249

جلسه ۲۴۹

13844
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشي‏ء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...


توضیحات

فصل (13) في أن علة الحاجة إلى العلة هي الإمكان في الماهيات و القصور في الوجودات
فصل 13 ـ جلسه 15 ـ 20/7/1421 ـ ص 210 س 3

/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۴۹

1
  • درس دویست و چهل و نهم

  • بیان اقوال در باب علت ترجیح أحد الطرفین در یک امر (4)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • راجع به توجیه کلام انباذقلس مرحوم شیخ اشراق مطلبی را فرمودند و اثبات علت غائی در سایر افاعیل و عدم علت غائی خارج از ذات در فاعل واجب الوجود کردند. روی این حساب مسئلۀ تقدم علیت غائی که در خلقت عالم باید مورد توجه قرار بگیرد بنا بر فرمایش ایشان در فعل واجب الوجود به نسبت به خلق عالم منتفی است چون هیچ مصلحتی ماوراء مصلحت ذاتیه و ماوراء شئونات ذات و آثار متفرعۀ بر ذات و صفات و اسماء الهی وجود ندارند تااینکه علیت غائی متوجه به آن جهت نفس الأمری باشد و مصلحت خارج از آن کمال اول که عبارت از وجود است و کمال ثانی که عبارت از آن غایتی است که این کمال اول به‌واسطۀ تکامل خود را به کمال ثانی می‌رساند. بنابراین اطلاق اتفاق از این باب بر فعل باری تعالی صحیح است. عرض ما این بود که تعبیر به اتفاق در اینجا تعبیر نارسایی است. علیٰ‌کلّ‌حال اگر قرار بر توجیه هست عیبی ندارد، حالا هر طور می‌خواهد توجیه بشود!

  • کل عالم وجود عبارت از حقیقت نازلۀ وجود حق

  • مرحوم صدرالمتألهین هم مطلب دیگری را راجع به اطلاق لفظ اتفاق بر خلق عالم به‌واسطۀ وجود باری در کلام انباذقلس براساس مبنای خودشان که جعل به وجود ماهیات تعلق می‌گیرد و نه به خود ماهیات، ابراز داشتند. در جلسۀ قبل عرض شد که فعل خداوند متعال از باب تأثیر و از باب سببیت باید متأثر او و معلول او از سنخ همان مؤثر و سبب و علت باشد. به‌واسطۀ سنخیت بین علت و معلول جعل به‌واسطۀ ارادۀ ازلی نمی‌شود بر غیر از سنخ وجود علت که وجود مبدأ أعلیٰ است تعلق بگیرد. بنابراین آنچه که در عالم و در خلق اتفاق می‌افتد و وجود خارجی پیدا می‌کند عبارت از همان وجود ذات با تقید به حد است و هیچ اتفاق دیگری نمی‌افتد! نمی‌دانم درنظر رفقا هست یا نه که در بحث تلایم بین مجرد و غیر مجرد و کیفیت تبدل ماده به مجرد و مجرد به ماده، در بحث منظومه یا در بحث اسفار راجع به این مسئله که ربط حادث به قدیم را در آنجا توضیح می‌دادیم عرض شد که کل عالم وجود عبارت از حقیقت نازلۀ از وجود حق متعال است؛ یعنی این عالم برحسب کیفیت تغییری که ارادۀ پروردگار بر آن تغییر گرفته است نسبت به جنبۀ تجرد و عدم تجرد ذومراتب می‌شوند. در یک مرتبه آن جنبۀ حدیت موجب ابتعاد بیشتر از آن مرتبه به تجرد ذات است که در اینجا ما تعبیر به ضعف و نقصان وجودی می‌آوریم. در یک مرتبه آن کیفیت نزول کیفیتی است که تجرد او را نسبت به مبدأ أعلیٰ و ذات واجب نزدیک‌تر می‌کند که ما از آن تعبیر به اشتداد وجودی می‌آوریم. به‌عکس آنچه که در السنه و اذهان در بین مردم رایج و دارج است آن‌هم به‌واسطۀ ابتعاد اذهان و اعتقادات ما از مسائل اصلیه و حقه که ما اصالت را به همین امور مادی می‌دهیم و اذهان ما از مسائل معنوی دور و بعید است و وجود مجرد را یک وجود حاشیه‌ای، وهمی، تخیلی و ضمنی که حصۀ بسیار قلیلی از وجود را حائز است می‌دانیم و اصالت و حقیقت را به آن وجود مادی که در عالم طبع و عالم شهادت است نسبت می‌دهیم و توجه خود را به این مسئله متمرکز می‌کنیم.

جلسه ۲۴۹

2
  • یک مسئلۀ ضدّ سلوکی!

  • متأسفانه این مسئله در اعتقادات سلوکی ما هم رسوخ کرده است و تصور افراد بر این است که آن راه و مسیری بهتر و قوی‌تر و محکم‌تر است که همراه با یک‌سری اموری که بتواند ملائمتی با نفس و طبع و مسائلی از قبیل التذاذات نفسانی و جاذبه‌هایی که ممکن است در این راه برای افراد به‌وجود بیاید می‌دانیم. استحکام طریق را ما در بروز و ظهور بعضی از مراتب صوری و مکاشفات صوری می‌دانیم و پایه‌های اعتقادی خود را براساس کثرت و ضعف در مشاهدات صوری جستجو می‌کنیم و افرادی که هیچ‌گونه ظهور و بروزی از آنها به‌وجود نیاید و متحقق نشود در نزد ما خیلی مورد توجه نیستند! این مسئله کاملاً یک مسئلۀ ضدّ سلوکی است و خلاف مسیر و خلاف حرکتی است که [توسط] این انسان انجام می‌گیرد. بارها شده است که افراد آمده‌اند و به من اظهار داشتند که آقا ما برای اطمینان بر قضیه و ازدیاد شوق و ازدیاد رغبت نسبت به مسائل [به‌دنبال بروز و ظهورات خارجی هستیم] خب بالأخره نفس است و احتیاج به بعضی از خصوصیاتی دارد که مطمئن بشود! هرچه ما برای آنها توضیح می‌دهیم که این مسائل نه‌تنها هیچ‌گونه کمکی به حرکت انسان و راه انسان ندارد بلکه از اول نفس را پای‌بند به وجود صور برزخی و صور مثالی می‌کند و این با رشد انسان در عالم تجرد در تنافی هست و ممکن است بعداً برای انسان اشکالات جدی به‌وجود بیاورد ـ چطور اینکه برای خیلی‌ها به‌وجود آورد! ـ [فایده‌ای ندارد]!

  • حرکت با برهان و اطمینان قلبی و یقین، موصل به مطلوب

  • ولی مسیر آن شخصی مستقیم است که اصلاً در راه خودش توجهی به هیچ‌کدام از این امور نداشته باشد و آن تجرد طریق و معرفت به حقیقت و عرفان به واقع و رسیدن به حقیقت عالم وجود فقط برای او مدّنظر است نه چیز دیگر، در این مسیر و در این طریق برای انسان آن باید احراز بشود گرچه مشاهده‌ای وجود نداشته باشد و استحکام طریق و استحکام راه باید با برهان و با اطمینان قلبی و یقین نسبت به راه و غایت توأم باشد. این قسم حرکت کردن است که موصل به مطلوب است ولی با آن نحوه حرکت کردن احتمال خطر بسیار زیاد است و احتمال اینکه در بین راه یا در طیّ طریق انسان در دام مشاهدات گرفتار بشود و این مشاهدات نه‌تنها او را متوقف کند بلکه به بیراهه بکشاند [وجود دارد]؛ یعنی مشاهدات به‌نحوی جلو می‌آید و جلو می‌آید که افکار و اعتقادات انسان را به‌سمت بیراهه سوق می‌دهد و انسان ناخودآگاه در یک وضعیتی قرار می‌گیرد که دیگر کلام حق و رجوع به آن طریقۀ مستقیم برای او قابل پذیرش و قابل قبول نیست!

جلسه ۲۴۹

3
  • این مطلب را مرحوم آخوند در اینجا به شکل و نحوی ـ البته خود ما هم خودمان را به بیراهه زدیم! ـ بیان می‌کنند و روی آن مبنای خودشان می‌خواهند قضیۀ اتفاق و تعبیر به اتفاق انباذقلس را توجیه کنند. ایشان می‌فرمایند که جعل که به‌واسطۀ سنخیت بین علت و به معلول به‌وجود اشیاء تعلق می‌گیرید و نه به ماهیت اشیاء این اولاً و بالذات وجود خارجی است که این وجود خارجی وجود متنازلۀ از آن تجرد تام و آن بسیط الحقیقه و صرافت در وجود است آن وجود متنازلۀ خارجی است که جعل به آن تعلق گرفته است و واقعیت مطلب هم همین است.

  • شما فرض بکنید در یک جایی از زمین یا کوه یا تپه یک مشت خاک برمی‌دارید و این خاک را با آبی که در کنار این تپه می‌رود مخلوط می‌کنید و آن را تبدیل به آجر و کلوخ می‌کنید. الآن هرچه در خارج هست عبارت از همین خاکی است که در این تپه هست و این آبی که الآن در این نهر جاری است چیز دیگری غیر از این نیست! خب فاعل در اینجا آمد آن خاکی را که به‌صورت تپه بود و این آب را که به‌صورت نهر جاری بود شکل داد. شکل از کجا آمد؟! شکلی وجود ندارد! شکلی غیر از خود این خاک و آب وجود ندارد که ما خاک را از یک جا بیاوریم و آب را هم از جای دیگر و شکل و صورت را از جای دیگر بیاوریم پس ثلاثة اشیاء در اینجا محقق باشد! ثلاثة اشیاء در اینجا نداریم! در اینجا فقط شیئین داریم؛ شیئین به‌عنوان علل معدّه و آن فاعل به‌عنوان علت فاعلی و غایتی که مترتب بر این است به‌عنوان علت غائی هست. پس فاعل است که از فعل فاعل ماهیت انتزاع می‌شود. اراده و جعل فاعل به همان مادۀ خارج و آن مایعی که الآن دارد حرکت می‌کند تعلق گرفته است.

جلسه ۲۴۹

4
  • اهمیت مسئلۀ اصالت وجود

  • هرچه بیشتر در این مسئله که مسئلۀ اصالت وجود است، فکر و تفحص کنیم [جا دارد] به‌نظر من اصلاً تمام فلسفه بر اثر اصالت وجود می‌گردد! قضیۀ وحدت وجود، قضیۀ اتحاد علت و معلول، قضیۀ وحدت افعالی، قضیۀ اعیان ثابته و مسائل مهم دیگر تمام اینها بر اثر مسئلۀ اصالت وجود و کیفیت جعل وجود برمی‌گردد. اگر ما دقت کنیم می‌بینیم که فقط کاری که فاعل در اینجا کرده است [این است که] انگشتان او حرکت کرده است! خاک را برداشت و با آب مخلوط کرد و این انگشتان شروع به حرکت کردند. انگشت هم که چیزی در خارج نیست؛ انگشت دست من چیزی در خارج محقق نمی‌کند! هر کاری که می‌کند دخل‌وتصرف را در مایع و در آن خاک دارد انجام می‌دهد. صورتی را بر این حک نمی‌کند.

  • مثل این چیزهایی که بچه‌ها می‌روند از بقالی می‌خرند؛ صورت‌هایی را می‌خرند بعد می‌آورند این را به کاغذ می‌چسباند؛ نایلون آن را می‌کشند و آن صورت و عکس روی کاغذ چسبیده است! این‌طور که نیست! هیچ‌کاری انجام نمی‌دهد! این خاک را از اینجا برمی‌دارد. این خاک همین خاکی است که در هوا بریزید باد می‌برد! هیچ صورتی ندارد فقط تشخصش در این است که بر این تپه وجود دارد. آب هم آب رودخانه است که برمی‌دارید و همین‌طور روی زمین می‌ریزید این هیچ تشخص و هیچ شکلی ندارد! کاری که شما می‌کنید [این است که] این دوتا را باهم مخلوط می‌کنید به همین مخلوط کردن هم بسنده نمی‌کنید این را به شکل درمی‌آورید و صاف می‌کنید.

  • آجرپزی نکردید؟! آن وقتی که ما از این کارها می‌کردیم ـ البته خیلی وقت پیش، آجرنما درست می‌کردیم ـ یادمان هست! آن موقع در قالب می‌گذاشتیم. آخر ما خیلی شغل‌ها عوض کردیم تا به اینجا رسیدیم! خیلی! رفقا می‌دانند! این را یادم رفته بود برای شما بگویم! این کاری که شما الآن می‌کنید این حرکت دست و اینها هیچ مسئلۀ خارجی نیست! حالا شما این حرکت دست را به علت فاعلی برگردانید. الآن این علت فاعلی علت مادی است و آن علت فاعلی علت مجرد می‌شود! همین! در اینجا بیشتر از این مسئله هیچ کار انجام نمی‌شود! آسان‌تر از این مثال دیگر پیدا نکردم که مسئلۀ تقید وجود متنازل را به قیود و به حدود مختلفه [نشان دهد]. ببینید دست من هیچ‌کار انجام نمی‌دهد. این دست من فقط می‌آید این خاک و این گل را صاف می‌کند و مکعب می‌کند و تراز می‌کند بعد در کنار می‌گذارد تا خشک شود و تبدیل به آجر می‌شود. پس چه امری بر این فعل من و چه مسئله‌ای در این عمل من اتفاق افتاد؟!

جلسه ۲۴۹

5
  • سه مسئله در اینجا به‌وجود پیوست؛ مسئلۀ اول عبارت از خود مادۀ این فعلی است که در خارج می‌خواهد محقق بشود. مادۀ آن عبارت از آب و خاک است. این مسئلۀ اول بود. مسئلۀ دوم اختلاط و ترکیب بین این دو ماده که یکی خاک و تراب و دیگری ماء است. مسئلۀ سوم فعل فاعل بر این تقید؛ یعنی فعل فاعل این را به شکل منظم و مرتب و تحت این فاعل درمی‌آورد. سه مسئله در اینجا انجام گرفت. البته آن ترکیب را می‌خواهید جزء فعلِ فاعل قرار بدهید که دو مسئله بشود؛ یکی ماده‌ای که در خارج هست و دوم فعل فاعل ترکیب کرده و بعد آن ترکیب را به شکل خاصی درمی‌آورد. مسئلۀ اصالت وجود و مسئلۀ کیفیت جعل به وجود از این است. حالا من آمدم این قالب را به این کیفیت درست کردم. بگویید: هذا مربعٌ، هذا مکعبٌ، مستطیلٌ، مثلثٌ و مسدسٌ. این تمام کیفیاتی است که راجع به حجم جسم تعلیمی و حجم تعلیمی برمی‌گردد شما این را به خود ماهیت و به خود ماهیت نوعیۀ اشیاء برگردانید. این مثال مقرّب برای تنظیر سایر امثله است.

  • جعل؛ ارادۀ مرید

  • تعلق جعل به وجود، نه ماهیت!

  • کاری که کردیم و مسئله‌ای که در اینجا اتفاق افتاد این است که این اول خاک بود و حالا می‌بینید که ماهیت آن عوض شد! خاک بود ولی الآن خاک و آب تبدیل به سنگ شد! این تبدیل به‌واسطۀ آن علت فاعلی بود؛ این علت فاعلی دو ماهیت مختلف را به ماهیت ثالثه برمی‌گرداند. بنابراین جعل [به اینها تعلق می‌گیرد]. جعل یعنی ارادۀ مرید! حالا ارادۀ مرید یا در فاعل افاعیل خلقی یا در فاعل افاعیل امری که مبادی عالیه باشد. جعل می‌آید آن وجود را که منبسط و خالی از قید و خالی از حد است را مقید می‌کند. یک [وجود] مقید می‌شود و [تبدیل به] انس، جن، حیوان، ملک یا صور برزخی می‌شود. به‌طورکلی تمام این خلقِ انواع در عالم وجود ـ چه مجرد یا ماده ـ به علت فاعلی این‌طور شده است نه به ماهیت. اصلاً ماهیتی در کار نبوده است! حالا که علت فاعلی آمد و وجود را چرخاند و پیچاند و تغییر داد و به این کیفیتی که الآن دارید می‌بینید [تبدیل شد]، حالا یکی‌یکی ماهیت را انتزاع می‌کنید: هذا إنسٌ، هذا جنٌ، هذا ملکٌ، هذا شجرٌ، هذا حجرٌ و هذا حیوانٌ و سایر انواع دیگری که از اینجا انتزاع می‌شود.

جلسه ۲۴۹

6
  • بنابراین جعل به وجود خورد یا به ماهیت؟! جعل به وجود خورد! ماهیت کجاست؟! ماهیت انتزاع است و متأخر از جعل است! جعل وجود را مقید می‌کند، حالا که مقید شد تازه برای ما دُم درمی‌آورد و می‌گوید که من اِنس هستم! تویِ انس کجا بودی؟! چه بودی؟! نه! من این هستم که داری می‌بینی! بابا تو خبر نداری که آن علت فاعلی و مبادی عالیه آمد و تو را این‌طور کرد! چه کسی؟! این حرف‌ها چیست؟! علت فاعلی و علت قابلی چیست؟! فاعل و قابل همین است که ما تعیین می‌کنیم دیگر! در عالم خارج منظورم همین خشت بود! علیٰ‌کلّ‌حال بالأخره الفاظ معانی عام هستند. فاعل و قابل همین کارهایی که ما می‌کنیم است. می‌گوید که نه! به او می‌گویند که چیزها و مسائل دیگری هست! تو خبر نداری که در پس پرده چه خبر بوده است تا تو را به این شکل، خصوصیات، استعدادها و این حرف‌ها درآورد! یک‌خرده فکر می‌کند و می‌گوید که نه بابا! مثل اینکه راست می‌گویند! من که اختیار وجودم دست خودم نبود این آقا هم که کاری انجام نداده است فقط یک عروسی کرده است! چیزهای دیگر هم هم‌چنین عرضه‌ای ندارند که بخواهند کاری بکنند باید یک چیزی یا یک دستی یا یک فعل خارجی بیاید و این ویتامین‌ها و پروتئین‌ها و مواد آلی را جمع کند و باهم ضمیمه و مخلوط بکند و در جهاز هاضمه ببرد و از جهاز هاضمه در دَم و خون ببرد و از دم وارد بشوند و شکل بگیرند و جنین شکل پیدا کند! آن دستی که می‌آید واقعاً عجیب است!

  • محیر العقول بودن مسئلۀ خلقت انسان

  • اصلاً مسئلۀ خلقت انسان مسئلۀ محیر العقولی است! مسئلۀ عجیبی است که چطور یک نطفه با تخمک یا اوول ترکیب می‌شود و بعد رشد پیدا می‌کند و در اینجا تقسیم سلولی پیدا می‌شود و بعد انعقاد پیدا می‌کنند و به دیواره می‌چسبند بعد جفت تشکیل می‌شود بعد این خون می‌آید ـ فقط تنها مبدأ غذایی این خون است دیگر ـ یک جا [تبدیل به] ناخن می‌شود یک جا مو می‌شود یک جا لب می‌شود یک جا شَعر می‌شود یک جا پیه می‌شود یک جا چشم می‌شود یک جا می‌رود شبکیه درست می‌کند یا در چشم ذرات و سلول درست می‌کند! سلول استوانه‌ای برای شب و سلول مخروطی ـ همان پردۀ چیز دیگر ـ برای روز است. روز که نور زیاد است سطح گیرندگی نور کم است شب که نور کم است سطح گیرندگی [زیاد است]! اصلاً آدم واقعاً [تعجب می‌کند که] آخر این چیست؟! چه فعل و انفعالی باید انجام بگیرد و این چه قدرت و نیرویی هست و این چه قدرت لا یزالی هست که این غذا را به ذراتی که در اینجا یکی‌یکی نقش می‌بندد می‌برد و اینها رشد می‌کنند؟! اصلاً مسئله خارج از ادراک بشر است! اصلاً همه اعتراف کردند که این مسئله از قدرت بشر به‌طورکلی خارج است! همه چیز [این‌طور است] منتها این قضیه بسیار قضیۀ [عجیبی است]! او اینجا متوجه می‌شود که این دست آمده و او را به این شکل درآورده است.

جلسه ۲۴۹

7
  • ادراک صحیح حکمت موجب رسیدن انسان به عبودیت

  • بعد یک‌دفعه به خودش فکر می‌کند! عجب! پس این هارت‌و‌پورت، این ادعاها، این منیّت‌ها و این شئون‌ها اگر برای من است، من که اصلاً چه بودم که آمدم؟! به چه علتی آمدم؟! خودم که علت خودم نیستم! علت معدّه که نمی‌تواند علت غائی و علت فاعلی برای خودش باشد! این که نمی‌شود! پس این‌همه از چیست؟! تمام این اوضاع، آثار، برکات، جمال‌ها، استعدادها و این کمالات همه برای یکی دیگر است! ما حالا داریم به خودمان نسبت می‌دهیم و به خودمان می‌گیریم. هان؟! برگشتِ قضیه به این است دیگر! آن جعلی که می‌آید و وجود را جعل می‌کند حالا این تو شدی؛ این استعداد تو، این فهم تو، این ادراک تو، این بصیرت تو، این سمع تو و این خصوصیات تو هست! باباجان این منم‌منم تو دیگر چیست؟! مسئله این است. اینجا است که بزرگان و حکما فرمودند که ادراک صحیح حکمت انسان را به عبودیت می‌رساند؛ کسی که حکمت را صحیح ادراک بکند!

  • از این باب پس این جناب جعل به جناب وجود خورد و سرِ ماهیت بی‌کلاه ماند! ماهیت بالعرض موجود است! این قالب و مکعبی که الآن درست شد به‌خاطر همین خاک و آب بود والاّ کاره‌ای نبود! پس این بالعرض مجعول است به‌خاطر اینکه این‌هم خیلی دلش نسوزد می‌گوییم که آقا تو هم هستی! مکعب تو هم هستی! ولی این مکعب به غیر از این خاک هیچ چیز نیست! شما به این مکعب دست بزنید و این خاک را بتراشید می‌بینید این همان خاک است! پس مکعب چه؟! آن مکعب می‌گوید که اگر این من هستم، من چه هستم؟! این تو هستی! الآن یک مکعبی به تو نشان بدهم!! برمی‌داریم آرام این آجر را می‌سابیم و می‌سابیم وقتی همه را سابیدیم و الک کردیم و رنده کردیم یک‌دفعه همان خاک اول می‌شود! جناب مکعب کجاست؟! خاک می‌گوید که من سر جایش هستم من همان هستم اما تو چه؟! تو اگر آدم بودی می‌ایستادی! ای مکعب تو کجا رفتی؟! ای مربع تو کجا رفتی؟! منِ خاک سر جایم ایستاده‌ام! حالا به آن شکل نیستم و به یک شکل دیگر هستم! تو بیا ببینم! اینجا یک‌دفعه مکعب می‌بیند اصلاً هیچ چیز نبود! هرچه به خودش می‌گفت، هیچ چیز نبود! عدم است! عدم محض است و هیچ چیز ندارد! پس جعل به وجود می‌خورد و به ماهیت نمی‌خورد.

جلسه ۲۴۹

8
  • حالا ماهیت بالعرض و المجاز و وصف حال متعلق ماهیت به‌لحاظ وجود، مجعول می‌شود. بنابراین خلق ماهیت خلق اتفاق می‌شود؛ یعنی خلق بدون علت. علت غائی یعنی وجود. ماهیت موجود شد منتها اتفاقی و نه برحسب یک علت غائی! علت غائی به وجود خورد و ماهیت در اینجا کاره‌ای نبود. می‌گوییم که نه! تو هم موجود هستی منتها یک موجود الکی!

  • البته عرض کردم که در اینجا اطلاق اتفاق چندان اطلاق خوشایندی نیست ولی مرحوم صدرالمتألّهین از باب توجیه کلام انباذقلس مسئله را به اصالت وجود و تعلق جعل به وجود برگرداندند. بنابراین ماهیت مجعوله بالعرض مجعوله است و علت غائی به ماهیت نه، بلکه به وجود تعلق گرفته است.

  • تلمیذ: دلیل اینکه این [جعل] را به ماهیت گرفتند چیست؟ یعنی با بیان شما این‌قدر بدیهی و واضح هست که جعل به آن وجود تعلق گرفته است!

  • استاد: شما با آن فکر و استعدادتان واضح می‌دانید! خیلی از آقایان هم هم‌چنین واضح نمی‌دانند و قائل به اصالة الماهیه هستند! بله.

  • تلمیذ: منظور همین است دیگر!

  • استاد: البته سبب قضیه که قبلاً عرض کردم؛ برگشت مسئله به قضیۀ باری تعالی است در مسئلۀ واجب الوجود و قیاس واجب الوجود با سایر موجودات به اشکال برخورد کردند. آن وجود را وجود مجرد و بسیط و وجودات بقیه را وجود محدود دانستند و گفتند که چطور ممکن است از باب سنخیت بین علت و بین معلول، آن مجرد و این‌هم محدود باشد؟! لذا گفتند که اصلاً جعل به ماهیت می‌خورد! یعنی آنچه را که شما در عالم مشاهده می‌کنید ماهیات است. به‌خاطر اینکه امتیازی بین مخلوق و خلق و بین مبدأ و معلولات قائل بشوند و آن را وجود محض و اطلاقی و بدون قید و حدی بدانند و سایر موجودات را ماوراء او و ماسوای او و بدون دخول در حریم او قرار بدهند لذا به‌طورکلی مسئلۀ وجود را انکار کردند و آن را اعتباری دانستند و گفتند که آقا یک سدی بین واجب الوجود و سایر موجودات منعقد است. این‌طرف قضیه وجود بسیط و صرافت هست و آن‌طرف قضیه ماهیات هستند. اگر بگویم که این‌طرف قضیه وجود هست پس این وجود باید با آن وجود مشترک باشد درحالی‌که آن لا حد و لا رسم است و این محدود و مقید است. اشکال اینجا پیدا می‌شود! به این علت بود که... البته جواب این واضح است!

جلسه ۲۴۹

9
  • ماهیات ممکنات، سایه و عکس وجود!

  • وَ یَقربُ مِن هذا ما خطرَ بِبالی فی توجیهِ کلامهِ و هو أنَّ ماهیاتِ الممکنات لَمّا علمتَ مِن طریقتِنا أنَّها فی الموجودیةِ ظلالٌ و عُکوسٌ لِلوجوداتِ و إنّما تعلق الجعلُ و الإبداعُ فی الحقیقةِ بِوجودِ کلِ ماهیةٍ لا بِنفس تلک الماهیة‌.1

  • نزدیک این مسئله‌ای که مرحوم شیخ اشراق فرمودند، آن توجیهی است که ما در اینجا ذکر می‌کنیم. ماهیات ممکنات از آن جایی که شما از طریقۀ ما متوجه این قضیه شدید در موجودیت سایه و عکس وجود هستند اما خودشان حظی از وجود ندارند. جعل و ابداع در حقیقت به وجودی که عارض بر ماهیت می‌شود تعلق گرفته است نه به ماهیت. جعل به وجود ماهیت تعلق گرفته است و نه به ماهیت! ماهیت چیزی نیست که جعل به او تعلق بگیرد. ماهیت بعد از جعلِ وجود تازه انتزاع و ادراک می‌شود. مثل اینکه شما وارد یک اطاق می‌شوید اطاق تاریک است و احساس می‌کنید یک جسمی در اطاق هست. یک جسمی را احساس می‌کنید ولی نمی‌دانید قضیه چیست؟! آیا این حیوان و جاندار است؟! ناطق است یا غیر ناطق است یا نفس صاهل دارد یا نه؟ این را نمی‌توانید [تشخیص دهید] ولی احساس وجودی برای آن می‌کنید ولی احساس ماهیت نه! نمی‌دانید چیست! وقتی چراغ را روشن می‌کنید یک‌دفعه می‌بینید که عجب چیزی در اطاق هست و ما خبر نداشتیم!

  • تلمیذ: نمی‌شود احساس وجود را نکنیم بالأخره ماهیت ... که در ذهن انسان می‌آید!

  • استاد: من دارم نزدیک می‌کنم و مثال می‌زنم. شما ماهیت نوعیه را نمی‌فهمید! شاید سنگ باشد. پس وجودش را می‌فهمید! مگر این که امتحانش کنید.

  • بُعد از مبدأ علت انس با مَجازات

  • در قضیۀ مولانا هست:

  • روستایی گاو در آخُور ببست***شیر گاوش خورد و بر جایش نشست2
  • تا به اینجا می‌رسد که این آمد و به این شیر دست می‌زد و می‌گفت که عجب شیر خوبی است! پشم‌های نرمی دارد! چطور شد که گاو یک‌دفعه پشم درآورد؟! این‌طور نبود! شیر به او می‌خندد و می‌گوید که فعلاً هوا تاریک است و دست بزن و هر کاری می‌خواهی بکن! صبح که شد می‌گویم! بگذار صبح بشود! باید ببینیم که همین‌طور می‌مانی؟! بعد آن‌وقت خیلی خیلی عجیب است! خیلی مسئله عجیب است که چطور ما خودمان را با مَجازات آمیخته کردیم و انس گرفتیم و حقایق را به‌طور مجازی و به خلاف در متعینات داریم جستجو می‌کنیم. یک‌مرتبه وقتی برق زده می‌شود و انسان متوجه می‌شود که تمام اینها سراب بود و آن حقیقت توحید جلوه بکند آن‌وقت ندای واحسرتا بلند می‌شود که اصلاً ما نسبت به این قضایا کجا بودیم تااینکه خدا خودش کم‌کم کم‌کم ما را با آن قضیۀ توحید آشنا کند و سُر [و حرکت] بدهد و به‌واسطۀ قطع تعلقات نسبت به حقیقت توحید انس پیدا کنیم و کم‌کم تمایل و انس به [توحید بیشتر می‌شود].

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 210.
    2. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر دوم، ص 118.

جلسه ۲۴۹

10
  • حق همی گوید که ای مغرور کور***نی ز نامم پاره پاره گشت طور1
  • اگر اسم من بر کوه طور می‌خورد پاره شدی و دلش پر خون شدی! بله! و همۀ اینها به‌خاطر این است که چون ما از آن مبدأ بعید هستیم. نمی‌دانیم و کیفیت تجلی را مشاهده نمی‌کنیم. آقا خیلی کار داریم تا به واقعیات برسیم! خیلی کار داریم! ما به دیگران کار نداریم به خودمان کار داریم که چقدر دور هستیم و این در و آن در می‌زنیم و مدام به‌دنبال این‌وآن می‌رویم و به‌جای اینکه عیب را در خودمان جستجو کنیم به‌دنبال عیب دیگران می‌رویم!

  • بیان احوالات مرحوم آقا سید مصطفی خمینی

  • در همان سفری که با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در کربلا بودیم یک وقتی آقای حداد شروع به انتقاد کردن از حاج محمدعلی کردند. حاج محمدعلی هم نشسته بود. اشکال حاج محمدعلی این بود که به‌جای اینکه به خودش بپردازد سراغ این‌وآن [می‌رفت]؛ آقا او این‌طور است و آقا این این‌طور است! مرحوم آقا اصلاً هیچ‌کاری نداشتند می‌رفتند پیش آقای حداد می‌نشستند و صحبتشان را می‌کردند و استفاده‌شان را می‌کردند و می‌آمدند. اصلاً یزید می‌خواهد پیش ایشان بیاید ایشان کار نداشتند. خیلی افراد و از آقایان نجف پیش آقای حداد می‌آمدند. همین آقا سید مصطفی خمینی می‌آمد. خود مرحوم آقا چای در سماور درست می‌کردند و جلوی همین آقا سید مصطفی خمینی می‌گذاشتند. آن موقع که مرحوم آقا می‌رفتند همۀ کارها را مرحوم آقا می‌کردند؛ چای درست می‌کردند و چیزی می‌خریدند و می‌آوردند. آقا مصطفی خمینی آدم خوبی بود، می‌آمد می‌نشست و سؤال می‌کرد و آقای حداد جواب می‌دادند و یک ساعت یا یک ساعت و نیم می‌نشست و می‌رفت. آدم با صفایی بود.

  • پدربزرگ ما حاج آقا معین ـ خدا رحمتش کند ـ می‌گفت که در یک سفر حج نصف شب با ماشین از عراق برای سوریه می‌رفتیم یک جا در یک قهوه‌خانه ایستادیم و [راننده] گفت که یک ساعت یا یک ساعت و نیم اینجا کار داریم. به قول شما یک جای متنزّهی بود؛ قهوه‌خانه و چندتا درخت بود ما اطراق کردیم. [حاج آقا معین] با مادربزرگمان بود. بعد می‌گفت که ما برای تجدید وضو رفتیم دنبال جایی می‌گشتم خلوت باشد. یک‌دفعه دیدیم آن عقب زیر درخت خرما صدایی می‌آید، رفتیم دیدیم که آقا مصطفی ایستاده و دارد نماز شب می‌خواند! یک جای دور که کسی او را نبیند. خب این دارد صفا می‌کند دیگر! مرحوم آقا هم همین‌طور بودند می‌رفتند می‌نشستند و با کسی هم کاری نداشتند حظشان را می‌گرفتند و می‌آمدند و به اینکه کسی می‌آید یا می‌رود به این چیز‌ها هیچ کاری نداشتند. اصلاً آدم تعجب می‌کند! چطور اصلاً ممکن است شخصی در یک هم‌چنین وضعیتی باشد و به غیر از اصل مطلب به سایر جوانب بپردازد؟! خیلی دیگر باید... خلاصه‌اش کنیم.

    1. همان.

جلسه ۲۴۹

11
  • اهمیت عدم توجه به احوالات دیگران و پرداختن به خود

  • یک شب راجع به حاج محمدعلی قضیه‌ای پیش آمد و مرحوم حداد شروع کردند از حاج محمدعلی انتقاد کردن. آقا این ناراحت هم شده بود! به آقا می‌گفتند که آقا او به همه چیز کار دارد! آخر به تو چه مربوط است که فلان می‌کنید و این حرف‌ها! او هم ناراحت شده بود! حالا ناراحت شده بود جواب هم می‌داد! خب بابا ساکت شو دیگر بی‌تربیت! چیز نداریم چرا این‌قدر...؟! نه! معنا ندارد که درِ خانۀ شما باز باشد و هر الاغی بیاید! همین‌طوری می‌گفت! آقا هم ناراحت بودند. ساکت شو بی‌تربیت! دارند صحبت می‌کنند! ما هم شانزده یا هفده ساله بودیم بچه بودیم ولی به‌اندازۀ خودمان می‌فهمیدیم که این کار اشتباه است. فردا به حاج محمدعلی گفتم که این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟! [گفت که] تو بچه‌ای نمی‌فهمی! گفتم که من یا بچه هستم یا بزرگ هستم این کار تو اشتباه است! آخر مدام ما را چیز می‌کرد و با ما کلنجار می‌رفت! من گفتم که این کار تو اشتباه است. یا من بچه هستم یا بزرگ هستم هرچه هستم و تو هم هرچه هستی من این را قبول ندارم! نسبت به او این‌طور می‌گفتند که او می‌آید و این‌طور می‌کند و به این‌وآن کار دارد. بعد ایشان خودش مثال زد و گفت که نگاه کنید این آقا شیخ فلانی بلند می‌شود اینجا می‌آید و ساکت است یک ساعت ساکت می‌نشیند و استفادۀ خود را می‌کند و می‌رود و به شخص دیگری هم کاری ندارد و می‌آید حظّ خودش را می‌برد. این مطلب است!

  • اگر انسان واقعاً همیشه و در هر وضعیت و موقعیتی [این مطلب را] به‌کار بگیرد و سرش فقط به کار خودش باشد و اصلاً به دیگری کاری نداشته باشد آن‌وقت می‌تواند به یک نصیبی برسند والاّ اگر انسان در راه خودش حواسش به این باشد که فلانی چه کرد و فلانی چه می‌کند و او این‌طور رفت و او این را دید و او این کار را کرد یا می‌خواهد بکند، این مسائل حد یقفی ندارد و بعد متوجه می‌شود که عمرش بر باد رفته است و نصیبی پیدا نکرده است!

جلسه ۲۴۹

12
  • و کذا علتُه الغائیة إنَّما تَثبتُ لِأنحاءِ الوجوداتِ دونَ الماهیات فَماهیةُ العالمِ إنَّما تَحققت بِلا غایةٍ و فاعلٍ لَها بِالذات بَل وجودُه یَحتاجُ إلیهما بِالحقیقة.

  • علت غائیه برای انحاء وجودات ثابت می‌شود ولی برای ماهیات علت غائی ثابت نمی‌شود چون ماهیات اصلاً چیزی نیست تااینکه علت وجودی داشته باشد. ماهیت عالم بدون غایت محقق شده است یعنی اصلاً تحقق آن، تحقق مجازی است و فاعل بالذات نداریم بلکه وجود عالم احتیاج به غایت و فاعل دارد.

  • فَعَبَّر الرّجل عَن هذا المعنى بِأنَّ العالمَ اتفاقیٌ أیْ هو واقعٌ بِالعرض نظیرُ الجهاتِ التی ضمَّت إلى المعلولِ الأولِ البَسیط عندَهُم.

  • انباذقلس از این معنا تعبیر فرموده است که ماهیت عالم بدون علت غائی درست شد و بالمجاز و بالعرض متحقق است نظیر جهاتی که این جهات به معلول اوّلی منجر شده است. این [مطلب] یک‌خرده احتیاج به حرف دارد إن‌شاءالله برای بعد باشد.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: اصلاً وجود ندارد! وجود استقلالی ندارد! خب باشد!

  • تلمیذ: تشخص وجود به ماهیت که در خارج هست!

  • استاد: تشخص به وجود است یعنی وجود متشخص است. ماهیت منتزع است پس علت که علت غائی است که ماهیت ندارد!

  • تلمیذ: یک هدفی دارد نفس آن هدف که به آن اصل وجود تعلق گرفته است...

  • استاد: لذا ایشان می‌گویند که غایت بالعرض دیگر! علت غائی اولاً و بالذات به وجود تعلق گرفته و ثانیاً بالعرض به ماهیت، این اشکالی ندارد.

  • تلمیذ: علت غائی [همۀ موجودات] چیست؟!

  • استاد: خدا خودش می‌داند. بروز و ظهور از مقام کنز مخفی و رشد و استکمال و مقام...

  • تلمیذ: بروز و ظهور در شکم ماهیت هست؟

  • استاد: بله، ماهیت انتزاع می‌شود ولی این جعل وجودی که الآن می‌خواهد متنازل بشود و این مبدأ أعلی که می‌خواهد وجود خودش را متنازل کند می‌خواهد این وجود را به این استعدادات دربیاورد؛ یعنی این وجود در این شکل متنازل بشود.

  • تلمیذ: تنازل وجود همان ماهیت می‌شود دیگر! تنازل وجود تشکل در ماهیت می‌شود!

جلسه ۲۴۹

13
  • استاد: ماهیتی اصلاً نیست! ماهیتی اصلاً وجود ندارد! هرچه هست وجود است. آن فاعل آمده و همان وجود خود که اصلاً قید ندارد را متنازل کرده است. وقتی متنازل شد، شما [به آن] ماهیت می‌گویید.

  • تلمیذ: پس این تعبیری که مرحوم آخوند کردند تعبیر نارسائی است که می‌گویند: بالأخره ماهیت...

  • استاد: بالعرض.

  • تلمیذ: باشد اصلاً اگر قرار باشد بگوییم که اصلاً ماهیتی وجود ندارد و هرچه هست وجود است، اصلاً چرا بگوییم که ماهیت اتفاقی نیست؟!

  • استاد: اینکه می‌گویم: وجود ندارد. همین معنای بالعرض بودن آن است! شما تصور صحیح از بالعرض و بالذات داشته باشید متوجه می‌شوید آنچه که در خارج وجود دارد وجود او وجود بالذات و نفس آن وجود است. پس ماهیت چیست؟! ماهیت همین موجود است اشکال ندارد ولی بالعرض است. این مثال مسئلۀ مکعب را که برای شما زدم قضیه را خیلی روشن می‌کند. شما چیزی غیر از خاک ندارید یعنی شما دست به خاک بزنید مکعب از داخل آن درنمی‌آید اما وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم مکعب است! به دقت بیشتری نگاه می‌کنیم می‌گوییم که این مکعب چیزی جز زوایای نفسِ خود خاک هم نیست یعنی این زوایای خاک و این تیزی این‌طرف و تیزی آن‌طرف، این چهار گوشه‌ای که تیز است و این تیزی، خودش تشکیل یک خطی را داده است؛ اینجا این خط طولانی‌تر و اینجا این خط کمتر و اینجا این عمق هست و من‌حیث‌المجموع مکعب می‌شود اما دست بزنید می‌گویید که هذا ترابٌ! اصل قضیه تراب است اما این مکعب از تشکل تراب درمی‌آید و آنچه که در خارج هست فقط تراب است. ما مکعبی در خارج نداریم ولی در مقام امتیاز بین این [مکعب] و این خاک عادی نگاه بکنید می‌گویید که این مکعب است و این بدون شکل و بدون رنگ و بدون حجم است یعنی حجم شکل‌دار، نه حجم... پس این مکعب الآن در خارج هست شما نمی‌توانید انکار بکنید که در خارج هست ولی وجود، وجود ظلی و تبعی است. وجود همان وجود تراب است پس جعل آن غایت به مکعب تعلق گرفته است منتها تعلقش تعلق ثانوی است نه تعلق اوّلی.

جلسه ۲۴۹

14
  • تلمیذ: ببخشید آن وجود ... را که فرمودید. بعد که وجود را می‌خواهد تنزل بدهد.

  • استاد: بله، مثل فاعل آن حدود و قیود چیز خارجی نیست بلکه هرچه هست در ذات هست. درست مثل فاعل است. من برای شما توضیح دادم.

  • تلمیذ: وجود تغییر ماهیت نمی‌دهد. مگر ماهیت حد اشیاء نیست؟! ماهیت را لحاظ کردیم.

  • استاد: بله، گتره که نکردیم و به هوا نینداختیم! بالأخره یک حساب‌وکتابی هست! ببین صحبت در این است که چیزی غیر از وجود در اینجا معنا ندارد یعنی خود ماهیت هم در اینجا جزءٌ من الوجود است. این منظور من است! یعنی همان...

  • تلمیذ: ... لحاظ کرده پس مرتبۀ ماهیت هم در ... می‌آید.

  • استاد: گفتیم که در مقام تصور ذهنی مرتبۀ ماهیت مقدم بر وجود است ولی در وجود خارجی متأخر است اول باید وجود خارجی باشد تا ماهیت انتزاع کند.

  • انتهای سیر زن‌ها!

  • تلمیذ: می‌توانم یک سؤال خارج از درس بکنم؟!

  • استاد: بفرمایید!

  • تلمیذ: آیا زن هم می‌تواند اسفار اربعه را طی کند؟

  • استاد: زن؟! شما خودت اول برو مردش را درست کن! نه، آن‌هم همین‌طور! چه فرقی می‌کند؟!

  • تلمیذ: می‌تواند؟

  • استاد: بله!

  • تلمیذ: چه کسی تا الآن بوده است؟

  • استاد: بله! حضرت زینب علیها‌السّلام اسفار اربعه که هیچ، اسفار اربعین را هم طی کرد!

  • تلمیذ: اینها می‌توانند به مقام مرد برسند و ارشاد و دستگیری کنند؟

  • استاد: بله!

  • تلمیذ: پس منافاتی ندارد که اینها جایگاه مرد را پیدا کنند؟!

  • استاد: بله، در مرتبۀ بقاء...

  • تلمیذ: نیست دستگیری و هدایت...

  • استاد: نه‌خیر! به‌خاطر همان تشکلش کم اتفاق می‌افتد که بتواند به آنها برسد. بله، زن به‌خاطر لطافتی که دارد سیرش خیلی زیاد و خیلی قوی است ولی از آن‌طرف خطرات آن خیلی زیاد است و توقفش هم روی مشاهدات خیلی زیاد است یعنی وقتی به مقام مشاهدات می‌رسد آنجا خیلی جا می‌زند. افراد کمی هستند که بتوانند رد شوند.

  • تلمیذ: حالا اجازه بدهید یک سؤال دیگر بکنم چرا خداوند... حالا می‌فرمایید که به شما چه مربوط است! چرا زنان را پیغمبر یا امام قرار نداد؟ به‌خاطر خصوصیت روحی که اگر اسفار اربعه را طی کند این خصوصیت روحی هم منتفی می‌شود؟

جلسه ۲۴۹

15
  • استاد: از خود خدا بپرسید! چرا از من می‌پرسید؟! البته اگر منظور از پیغمبر همان مقام وحی است بله، بوده و وحی شده است منتها جنبۀ ارشاد نداشته است. شاید به‌خاطر همان خصوصیت زنانگی و تحفظ و عدم ارتباط او و مفاسدی که ممکن است مترتب بشود. علیٰ‌کلّ‌حال جنبۀ لطافتش محفوظ است یعنی بالأخره زن بقاء هم پیدا کند گرچه می‌تواند دستگیری کند ولی خیلی محدود؛ یعنی آن لطافت نفس خودش را حفظ می‌کند. این‌طور نیست مثل مرد در کار بیفتد و ... مقتضاء تحفظش این است که در محدودۀ خودش محصور باشد و این با ارشاد جور درنمی‌آید.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد