236

جلسه ۲۳۶

13808
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشي‏ء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...


توضیحات

فصل (12) في إبطال كون الشي‏ء أولی له الوجود أو العدم أولوية غير بالغة حدّ الوجوب‏
فصل 12 ـ ص 200 ـ جلسه 2 ـ رمز موفقیت علامه طباطبایی در حوزه علمیه قم ـ 25/6/1421

/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۳۶

1
  • درس دویست و سی و ششم

  • عدم اولویت ذاتیه از ناحیۀ ممکن نسبت به وجود یا عدم

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • یک شب بعد از فوت علامه طباطبائی ما یک نواری از قرائت قرآن علامه برای مرحوم آقا1 ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ [پخش کردیم] که سورۀ مریم را می‌خواندند ﴿كٓهيعٓصٓ* ذِكۡرُ رَحۡمَتِ رَبِّكَ عَبۡدَهُۥ زَكَرِيَّآ * إِذۡ نَادَىٰ رَبَّهُۥ نِدَآءً خَفِيّٗا﴾2 ایشان خیلی خوشحال شدند و یادم هست که تا یک مدتی مدام چند مرتبه این نوار را می‌گذاشتند [و گوش می‌دادند]. گفتند که شما بهترین هدیه را برای من آوردید.

  • عوامل موفقیت مرحوم علامه طباطبائی در قم بدون ایجاد دشمنی

  • مدتی بعد از اینکه نشسته بودیم مرحوم آقا فرمودند: می‌دانید چرا علامه طباطبایی در قم دشمن نداشت و توانست که پیش ببرد؟! علامه و این حرف‌ها در قم مسئلۀ عادی نبود آن‌هم با این اوضاع حضرات! می‌دانید چرا؟! بعد ما چیزی نگفتیم و ایشان فرمودند: به‌خاطر اینکه به پای اینها نپیچید! به پای آقایان نپیچید! متعرّض اینها نشد. درس خودش را گفت و جلو رفت و به کسی کاری نداشت. مرام خودش را گرفت و رفت. اینکه دارم خدمتتان می‌گویم واقعاً درس است که چطور بزرگان و اولیاء خدا موفق می‌شوند! اصلاً کاری نداشت به اینکه کسی به او اعتراض می‌کند یا تعریض می‌زند یا اشکال وارد می‌کند! هیچ نسبت به این قضیه [کاری نداشت]. درس خودش را می‌داد و نه اسمی از شخصی می‌آورد و نه تعریض و کنایه‌ای نسبت به کسی داشت و زیر بِنایی ریشۀ همه را می‌زد؛ در همین بحث‌ها و این مسائلی که مطرح می‌کرد اینها مسائل زیر بنایی بود! لذا در مجالس فاتحۀ همه شرکت می‌کرد، من در مجالس فاتحه که در مسجد اعظم تشکیل می‌شد می‌دیدم که می‌رفت و شرکت می‌کرد و بیرون می‌آمد و می‌رفت. همه هم احترامش را داشتند. بعد آقا این جمله را فرمودند: اگر علامه می‌خواست متعرض آراء دیگران بشود از هر خط المیزان ده‌تا اشکال بیرون می‌کشیدند و اصلاً نمی‌گذاشتند یک ساعت آرام باشد! تحریک و فلان می‌کردند و همین دأب و دیدنی که خُب هست و...!

    1. . علامه آیة الله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی رضوان الله تعالی علیه.
    2. . سوره مریم (19) آیات 1 ـ 3. سیری در تاریخ پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، ج ١، ص ٤٢٩، تعلیقه ٢:
      «کهیعص * این یادی از رحمت پروردگار تو دربارۀ بنده اش زکریا است * آنگاه که پروردگارش را آهسته ندا کرد!»

جلسه ۲۳۶

2
  • لذا کار خودش را انجام داد و اثبات را کنار گذاشت؛ اینکه ما حالا هستیم و [کسی] هستیم و فلان، نه مقام اثبات را به‌طورکلی کنار گذاشت و فقط ثبوت و آن اصالت و آن واقعیت را گرفت و در کنار این قضیه فراغتی برای او آماده و مهیا شد توانست در ظل این فراغت به‌کار خودش برسد والاّ اگر انسان بخواهد به این و آن بپردازد که فلانی راجع به من چه چیزی گفت یا آن شخص راجع‌ به من چه فکری کرده است و این مسائل، تمام اوقاتش در این مطالب می‌گذرد بدون اینکه یک ذره‌ای فایده‌ داشته باشد. آدم عاقل و رند آن کسی است که به نتیجۀ مطلوب برسد نه‌اینکه به این حواشی وقت خود را بگذراند و آن اصل قضیه از او فوت بشود. کار خودش را بکند و جلو برود. حالا هرچه می‌گویند، بگویند بالأخره یک روز خسته می‌شوند رها می‌کنند! مدام می‌گویند بعد دیگر خسته می‌شوند!

  • عدم وجود خلاف، نفاق، تشاجر و منازعه‌ در مقام ثبوت

  • اینها همه برای مقام اثبات است [اما] در عالم ثبوت هیچ خلاف، نفاق، تشاجر و منازعه‌ای وجود ندارد؛ ﴿وَنَزَعۡنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنۡ غِلٍّ إِخۡوَٰنًا عَلَىٰ سُرُرٖ مُّتَقَٰبِلِينَ﴾1 ما آن غل را در آخرت برمی‌داریم. بالأخره اینها عالم دنیا و نفس است در روز قیامت آقا یک‌دفعه می‌بینی آن دو نفری که در سر هم می‌زدند خدا اینها را پاک و درست کرده است و مقام اثبات را از ایشان گرفته است. غل و اینها مقام اثبات است! این را از آنها گرفته است و آنها را می‌بینی که نشسته‌اند و می‌گویند و می‌خندند و خیلی خوش هستند انگارنه‌انگار که اصلاً دنیایی و مسئله‌ای قبلاً بوده است. چقدر خوب است و چقدر ارزش دارد!

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و الحاصلُ أنَّ الحکمَ على ماهیةٍ ما بالإمکانِ إنّما هو بحسبِ فرضِ العقلِ إیّاها مجردةً عن الوجودِ أو معَ قطعِ النظرِ عن انْصِباغها بنورِ الوجودِ و إمّا باعتبارِ الخارجِ عن فرض ِالعقلِ إیّاها کذلک فهی ضروریةٌ بضرورةِ وجودِها الناشئةَ عن الجاعلِ التامِ بالعرضِ و لیستْ لها بحسبِ ذاتِها صفةٌ من الصفاتِ لا ضرورةٌ و لا إمکانٌ و لا غیرُهُما أصلاً.2

    1. . سوره حجر (15) آیه 47. معادشناسی ج 2، ص 110:
      «و بیرون آوردیم آنچه از کدورت و غِلّ در سینه رستگاران بود و پاک و پاکیزه در بهشت‌هائى که آب‌هاى روان در آن جارى است هم‌چون برادر واقعى بر روى تخت‌ها مقابل یکدیگر نشسته و به جمال هم نظر مى‌کنند.»
    2. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 200.

جلسه ۲۳۶

3
  • حالات تصور ممکن نسبت به وجود و عدم

  • بحث راجع به عدم اولویت ذاتیه از ناحیۀ ممکن نسبت به وجود یا نسبت به عدم بود، عرض شد که ممکن است ذات ممکن دارای دو حالت تصور بشود و هر دو حالت هم نسبت به وجود یا نسبت به عدم باطل است. حالت اول اولویتی که این اولویت به حد ضرورت و به حد عینیت نمی‌رسد که خُب طبعاً این باطل است و لازمه‌اش این است که یک شیء بنفسه موجب وجود خودش بشود و این بطلانش از ابده بدیهیات است و غیر از ذات واجب ـ که خارج از بحث ما است چون بحث ما در باب امکان است، ماهیتُهُ إنیتهُ إذ مقتضی العروض معلولیتهُ ـ هر ممکنی در افاضۀ وجود و تلبس به لباس وجود محتاج بالغیر است.

  • مسئلۀ دوم این است که ممکن در اقتضاء اولویت نسبت به وجود یا نسبت به عدم به حد ضرورت نمی‌رسد بلکه در همان حد غیر بالغ به وجود و غیر بالغ به آن ضرورت توقف می‌کند. مدام وجود را اقتضا می‌کند اما وجود سراغ او نمی‌آید، تمایلی به وجود دارد یا تمایلی نسبت به عدم دارد اما به آن حدی نمی‌رسد که آن حد عبارت از ایجاب وجود باشد یا ضرورت ضرورت عدم باشد.

  • مرحوم آخوند می‌فرمایند که با توجه به مطالبی که قبلاً راجع به ماهیت و شأن ماهیت و لا اقتضائیت او نسبت به صفات وجود عرض شد، بطلان این مسئله و قضیه هم روشن می‌شود. همان‌طوری‌که عرض شد دو تعریف راجع به این اولویت ذکر شده است؛ تعریف اول این است که این اولویت را به ممکن بدهیم و این ممکن نسبت به ترجیح به جانب وجود و جانب عدم اقتضا ذاتی کند که بطلان این مطلب با توجه به آنچه قبلاً گفته شد مشخص است، ذات ماهیت هیچ‌گونه اقتضائی نسبت به وجود یا نسبت به اوصاف وجود در او نیست.

جلسه ۲۳۶

4
  • مسئلۀ دوم به جهت این اشکالی که بر این تعریف و بر این قسم وارد شده است طور دیگری بیان کرده‌اند که در حاشیۀ مرحوم سید المدققین ایشان این تعریف را برای این اولویت انتخاب کرده‌ است و این نوع تبیین را برای این اولویت فرموده‌اند که نسبت به او هم ایراد وارد می‌شود. ایشان برای فرار از این محذور فرموده‌اند: بله، در ذات ممکن هیچ‌گونه اقتضائی نسبت به وجود و عدم نیست بلکه این وجود است که خود را به ممکن می‌چسباند یا عدم است که خود را به ممکن می‌چسباند؛ یعنی وجود و عدم نسبت به یک ذات ممکنی اولویت دارند. خود ممکن نه، نشسته است و تماشا می‌کند، خود ممکن نسبت به این محذوری که در اینجا پیش آمده است هیچ‌گونه اقتضائی ندارد؛ یعنی نه علت برای آن تعین خارج است و نه علت برای اتصاف به وجود و عدم است، خود ذات ممکن هیچ‌گونه از این دو نحوه را ندارد بلکه وجود یا عدم در قیاس به ممکن دو صورت به خود می‌گیرد؛ در باب ممکن الوجودها خود وجود نسبت به ممکن اولویت دارد و در باب ممتنع الوجودها عدم نسبت به آن ذات و ماهیت اولویت دارد بنابراین آن اشکالی که بر آن تعریف وارد می‌شد، نسبت به این مسئله دیگر اشکال مرتفع است.

  • جوابی را که مرحوم آخوند به این مسئله می‌دهند با تتمیمی که ما در آنجا عرض می‌کنیم به این نحو است که باید ببینیم جنبۀ اولویت خود وجود نسبت به این ممکن به چه لحاظی است؟! آیا به‌لحاظ نفس خود وجود است یا به‌لحاظ جعل جاعل است؟! یعنی آیا وجود خودش فی‌حدّنفسه نسبت به یک ماهیت اظهار تمایل دارد و نسبت به یک ماهیت اظهار تمایل ندارد؟! [مثلاً] نسبت به شریک الباری اظهار تمایل ندارد اما نسبت به ممکنات اظهار تمایل دارد که در اینجا از آن تعبیر به اولویت می‌کنند. حالا ما عبارت و مطلب را خیلی ساده [بیان] کردیم. خود وجود که در آن عالم انبساط و صرافت خودش بدون حد و بدون هیچ‌گونه رسم است، هیچ نوع اقتضائی ندارد مگر جعل جاعل بخواهد آن وجود را به‌صورت محدود و مقید دربیاورد. آن جاعل هم عبارت از مبدأ اول است یعنی آن مبدأ اول با جعل خود آن وجود را به مرتبۀ محدودیت و تقیید می‌آورد، بدون افاضۀ جعل خود آن وجود مانند ماهیت است و هیچ‌گونه کاری از آن وجود ساخته نیست البته قدری در این عبارت‌هایی که می‌آورم مسامحه است چون آن جاعل غیر از وجود چیزی نیست.

جلسه ۲۳۶

5
  • اما بحث راجع به ارادۀ جعلیه است؛ آن اراده‌ای که می‌خواهد این وجود را به مرتبۀ تنزل دربیاورد، اگر آن اراده باشد وجود هم متنزل خواهد شد و اگر اراده نباشد وجود هم تنزل پیدا نخواهد کرد، این یک مطلب. به اضافۀ این تتمیمی که ما می‌کنیم که حالا در این جعل وجود و اولویت وجود برای این ماهیت چه نوع فایده و منفعتی خوابیده است؟! حالا فرض کنید که این وجود نسبت به یک ممکن اولویت داشته باشد یااینکه نسبت به یک ممکن [اولویت] نداشته باشد خُب ثم ماذا؟! چه اثری در این مسئله مترتب است؟! اگر جعل تعلق بگیرد و تام باشد و علت به مرحلۀ تمامیت علیت برسد، خب آن وجود در خارج محقق است و اگر آن جعل جعل تام نباشد و جعل ناقص باشد و هنوز علت علت ناقص باشد و تمام نباشد، وجود هم در خارج محقق نیست.

  • بنابراین در هردو قسم، این جنبۀ اولویت یک جنبۀ لا فاعلَ تحتَه خواهد بود و نتیجه‌ای برای این مسئله محقق نخواهد شد، چه ما این اولویت را نسبت به ممکن بدانیم [یعنی] اقتضاء علیت از ناحیۀ ممکن باشد که او خیلی مرخص است یااینکه این اولویت را از ناحیۀ وجود و عدم بدانیم و این وجود و عدم تمایل به ممکن داشته باشند و اگر بخواهند این ماهیت را در خارج محقق بکنند به تحقیق لباس ماهیت به لباس وجود داشته باشند؛ تا آن جعل تعلق نگیرد هزاری هم اظهار تمایل از ناحیۀ وجود باشد و هزاری هم فریاد بزند و بگوید: من می‌خواهم فلان ماهیت را به لباس وجود دربیاورم، در اینجا هیچ نوع فایده‌ای بر این قضیه مترتب نخواهد شد و از این نقطه‌نظر بطلان این مطلب روشن می‌شود.

  • فعلیٰ‌هذا آنچه را که مرحوم آخوند در اینجا درصدد هستند [این است که] می‌خواهند دو نوع ماهیت را در اینجا ترسیم کنند و کلام فارابی را به این نحو بیان کنند. ایشان می‌فرماید که اگر بخواهیم ماهیت را تصور کنیم می‌توانیم دو نوع ماهیت تصویر کنیم؛ یک ماهیت تقدیریه یعنی ماهیتی که فرض می‌کنیم که این ماهیت جدای از لباس وجود است یا جدای از لباس عدم است، این ماهیت را درنظر می‌گیریم و آن‌وقت به‌لحاظ به مسئلۀ وجود و مسئلۀ عدم بر آن حکم می‌کنیم که آیا این ماهیت قابلیت وجود را دارد یا ندارد؟! اگر ماهیت ماهیتی باشد که قابلیت وجود را داشته باشد ما می‌گوییم: ممکن الوجود؛ یعنی این ماهیت را با تعمّل عقلی جدای از وجود تقدیر می‌کنیم، غیر از این ماهیت موجودی که الآن وجود بر او ضرورت دارد، نه! بحث ما راجع به ماهیت خارجی که وجود بر آن ضرورت دارد نیست [بلکه] بحث ما راجع به ماهیت تقدیریه‌ای است که این را مُنحاز از وجود و جدای از وجود تقدیر می‌کنیم بعد وجود را با او مقایسه می‌کنیم و می‌گوییم: آیا این وجود برای او ضرورت دارد این واجب الوجود می‌شود، وجود برای او ممکن است ممکن الوجود می‌شود وجود برای او ممتنع است ممتنع الوجود و محال می‌شود. این یک نوع تصوری است که برای ماهیت می‌شود کرد.

جلسه ۲۳۶

6
  • تصور دوم نسبت به ماهیت این است که ما به همین نحو و به همین کیفیت فرض می‌کنیم چون بالأخره به ایشان اشکال می‌شود که ماهیت یا با لباس وجود است بنابراین این وجود برای او ضرورت دارد یا این ماهیت با لباس عدم است یعنی ممکنِ معدوم است یعنی از باب عدم العلیة الآن عدم برای او ضرورت دارد. اگر علت موجبه پیدا بشود وجود آن‌وقت برای او ضرورت داشت، آن‌وقت چطور ممکن است ماهیتی که الآن معدوم است شما این ماهیت را به وصف امکان متصف می‌کنید؟! ایشان در اینجا در جواب به تقریر مرحوم آخوند ماهیت را ماهیت تقدیریه می‌گیرند یعنی می‌گویند که این ماهیت تقدیریه که الآن جدای از وجود تصور شده است ما این ماهیت را تصور می‌کنیم که می‌خواهد وجود در خارج وجود پیدا بکند، دارای یک حقیقت متأصلی است که این حقیقت متأصله عبارت از تقرر ذهنی است و این تقرر ذهنی که ما ماهیت را این وسط گذاشتیم حالا می‌خواهیم این وجود و عدم را نسبت به او مقایسه کنیم در اینجا می‌بینیم که چه نوع ارتباطی بین ماهیت و بین وجود، وجود دارد؟!

  • مثلاً ما وقتی که شریک الباری را تصور می‌کنیم یعنی این شریک الباری می‌خواهیم را جدای از وجود و عدم قضاوت کنیم، هنوز نمی‌دانیم که شریک الباری ممتنع است و هنوز ادلۀ فلسفی بر امتناع شریک الباری اقامه نکرده‌ایم! این نوع قضاوت یک قضاوتی است که اگر هر شخصی این نوع قضاوت را بخواهد انجام بدهد کم اتفاق می‌افتد که در مسیرش به بن‌بست برسد و در مطالعات و در اتجاهش دچار مشکل بشود.

  • هیچ‌وقت زود قضاوت نکنید! هیچ‌وقت نسبت به مسائل با توجه به اوضاع و اینها ما نیاییم یک مطلب را بگوییم! این ماهیت را ماهیت منحاز از وجود و عدم در ذهن بیاوریم و بعد قضایا و مسائلی را که در ارتباط با این ماهیت در حول‌وحوش است ما آن قضایا را بسنجیم و ببینیم که مطلب چگونه خواهد بود.

جلسه ۲۳۶

7
  • مطلب مهمی برای تصحیح افکار و طریق انسان در باب ماهیت

  • این بسیار مسئلۀ مهمی برای تصحیح افکار و تصحیح منهج و تصحیح طریق انسان است! ماهیت را نگاه کنیم شریک الباری را تأصّل بدهیم و لباس حقیقت به این شریک الباری بپوشانیم بعد فکر کنیم راجع به خصوصیاتش که شریک الباری چیست و در ارتباط با باری چه نوع تعلق و ارتباطی ممکن است داشته باشد آنگاه به‌واسطۀ تصور مقدماتی که در حول‌وحوش و در تعریف و در تبیین این موضوع ما درنظر می‌آوریم متوجه می‌شویم که وجود نسبت به این شریک الباری چه نوع کیفیتی ممکن است به خود بگیرد! آیا ممکن است یا ضرورت دارد یااینکه ممتنع است؟!

  • تصور ماهیت به‌صورت حقیقیۀ اصلیه

  • این نحوه را تصور ماهیت به‌صورت حقیقیۀ اصلیه می‌گویند؛ یعنی ما ماهیت را بیاوریم و لباس حقیقت بپوشانیم؛ فرض کنید که ماهیت می‌خواهد در خارج وجود پیدا کند و خود این ماهیت جدای از وجود و عدم مورد بررسی قرار بگیرد. ما نسبت به این ماهیت نظر می‌دهیم.

  • نفس تصور ممکن در وجود اقتضاء افاضۀ جعل از ناحیۀ غیر

  • روی این حساب طبق آنچه را که ایشان می‌فرمایند: این اولویت اگر اولویت ذاتیه باشد یعنی این اولویت ذاتی خودش موجب بشود که لباس وجود بپوشد بنابراین آن اشکال فاحشی که لازم می‌آید این است که یک ممکنی در عین اتصافش به امکان موجب وجود خودش شده باشد و این دیگر اشکالش از ابده بدیهیات است که یک ذات خودش بدون اتکاء به علت خارج، موجب وجودش شده باشد چون نفس تصور ممکن در وجود اقتضاء افاضۀ جعل را از ناحیۀ غیر می‌کند؛ همین‌که شما ممکن الوجود می‌گویید یعنی غیر بیاید این وجود را نسبت به او افاضه کند. حالا اگر همین ممکن در ظرف امکان موجب وجود خودش شده باشد بنابراین این لازمه‌اش اتحاد علت و معلول خواهد بود که بطلان آن از ابده بدیهیات است.

  • اگر این ممکن با توجه به این ظرف امکان درعین‌حال این اولویت را نسبت به خودش داشته باشد، در وهلۀ اول اولویت نسبت به وجود بود که به حد ضرورت می‌رسد [که] این اتحاد علت و معلول خواهد بود. در مسئلۀ دوم این است که این اولویت به حد ضرورت نمی‌رسد بلکه در همان حد غیر ضرورت باقی می‌ماند. مرحوم آخوند می‌فرمایند که بنا بر تعبیر مرحوم میرداماد این أفحش از اول خواهد بود چون در اینجا این خودش بنفسه مقتضی عدم است یعنی در این وضعیتی که این وجود بر این ممکن حمل نمی‌شود ـ اگر حمل بشود اتحاد علت و معلول خواهد بود یعنی یک شیئی فی‌حدّنفسه موجب وجود خودش است، در فرض دیگر ما غیر از وجود و عدم که چیز دیگری نداریم ـ بنابراین باید عدم بر او حمل بشود پس لازمه‌اش این است که در عین اینکه یک ممکن اقتضاء وجود را می‌کند درعین‌حال عدم بر خودش ثابت بشود یعنی این ماهیت نفساً مقتضی عدم باشد که این اشکال أفحش از اشکال اول خواهد بود. چون در صورت اول این اولویت نسبت به وجود هست و باز در آنجا می‌توانیم بگوییم که وجود در اینجا حمل بر این ماهیت شده است منتها به‌واسطۀ خودش نه به‌واسطۀ غیر، خُب اینکه بطلان است.

جلسه ۲۳۶

8
  • در معنای دوم این است که مخالف با آن اقتضاء ذاتی خودش امر دیگری را اقتضاء بکند! اینکه دیگر خیلی عالی می‌شود! یعنی اقتضاء ذاتی او این است که لباس وجود بپوشد درحالی‌که خودش بنفسه مقتضی عدم است چون هنوز لباس وجود نپوشیده است بنابراین بنفسه صحت عدم را بر خودش در اینجا حمل خواهد کرد که اشکالش نیاز به توضیح و اینها ندارد.

  • و الحاصلُ أنَّ الحکمَ على ماهیةٍ ما بالإمکانِ إنّما هو بحسبِ فرضِ العقلِ إیّاها مجردةً عن الوجودِ أو معَ قطعِ النظرِ عن انْصِباغها بنورِ الوجودِ.

  • حکم بر یک ماهیت به امکان این به‌حسب فرض عقل است که او را جدای از وجود درنظر می‌گیرد درصورتی‌که هنوز لباس وجود را فرض کنید که نپوشیده است یا در عین اینکه لباس وجود را دارد ولی عقل می‌آید او را از وجود منصرف می‌کند و جدای از وجود تصور می‌کند، زید در اینجا وجود دارد عقل می‌آید برای این زید یک وجود و ماهیتی را ترسیم می‌کند و آن ماهیت را ممکن الوجود می‌داند و صحیح هم هست یعنی آن ماهیت صرف‌نظر از وجود ممکن الوجود است.

  • و إمّا باعتبارِ الخارجِ عن فرض ِالعقلِ إیّاها کذلک فهی ضروریةٌ بضرورةِ وجودِها الناشئةَ عن الجاعلِ التامِ بالعرضِ.

  • یعنی اگر در عالم خارج ما بخواهیم تصور او را بکنیم این ضروری است به ضرورت وجود این ماهیت حکم می‌شود که ناشی از جاعل تام بالعرض می‌شود یعنی بالعرض افاضۀ وجود بر این ماهیت شده است؛ بالذات افاضۀ وجود به نفس وجود است و بالعرض افاضۀ وجود به ماهیت است پس ماهیت موجودةٌ بوجوده و وجودُ الماهیةِ موجودٌ بِنفسه منتها منظور از بنفسه نه بالاستقلال بلکه به‌واسطۀ جاعل است پس ماهیتی که موجود می‌شود این وجود ماهیت وجود حقیقی و استقلالی نیست بلکه این وجود ماهیت به‌واسطۀ آن نفس وجود خارج است. اگر آن وجود خارج در موجودیتِ خارج نباشد، ماهیتی هم وجود پیدا نخواهد کرد. این فرق بین بالعرض و بالذات است که بالذات خود وجود، مجهول است و بالعرض ماهیت آن به‌واسطۀ وجود مجهول می‌شود.

جلسه ۲۳۶

9
  • و لیستْ لها بحسبِ ذاتِها صفةٌ مِن الصفاتِ لا ضرورةٌ و لا إمکانٌ و لا غیرُهُما أصلاً.

  • برای ماهیت به‌حسب ذات آن متصف به هیچ وصفی نخواهد بود لا ضرورة و لا امکان و لا غیرهما که همان امتناع باشد.

  • ... معدوم معدوم است دیگر لا فرق بین الأعدام! چه شما بگویید: شریک الباری و چه بگویید: زید هردو معدوم هستند؛ زیدی که هنوز موجود نشده است پس چه فرقی بین این ماهیت و آن ماهیت هست؟! چرا به او می‌گویید: ضرورة العدم یا حکم امتناع به آن می‌کنید و چرا به این می‌گویید: ممکن، در عین اینکه این در اینجا معدوم است؟! این همان مطلبی است که عرض کردم به‌خاطر تحلیل [عقل] آن ماهیت را لباس حقیقت می‌پوشانیم آنگاه در ذهن خودمان به آن قضاوت می‌کنیم و او را نسبت به وجود و عدم می‌سنجیم؛ اگر وجود لایق به او بود ممکن می‌گوییم یعنی معدومی که ممکن است. اگر عدم لایق به او بود می‌گوییم: معدومُ الممتنع. این درصورتی است که ماهیت را در ذهن خودمان مستقل تصور کنیم و جدای از وجود و عدم او را در ارتباط با عدم و در ارتباط با وجود بسنجیم. در اینجا فرق این هست.

  • و الفرقُ بینَ المعدومِ الممکن و المعدوم الممتنع هو أنَّ العقلَ بحسبِ الفحصِ یحکمُ بأنَّ المعدومَ الممکن لو انقلبَ مِنَ الماهیةِ التقدیریةِ إلى ماهیةٍ حقیقیةٍ مستقلةٍ.

  • فرق این است که عقل به‌حسب تفحص حکم می‌کند که معدوم ممکن مثل زید، اگر از آن ماهیت تقدیریه که حکم عدم به او کردیم و الآن وجود ندارد این به یک ماهیت حقیقیۀ مستقله منقلب بشود یعنی این ماهیت حقیقیه را الآن فرض می‌کنیم که می‌خواهد در خارج وجود پیدا کند، آن عدم را از آن می‌گیریم و به خودش یک لباس تقرر می‌پوشانیم و او را در ذهن به یک قامت رعنایی درمی‌آوریم حالا این قامت رعنا در ارتباط با وجود و عدم چه نوع تعلقی دارد؟! نسبت به ممتنع هم همین کار را انجام می‌دهیم.

جلسه ۲۳۶

10
  • کانَ الإمکانُ مِنَ اعتباراتِ تلکَ الماهیة بِخلافِ الماهیةِ التقدیریةِ الممتنعةِ فإنَّها و إن صارَت ماهیةً حقیقیةً مستقلةً بِحسبِ الفرضِ المستحیلِ.

  • آن‌وقت امکان از اعتبارات این ماهیت خواهد بود، به خلاف ماهیت تقدیریۀ ممتنع، اگرچه به‌واسطۀ انقلاب عقلی این ماهیت یک ماهیت حقیقیۀ مستقله می‌شود به‌حسب فرضی که مستحیل است یعنی برگردد و لباس وجود بپوشد یعنی فرض می‌کنیم که عقل می‌خواهد این ماهیت ممتنع را لباس وجود بپوشاند! فرض محال که اشکال ندارد خب حالا آیا این در عالم خارج ممتنع خواهد شد یااینکه در عالم خارج ممکن الوجود خواهد بود یا بالضروره؟!

  • لم یَنفک طباعُها عنِ الامتناعِ و لم یَصلَحْ إلا إیّاه لا أنَّ المعدومَ بِما هو معدومٌ موصوفٌ بِالإمکانِ و الامتناعِ کیف.

  • این طبعش از امتناع نمی‌تواند جدا باشد و صلاحیت ندارد. بر معدوم در ظرف عدم نه امکان صدق می‌کند و نه امتناع بر آن صدق می‌کند چون در ظرف عدم اصلاً کیف در آنجا معنا ندارد یعنی چیزی نیست تااینکه مُکیَّف به امکان بشود و متصف به امکان بشود یا متصف به امتناع بشود. عدم، عدم است. چه اینکه ممکنِ معدوم باشد چه اینکه ...

  • کیف و المعدومُ لیسَ بِشی‌ءٍ فَحینئذٍ مِن أینَ ماهیةٌ قبلَ جعلِ الوجود حتى یوضَع أولویةُ الوجودِ أو شی‌ءٍ ما من الأشیاءِ بِالقیاسِ إلیها.

  • معدوم اصلاً چیزی نیست که ما بخواهیم حکمی بر آن بکنیم. ماهیت قبل از جعل وجود کجاست تااینکه اولویت وجود یا شیئی از اشیاء را که آنها از آثار وجود هستند ما آن را برای او وضع کنیم.

  • فأما تجویزُ نفسِ کون الشی‌ء مکوِّنُ نفسِه‌ و مقرر ذاته معَ بطلانِه الذاتی فلا یُتَصورُ مِن البشرِ تجشمُ ذلک ما لم یَکن مریضَ النفسِ.

  • در مرتبۀ اولویت که نتوانستیم کاری انجام بدهیم حالا اگر بگوییم که نه، خود ماهیت مکون خودش باشد خب این همان اتحاد علت و معلول خواهد شد و اما تجویز نفس اینکه شیء مکون خودش باشد و مقرر ذاتش باشد این فقط در واجب الوجود است، نه در ممکنات و سایر ماهیات، بااینکه ذاتاً اصلاً این مسئله باطل است و نیاز به دلیل و جای بحث و گفتگو در اینجا ندارد که بخواهیم بر آن استدلال کنیم.

جلسه ۲۳۶

11
  • فَقد ثَبَتَ أنَّ الحکمَ بِنفی الأولویةِ الذاتیةِ بعدَ التثبت على ما قررّناه مِن حالِ الماهیةِ بِشرطِ سلامةِ الفطرة مستغنٍ عنِ البیان.

  • این‌طور روشن می‌شود که حکم به نفی اولویت ذاتیه بعد از اینکه ما آنچه را که قبلاً برای شما از حال ماهیت بیان کردیم به شرط اینکه فطرت شما و فطرت ما فطرت سالمی باشد ـ البته شرط شرط مهمی است و تمام اشکالات به این برمی‌گردد! ـ [مستغنی از بیان خواهد بود].

  • و للإشارةِ إلى مثلِ هذا قالَ المعلمُ الثانی أبو نصر الفارابی فی مختصرِ لَه یسمى بِفصوصِ الحکم لو حَصَلَ سلسلةُ الوجود بِلا وجوبٍ لزم إما إیجادُ الشی‌ء نفسه و ذلکَ فاحشٌ و إما صحةُ عدمِه بِنفسه و هو أفحشٌ.

  • اشاره به این مطلب که اصلاً این مطلب واضح البطلان است، ایشان این‌طور می‌فرمودند: اگر سلسلۀ وجود بدون وجوب از ناحیۀ غیر تحصل پیدا کند یکی از این دو پیدا می‌شود یعنی سلسلۀ وجود و این التزام عالم کون در خارج بدون وجوب غیری و بدون جعل بخواهد تحقق پیدا کند لازم می‌آید یکی از این دو چیز: یا اتحاد علت و معلول که یک شیء خودش را ایجاد کند که این علت و معلول واحد خواهد بود و این مسئلۀ فاحشی است، و یااینکه این عدم صحیح باشد بنفسه برای خودش که افحش است یعنی در عین اینکه یک شیئی مقتضی اولویت به وجود است در عین این، عدم را برای خودش ثابت می‌کند یعنی بر خلاف اقتضاء ذاتی بخواهد ثبوت پیدا کند که این دیگر بدتر از اوّلی خواهد بود.

  • و توضیحُهُ‌ أنَّ الأولویةَ الناشئةَ عنِ الذاتِ إمّا أنّها علةٌ موجبةٌ لِلوقوعِ فیکون الشَی‌ءُ علةَ نَفسِه وَ إمّا أنّه یقَعُ الشَی‌ءِ لا بِمقتضٍ و موجبٍ‌ وَ لا بِاقتضاءٍ و إیجابٍ مِنَ الذاتِ وَ هو صحیحُ العدمِ.

  • توضیحی را که مرحوم صاحب فصوص می‌فرمایند این است: اولویتی که ناشی از ذات می‌شود یا علت موجبۀ برای وقوع است، این علت نفس است و باطل است. یااینکه شیء که همان ماهیت است واقع است، نه اقتضاء و موجبی در او هست که او را به مرتبۀ وجود برساند، یک و نه خودش اقتضاء ایجاب از ناحیۀ ذات می‌کند. نه جعل جاعل است که او را به وجود برساند و نه ذات او اقتضاء وجود می‌کند همان‌طوری‌که این مسئله در مبدأ أعلیٰ هست که خود ذات اقتضاء وجود می‌کند، خود انیت ذات اقتضاء وجود می‌کند اما بحث ما در مورد ممکنات است و خب دراین‌صورت صحیح العدم است و عدم بر آن صدق می‌کند چون وقتی وجود نشد عدم صدق می‌کند.

جلسه ۲۳۶

12
  • لعدمِ خروجِهِ عن حیّزِ الإمکانِ الذّاتی بِکونهِ ذا رجحانِ أحدِ الطرفین وَ لیس یَصلحُ لِعلیةِ العدمِ إلاّ عدمُ علةِ الوجودِ وَ لیس هناکَ علةٌ لِلوجودِ فإذَن یکونُ الشَی‌ءَ بِنفسهِ صحیحَ العدمِ ثمَّ على‌ تقدیرِ وجودِ الممکنِ بِالرُّجحانِ.

  • چون این از حیز امکان ذاتی خارج نمی‌شود به اینکه دارای ترجیح به یکی از دو طرف است! هزاری هم ترجیح به یکی از دو طرف داشته باشد باز از ناحیۀ امکان ذاتی و عدم خارج نمی‌شود و لباس وجود نمی‌پوشد و صلاحیت برای علیت عدم ندارد مگر علت عدم وجود! علت وجود هم که در اینجا نداریم.

  • پس عدم بر یک شیء بنفسه صادق است درحالی‌که اولویت وجود را داشت.

  • تلمیذ: منظور از علت اولویت در اینجا چیست؟ مگر می‌شود وجود فی نفسه اولویت داشته باشد؟ مگر این که اولویت در اینجا معنا کنیم که ...

  • استاد: منظور این است که فرض ما بر این است خود ماهیت همان‌طوری‌که متصف به اوصاف ذاتی و ماهوی است همین‌طور ماهیت متصف به اوصاف وجود است. فرض را بر این قضیه قرار می‌دهیم. من‌باب‌مثال من این‌طور می‌گویم: در مثلثی که شما در ذهن می‌آورید، یک مثلث ذاتاً ثلاثة زوایا را اقتضاء می‌کند حالا اگر بگویید که این مثلث درعین‌حال که ثلاثة زوایا را اقتضاء می‌کند، این ماهیت بشود: اربعة زوایا! این برخلاف اتصاف ذاتی و لوازم ذاتی خودش متصف به یک وصفی شد و واضح البطلان است. نظیر همین اوصاف ذاتی که ما برای ماهیت می‌آوریم وصف اولویت به وجود هم در او خوابیده است یعنی در او منطوی هست. بنابراین ماهیت دارای دو وصف است؛ یکی وصف ذاتی، یعنی همۀ اینها اوصاف ذاتی ماهیت می‌شود و بحث این است که وجود کاری در این قضیه ندارد و فقط ماهیت است که دارای اوصاف متعدده‌ای است. بعضی از این اوصاف به خود آن ذاتیاتش برمی‌گردد که فرض کنید الإنسانُ ناطقٌ، الإنسانُ حیوانٌ متعجبٌ متفکرٌ و امثال‌ذلک که اینها اوصاف ذاتی ماهیت بدون لباس وجود است.

جلسه ۲۳۶

13
  • دعوای مرحوم نائینی در اصول هست که گاهی اوقات حکمی که مولا بر موضوع و بر یک ماهیت می‌کند به‌لحاظ وجود است یااینکه حکم بر ماهیت می‌کند به‌لحاظ نفس خود آن طبیعت؟! در اینجا بعضی از اوصاف ماهیت، وصف ماهیت به‌لحاظ وجود است من‌باب‌مثال می‌گوییم: الإنسانُ ماشٍ این مشی برای انسان به‌خاطر ماهیت انسان نیست، ممکن است یکی انسانی باشد و مقطوع الرجلین باشد پس این وصف برای انسان به‌لحاظ وجود است یعنی انسان موجود، ماشی است. انسانی که موجود است آکل و نائم است. این اوصاف اوصاف ماهیت به‌لحاظ وجود است اما یک اوصاف داریم اوصاف ماهیت به حال نفس طبیعت است مثل الإنسانُ متعجبٌ انسان اگر می‌خواهد که انسان باشد باید متعجب باشد! ما انسانی نداریم که متعجب نباشد! حالا بحث این است که اولویت نسبت به وجود از اوصاف نفس ماهیت است یعنی خود ماهیت فی‌حدّنفسه در اینجا اولویت نسبت به وجود دارد. آن‌وقت با فرض اولویت نسبت به وجود، این صحت عدم بر این ماهیت صدق بکند یعنی در اینجا ماهیت فی‌حدّنفسه معدوم باشد بنابراین در عین اینکه این متصف به وجود است و اولویت به وجود را دارد، خلاف آن اتصاف بر او صدق می‌کند. این خیلی افحش از اول خواهد بود!

  • تلمیذ: منظورم این است که در شق دوم که آمدند ترسیم کردند بر وجود نسبت به ماهیت آیا وجود به ماهیت اولویت دارد یا نه ...

  • استاد: آن بحث جلسۀ قبل بود و گذشت. حالا شما بگویید: خواجه علی یا علی خواجه! شما در وهلۀ اول بگویید که ماهیت اولویت نسبت به وجود دارد خب این اشکال پیش می‌آید که الماهیةُ مِن حیث هی لیست إلاّ هی یااینکه نه بگویید که وجود نسبت به این ممکن اولویت دارد؛ یعنی وقتی که ما دو ماهیت را درنظر می‌گیریم؛ یکی ماهیت زید و یکی هم ماهیت شریک الباری، وجود را وقتی که مقایسه نسبت به این دو ماهیت می‌کنیم می‌گوییم که وجود نسبت به آن اولویت دارد و نسبت به این اولویت ندارد.

جلسه ۲۳۶

14
  • تلمیذ: معنای اولویت چه چیز است؟!

  • استاد: یعنی اقتضاء.

  • تلمیذ: اولویت یعنی به مرحلۀ علت تامه نرسیده؟!

  • استاد: بله، منظور این است. اگر این‌طور باشد این معنا ندارد بالأخره یا به علت تامه می‌رسد که همان وجود منحاز است یا نمی‌رسد که عدم است. باز در اینجا مسئله واضح البطلان است.

  • تلمیذ: والاّ ما در خود ماهیت هم نمی‌توانیم اولویت تصور ماهیت ما اصلاً کاری نداریم به آن بحث‌ها ...

  • استاد: شما مؤید هستید یا نه؟!

  • تلمیذ: من می‌خواهم یک ترسیم یک چیز معنای اولویت برای ما روشن بشود که اگر ما ماهیت را گفتیم که ...

  • استاد: بله البته این را در بحث‌های بین اشاعره و معتزله و اینها می‌آورند که ما هنوز نگفته‌ایم. إن‌شاءالله در آنجا می‌آید. بله خود ماهیت الماهیةُ من حیثُ هی لیست إلاّ هی هیچ اقتضائی ندارد.

  • تلمیذ: پس چرا ما بحث اولویت را پیش می‌کشیم؟! اولویت جا ندارد!

  • استاد: چون مطرح کردند، باید یک جوابی داد.

  • تلمیذ: ثمرۀ عملی‌اش در همان بحث شریک الباری بروز پیدا می‌کند و این مبحث که مطرح کردند آیا ثمرۀ عملی‌اش همان می‌شود؟!

  • استاد: نه، در آن بحث شریک الباری شاید خیلی چیز نباشد. یک بحثی هست راجع به خصوصیاتی که نسبت به عقاب و ثواب و جنت و نار اشاعره و معتزله مطرح می‌کنند در آنجا می‌آید که در قسمت عدل و اتصاف پروردگار به ظلم و عدل و... کدام‌یک از طرفین قضیه نسبت به طبیعت انسان اولویت دارد که اگر خلافش انجام بشود ظلم است. در آنجا خواسته‌اند که مورد استفاده قرار بدهند.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد