیبی ندارد، بگذار این دروغ را هم بگوییم که ما را نگه دارد، ما باشیم حالا این خلاف را هم انجام بدهیم عیبی ندارد، ما باشیم حتی آن كاری كه مخالف با شرع هم است انجام بدهیم، عیبی ندارد. همینقدر که ما باشیم، همینقدر که موقعیتمان محفوظ باشد، همینقدر که بتوانیم به آن مصالح و نفسانیات خودمان برسیم، اشکال ندارد که هر خلافی را هم انجام بدهیم! ولی آقای آقا سید محمدحسین كه وارد نجف میشود میگوید: نه! اینجا غلط است، آنجا غلط است، باید از این كار دست برداشت، باید این كار را كنار گذاشت، باید در اینجا راست گفت، باید در آنجا حق را گفت. این مطالب ایشان با حرفهای آنها جور درنمیآید، حالا كه جور درنمیآید، آقای آقا سید محمدحسین میشود صوفی! آقای آقا سید محمدحسین میشود درویش! آقای آقا سید محمدحسین میشود وحدت وجودی!
اینها چیست؟!
پدر ما میفرمودند:
مگر من مثل این درویشان تبرزین روی دوشم میگذاشتم كه اینها به ما میگفتند درویش؟! ما هم طلبهای بودیم مثل طلبههای دیگر، در نجف ما را با انگشت به همدیگر نشان میدادند، در میان تمام طلبههای نجف من طلبۀ اول بودم، هیچ استادی در درس، از عهدۀ سوالات و پاسخ به اشكالات من برنمیآمد! كجا من درویش بودم؟! كجا من صوفی بودم؟! علت اختلاف آقایان با من فقط این بود كه من زیر بلیط آنها نمیرفتم، و میگفتم که من برای خودم كسی هستم، من میخواهم برای خودم فهم داشته باشم، من میخواهم برای خودم عقل داشته باشم.1
بهکار نبستن عقل در کارها، عامل گرفتاری بسیاری از افراد
اینها مسائل خیلی مهمی است! ببینید! گرفتاری كه الآن برای خیلیها پیش آمده، بهخاطر این است كه عقلشان را دست یابو دادند! گرفتاری كه برای خیلی از افراد پیش میآید برای این است كه آن شخصی كه میآید برایشان حرف بزند خودش بهاندازۀ یك كله گنجشك هم نمیفهمد! آنوقت شخص دینش را دست او میدهد، از او ذكر میگیرد، از او ورد میگیرد، هرچه او میگوید اینهم مثل لوح محفوظ قبول میكند! خودش نمیخواهد بفهمد كه آیا این خلاف است یا نه؟!
در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ من از یک نفر یک حرف شنیدم كه: «ایشان(یعنی مرحوم آقا) در یك قضیه برخلاف تعهدی كه كرده بودند عمل كردند»! منِ پسر آقا نگفتم که تو غلط میكنی! اشتباه میكنی! پدر من كجا این حرف را میزند؟! گفتم: من باید بروم تحقیق كنم. منِ پسر ایشان مشت به دهانش نزدم، سبّش نكردم، لعنش نكردم، گفتم: بروم تحقیق كنم ببینم مسئله چیست؟! آن موقع قم بودم، آمدم مشهد، گفتم كه: آقاجان من یكهمچنین حرفی شنیدم، قضیه چیست؟ ایشان فرمودند: «نهخیر، این حرف صحت ندارد و اصل قضیه این است.» و خب من چون به صداقت ایشان اعتماد داشتم حرف ایشان را قبول کردم. ایشان میتوانستند بگویند: نه! حرف نزن! برو سر جایت بنشین! این فضولیها به تو نیامده است! خب میتوانستند این حرفها را بگویند ولی به من گفتند که: «نه! مسئله اینطور بوده و اینطور بوده و من هم این كار را كردم.» بعد رفتم به آن شخص گفتم که من رفتم و از ایشان تحقیق كردم، مطلب به اینصورت بوده است.
انحصار عدم اعتراض فقط بر امام زمان علیهالسلام
خب یكهمچنین آدمی كه حتی نسبت به پدرش هم باید ببیند که حق بوده یا نبوده، او دیگر نمیتواند زیر بار كسی دیگر برود، او دیگر نمیتواند هر كسی هرچه گفت گوش بدهد، او دیگر نمیتواند وقتی که به او میگویند که سرت را پایین بینداز و حرف نزن، بگوید چشم! من به پدر خودم اعتراض میكردم حالا بیایم به تو فرض بكنید اعتماد كنم و هرچه گفتی بپذیرم؟! توجه میكنید؟!
مرحوم آقا میفرمودند:
سالك باید این باشد، نباید عقلش را بهدست یك فردی كه خودش محتاج به دستگیری است و سر تا پایش در انانیت و گرفتاری و مسائل و مشكلات خودش است، بسپارد، سالك نباید هرچه را میشنود بگوید چشم، سالك نباید وقتی یك اخم به او میشود حالا هر كسی میخواهد باشد، سرش را پایین بیندازد! نه من میترسم که این را بگویم، نه من میترسم [روی حرف فلانی حرف بزنم!]
به شخص میگویم که آیا شما این را شنیدی یا نشنیدی؟
میگوید: بله،
ـ: خب برو اعتراض كن،
ـ: آقا اگر اعتراض بكنیم دیگر با ما قطعرابطه میكنند!
ـ: خب قطعرابطه میكنند كه بكنند!
آیا تو آدمی یا یابو هستی؟ آیا باید اسم تو را انسان بگذارند یا الاغ؟! حالا الاغ را در طویله میبندند تو را هم به فلان كلاس میبرند، آیا شخص با در كلاس رفتن، انسان میشود؟ نه! همان یابو است که رفته در کلاسِ درس نشسته! همان الاغ است که رفته روی صندلی نشسته! این فرد را باید در طویله ببندند آوردند سر كلاس! تفاوتی نمیكند!
اگر حرف در نظر ایراد میآید اشكال بگیرید، به نظرت اشكالی به مطلب شخص وارد میشود باید بپرسی، فقط نسبت به یك نفر، فقط یك نفر، آنهم امام زمان ما عجل الله تعالی فرجه الشریف، در آنجا فضولی موقوف! در آنجا نباید حرف زد، آنجا عقل ما نمیرسد، آنجا افق فهم ما نمیرسد، مشاعر ما در آن سطح قرار ندارد والاّ غیر از او هر کسی كه میخواهد باشد ممکن است نظرش غلط باشد و ما میتوانیم اشکال وارد کنیم.
در خیلی سالهای قبل، بیست سی سال قبل وامثالذلک، قضایا چه بود؟ تا حرفی میزدیم میگفتند: نه آقا حرف نزن! نه، نمیشود، مگر میشود فلانی نفهمد؟ مگر میشود فلانی اشتباه کند؟! فلانی به جاهایی دست پیدا کرده است، به یك افقهایی دست پیدا کرده است، چیزهایی را میبیند، مطالبی را میبیند که ما نمیبینیم! عجب! پس چه شد؟ پس چه شد كه مجبور شدیم یك چیزهایی بخوریم؟! چه شد؟! پس آن جام زهرها چه بود؟! فلانی به افقهایی دست پیدا کرده! به چیزهایی دست یافته است! نه! اصلاً نمیشود اشتباه کند، اصلاً نمیشود حرف زد! اصلاً نمیشود چیزی گفت! این حرفها همیشه بوده و همیشه هست! همان زمان، مرحوم پدر ما چه پیامها فرستادند كه آقا مطلب تمام شود، اما گوش ندادند تا كار به آنجا رسید که همه میدانید!
باز بودن حق اعتراض برای همۀ افراد
در مسائلی كه برای انسان پیدا میشود، خدا انسان را آزاد قرار داده است و انسان باید سؤال كند، از بنده هم باید سؤال بكند، فرق نمیكند، مثلاً بگوید که آقا فلان كار شما اشتباه است. یكی از رفقا میگفت:
«آقا شما حق اعتراض به كسی نمیدهید!»
گفتم: بنده حق اعتراض به كسی نمیدهم؟! تعجب میكنم! البته ممكن است خودم از نفس خودم اطلاع نداشته باشم.
ـ: حالتتان طوری است كه اجازه نمیدهید كسی به شما اعتراض كند!
ـ: والله من خودم را که در آینه میبینم بعید میدانم یكهمچنین آدم عبوس قمطریری باشم كه کسی جرأت اعتراض به من را نداشته باشد! بعد از او سؤال كردم و گفتم که آیا شما همین الآن به من اعتراض کردید یا نكردید؟ آیا الساعة به من اعتراض کردید یا نه؟! خب چه شد؟! آیا كتكتان زدم؟! همین الآن داری به من اعتراض میكنی، شاهد حاضر، میگویی که شما این عیب را داری، شما این نقص را داری، نقطۀ ضعف شما این است كه اجازه نمیدهی كسی به شما اعتراض كند، اجازه نمیدهی كسی از شما انتقاد كند، اجازه نمیدهی کسی از شما ایراد بگیرد، طوری مسئله را میبندید که کسی نتواند اعتراض کند! خب همین الآن داری به من اعتراض میكنی، پس اسم این چیست؟ آیا اسم این، اعتراض است یا نیست؟ آیا این اسمش تحسین است یا اسمش تنقید و انتقاد است؟ بسیارخوب، پس الآن داری به من اعتراض میكنی. حالا من از تو سؤال میكنم: تابهحال چه موردی اتفاق افتاده كه شما خواستی به من اعتراض كنی اما من نگذاشتم که اعتراض کنی؟ بیا بگو تا بالأخره منهم بدانم، بالأخره خود منهم اطلاع داشته باشم، تابهحال چه موردی بوده؟
ـ: خیلی موارد بوده!
ـ: خب بشمار عزیزم! یك دو سه چهار، تا منهم بفهمم، برای خود منهم مفید است دیگر، بفهمم که الآن من در این مورد اشتباه كردم و دیگر اشتباهم را تكرار نكنم. و اگر نگویی الآن شما داری به من ظلم میكنی، چون من خودم دارم میگویم بگو دیگر، من دیگر چطوری بگویم؟ آیا بنویسم؟ توضیح بدهم؟ در رویت بخندم و فلان؟! هیچ! بالأخره یك مورد هم برای ما نگفت!
گفتم: آقاجان من! پس چرا شعار میدهی؟! بگو شما در فلان مورد این اشتباه را كردی و ما وقتی که خواستیم بگوییم شما اخم كردی، چهكار كردی، فلان كردی، اجازه ندادی، استقبال نكردی! خب بگو، این دفعه دیگر اخم نمیكنم، تبسم میكنم! بالأخره اشتباهم را بگو تا بفهمم.
این راهی است كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این راه را باز كردند و من الآن حق ندارم که این راه را ببندم! خیلی عجیب است! چطور من میتوانم راهی كه مرحوم آقا برای منی كه فرزندشان بودم، باز كردند ـ و با گوش خودم شنیدم که به افراد میگفتند که: «از فلانی یاد بگیرید كه وقتی من حرفی میزنم سهتا ایراد به من میگیرد و از من پاسخ میخواهد!» ـ حالا من بیایم این راه را ببندم و بگویم که كسی نباید از من ایراد بگیرد؟ كسی نباید حرف بزند؟! نه، ایراد بگیرید. البته اینهم هست که بنده هر ایرادی را هم كه نمیپذیرم، اینطور نیست كه هر كسی بگوید: آقا مثلاً كار شما اشتباه است و منهم بگویم بله درست میگویید، نهخیر، بنده هم كار درست دارم و هم كار نادرست دارم، كار درستم را توفیق خدا میدانم و كار نادرستم را هم از خودم میدانم و درصدد اصلاح برمیآیم، اینطور هم نیست كه هر كسی هرچه گفت بگویم چشم! نه، برای کار و حرفم، دنبال دلیل میروم. همه همینطور هستند.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیهروی شود هرکه در او غش باشد
این مسئله، مسئلۀ خیلی مهمی است، مرحوم آقا و بزرگان هم بهدنبال این مسئله بودند، بهدنبال این مطلب بودند، منتها بعضی از افراد حالا یا با خواندن یك كتاب یا با گوش دادن یك نوار یا با یك صحبت و تعریفی كه میشنیدند خدمت بزرگان میرسیدند ولی اینها در یك سطح و در افق خاصی پیش ایشان میآمدند، خیلی از افرادی كه الآن در قید حیات هستند و مخالف مرحوم آقا هم هستند، اینها یك وقت از شاگردانشان بودند، حالا اسم نمیبرم، خیلی افراد معروفی هم هستند، و خود اینها كسانی بودند كه وقتی در عصر جمعه دعای سمات میخواندند، وسط دعای سمات و... گریه میكردند و چه و فلان! بعد همینها وقتی که اوضاع بهنحو دیگری شد و احساس كردند كه این استادشان كه با آنها قرابت و نسبت و... هم داشته، با این جریان همراهی نمیكند و در خانۀ خودش نشسته و تشویق هم نمیكند، اینها چون در همان افق بودند نتوانستند خودشان را با ایشان وفق بدهند، خودشان را نگه داشتند، حق را به خودشان دادند، خودشان را در آن موقعیت ذیحق شمردند و ایشان را کنار زدند و گفتند که ایشان همراهی نكرده! ایشان نقطه ضعف دارد! خب چطور ایشان تا حالا نقطه ضعف نداشت؟ چطور تا حالا دعای سمات میخواندی و گریه میكردی و میگفتی خدایا این توفیق را از ما نگیر؟! در همان دعای سمات اشك از چشمت میآمد و میگفتی خدایا این توفیق را از ما نگیر! خدایا این مجالس را برایم مستمر كن!
هنوز امتحان نیامده است، هنوز تقّی به توقی نخورده است، هنوز اوضاع تغییر پیدا نكرده است، این گریهها برای چیست؟ قبل از تغییرات، قبل از دگرگونی اوضاع، قبل از تغییر این مسائل، همۀ اینها هست، اما تا تغییر پیدا میشود میگویی استاد هم باید بهدنبال ما بیاید! او كه بهدنبال تو نمیآید! تو باید بهدنبال او بروی نهاینكه او بیاید! اگر او بهدنبال تو بیایید در اینصورت او كه دیگر استاد نیست، اگر قرار باشد حرف تو را بپذیرد خب دیگر تو بنشین آنجا تا او بیاید از تو دستور بگیرد!
تصریح مرحوم علامه طهرانی بر شاگردی کردن در نزد مرحوم حداد
یكی از مطالب چرت و پرت و مزخرفی كه اخیراً در یكی از نوشتههایی كه راجع به مرحوم آقا نوشتند نقل کردند ـ یك جلد كتاب قطوری هم است و خیلی مطالب خلاف در آن هست1 ـ این است كه مرحوم آقا نسبت به استادشان آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ شاگرد نبودند بلکه دوتا رفیق بودند! چه كسی گفته كه ایشان (یعنی مرحوم حداد) استاد مرحوم آقا بودند؟ او رفیق ایشان بود، ایشان هم رفیق او بود! جالب این است كه این مطالب از طرف یكی از نزدیكان و بستگان مرحوم آقا بیان شده است!
این مطلب، مطلب بسیار مزخرفی است! بارها من از ایشان (مرحوم آقا) شنیدم كه میفرمودند: «استاد من حداد است.» بارها من شنیدم كه گفتند: «من در مقابل حداد صفر هستم!» حالا چه؟ آیا این مسئله كسرِشأن ایشان میشود؟! آیا حتماً باید رفیق باشند تااینكه آن عظمت، آن جلالت، آن ابّهت، در اینجا حاصل بشود؟! آیا این ننگ است كه شخصی شاگرد كسی دیگر باشد؟! آیا تابهحال كسی دیده یا شنیده كه مرحوم آقای حداد بفرمایند من در قبال سید محمدحسین صفر هستم؟! پس چرا فقط از این طرف (مرحوم آقا) بوده؟ اگر هر دو رفیق هستند خب او (مرحوم حداد) هم بگوید دیگر، همانطوریكه ایشان (مرحوم آقا) دارد میگوید خب یك بار هم او (مرحوم حداد) بگوید، دو دفعه هم او بگوید، آیا تابهحال یكی شنیده كه مرحوم حداد گفته باشند كه هرچه سید محمدحسین دارد همه را به من داده است؟! یا عكسش بوده است و گفتند که: «هرچه من داشتم به سید محمدحسین دادم»؟!
چرا كسانی كه خودشان منتسب به مرحوم آقا هستند این حرفهای خلاف را میزنند؟! این مزخرفات چیست؟! آیا حالا میخواهیم موقعیت فردی را در انظار عمومی بالا ببریم؟! آیا این بالا بردن است یا پایین آوردن است؟ ببینید! همۀ اینها مطالب خلاف است.
سرانجام بیاحترامی به اولیاء خدا
این افرادی كه در آن زمان میآمدند، در همان موقع با خواستهای خودشان بودند، آمدند آمدند، به یك جا که رسیدند، دیدند خواستشان با خواست استاد، با همدیگر تطبیق نمیكند، یك روز صبر كردند، دو روز صبر كردند، خداحافظ شما! بعد هم شروع كردند به طعنه زدن، حالا هم كه میروند كه رها نمیكنند، میگویند: همۀ اینها دكان است! همۀ اینها دستگاه است! اینها برای مرید بازی است! اینها فلان است! بنده خودم شنیدم که یکی از اینها حتی بالای منبر در یك مجلس ختم با طعنه داشتند به مرحوم آقا میگفتند كه: «نه هر كه چهره برافروخت دلبری داند!»1 که این شعر از حافظ ـ رضوان الله تعالی علیه ـ راجع به مراتب معرفت و... است. اینها یك وقت خودشان شاگرد آقا بودند، آنوقت حالا بالای منبر آقا را مسخره میكنند! طعنه میزنند! البته خدا هم بیكار ننشسته، خدا هم میآید میآید میآید و چنان پسِگردنی میزند پَسِ كلّه كه طرف تا آن قعر جهنم میرود و كارش به كجاها میرسد كه دیگر بماند! اینها بهخاطر بیاحترامی به اولیاء خدا است.
بنابراین اینها افرادی هستند که در همان موقع در این سطح پایین بودند ولی وقتی كه زمینهای پیدا میشود یكدفعه انسان میفهمد که پس اینها از اول اینطور بودند، اینها از اول در این سطح بودند؟ اینها از اول در این موقعیت بودند، منتها بهخاطر مسائل و جریاناتی این قضیه مخفی مانده، پوششی رویش افتاده بوده است. اینجا است كه انسان باید خیلی مواظب باشد، دائماً خودش را تست كند، دائماً خودش را آزمایش كند، دائماً ببیند كه نسبت به آن هدف و مرام و مقصد تا چه اندازه پایدار و پابرجا است.
باز دوباره ما مثل دفعههای قبل وعده دادیم که پاسخ سؤالات را بیان کنیم ولی بازهم وقت گذشت و نتوانستیم به این وعده عمل کنیم و هنوز این نامهها دارد رویهم انباشته میشود! من دیشب كه میخواستم طهران بیایم، آمدم ببینم نامه و سؤالی هست یا نه، دیدم که به اینمقدار همینطور نوشتهجات هست، حالا به اضافۀ اینهایی كه در اینجا هست. چند دقیقهای كه بیشتر نمیتوانیم پاسخ بدهیم، انشاءالله باز پاسخ به بقیۀ سؤالها میماند برای جلسۀ دیگری که خدمت دوستان برسیم.
(مسئلۀ شرعی)
حکم سقط جنین
سؤال: سقط جنینی كه باعث آن اصرار شوهر بوده است چه حكمی دارد؟ درحالی که بعداً با خودم گفتم که ای كاش دروغ میگفتم و دارویی را كه شوهرم برای من تهیه كرده بود استفاده نمیكردم.
جواب: سقط جنین حرام است و اگر اصرار از طرف شوهر باشد، شوهر باید دیه را بپردازد و اگر از هر دو طرف تمایل باشد هر دو طرف باید دیه را بپردازند و هر دو طرف معصیت كردهاند و باید توبه كنند.
(متفرقات)
درخواست معرفی شخصی برای پرسیدن سؤالات شرعی از او
سؤال: ما شاگردان شرق طهران هستیم، لطف بفرمایید و بگویید که سؤالات شرعی و مسائل زنانگی خود را از چه فرد مورد قبول شما بپرسیم؟
جواب: بنده راجع به این قضیه فكر كردم، فرصتی داده بشود تااینكه انشاءالله افرادی كه برای این مسئله مناسب هستند در نظر بگیرم.
(مسئلۀ اخلاقی ـ مسئلۀ سلوکی)
روش مقابله با حسادت
سؤال: اگر خداوند لطف كرد و ما فهمیدیم كه صفت زشتی مثل حسادت را هر چند خیلی كم، داریم، باید چه كنیم تا این صفات از ما دور شود و ازبین برود؟
جواب: صفت حسادت مانند صفات دیگر، یكمرتبه ازبین نمیرود، این صفات رذیلۀ انسان تابع مراتب خود انسان است، یعنی هر شخصی در هر مرتبهای كه هست، به همانمقدار از این صفت را دارا است، و با سیر و سلوك، هرچه انسان به عمق آن سیر نزدیكتر میشود، تصور نکنید که آن صفات رذیلهای كه در انسان هست ازبین میرود بلکه آن عمق بیشتری پیدا میكند. شخصی كه هنوز وارد سیر و سلوك نشده است، صفت حسدش خیلی كمتر است از آن کسی كه ده سال از سلوک او گذشته است، چون او وارد یك مطالب دیگری شده و نفسش دارای افق دیگری شده كه صفات رذیلهای كه در آن افق هست خیلی قویتر است و اثرش خیلی مخربتر است تا آنچه این نفس هنوز وارد آن نشده است.
بنابراین تا وقتی كه انسان تكلیف دارد و باید به تكالیف و دستورات عمل بكند، باید مراقبت كند كه به آنچه میگویند، جامۀ عمل بپوشاند، زیرا در برنامههای سلوكی، مسائلی قرار دارد كه با رعایت آن مسائل، اینها هم كمكم برطرف خواهد شد. و شرط اصلی برای ازبین بردن اینها همان مراقبه و بالا بردن میزان اطلاع است كه انسان اطلاع خودش را بالا ببرد، موقعیت خودش را در نظر بگیرد، موقعیت او (شخصی را که نسبت به او حسادت میکند) را در نظر بگیرد، همۀ مواهب را از خدا بداند، نگاه كند ببیند این چیزی را كه الآن این شخص دارد از خودش است یا از خدا؟ اگر از خدا است، خب راحت میشود، میگوید: خدایا هرچه صلاح است برای ما هم همان را پیش بیاور و اگر صلاح نیست پیش نیاور، اما اینكه بخواهد حسادت بكند معنایش این است كه رابطۀ خود را با خدا قطع كرده است، اول رابطه را قطع میكند بعد آنوقت در این تخیلات و توهمات میافتد، و این توهمات هم گاهی برای او غلبه میكند و خدایناكرده دست به كارهای خلافی میزند، اما اگر ارتباط خودش را با خدا قطع نكرد و دانست كه آنچه خدا برای او مصلحت میداند، باید به همان راضی باشد، دیگر در آنجا این صفات ظهور پیدا نمیكند یا خیلی كم ظهور پیدا میكند تااینكه ازبین برود. بعد وقتی كه انسان وارد یك مرحلۀ توحید شد، دیگر بهطوركلی صفات رذیله ازبین میروند.
(مسئلۀ شرعی)
عدم اشکال در خشک کردن حشرات برای مسائل علمی
سؤال: آیا جمع كردن و خشك كردن حشرات اگر مربوط به كار دانشگاه و یادگیری علم باشد ایرادی دارد یا خیر؟
جواب: خشك كردن حشرات اگر برای امور علمی باشد اشكالی ندارد والاّ خوب نیست، و حتی نگه داشتنش هم در منزل خوب نیست.
(مسئلۀ شرعی ـ مسئلۀ اجتماعی و تربیتی)
بحثی پیرامون چگونگی گرفتن مهریۀ ازدواج
سؤال: اگر زنی بخواهد مهریۀ خود را از شوهرش بگیرد، آیا كار حرامی انجام داده است یا نه؟
جواب: نه، كار حرامی انجام نداده است ولی باید بداند كه اولاً شوهر در مضیقه نباشد، در تنگی نباشد، و با اصرار و فشار نباشد، و بتواند مهریه را بپردازد، والاّ اگر شوهر در فشار بیفتد جایز نیست كه زن مهریه را بگیرد، یا اگر میخواهد بگیرد یك مقدارش را بگیرد، همان مقداری كه شوهر میتواند آن را بپردازد.
اما باید در اینجا مطلبی را در نظر داشت ـ که آن مطلب هم مطلب بسیار مهمی است و اگر خداوند توفیق بدهد قرار است كه انشاءالله بنده راجع به مهریه و طلاق و... رسالهای بنویسم ـ و آن این است كه مهریهای كه در ازدواج قرار داده میشود، این مهریه، مهریۀ موقت نیست، یعنی این نیست كه فرض كنید كه شخصی که میخواهد با یكی ازدواج كند، به مجرد صیغۀ ازدواج و نكاح، این مهریه به او تعلق بگیرد و همانجا هم باید بپردازد، نه، این مهریه، مهریۀ مادام العمری است، یعنی چون این زن میخواهد تا آخر با این شوهر زندگی كند، این مهریه به او تعلق میگیرد، حالا چه مهرالسنة چه غیر مهرالسنة، چه فرض كنید كه صد سكه یا صد میلیون سكه، دیگر در میزان آن مهریه تفاوتی وجود ندارد، آن دیگر حدی ندارد، گرچه مهریۀ زیاد مكروه است و مبغوض شارع است1 ولكن ایراد ندارد، حالا شخصی میخواهد صد هزار سكه بپردازد، خب آن دیگر دست خودش است.
ولی این مسئله هست كه مهریه، فقط برای صرف ازدواج نیست، مهریه برای ادامۀ ازدواج است، چون یك زن میخواهد دیگر تا آخر با این شوهر زندگی كند و چون شوهر میخواهد تا آخر این زن را در اختیار داشته باشد و او را بهعنوان همسر انتخاب كند، خداوند متعال فرموده است كه هدیهای از طرف تو باید به او داده شود، حالا آن هدیه هرچه میخواهد باشد، چه مهرالسنة باشد که آن مهریۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها است یا اینكه فرض كنید كه صد هزار سكه باشد، آن دیگر بسته به خودت است.
اما اگر زن بخواهد از این مسئله سوء استفاده كند، همانطوریکه الآن از این قضیه سوء استفاده شده و گرفتاریهای بسیاری برای مردم پیش آمده، بهطوریكه دیگر ظاهراً قانون جعل كردند و درست كردند كه مهریهها را پایین بیاورند یا مثل اینكه در یكهمچنین مواردی دارد كارهایی انجام میشود. و بنده خودم چند مورد سوء استفاده را دیدهام كه این زن سوء استفاده كرده و بعد آن بندهخدا و افرادی كه درگیر بودند، به مسائلی مبتلا شدند! در اینصورت به این شخص(زنی که بخواهد از مهریه سوء استفاده کند،) مهریه تعلق نمیگیرد، یعنی اگر فرض كنید كه زنی بخواهد مهریه را بهعنوان سوء استفاده از شوهر بگیرد یا اینكه آن مهریه را گرفته و بعد اختلافی پیش بیاید و محكمۀ عدل اسلامی حق را به مرد بدهد، آن زن باید مهریه را به مرد برگرداند، مگر اینكه تقصیر، تقصیر مرد باشد كه آن حكم دیگری دارد.
پس این نكته را توجه داشته باشید كه گرفتن مهریه اشكال ندارد، و به مجرد خواندن صیغۀ ازدواج، مهریه برذمۀ مرد میآید كه باید مهریه را به زن بپردازد منتها زنها معمولاً نمیگیرند و دیگر برعهدۀ خود مرد میگذارند و میگویند گرفتن ندارد. اما اگر زنی بخواهد بگیرد، زن به دو شرط میتواند این مهریه را بگیرد: یكی در صورتی كه مرد به سختی و عسر نیفتد، دوم اینكه نخواهد از این قضیه سوء استفاده بكند، اگر بخواهد سوء استفاده بكند مسئله صورت دیگری پیدا خواهد كرد.
سؤال: اگر زن بخواهد مهریهای كه برایش تعیین شده از شوهرش بگیرد، مثلاً مهریه سیصد سكۀ بهار آزادی است، و زن میداند كه شوهرش در توانش هست و میتواند این مبلغ را بپردازد ولی شوهر امتناع میكند و میگوید كه زن باید مهریۀ خود را ببخشد و تبدیل به مهرالسنة كند، آیا این كار درست است؟
جواب: خیر، چون از اول قرار بر سیصد سكه بوده و آن شخص هم با اختیار خودش این مسئله را قبول كرده، دیگر مرد نمیتواند از زن بخواهد كه مهریه را ببخشد، این نكته را هم باید در نظر بگیرید كه مهریهای را كه ابتدا قرار میدهند، باید مهریۀ جدّی باشد، الآن بهخاطر چشم و همچشمیها فرض كنید كه مهریه را زیاد قرار میدهند، سیصد سكه، پانصد سكه، هزار سكه، چندی پیش بود یكی از دوستان میخواست با دختری ازدواج كند، پدر و مادر دختر گفته بودند: «چون دختر دیگرشان، آن دختر بزرگتر، مهریهاش دو هزار سكه بوده ما دیگر مهریۀ این دختر کوچکتر را كمتر از مهریۀ آن دختر بزرگتر قرار نمیدهیم!» گفتم: حالا واقعاً میخواهد دو هزار سكه را بپردازد؟! گفت: نه! همینطوری حالا دیگر گفته!
خب همینطوریكه نمیشود! اگر این زن بخواهد مهریه را بگیرد، فردا هزار گیر قانونی و... برای این مرد وجود دارد، این صحیح نیست كه همینطوری چیزی را بهعنوان مهریه قرار بدهند بدون هیچ تعهدی! اگر این مهریه به این شکل باشد، این مهریه اشكال دارد و حتی ممكن است در عقد هم اشكال وارد شود. اگر این مهریه تعیین میشود باید مهریۀ جدّی باشد، همانطوریكه فرض كنید كه اگر یك شخص مهر السنة قرار میدهد جدّی است، اگر فردی سه هزار سكه هم قرار میدهد اشكال ندارد ولی باید جدّی باشد. خب تو كه الآن فرض كنید كه یك پنج قرانی هم در جیبت نداری مهریۀ سیصد سكه و پانصد سكه را از كجا میآوری؟! این معلوم است که شامل این مسئله است که میگویند: حالا چه كسی مهریه را داده و چه كسی گرفته و...؟! اینها باعث اشكال در عقد است، اگر نگوییم عقد بهطوركلی باطل میشود، حداقل این قضیه نیازی به یك اجازۀ مجدد و عقد مجدد پیدا میكند. مهریه باید جدّی باشد، یعنی طرفین توافق كنند، توافق جدّی بر اینكه این مهریه به این مقدار است. ولی اگر مهریهای هم تعیین شد مرد نمیتواند زن را مجبور به مهرالسنة بكند، زن دلش میخواهد تبدیل بكند، دلش هم میخواهد نكند، میگوید من نمیخواهم تبدیل كنم، آن دیگر در اختیار خودش است.
(متفرقات)
عدم اشکال در داشتن آکواریوم در منزل برای نگهداری ماهی
سؤال: داشتن آكواریوم در منزل چه حكمی دارد؟
جواب: آكواریوم اگر برای ماهی باشد ایراد ندارد ولی نگهداری پرنده و... خوب نیست.
(مسئلۀ شرعی)
حکم تشبّه مرد به زن و زن به مرد
سؤال: نظر حضرتعالی در مورد مردهایی كه ابرو برمیدارند چیست؟!
جواب: مگر مردها هم ابرو برمیدارند؟! من که تاحالا نشنیدم! والله چه عرض كنم؟! ظاهراً كه شرعاً ایراد ندارد اما خب بالأخره حالا عرفاً نمیدانم چه باید گفت دیگر! ولی خب شرعاً ایراد ندارد.
البته یك مسئله هست و آن اینكه اگر ابرو برداشتن بهنحوی باشد كه تشبّه به زن پیدا كند، یعنی كاملاً از نظر شكل و از نقطهنظر هیأت، مثل زن بخواهند ابرو بردارند این حرام است، تشبّه مرد به زن حرام است چه اینکه بخواهد در نحوۀ لباس پوشیدن، لباسی را بپوشد كه این لباس مختص به زنها است، [چه اینکه در شکل و شمایل بخواهد خودش را به شکل و شمایل زنها دربیاورد،] همانطوریكه اگر زن بخواهد لباس مردان را بپوشد که تشبّه به مردان پیدا کند، این کار حرام است، كه در زمان سابق هم بود، در همان زمان رژیم گذشته، خیلی از زنها با كت و شلوار و...، بیرون میآمدند، اینها حرام است همانطوریكه تشبّه به كفار هم حرام است. اگر مرد بخواهد به زن تشبه پیدا كند یا زن بخواهد به مرد تشبه پیدا كند، هم در شكل و شمایل و هم در پوشش، در هر دوی اینها حرام است، اما اگر مثلاً فرض كنید كه تزیین یا ابرو برداشتن بهنحوی است كه خیلی او را از آن سیمای مردانه خارج نمیکند ـ گرچه به یكهمچنین آدمی نمیشود گفت مرد، حالا نمیدانم این چه موجودی است! ـ و تغییر نمیدهد، ایراد ندارد.
(مسئلۀ شرعی)
حکم استفاده از کرمی که در آن از چربی خوک استفاده شده
سؤال: آیا كرمهای خارجی كه در آن از چربی خوك استفاده شده است، براساس استحاله پاك است یا نجس؟
جواب: چربی كه در خوك است اگر خود آن چربی تغییر فرمول نداده باشد، نجس است و اگر استفاده میشود باید در موقع وضو، آن محل شسته شود، اما خود استفادهاش اشكال ندارد، انسان میتواند فرض كنید كه برای مواردی كه برای درمان است و لازم است، استفاده كند، اما برای گرفتن وضو یا برای خواندن نماز، آن محل را یك مرتبه آب بكشد، در اینصورت رفع اشكال میشود.
(مسئلۀ شرعی)
حکم خرید و فروش فیش حج
سؤال: آیا خریدن این فیش حجهایی كه بهصورت آزاد با مبالغ بالا، مثلاً سیزده میلیون، فروخته میشود، اشکال دارد؟ و آیا رفتن به حج با آن فیش اشكال دارد یا خیر؟
جواب: ببینید! اگر آن فیشی كه فروخته میشود، آن فیش حق خود آن شخص است، این اصلاً فروشش حرام است، یعنی اگر شخص بهواسطۀ این فیش واجبالحج شده، او دیگر حق ندارد كه این را به شخص دیگری واگذار كند و خود او باید برود، مگر اینكه مانعی برایش پیش آمده یا اینكه حج او حج مستحبی است، در اینصورت فروشش ایرادی ندارد، اما وقتی كه این شخص میخواهد این فیش را واگذار كند چون این فیش مربوط است به این استعانت و اجرایی كه دولت انجام میدهد، یعنی دولت این فیش را واگذار كرده و فرد را به مكه میبرد و در تحت تكفل خودش قرار میدهد، این دیگر حق ندارد بیش از آن مقداری كه به دولت برای دادن این فیش، پول داده است، از شخص خریدار مطالبه کند و آن فیش را واگذار كند. یا اینكه فرض كنید آن مقداری كه تفاوت ارزش پولی در آن موقع بوده، فقط به همان مقدار میتواند بیشتر بگیرد. مثلاً فیشی صد هزار تومان داده و الآن فرض كنید كه بهخاطر طول زمان و افت ارزش پولی، آن صد هزار تومان تبدیل به پانصد هزار تومان شده، میتواند فقط این پانصد هزار تومان را بگیرد اما اگر بخواهد آن را به قیمتهای بالا بدهد، گرفتن این پول برای شخص واگذاركنندۀ فیش حرام است، اما برای فردی كه میخواهد این فیش را بگیرد، نه، برای او اشكالی ندارد. فرض کنید شخصی هست که حالا بهجای سیزده میلیون، صد و سی میلیون هم میدهد، این شخص میتواند فیش را بگیرد و به حج برود. برای او (واگذاركننده فیش) گرفتن این پول حرام است نه برای این (فرد گیرندۀ فیش) به عنوان پرداختن، برای این شخص اشکالی ندارد.
(مسئلۀ اجتماعی و تربیتی ـ مسئلۀ سلوکی)
عدم اشکال در مطالعۀ کتابهای مفید
سؤال: آیا خواندن كتابهایی غیر از كتابهای مرحوم علامه طهرانی برای كسی كه مشغول به تحصیل حوزوی و علوم پزشكی و روانشناسی نیز میباشد مشكل دارد؟ لطفاً محدوده آن را بیان كنید.
جواب: نه، اشكال ندارد. چه كسی گفته كه فقط باید كتابهای مرحوم علامه را خواند؟! هر كتابی را كه دارای مطالب مفیدی است و نویسندۀ آن نویسندهای است كه حرفهای خوبی را میزند، میتوان خواند. البته اگر شخص خودش فرد خبیر و بصیر و اهل كارشناسی نیست باید این كتاب را به فرد خبیری عرضه بدارد چون در پی بعضی از كتابها اغراضی وجود دارد بهطوریكه انسان متوجه نمیشود و نمیفهمد ولی آن کتاب تاثیر سوء خودش را میگذارد، اما اگر نه! ضرری نمیرساند و به جایی هم برنمیخورد و مطالب هم مطالب خوبی است هیچ محدودیتی در خواندن كتابها وجود ندارد.
(مسئلۀ سلوکی)
واگذاری واقعی امور به خدا، راه مقابله با اضطراب در حین انجام کارها
سؤال: با حالتهای اضطراب و دلشورههایی كه خصوصاً در مواقع انجام بعضی از كارها داریم، چطور باید مقابله كنیم و چطور میتوانیم این موارد را كاهش بدهیم؟
جواب: ببینید! بهطوركلی حالت اضطراب ناشی میشود از عدم آگاهی انسان نسبت به مآل و نتیجۀ این كاری كه دارد انجام میدهد. در اینگونه موارد انسان باید خود را به خدا بسپارد، بهترین راهی را كه مرحوم آقا توصیه میكردند راه استخاره است، یعنی طلب خیر كردن نه استخارۀ با تسبیح و قرآن. انسان چند مرتبه استخیر اللَه برحمته را بگوید و كار خودش را به خدا واگذار بكند و بعد بهسمت آن کار برود و در نیتش این باشد كه اگر خیر است پیش بیاید و اگر خیر نیست مانعی برای این مسئله انجام بشود.
اینكه انسان در هر كاری مرتب استخاره كند، این مسئله با سلوك نمیخواند، با حال انسان و با حركت انسان نمیخواند و از آن رشد و صلابت انسان كم میكند، استقامت انسان را تخفیف میدهد، اتكاء انسان را میاندازد روی امور دیگری غیر از آنچه برای او لازم است. سالك باید قوی باشد، باید سرِ پا باشد و كار خودش را به خدا واگذار كند و جلو برود و خدا هرچه برای او پیش آورد، آن را بپذیرد.
(مسئلۀ شرعی)
محدودۀ اختیارات شوهر نسبت به همسرش
سؤال: بنده چند ماهی است كه عقد كردم و همسرم بسیار اصرار دارد كه ادامۀ تحصیل بدهم و وارد دانشگاه بشوم، و نمیدانم چه باید بكنم؟ اگر بروم یك قسم مشكل دارم و اگر نروم یك قسم دیگری مشكل دارم، و بیشتر هم از عواقبی كه [ممكن است داشته باشد] نگرانم. میخواستم از شما بپرسم آیا رفتن دانشگاه با وضع نامناسبی كه دانشگاههای ما دارد، درست است یا نه؟ و اصلاً این حقیر میتوانم خود را در چنین شرائطی حفظ كنم؟ و اگر درست نیست با خواسته همسرم چه كنم؟
جواب: البته این مسئله به اختیار شما است، شوهر حق ندارد زن را مجبور كند كه رشتهای را انتخاب كند، درس بخواند یا نخواند. و حرام است كه شوهر زن را مجبور به چنین امری بكند، این در اختیار زن است دلش میخواهد، برود، دلش نمیخواهد، نرود، دلش میخواهد یك رشته را انتخاب كند یا انتخاب نكند، اطاعت از شوهر در این موارد نیست و زن میتواند مخالفت كند. حالا چطور مخالفت كند آن دیگر هر كسی مربوط به خودش است، حالا با صحبت کردن و نصیحت کردن، مسئله را حل کند، اما بنده فقط اینمقدار میتوانم بگویم كه اطاعت زن از شوهر در این موارد نیست و اصلاً در اختیار مرد نیست كه یكهمچنین مطلبی را مطرح كند.
(مسئلۀ اجتماعی و تربیتی)
لزوم برخورد توأم با مهربانی و تشویق نسبت به فرزندان کوچک برای انجام تکالیف شرعی
سؤال: پسری دارم ده ساله كه مدتی نماز میخواند ولكن الآن نماز نمیخواند، نمیدانم با او چه رفتاری كنم!
جواب: خب این اشكال ندارد، انسان بایستی كه با لطف و مهربانی برخورد کند، گاهی اوقات هم با تنبیه باشد، اخمی باشد، تذكری باشد همراه با نصیحت و تشویق، نهاینكه با تهدید. علیٰكلّحال
نمیشود انسان با تنبیه و... با این مسئله برخورد کند، ولی درعینحال هم نباید خودش را بهنحوی نشان بدهد كه از این مسئله راضی است، نه! تذكر بدهد، مسئله را همراه با تشویق بیان بكند، بچۀ ده ساله آنقدر مکلف نیست كه انسان بخواهد با او تندی بهخرج بدهد.
(مسئلۀ شرعی)
عدم تعلق خمس به افرادی که مازاد بر مصرف خود پولی ندارند
سؤال: ما كه دخل و خرجمان به هم نمیرسد و همۀ زندگی ما با قرض است، آیا خمس شامل حال ما میشود؟
جواب: خب معلوم است كه نمیشود.
عدم اشکال استفاده از دف و دایره در مجالس عروسی
اشکال داشتن استفاده از نی در مجالس
سؤال: در مورد دف و دایره و... لطفاً توضیح بدهید که حلال است یا خیر؟
جواب: همانطوریكه عرض كردم در مجالس عروسی یا فرض كنید كه مجالس عید الزهراء و... اشكال ندارد، منتها نه آنطوریكه خیلی دیگر مجلس بخواهد از آن حالت عادی خارج بشود، ولی در غیر از آنها ایراد دارد.
ادامۀ سؤال: همینطور حکم استفاده از نی و تنبك را هم بیان بفرمایید.
جواب: آنها اشكال دارد، نی ایراد دارد.
(مسئلۀ اخلاقی ـ مسئلۀ سلوکی)
لزوم استفادۀ بهینه از اوقات
سؤال: اگر در مورد كسی كه به همه بدی میكند و همه او را به بدی میشناسند صحبتی بكنیم آیا غیبت حساب میشود یا نه؟
جواب: بهطوركلی اصلاً چرا انسان بیاید حرف بزند؟! چه دلیلی دارد؟! حالا به قول مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که میفرمودند: «دروغ گفتن حرام است ولی هر راستی هم كه واجب نیست!» حالا بر فرض كه این شخص غیبت میكند، آدم صحیحالعملی نیست، فاسق است و...، خب چرا انسان غیبت او را بکند و او را به بدی یاد کند؟! ببینید! من مطلب را عرض كردم دیگر، در همین جلسه هم عرض كردم، همیشه دنبال چیزی برویم كه چیزی نصیبمان بشود، با این حرفها چه چیزی نصیبمان میشود؟! ببینید یك ساعت وقتمان را بگذاریم که آن شخص اینطور است و آن شخص اینطور است، وقتی كه بلند میشویم سبك شدیم یا سنگین شدیم؟ تمام شد. این را شما معیار قرار بدهید، ملاك این باشد كه آیا این صحبت برای شما سبکی روح را میآورد یا باعث سنگینی روح میشود؟! آیا این صحبت واجب است؟ تكلیف است؟ امر مهمی است؟ اگر اینچنین است خب در آنجا انسان باید انجام بدهد، یك وقت نه! همینطوری آدم بنشیند و بگوید که آن شخص این كار را میكند، آن كار را میكند، خب كه چه؟ اینهمه حرف هست، اینهمه مطلب هست، چرا انسان وقتش را به چیزی بگذراند كه برای او مفید نباشد و كدورت بیاورد؟ حالا كه این مسئله این كدورت را آورده تا چه موقعی میخواهد برطرفش كند؟ اینها كه همینطوری راحت نمیرود، آمدنش راحت میآید اما رفتنش طول میكشد، انسان داعی ندارد كه بخواهد این كار را انجام بدهد.
(مسئلۀ سلوکی)
کسب رضایت شوهر اصلیترین مسئله برای زن
سؤال: پدر و مادر من توقع زیادی دارند كه برایشان هر كاری را انجام بدهم، اگر كاری را كه آنها میخواهند، به زندگی من لطمه وارد كند یا اینكه شوهرم رضایت كافی را نداشته باشد، آیا باز هم به حرف آنها گوش كنم یا نه؟
جواب: ببینید! مسئله، مسئلۀ رضایت شوهر است، زن وقتی كه شوهر میكند باید مطالبش را با رضایت شوهر انجام بدهد، نمیتواند بدون رضایت شوهر كاری را انجام بدهد. رضایت شوهر را كسب كند و بعد به آنمقداری كه میتواند و از دستش برمیآید خب برای پدر و مادرش هم كار انجام بدهد، خیلی هم ثواب دارد.
خب دیگر ما از آن حد مجازمان هم تعدی كردیم. انشاءالله امیدواریم كه بتوانیم این دفعه زودتر خدمت رفقا و دوستان برسیم و بهرهمند بشویم. خود بنده هم این مجالس را خیلی مغتنم میشمارم چون واقعاً احساس میكنم كه اگر خودمان هم مرد عمل نباشیم كه نیستیم، اقلاً عدهای در اینجا هستند كه به این مطالبی كه انشاءالله در نقل این مطالب رعایت امانت را كرده باشیم و از خودمان چیزی اضافه نكرده باشیم و آنچه بزرگان فرمودند به همان كیفیت خدمت دوستان عرضه کرده باشیم، عمل میکنند. من واقعاً احساس میكنم که رفقا و دوستان به این مطالب توجه میكنند و پایبند هستند و بهواسطۀ آن حسن ظنی كه به حقیر دارند كه مطالب و مسائل همانطوریكه از بزرگان بهدست رسیده، انشاءالله همانطور یا با اختلاف كم خدمت آنها منتقل میشود، انشاءالله كه خداوند ما را در قبال این محبتها و لطفها و باورهایی كه نسبت به ما از روی صدق انجام میشود، روسفید كند.
راه و مسیر مشخص است اما مهم، همت انسان در پیگیری مطالب است
همانطوریكه رفقا اطلاع دارند بنده نسبت به آن مطالبی كه عرض میكنم روش خاص خودم را دارم و تابهحال هم همینطور بوده یعنی یك راه و روشی بوده که حالا در این روش و مسیر چه از روی اشتباه یا از روی غیر اشتباه طبق همان عمل شده است، بالأخره هر كسی برای خودش راهی دارد، روشی دارد، حالا یكی میگوید كه ما راهمان با شما نمیخورد یا ما طور دیگری تشخیص میدهیم، یا مطالب را طور دیگری دریافتیم، بسیارخوب! اینكه مشكلی نیست و ایرادی ندارد، اما آن راهی را هم كه ما تشخیص دادیم، نمیتوانیم از آن دست برداریم، این هم هست، یعنی همانطوریكه شما از ما توقع دارید كه ما بهدنبال مطالب و خواست شما باشیم، مقداری هم لطف داشته باشید كه این حق را به ما هم بدهید كه ما هم بتوانیم دنبال مطالب خودمان باشیم و طبق آنچه تشخیص میدهیم بتوانیم طبق همان حركت كنیم.
راه باز است، مسیر مشخص است، این همه بزرگان صحبت كردند، كتاب نوشتند، مطالب گفتند، بنده در همین جلد سوم اسرار ملكوت كه انشاءالله دیگر شاید كمكم از طبع خارج بشود، مطالبی را عرض كردم كه خلاصه آنچه بزرگان فرمودند كم نبوده، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بارها میفرمودند:
خیلی بیش از آنمقداری كه یك سالك برای حركتش نیاز به صحبت دارد، ما برای رفقا گفتیم. یكچهارم این حرفهایی هم كه تاحالا زدیم كفایت میكرد كه فرض كنید كه شخص بگیرد و برود و به مقصد برسد.
صحبت در این است كه ما تا چه اندازه همت داریم، این است قضیه. تا چه اندازه دنبال مطلب هستیم. وقتی كه یك نفر مورد اعتراض قرار میگیرد آیا تا میبیند که اعتراضی به او شد و نكتهای به او وارد شد، باید زود كنار بكشد و بعد شروع كند به گفتن این و این و این! یا اینكه نه، نباید كنار بكشد بلکه برود دنبال اینکه چهكار كرده؟ چه قضیهای پیش آمده؟ نقطۀ ضعفش چیست؟! اما اگر بنشیند كنار و فلان و بعد هم شروع كند ای آقا این چه وضعی است؟! این چه بساطی است؟! پس معلوم است كه بالأخره این شخص مطلب را طور دیگری دریافته است. كسی كه همت داشته باشد وقتی كه مورد اعتراض یا نقد قرار میگیرد پیگیری میكند، دیگر شب تا صبح خوابش نمیبرد، صبح تا شب دیگر روز ندارد، چون تمام واقعیت و حقیقت و زندگیاش را دارد ازدست میدهد، نهاینكه همینطوری بیخیال باشد و بگوید: خب حالا که سلام نكردند پس ما هم رفتیم دنبال كار خودمان! اگر اینطور است پس معلوم میشود که مطلب خیلی دستكم گرفته شده، خیلی پایین گرفته شده است، خب انسان هم خیلی دلش نمیسوزد. اما اگر شخصی واقعاً دنبال هدفی است، وقتی که به او میگویند این كار را نكن، خب نمیكند دیگر، اگر به او اعتراض شد، اگر توبیخ شد، دیگر نمیگوید كه چرا ما را توبیخ كردند؟! توبیخ یعنی چه؟ آقا شما چهكاره هستیدکه توبیخ میکنید؟! آقا این چهكاره است که اعتراض میکند؟! آقا چه و فلان و...؟ بعد هم خداحافظ و بعد هم شروع می کند به گفتن که اینجا این است! اینجا این است و...! دیگر شروع میشود بحر طویل و مسائل دیگر! خب در این صورت این دیگر معلوم است كه از اول هم در چه وادی بوده است؟!
توبیخ و اعتراض لازمهای برای تغییر نفس انسان به سوی کمال
و این را هم خدمت رفقا بگویم که اینطور نبوده كه خود مرحوم والد ما از اول كه به خدمت بزرگان رسیدند همیشه مورد اكرام و اعزاز و... بودند! نه! گاهی از اوقات با دعواهای اساتیدشان روبرو میشدند ولی جا خالی نكردند، ایستادند، دنبال مطلب را گرفتند، و تا آن دعواها نباشد علامه طهرانی، علامه طهرانی نمیشود! باید آنها باشد، باید آن توبیخها باشد، باید مسائلی باشد كه این نفس تغییر پیدا كند، همهاش با سینی حلوا و برنج زعفرانی مطلب درست نمیشود. فكر انسان، قلب انسان، نفس انسان غذاهای دیگری را هم میخواهد كه آنها در اینگونه موارد پیدا نمیشود.
از خداوند بخواهیم و از خداوند تقاضا كنیم و استدعا كنیم كه همت ما را زیاد كند؛ قدم ما را استوار كند؛ و نسبت به آنچه مورد رضای خود و رضای اولیاء خود است ما را پابرجا نگه دارد.
اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد