666

فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته

تحلیل جایگاه صورت نوعیه در سیر تکاملی انسان

13992
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت «فناء» و «بقای اعیان ثابته» می‌پردازند. بحث با بررسی مفهوم ماده و صورت در فلسفه آغاز شده و به این پرسش کلیدی پاسخ می‌دهد که آیا در مقام فناء، صورت نوعیه و هویت شخصی انسان از بین می‌رود یا خیر. استاد با نقد دیدگاه‌های موجود در تبیین فناء، بر این نکته تأکید دارند که فناء به معنای نابودی عین ثابت نیست، بلکه به معنای تغییر در نوع ادراک سالک است. در این مسیر، با بهره‌گیری از مثال‌های ملموس و تحلیل‌های عقلی، تفاوت میان ادراک استقلالی و ادراک کلی در مقام فناء تبیین می‌شود. در نهایت، این نتیجه حاصل می‌گردد که حقیقت وجودی انسان با حفظ تعیّن خود، در ذات پروردگار فانى است و این فناء، منافاتی با بقای هویت و حقیقتِ خارجی او ندارد.

/22
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۶۶

1
  • درس ششصد و شصت و ششم

  • تأثیر فلسفه در فهم حقائق دین و کلام اهل بیت علیهم‌السّلام

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیم‌1

  • الجنسُ مأخوذٌ فى المُرکبات الخارجیةِ مِن المادةِ و الفصلِ مِنَ الصورة.2

  • این بحثى که مرحوم آخوند در اینجا مطرح کردند بسیار بحث دقیقى است و بحث مفیدى است. نسبت به مسائل اخلاقى و مسائل اجتماعى و کیفیت استحصالِ حالِ فعلى از قرائن و از شواهد و موقعیت انسان، ـ بعداً راجع به آن قضیه صحبت مى‌شود ـ علىٰ‌کلّ‌حال همان‌طورى‌که مستمراً خدمت رفقا عرض کردم این مباحث فلسفى یک مباحث واقعى و خارجى است. این را مى‌خواهم عرض بکنم که اگر همین مسئله و همین مطلب براى ما روشن شود دعاى ابى‌حمزۀ حضرت سجاد علیه‌السلام که مى‌فرماید: «إذا رأیتُ مولاىَ ذنوبى فَزِعتُ»3 براى ما کاملاً حل مى‌شود که حضرت در چه وضعیت و در چه موقعیتى این را فرمودند. فعلیت جنس و فعلیت فصل به‌واسطۀ فعلیت هیولا و فعلیت صورت که چطور فعلیت صورت در استعدادیّت محض است و فعلیت هیولا و فعلیت ماده در امتداد و در نمود خارجى و ظهور خارجى محضه است. اگر این مطلب روشن شود انسان مى‌تواند به وضعیت و موقعیت خودش پى ببرد.

  • مبانى فلسفى؛ حقایق خارجیۀ منطبق بر وجود انسان

  • به‌طورکلى مبانى فلسفى همۀ اینها یک حقایق خارجیه هستند که بر وجود خود انسان منطبق هستند؛ وجود خود انسان و عالم وجود و مبدأ هستى و آنچه را که انسان درقبال مبدأ هستى مى‌تواند آن روشی را اتخاذ کند.

  • لزوم اکتفاء نکردن به برداشتِ صرفِ مفاهیمِ فلسفی

  • لذا انسان در این مبانى فلسفى و مباحث فلسفى فقط نباید به‌دنبال صرف برداشت یک مفهوم فلسفى باشد بلکه باید همان مفهوم و همان حقیقت مُتَعَقِّله را در وجود خودش و در مسیر خودش پیاده کند. این یک واقعیت خارجى است یعنى یک واقعیتى است که در این مسئله وجود دارد و هر کسى که بهتر بتواند به این مفاهیم و به عمقش دسترسى پیدا بکند بهتر مى‌تواند از آن حقایق خارجیه بهره‌مند شود.

    1. .
      اهمیت اخلاص در عمل (ت)
      چقدر اخلاص مهم است! از آنجایى که این مسئله موافق با فطرت انسان است همیشه با وجودش حک مى‌شود و عجین و قرین مى‌شود، امیرالمؤمنین علیه‌السّلام حکومت کرد، معاویه هم حکومت کرد، هردو حکومت کردند ولى وقتى امیرالمؤمنین را ضربت زدند همان معاویه بر علىِ دشمن خودش گریه مى‌کرد. همان معاویه با آن همه شیطنت و نفاق! این را مى‌گویند: حکومت! معاویه اول کَلَک و حُقه‌باز عالم که دیگر در کلک و حقه‌بازى رودست نداشت [گریه می‌کرد]! با حقه‌بازى آمدند جنگ صفین را پیش بردند؛ حرکت کردند و پیش بردند و غلبه کردند، او با آن رفیقش باهم این کار را کردند، با آن هم‌بحثی و هم مباحثه‌اش باهم پیش بردند!! ولى امیرالمؤمنین طورى حکومت کرد که وقتى معاویه شنید که امیرالمؤمنین را شهید کردند گریه کرد و گفت: خدا أباالحسن را رحمت کند!* و این گریه‌اش گریۀ دروغ نبود. بالأخره بشر بود، معاویه از ما صداقت را بهتر مى‌فهمید. عجیب اینجاست! ما نباید از این مسئله غافل باشیم! معاویه و سیاست‌مداران، صداقت را بهتر از ما مى‌فهمند چون خودشان در دروغ و کلک و مکر از همه بالاترند و راه‌هاى مکر و کلک و نفاق را بهتر از بقیه مى‌دانند و إعمال مى‌کنند و به همان میزان، میزان صداقت و میزان خلوص را هم که در نقطۀ مقابل است بهتر تشخیص مى‌دهند ولی عمل نمى‌کنند. عمل نمی‌کنند یک طرف، ولى آنها در تشخیص این مسئله بهتر از ما مى‌فهمند! نمى‌توانیم ادعا کنیم کسى نمى‌فهمد. خوب مى‌فهمند چه کسى صادق است و چه کسى کلک است، چه کسى دارد با ظواهر فریبنده دورشان مى‌زند و چه کسى دارد راست و درست با آنها معامله مى‌کند.
      وقتى اسم امام رضا علیه‌السّلام مى‌آمد همین مأمون فلان فلان شده گریه مى‌کرد و اشکش درمى‌آمد.** همین مأمون که خودش امام رضا را کشته است! خود این، این کار را انجام مى‌داد! او بهتر از هر کسى امام رضا، صدق، اخلاص، قرب، صفا و حقیقتش را مى‌فهمید. او خودش ختم روزگار بود خودش از همه‌ چیزتر بود.
      عدم انکار فضیلت ائمه علیهم‌السلام حتی توسط دشمنان (ت)
      ائمۀ ما این‌طور بودند یعنى طورى در میان مردم بودند که اول دشمنشان هم نمى‌توانست آن حقیقت نورانیتشان را انکار کند، نمى‌توانست! آیا معاویه مى‌توانست به امیرالمؤمنین بگوید: حُقه‌باز؟! در وجدان خودش مى‌توانست بگوید؟! حالا جلوى مردم مى‌رفت پیراهن عثمان بالا مى‌برد یک حرفی، دروغ‌هایی که جلوى مردم می‌گفت آن یک مطلب دیگری است. کلکش یک مطلب دیگری است. پیراهن عثمانش، جنگ راه انداختنش یک مطلب دیگرى است. ولی در باطن خودش و خلوت خودش و در آنجایى که کسى نبود و خودش و خدا و وجدان خودش بود آنجا چه قضاوتى راجع به امیرالمؤمنین مى‌کرد؟! آن مهم است!
      همۀ ما جلوى مردم یک طور هستیم، الآن که ما آمده‌ایم در اینجا نشسته‌ایم با چه آمده‌ایم؟! با عمامه و قبا و عبا و با هزار ژست و اینها آمدیم. یک کدام از ما با پیراهن و شلوار آمده‌ایم؟ انسان لباسى را که در جلوی مردم مى‌پوشد همین لباس را در منزل درمى‌آورد. با لباس منزل که جلوى مردم نمى‌آید تا با مردم ارتباط داشته باشد. کارهایمان همین است. ژست گرفتن‌های ما همین است. طرز صحبت ما همین است. نماز پشت دوربین با نماز غیر دوربین ما خیلى فرق مى‌کند؛ از زمین تا آسمان فرق مى‌کند! طرز صحبت کردن هم خیلى فرق مى‌کند. اینها همه فیلم است! چیزهایى ظاهرى است که انسان انجام مى‌دهد! البته بعضى‌ها خوب است و رعایت ادب و احترام و آداب خوب است تا یک مقداری ولى 97 درصدش تظاهر است.
      یک‌دفعه در مشهد بودیم یک نفر مى‌خواست دیدن مرحوم پدر ما بیاید با زن و بچه‌اش هم بود. من او را مى‌دیدم که از ماشین پیاده شدند و او من را نمى‌دید. مى‌خواستم از منزل مرحوم پدرمان به جایى بروم بعدازظهر هم بود و مى‌خواستیم جایى برویم ـ اگر بگویم همۀ شما او را مى‌شناسید ـ از دور که مى‌آمدند طرز صحبتش با بچه‌هایش و اینها براى من خیلى عجیب بود! یک حرکات و اطوارى درمی‌آورد که براى من خیلى عجیب بود. آدم با زن و بچه‌اش حرف مى‌زند نه دیگر این‌طور! این‌طور شکلک دربیاورد و اینها! حتى آنجا هم خیال مى‌کنم حساب و کتاب دارد. در کوچه یک حالاتى یک خصوصیاتى! خلاصه خیلى براى من عجیب بود! یک‌دفعه چشمش در وسط کوچه به من افتاد این‌قدر مستغرق بحارِ انوار بود که نفهمید! من که فامیلش مى‌شوم مى‌خواستم دوباره به خانه برگردم، همان‌طور گیر کرده بودم. تا چشمش به ما افتاد چنان رنگش پرید و خودش را گرفت و سر را پایین انداخت و همان فیلم و همان نقش همیشگى و فلان و این حرف‌ها را شروع کرد! به ما رسید و باهم سلام و علیک کردیم. البته مرحوم پدرمان که گفتند: «من حال ندارم و ملاقات نمى‌کنم»، تکلیفش را روشن کردند ولى زن و بچه‌اش داخل آمدند چون بچه‌هایش محرم بودند.
      این دو قسم مختلف و متضادى که آدم می‌بیند، مى‌فهمد مسئله چیست. مسئله و حقیقت قضیه را مى‌فهمد، گاهى اوقات مى‌شود، عجیب است که انسان با یک واقعه برایش فضاى وسیعى روشن و باز مى‌شود یعنى چشمش به یک افق خیلى وسیعى باز مى‌شود. با دیدن یک قضیه! امیرالمؤمنین طورى در میان مردم بود و طورى حکومت کرد که هیچ کسی نتوانست بر او ایراد بگیرد حتى دشمن‌ترین افراد، اشعث هم نتوانست به او ایراد بگیرد، ابن‌ملجم هم نمى‌توانست به او ایراد بگیرد. خود ابن‌ملجم هم نتوانست ایراد بگیرد، فقط بهانۀ او چه بود؟ همان زَنَک بود، همان زن کذایى بود! هیچ کسی نتوانست ایراد بگیرد. معاویه و عمروعاص نتوانستند به امیرالمومنین علیه‌السّلام ایراد بگیرند. مى‌گویند: عمروعاص وقتى خبر شهادت امیرالمؤمنین را شنید در تاریخ داریم که گریه کرد.فطرت انسان نمى‌گذارد انسان راحت باشد. هر کسی که مى‌خواهد باشد، فطرت انسان نمى‌گذارد. اشکالى که به امام حسین علیه‌السّلام گرفتند چه بود؟! آیا یزید مى‌توانست به امام حسین ایراد بگیرد؟!
      حضرت فرمودند: مَردَک! برادر من با باباى تو صلح کرد، با تو که صلح نکرد و قرار بر این بود که طبق صلح‌نامه وقتى که او مُرد، مسئلۀ خلافت به من برسد. بلندشو برو پى کارت! کسی نمى‌توانست به امام حسین ایراد بگیرد که امام حسین تخطی کرده است و عهد بسته، زیرش زده است و ما را دور زده است و طبق توافقى که انجام دادیم طور دیگر انجام داده است! این کار را یزید نتوانست بکند، این کار را مأمون نتوانست بکند، مأمون یک نقطه‌ضعف از امام رضا علیه‌السّلام نتوانست بگیرد. امام رضا را مى‌کشد به‌خاطر اینکه مانع براى مسائل خودش مى‌بیند ولى فطرت خودش را که نمى‌تواند بکشد، فطرت همراهش است و گریبانش را مى‌گیرد و رها نمى‌کند. به چه جرمى ‌این مرد بی‌گناه را کشتی؟! اینکه با تو کارى نداشت! این کارى با تو نداشت چرا ازبین بردی؟! چرا کشتی؟! بعد هم وقتى آن قضیۀ ولایت عهدى را نگاه مى‌کند إعراض از ریاست را نگاه مى‌کند چه را نگاه مى‌کند همه را نگاه مى‌کند. این نحوه، نحوۀ حکومت امیرالمؤمنین بود.
      *. كشف الیقین، ص 117.
      **. عیون أخبار الرضا علیه‌السّلام، ج ‌2، ص 245؛ بحار الأنوار، ج ‌49، ص 296.
    2. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 37.
    3. مصباح المتهجد، ج 2، ص 584.

جلسه ۶۶۶

2
  • بحثى که ایشان در اینجا مطرح مى‌کنند بحث جنس و فصل است و کیفیت انتزاع و استحصال جنس و فصل؛ این مسائل قبلاً در جواهر و اعراض مطرح شده است که حقایق نوعیه از اقسام جواهر هستند؛ امثال هیولا و مثل صورت که اینها حقایق نوعیه هستند و اینها جوهرند به‌معناى اینکه مى‌توانند موضوع براى عروض اعراض باشند و سایر مقولات دیگر؛ مقولات تسعه یا مقولات عشره که آنها اعراض هستند و نسبت به جوهر و قبل از فعلیت آنها و عروض آنها، احتیاج به وجود موضوع است و آن موضوع است که موجب مى‌شود این عرض بر آن موضوع و بر آن جوهر عارض شود و بدون آن، عرض نمى‌تواند جایى براى عروض خودش پیدا بکند.

  • ماده و صورت دو امر خارجى هستند که طبعاً از ماده تعبیر به هیولا مى‌شود که از او به یک جوهر مبهمه تعبیر مى‌شود که فعلیتى جز همان استعدادیت محض ندارد و به‌طورکلى هیچ امر مبهمى در مقام ابهام خودش نمى‌تواند مفهوم پیدا بکند. بله، ممکن است یک امر مبهم در ابهام خودش یک فعلیةٌ‌مایى داشته باشد آن فعلیةٌ‌ما عبارت از همان حقیقت عقلیه و ذهنیه است و یا آن واقعیت خارجیه و منتزعۀ از صورت است که البته انسان مى‌تواند آن واقعیت را از آن صورت در خارج ممتاز کند و آن ابهام را فى‌حدّنفسه مدّنظر قرار بدهد و اعراضى را بر او بار بکند؛ هر واقعیت خارجی.

  • الآن مثالى که مى‌شود زد این است که این اشیاء خارجى دائماً در حال تغییر و تحوّل هستند این تغییر و تحوّل در چه چیزى براى این اشیاء خارجى پیدا مى‌شود؟ تمام اشیاء خارجی، تمام نباتات، اشجار، احجار، حیوانات و اجسام، این تغییر و تحولات در چه مسئله و در چه جهت پیدا مى‌شود؟ طبعاً این تغییرات در یک جسمیتى است که آن جسمیت از یک صورت به‌صورت دیگر متحوّل مى‌شود، قطعاً خود صورت فى‌حدّنفسه تبدیل به‌صورت دیگر نخواهد شد بلکه آن صورت محو خواهد شد و صورت دیگرى پیدا خواهد کرد.

جلسه ۶۶۶

3
  • بررسی چگونگی بقاء اعیان ثابته در فناء

  • اگر نظر رفقا باشد ـ این قضیه در آنجا مطرح مى‌شود ـ در بحث بقاى اعیان ثابته در فناء ذاتى و عدم بقاء اعیان ثابته، اشکال مهمى ‌که مرحوم علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتند آن اشکال در استمرار و بقاء آن عین ثابت بود پس از اضمحلال و فناء آن عین ثابت در همان حقیقت ذاتیه، این اشکال، اشکالى بود که به‌نظر مى‌رسید که تا حدودى اشکال واردى باشد یعنى از نقطه‌نظر فلسفى و از نقطه‌نظر علمى این اشکال وارد است یعنى وقتى که ما قبول کنیم یک حقیقت ثابتى را که فعلیت دارد، نه به‌نحو اجمال و ابهام که مى‌تواند صورت متعددى را به خود بگیرد.

  • الآن اشیائى که در خارج هستند در تغییر و تحولاتشان یک حقیقت مبهمۀ به‌عنوان هیولا و به‌عنوان ماده، آن حقیقت و آن واقعیت در حال تغییر و تبدّل است‌ و در این شکى نیست. این ماده الآن در خارج صورتى دارد که ما اسم خاصى را به‌واسطۀ آن صورت بر آن مى‌گذاریم. فرض کنید که صورت، صورت نباتى دارد به‌واسطۀ آن صورتِ نباتى، اسم نبات بر او مى‌گذاریم ولى هنوز اسم دیگرى بر او گذاشته نشده است. این تسمیه به اسم نبات به‌خاطر ماده بودن او نیست بلکه به‌خاطر صورت داشتن اوست. اگر به‌خاطر ماده بودن باشد ماده با ماده تفاوتى ندارد و شما هردو را در یک کفۀ ترازو قرار بدهید هردو کفۀ ترازو پایین می‌رود حالا چه شما سنگ را روى کفۀ ترازو بگذارید یااینکه این طرفش چوب بگذارید، در هردو تساوى برقرار مى‌شود و هیچ تفاوتى ندارد. حالا ترازو از شما نمى‌پرسد که آیا من به نفع چوب که نبات است برایت کار کنم یا به نفع حجر؟ کدام را دوست داری؟ ترازو فقط وزن مى‌کند و کارى به ‌صورت ندارد و حالا این شیئى که در آن گذاشته شده است این جنبۀ حجریت دارد یا جنبۀ نباتیت دارد فرق نمى‌کند.

جلسه ۶۶۶

4
  • اگر شما سنگى که قیمت ندارد در ترازو بیشتر بگذارید این کفه بیشتر پایین مى‌رود پس در اینجا به ‌صورت مسئله نگاه ندارد ولى وقتى که در مقام تسمیه مى‌آید و در مقام استفادۀ از این مى‌آید و شما مى‌خواهید از آن چیزى که در این ترازو گذاشتید استفاده و میل کنید آن‌وقت دیگر اینجا نمى‌توانید فقط به صرف ماده بودنش اکتفا کنید و بگویید که هردوى اینها ماده هستند و ماده را هم باید میل فرمود! حالا به جاى اینکه این‌طرف شربت هست من این سنگى که در ترازو هست را مى‌خواهم بخورم! اینجا دیگر بحث تسمیه مى‌آید که حجر به آن گفته می‌شود، ماء گفته مى‌شود، لحم گفته مى‌شود، نبات گفته مى‌شود. حجریت با معدۀ انسان سازگاری ندارد، آن نبات و چیزهاى دیگر سازگارى دارند.

  • انسان وقتى در مقام تسمیه [می‌آید] و مى‌خواهد بر اشیاء و حقایق خارجیه نظره کند، آنجا باید بر آن امر دیگر اسم نبات بگذارد و بر این اسم حجر بگذارد. آنجا دیگر جنبۀ ماده بودن مدّنظر قرار نمى‌گیرد. ولى خودش فى‌حدّنفسه اگر به صرف ماده بودن بخواهد مورد نظر قرار بگیرد اشکال ندارد.

  • مثال فقهی برای تغییر حکم در صورت تغییر موضوع حکم

  • در مباحث فقهى هم این مسئله مطرح است. خرید شطرنج حرام است، خرید تار و تنبور حرام است، خرید عود و خرید آلات موسیقى حرام است. حرمت بر عنوان موسیقى رفته که الآن نسبت به این بار شده، بر عنوان لعبى که الآن بر این بار شده است، تسمیۀ بِهذه العنوان توجِبُ الحُرمة لِهذه الاستفادةِ و الإنتفاع، اما اگر به‌خاطر آن نمى‌خواهد بگیرد [بلکه] مى‌خواهد به‌خاطر اینکه زمستان است و سردش هست و چوب پیدا نکرده الآن در دکان مى‌رود و مى‌گوید: اینهایى که الآن اینجاست و مشترى هم ندارد و دیگر کسى دنبال این تار و تنبور شما نمى‌آید اینها را اگر مى‌خواهى به قیمت کمترى به ما بفروش که برویم به‌عنوان هیزم در بخارى بریزیم [اشکالى ندارد]! مى‌گوید: بفرما بیا بردار، اینها را ببر؛ این کهنه‌هایى که این وسط مانده و دیگر کسى نمى‌خواهد بخرد را ببر. حالا دیگر موسیقى‌ها الکتریکى شده و کامپیوترى شده، حالا دیگر دَم و دستگاهى شده است و کسى نمى‌آید اینها را ببرد خیلى قشنگ شده، شیک شده، عالى شده! بیا چوبش را ببر! او هم برمى‌دارد پول مى‌دهد و پولش هم حلال است و اشکالى ندارد. این دیگر در آنجا عنوان عود بر او بار نیست عنوان متبدّل به‌عنوان خشبیت مى‌شود و الآن دیگر به اینها نمى‌شود گفت که تار و عود است. هذا خشبٌ و این خشبیت به‌لحاظ اعتبارى است که مُعتبِر در هنگام اِشتراء انجام داده است و همین‌طور سایر مواردى که ما داریم. در کُل موارد فقهیه‌ای که هست، عنوان حرمت به‌لحاظ همان عنوان و همان جهت اعتبار استفادۀ آن لحاظ مى‌شود.

جلسه ۶۶۶

5
  • دَم در شرع حرام است به‌خاطر اینکه نجس است و انتفاع و استفاده‌اى که در آنجا مى‌شود آن استفاده قبلاً استفادۀ مُمضا نبود. در زمان پیغمبر صلّی الله و علیه و آله و سلّم که مسائل خون و این حرف‌ها و دم و دستگاه سازمان انتقال خون و اینها نبود و به این قضیه پى نبرده بودند خب خوردنش حرام است! تازه هزارتا مرض و اینها مى‌آورد. خوردن دَم هزارتا مسمومیت و فلان دارد.

  • اینکه الآن این کار را انجام مى‌دهد شارع جلوی همین را مى‌گیرد و به‌لحاظ کیفیتِ استفاده‌اى که از این هست که آن استفاده در اتّصاف این مایع خارجى به او تأثیر دارد طبعاً این موجب حرمت است. ولیکن الآن وقتى که این دَم آن جنبۀ ضرر خود را ازدست مى‌دهد و جنبۀ حیاتى پیدا مى‌کند و نحوۀ استفاده از آن‌هم متفاوتِ با نحوۀ استفادۀ در زمان وضع حکم در زمان شارع است به همان لحاظ، تسمیه عوض مى‌شود اسم عوض مى‌شود و قیودات و اوصاف تغییر پیدا مى‌کنند لذا همین حلال مى‌شود و خرید و فروشش حلال است. البته نجاست به امر خودش باقى است نجاست یک امرى است به‌جاى خود، ولیکن مسئلۀ سایر استفاده‌هاى محلّله هم به‌جاى خودش باقى است.

  • سگ و کلب؛ این یکى از اشیاء نجس العین است. نجس العین در خارج، اینکه شارع این سگ را نجس کرده است، به‌لحاظ همان حقیقت جوهریه و نوعیۀ خودش، این سگ نجس شده است. این حقیقت جوهریه و نوعیه به‌واسطۀ کلب معلَّم و کلب صید و اینها عوض نمى‌شود یعنى وقتى که کلب، کلب صید است تبدیل به حِصان1 یا تبدیل به بقر و اینها نمى‌شود بلکه در همان حقیقت نوعیۀ کلبیۀ خودش باقى مى‌ماند. آنچه که هست در اینجا آن وصف‌ هراشیّت است که آن وصف مانع از تعامل است...

  • خیلى عجیب است مثلاً الآن شما این قضیه را ببینید که چقدر بعضی‌ها واقعاً در مباحث فقهیه جمود دارند! اینکه شارع آمده این خریدوفروش را منع کرده است در آنجا به‌خاطر عدم استفادۀ کلب هراش است که در اینجا استفاده نمى‌شود چون استفادۀ عقلایى نمى‌شود پس معامله لغو مى‌شود و معاملۀ لغو هم باطل است. شما یک مشت خاک باغچه را بردارید به یکى بفروشید و بگویید: این یک مشت خاک را به فلان قیمت بردارید. به شما مى‌خندند. مى‌گویند: یک مشت خاک را براى چه به هزار تومان مى‌دهید! مى‌خواهیم چه‌کارش کنیم. از این دست مى‌گیرد و از آن‌طرف در خیابان پخش مى‌کند. چیزى که نفع و نتیجۀ عقلایى بر آن مترتب نیست شارع جلوى او را گرفته است طبق مقتضاى عُقلاء، یعنى همان‌طورى‌که به این معامله مى‌خندند شارع هم مى‌خندد منتها خندۀ بر معامله [از طرف شارع] ایجاد حظر است، نهى است، حکم بطلان است و همان است که در اینجا تفاوتى نمى‌کند. ولى اگر در یک جا دیدیم عرف نمى‌خندند؛ [شخصی می‌گوید:] این باغچۀ شما خاکش خوب است و خاک باغچۀ ما خراب است، بیا دو سه هزار تومان بگیر از این خاک به ما بده! [طرف مقابل می‌گوید:] خب بیا دو سه گونى از اینجا ببر! این اشکال ندارد. چطور شد آنجا یک مشت خاک اشکال داشت اینجا نه؟! چون اینجا فایده بر آن مترتب است. همه مى‌گویند: خاک از کجا آوردی؟! مى‌گوید: از باغچۀ فلانى آوردم دیدم خاکش خوب است. می‌گویند: بارک‌الله کار خوبی کردى براى ما هم بیاور! الآن دیگر همان که حرام است مباح مى‌شود. خاک، خاک است. حالا چون این خاک معامله‌اش حلال است خوردنش هم مباح مى‌شود؟! نه‌خیر! یکى از چیزهایى که خوردن آن حرام است تُراب است، مگر تُراب سیدالشهدا که لِلاِستشفاء خورده می‌شود و آن مسئله‌اش فرق مى‌کند.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «حصان: اسب نر و نیكو كه نسل آن نگاهداشته شود.»

جلسه ۶۶۶

6
  • فضیلت تربت سیدالشهدا و امتیاز آن از سایر تربت‌ها

  • یک دفعه مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در منزلشان یکى از مهرهایى که روی آن مشهد مقدس ـ مشهد أقدس ـ نوشته بود، گفتند: این مهرها را چه کسى اینجا آورده؟! به من گفتند:

  • همۀ این مهرها را بردار و در باغچه بریز، آن مهرى که ما داریم فقط باید مهر سیدالشهدا علیه‌السّلام باشد و بقیۀ جاها فرقى نمى‌کند!

  • ببینید باید طبق سنت عمل کرد. حالا به‌صرف اینکه این منتسب به مشهد است ... خب باشد آنچه که ما داریم این است که تربت براى نماز باید تربت سیدالشهدا باشد و آن فضیلت دارد و آن ارج و قیمت دارد و حتى أکلش هم مباح است و اشکال ندارد و بلکه مستحسن است و فضیلت هم دارد. ولى حالا تربت برای مدینه باشد، تربت مدینه با تربت ساوه چه فرق مى‌کند؟! تفاوتى ندارد! خود رسول الله صلّی الله و علیه و آله و سلّم محترم است ولى تربت و زمین و اینها، با جاى دیگر تفاوتى نمى‌کند و ما هم چنین چیزی نداریم؛ نه در نصوص داریم و نه در اخبار و آثار که سجده‌گاهتان را تربت مدینه قرار دهید یا تربت مشهد قرار دهید یا تربت کاظمین قرار بدهید. آنچه هست یک حدّ معینى است در کربلا که تربت سیدالشهدا است و باید طبق آنچه هست عمل بشود. ما هم رفتیم همۀ این مهرها را برداشتیم و در باغچه ریختیم. الآن چون معاملۀ این خاک مباح است آیا اکلش هم مباح است؟! دیگر اکلش که مباح نمى‌شود، اکلش همان اکل تراب است و حرام است.

  • همین مسئله در مورد اشیاء نجس یا متنجس هست. وقتى که آن اشیاء، اکل و استفاده‌اش به‌واسطۀ تبدّل حلال شود، نجاستش که ازبین نمى‌رود آن فقط صرف حظر در معامله و حظر در بیع و اینها ازبین مى‌رود و تبدیل به حلیّت مى‌شود ولیکن خود نجاست به‌ حال خودش باقى مى‌ماند.

جلسه ۶۶۶

7
  • اختلاف بزرگان در بقاء ذاتِ عین ثابت در فناء

  • در بحث عین ثابت آن نکته‌اى که در اینجاست این است که خود نفسِ عین ثابت که در مقام فناء طبق نظر بزرگان در اینجا که بعضى قائل به محو و فناء عین ثابت هستند و بعضى قائل به عدم فناء عین بلکه فناء را در اسماء مى‌دانند صحبت در این است که آیا آن صورت عینیت که همان هویت خارجیۀ زیدیت را تشکیل مى‌دهد، آن صورت عینیت که موجب تمایز و فصل خارجى این زید با بقیه است ـ فصل خارجى منظور صورت است نه در مقام شمول و در مقام سعه ـ آن فصل خارجى این هیولا که همان صورت است که باعث تشخّص زید مى‌شود و زید را از عمرو جدا مى‌کند و از سایر افراد و از زمین و آسمان جدا مى‌کند آیا آن صورت نوعیت محو مى‌شود و ازبین مى‌رود یا ازبین نمى‌رود؟ قائلین به فناءِ عین ثابت و فناءِ اعیان در ذات پروردگار معتقد به محو هستند یعنى به‌طورکلى دیگر آن صورت خارجى باقى نمى‌ماند و وقتى صورت خارجى باقى نماند شی‌ء که نمى‌تواند در مقام ابهام خودش فعلیت داشته باشد پس چطور زیدیت زید با فناء آن صورت ممیزۀ او در عالم ذات باقى مى‌ماند و بعد از بقاء دوباره به همان صورت عینیت متمایزۀ از عمرو و بکر، به همان صورت دوباره وجۀ خارجى پیدا مى‌کند. انگار یک لحظه چشممان را مى‌بندیم جلوى چشممان محو مى‌شود؛ حالا جلوى ما نشسته است یک‌مرتبه انگار چشممان را بسته، طرف محو مى‌شود و این عین ثابتش ازبین رفت دوباره بعد از چند ثانیه نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم دوباره جلوى ما حضور دارد و همین عین ثابت دوباره بقا پیدا کرده است.

  • آیا معتقدین به فناء ذاتى منظورشان از فناء عین ثابت همین است؟! یعنى آن صورت زیدیت که باعث شده آن افاضه و اضافۀ اشرافیه به‌واسطۀ آن صورت زیدیت قالب زید را پیدا بکند؟! آیا منظورشان این است؟! اگر این است که حق با علامۀ [طباطبائی] ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است؛ یعنى وقتى که یک عین ثابت در مقام فناء به‌طورکلى به‌نحوى ازبین برود که هیچ اثرى نماند و حکم عدم بر او بار بشود. وقتى که شما عین ثابت را ازدست‌ مى‌دهید که دیگر چیزى نیست و چیزى دیگر باقى نمانده است. هیچ چیز دیگر در آنجا باقى نمانده است.

جلسه ۶۶۶

8
  • این لیوانى که من الآن در دست دارم این لیوان عبارت از یک هویت خارجی و یک تعیّن خارجی و تشخّص خارجى است. شما مى‌گویید که آقا من با این لیوان آب خوردم ـ یعنى با این لیوان، همین لیوانى که الآن در دست من است ـ همین لیوانى که الآن هست. حالا من این لیوان را برمى‌دارم خُردش مى‌کنم و مى‌شکنم، پودرش مى‌کنم، ماده‌اش را هم تبدیل به مایع سیال می‌کنم، این را وقتى که به‌طورکلى ازبین بُردم آن حوادثى که بر این لیوان مترتب شدند آیا شما آن حوادث را مى‌توانید در آن شی‌ءِ ازبین رفتۀ مضمحل شدۀ خارجى هم استصحاب کنید؟! یعنى شما مى‌توانید به آن مایع خارجى که الآن در مقابل شما آب شده، بگویید که من در این لیوان آب خوردم؟! این دیگر لیوان نیست. یک مایع خارجى است مثل بقیۀ مایعاتی که میعان دارند، اصلاً لیوانى وجود ندارد هیچ چیزى دیگر نیست. بعد آن مایع را برمى‌گردانید به این حالت درمى‌آورید حالا شما مى‌توانید بگویید: من در این لیوان آب خوردم؟! نمى‌توانید بگویید چون این یک چیز جدید است که در اینجاست! بله، در لیوان سابق شما آب خورده بودید و استفاده کرده بودید ولى وقتى که آن لیوان ازبین رفت و آن صورت خودش را ازدست داد ـ ببینید صورت! آن مایع، آن ماده به‌جاى خودش محفوظ است ولى صورت خودش را ازدست داد ـ وقتى که صورت ازدست داده شود، فعلیةُ ‌الشی‌ء هم به‌واسطۀ انتفاء صورت و انمحاء صورت ازبین خواهد رفت و یا یک فعلیت‌ دیگرى به‌جاى او خواهد آمد یا به‌طورکلى هیچ فعلیتى به‌جاى او نخواهد آمد. قائلین به فناء اعیان ثابته معتقد به این مطلب هستند.

  • پس اگر عین ثابت به کل ازبین رفت و فانى شد، دوباره که این شخص مى‌خواهد روح و نفسش متعلق به این دنیا شود و دوباره رجوع کند و مقام بقاء پیدا کند و با من و شما صحبت کند و نشست و برخاست کند دیگر آن شخص سابق نیست بلکه یک چیز دیگر است و یک خلق جدید است. یک شیء جدیدى در اینجا به‌وجود آمده است مثل همین لیوانى که در اینجا من ازبین بردم و شکستم و بعد هم گذاشتم روى بخارى قشنگ آب شد و تمام شد و پرونده‌اش بسته شد. حالا یا من این لیوان را إلى أبد الآباد به همین کیفیت نگه مى‌دارم [یا دوباره تبدیل به لیوان جدید می‌کنم.] حالا شما بالاى سرش بایستید در سرتان بزنید و برایش گریه کنید و بگویید: من در این لیوان آب خورده بودم، لیوان کجاست؟! تمام شد و رفت. شما دارید در سر ذهنیتتان مى‌زنید نه در سر این امر خارجی! مثل اینهایى که دور جنازه مى‌نشینند و مدام در سرشان مى‌زنند! براى چه در سرت مى‌زنی؟! این بدنش هست آنچه که تو با او اُنس داشتى آن زید بود که در این دنیا با او نشست و برخاست داشتى رفت، هم رفت و هم الآن هست و دارد تو را نگاه مى‌کند و دارد به تو اعتراض مى‌کند که چرا گریه مى‌کنی؟! من که زنده هستم! من که دارم به شما نگاه مى‌کنم، این بدن من است که یا لِه‌ مى‌کنند یا مثل هندوها آن را مى‌سوزانند یا در خاک می‌گذارند و بعد از مدتى خاک می‌شود. این بدنِ این زید است.

جلسه ۶۶۶

9
  • حالا آنکه چشمش به این مسئله باز شده است و چشمش آن عین ثابت را مى‌بیند و آنکه چشمش زید را مى‌بیند او دیگر گریه مى‌کند؟! گریه نمى‌کند بلکه مى‌ایستد نگاه مى‌کند! بله، به‌خاطر فقدان آن جنبۀ مادى و ظاهرى متأثّر مى‌شود. رسول خدا صلّی الله و علیه و آله و سلّم هم گریه کرد! امام حسین علیه‌السّلام هم براى بچه‌هایش و اصحابش و برادرانش گریه کرد وقتی اینها مى‌رفتند آن تألّمى‌ که پیدا مى‌شود این تألّم را نمى‌شود کارى کرد، این زخمى‌ که مى‌خورد این تیرى که مى‌خورد این وضعیتی که دارد همین است! کیست که بچه‌اش را این‌طورى تکه‌تکه ببیند و [متألّم نشود]؟! اینکه نمى‌شود.

  • علت گریۀ سیدالشهدا برای حضرت علی‌اکبر و اصحابشان

  • ولى همان امام حسین که دارد بالاى سر حضرت على‌اکبر مى‌گوید: «عَلَى الدُّنیا بَعدَک العَفاء»1 همان دارد مى‌بیند که الآن حضرت على‌اکبر کجاهاست و چه خبرهاست و چه مسائلى هست و لا یُدرک و لا یوصف است و در چه وضعیتی جا دارد. به‌طورى‌که اگر به امام حسین بگویند: نمى‌خواهى شهید شود روحش برمى‌گردد! امام حسین مى‌گوید: نه، نه! نمى‌خواهم باشد! می‌گویند: اگر ناراحتى برای تو برمى‌گردانیم و این روح دوباره به بدن برمى‌گردد و دوباره برمى‌گردانیم همان جوان رعنا و وضعیت سابق و موقعیت را داشته باش! حضرت مى‌گوید: ابداً‌ ابداً! یک عمرى من منتظر هم‌چنین لحظه‌اى بودم که عزیزترین فردم را در دنیا در این لحظه ببینم آن‌وقت شما مى‌خواهید این لحظه را برگردانید؟! تمام دنیا را به امام حسین علیه‌السّلام بدهند امام حسین یک لحظه نمى‌خواهد على اکبرش برگردد در عین اینکه [بالای سر علی‌اکبر] مى‌نشیند در عین اینکه ناراحت است در عین اینکه اشک از چشمانش مى‌آید! چون امام حسین دارد آن على اکبر واقعى را مى‌بیند نه این بدن را! این بدن حالا یا مى‌ماند یا نمى‌ماند البته اینها که بدنهایشان مى‌ماند. حالا بر فرض هم که بدنشان پوسیده شد، خب شد که شد به کجا برمى‌خورد. مگر بدن امام حسین را لِه نکردند؟! مگر له نکردند؟!

    1. اللهوف، ص 114.

جلسه ۶۶۶

10
  • اختلاف نظر مرحوم علامه طباطبائی و مرحوم علامه طهرانی در بقاء عین ثابت در فناء

  • تلمیذ: مرحوم علامه که مطلبشان ناظر به این صورت ظاهری و خارجی نیست؟

  • استاد: [فرمایش] مرحوم علامۀ طباطبائی [ناظر] به خود عین ثابت است. صحبت ما در عین ثابت است که آیا آن عین ثابت صورت همان زید خارجى هست یا نه؟ البته منظور بنده از خارج نه منظور جنبۀ مادى است بلکه همان جنبۀ حقیقت مقیده است! آن حقیقت مقیده باز صورت دارد.

  • تلمیذ: پس در حقیقت ما می‌توانیم بگوییم که ایشان در تفسیر فناء مشکل داشتند و فناء را به معنای نیستی گرفته‌اند.

  • استاد: بله من هم مى‌خواستم همین را عرض کنم. البته این مسئله را گفته بودم ولى حالا در اینجا چون به مناسبت، این هم از مواردى است که جایش در اینجاست و مى‌بایست مطرح شود عرض کردم. بله، خیال مى‌کنم در همان حاشیه‌اى هم که زدم این مسئلۀ کیفیت فناء و اینها را بیان کردم. در این کتاب‌هاى اخیرى که قرار شد از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چاپ شود، یک مسائلى در بعضى از مسائل فقهى و حکایات نوشتم؛ حکایاتى اضافه کردم که از ایشان شنیده بودم و خیلى حکایات تأثیرگذارى هست یعنى حکایاتى است که شاید ایشان براى کسى نگفته باشند و همین‌طور در بعضى از مطالب فلسفى در آن قسمت نوشته‌جات خطى، ایشان خودشان اشاره به همین مباحثات کرده‌اند و در آنجا آمده است و من هم در آنجا این مطلب را گفته‌ام ـ إن‌شاءالله اگر چاپ شود ـ و تعلیقه‌ای زده‌ام. این مسئله در آنجا مطرح است.1 یعنى ببینید صحبتى که در مقام فناء مى‌شود، در آنجا من به این کیفیت جسارت کردم که نه ایشان و نه مرحوم علامه هیچ‌کدام [درست بحث نکرده‌اند.] مرحوم علامه مسئلۀ فناء را آن‌طورى‌که بایدوشاید [مطرح نکردند] و به نظر مى‌رسد آن تصویر واقعى را از فناء نداشته باشند و مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ راهى را که براى رسیدن به این است، راه فلسفى انتخاب نکرده‌اند.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مطلع انوار، ج ‌5، ص 58، تعلیقه 3.

جلسه ۶۶۶

11
  • درنتیجه در مسئلۀ فناء حق با مرحوم والد است ولکن این راه و مقدمه‌اى که باید طى شود، اشکال علامه به آن مقدمه وارد است یعنى وقتى که ما قائل به فناء عین ثابت هستیم و خود عین ثابت که همان صورت عینیه هست ازبین مى‌رود، علامه در اینجا راست مى‌گوید که وقتى که صورت ازبین مى‌رود، در بقاء خلق جدید است مثل اینکه این لیوانى که در دستم هست الآن یک صورت عینیه دارد، این الآن یک عین ثابت دارد و آن عین ثابت است که این را از بقیه جدا مى‌کند؛ از این جدا مى‌کند و از آن جدا مى‌کند و از سایر اشیاء جدا مى‌کند. شما قائل بر این هستید که همان عین ثابت اصلاً در مقام فناء نمى‌تواند حضور پیدا کند و وجود عین ثابت در ذات پروردگار موجب ترکّب ذات است و ترکّب ذات موجب اثبات ماهیت است و ماهیت، اثبات امکان است و امکان، اثبات احتیاج و آن مباحث دیگر و تبعاتى فاسد دراین‌صورت پیش مى‌آید.

  • بنابراین اگر ما قائل به فناء عین ثابت شویم ـ صرف‌نظر از توالى فاسدی که دارد ـ یکى از معانی آن، این است که وقتى که این دوباره بقاء پیدا مى‌کند یعنى دوباره عین ثابت پیدا مى‌کند و این عین ثابت با قبلی فرق مى‌کند مثلاً اگر که این جناب صد تومان از یک نفر طلبکار بود حالا وقتى که فنا شد صد تومانش رفت هوا! وقتى دوباره بقاء پیدا مى‌کند نمى‌تواند دم خانۀ طرف برود و [طلب کند]. [شخص بدهکار] می‌گوید: من به آن زیدى که قبل از فنا بود بدهکار بودم، شما برو همان را بیاور تا به او مى‌دهم! شما یک شخص دیگر هستید و یک خلق جدید هستید! ایشان از نظر فلسفى چه جوابى دارد بدهد؟! مگر اینکه او را زور [کند] و چماق بکشد و بگوید که یا صد تومان را مى‌دهى یا ـ دوران، دوران چماق است! ـ چنان در سرت مى‌زنم که نفهمى ‌از کجا خوردی! یا پول را بده یااینکه جانت را مى‌گیرم!

جلسه ۶۶۶

12
  • این اشکالى است که ایشان وارد مى‌کنند، ما به این اشکال چه جوابى مى‌توانیم بدهیم؟ آیا مى‌توانیم استصحاب بقاء آن عین ثابت را بکنیم؟ بله، می‌گوییم که شی‌ء و خلق جدیدى نظیر توأمین (دوقلو که از مادر متولد مى‌شوند، بعضى از توأمین‌ها هستند که اصلاً قابل براى تشخیص نیستند و عیناً مثل اینکه شما عکسى را دو مرتبه چاپ کردید! خدا عین همان شیء سابق را خلق مى‌کند خب بکند، این امر جدیدى است مثل اینکه خدا یک توأمینى را خلق کرده است، سه‌تا خلق کرده است. کارخانه‌اى که ماشین بیرون مى‌دهد یا کارخانه‌اى که اسباب بازى بیرون مى‌دهد ده هزارتا اسباب بازى بیرون مى‌دهد که سر سوزنى فرق نمى‌کند؛ یک توپ بیرون مى‌دهد که سر سوزنى نه رنگش فرق مى‌کند و نه هیچ‌چیز دیگرش! اگر یکى از این توپ‌ها را به شما دادند و بعد ازبین رفت و توپ جدید [به شما دادند]، شما مى‌گویید: من با این بازى کردم؟! نه، این توپ جدید است. شما با یک توپ جدیدى بازى مى‌کنید و آن تمام شد و مسائل دیگرى که در اینجا پیش مى‌آید.

  • یکى از مسائلى که هست این است که این بیچاره زن و بچه دارد؛ یکى، دوتا، سه‌تا و چهارتا دارد که عیب هم ندارد! حالا اگر این جنابى که زن و بچه دارد به فناء رسید قضیه چه مى‌شود؟! تمام زن و بچه‌اش مى‌روند هوا! این وقتى به فناء رسید زن دیگر شوهر ندارد! حالا شوهر آنجا نشسته است ولى شوهر ندارد. مى‌گوییم: تو چشمت عوضى مى‌بیند! این آن شخصی نیست که در خدمت شما بود و شما در خدمت او! این الآن یکى دیگر است! بله، این اشکال وارد است!

  • این اشکال از این نظر وارد است و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا مى‌بایست به‌نحو دیگرى نسبت به این مسئله وارد شوند همان مبحثى که بنده در آنجا متذکر شدم که در اینجا بحث، بحث فناى ذاتى نیست بلکه بحث فناء به معناى شهود و به معناى فناى در معرفت است یعنى معرفت سالک به‌واسطۀ تغییرات و تبدلات به معرفت تامّه مى‌رسد نه‌اینکه در خود حقیقت زیدیت و در عین ثابت او تغییر و تحولّى در آنجا پیدا مى‌شود.

جلسه ۶۶۶

13
  • عدم تفاوت فناى اعیان ثابته در سالک و غیر سالک

  • در مسئلۀ فناى اعیان ثابته در سالک و در غیر سالک تفاوتى ندارد. اگر مبحث این‌طورى مطرح مى‌شد که در مسئلۀ تغییر و تبدّل جوهرىِ سالک در مراتب کشف و شهود در آنجا این تغییر و تبدّل نسبت به جهل و نسبت به علم است، این تغییر پیدا مى‌شود به‌واسطۀ تغییر و تحولّى که در تجرد نفس به‌واسطۀ تعلّق به دنیا، از آن تجرّد محروم شده است و از آن نور و از آن بساطت محروم شده است به‌واسطۀ او پیدا مى‌شود و این مسئلۀ فنا در همۀ اشیاء هست نه‌اینکه فقط اختصاص به سالک داشته باشد. حقیقتِ «كان اللهُ و لَم یَكُن مَعَهُ شَى‌ء، و الآن كما كان»1 اثبات مى‌کند که همۀ اشیاء ازلاً و ابداً در ذات پروردگار فانى هستند و «لا ثانِىَ للوجود» و به‌واسطۀ این، همه وجود دارند. حالا بعضی‌ها علم به این فنا پیدا مى‌کنند مانند عرفا و بعضی‌ها علم به فنا پیدا نمى‌کنند بلکه خودشان را وجود مستقلى در قبال وجود ذات پروردگار به‌حساب مى‌آورند. آنها هم آنهایى هستند که در آن جهل إلى أبد الآباد باقى مى‌مانند. وقتى‌که این‌طور شد دیگر نیازى نیست به اینکه ما قائل به خلق جدید شویم و یا قائل به تبدّل صُوَر شویم نه، هیچ‌کدام از اینها لازم نمى‌آید و در ذات پروردگار از نقطه‌نظر وجود خارجى هیچ تغییرى پیدا نشده و نخواهد شد بلکه این تغییر و تبدلات با حفظ عین ثابت در ذات سالک حاصل مى‌شود. سالک از آن اول مرتبه‌اى که قدم در سلوک مى‌گذارد فانى در ذات هست تا وقتى که یکى‌یکى آن مراتب [را بگذراند] قدم در سلوک هم نگذارد هم فانى در ذات است تفاوتى نمى‌کند و همین معناى صرافت وجود است که وجود بالصرافه با وجود صرافتش مانع از تقیدات نیست و تقیدات مانع از صرافت نیست و صرافت در وجود با وجود اعیان ثابته تفاوتى نمى‌کند.

    1. جامع الأسرار، ص 56.

جلسه ۶۶۶

14
  • اگر ما بخواهیم براى اعیان ثابته مقام و مرتبه‌اى جداى از مرتبۀ ذات قائل شویم این همان مسئلۀ انفکاک مراتب تشکیکى است که آن توالى دیگر را پیش مى‌آورد. کسى که قائل به تشخّص وجود است چطور ممکن است با وجود تشخّص وجود، مراتب تشکیکى منفصله و منحاز از یکدیگر را در سلسلۀ مظاهر و مراتب قائل باشد؟! این دوتا در تعارض و تناقض هستند.

  • عدم تفاوت حکم به وجود و فناء اعیان خارجى در نفس خودشان

  • پس از آنجایى که مسئلۀ اصالت وجود و مسئلۀ تشخّص در وجود و مسئلۀ صرافت در وجود و بساطت در وجود، لا یُنکر و لا یُبدّل است، حکم به وجود اعیان خارجى با حکم به فناء اعیان خارجى در نفسشان هیچ تفاوتى ندارد و این ادله هم بر این مسئله حکایت مى‌کند. البته اینجا جاى استمساک به خبر و اینها نیست چون بحث عقلى است ولکن اخبار هم بر این مسئله حکایت مى‌کنند نقل هم این مسئله را تأیید مى‌کند و بر این مطلب هیچ شک و اشکالى باقى نمى‌ماند. این نکته‌اى است که در اینجا به نظر رسید و این مسئله را مطرح کردیم.

  • نتیجۀ مباحث اعیان ثابته

  • بنابراین در نتیجۀ مباحث اعیان ثابته، نتیجه و حقِ مسئله با مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است که قائل به فناى ذاتى است ولکن راه رسیدن به این مطلب نه آن چیزى است که در این مطالب مطرح مى‌شد که در آنجا شخص با این فناء به کمال مى‌رسد و مسئلۀ سوختن پروانه و این مسائل، نه این‌طور نیست، اگر از این راه بخواهیم برویم این اشکال بر این مسئله وارد است؛ اینها همه کمال است! درست، همه به کمال می‌رسند ولکن از نقطه‌نظر فلسفى این خلق جدید تلقّى مى‌شود و عین ثابت جدید تلقّى مى‌شود درحالى‌که ما عین ثابت را صورت ممیزۀ آن تعیّن از سایر تعیّنات گرفتیم. این نمى‌شود که دو تعیّن با همدیگر یک طور باشند، سه‌تا تعیّن با همدیگر یک طور باشند. اگر این‌طور باشد پس همان فصل ممیز فصل مشترک مى‌شود، جنس به‌عنوان جنس مشترک مى‌شود و اشکال پیدا مى‌شود. از این نقطه‌نظر ما نمى‌توانیم به آن مطلوب برسیم.

جلسه ۶۶۶

15
  • راه حل مسئلۀ بقاء عین ثابت در فناء

  • راه رسیدن به مطلوب این است که ما مسئلۀ فناء را روشن کنیم که اصلاً فناء به چه مى‌گویند و حقیقت فناء عبارت از همان معرفتى است که انسان پیدا مى‌کند به‌واسطۀ قطع کامل تعلّق نفس، تعلّق روح به عالم نفس، آن مسئله، مسئلۀ فناست، آن قطع تعلّق یا تعلّق در صفات است یا در اسماء است یا آن تعلّق، تعلّق به خود ذات است و از خود ذات قطع تعلّق پیدا شده است و این قطع تعلّق به معناى نیستى نیست بلکه به معناى احساس نیاز و احساس فقر و امکان است، آن احساس فقر و امکان منافاتى با خود آن عین ثابت ندارد در عین اینکه این ذات در آن مسئله وجود دارد درعین‌حال هم به همان کیفیت بوده است، در آیه قرآن که مى‌فرماید:

  • ﴿وَ إِذۡ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِيٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمۡ ذُرِّيَّتَهُمۡ وَ أَشۡهَدَهُمۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ قَالُواْ بَلَىٰ شَهِدۡنَآ أَن تَقُولُواْ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ إِنَّا كُنَّا عَنۡ هَٰذَا غَٰفِلِين﴾1

  • معنای آیۀ ﴿أَلَستُ بِرَبِّكُم﴾

  • در آن عالمِ ﴿أَلَسۡت﴾ عین ثابت وجود داشته است و درعین‌حال آن ﴿بَلَىٰ﴾ حکایت‌ از همان جنبۀ فقر ذاتى مى‌کند. ﴿أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ﴾ یعنى آن ربِ در همۀ مظاهر تعیّن و همۀ مظاهر وجود، آن ﴿رَبِّكُمۡ﴾ در آنجا هست. ربِ در مقام ربوبیت؛ ربوبیت صفات، ربوبیت اسماء و ربوبیت در ربوبیت ذات و اعتراف به فقر و امکان در همۀ مراتب سه‌گانه این اعتراف به فقر در همان قبلاً هم بوده درعین‌حال که قبلاً عین ثابت بوده است ولى جنبۀ تعلّق ظاهرى به دنیا نبوده است. اگر راجع به این قضیه باز مطلبى هست و راجع به این قضیه رفقا فکر کنند إن‌شاءالله بعداً مسئله را پیگیرى مى‌کنیم.

  • تلمیذ: آیا عین ثابت در مقام فناء ادراک وجود خودش را دارد یا ندارد؟

  • استاد: در مقام فناء؟! نه ندارد! در اینجا یک ادراک کلى هست؛ در اینجا ادراک، ادراک به وجود کلى است نه‌اینکه ادراک نیست بلکه یک ادراک وجود کلى است یعنى آن حقیقت وجود در یک مقام سعى و در یک مقام به‌اصطلاح شمول و عموم ادراک مى‌شود، نه وجود خاص خود ادراک شود، وجود خاص ادراک نمى‌شود و اگر ادراک شود آن ادراک، ادراک قبل از فناست. یک ادراک کلى به‌عنوان حقیقت کلیه و علم کلی، تجرد کلی، وجود کلی، همان‌طور که وجود خودش را ادراک مى‌کند این ادراک در آنجا همین است.

    1. . سوره اعراف (7) آیه 172. امام شناسى، ج ‌11، ص 259:
      «و اى پیامبر ما! یادآور وقتى را كه پروردگار تو، از پشت فرزندان آدم، ذرّیّه و نسل آنها را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه گرفت كه آیا من پروردگار شما نیستم؟! همه گفتند: آرى ما به ربوبیّت و خداوندى تو گواهى مى‌دهیم! براى آنكه در روز قیامت نگوئید: ما از این موضوع (عرفان و توحید خداوند) غافل بودیم.»

جلسه ۶۶۶

16
  • توصیف مقام هو‌هویت در شعر ابن‌فارض

  • اگر ملاحظه کرده باشید در اشعارى که بزرگان در این زمینه دارند هم همین را مى‌گویند مثلاً در آن قصیده‌اى که از ابن‌فارض رسیده‌ می‌گوید:

  • یَقولونَ لى صِفها فَأنتَ بِوَصفِها***خَبیرٌ أجَل عِندى بِأوصافِها عِلم1
  • اینکه مى‌گوید: «أجَل عِندى بأوصافها علم» این الآن دارد در مقام بقاء، فنا را توصیف مى‌کند، بقاء را که توصیف نمى‌کند. بقاء را که داریم‌ خودمان مى‌بینیم زید و عمرو و بکر و اشیاء و عوالم را داریم در خارج مى‌بینم. آن فناء را مى‌گوید، «یقولون لى صِفها» یعنى مقام هو‌هویت را براى ما توصیف کن، مظاهرش که مشخص است. این عالم دنیا که مشخص است، برزخ و مثالش هم مشخص است. حالا هر کسی بر طبق مراتب اشرافى که دارد و سعۀ وجودى که دارد به آن مى‌رسد. آن «هو» چیست؟ آن «هاء» در «صفها» چیست؟! آن را مى‌گوید که براى من بگو! این باید چه بگوید؟! این باید بگوید: من که چیزى نمى‌فهمم که بخواهم برایت بگویم، چیزى ادراک نکردم که بخواهم برایت بگویم ولى نه، مى‌گوید و توضیح مى‌دهد:

  • یَقولونَ لى صِفها فَأنتَ بِوَصفِها***خَبیرٌ أجَل عِندى بِأوصافِها عِلم‌
  • بعد مى‌گوید:

  • صَفاءٌ وَ لا ماءٌ وَ لُطفٌ وَ لا هَوا***وَ نورٌ وَ لا نارٌ وَ روحٌ وَ لا جِسم
  • «صَفاءٌ وَ لا ماءٌ» یعنى صورت ندارد عین ثابت ندارد. «صفاء» به‌واسطۀ «ماء» پیدا می‌شود. «وَ لُطفٌ و لا هَوا» شما در یک هوایى از کجا احساس انبساط مى‌کنید؟ عجب هوایى دارد! این هوا چقدر هواى سبکى است! چقدر هواى لطیفى است! اکسیژنش چقدر زیاد است! آن صفایى را که احساس مى‌کنید و آن لطفى را که احساس مى‌کنید باید هوا باشد. حالا این هوا، هواى خارجى نیست پس چیست؟ ایشان مى‌گوید: من چگونه با شما صحبت کنم که شما الفاظ و کلماتتان با اشیاء خارجى در ارتباط است و این تسمیه به‌واسطۀ این ربط و ارتباطى است که شما با اشیاء خارجى برقرار کردید درحالى‌که آنجا مافوق خارج است و نمى‌شود براى آنجا اسم گذاشت و تعیّن ندارد. البته تعیّن به معناى صورت خارجى ندارد والاّ تعیّن که باید داشته باشد. وجود مساوى با تعیّن و تشخّص است. «و نورٌ و لا نارٌ» نور همیشه از نار مى‌آید؛ نور خورشید باشد منبعش نار است، نور چراغ باشد منبعش نفت و همان شعله است هرچه مى‌خواهد باشد بستگى به نورش دارد. آنجا نور هست ولیکن نار نیست! شما نار احساس نمى‌کنید ولى نور را احساس مى‌کنید که از لوازم ذاتى وجود است. نور لوازم ذاتى وجود است. روح و صفا لوازم ذاتى است، لطف لوازم ذاتى است. «و روحٌ و لا جسمٌ» قضیه این است.

    1. دیوان ابن فارض، قصیده میمیّه، ص 142.

جلسه ۶۶۶

17
  • اشکال اینجاست که روح باید به جسم تعلّق بگیرد ولى در آنجا جسم نیست، نه جسم طبیعى و نه جسم برزخى و مثالى، هیچ چیز در آنجا نیست، جسم مثالى هم در آنجا نیست. جسم مثالى که در خواب مى‌بینید و در کشف و شهود مى‌بینید آن‌هم حتى نیست پس روح در آنجا هست چون روح به بدن تعلّق مى‌گیرد. یعنى عالم روحانیت را شما در آنجا احساس مى‌کنید و آن لطافت را احساس مى‌کنید و نور را احساس مى‌کنید ولى منشأهاى خارجى را احساس نمى‌کنید منشأ آن، همان وجود مطلق، همان وجود بالصرافه است که آن را احساس مى‌کنید و از آن تعبیر به هو‌هویت شده است. آن‌وقت از این هو‌هویت یکى تعبیر به عماء مى‌کند یکی تعبیر به نور سواد مى‌کند یکی تعبیر به نور اسود می‌کند؛ یعنى آن عدمش، تشکّل خارجى، خودش عبارت از عدم‌ اللونیه که آن عدم اللونیه خودش مساوق با سواد است. اینکه در بعضى از عبارات تعبیر به سواد شده است به‌خاطر این است. نه‌اینکه خود سواد هم خودش یک نوع نورى هست نه، چون لونیّتى نیست با عدم اللونیه این سواد جایگزین مى‌شود. وقتى شى‌ء، نه سفید باشد نه قرمز باشد نه زرد باشد نه سبز باشد پس چیزى نیست، دیگر سیاه است. شما وقتى که چراغ را خاموش مى‌کنید براى شما چه رنگى حاصل مى‌شود؟ آیا سیاهى حاصل مى‌شود؟ سیاهى حاصل نمى‌شود؛ چون شما چیزى را نمى‌بینید اسم ندیدن را سیاهى مى‌گذارید نه‌اینکه خود سیاهى چیزى است بلکه چون نمى‌بینید اسمش را سیاهی‌ مى‌گذارید. در آنجا چون نورى را نمى‌بینید اسم آن حقیقت را حقیقت سیاه مى‌گذارید که آن حقیقت سواد خودش از همۀ چیزها قوی‌تر است.

  • وجودِ ادراکِ بدونِ شکل و رنگ در مقام هوهویت

  • پس در آنجا ادراک هست و آن ادراک شکل ندارد رنگ ندارد. شما در آنجا لذت را احساس مى‌کنید ولى آن لذت در ترشی و حموضت، حلاوت، مرارت و سایر شیرینى و اینها نیست که احساس کنید! لذتى احساس مى‌کنید بدون آن لذت شیرینی! چطور اینکه در لذات جسمیه، احساس حلاوت و اینها هست ولکن شیرینی، ترشى، شورى و امثال‌ذلک نیست، این یک مثالى است که انسان را مى‌تواند به آن حقیقت نزدیک کند.

جلسه ۶۶۶

18
  • شما با یک رفیقتان مى‌نشینید و صحبت مى‌کنید؛ رفیقى که سال‌ها او را ندیده‌اید و علاقۀ عجیبى به‌هم دارید، وقتى مى‌نشینید با او حرف مى‌زنید شیرینى به‌هم می‌دهید؟! شیرینى در دهان همدیگر مى‌گذارید؟! شیرینى نمى‌خورید چیزى را استشمام نمى‌کنید! فقط همان لذت ارتباط هست همان‌که به این رفیق چندساله رسیده‌اید و چقدر باهم دوست بودید و حالا به‌هم رسیدید! همین‌که صحبت مى‌کنید بدون آنکه صداى او صداى زیبایى باشد مثل بلبل از استماعش لذت می‌برید و بدون اینکه این طعمش مثل طعم باقلوا باشد لذت می‌برید فقط نشسته‌اید به همدیگر نگاه مى‌کنید صحبت مى‌کنید و این احساسِ لذت مصاحبت در چه قالبى مى‌آید؟! آیا در قالب شیرینى مى‌آید؟! یا در قالب ترشى مى‌آید؟! یا در قالب استشمام مى‌آید؟! یا بویایى است؟! چشیدنى است؟! دیدنى است؟!

  • شما یک گل را مى‌بینید از آن زیبایى گل لذت مى‌برید حالا آن رفیقتان فرض کنید خیلى قشنگ هم نیست، شما خیلى به او علاقه دارید بقیه اصلاً به او نگاه هم نمى‌کنند ولى همین علاقه‌اى که هست آن علاقه موجب مى‌شود که شما احساس لذت کنید! ببینید پس هیچ‌کدام از اینها نیست. این مثالی‌ است که مى‌توان بر آنجا منطبق کرد که احساس لذت بدون هیچ عاملی! بدون هیچ عاملی از این عوامل خارجى که در آنجاست! آن‌هم همین است. در آنجا وقتى که شخص فناء پیدا کند ذات است که خود را ادراک مى‌کند و خود را شاعر و مُحِسّ است. محسِّ خویش هست محسِّ ذات خودش هست. عالم و شاعر و مُدرِک نسبت به ذات خود هست و مُلتَذّ به ذات خودش هست.‌

  • تلمیذ: فرمودید که سالک ادراک مى‌کند یعنی نحوۀ فناء را تعبیر فرمودید به ادراک؟

  • استاد: به یک ادراک کلى! یعنى الآن دوتا سالک هستند که این براى خودش یک ادراک جدا دارد ارتباطى با آن ندارد آن‌هم یک ادراک دارد ارتباطى باهم ندارند. هردو بالا مى‌روند بالا مى‌روند این مى‌گوید: تو چه مى‌فهمى؟ مى‌گوید: من این را می‌فهمم، آن یکی مى‌گوید: تو چه مى‌فهمی؟! مى‌گوید: عجب، من هم که همین را فهمیدم! مدام بالا مى‌روند. هردو باهم به مرتبۀ ذات مى‌رسند وقتى به ذات رسیدند دیگر تو چه مى‌بینى نیست! هردو ذات مى‌بینند یعنى نه ادراکِ این استقلالى هست نه ادراک آن یکی! اینکه مى‌گوید: تو مى‌بینى آنجا برداشته مى‌شود و مى‌شود من! هم او مى‌گوید: من، هم این مى‌گوید: من! دیگر او را درقبال خودش نمى‌بیند که از او سؤال کند، هردو یکى مى‌شوند و هردو یک ادراک دارند. سه‌تا هم باشند همین مى‌شوند؛ سه‌تا علم مستقل تا مرتبۀ فناء، در مرتبۀ فناء سه‌تا ازبین مى‌رود یکى مى‌شود! ده‌تا و بیست‌تا و صدتا هم همین‌طور می‌شوند.

جلسه ۶۶۶

19
  • لذا تمام عالم وجود که الآن هستند، بودند و بعداً خواهند آمد از عالم ماده از عالم معنا، همۀ اینها در شرایط فعلى که نگاه کنیم و در مقام ذات آنها را درنظر بگیریم یک امر واحد بیشتر نیستند. منتها شاعر به این مطلب نیستند؛ یعنى من الآن چون شاعر به این مطلب نیستم در این دنیا جُفتک و لگد مى‌اندازم. این‌همه خیال مى‌کنم که چه شده است! دو روز دنیا به من یک ریاست داده‌اند خیال مى‌کنم که دیگر مالک‌ الرقاب همه هستم! ولى اگر بفهمم من قبل از این ریاستى که به من دادند مثل بقیه بودم و جارو هم دست من نمى‌دادند ـ حیف جارو! ـ آن‌وقت دیگر این لگدها را که نمى‌اندازم و این کارها را که دیگر نمى‌کنم! چون شاعر نیستم این کار را مى‌کنم ولى وقتى شاعر مى‌شوم؛ تو همانى، حالا تو را آورده‌اند آنجا نشاندند خیال کردى خبرى هست! تو همانى، بی‌خود هم براى خودت این‌طرف و آن‌طرف نکن! فردا عزلت مى‌کنند مثل بقیه مى‌فهمى ‌چه هستی! آن‌وقت کله‌ات را پایین مى‌اندازى و با یک دست روى دستت مى‌زنى! اینکه مى‌خواهى چند روز دیگر روى دستت بزنى الآن بزن! منتظر چهار سال دیگر نشو! منتظر ده ‌سال دیگر نشو! وقتى که حضرت عزرائیل سراغت آمد و خواست جانت را بگیرد آن‌موقع دیگر دست روى دستت نزن! الآن دستت را بزن! یعنى الآن موقعیت خودت را درنظر بگیر که همان موقعیت سابق هستى!

  • عارف به جایى مى‌رسد که چیزى را نمى‌بیند و یک حقیقت را مى‌بیند، تعیّنات را دیگر نمى‌بیند چون در آنجا مقام، مقامِ یک وجود مطلق است. حالا آن که الآن در آنجا وجود مطلق شده است آیا تعیّنش هم در آنجا ازبین رفت که رفت؟! نه سر جایش هست! گیر قضیه اینجا است! همه چیز سر جایش هست آن ادراک در آنجا تصحیح مى‌شود و آن ادراک در اینجا غلط است و مشوّش است.

جلسه ۶۶۶

20
  • تلمیذ: هر وقت فرد فانی شود صورت نوعیه باقی می‌ماند یا نمی‌ماند؟

  • استاد: باقى مى‌ماند. چرا نماند؟!

  • تلمیذ: اگر بماند که ترکّب پیش می‌آید!

  • استاد: ترکّب پیش نمى‌آید.‌

  • تلمیذ: توهم پیش مى‌آید!

  • استاد: نه ‌نه! توهم باشد پس اشیاء خارجى همه در توهم هستند و همه مجاز است! نه، صورت نوعیه واقعیت خارجى است الآن شما خودتان را یک واقعیت خارجى مى‌دانید یا یک امر متوهمه مى‌دانید؟ یک واقعیت خارجى است.

  • تلمیذ: تصور می‌کنیم واقعیت خارجى است. شاید این‌طور باشد!

  • استاد: پس شما این مطالبى را که مى‌گویید تصور است و هیچ واقعیت ندارد.

  • تلمیذ: وقتی به فناء برسد!

  • استاد: نه حالا قبل از فناء را مى‌گوییم. الآن شما خودتان که اینجا نشسته‌اید و ادراک مى‌کنید، این ادراکى که مى‌کنید این صحبتى که مى‌کنید این وجودى که الآن دارید این وزنى که دارى این خصوصیات است اینها همه توهم است یا واقعیت است؟! خب واقعیت است! آیا الآن آن حقیقت بالصرافۀ وجود، مشتمل بر وجود شما هست یا نه؟! پس چرا ترکیب پیش نیامد؟!

  • تلمیذ: به‌خاطر این تصورات است.

  • معنای وجود بالصرافه

  • استاد: تصور را اصلاً کار نداریم فعلاً در مقام تعقّل نیستیم فعلاً در مقام تعیّن هستیم. تعیّن خارجى آیا موجب ترکّب در وجود خواهد شد یا نه؟! ما اصلاً به توهمات کار نداریم، به خودمان کار نداریم. تمام این اشیائى که در خارج هستند [موجب ترکّب] نمى‌شوند، تمام شد! همین معناى وجود بالصرافه است. وجود اگر بالصرافه نبود حد و مرز داشت، حد و مرز وجود من و شما هستیم. درحالى‌که وجود حد و مرز ندارد؛ و لا ثانى و ثالث و رابع و خامس لِلوجود. پس یک وجود به‌بساطت خودش در عین اینکه بسیط است همۀ تعینات را مشتمل است و اشتمال تعینات باعث [عدم] صرافت در وجود نمى‌شود.

  • بارها من این مسئله را گفته‌ام باز هم الآن تکرار مى‌کنم؛ ببینید در این قضیه دستم را مثال مى‌زنم؛ این دست یک واقعیت خارجى است و نه توهم است و نه تخیّل است نه هیچ‌چیز دیگر! ترکیب شده از لَحم و عَظم و بَشَره و عصب و دم و رگ‌ها و عروق و انامل و اظافر و اینها است! الآن دست من یک واقعیت خارجى است و واقعیت توهمى‌ نیست، ولى این واقعیت خارجى مى‌تواند به اشکال مختلف واقعى خارجی، نه توهمى، ظهور پیدا کند. یکى همین [دست باز] که الآن شما دارید مى‌بینید، الآن دوتا شد این تفاوت دارد، الآن یکى است، چند گرم به این اضافه شد؟! چقدر به این اضافه شد چقدر از این کم شد؟! هیچ، نه کم شد نه زیاد شد! فقط ظهورش فرق کرد. ببینید ظهور فرق مى‌کند. حالا من این را می‌بندم حالا یک مقدار مى‌بندم دو انگشت را باز مى‌کنم؛ مثل اینهایى که تازه رسم شده مى‌گویند که سبزیم و قرمزیم و اینها! یا آنهایى که پنج‌تا انگشتشان را باز مى‌کنند! این دستى که الآن دارد به انواع مختلفى درمى‌آید این ظهورات مختلف باعث اختلاف در آن حقیقت نوعیه نمى‌شود، آن حقیقت نوعیه به‌جاى خودش باقى است. این دست چند گرم لحم داشته هنوز هم هست! به هر شکلى مى‌خواهید دربیاورید! چند گرم این استخوان داشته آن‌هم الآن هست! آن اشکالى که در ما پیدا مى‌شود این است که ما هنوز نتوانستیم بعد از این‌همه مسائل، کیفیت مراتب ظهور در وجود را آن‌طورى که بایدوشاید بفهمیم و واقعاً هم عجیب است! نه‌اینکه تقصیر شماست! واقعاً حقیقت وجود یک حقیقتى است که مرحوم حاجى اعتراف مى‌کند:

جلسه ۶۶۶

21
  • مَفهومُهُ مِن أعرَفِ الأشیاءِ***وَ كُنهُهُ فِى غایَةِ الخَفاء1
  • یعنى مرحوم حاجى اعتراف مى‌کند که خودش هم به کُنه وجود شاید نرسیده باشد. من نمى‌خواهم جسارت کنم، ایشان که معترف به غایت خفاء هستند! این چه حقیقتى است که در عین بساطت خودش مى‌تواند حقایق مرکبه و متشخصۀ خارجیه را در خودش جا بدهد و از صرافت درنیاید و از بساطت خارج نشود؟! شما یک لیوان آب را بردارید چیزى در آن بیندازید این تغییر پیدا مى‌کند و مرکب مى‌شود از آب و شی‌ء دیگرى که در این قرار داده شده است، در وجود اصلاً این‌طور نیست.

  • تلمیذ: در عین ثابت که این‌طور هست. شما از یک‌طرف می‌فرمایید: ذات مشتمل بر تمام ظهورات هست مطلب درست است! اما از این‌طرف شخصی که دارد فانی می‌شود این عین ثابتش بدون سبب است؛ نه خلق و لمس، به معنای صورة بعد از صورة، فعلیت بعد از فعلیت، بالأخره به یک مرحله‌ای می‌رسد که صورت نوعیه هم دیگر نخواهد داشت حالا بدنش یک بحث دیگری است چون بحث روی بدن که نداریم بحث روی عین ثابت است این عین ثابت به جایی رسید که کل ظهورات شد!

  • استاد: همین عین ثابت که الآن دارد بدنش راه مى‌رود خود این بدن که از خودش اراده ندارد شکل ندارد تشخّص ندارد. الآن این بدن به‌واسطۀ تعلّق عین ثابت به او دارد راه مى‌رود دارد غذا مى‌خورد.

  • تلمیذ: من می‌خواهم این عین ثابت را عرض بکنم! الآن که به فناء رسید و ادراک حقیقت ذات را می‌کند آیا این به فعلیت تامه رسیده یا نرسیده است؟

  • استاد: بله، رسیده است.

  • تلمیذ: پس دیگر در آنجا بحث امکان، بحث تعدد، بحث ماده و صورت هم مطرح نیست!

  • تبدیل ادراک استقلالى عارف به ادراک کلى

  • استاد: ببیند الآن که به اینجا رسیده درست است، اینکه الآن به آنجا رسیده معنایش این است که به‌واسطۀ تغییر و تحولات جوهرى که پیدا کرده به‌واسطۀ آنها این استقلالِ در ادراک را ازدست مى‌دهد این است فقط، والاّ در همان وجود خودش چیزى تغییر پیدا نمی‌کند، چیزى عوض نمى‌شود، سرش پایین نمى‌آید پایش بالا برود، گوشش نمى‌آید جایش را عوض کند، بینى نمى‌آید به‌جاى چشم و چشم بیاید اینجا، همان زیدى که هست و شما دارید می‌بینید همین الآن با همین موقعیتش الآن فنا پیدا کرده است. یعنى چه؟ یعنى آن ادراک استقلالى خودش تبدیل به ادراک کلى شده است. این مقام فنا مى‌شود.

    1. . شرح منظومه، ج 2، ص 59.

جلسه ۶۶۶

22
  • تلمیذ: یعنی با تمام ادراکات وحدت دارد.

  • استاد: براى جلسۀ بعد باشد.

  • من این بحث مواقیت [در حج] را داشتم در افکار خودم مرور مى‌کردم. نسبت به استطاعت دیدم که زود است که الآن وارد بحث میقات بشویم. مسائل مختلفى که مترتب بر استطاعت هست باید مطرح بشود مثلاً استطاعت از چه زمانى باید حاصل بشود، از باب مقدمۀ واجب مکلف نسبت به استطاعت چه وظایفى دارد، چه اقدامى‌ باید بکند، یا باذل نسبت به بذلى که داده آیا مى‌تواند رجوع کند یا نکند. اینها مسائلى است که فقهاء مطرح کرده‌اند و البته ما به تفصیل آنها نمى‌خواهیم بپردازیم. این مسئله تا حدودى روشن است و منظور ما از اینها انگشت گذاشتن روى نقاط کلیدى و اینهاست ولى از آنجایى که اینها مطرح شده گفتم که حالا یک جهتِ بحث و اینهایى شود بد نیست. یک مرور اجمالى نسبت به لوازم بحث که استطاعت به‌عنوان یک واجب مطلق است و طبیعتاً تبعاتى بر آن بار است و شاید ما ملتزم شویم بر اینکه حتی باذل در آن بذلى که کرده نمى‌تواند رجوع کند بر خلاف اینکه آن حج را واجب مشروط گرفته باشند. نسبت به اینها مطالب قابل براى بحث کردن است. لذا گفتم که به نظر مى‌رسد فعلاً وارد بحث میقات نشویم. اگر رفقا مى‌خواهند مطالعات مقدمى ‌داشته باشند همان تبعات و لوازم استطاعت را بیشتر روى آن مطالعه کنند تااینکه نسبت به طرق استطاعت و کیفیت آنها مسئله بیشتر روشن بشود.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد