پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشيء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...
توضیحات
فصل (13) في أن علة الحاجة إلى العلة هي الإمكان في الماهيات و القصور في الوجودات
فصل 13 ـ جلسه 16 ـ 1/8/1421 ـ ص 210 س 15
درس دویست پنجاهم
بیان اقوال در باب علت ترجیح أحد الطرفین در یک امر (5)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فَعبَّرَ الرجلُ عن هذا المعنى بأنَّ العالمَ اتّفاقی أی هو واقعٌ بالعرضِ نظیرُ الجهاتِ التی ضَمَّت إلى المعلولِ الأولِ البسیطِ عندَهم و صَحَّ بها صدورُ الکثیرِ عنه إذ لا ریبَ لأحدٍ أنَّ الصادرَ عن الواجبِ بالذات على رأیِهِم إحدى تلکَ الجهاتِ کوجودِ المعلولِ و غیرِ ذلک کالماهیةِ و الإمکانِ و الوجوبِ بِالغیرِ إنّما صَدَر بالعَرَض بِلا سببٍ ذاتی.1
مطلبی را مرحوم آخوند در اینجا تذکر میدهند که بهنظر میرسد در این مسئله همانطوریکه در ذهنم هست ـ البته مراجعه نکردهام ـ مرحوم حاجی هم در بحث کیفیت حقیقت وجود، مشربهای گوناگونی را بنا بر مشرب ذوق متألهین و بنا بر مشرب اذواق صوفیه یادم هست در آنجا مطرح کردند که البته در بعضی از این مشربها گویا یک نوع تسامُحاتی به چشم میخورد که بعضی از مقررین هم نسبت به آنها اعتراضاتی داشتند.
بحث راجع به کیفیت تعلق جعل به وجود یا به ماهیت بود که مرحوم آخوند، آن جعل را اولاً و بالذات به وجود و ثانیاً و بالعرض و المجاز به ماهیت مرتبط کردند. با این بیان که آنچه که مجعول خارج هست و هستی و وجود شیء یعنی ما المشیءُ وجودُه را تشکیل میدهد عبارت از همان چیزی است که در خارج ملموس است البته در طبعیات و در مادیات، ملموس از این نظر عرض میکنم.
اما آنچه که ماهیت نامیده میشود او موجود است بهواسطۀ وجودش. آن موجود است بهواسطۀ وجود آن موجود خارجی. مثل اینکه برای انتساب یک رئیس در یک اداره مُهر و امضاء یک اداره را به شخصی میدهند و کسی که مُهر دارد و ختم دارد بهعنوان رئیس تلقی میشود. حالا این مُهر دادن یک امر واقعی و امر خارجی است، ختم است. آن ختم یک امر خارجی است. خود آن شخص، همان خاتِم، آنهم یک امر خارجی است و انسانِ خارجی است. بهواسطۀ وجود این شخص و بهواسطۀ وجود این ختم، مسئلۀ ریاست و حکومت بر یک سازمان و بر یک اداره متولد میشود. این مسئلۀ ریاست امر مجازی میشود؛ یعنی ما ریاستی جدای از این شخص و جدای از این ختم نداریم [که] اسم آن را ریاست بگذاریم. آنچه که در خارج هست زید هست و آن مُهر و ختمی که با اوست منتها ریاست از این حالت و ارتباط بین ختم و زید و استقرار زید بر یک همچنین مکانی متولد میشود. مسئلۀ ماهیات و وجود هم همینطور است.
وجود عبارت از المجعولُ الأول بالذات است؛ آنچه که ارادۀ پروردگار بر تحقق خارجی او تعلق گرفته است منتها آنچه که در خارج متحقق میشود بدون قید و بدون حد نخواهد بود و اگر بدون قید و بدون حد است دیگر چرا چشم ما آن را محدود و مقید میبیند؟! این کلام و نتیجه و مخ بیانات مرحوم آخوند در اینجاست. ایشان مثالی را در اینجا میزنند و با آن مثال مسئله را قدری تقریب میکنند.
ایشان میفرمایند که در مورد صادر اول و معلول اول صحبت در این است که آن معلول نمیتواند مقید و محدود باشد. چون تقید و محدودیتی که در این صادر اول بهوجود میآید از ناحیۀ ذات است و وقتی که از ناحیۀ ذات قید آمد پس معلوم میشود که در ناحیۀ ذات ترکیب هست. نفس وجود و به بساطتش نمیتواند تنزل پیدا کند الاّ به قیدی. آن معلول اگر بخواهد مقید باشد بناءًعلیٰهذا با فرض تقید در صادر اول لازمهاش این است که آن حدود و قیودی که معلول اول دارد که عبارت از جهاتِ ضعفیِ آن مقید و محدود است مثل مسئلۀ امکان، مثل مسئلۀ وجود بالغیر، مثل مسئلۀ افتقار و احتیاج، مثل مسئلۀ معلولیت، اینها جهات نقصانی وجود است. چون در ذات باری جهت نقصانی وجود ندارد و ذات باری وجود تامّ و تمام و صمد است و تمام جهاتی که محدِّد و مقیِّد یک وجود است آنها جهات نقصی آن وجود بهحساب میآید نه جهات کمالی آن وجود. اگر قرار باشد همانطوریکه نفس وجود صادر اول از ناحیۀ باری باشد و سایر جهات هم از ناحیۀ باری افاضه بشود بنابراین باید یا قائل به ترکب ذات باری بشویم درصورتیکه ما ذات باری را بسیط و واحد لا بالعدد میدانیم. چون حقیقت وجود، واحدِ بسیطِ لا بعددٍ است و واحد معدود آن واحدی است که بتوان برای او دو و سهای تصور کرد ولو اینکه در خارج نباشد! شمس اگرچه در خارج فرد هست میتوان برای او مانند آن تصویر کرد. چه اشکال دارد یک شمس از مشرق درآید به مغرب برود و همزمان با آن، یک شمس از مغرب درآید به مشرق برود؟! از کنار هم، هم رد شوند! اشکالی ندارد! خب حالا نیست اشکال ندارد! یعنی اینکه فرض میشود کرد والاّ نهاینکه اشکال ندارد. یک وقتی مسئله، مسئلۀ فرض است و یک وقتی مسئله، مسئلۀ امکان وقوعی است. برای او دو و سه هم میشود تصویر کرد چطور اینکه ممکن است سایر کرات با این خصوصیات شمس داشته باشند. این واحد، واحد بالعدد است یعنی این واحد داخل در تحت یک حقیقت نوعیهای است که مصادیق متعدده لا یتناهیٰ برای آن حقیقت نوعیه قابل تصور است گرچه در خارج، مصداق آن، مصداق واحد باشد اما در مسئلۀ بساطت وجود و وُحدانیت وجود این مسئله قابل تعدد نیست و تعددبردار نیست.
چون هرچه را که شما در مقولۀ وجود فرض کنید اول در بساطت وجود داخل شده است.
معنای یکتائیت خداوند
بنابراین وجود در دائرۀ خود دیگر دوئی را باقی نمیگذارد تا آن دو مانند و نظیر و زمیل برای این وجود اول باشد. از اینجاست که ما میگوییم: خداوند یکتاست یعنی دو برای او قابل تصور نیست و نظیر برای او اصلاً قابل تصور نیست. نهاینکه در خارج امکان وقوعی ندارد! چطور اینکه اجتماع نقیضین قابل برای تصور نیست. بله، اجتماع نقیضین در ذهن، فقط مفهومش قابل تصور است نه حتی نفسِ تصور مصداق؛ یعنی ما بهعنوان یک مفهوم کلی و مبهم میتوانیم اجتماع نقیضین را تصور کنیم اما وجود این ماء و عدم این ماء، حتی در ظرف ذهن هم مستحیل است. امکان دارد؟! منتها ما از باب ادراک یک مسئلۀ کلی و مبهم این مسئلۀ اجتماع نقیضین را یا تصور عدم مطلق و امثالذلک را تصور میکنیم. در مسئلۀ امتناع ثانیِ برای وجود هم مسئله فقط از باب تصور ذهنی است اما واقعاً اگر ذهن به نفس وجود و به تمام آن آثار و خصوصیات و حقیقت وجود بخواهد تأمل کند مییابد که ثانی برای وجود اصلاً قابل تصور نیست.
کُلُّ ما فرضتُه ثانیاً للوجود فهو داخلٌ فی الوجود أولاً، و الوجود لا یُبقی لنفسه شیئاً حتى یکون هو الثانی بالنسبة إلیه.
این حقیقت، حقیقت وجود است. از آن شما تنازل کنید حتی در نفوس مجرده، حتی در نفوس ملائکه، در آنجا تعدد، نظیر، مثال و زمیل وجود دارد چون آن وجودها همه مقید هستند و همۀ آنها معلول هستند و آن جهت مقید بودن و معلولیت موجب میشود که فرض ثانی و ثالث إلی ما لا نهایة له برای آن حقیقت نوعیه تصور بشود گرچه آن حقیقت نوعیه حقیقت مشترک و مرکب از جنس و فصل نباشد بلکه همان مرتبۀ تشکیکی وجود، حقیقت نوعیۀ آن وجود را تشکیل بدهد بهطوریکه در جای خودش میآید.
روی این اصل اگر قرار بر این باشد که جهات ضعفی معلول از ناحیۀ علت افاضه بشود از باب اینکه هرچه که داخل در جنبه و در حیطه و قانون علیت است باید در علت وجود داشته باشد و علت از سنخ معلول باشد بنابراین این جهات نفس که اینها اختلاف ذاتی دارند باید در آن علت وجود داشته باشند و وجودش در آن علت با بساطت منافات پیدا میکند و اگر ما بگوییم که نه، این جهات در آن علت وجود ندارد بلکه خود آن علت از نقطهنظر افاضه و از نقطهنظر جعل به جعل مجدد، این جهات را برای آن وجود جعل میکند. یک جعل وجود معلول را میکند و به یک جعل دیگر امکان او را و به یک جعل دیگر احتیاج او را و مدام یکییکی جعل میکند مثل آن بچهای که در شکم مادر هست اول ابرویش را جعل میکند بعداً چشمش را جعل میکند بعداً دماغش را جعل میکند بعد لب و دهانش را تااینکه یکییکی پایین میآید تا به جعلهای دیگر میرسد. این جعلهایی که در اینجا شده است این جعلها هرکدام عنایت خاصی بوده است ـ التفات میفرمایید؟! ـ بیجهت نبوده است! روی تکتک اینها [عنایت بوده است که] این ابرو چقدر باشد، این گوش چقدر باشد و هرکدام از اینها عنایت خاصی بوده است.
یادتان میآید که رفتیم کنار جبلالرحمه آنجا داشتیم دعای چیز میخواندیم یک مکاشفهای برای من ایجاد شد خدمت رفقا گفتم. بله ـ دیگر مکاشفه است دیگر چه میشود کرد ـ حالا آنهایی که نمیدانند إنشاءالله بعد.
تعلق جعل به وجود در صادر اول
همۀ اینها مجعول است و اگر قرار بر این باشد که هرکدام از اینها بهتنهایی جعل شده باشند این مسئلۀ صدور کثیر از واحد مورد خدشه قرار میگیرد. فلهذا فرمودهاند بر اینکه در صادر اول جعل به خود وجود تعلق میگیرد یعنی به وجود معلول، جعل تعلق میگیرد که آن وجود معلول وجود بسیط است. از باب سنخیت بین علت و معلول و اما سایر جهات فقری و نقصی مثل افتقار، مثل امکان، مثل وجوب بالغیر، اینها موجود بالعرض هستند یعنی وقتی که یک وجودی به این نحو تحقق پیدا میکند سایر جهات هم همراه با او وجود پیدا میکنند. چه خدا بخواهد چه خدا نخواهد! دیگر دست خدا نیست! خدا بیاید صادر اول را موجود کند و بعد به او بگوید: تو وجوب بالغیر نداری بلکه وجوب بالذات داری! این دست خدا نیست! یا به آن صادر اول بگوید: تو در مرتبۀ امکان قرار نداری بلکه تو واجب بالذات هستی! معنا ندارد و همینطور سایر جهات. این مطلبی بود که مرحوم آخوند در اینجا این مسئله را فرمودهاند.
اما بهدنبال این مطلب یک حاشیهای هم در اینجا نظیر این قضیه مرحوم حکیم نوری دارد. ایشان هم میفرمایند: چه اشکالی دارد که ما وجود عالم را هم وجود بالعرض بدانیم؟! خود مرحوم آخوند قائل به وجود استقلالی برای وجود عالم بودند اما از آن جایی که ماهیت مجعول بالعرض است، آن وجود ماهیت را ـ وجود للماهیه نه وجود الماهیه ـ مجعول بالعرض میدانستند؛ یعنی وجودی که بر ماهیت حمل شده است آن وجود، وجود خارجی است. آن ماهیت موجوده بهواسطۀ وجودش وجود بالعرض و بالاتفاق است.
مرحوم حکیم ملاعلی نوری خواسته مطلب را یکقدری بالاتر و در رتبۀ أعلیٰ از مسئلۀ مرحوم آخوند قرار بدهد؛ ایشان میفرماید: وجود اختصاص به ذات احدیت دارد و بقیه همه مرخص هستند. آن وجودی که مربوط به پروردگار است همان وجودی است که آن وجود، وجود بسیط است و اما آنچه را که ما در خارج میبینیم آنها موجود نیستند، ظلال وجود هستند؛ ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾1 پس وجود در واقع برای اوست اینها آثار آن وجود است ظلال آن وجود است و سایۀ آن وجود است پس حتی وجود خود عالم هم مانند مبنای مرحوم آخوند در ماهیت، آن وجود هم وجود بالمجاز است. چطور بر مبنای مرحوم آخوند آنچه که حقیقت دارد و اصالت دارد وجودات خارجی است، ماهیت این وجودات ماهیت مجازی است و ماهیت حقیقی نیست و اگر ما اطلاق وجود بر این ماهیات بکنیم این اطلاق بهواسطۀ وجود آنهاست اما اگر وجود را از آنها بگیریم دیگر نه دیری میماند و نه دیّاری.
همین مسئله را مرحوم نوری به وجودات عالم و به حقایق عالم اتصاف میفرمایند؛ میفرمایند که آنچه که تشخصبردار است و آنچه که حقیقت بر او منطبق است عبارت از وجود حق است و آنچه که ما در خارج مشاهده میکنیم و مقید به قید و معنون به عنوان و محدود و محدد به حدود است آن عبارت از ظلال برای آن وجود است و سایه برای آن وجود است. به عبارت دیگر اینطور میشود مثال بزنم؛ دیدهاید در بعضی از این سیمهای برق وقتی که فشارش و ولتاژش بالا میرود یک محدودۀ مغناطیسی در دور این سِلک و در دور این سیم قرار دارد آن محدودۀ مغناطیسی عبارت از کیفیت انتشار همان ذرات الکتریسیته است که بر این جریان سیم، حامل آن ذرات هستند که از آن تعبیر به طیف مغناطیسی برق میشود. آن طیف مغناطیسی آثار آن طیفی است که الآن در این سِلک جریان دارد. در واقع آنچه که هست آن طیف نیست بلکه آن طیف برای آن جریان متناوبی که الآن در این سلک وجود دارد جنبۀ تبعی دارد و در این خط الآن وجود دارد. آن فرکانسی که الآن در این سِلک وجود دارد آن طیف مغناطیسی بهدنبال اوست.
یا اگر بعضی از کرات را در منظومۀ شمسی مشاهده کرده باشید یک هالهای به دور آن در عکسها میبینید مثل اینکه مریخ یک همچنین هالهای دارد یا به دور زُحل ظاهراً یک همچنین هالهای هست، این عبارت از تشعشعاتی(25 است که آن تشعشعات از این بهوجود میآید در آن سطح قرار میگیرد و دیگر جلوتر نمیرود یک جریان نوری و هالهای را به دور آن کُره بهوجود میآورد. یک چنین مثالی را ما میتوانیم برای این مسئله بزنیم یعنی به فرمایش مرحوم آخوند ملاعلی نوری آنچه که حقیقت دارد آن هالۀ به دور این کُره نیست آنچه که حقیقت دارد آن چیزی است که درون این کُره هست منتها تراوشات این فوتونهای نوریه در درون این کُره یا آن جریان مغناطیسی که در آن خط وجود دارد آن تراوشاتش برای ما این صورت استقلالی موجود خارج را بهوجود میآورد. این فرمایش مرحوم نوری است.
تقیدات خارجی از آثار امر بسیط
پس روی فرمایش مرحوم نوری وجود اختصاص به ذات پروردگار دارد آنچه که غیر از ذات پروردگار هست آثار آن وجود است نهاینکه اصل وجود است ما به اینها نمیتوانیم بگوییم: «وجود» چون وجود یک امر بسیطی است و امر بسیط هیچوقت مقید نمیشود و این تقیدات خارجی آثار آن امر بسیط است که به این شکل و به این صورت الآن به مقام ابراز و به مقام اظهار رسیده است. پس اینهم نظیر همان مبنای آخوند در باب ماهیات است.
نسبت به آنچه که راجع به جهاتی که فرمودند و تنظیری که مرحوم آخوند راجع به آن جهات ذکر کردهاند این مسئله را ما فعلاً مسکوت میگذاریم. بحث راجع به اینکه صادر اول آیا بسیط است یا مرکب و کیفیت سنخیت بین علت اولیٰ بین معلول اول و اینکه جهاتی که در اینجا ذکر کردهاند این جهات چطور موجب ترکب در ذات خواهد شد درصورتیکه تمام اینها منشأ انتزاع در ذات داشته باشند و چطور موجب صدور کثیر از واحد خواهد شد درصورتیکه اینها مجعول علیحده باشند؟! این بحث مرحوم نوری را در اینجا مورد مناقشه قرار میدهیم و بحث را تمام میکنیم.
معنای وجود تبعی
ایشان وجود عالم را اتفاق میداند. ایشان جعل را حتی به وجود هم مرتبط نمیکنند یعنی در باب جعل حتی نظر مرحوم آخوند این است که آنچه که در خارج هست، در خارج هست ولی وجود او وجود تبعی و بالعرض است و وجود استقلالی نیست. یعنی «اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها»1 این معنا معنای وجود تبعی است. اگر این نفت را شما قطع کنید آن آتشی که در جلو است آنهم خاموش خواهد شد پس آن نفتی که الآن بر سر این فتیله هست و موجب اشتعال این نار است آن نفت بهخاطر مخزن زیرش است. شما آن فتیله را قطع کنید ارتباط بین آن سر فتیله و تَه آن در داخل مخزن هست قطع میشود بنابراین جریان نفت قطع میشود پس آن اشتعالی که در آنجا هست بهواسطۀ اصل و حقیقتی است که در آن وجود دارد ولی صحبت در این است که آیا این اشتعال بالأخره هست یا نیست یا این اشتعال هم کشک است؟! یا ما تصور میکنیم؟! درست است که آن اشتعالی که الآن در بالای نفت قرار دارد آن اشتعال منشئش عبارت از آن مخزنی است که الآن این در او قرار دارد و از آنجا نشئت میگیرد و سیراب میشود و از آنجا حیات پیدا میکند ولی بالأخره آن بالا نفت هست و اگر نفت نباشد که اشتعال نیست. آنچه که در این عالم محقق هست و در خارج هست یا باید بگویید: دروغ است یا باید بگویید: راست است! غیر از این دوتا که ما نداریم. ماهیت که امر اعتباری است؛ اگر وجودش هم عبارت از اتفاق بالمجاز باشد پس اصلاً آن وجود از آنچه که در او محقق است به چه تعلق گرفته است؟! پس این جعل به چه تعلق گرفته است؟! ماهیت را که خود آخوند هم میگوید: اعتباری است. شما که اصلاً هیچ! وجود را که آخوند میگوید: وجود، در خارج وجود حقیقی است ولی بالغیر و بالتبع، آن را هم که شما بالاِعتبار میبینید پس این جعل به چه تعلق گرفت؟! جعل به ترکب بین دو امر اعتباری تعلق گرفت؟! آن وجود در مقام تشخص خودش که باقی است و تنزل هم که نکرده است و در بساطت خودش هم که باقی است.
| به محض التفاتی زنده دارد آفرینش را | *** | اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها |
بنابراین باید بگویید که آنچه که در عالم هست اینها وجود ندارند و حقیقت ندارند. این مطلبی را که ایشان میفرمایند این مطلب شبیه همان اذواق صوفیه است که آن اذواق صوفیه قائل بر این مطلبی هستند که به آنها هم اشکال وارد شده است و آن این است که حقیقت وجود را [منحصر] در ذات احدیت میدانند و آن حقیقت وجود را قابل تنزل برای شأنی از شئونات عالم متنازله نمیدانند پس بنابراین اگر از آنها سؤال شود که تحقق این عوالم مختلفه و تعینات خارجی به چیست؟! آنها جوابی ندارند که در اینجا بدهند. چون وجود از مرتبۀ خودش تنازل نکرده است؛ اگر وجود تنازل نکرده است ماهیات هم که آن ماهیات امور عدمی هستند آن ماهیات هم به تبع آنها هیچ جنبۀ جعلی هم ندارند و وقتی نداشتند پس آنچه که در خارج وجود و تحقق دارد آنچه که شما الآن خودت هم داری میگویی، آن کلامی که از شما درمیآید، آن مخاطبین شما، اینها همه اعتبارٌ فی اعتبار فی اعتبار! اصلاً هیچ تعین خارجی ندارند!
اینها یک مسئله را با مسئلۀ دیگر خلط کردهاند؛ از یک طرف در اینکه وجود اختصاص به ذات پروردگار دارد و حقیقت وجود، همان وجود علّی و وجود بسیط است و صرافت دارد در این مسئله خب حالا یا با کشف عرفانی یا مثل مرحوم حکیم نوری با برهان علمی به نظر خودش به این نکته رسیدهاند. از طرف دیگر آنچه را که در خارج هست بهواسطۀ تقید و بهواسطۀ تعینش نتوانستهاند سنخیت او را با آن وجود بالصرافه که لازمۀ آن بساطت است تطبیق بدهند.
تعریف حیرت علمی و حیرت شهودی
اینجا دچار یک نوع حیرت علمی شدهاند. آن از نقطهنظر شهودی دچار حیرت و این از نقطهنظر علمی؛ حیرت شهودی او این است که حق را میبیند و غیر را نمیبیند، بنابراین در اطلاق وجود بر غیر دچار شبهه و دچار شک میشود. حیرت علمی او برای این بزرگان این است که وجود را به صرافت و به بساطت برای مبدأ أعلیٰ و ذات باری اثبات میکند و آن تقید و تعین خارجی را با آن صرافت و بساطت وجود در تعارض میبینند و اینجاست که قائل به اتفاق و قائل به مجاز و سراب برای وجودات خارجی شدهاند.
تعابیری که اینها میآورند عبارت از عکس، ظل، معلولیت، امثالذلک و آثار تمام این تعابیر برای رفع این حیرت و برای بیرون آمدن از مخمصۀ بین دو مبنا و بین دو دریافت است. دریافت اول انحصار وجود با تمام صرافت و بساطتش به مبدأ اول. دریافت دوم تحقق تعین و تقید خارجی است که با آن صرافت درنمیآمیزد و باهم نمیتوانند ملایمت داشته باشند و آشتی کنند.
اینجاست که این وجود را وجود بالعرض میدانند اما اگر ما آمدیم و گفتیم که بین آن صرافت و بساطت وجود با این تقید و حدود خارجی منافاتی ندارد، بنابراین نظریه در اینجا به نظریۀ مرحوم آخوند برمیگردد و همانطوریکه ایشان فرمودند: وجود عالم «تقیدٌ جزٌ و قیدٌ خارجیٌ»1 و آن وجود مجعول است و او اصالت دارد و حقیقت دارد بهعنوان اینکه تعین دارد اما نهاینکه استقلال دارد. بحث در استقلال و عدم استقلال نیست این را همه میگویند: وجودش تبعی است ولی بالأخره هست یا نیست؟! آقا شما هوا که نمیخوری! آب میخوری!
یک بنده خدایی میگفت: این افرادی که به مقام عرفان میرسند و اینها، دیگر تمام زیباییها برای آنها یکی است و تمام [بدیها] یکی است. گفتم که عجب! إنشاءالله هر وقت شما به عرفان رسیدی خبر کن! بهجای یک ظرف پُلُو و آبگوشت ما برای شما یک چیز دیگر میآوریم میل بفرمایید! منبابمثال قرهقروت میآوریم ببینیم خوشت میآید یا بدت میآید. میگوید: بابا این چیست به ما میدهی! بوی زیبا و صورت زیبا و اینها مسائلی است که برای عالم طبع است و اگر کسی بیهوش باشد و ادراک نداشته باشد دیگر اصلاً برای او زیبایی معنا ندارد چطور اینکه زشتی هم معنا ندارد! رایحۀ کریه برای او معنا ندارد چطور اینکه رایحۀ طیبه هم معنا ندارد! اما تمام زیبایی و غیر زیبایی در مقام کثرت هست که آنها تحقق دارند و اصلاً وجود آنها وجود کثرتی است، چطور ممکن است شخصی که به آن مرتبه برسد این نسبت به روایح و اینها [بیتفاوت باشد]؟!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: از این عطر خوشم نمیآید و از آن خوشم میآید! چه دارید میگویید؟! چرتوپرت درمیآورید! میفرمودند: این بد است آن را بیاور! از آن عطر برای ما بیاورید! این چه گلی است چه بوی خوبی دارد! این گل بو ندارد! این غذا اینطوری است آن اینطوری است! اینها چیزهای طبیعی است! اینها همین عدم دریافت صحیح مواضع و مبانی هرکدام در جای خودش هست.
پذیرفتن تقیدات خارجی لازمۀ تقبل صرافت وجود
اگر شما [جناب حکیم نوری] مسئلۀ صرافت وجود و بساطت وجود را قبول دارید لازمۀ تقبل صرافت، آشتی کردن با تقیدات خارجی است والاّ اگر آشتی نکند شما بین این صرافت و بین قیود خارجی حجاب انداختهاید و دیگر هیچ ربطی بین او و غیر او باقی نخواهد ماند پس آنچه که در خارج هست اعدام هستند نه وجودات! این اشکالی که هست عرض کردم مسئلهاش بعد هست الآن نیست.
نظیرُ الجهات التی ضَمَّت إلى المعلولِ الأولِ البسیط عندَهم صَحَّ بها صدورُ الکثیر عنه.
مثل جهاتی که ضمیمه شده است به معلول اول بسیط و صادر اول پیش این آقایان و بهواسطۀ این جهات. راجع به مسئلۀ «لا یَصدُرُ عن الواحد إلاّ الواحد» نمیدانم این مطلب قبلاً بحث شد یا نه؟! اصلاً کیفیت این مسئله و طرح این مبنا پیش من دارای اشکالاتی است که إنشاءالله آن را در بحث خودش خواهیم گفت اصلاً این مبنا یک مبنای جعلی و ساختگی است مگر اینکه ما به یک معنای دیگری حمل بکنیم.
إذ لا ریبَ لأحدٍ أنَّ الصادرَ عن الواجبِ بالذاتِ على رأیِهِم إحدى تلکَ الجهاتِ کوجودِ المعلولِ و غیرِ ذلک کالماهیةِ و الإمکانِ و الوجوبِ بالغیرِ إنّما صَدَر بالعَرَض بِلا سببٍ ذاتیٍّ.
شکی نیست آن که صادر از واجب به ذات است روی کلمات این بزرگان، همه این جهات نیست یکی از این جهات، صادر اول است و بقیۀ اینها مجعول بالعرض هستند. آنچه که صادر اول است وجود معلول است اما غیر از این جهت از سایر جهات مثل جهت ماهیت داشتن، جهت امکان داشتن، جهت وجوب بالغیر داشتن، اینها تمام مجعول بالعرض هستند و سبب ذاتی ندارند یعنی جعل به اینها تعلق نگرفته است جعل به وجود تعلق گرفته است وقتی که جعل به وجود تعلق گرفت مثل اینکه اصغر آقا با صغریٰ خانم باهم ازدواج میکنند آنچه که حاصل ازدواج است یک پسر کاکلزری است آن حاصل ازدواج است یعنی وقتی که آن مخدره فارغ شد أبوّت متولد میشود بُنُوّت متولد میشود نوه و نتیجه و پسر همسایه متولد میشود. اینها دیگر چیزهایی است که اصغر آقا اینها را جعل نکرده است اصغر آقا چیز دیگری را جعل کرده است! اینها مجعول بالذات نیستند وقتی که این آقا از شکم مادر متولد شد اینها یکییکی خودبهخود ـ این اصغر آقا بخواهد یا نخواهد ـ مجعول میشوند منتها مجعول بالعرض میشوند.
و إلّا لَزِمَ إما صدورُ الکثیرِ عن الأمر الوُحدانی أو الترکیبِ فی الموجود الأول تعالى عن ذلک علواً کبیراً عظیماً.
اگر ما قائل باشیم این مسائل مجعول باشد لازم میآید یا صدور کثیر از امر وُحدانی که با قاعدۀ «الواحد لا یَصدُرُ عنه إلاّ الواحد» که البته اینجا دوتا قاعده هست؛ یکی «الواحدُ لا یَصدُرُ إلاّ عن الواحد» و یکی «الواحدُ لا یَصدُرُ عنه إلاّ الواحد» این دوتا قاعده است حالا این بحثش بعد است و خیلی هم طولانی است. یا این مسئله هست. یا اگر بگوییم که همینها منشأ ذاتی دارند ترکب و یا ترکیب در موجود اول بهوجود میآید که تعالى عن ذلک علواً کبیراً عظیماً.
و بِالجملةِ القُدماءُ لَهم ألغازٌ و رموزٌ و أکثرُ مَن جاءَ بعدهم رَدَّ على ظواهرِ کلامِهم و رموزِهم إما بجهله أو غفلةٍ عن مقامِهم أو لِفرطِ حُبِّه لِرئاسةِ الخلقِ فی هذه الدارِ الفانیة.
قدماء کلامشان دارای رموزی است و افرادی که بعد از اینها آمدند اینها ظواهر کلام و رموز اینها را گرفتند و بهجهت اینکه با آن منویاتشان در این دار فانیه خیلی وفق میدهد اینها آمدند آن مسائلی را که قابل برای تأویل هست میگیرند تا آن مسائل حقیقی را... که بتوانند در اینجا بر رقاب مردم حکومت کنند.
و طائفةٌ مِمَّن تأخَّر عنهُم اغتَرّوا بِظاهرِ أقاویلِهِم و اعتَقَدوها تقلیداً لِأجل اعتقادِهم بالقائل و صَرَّحوا القول بالاتّفاق و ضَلّوا ضلالاً بعیداً.؛ و لم یَعلَموا أنَّ المتبعَ هو البرهانُ الیقینی أو الکشف.
اینها گول خورند اینها معتقد شدند و از باب اعتقاد آنها به قائل اینها مقلّد بودند تصریح قول به اتفاق کردند
منظور از کشف حقیقی و صحیح
واقعاً اینجا عجیب مرحوم آخوند میفرماید! میفرماید: یا باید شما از روی برهان و علم به یک مسئله برسید یا کشف شما کشف حقیقی باشد و کشف صحیح باشد کشف حقیقی و کشف صحیح یعنی هیچکدام از این دوتا نتوانند دیگری را دفع کند. هرکدام از این دوتا بتوانند دیگری را تعریف کند. واقعاً اگر ما در مبانی خودمان و در حرکات خودمان؛ حرکات اجتماعی، حرکات شخصی، ارتباطات خودمان، همیشه به این دو مطلب پایبند باشیم یا برهان یقینی بیاوریم برهان یقینی! چقدر فرمودند، روایت داریم: تا هفتاد دفعه فعل مؤمن را حمل به صحت کند و...1 این بهخاطر همین است.
ظن و حدس ریشۀ تمام گرفتاریها و مشکلات
تمام گرفتاریها که پیدا میشود، تمام مشکلاتی که پیدا میشود به اعتقاد من، 99 درصد، 98 درصد بهخاطر این است که متبع همهاش برای ما ظن است! ای کاش فقط ظن بود، حدس است! فقط یک تخمین است فقط یک تخیّل است! آقا این حرف را زده است! آقا این کار را کرده است! منظورش این بود. همهاش خیال، در خیال، در خیال، درحالیکه ما خیلی راحت میتوانیم، خیلی راحت میتوانیم به یقین برسیم اما این راحتی را ما انجام نمیدهیم راه سخت را میپیماییم و پدر خود و بقیه را درمیآوریم و براساس ظن عمل میکنیم. خیلی راحت، خیلی راحت، انسان میتواند به یقین برسد به آنچه که برای او موجب اطمینان است برسد اما همینطوری در تخیلات هست! واقعاً کلام مرحوم آخوند در اینجا بسیار کلام متینی است.
و لم یَعلَموا أنَّ المتبعَ هو البرهانُ الیقینی أو الکشف و أنّ الحقائقَ لا یُمکنُ فهمُها عن مجردِ الألفاظ فإنَّ الاصطلاحاتِ و طبائعَ اللغاتِ مختلفةٌ.
ایشان اینجا اینطور کشف را فرمودند تااینکه بخواهند بفرمایند که فلسفه یک مبنای جدای از حقایق نیست.
معنای فلسفه
فلسفه عبارت است از ادراک حقیقت وجود و حقیقت ربط وجود و تعلق وجود، آن ادراک به هر نحوی که میخواهد باشد برای ما فرق نمیکند حتی این را هم خدمتتان بگویم که حتی متابعت معصوم علیهالسّلام هم گرچه تنجز میآورد، کلام معصوم عصمت دارد، اما محدودیت آن در محدودیت برهان یقینی است چون کشف که نیست. کشف این است که آن حقیقت آن کلام برای خود انسان روشن بشود.
مثلاً امام علیهالسّلام بفرمایند: بعد از مرگ قضیه اینطور هست! خب، انسان یقین دارد و میگوید: مطلب این است. ولی برای ما کشف که نمیآورد. اما این برهانِ یقینی باشد. چرا؟
تعریف برهان یقینی
برهان یقینی آن است که در محدودۀ عقل و محدودۀ ذهن جای شبهه باقی نمیگذارد و وقتی که من بدانم امام علیهالسّلام در جلوی من، مخاطب من، این را بفرماید این برهان یقینی بر عصمت این کلام موجود است اما به مرحلۀ کشف نرسیده است.
حالا از شما سؤال میکنم آیا با وجود این روایاتی که ما داریم میتوانیم این برهان یقینی را نسبت به مبانی اعتقادی تحصیل کنیم؟! کشف که نداریم. لذا خیلی از مسائل اینجا مورد تأمل قرار میگیرد. امام علیهالسّلام به أبیبصیر یک مطلب را فرموده است لعلّ اینکه او اشتباه کرده و به ما نرسانده است.
مبنای حجیت خبر در اعتقادات
اینجاست که آن مبنای اصولی ما است که در اعتقادات خبر یا باید متواتر باشد یا باید بهنحوی باشد ولو واحد که هیچ شکی در سند و در دلالت او وجود نداشته باشد و ما خبر واحد نداریم. شما چه خبر واحدی دارید که با پنج واسطه یا شش واسطه یکی از اینها یک «واو» را اشتباه بگویند، یک کلام را اشتباه بکنند، یک حرف را اشتباه بگویند. با اینکه ما در زمان حیات خودمان و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ تجربه کردیم حتی در زمان خودمان تجربه کردیم؛ من دارم یک حرفی را اینجا میزنم طهران یکطور دیگر نقل میشود! آقا من چه موقع این حرف را زدم؟ آنجا یکطور دیگر نقل میشود! من دارم میگویم: اینطور، وقتی که از شخص سؤال میکنم خب چه گفتیم؟! میگویند: یکطور دیگر است! [میگویم که] آقا من اینطور گفتم!
چند شب پیش مشهد بودیم یک مطلبی را میخواستم به گوش رفقای مشهد برسانم به آن شخصی که کنار دست من بود گفتم: قلم و کاغذ دربیاور و بنویس! چون میدانم این بندۀ خدا آدم صادقی است ولی جائز الخطاست. یک برداشت دیگری میکند بعد میرود آن را میگوید. بعد طرف [میشنود] مسئله بههم میریزد. آن نتیجهای که ما میخواهیم بگیریم، نمیگیریم. گفتم: قلم! گفت: میگویم! گفتم: قلم و کاغذ دربیاور و بنویس! او هم درآورد [گفتم که] این، این، این، تا اینجا، این را برو بگو! نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد.
شخصی در منزل از یک شخصی پیغامی آورده بود. [به] اهلبیتمان گفتم: برو این را بگو! بعد یکخرده گذشت ـ یک دقیقه، دو دقیقه ـ گفتم: چه میگویی؟ گفت: میگویم دیگر! گفتم: آن که میگویی را بگو! گفت. گفتم: این را که من نگفتم! ببین در عرض دو دقیقه، آن که من گفتم «و» داخلش نبود! گفتم: برو قلم و کاغذ بیاور! اینکه من میگویم بگو! التفات میکنید!
حالا ما میخواهیم یک مطلبی [را عمل کنیم] یک وقتی مسائل مربوط به مسائل طهارات و نجاسات و امثالذلک باشد ما در این مسائل مشکل نداریم گرچه در اینجا [هم] باید دقت کنیم. یک وقتی مسئله مسئلۀ اعتقادی است، آیا در یک مسئلۀ اعتقادی میتوانیم ما به این روایات عمل کنیم یا نمیتوانیم؟! اینجاست که آن مبنای ما اینجا پیدا میشود یا باید متواتر باشد یا باید بهنحوی باشد که قطعیالصدور و الدلاله باشد و این قطعیالصدور و الدلاله جز اینکه انسان از زبان امام علیهالسّلام بشنود امکان ندارد! هیچ امکان ندارد! أبیبصیر اشتباه میکرد. بنده هم اشتباه میکنم! خیلی آدم خوبی است و از اصحاب است، قبول داریم. یک وقت این خبر را حضرت ابوالفضل به آدم میدهد که خودش تالیتلو معصوم است خب حرفی نداریم. حضرت علیاکبر علیهماالسّلام میدهد هیچ! او مثل خود امام است. یک وقتی نه، خبر را زُراره میدهد بسیار خوب، صحیح، درست، فرد ثقه، شیعه، اهل ولاء، این را قبول داریم ولی صحبت در چیست؟! من میخواهم الآن این کلام را مرجع برای مبانی قرار بدهم، این نمیشود! اینجا دیگر مسئله اشکال پیدا میشود. این یک مسئلهای است که باید دقت بکنیم! تمام مسائلی که پیدا شده و اختلافات، از عدم توجه به این مطلب پیدا شده است.
تلمیذ: ببخشید این تواتر که میفرمایید باید حد تواتر در مکان و زمان و....
استاد: بله دیگر، تواتر لفظی و یا تواتر معنوی. یک تواتر حتی معنویاش هم باشد اشکالی ندارد. مثلاً سی نفر سیتا کلام نقل میکنند ولی وقتی انسان کلمات را نگاه میکند در خود معنا اضطراب نمیبیند. اضطراب نیست!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در منزل یک بنده خدایی نزدیک منزل ما نشسته بودند داشتند راجع به مسئلۀ جنگ صحبت میکردند و داخل حیاط هم بود در تابستان. جداً عرض میکنم! آقا وقتی که صحبت ایشان تمام شد دو جور که حرف نزدند، یک صحبت کردند! من قطعاً در آن مجلس گفتم که ایشان حجت را بر همه تمام کردند و نظر خودش را نسبت به این مسئله گفتند. یک عده گفتند: دیدید آقا جنگ را تأیید کرد. عجب! خدایا خیلی عجیب است! چون صحبت به یک نحوی هست که هر شخص آن برداشت خودش را و آن مرتکزات ذهنی خودش را درقبال این صحبت قرار میدهد و صاف و خالص نمیگیرد! با آن ذهنیات، یک حرکت سر، یک اشاره، یک تأمل، یک پسوپیش، اینها همه میآید و برای آن شخص [موجب میشود که] بگوید: دیدی [آقا جنگ را تأیید کرد]. درحالیکه برای من و یک عدۀ دیگر قطع بود که مسئله غیر از این است.
آنهایی که در زمان امام صادق علیهالسّلام هستند آنها هم همینطور هستند چه فرقی میکند؟! هیچ تفاوتی ندارد! لهذا ما میگوییم: تواتر! اگر من در این مجلس نبودم ـ حالا من که بودم ـ و افراد از این مجلس بیرون میآمدند به این میگفتم: نظر آقا راجع به این مسئله چه بود؟! میگفت. [از دیگری میپرسیدم] نظرش فرق میکرد! اینجا این کلام آقا برای من دیگر حجیت ندارد. این را من میخواهم بگویم که دیگر حجیت ندارد چون نظر متفاوت است! فقط در جایی همۀ افراد مجلس که میآیند با هر عقیده و هر فکری یک مطلب را بگویند گرچه الفاظ فرق کند عیب ندارد ولی یک مطلب را بگویند. اینجاست که میگوییم: تواتر [است]!
و أنّ الحقائقَ لا یُمکنُ فهمُها عن مجردِ الألفاظ فإنَّ الاصطلاحاتِ و طبائعَ اللغاتِ مختلفةٌ.
حقائق را نمیشود فهمید. طبیعتهای لغات مختلف است هر کسی ممکن است یک قسم برداشتی داشته باشد و آنچه را که ما فیه مقصود است نتواند برساند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد