683

نقد مبانی حکمت مشاء در باب جنس و فصل

تحلیل اصالت وجود و نفی ماده مشترک در تکوین اشیاء

13914
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه، با نقد دیدگاه مشهور در حکمت مشاء پیرامون کیفیت اخذ جنس از ماده و فصل از صورت، به تبیین مبانی دقیق‌تری در باب تشخص و اصالت وجود می‌پردازند. بحث با بررسی جایگاه جنس و فصل در ذاتیات اشیاء آغاز شده و با عبور از تحلیل‌های ذهنی، به سوی حقیقتِ تطوریِ وجود سوق می‌یابد. استاد با بهره‌گیری از مثال‌های ملموس، چگونگی ارتباط میان صورت‌های علمیه در ذات پروردگار و تحقق خارجی آن‌ها در ظرف زمان را تشریح کرده و تفاوت میان علمِ حصولیِ زمانی و شهودِ وجدانیِ مجرد را تبیین می‌کنند. در نهایت، با نفی وجودِ ماده‌ی مشترک و تأکید بر اختصاصِ وجودیِ هر شیء، این نتیجه حاصل می‌شود که در نظام هستی، هر موجودی دارای حقیقتِ شخصیه‌ی مختص به خود است و جنس و فصل، تنها اعتباراتی ذهنی برای تحلیلِ عقلانی هستند، نه ذاتیاتِ خارجی.

/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۸۳

1
  • درس ششصد و هشتاد و سوم

  • کیفیت اخذ جنس از ماده و فصل از صورت بنابر حکمت مشاء (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • مرحوم آخوند در بحث کیفیت استحصال جنس از ماده و فصل از صورت صحبت را بر همان مبناى قوم به اینجا رساندند که جنس به‌خاطر آن جنبۀ ابهامى که دارد باید از ماده اخذ بشود و نمى‌شود که از صورت اخذ بشود چون صورت جنبۀ تحصّل شی‌ء است و تحصّل شی‌ء جنبۀ ابهام ندارد. بنابراین اگر قرار باشد او هم جنبۀ ابهام داشته باشد پس شیء دیگر متعین نیست و در خارج متشخص نیست. این وسط یکى باید عهده‌دار تشخّص باشد، ماده که جنبۀ مشترک است پس در اینجا اگر خود صورت هم یک جنبۀ مشترک بین اشیاء متعدده باشد پس جنبۀ متعیّنه چه خواهد بود؟ آن جنبۀ متعیّنه عبارت از همان جنبۀ صورتیت شی‌ء است که صورتیت شی‌ء آن حیثیتى است که به آن شی‌ء تشخّص مى‌دهد و وقتى که آن صورت در خارج تحقق پیدا مى‌کند شما مى‌توانید به او اشاره کنید شما مى‌توانید به او نگاه کنید، مى‌توانید او را لمس و احساس کنید و تا قبل از این قابل احساس نیست. این حقیقتى که قابل احساس است در صورتى است که صورت مشخّصه داشته باشد. بنابراین ما نمى‌توانیم جنسیت را از صورت مشخّصه انتزاع کنیم یعنى صورت مشخّصه صورتى است که انحصار به یک شی‌ء خاص دارد و حتى به بغل‌دستى خودش قابل سرایت نیست؛ برای خود او و هویت خارجى اوست. این کلامى است که مرحوم آخوند در تقریر این مطالب رایج در باب کلیات خمس و ذاتى باب ایساغوجى در آنجا مى‌فرمایند و جنس و فصل را ذاتى مى‌گیرد و نوع را ذاتى مى‌گیرد و عرض خاص و عام هم جزو ذاتیات باب ایساغوجى هستند.

  • بر این مبنا مطلب تمام و درست است؛ یک جنسى داریم که ذاتى شی‌ء است که مابه‌الاِشتراک اوست و یک حقیقتى است که ما او را احساس مى‌کنیم مثلاً وقتى شما اطلاع ناقصى از یک شی‌ء داشته باشید، وقتى وارد اتاق بشوید، از حرکت یک شی‌ء احساس مى‌کنید که آنچه در اتاق هست باید متحرک باشد، جامد نباید باشد، باید حیوان باشد ولى هنوز نمى‌دانیم چیست و هنوز چشمتان را باز نکردید، فحص نکردید، لمس نکردید و نمى‌دانید اما همین‌قدر از آن تموّجى که در اطراف خودتان پیدا مى‌شود احساس مى‌کنید که جنبنده‌اى باید در اینجا باشد چون شی‌ء جامد که حرکت ندارد پس این باید یک جنبنده باشد، فوراً در ذهن شما یک مابه‌الاِشتراکى مى‌آید؛ مابه‌الاِشتراکى که بین همۀ حیوانات وجود دارد. حالا شاید این جنبنده هرّه‌اى باشد یا انسان باشد یا غنم باشد، بالأخره از این نقطه‌نظر این مابه‌الاِشتراک را احساس مى‌کنید و این مابه‌الاِشتراک جنس بعید مى‌شود بعد وقتى که آمدید و یک مقدارى به او نزدیک شدید و دست زدید و متوجه شدید که این از جنس انسان است باز آن انسان بودنش را شما در اینجا به‌عنوان یک شی‌ء مشترک احساس مى‌کنید که بین همۀ انسان‌ها هست ولى دیگر از نقطه‌نظر صنف و خصوصیاتش نمى‌توانید ادراک بکنید تااینکه‌ بالأخره به یک جهت متمایز مى‌رسید که آن جنبۀ متمایز دیگر با بقیه تفاوت دارد و منحصر مى‌شود و آن اینکه چشمتان را باز مى‌کنید و خود او را مى‌بینید اصلاً که این مثلاً زید بن أرقم است یا مثلاً از دست زدن به او به‌نحوى براى شما رفع ابهام مى‌شود که شخص به‌طورکلی مشخص مى‌شود.

جلسه ۶۸۳

2
  • خب این جنبه‌هاى کلى که در اینجا احساس مى‌شود، این جنبه‌ها همان جهات مشترکى است که عقل در تحلیل عقلی، این جهاتِ مشترک را متمایز مى‌کند و به او اسم جنس یا نوع مى‌دهد و در اینجا جنس قریب و بعید درست مى‌کند و اینها همه ذاتى آن شی‌ء است. اضافۀ بر او وقتى که کاملاً تشخّص آن روشن شد، آن‌گاه شما مى‌گویید که این فلان شخص است. [وقتی] صورت نوعیۀ او کاملاً متمایز باشد و شما بتوانید این مسئله را فرق بگذارید با آن جهت اشتراک، خب این مسئله از این نظر درست است یعنى از این نظر مرحوم آخوند مى‌فرمایند که اشکالى متوجه این قضیه ـ همان اتخاذ جنس از ماده ـ نیست.

  • ولى در اینجا یک مسئله‌اى که مورد توجه و نظر است این است که ما در بحث قضیۀ اصالت وجود و در قضیۀ وحدت وجود و در قضیۀ تشخّص وجود ـ البته مرحوم آخوند به بعضى از اینها در اینجا اشاره مى‌کنند ـ یک مطلبى داریم و آن اینکه هر شیئی که تشخّص پیدا مى‌کند خودش است و هیچ مابه‌الاِشتراکى در اینجا نیست؛ مابه‌الاِشتراک به‌عنوان اینکه یک حقیقتى باشد که آن حقیقت، مشترک باشد و بعد از طرف پروردگار و رب الارباب در اینجا به او یک افاضۀ نوعیه بشود و او را از این جهت اشتراک خارج بکند و به‌صورت این شی‌ء متمایز به این نحو دربیاورد.

  • البته این مطلبى که بنده عرض مى‌کنم با آنچه که مرحوم آخوند مى‌گویند کمى تفاوت دارد، من الآن آنچه را که مورد نظرم هست عرض‌ مى‌کنم و وقتى که این قضیه روشن شد بعد آن‌وقت آنچه را که مرحوم آخوند در اینجا بیان مى‌کنند آن را عرض مى‌کنم تا آن اختلاف مشخص بشود و اتفاقاً در همین حواشى هم به این مسئله اشاره‌اى نشده است.

  • حالا قبل از اینکه به این مسئله بپردازیم، در بحث کیفیت استحصال ماهیت از وجود اگر نظر رفقا باشد سابق گفتیم که ماهیت نه شی‌ء عدمى است و نه شیئی است موجود؛ مابإزاء وجود که همان حقیقت بساطت وجود باشد. شی‌ء عدمى نیست به‌خاطر اینکه العدمُ لا یُخبَرُ عنه و لا یُخبَرُ به درحالى‌که ما به ماهیات توجه داریم و روى ماهیات حساب‌هاى مختلفى بار مى‌کنیم؛ شیرینى با شورى تفاوت مى‌کند و این دو یکى نیست پس معلوم مى‌شود دو چیز است، سیاهى با سفیدى متفاوت است اینها دو چیز هستند و هلمَّ جرّا.

جلسه ۶۸۳

3
  • انضمامی نبودن وجود ماهیات

  • پس ماهیات در خارج موجود هستند ولکن آیا وجود اینها وجود انضمامى است؟ یعنى دو نحوۀ از وجود داریم که یک وجود همان وجود بساطت حق است که مبدأ أعلى است و وجود دوم وجودِ ماهیات است که قالب‌بندى این وجود است و او از جای دیگر مى‌آید به این مى‌خورد ـ مثل دو شی‌ء ترکیبى ـ و بعد آن شی‌ء خارج پیدا مى‌شود؟ خب طبعاً این مسئله منتفى است و ادلۀ نافیۀ خودش را دارد و نیازى به بسط و اینها ندارد.

  • مطالبی در مسئلۀ علم بارى

  • حتى در مسئله و قضیۀ علم بارى آیا معنا دارد که ما براى ذات بارى یک ذهن و نفسى مثل انسان تصور کنیم همان‌طورى‌که در ذهن انسان، ماهیات اشیاء به‌صورتِ صورت در آنها نقش دارد، در ذهن بارى و در نفس بارى هم قبل از خلقت اشیاء، این اشیاء به‌صورتِ صورت عکاسی و صورت تصویر در آنجا وجود دارد قبل از اینکه هنوز وجود خارجى پیدا نکرده است؟ آیا مسئله به این کیفیت بود؟! خدا که نفس ندارد! خدا که ذهن ندارد! خدا که تصور ندارد تا بیاید تصور بکند و این صورت را در آنجا به‌وجود بیاورد! حتى اگر قرار باشد ما براى خدا ذهن را تصور کنیم، آن صورتى را که خدا آن صورت را خلق مى‌کند ـ بالأخره صورت مسبوق به عدم است و مسبوق به وجود نیست ـ و آن اراده‌اى که مى‌کند و آن صورت را خلق می‌کند قبل از اینکه هنوز آن تشکّل خارجى به خودش بگیرد آن اراده از کجاست؟! مگر آن اراده غیر از همان وجود است؟! مگر در وجود حق ترکّب و ترکیب هست تااینکه قدرى از وجودِ حق عبارت از همان وجود بسیط باشد و قدرى از او عبارت از همان اراده باشد که تعلق به صور نوعیه یا به صور ـ بنابر مُثُل افلاطونى ـ شخصیه مى‌گیرد؟! آن صور شخصیه چه نحوه‌اى از وجود است؟! آیا خارج از وجود است یعنى عدم است؟! عدم صورت ندارد. اگر آن صور، صور نوعیه نحو مِنَ الوجود است خب وجود حق که بسیط است. بنابراین چگونه است که یک وجود بسیط در عین بساطت خودش داراى اختلاف مى‌شود؟!

جلسه ۶۸۳

4
  • لذا این یک مسئله‌اى است که من ندیدم ـ حالا رفقا نگاه کنند ـ در کلمات حکما نسبت به این نکته اشاره‌اى شده باشد که حتى بنابراین که ما در علمِ عنائى حق، آن صور را فقط صور علمیۀ صرفه ـ نه علمیۀ توأم با وجود شخصى آن صورت علمیه ـ که حالا بعد در ظرف زمان خودش این صورت تشخّص خارجى پیدا مى‌کند، حتى اگر ما این را صورت علمیه بدانیم هو نحوٌ مِنَ الوجود و این نحوٌ مِنَ الوجود چه نحوى است؟ یعنى وجودى است که این عبارت از همان حقیقت شی‌ء است؟ خب ما هم همین را مى‌گوییم و غیر از این در اینجا چیزی‌ نمى‌گوییم.

  • تطوّری بودن وجود

  • بله، از نقطه‌نظر تطّورِ در وجود، وجود متطوّر است؛ گاهى به این شکل است گاهى به شکل دیگر است. از نقطه‌نظر تجرد گاهى تجردش تجرد تام است گاهى تجردش تجرد کم است ولى بالأخره اصل یکى است و همۀ اینها داراى خصوصیات مختلفى هستند و برحسب شرایط تفاوت مى‌کنند. (14 الآن دریا را درنظر بگیرید، تمام این تطوراتى که در این قضیه واقع مى‌شود همه داراى همان اصل واحد است. دریا دریاست و از جاى دیگر چیزى نباید ضمیمۀ او بشود. الآن به‌صورت آبِ متراکم است و طوفان‌ها به این کیفیت است، بعد همین دریا [همین دریایى که داراى ثقل است و خصوصیات خاص خودش را دارد] رقیق مى‌شود و بعد از سطح زمین فاصله مى‌گیرد. وقتی دریا به‌واسطۀ عاملی مثل گرما رقیق شود خود دریا از زمین فاصله مى‌گیرد منتها نه همین‌طورى بلکه در آب یک حرکتی پیدا مى‌شود و در مولکول‌های آن یک حرکتی پیدا مى‌شود و به‌واسطۀ آن تغیّراتى که در مولکول پیدا مى‌شود رقت پیدا مى‌کند و دیگر آن جاذبۀ زمین نمى‌تواند او را بگیرد، البته اگر قائل به جاذبه باشیم و اگر نباشیم که اصلاً قضیه کشک است!

  • اصلاً به نظر من جاذبه‌اى وجود ندارد! این رقّتى که در اینجا هست آن رقّت باعث مى‌شود به‌واسطۀ عواملى از زمین فاصله مى‌گیرد و بالا مى‌آید ولى اصل خودش را ازدست نداده است و مى‌رود در آنجا به شکل دیگرى درمى‌آید برحسب آن میزان رقّتى که دارد و برحسب شرایطى که در آن بالا هست در آن نقطه قرار مى‌گیرد دوباره در آنجا به‌واسطۀ سرمایی که پیدا مى‌شود مى‌بینید دوباره منجمد مى‌شود یعنى یک حرکت و یک سیکل را همین‌طورى در خودش انجام می‌دهد بدون آن که اصل خودش را تغییر بدهد. ببینید صورت‌ها دارد تفاوت مى‌کند ولى اصلش یکى است که همان دریاست یعنى دریا الآن پایین است حالا دریا بالا است، حالا دریا وسط هوا است و دوباره دریا پایین مى‌آید. این حرکت‌هایی که الآن دارد در اینجا پیدا مى‌شود که گاهى اوقات به‌صورت یخ پیدا مى‌شود گاهى اوقات به‌صورت تگرگ پیدا مى‌شود گاهى اوقات به‌صورت برف پیدا مى‌شود اینها بر حسب شرایط خودش، این حرکت‌ها و صورت‌هایی که پیدا مى‌شوند برای چیست؟ هرکدام از این صورت‌هایی که در اینجا حاصل مى‌شود صورتى است که به اصل خود این برمى‌گردد نه شی‌ء دیگر خارج از این! یعنى خود اصل این، این قابلیت را دارد؛ الآن به شکل مکعب است بعد به شکل کره درمى‌آید که تگرگ است بعد به شکل قطرۀ باران است بعد به شکل بخار است بعد هم مى‌شود آب که اصلاً آب شکلى ندارد و چیزى است که متراکم مى‌آید و مى‌رود مثل موج و امثال‌ذلک مى‌آید حرکت مى‌کند.

جلسه ۶۸۳

5
  • آن صورت علمیه در ذات پروردگار بود و به‌حساب ما قبل از خلقت این عالم بوده و چشم نابیناى ما نمى‌تواند حقیقت اشیاء را ازلاً ادراک بکند بلکه آن محکوم به گذشت و مرور زمان است و براى ما تحقق این حوادث مجهول است تا وقتى که خود ما در همان لحظۀ حادثه قرار بگیریم. الآن بیست دقیقه به هشت است و براى ما یک ربع به هشت مجهول است. آیا شما مى‌دانید من پنج دقیقۀ دیگر چه مى‌خواهم بگویم؟! اطلاع ندارید. نه خود من اطلاع دارم نه شما اطلاع دارید، هم خودم نمى‌دانم چه مى‌خواهم بگویم هم شما.

  • علم از مقولۀ مجردات

  • خلاصه مى‌دانید این آقا امروز چه مى‌خواهد بگوید؟ سرحال است یا نیست خلاصه سر کیف است؟ دیشب دعوایش شده یا نشده است؟ بالأخره حالات انسان متفاوت است. این آقا حالا چه مى‌خواهد تحویل ما بدهد، هیچ کسى خبر ندارد ولى آن کسى که این گوش را ندارد و به جاى این، گوش دیگرى دارد و به غیر از این چشم، چشم دیگرى را دارد، آیا براى او واقعاً و حقیقتاً آن حقیقت لمسیه و حسیه ـ آن حقیقت حسیه‌اى که دارد الآن آن حقیقت را ادراک مى‌کند همان‌طورى‌که شما الآن دارید این مطالب من را مى‌فهمید ـ براى او فعلیت دارد یا ندارد؟! الآن برایش فعلیت دارد؛ یعنى کاملاً این مسئله براى او یک امر وجدانى است زیرا علم از مقولۀ مجردات است و مقولۀ مجردات محکوم زمان نیست؛ براى شما که الآن این حقایق علمى، صورت حسیه و لمسیه و وجدانیه دارد و اینها را احساس مى‌کنید، وقتى که شما این را احساس مى‌کنید و این را لمس مى‌کنید، در اینجا چه احساسى در درون خود پیدا مى‌کنید؟ چه احساسى را وجدان مى‌کنید؟ یک واقعیت علمى که این واقعیت علمى را به‌واسطۀ مرور زمان به‌دست آوردید وجدان مى‌کنید و اگر زمان ثابت مى‌ماند، در یک لحظه ثابت مى‌ماند، شما هیچ چیزی نمى‌دانستید. فقط یک حرف [می‌دانستید]؛ یک کلمه؛ «الف» یا «ب»، یک «ب» تمام شد دیگر زمان ایستاد، دیگر نه من مى‌توانم صحبت کنم نه دیگر شما مى‌توانید بشنوید، هیچ‌کدام!

جلسه ۶۸۳

6
  • پس براى اینکه من صحبت کنم احتیاجى به مرور زمان هست براى اینکه شما بشنوید احتیاج به مرور زمان هست براى اینکه اینها را یکى‌یکى در ذهنتان بسپارید احتیاج به مرور زمان هست، همۀ اینها احتیاج به مرور زمان دارند حالا وقتى که همۀ مقدمات را طى کردیم آنچه که حاصل مى‌شود دیگر احتیاج به مرور زمان ندارد؛ یعنى وقتى که الآن این صحبت شد و این جمله گفته شد و شما روى این جمله فکر کردید که تمام اینها مشمول زمان هست بعد از اینها ـ مى‌خواهم در همین‌جا شما را به‌ صورت مثالى و ملکوتى شی‌ء برسانم نه‌اینکه حالا در یک عالم دیگر و جهت دیگر و در یک نشئۀ دیگر ـ وقتى که شما این مقدمات زمانیه را طى کردید و براى شما یک حقیقت علمیه ثابت شد، دیگر در اینجا از زمان خارج شدید و آن دیگر زمان‌بردار نیست و آن دیگر با شما هست یعنى این‌طور نیست که اگر زمان به او بگذرد مثلاً تغییر پیدا کند.

  • بله، ممکن است شما بعداً باز روى آن فکر کنید و باز مطلب را پخته‌تر کنید ولى صحبت در آن‌ فعلیتى است که الآن دارد. آن فعلیتى که الآن پیدا مى‌کنید در آن معنایى را که به‌دست آوردید دیگر ثابت است و آن دیگر نه به قبل مربوط است و نه به بعد، بله! مقدماتش به قبل ارتباط دارد تااینکه شما به اینجا برسید ولى وقتى که رسیدید دیگر از زمان بیرون آمدید و فاصله گرفتید و حالا که فاصله گرفتید براى شما یک حقیقت ثابت شد و آن وجدانى را که در حقیقت ثابتتان دارید، اگر این چشم باز بشود، آن را وجدان بدون این مقدمات مى‌کنید یعنى بدون اینکه شما زمانى را بخواهید براى رسیدن این مطلب طى کنید، بدون اینکه مجبور باشید از کسى یک ساعت حرف بشنوید، بدون اینکه مجبور باشید چشم‌هایتان را باز کنید و گوش‌هایتان را باز کنید تا بفهمید آقا چه دارد مى‌گوید، بدون این چیزها همان حقیقت علمیه به‌واسطۀ آن چشمِ باطن صورت فعلیت پیدا مى‌کند و وقتى صورت فعلیت پیدا کرد دیگر شما چه حال انتظارى دارید؟ انتظار ندارید؛ انتظار اینکه آیا انجام بشود ندارید. بله، از اینکه مى‌دانید این قضیه در باطن هست، در زمان چشمتان را باز مى‌کنید می‌بینید که هنوز ساعت پنج دقیقه به نُه نشده، اوضاع را که مى‌بینید مى‌آیید بین این واقعیتى که احساس کردید...

جلسه ۶۸۳

7
  • امام علیه‌السّلام اصل الوجود و ظهور الوجود

  • حالا آن واقعیتى که احساس کردید جرقه‌ای بود، مکاشفه بود، جرقه در امام علیه‌السّلام همیشگى است، اصلاً جرقّه نیست بلکه او خودش اصل الوجود است یعنى خودش ظهور الوجود است؛ اصل الوجود بارى تعالىٰ است و ظهور وجود همان ولایت امام است. در امام علیه‌السّلام جرقّه معنا ندارد جنبۀ ارتباطى و اتصالى ازلاً و ابداً مستمر است ولى در ما جرقّه هست.

  • گهی بر طارَمِ اعلیٰ نشینیم***گهی بر پشتِ پایِ خود نبینیم1
  • خب ما این‌طوری هستیم یک‌دفعه مى‌بینى یک حال پیدا مى‌شود و انسان یک واقعیت خارجى را مى‌بیند.

  • مثل اینکه خدمت رفقا گفتم که نشسته بودیم خدا مرحوم حاج هادى ابهرى را بیامرزد او هم بود سنّ ما شانزده سال و نیم نزدیک هفده سال بود، روز نیمۀ شعبان هم بود اتفاقاً او هم داشت در خانه چپق مى‌کشید و یک‌دفعه خنده‌اى کرد! گفتیم: هان حاجى چه شده است؟! نگفت. بعد اصرار کردیم، گفت: من دیدم امسال شما و برادرت و پدرت دارید دور کعبه طواف مى‌کنید. خب اینکه قبلاً ندید.

  • اتفاقاً آن سال هم ما مکه رفتیم. یک آدم شانزده سال و نیم و هفده‌ساله آن‌هم در زمان شاه که از بیست‌سالگی براى مکه اجازه مى‌دادند و بیست سال زودتر ممنوع بود و خب این به‌حسب مقدمات یک امر غیرعادی و تقریباً غیرممکن مى‌نمود. ما اصلاً به او خندیدیم اصلاً هم [قبول] نکردیم. او هم گفت: حالا بخندید. این قضیه گذشت و گذشت و دیگر بالأخره یک‌دفعه دیدیم دارد یک مسائلى انجام می‌شود و از اواخر ماه رمضان دیگر بنده خدایى آمد و مرحوم آقا را دعوت کرد و گفت که این دو [نفر] را هم بگیر و ... خلاصه خیلى فراز و نشیب پیدا کرد خیلى فراز و نشیب‌های عجیب و غریب پیدا کرد تااینکه بالأخره همان‌طورى‌که ایشان فرموده بود ما خود را در آنجا یافتیم.

  • خب، این قبلاً که نبود بلکه آن‌موقع یک‌دفعه پیدا شد. یک‌دفعه یک جرقّه‌اى مى‌خورد و یک حقیقتى براى انسان منکشف مى‌شود. این حقیقتى که الآن براى او منکشف شد آیا این حقیقت را لمس کرد یا نه؟ مى‌دانید مى‌خواهم چه بگویم؟! لمس کرد، نه‌اینکه فقط یک صورتى دید مثل یک سرى چیزهایى که ما به‌حسب عادى مى‌گوییم، یک شکلى و... نه، لمس کرد و گفت: شما را دیدم که دارید طواف مى‌کنید یعنى وجود شما را احساس کردم، این وجود را احساس کردم. چه وقت انسان این وجود را احساس مى‌کند؟! وقتی که خودش هم آنجا هست و دارد خودش هم طواف مى‌کند. خودش هم آنجاست و دارد آن واقعه را مى‌بیند. مثل اینکه ما الآن حقیقت فعلیۀ‌ این جلسه را داریم لمس مى‌کنیم بنده الآن دارم رفقا را در اینجا مى‌بینیم و شما هم دارید همه را مى‌بینید، این واقعیت است که داریم لمس مى‌کنیم و احساس مى‌کنیم و قابل انکار هم نیست. نمى‌توانیم انکار کنیم. این واقعیتى که قابل لمس است چهار ماه قبل ـ شعبان و رمضان و شوال و ذی‌القعده ـ دید ولى چهار ماه قبل در آنجا نیست بلکه یک ثانیه است اما براى ما چهار ماه و چهل سال و چهل میلیون سال است ولی برای او همه یک ثانیه است. او حقیقت را لمس کرد.

    1. گلستان سعدی، باب دوم در اخلاق درویشان، حکایت ۱۰.

جلسه ۶۸۳

8
  • فرق لمس حقیقت با جنبۀ انتظار

  • حالا فرق لمس حقیقت با آن جنبۀ انتظار فقط یک چیز است و آن این است که مى‌آید نفس از یک طرف این واقعیت را که لمس و حس کرده را درنظر مى‌گیرد و مى‌گوید که خب این لا یُنکر است، از یک طرف نگاه به قضیۀ خارجى مى‌کند مى‌بیند الآن ماه شعبان است! من الآن در وجود خود یک هم‌چنین واقعه‌اى را لمس و احساس کردم درحالى‌که الآن ماه شعبان است. هان! پس آنچه را که لمس کردم چیز دیگر است و آنچه را که چشمم باید ببیند باید صبر کند؛ شعبان بگذرد، رمضان بیاید، شوال بیاید، ذی‌القعده بیاید، ذى‌الحجه بیاید، آن موقع براى رسیدن به حس ظاهر انتظار مى‌کشد نه براى خود تحقق وجود خارجى او یا وجود علمیۀ او ـ فرق نمى‌کند، وجود خارجى یعنى همین وجود واقعى، نه وجود خارجى به معناى وجود حسی ـ دیگر براى او انتظار نمى‌کشد، تمام شد. هزار نفر هم در دنیا بیایند [فرق نمی‌کند].

  • در آن وقت این قضایایى که پیش آمد اشکالاتى پیش آمد، فلان و این حرف‌ها حتى این قضیۀ ما در آن زمان به وزیر کشور هم رسید و گفت: نمى‌شود و اعلىٰ حضرت بیست سال زودتر را اجازه نمى‌دهند و هیچ راهى ندارد. گفتیم: شاه هم که مى‌گوید: نه، دیگر از کجا برویم؟! کبوتر نیستیم که بلند شویم بال دربیاوریم خلاصه بالا و پایین هرچه مى‌شد ما مى‌رفتیم یقۀ این بیچاره را مى‌گرفتیم، مى‌گفت: عجب غلطى کردیم به‌ اینها گفتیم! گفتیم: حاجى پس چه شد؟! چرا نشد؟! مى‌گفت: صبر کن، صبرکن بابا ـ ترکى مى‌گفت: صبر کن! ـ چرا این‌قدر عجله دارى؟! اینکه مى‌گوید: صبر کن، به‌خاطر این است که من یقین دارم. من دیدم، تو دارى چه مى‌گویى؟! مى‌گویى: اجازه نداد؟! من اجازه نداد سرم نمى‌شود! من این را دیدم، حالا تو بگو که اجازه نداد و بالا شد و پایین شد و... من این را دیدم!

جلسه ۶۸۳

9
  • مثل اینکه بگویید: آقا شما گرسنه‌تان است می‌گویم که صبح صبحانه خوردم. مى‌گویید: نه، آقا شما اشتباه مى‌کنى! برو پى کارت کله‌ات بخار کرده و داغ شدى یک تخته‌ات کم است! من صبح صبحانه خوردم و الآن احساس سیرى مى‌کنم. من مى‌فهمم الآن در چه حالی هستم حالا تو بگو که گرسنه هستى. یااینکه فرض کنید بگویید: سیری. حالا اگر مى‌خواهى ناهار ندهى، نده. دیگر چرا مى‌گویى: سیرى؟! من گرسنه هستم. اگر مى‌خواهى [ما را] به خانه‌ات راه ندهى، نده ما مى‌رویم یک خاکى بر سرمان مى‌کنیم ولى بالأخره گرسنه‌مان است! آن احساسى را که یکى دارد در خودش که سیر است یا گرسنه است مگر کسى مى‌تواند آن را رد کند؟! آن احساسى که شخصى راجع به ألم و درد دارد مگر مى‌تواند رد کند؟! طرف مى‌گفت: قلبم درد مى‌کند و شب نمى‌خوابم، دکتر مى‌روم مى‌گوید: چیزی نیست! پدرم دارد درمى‌آید او مى‌گوید: چیزی نیست. تو بیا به جاى من تا ببینی چیزی هست یا چیزی نیست! من پدرم دارد اینجا درمى‌آید، مى‌گوید: نه آقا برو چیزی نیست. بعداً تق مى‌افتد مى‌میرد مى‌گوید: اِ مرد؟! خب حتماً یک چیزى بود! حتماً بواسیر داشت والاّ ما امتحان کردیم چیزى نبود!!

  • خلاصه این احساسى که نفس دارد مى‌کند؛ در دلش و در وجودش دارد این احساس را مى‌کند، این احساس قابل انتقال نیست تااینکه شخصی بیاید خرده بگیرد، رد کند، نقض کند، اثبات کند. آن احساسى را که فرد دارد مى‌کند با همین جرقه‌هایى که زده مى‌شود، آن احساس قابل انکار نیست. افرادِ دیگر مى‌ایستند نگاه مى‌کنند، خب باید هم نگاه بکنند چون آن را ندارد لذا مجبور است همین‌طور نگاه کند مگر اینکه به او یک جرقه بخورد تا او هم آن احساس را پیدا بکند، آن‌وقت دیگر رها مى‌کند یعنى همان احساسى که براى این پیدا شد جنبۀ وجدان صورت خارجى، نه جنبۀ فقط یک عکس چون اگر جنبۀ عکس باشد قابل انکار است قابل تردید است قابل یک چیزى است، ولى نه آنچه را که احساس مى‌کند خود آن صورت خارجى را احساس مى‌کند.

جلسه ۶۸۳

10
  • شما وقتى که در خواب مى‌بینید که رفتید در یک منزل وارد شدید و افرادى را در آن منزل دیدید و سر یک صندوق رفتید و درِ صندوق را باز کردید و در آن صندوق مسائل و چیزهایى را مشاهده کردید، در خواب یک واقعیت را تصویربردارى نمى‌کنید بلکه خودتان را در آن واقعیت حاضر مى‌بینید و خودتان اقدام کننده و فاعل هستید یعنى شخص در خواب که منام را مى‌بیند فاعل است نه‌اینکه نشسته و یک صورت فیلم به او نشان مى‌دهند! این حالت فاعلیت در بیدارى هم پیدا مى‌شود و در کشف هم پیدا مى‌شود. حالا این شخص مى‌آید این دو قضیه را در کنار هم قرار می‌دهد. اینجاست که دو حقیقت را در اینجا انتزاع مى‌کند؛ حقیقت اول حقیقت آن واقعیت و سایر واقعیاتى که دارد با چشمش مى‌بیند. حقیقت دوم را که در اینجا مى‌تواند داشته باشد این است که مشاهده مى‌کند آنچه را که الآن دیده مربوط به ذی‌الحجه است و الآن در شعبان قرار دارد بین شعبان و ذی‌الحجه چهار ماه فاصله است پس مى‌گوید: براى اینکه این چشم من هم ببیند باید صبر کنم تا شعبان بگذرد رمضان بگذرد شوال‌ بگذرد ذی‌الحجه برسد. در عین اینکه وقتى به ذی‌الحجه مى‌رسد با آنچه را که در شعبان دیده به هم مى‌رسند، مى‌بیند هیچ تفاوت نمى‌کند و یکى است؛ یک سر سوزنى فرق ندارد. «لَو كُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقیناً»1 هیچ تفاوتى نمى‌بیند. چه از این دنیا برود حقیقت را دریافته و چه از این دنیا نرود حقیقت را دریافته است و هیچ تفاوتى نمى‌کند. حضرت مى‌فرماید: «لَو كُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقیناً» واقعیت این است، جنگ نهروان دارد شروع مى‌شود حضرت مى‌فرماید: از ما ده نفر کشته نمى‌شوند و از آنها ده نفر زنده نمى‌مانند.2 این کسی که دارد این حرف را قبل از جنگ مى‌زند، قبل از اینکه شمشیرها کشیده بشود، قبل اینکه نیزه‌ها پرتاب بشود، قبل از اینکه این معرکه به‌وجود بیاید روى چه واقعیتى حضرت این را مى‌گوید؟! آیا همین‌طور پیشگویى کرده و یک چیزى انداخته است مثل ما که یک چیزى می‌اندازیم حالا یا مى‌گیرد یا نمى‌گیرد؟!

    1. عیون الحکم، ج ۱، ص 4۱5.
    2. نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص ۹۳.

جلسه ۶۸۳

11
  • حسن صباح از این چرت‌وپرت‌ها مى‌گفت؛ وسط دریا گفت: [ما به ساحل می‌رسیم] گفت: بابا در وسط دریا گفتیم که حالا مى‌رسیم. اگر غرق شدیم کسى نیست یقۀ ما را بگیرد و اگر هم رسیدیم مى‌گویند: حاج آقا کشف و کرامات دارد! حالا ما هم از این چیزها مى‌اندازیم ولى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام آن‌طورى نیست که بیندازد. مى‌گوید: این‌طور می‌شود و همین‌طور هم خواهد شد. این خیلى عجیب است که کسى این مسئله را بداند و بعد به روى خودش نیاورد! این‌طور نیست که حضرت فقط در جنگ نهروان این قضیه را مى‌داند بلکه در صفین هم مى‌داند؛ یعنى وقتى که مى‌خواهد به صفین حرکت کند و برود، آیا بالاى منبر گفت که به کجا ختم خواهد شد؟ نه، نمى‌گوید که اینها قرآن‌ها را به نیزه مى‌کنند و چه مى‌کنند و شما بلند مى‌شوید مى‌آیید چه مى‌کنید و...‌

  • فاصله گرفتن مردم از تقدیر و مشیت خدا

  • حضرت نمى‌گوید. حالا شاید به خواص خود گفته است ولى به دیگران نمى‌گوید، چرا؟ اگر بگوید خب مردم مى‌گویند: اى بابا سر جایمان مى‌نشینیم، مردم که یک هم‌چنین استقامت و قدرت تحملى ندارند که بر آن تقدیر و مشیت خدا حرکت کنند. مردم از آن تقدیر و مشیت فاصله گرفته‌اند، مردم فعل و انفعال خودشان را براساس سلسلۀ علل و عوامل ظاهرى و عرضیه قرار دادند نه طولیه، لذا اگر حضرت از اول بگوید: این لشکرکشی که مى‌کنید همۀ اینها بیخود است؛ هجده ماه مى‌رویم در آنجا و پدر همه درمى‌آید و بعد هم قضیه به حکمین کشیده مى‌شود و باید برگردیم. می‌گویند که اى بابا پس چرا برویم؟ خب در خانه‌مان مى‌نشینیم. یا على بیا رها کن! خیلى براى افراد سخت است ـ حالا ما همین‌طور در فیضیه نشسته‌ایم و داریم این حرف‌ها را مى‌زنیم ـ یکى بلند شود هجده ماه برود پدرش دربیاید! آن‌وقت آنجا که حلوا نمى‌دهند بلکه تیر است و شمشیر است و نیزه است امیرالمؤمنین مى‌گوید: شمشیر را بردار جلو برو حالا چه به سرت مى‌آید دیگر بنده تضمین نمى‌کنم. برود و بعد هم فرض کنید پدرش دربیاید و نمى‌دانم شمشیر اینجا بخورد و اینجا ناقص بشود و فلان بشود و بعد از هجده ماه بگوید که حالا سر جایمان برگردیم! اِ خب بابا از اول مى‌گفتی، تکلیفمان را معلوم مى‌کردیم! نه، نمى‌شود. باید قانون انجام بشود، باید به تکلیف عمل بشود، باید به این حکمى که الآن امام علیه‌السّلام آن حکم را بر حسب تکلیف «و سَأجهَدُ فی أن اُطَهِّرَ الأرضَ مِن هذا الشَّخصِ المَعكوسِ، و الجِسمِ المَركوسِ»1 مى‌خواهد این حکم را انجام بدهد، باید این مسئله را انجام بدهد. لذا در آن‌طرف هم مى‌گوید؛ در آن وقتی‌ که دیگر باید برود مى‌گوید که گرچه من این کار را مى‌کنم و به تکلیفم عمل مى‌کنم ولکن تقدیر خدا طور دیگرى رقم خواهد خورد لذا در صحبت‌هایش حضرت مى‌گوید که چه خواهد شد و چند روز دیگر تا نوزدهم مانده است و... از این اشارات از این مسائل از این مطالب می‌گوید.

    1. نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص 418.

جلسه ۶۸۳

12
  • عدم وجود جنبۀ انتظار و توقع در امام علیه‌السّلام

  • آن حالتى که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام قبل از جنگ صفین دارد و آن حالتى که در وقت حکمین و برگشت دارد هردو یکى است. امام معصوم این است! هردو یکى است و هیچ تفاوتى نمى‌کند و هیچ فرق نمى‌کند! نه‌اینکه بگوید: هان آنچه که خیال مى‌کردم و به من صورت علمیه‌اش را نشان دادند الآن واقع شد و دیدى که راست است؟ نه، این برای ماست اما او هر لحظه‌اش براى او ثابتات است هر لحظه‌اش براى او فعلیت است در امام علیه‌السّلام هیچ جنبۀ انتظار نیست و هیچ جنبۀ توقع در او نیست، هیچ نیست اصلاً و ابداً! توقع برای دیگران است به آنها مى‌گوید: حالا دیدی؟! براى خودش «حالا دیدى» ندارد. هرچه تمام دنیا و ملائکه جمع بشوند به امام بگویند که مسئله غیر از این است، مى‌گوید که همه پى کارتان بروید! جبرئیل هم بیاید بگوید، مى‌گوید: پى کارت برو! بالاتر از اینکه دیگر نداریم! برو بابا خودم دیدم و مُنزِل این ارادۀ پروردگار خود من هستم آن‌وقت تو دارى به من مى‌گویى که قضیه این‌طور است؟! خود من دارم آن اراده را به این کیفیت ایجاد مى‌کنم برحسب همان مقام امر و نهى، تقدیر، مشیت و اختیار [ایجاد می‌کنم] تمام این حقایقى که دارد انجام مى‌شود و خیلى قضیه، قضیۀ عجیبى است و خیلى مسئله عجیب است.

  • نحوۀ برخورد امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسّلام در جنگ‌ها

  • اگر ما در حرکات امیرالمؤمنین در جنگ‌ها نگاه بکنیم مى‌بینیم که چطور با اختیار خودِ آن افراد و با تفکر خود آن افراد دارد با آنها برخورد مى‌کند! با تفکر آنها! شمشیرى که مى‌زند براساس تفکر اوست! یکى را مى‌زند و یکى را نمى‌زند و رد مى‌کند. [طرف] یک تفکرى مى‌کند، یک خطورى از ذهنش مى‌گذرد که على باید این‌طور باشد من الآن یک هم‌چنین وضعیتى دارم و اگر على امام هست نباید مرا بزند، حضرت تا به او مى‌رسد سر را برمى‌گرداند و مى‌رود درحالی‌که طرف جزو لشگر معاویه است. این قضیه چیست؟!

جلسه ۶۸۳

13
  • حضور عینى و حضور علمى نفس امام با عوالم وجود

  • طرف به سامراء رفته بود و امام حسن را نمى‌شناخت، گفت که یک امتحان مى‌کنم ـ فرض کنید سؤال مى‌کنم از همان حکم معروفى که دربارۀ عرق جنب از حرام هست ـ اگر آمد و آنچه را که در دل من هست نسبت به او گفت و حکم مسئله را گفت، معلوم است که امام است. امام حسن عسکرى علیه‌السّلام مى‌آیند و مى‌روند هیچ کسی هم ایشان را نمى‌شناسد چون مثل همۀ افراد بودند، ائمه علیهم‌السّلام در آن موقع که قیافۀ خاصى نداشتند که مردم بشناسند؛ همه عمامه سرشان بود امام هم عمامه سرش بود حتى شاید سبز هم نبود سیاه هم نبود شاید حتى در بعضى از اوقات سفید هم بود، زرد هم بود ـ در بعضى از موارد عمامه زرد داشتند ـ مثل همه، خب مشخص هم نبود. این‌هم نگاه نکرد که ببیند این کیست یک‌دفعه حضرت آمدند و فرمودند: حکم این مسئله این است.1 خب این معنایش چیست؟ معنایش این است که امام با نفس او حضور دارد؛ حضور عینى و حضور علمى دارد نفس امام با نفس او حضور علمى دارد.

  • آیا براى امیرالمؤمنین این نبود؟! آیا براى امام حسین این نبود؟! در روز عاشورا این نبود؟! آیا امام حسین همه را در روز عاشورا زد؟! یااینکه نه یکى را رد کرد و یکى را زد؟! یکى را این‌طور و یکى را آن‌طور، با هر کسى با همان فکرش و با خیالش و با آن نیتش، با همان برخورد مى‌کند لذا به یکى مى‌رسد این را مى‌گوید و به آن یکى مى‌رسد آن را نمى‌گوید و با هر شخصى یک حرف خاص و یک نقطه‌اى که مخصوص به اوست دارد و کلمات هم از همدیگر تفاوت پیدا مى‌کنند. این همان حقیقت عینیه‌اى است که آن در نفس امام‌ هست و آن به‌واسطۀ مرور زمان تغییر و تبدّل پیدا نخواهد کرد. فقط آنچه از تغییر در اینجاست همان صورت خارجى زمانى است که آن صورت خارجى زمانى که باید معلول و مسبب از زمان باشد ـ به‌عنوان علل معدّه نه به‌عنوان علل ذاتی ـ آن بله باید باشد. چون خود آن صورتى را که احساس مى‌کند، خود آن صورت در ذی‌الحجه هست یعنى وجود در ذی‌الحجه را احساس مى‌کند ولى الآن شعبان است. خب اینکه الآن شعبان است پس از نظر ظاهر باید صبر کنید تا این زمان بر او بگذرد فقط زمان بر او بگذرد تا صورت خارجى تحقق پیدا کند نه اصلِ صورت، اصل صورت یکى است. خیلى فرق مى‌کند که شخص توقع انجام یک صورتى داشته باشد که در آن شک هست یا نه، شخص نسبت به تحقق آن صورت شک ندارد فقط انتظار خارجش را دارد. خب انتظار خارج داشتن «لَو كُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقیناً» است و چیزى بر انسان اضافه نمى‌کند. خب وقتى که انسان از یک مسئله‌اى دارد رد مى‌شود و از یک جایى دارد رد مى‌شود فقط همان صورت خارجیۀ او براى آن شخص جنبۀ انتظارى دارد درحالى‌که خود وجودِ او براى او جنبۀ ابهام ندارد و حتى براى خود افراد عادی [همین‌طور است].

    1. مناقب آل ابی‌طالب علیهم السلام، ج 4، ص 4۱؛ مدینة المعاجز، ج ۷، ص 4۹۸.

جلسه ۶۸۳

14
  • پس از این بیانى که نسبت به این مسئله عرض شد ما به این نکته مى‌رسیم که هرچه که در عالم تحقق پیدا مى‌کند و از مقام مشیت مى‌خواهد بگذرد آن عبارت از حیثیت ربطیۀ وجودیۀ مختصۀ به همان شی‌ء. در اینجا مابه‌الاِشتراک چیست؟ چه چیزى در اینجا مابه‌الاِشتراک است تااینکه به‌واسطۀ آن مابه‌الاِشتراک شما جنس و فصل را از او انتزاع کنید؟! ما دیگر در اینجا مابه‌الاِشتراک نداریم. یعنى حقیقت مشترکه در اینجا نداریم. شما هر وجودى را که ببینید یک وجود مختص به اوست و به ذات خود اوست و هیچ ارتباطى با دیگرى ندارد. لا تکرار فى التجلی در اینجا ظهور پیدا می‌کند که هر شیئی که در عالم هست در اینجا عبارت از همان صورت شخصیۀ اوست و وقتى صورت شخصیه آن حقیقة الشی‌ء شد پس ما در اینجا ماده‌اى نداریم تااینکه این صورت شخصیه بیاید عارض بر او بشود و به او شکل بدهد. یک امر هست و آن امر یک امر وحدانى مختصه است و این اختصاص به او دارد. همین! خب پس ماده‌اش چه شد؟! چه ماده‌اى در اینجا هست که آن ماده مشترک بین این و بین سایر اشیاء است؟! حالا چون نظیر این هم در او هست پس این ماده با او مشترک است؟! نه، این یک ماده و صورتى برای خودش دارد و آن هم یک ماده و صورتى برای خودش دارد، همه چیز، برای خودشان دارند و آن‌هم فانى در صورت است بنابراین شما جنس را از چه اخذ کردید؟! اینجاست که مرحوم آخوند مى‌فرمایند: جنس اصلاً ذاتى شی‌ء نیست. بله، در باب ایساغوجى جنس را جزو ذاتیات به‌حساب مى‌آورند ولى در اینجا عرض مى‌شود.

  • تلمیذ: اینکه مى‌فرمایید هرکدام از اشیاء، ماده و صورت مخصوص به خودشان دارند و ماده فانى در صورت است و اصالت با صورت است یعنی مادۀ مشترک نداریم؟

  • استاد: بله، منظورم همین است که ما در اینجا دیگر مادۀ مشترکى نداریم! ماده و صورتى داریم که خود ماده هم فانى است پس فقط صورت مى‌شود!

جلسه ۶۸۳

15
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد