پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشيء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...
توضیحات
فصل (12) في إبطال كون الشيء أولی له الوجود أو العدم أولوية غير بالغة حدّ الوجوب
فصل 12 ـ جلسه 5
درس دویست و سی و نهم
نقش ملائکه در نزول اسماء و صفات الهی به عالم ماده
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ثمَ لَو فُرضَ تَسلیم ذلک فَمِن المُستبین أنَّ مَرجوحیةَ الطرفِ المَرجوح إنَّما یَستدعی امتناعَهُ بِالنّظَرِ إلى الذّاتِ معَ تَقییدَها بِتلکَ المَرجوحیةِ أعنی الذّاتَ المحیثةَ بِالحیثیةِ المذکورةِ لا الذّاتِ بِما هی هی و هذا امتناعٌ وَصفیٌ فَیَکونُ بِالغیرِ و لا یَستدعی إلاّ وجوبَ الطَّرفِ الرّاجحِ کَذلکَ أیْ بِالغیرِ لا بِالذّاتِ فَلَیسَ فیه خَرقُ الفَرضِ.1
قبل از پرداختن به این مسئله مطلبی در جلسات قبل عرض شد که ملائکه در ارتباط با نزول اسماء و صفات پروردگار نسبت به قوالب مادی و عالم شهادت چه عملی را انجام میدهند. بهنظر رسید قدری شاید هنوز سؤال در اطراف مسئله وجود داشته باشد. در آن جلسه عرض کردیم که کیفیت نزول اسماء و صفات؛ صفات جلالیه، جمالیه، جلبیه و قهریه بهواسطۀ اتحاد ملائکه یا اتحاد نفوس خبیثه با نفوس انسان تحقق پیدا میکنند.
جهت در مسئله این است که یک وقتی شما یک چیزی را میخواهید به جایی ببرید و امری خارج از وجود شما است مثلاً میخواهید این ظرف را از اینجا بردارید و در جای دیگری بگذارید. این ظرف خارج از وجود ما هست و نسبت به او احساس بیگانگی داریم منتها ما آن را حمل میکنیم و الآن بهعنوان آلت و علت معدّه برای تغییروتبدل در اینجا بهکار میگیریم. یک وقتی ما میخواهیم یک مطلبی را به شخصی برسانیم، خب میشود این مطلب در نامه نوشته بشود و شخص نامه را به ما بدهد و آن نامه را به کسی بدهیم. ما الآن نسبت به این نامه بیگانه هستیم و این وجودی جدای از وجود ما دارد اما یک وقتی ما آن مطلب را حفظ میکنیم؛ نامه نمیبریم و مطلب را حفظ میکنیم و میگوییم که آقا آن مطلبی را که میخواهی به فلان شخص بگویی را بگو و ما دقیقاً در حافظۀ خود ضبط میکنیم و بعد مطلب را با او مطرح میکنیم. باز در اینجا این مسئله و مفهوم یک پله به ما نزدیکتر هست چون گرچه یک معنا و یک مفهومی جدای از وجود ما هست ولی درعینحال ما نسبت به این مفهوم چندان بیگانه نیستیم. این مفهوم را در نفس و در حافظۀ خود نگه میداریم و با آن انس میگیریم و جزئی از وجود ذهنی خود میکنیم و چهبسا خودمان هم نسبت به این مفهوم تغیروتبدل پیدا میکنیم و بعد آن را به آن شخص مورد نظر ابلاغ میکنیم.
یک وقتی ما مطلبی را از غیر نمیگیریم تا به شخص دیگری تحویل بدیم بلکه خودمان از پیش خودمان یک مطلبی را به شخصی مطرح میکنیم نظیر همان معنایی را که آن شخص طالب میخواهد این مسئله را به آن شخصِ دیگر برساند. او مطلبی را به ما نمیگوید بلکه منظورش را فقط ادارک میکنیم و میفهمیم و بعد خودمان الفاظ و کلماتی را در مقام انشاء جعل میکنیم و آن را میرسانیم. این دیگر خیلی ارتباط وثیق و اقتراب بسیار اکیدی نسبت به نفس ما دارد، این معنا مُنشأ نفس ما است.
خب ببینید که این مراتبی که در اینجا انجام گرفت چه اختلافاتی باهم دارند؟! در مرتبۀ اول ما نامه را بردیم، در مرتبۀ دوم کلام شخصی را حفظ کردیم، در مرتبۀ سوم کلام خود را جعل کردیم. کلام، کلام نفس خود ما است. حالا باز از این دقیقتر هم میشود فرض کرد. اصلاً خودمان میرویم و آن عمل را در خارج انجام میدهیم؛ این نفس ما است که فعل را در خارج محقق میکند!
وقوع حوادث خارجی بهواسطۀ تصرف ملائکه در ملکوت اشیاء
ملائکه در ارتباط با انزال و تنزیل اسماء و صفات جلالیه و جمالیۀ پروردگار دارای این حالت هستند. یعنی وقتی که یک ملک برای عذاب یک قوم میآید، میدانید چهکار انجام میدهد؟! این ملک آن اسم مبدِّل و مغیِّر و مقلِّب را در وجود خودش حمل میکند یعنی الآن ذات آن ملک دارای این قدرت است و دارای این اراده است. چطور اینکه الآن ما قدرت داریم؛ من الآن قدرت دارم و این را از اینجا برمیدارم. این قدرت را شما به ما ندادید بلکه در وجود من هست. به آن مقداری که در وجود من هست به آن مقدار در خارج میتواند عکسالعمل داشته باشد. اگر قدرت داشته باشم دویست کیلو وزنه را بردارم دویست کیلو [در وجود من هست] اگر قدرت داشته باشم هزار کیلو [بردارم در وجود من] هزار کیلو [هست]. این به آن قدرتی که در وجود من و همراه با من هست بسته است. وقتی یک ملکی میآید و میخواهد یک زمینی را برگرداند و یک جریانی را تغییر بدهد با آن قدرتی که دارد در ملکوت او تصرف میکند. ملک در زمین نمیآید گرچه ممکن است صورت ظاهر به خود بگیرد اما نیازی ندارد که روی زمین بهصورت انسان دربیاید! ملائکه بهواسطۀ تصرف در ملکوت اشیاء ـ عالم شهادت ـ موجب وقوع حوادث خارجی در اینجا میشوند. بنابراین ملک هیچوقت نمیآید این شیء مادی را از اینجا بردارد و در اینجا بگذارد، هر چیزی یک ملکوتی دارد، در ملکوت این تصرف میکند. وقتی تصرف کرد خودبهخود این از اینجا بلند میشود و اینجا میآید.
کیفیت ردّ الشمس توسط امیرالمؤمنین علیهالسّلام
امیرالمؤمنین علیهالسّلام نفس ملکوتی شمس را فانی در نفس ملکوتی خودش میکند، آنوقت [خورشید را] میچرخاند و مثل آتشگردان آن را به اینطرف و آنطرف میاندازد و هر بلایی بخواهد سر این شمس بیچاره در دست امیرالمؤمنین درمیآورد! نماز عصر نخوانده است [به خورشید میفرمایند که] حالا نمیشود که تو بروی! کجا میخواهی بروی؟ بلند شو و برگردد ببینم! این را برمیگرداند و میگوید: بایست! صبر کن! هیچ صدایت درنیاید! بخواهی حرف بزنی به تو یک فوت میکنم اصلاً درب و داغان بشوی! قشنگ اینجا بایست بعد من نمازم را با طمأنینه، خوب، قشنگ، با حضور قلب، تسبیحات اربعه و تسبیحات حضرت زهرا علیهاالسّلام ـ نمیدانم حضرت قبلش داشت یا نداشت! ـ قشنگ سر فرصت بخوانم! حالا دیگر اگر میخواهید تشریف ببرید، تشریفتان را ببرید و سر کار و زندگیتان بروید و همان چرخی که میخواهید بگردید، بروید بچرخانید!1 این برای این است که امیرالمؤمنین علیهالسّلام در آنوقت آن نفس ملکوتی شمس را در نفس ملکوتی خود فانی میکند. وقتی فانی کرد دست شمس به هوا میرود [و میگوید که] ما تسلیم هستیم و ما دیگر هیچ چیزی نداریم! میگوید که حالا که پسر خوبی شدی پس یکخرده اینطرف بیا و یکخرده سر جایت برگرد و چند متر بالا بیا! قشنگ بایست و صدایت هم درنیاید! قشنگ و خوب مثل بچۀ آدم بایست تا ما کارمان را بکنیم بعد آنوقت تشریف ببر!
انکشاف خارجی؛ تزریقِ جنبۀ علم به نفس ملکوتی!
ملائکه که علم، رحمت، رشد و رُقاء را برای بندگان میآورند و یک همچنین مسئلهای را بهوجود میآورند. یعنی آن نفس ملکوتی انسان را در نفس ملکوتی خودشان که حامل علم الهی است، فانی میکنند. نفس آنها با نفس علم یکی شده است لذا حالاتی که در موارد مختلف از بهجت برای انسان پیدا میشود برحسب مقدار از ظرفیت و برحسب مقدار ملک حامل تفاوت پیدا میکند. آن ملک حامل ممکن است تا یک مقدار زورش برسد. برای رسیدن به یک مرتبۀ علم بالاتر ملک حامل قویتری آنجا میفرستند. طبق درجات از ارتشبد، سپهبد، تیمسار و استوار داریم تا برسد به چیز! همۀ اینها سربازهای خدا هستند که هرکدام از اینها حامل یک محدودۀ از علم، قدرت، حیات، رحیمیت، غفاریت و قهاریت هستند. تمام اینها عواملی هستند که آن حقیقت جمال و جلال را در وجود خود به نفس ملکوتی انسان میرساند یعنی نفس ملکوتی انسان را در خود هضم میکنند و وقتی که وحدت ایجاد کردند تزریق میکنند. این تزریقِ جنبۀ علم به آن نفس ملکوتی عبارت از یک انکشاف خارجی است! عجب! چه قضیهای برای من روشن شد! خبر نداری که او روی تو کار کرد و تو را به زیر کار گرفت و الآن در اینجا برای جنابعالی انبساط و بهجت پیدا میشود! اینطور نیست آقا؟! بله!
تلمیذ: یک سؤال دارم انسان بیچاره اینجا چهکاره است؟! بنا به آنچه فرمودید هرچه از انسان صادر میشود از خودش نیست همهاش از ملائکه است پس ما یک آلتی شدهایم و هیچکارهایم!
استاد: ملائکه هم هیچکارهاند! ما میگوییم که فقط خداست و همه هیچکارهاند! چه کسی گفته است که انسان کارهای است؟!
تلمیذ: دعوت به حق، ارشاد، سیر و سلوک، همۀ اینها ...
ظهور اختیار و ارادۀ خدا در انسان
استاد: خب آن مقداری که به ما گفت که خودت بکن و انجام بده، خب ما طبق گفتۀ خودش حرکت میکنیم!
تلمیذ: نمیتوانیم انجام بدهیم. شما فرمودید که ملائکه بیایند و به ما متصل بشوند و بعد این کار را بکنیم!
استاد: اینطرف قضیه را شما ببینید. درست است! ملائکه که بیخود و گتره نمیآیند! همۀ اینها روی حسابوکتاب است! تمام این حلق و زنجیر باهم ارتباط دارند. اول آن ارادۀ ما یک سیخ در این ملائکه فرومیکند و او یک چیزیاش میشود! بله! همانطوریکه شما خیلی کارها بلد هستید، این اراده و اختیار ما هم خیلی کارها میتواند انجام بدهد!
تلمیذ: ما همان اراده هم که میخواهیم بکنیم باید از بالا بیاید.
استاد: بله در مقام وحدت بخواهیم نگاه کنیم آن مسئلۀ وحدت، جنبۀ اراده واحد و اختیار واحد در عالم وجود همه منحصر به ذات اوست. در آن بحثی نیست! آن بحث جدا است ولی صحبت در این است که این مخلوقی که الآن هست این مخلوقی در جنب مخلوقهای دیگر است یعنی این انسان، ملک، عقل و جن است. تمام اینها یک موجود مستقل هستند؛ وجود ملک از انسان جدا است و وجود مستقل دارد بهخاطر اینکه ملک امر مجرد است و انسان تعلق به ماده دارد. خدا در این ماده با این خصوصیت همان ظهور اختیار و ارادۀ خودش را قرار داده است و وقتی که انسان یک عملی را انجام میدهد کأنّ خدا دارد این عمل را در خارج انجام میدهد! آن وجود استقلالی که انسان دارد و آن اختیاری را که انسان إعمال میکند کأنّ إعمال و اختیار خدا است نهاینکه دو وجود جدا هست و اختیار انسان درقبال اختیار خدا است، اینطور نیست! یعنی یک وجود در عالم دارد کار انجام میدهد. اگر شما قائل به این هستید که یک حقیقت و یک فعل و یک اراده در عالم خارج هست پس با این حساب اصلاً انسانی در خارج نیست! دیگر نباید بگویید که دعوت کشک است! اصلاً دیگر دعوتی نیست پس دیگر اشکالی نیست! همینقدر که شما اثبات بکنید دعوتی هست و انسانی هست، همینقدر آن ارادۀ خدا را در ظهور ارادۀ خودش از این قالب اثبات کردید که الآن ارادۀ خدا در ظهور او از این قالب تعلق گرفته است که این قالب در عالم خارج چه میکند؟! هر کاری که این در عالم خارج بکند اراده و اختیار من است. مگر حالا از او کم میشود؟! هر کاری بخواهد بکند! اینطور نیست که ما بگوییم: اول خدا اراده کرد حالا ببینیم او چه اراده میکند! یا ارادۀ [خدا] موافق با ارادۀ اوست یا مخالف است؛ اگر ارادهاش مخالف است پس نمیشود در خارج انجام شود و اگر ارادهاش موافق با ارادۀ اوست پس در خارج انجام میشود! نه!
جمع بین وحدت و أمرٌ بین الأمرین
ما میخواهیم این را بگوییم که آقا اصلاً چه انجام بدهید و چه انجام ندهید برای خدا فرق نمیکند! این مسئله اینطور است! شما انجام دادید ارادۀ خدا بر همین تعلق میگیرد انجام ندادید باز ارادۀ خدا بر همین تعلق میگیرد نهاینکه ارادۀ شما درقبال ارادۀ اوست یااینکه اصلاً شما اراده نداری، هردو قضیه باطل است! این قضیۀ وحدت میشود. جمع بین وحدت و أمرٌ بین الأمرین این است؛ یعنی ارادۀ پروردگار آنچه که در عالم انجام میگیرد عبارت از قدرت و مشیّت اوست. این قدرت و مشیّت او بهصورت اختیار از این قالب تجلی میکند و بهصورت عدم اختیار از آن قالب تجلی میکند. این اشکالی ندارد!
تلمیذ: بحث ما در رابطه با مسائل ملائکه بود...
استاد: خب شما آمدید این بحث را مطرح کردید! من این را میخواستم عرض کنم که این اراده و اختیار ما نسبت به انجام امر [اینگونه است] همینکه اراده میکند این اراده، عملی را در نفس ملک بهوجود میآورد. همانطوریکه او در ما بهوجود میآورد ما در او بهوجود میآوریم! این عمل و اختیار ما یک کاری را در نفس ملک میکند و او را دستکاری میکند و بلند میشود و پایین میآید. قضیه این است! حالا شما این را مطرح بکنید که اصل این اراده و اختیار ما از کجا آمده است؟ این را میتوانید مطرح بکنید! خب میگوییم که اصل اراده و اختیار ما از پروردگار آمده است. ﴿وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ﴾1 علیٰأیّحال این یک حرکت دوری است که همۀ این حرکت دوری باهم هستند؛ این حلقه بر آن اثر میگذارد و آنهم برمیگردد و بر این اثر میگذارد و هردو بر ملکوت همدیگر تأثیر میگذارند منتها صحبت در این است که وقتی که او میخواهد بیاید و اثر بگذارد و آن را از نفس بیرون بیاورد، او را فانی در خودش میکند و بعد او را متحول میکند اما نسبت به ملک اینطور نیست. ما نمیآییم با ارادۀ خود ملک را فانی در خود بکنیم و بعد ملک بیاید ما را فانی در خودش بکند! تا ما در مرحلۀ اسماء و صفات هستیم ملک وجود اقوایٰ از ما است تا به مرحلۀ اسماء و صفات برسیم، به آنجا که رسیدیم او اضعف از ما میشود و دیگر آنجا کارهای نیست و در آنجا دیگر تجلی صفات و اسماء ذاتیه بدون واسطۀ ملک است!
تعریف نفس
تلمیذ: بحث در عالم خارج و ماده نیست در ملکوت هم نیست ...
استاد: اثراتی که تمام اینها میخواهند بهوجود بیاورند مطابق قانون سنخیت در ملکوت اشیاء است. اثر آن ملکوت، عالم ملک خارج است.
تلمیذ: اینطور نیست که ظهور داشته باشد؟
استاد: چه ظهور داشته باشد؟!
تلمیذ: ملائکه.
استاد: ملائکه که در خارج ظهور ندارند!
تلمیذ: نه ظهور مادی که ما میبینیم بالأخره وقتی این ملک نفس این شخص را گرفت، نمیخواهم بگوییم که ملکوت نفس او را گرفت... همان نفسی که بخار است.
استاد: نفس بخار نیست! چه کسی این را گفته است؟!
تلمیذ: تعبیری که علمای اخلاق میکنند این است!
استاد: علمای اخلاق را کنار بگذار! نفس نه بخار است و نه دود و دخان است! هیچ چیزی نیست! نفس عبارت از یک جنبۀ حقیقت مجردی است که ملکوت همان بدن است. این نفس است!
روح همان نفس است منتها وقتی تعلق به ماده پیدا میکند کثیف میشود. اما این کثافت و ثقالتش او را از تجرد بیرون نمیآورد. هر چقدر هم متکدر و ظلمانی باشد باز در مرحلۀ تجرد هست منتها منغمر در کثرت ظلمانی و کدورت ظلمانیِ مجردی هنوز بر همان مسئله باقی هست و او را از عالم مجرد به عالم ماده تنزل نمیدهد.
تلمیذ: نفس همان روح حد خورده و تعین پیدا کرده است.
استاد: بله! ماده نمیشود! ملکوت هم تعین دارد.
تلمیذ: صور برزخی بخار میگویند. ماده ندارد.
استاد: بخار یعنی این که شما از سماور میبینی؟!
تلمیذ: نه!
استاد: پس چیست؟!
تلمیذ: تعبیری که علمای اخلاق میکنند...
استاد: از این علمای اخلاق بپرسید که این بخار چیست! ما این بخار را تا حالا ندیدهایم! شاید از آن قبیل باشد که فقط حلالزادهها میبینند! والاّ ما یا دود دیدیم [مثل] دود سیگار که بالا میرود یا بخار سماور! اما اینکه روح بخاری دارد که از معده و از آن سویدای قلب تراوش میکند و آن خون رقیقی که در قلب هست وقتی به قلیان بیفتد یک بخار رقیقی... آقا همۀ این چرتوپرتها را دور بریزید!
قوام هر وجود مادی تحت سیطرۀ ملکوت خود
اصلاً من چیز دیگری بالاتر از این را بگویم! اصلاً شما که دارید بر روی زمین راه میروید در تصرف ملکوتتان است که دارید راه میروید! چه فرقی میکند؟! باران هم همینطور است! اصلاً هر وجود مادی تحت سیطرۀ ملکوت خودش قوام دارد. اگر آن ملکوت بر این امر مادی قوام نداشته باشد عدم مطلق حاکم است.
تلمیذ:... بالأخره باید یک تأثیری در عالم مادۀ خودشان بگذارند.
استاد: بله، میگذارند! وقتی ملکوت تأثیر میگذارد، علت در معلول اثر میگذارد کأنّ حضور علت در معلول است! هر علت و معلولی همین است!
تلمیذ: همین روایاتی که میگوید: هر قطرۀ باران را یک ملک میآورد.1 باید از آن صرفنظر کنیم؟!
استاد: نه! واقعیت دارد! هر قطرۀ باران دارد بهواسطۀ تأثیر در ملکوتش در عالم خارج وجود پیدا میکند و پایین میآید و تأثیر در ملکوتش موجب میشود یک خط سیر خاصی را در عالم ظاهر دنبال کند!
تلمیذ: تفسیر خاص باید بگوییم؟!
استاد: مخالف با روایت که نگفتیم که بیاییم تفسیر کنیم! همین است! این میگوید که یک قطرۀ باران را [ملک] میآورد. ما از امام سؤال میکنیم که آیا ملک قطرۀ باران درست میکند؟! یعنی اکسیژن و هیدروژن را مخلوط میکند؟!
تلمیذ: مسئول هدایت این قطرۀ باران است!
استاد: احسنت! بنده هم همین را میگویم! این که هدایت میکند خب ملک را که ما نمیبینیم ماده را میبینیم! جمع بین ندیدن و دیدن چطور میشود؟! این همین است:
تو مو بینی و مجنون پیچش مو *** تو ابرو، او اشارتهای ابرو2
مُلک و ملکوت منضم با همدیگر
آنچه را که داریم میبینیم عبارت از یک قطرۀ بارانی است که دارد میآید. پشت سر این، ملکوت آن هست که الآن قطرۀ باران براساس همان خطِ سیر ملکوت دارد پایین میآید پس هردو درست است. حالا این ملک قطرۀ بارانی در دست گرفته یا ملکوت آن را گرفته است؟! بهواسطۀ سنخیت بین مُلک و ملکوت که هردو مجرد هستند ملکوت را گرفته است! منتها آن ملکوت جدای از این مُلک نیست که شما فرض کنید ملکوت یک طرف هست و مُلک هم آنطرف دنیا هست و او ملکوت را در آنطرف دنیا حرکت میدهد! نه! ملکوت و مُلک با همدیگر منضم و یکی هستند. شما که به قطرۀ باران نگاه میکنید به ملکوت نگاه میکنید! لذا آن افرادی که باید ببینند نگاه به همین میکنند! همۀ آن ادواری که بعد از این برای این پیش میآید را از همین میبینند منتها اینکه الآن قابل رؤیت نیست! این الآن در دست من هست! چرا میگوید که این مثلاً فردا اینطور میشود پسفردا اینطور میشود سه روز بعد اینطور میشود سال بعد شکسته میشود سال بعد آب میشود بعد چه میشود خاک میشود و فلان میشود؟! اینها را هیچوقت از این نمیشود دید یعنی این الآن خودش در این محدودیت و قیدی که به دست و پایش در عالم طبع خورده است [قابل دیدن نیست] منتها او با لیزر سوراخ میکند که شما نمیتوانید آن را ببینید، حلالزاده میبیند!! چشم این افراد با لیزر سوراخ میکند و میرود یک چیزی در آن میبیند که آن را به حالاتی که بعد برایش پیدا میشود تفسیر میکند والاّ این که چیزی نیست که قابل تفسیر باشد! یک مسئلهای است که الآن ... و از همین این کار را میکند چون آن جدای از ملکوت نیست!
اللهم صل علی محمد و آل محمد