پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مسئله انتزاع جنس و فصل در فلسفه میپردازند. بحث با بررسی دیدگاه مرحوم مرحوم آخوند درباره عدم دخالت جوهریت ماده و صورت در این انتزاع آغاز میشود. استاد با استفاده از مثالهای عرفی و ملموس، تفاوت میان نگاه به ماده بهعنوان امری سیال و اشتراکی با نگاه به صورت بهعنوان هویت ثابت و شخصیِ شیء را تشریح میکنند. در ادامه، این پرسش مطرح میشود که اگر نفس در ذات خود جوهر است، چگونه هنگام تعلق به بدن، ماهیت آن در مقام عروض تغییر میکند. این جلسه با واکاوی دقیقِ نسبت میان جوهریت، عرضیت و جایگاه هر یک در ترکیب اتحادی ماده و صورت، به دنبال حل این چالش فلسفی است که آیا میتوان جنس و فصل را بدون در نظر گرفتن جوهریتِ اجزاء انتزاع کرد یا خیر.
درس ششصد و هشتاد و نهم
عدم دخالت جوهریت ماده و جوهریت جنس در انتزاع جنس از ماده بنابر نظر مرحوم آخوند (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
در این جلسه به تقریر مسئلۀ مرحوم آخوند مىپردازیم و بعد هم آن اشکالى که بر این تقریر وارد مىشود را بیان میکنیم اما جواب این مسئله دیگر إنشاءالله براى بعد مىماند. در تقریرى که مرحوم آخوند در رویۀ مشاء فرمودند، در آنجا صحبت از فناء جنس در فصل و ماده در صورت بود و بر همین اساس مرحوم آخوند فرمودند که جوهریت ماده و جوهریت جنس دخالتى در انتزاع جنس از ماده ندارد بلکه نفس مسئلۀ ابهام و اجمال ماده است که منشأ براى انتزاع جنس است نه جوهریت، اگر مسئلۀ جوهریت بود خب صورت هم جوهرٌ، چرا شما جنس را فقط از ماده اخذ مىکنید و مىگویید که ماده بهعنوان مصداق و آن جنبۀ سِعِى خودش بهعنوان جنس، صورت بهعنوان مصداق و فصل بهعنوان جنبۀ سعى، که در اینجا فصل از صورت انتزاع مىشود و جنبۀ سعى پیدا مىکند مثل ناطقیت کلى، انسانیت کلى، نطق کلى، آن نفس بشریت کلى و همینطور از ماده ... این انتزاعیتش بهخاطر جوهر بودن نیست چون صورت هم جوهر است اما آن جوهر یک وقتى جنبۀ مصداقیت دارد که نه خود آن ماده قابل سرایت است و نه آن صورت قابل سرایت است چون هردو مصداق هستند و مصداقى که الآن مادۀ زید دارد آن مصداقیتش قابل انتقال و تسرى براى عمرو نیست این برای خودش هست 68 کیلو وزنش هست و عمرو هم فرض کنید 76 کیلو وزنش هست آنهم برای خودش هست خالد هم فرض کنید 40 کیلو وزنش هست هرکدام از اینها برای خودشان هستند و این ماده برای خودشان هست ولى در اینجا یک جنبۀ انتزاع از اینطرف، از آنطرف خود زید بودن و خود عمرو بودن و خود خالد بودن را درنظر مىگیرید و به مادۀ او توجه نمىکنید، وقتى که مىگویند: آقا امشب رفیق شما مىخواهد به منزل شما بیاید، رفیق شما کیست؟ حسن آقا. شما فکر نمىکنید حسن آقاى 67 کیلویى مىخواهد بیاید، نه! حالا آمد و به این حسن آقا خوش گذشته و 77 کیلو شده است، شما منتظر مادهاش نیستید که این جسمش است بلکه حسن آقا را مدّنظر دارید، یااینکه نه فرض کنید با زنش دعوایش شده ده کیلو کم کرده و 57 کیلو شده است! حالا چه شده اینقدر لاغر شدى؟! میگوید که بابا خبر ندارى گرفتارى روزگار و فلان و... بابا خوش باش رها کن! دنیا و این قضایا را رهایش کن و راحت باش!
| نفست اژدرهاست او کى مرده است | *** | از غم بى آلتى افسرده است |
پس حالا که حسن آقا مىخواهد منزل شما بیاید شما او را به این عنوان 57 کیلویى یا بهعنوان 100 کیلویی هیچوقت درنظر نمىآورید! مادۀ او را درنظر نمىآورید! وزن او را درنظر نمىآورید همانطورىکه لباس او را درنظر نمىآورید که این آمدن زید با لباس خاصى باشد! فقط همان زیدیت زید درنظر شما مجسم است، همینطور وزن او، بدن او، رنگ او و حالا که نزد شما آمده مو دارد یا موهایش را زده شب جمعه است یا روز جمعه است محاسنش را اصلاح کرده یا نکرده و پشم و ریش گذاشته، هیچکدام از اینها براى شما مطرح نیست چون اینها همه مواد اولیه است و مواد هیچکدام مورد نظر نیست بلکه آنچه که مورد نظر است جنبۀ صورتیت اوست، آن مورد نظر این دعوت، ضیافت، لقاء و این حضور است! فرض کنید زید وزنش 70 کیلو است به منزل شما میآید و مىنشینید با او گپ مىزنید و صحبت مىکنید و از مطالب اینطرف و آنطرف مىگویید، شش ماه مىگذرد دوباره به منزل شما مىآید وزنش 90 کیلو مىشود باز شما همان حرفها را مىزنید. در حرف تغییر ایجاد نمىشود چون صورت عوض نشده است و ملاک هم صورت است. فعلیةُ الشیء بِصورته لا بِمادته و آن شخصى که الآن در منزل شما حضور پیدا مىکند آن شیئیت او و آنچه که هویت او را تشکیل مىدهد صورت او است و این ماده و بدن او یا 70 کیلو است که اضافه مىشود یا کم مىشود و هیچکدام از اینها ملاک نیست.
جنبۀ عموم و اشتراک داشتن ماده
پس آن چیزى که جنبۀ عموم و اشتراک دارد ماده است یا صورت است؟ اگر صورت هم مثل ماده جنبۀ اشتراک داشت این صورت هم به شکل یک امر مبهم براى شما تجلى و ظهور پیدا مىکرد نه یک امر مشخص و ثابت که آن امر ثابت در قالبهاى مختلف مىتواند ظهور پیدا کند؛ در قالب 70 کیلویى، در قالب 90 کیلویى، در قالب 100 کیلویى، در همۀ اینها مىتواند ظهور پیدا کند و حتى از زمان طفولیت تا زمان شیخوخیت هم تغییر پیدا نمىکند و فقط وزنش عوض مىشود فقط شکل و شمایل عوض مىشود؛ فرض کنید شما یک طفل دوساله را در بیست سال بعد ببینید این ۲۲ساله مىشود، نگاه مىکنید میگویید که این همان است درحالىکه او را نمىشناسید ولی تا به شما مىگویند که این همان طفل دوساله است که بیست سال پیش شما او را دیدید، شما حکم واحد به او مىکنید درحالىکه طفل دوساله آن موقع 4 کیلو وزن داشت و الآن وزنش به 60 رسیده است. چرا حکم واحد مىشود؟! بهخاطر صورتیتش.
مرحوم آخوند مىفرمایند: وقتى که شما نظر به ماده مىکنید، اصلاً ماده درنظر شما نسبت به آن صورت بهحساب نمىآید، یک امر مشترک کلى است بین چهار کیلویى و بین نود کیلویى، سى کیلو را داخل مىشود، چهل کیلو را داخل مىشود، شصت کیلو را داخل مىشود و هیچ حسابى روى آن نمىشود! یک امر سیالى است که آن امر سیال وقتى که از شکم مادر بهوجود مىآید دو کیلو یا دو کیلو و نیم یا سه کیلو وزنش مىشود، وقتى که دهساله مىشود فرض کنید 25 کیلو وزنش است، وقتى که به جوانى مىرسد شصت هفتاد کیلو وزنش مىشود. هیچ ماده درنظر انسان و آن بدن در نظر شیء تحقق پیدا نمىکند و حتى عوام این را مىفهمند، عرف هم این را مىفهمد، بچه هم مىفهمد، آن فقط شخصیت این پدیدۀ خارجى و حقیقت خارجى است که آن شخصیت، شخصیت ثابت است و در طول حوادث تفاوتى نمىکند.
پس آنچه که جنبۀ سِعِى دارد نسبت به سنین مختلف در همۀ سنین خودش را نشان مىدهد بدون اینکه خودش را مطرح کند آن عبارت از ماده بودن است. در قضیه و در حکم خودش را مطرح نمىکند مثلاً اگر قاضى بخواهد حکمى بر علیه شخصى کند او را نمىبرد در باسکول بکشد که حالا بیا بنشین ببینم چهکار کردى؟! اول وزن بردارد بعد بگوید که چهکار کردى یا موقعى که این جنایت را انجام مىدادى وزنت چقدر بود الآن که پیش من نشستهاى و ترسیدهاى بیست کیلو آب شدهاى پس باید بیست کیلو اضافه شوى تا بتوانم درست قضاوت کنم! تمام این مسائل همه کنار هست چون ماده مطرح نیست و فقط ماده در اینجا بهعنوان یک امر سیال و قابل اشتراک در همۀ موارد یک حضوری دارد بدون اینکه انسان ذهنش متوجه او باشد و بدون اینکه بخواهد درنظر بیاورد!
صورت، مورد نظر افراد در حکومتها و قضاوتها و ارتباطاتشان
عدم وجود تغییر و تحول در صورت
آنچه را که در حکومتها و قضاوتها و ارتباطات خودش و در آنچه را که باید نسبت به او انجام بدهد درنظر مىآورد عبارت از شخصیت اوست، شخصیت او چیست؟ همان نفسیت اوست و نفسیت او همان صورت اوست پس آن چیزى که قابل اشاره است و قابل توجه استقلالى است و قابل براى بهحساب آوردن و به میزان آوردن است صورت شیء است که این صورت شیء در همۀ سنین طفولیت و شباب و شیخوخیت یکى است، در این دنیا یکى است، در مثال و برزخ یکى است و در قیامت هم یکى است! آن صورة الشیء است که باقى مىماند.
مورد نظر بودن صورت در قیامت نه ماده
اینهمه فلاسفه و حکماء داد مىزدند و درد داشتند از اینکه مسئله در قیامت مسئلۀ صورت است نه ماده، نهاینکه اینها مىگفتند که مادهاى وجود ندارد بلکه مىگفتند که به وجودِ ماده و به عدمِ ماده کارى نداریم، نهاینکه نیست. اینکه بزرگان مىفرمودند که قیامت قیامت صورى است نه قیامت مادى، بهشت بهشت صورى است نه بهشت مادى، عقاب و امثالذلک عقاب صورى است نه عقاب مادی، همه براى این است که ماده یک امرى است که اصلاً در میزان بهحساب نمىآید، او شعور ندارد، او از خود اختیار ندارد، او از خود وجودى ندارد و اگر وجودى داشته باشد آن وجود را صورت به او مىدهد.
بیان خصوصیات مادۀ موجود در قیامت
این مسئله است! نهاینکه ماده نیست، ماده هم در روز قیامت داریم فرض کنید بهشت و قیامت هم فقط قیامت صورى نیست قیامت مادى هم هست منتها نه هر مادهاى بلکه مادۀ متناسب با خودش، مادهاى که با این مواد فرق مىکند؛ مادهاى که توالد و تناسل ندارد، مادهاى که زوال و کون و فساد ندارد، مادهاى که از نقطهنظر جهاز هاضمه و هضمی در یک وضعیت دیگرى قرار دارد و به این کیفیتى که در این دنیا هست در آنجا نیست! اگر قرار باشد در آنجا هم ما همین روده و شکم را داشته باشیم و همین معده و لوزالمعده و کبد و اینها را داشته باشیم و میوهها هم همان میوهها باشد و اطعمه هم همان باشد از یک طرف مىآید و از یک طرف مىرود پس آنجا خدا باید به اندازۀ دور بهشت دستشویى بسازد چون با آن بخوربخورى که آنجا راه مىاندازیم ﴿فِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلۡأَعۡيُن﴾1 یک طرف ما باید دستشویى باشد و یک طرف ما هم باید دیگ آشپزخانه باشد!
آن موقعى که زمان مشروطه و این حرفها بود، در کتاب خاطرات مکی مىخواندم. آنجا دیدم که در این [سفارت] انگلیس ـ هر چه بر سر اسلام آمده از این انگلیس آمده این انگلیس! ـ دارند دستشویى مىسازند! مگر چقدر در این سفارت آدم هست؟! پنجاهتا دستشویی برای چیست؟! گفتند: این عمله بیایند و بسازند! یکى گفت: صبر کن حالا کمکم صدایش درمىآید، وقتى دیدی اینجا صف کشیدند [میفهمی]! آنوقت جریان مشروطه شد، از قبل هم خبر داشتند و برنامهریزیها شده بود و جریان مشروطه شد و مردم آنجا پناه آورند و مىآمدند و مىرفتند و بساطى بود! این دیگها را گذاشته بودند و مفصل میخوردند. گفت: این دیگها را مىبینى؟ این دستشویى را هم مىخواهد! این دیگهایى که دارى مىبینى در سفارت چیدیم باید آنطرفش این دستشویی باشد! نمىشود که اینجا بخورند و بیرون بروند، آنها را مىگیرند. باید همینجا مشکل حل شود.
حالا اگر در روز قیامت قرار بود ما همین ماده را داشتیم [آنوقت مثل همین دنیا میشد] البته مرحوم آقا در جلد ششم معاد شناسى که مسئلۀ شبهۀ آکل و مأکول و کیفیت آن را ذکر کردند در آنجا هم شاید خلاصه مسائلى باشد و نظر صدرالمتألهین را آنجا با یک تغییر و تحولاتى ذکر کردند.1
خلاصه عرض بنده این است که اگر قرار باشد بدن همین بدن باشد یا باید قضیه مثل قضیۀ حضرت موسی باشد که در آنجا در آن چهل روزى که در کوه طور بود، در روایات داریم: «لم یَنَم و لم یأکُل و لم یَشرَب طَرفةَ عینٍ» یا «لحظة واحدة»2 اگر آنطور باشد خب هیچ چیزى نیست ولى اگر همین بدن باشد و به همین کیفیت باشد و همین جهاز هاضمه باشد، این جهاز هاضمه اقتضاء دیگرى دارد؛ این جهاز هاضمه یک دخل و خرجى دارد.
بله، ممکن است انسان به همین کیفیت باشد ولى کیفیت جهاز هاضمۀ او تفاوت کند و دیگر این نحوۀ تبدل این ماده به مادۀ دیگر به تغییر و تبدّل دیگرى برگردد که آن جنبۀ مجردیت در اینجا بیاید و آن حکومت و غلبۀ تجردى که بر اطعمه و اشربۀ آن عالم اخروى هست، آن جرمیت را از این ماده بگیرد و تبدیل به یک حقیقت روحیه و نوریه کند، آن مسئله ممکن است و براى بعضى از افراد هم در اینجا اتفاق مىافتد که بهواسطۀ غلبۀ نفس در آن حیثیت نوریه و روحیه، خصوصیات عمل و فعل و انفعال این جهاز هاضمه متبدل به خصوصیات روحى مىشود و دیگر مسئلۀ کون و فساد نیز در اینجا راه ندارد چنان که از بعضىها این مسئله هم نقل شده است!
علیٰکلّحال این وضعیت باید اینطور باشد. حالا ما اینطور هستیم؟! مثلاً داریم که در آنجا بدنى که انسان دارد سایه ندارد. خب اگر بدن در آنجا همین چیز باشد چطور سایه ندارد؟! مگر مىشود که نور به یک جسم مادى بخورد و سایه نیندازد؟! این نمىشود. پس باید یک حیثیتى باشد و بدن در آنجا باید یک بدن دیگرى باشد، نورى که در آنجا نور است بتواند عبور کند و از ماده رد بشود و دیگر سایه و ظلى در آنجا تشکیل نشود. علیٰکلّحال إنشاءالله برویم تماشا کنیم. بیخود اینقدر اینجا زور نزنیم تا بخواهیم ببینیم که چه خبر است! این مسئله قلیل الجدوى است. مهم همان مسئلۀ استقلال صورى است که آن حیثیت صورت است که شخصیت شخص و آن هویت شخص و آن إنیّت شخص را تشکیل مىدهد حالا در هر قالبى و شکلى و در هر بدنى مىخواهد باشد [فرق ندارد].
این مسئله را اگر درنظر بگیریم آنوقت به کلام مرحوم آخوند مىرسیم که در پاسخ اشکال بنابر فلسفۀ مشاء این پاسخ داده مىشود که ماده یک امر مبهمى است؛ یک امر مبهم و قابل براى تسرى به همه است. آن دو کیلو بودن یک طفل در همه ممکن است وجود داشته باشد. در یک بیمارستانى که پانزدهتا بچه بهدنیا مىآیند ممکن است بین دو کیلو و دو کیلو و نیم و سه کیلو و سه کیلو و نیم باشند و هیچ توجهى نیست به اینکه حالا این سه کیلو یا دو کیلو است بلکه میگویند: اسمش چیست، پسر کیست، شکلش چطور است، مادر یا پدر دنبال این میگردد که این شکلش چطورى است، پسر است یا دختر است، خصوصیات روحیاش چطور است و... اما اینکه چند کیلو است را در آخر سؤال مىکند، مىگویند: سه کیلو بود، میگوید: پس خوب بوده است یا فرض کنید که دو کیلو بوده است. یکى وقتی بهدنیا آمده بود یک کیلو و سیصد گرم بود همه گفتند: این چطور زنده مىماند؟! الآن براى خودش 130 کیلو است. خلاصه اینها دنبال این وزن نمىگردند که این وزن در ذهن و در نظرشان باشد. نه، انسان فقط دنبال شخصیت این بچه مىگردد.
پس این امر مبهم است و یک امر مستقلى نیست که یک امر اختصاصى و مبهم باشد. این دو کیلو در این هست در آن هست در همۀ اینها هست و همینطور تا این به سنین بالا برسد. اینجاست که اگر ما بخواهیم یک جامعى بین مصادیق پیدا بکنیم، نمىتوانیم آن جامع را صورت شخصیۀ فرد بهعنوان جامعیت بین همه قرار بدهیم. آن را که بهعنوان جامعیت مىتوانیم تصور بکنیم باید قابلیت و استعداد داشته باشد، این قدرت را داشته باشد که بتواند با همه بنشیند و با همه برخیزد و با همه نشستوبرخاست کند و آن عبارت از چیست؟ همان خصوصیاتى است که لحم و استخوان و عظم است، بشره و شعر و این چیزهاست که با همۀ آنها هست اما دیگر صورتى که بر این مترتب است نه دیگر، آن دیگر خطر قرمز است و آنجا را دیگر نمىتوانیم به دیگری سرایت بدهیم، صورت او را نمیتوانیم به دیگرى سرایت بدهیم. این مىشود: جنس! بله، از این نقطهنظر که این صورت یک جهات مشترکى را ابراز مىکند که بین این و آنها اشتراک وجود دارد، یک کلى دیگر از این صورت گرفته مىشود بدون اینکه این صورت نسبت به شخص دیگر بتواند قابل تسرى باشد و آن عبارت از فصلیت است.
برگشت مسئلۀ فصلیت به استقلال ماهوى و هوهوى خود شیءِ خارج
پس مسئلۀ فصلیت به استقلال ماهوى و هوهوى خود شیءِ خارج برمىگردد و مسئلۀ جنسیت به عدم استقلال مابإزاء خارجى او برمىگردد و یک امر مستقلى نیست؛ یک روز هست و یک روز نیست. فرض کنید یک روز زید پنج کیلو است و یک روز پنج کیلو را ازدست مىدهد پنجاه کیلو مىشود. یک روز هست و یک روز نیست، مبهم است و این همراه با آن صورت هویت پیدا مىکند و بدون آن صورت اصلاً معنا ندارد باشد. هویتش هویتى است که در صورت هست و فانى در آن صورت است. لحم بدون اینکه صورت به آن تعلق بگیرد ما اصلاً در دنیا نداریم درحالىکه ممکن است همین صورت نفسیت انسان باشد و تعلق به قالب انسانى بگیرد.
منبابمثال شما وقتى که خواب مىبینید آیا بدن شما در خواب دارد کار انجام مىدهد یا همان صورت و خصوصیت و شخصیت شما دارد در خواب کار انجام مىدهد؟ وقتى که دارد کار انجام مىدهد شکل دارد یا ندارد؟ آن شکل در چه قالبى است؟ در قالب مثالى است. پس این را رها کرده و سراغ قالب مثالی رفته است! البته رها کرده یعنى تعلقش را کم کرده نهاینکه بهطورکلی رها کرده است. پس شما مىبینید که این به همین کیفیت هست و این مىرود سراغ یکى دیگر و همین صورت لحمیت هم خودش یک صورت است که آن را از بقیه جدا کرده و هَلُمَّ جَرّا. خب طبق این قضیه مسئله حل مىشود به اینکه جنس باید از ماده اتخاذ بشود.
مرحوم آخوند در اینجا مىخواهند این را بفرمایند که اصلاً چه کسى گفته که این نفس داراى جوهر است تااینکه شما بخواهید جنسیت را از جوهر اخذ کنید؟! تابهحال صحبت در این بود هم ماده جوهرٌ مِنَ الجواهر و هم صورت جوهرٌ مِنَ الجواهر و چون جوهرٌ به آن اشکال وارد مىشود که چرا جنس را از ماده مىگیرید، بروید از صورت بگیرید اگر هردو جوهرٌ.
استقلال ذاتى نداشتن عرض
مرحوم آخوند اصلاً جوهریت نفس را مىخواهند بهطورکلی زیر سؤال ببرند که چه کسى گفته است که اصلاً نفس جوهر است؟! نفس جوهر است در حیثیت استقلالى خودش، نه در حیثیت اضافى خودش به ماده، در آن حیثیت اضافى خودش به ماده دیگر جوهر نیست بلکه در آنجا عرضٌ لازمٌ براى ماده. همین ماده براى خودش یک عرض عام است که عارض بر صورت مىشود و صورت هم عرض خاص است که عارض بر او مىشود؛ دو عرض هستند که لازم و ملزوم یکدیگر هستند منتها از آنجایى که لازم باید اعم از ملزوم باشد، آن را عرض لازم براى صورت مىگیرند و صورت عرض خاص بالنسبه به ماده میشود. پس وقتى اینطور شد جنبۀ عرضیت که دیگر از جنس انتزاع نمىشود آنها براى خودشان هرچه هستند باشند، در حیثیت عروض فقط نفس العروض در اینجا شرط است و دیگر شما نباید در اینجا بگویید که ما جنس را از آن صورت مىگیریم. این صورت هر ماهیتى که مىخواهد براى خودش داشته باشد الآن در اینجا یک حیثیت بیشتر ندارد و آن حیثیت عروضش بر ماده است که باعث شده این ماده در اینجا قوام پیدا بکند. فقط همین! بیش از این نیست. در اینجا بر ماده عارض شد. حالا این نفس در ذات خودش و در صقع حالش چه هست، بله در آنجا قبول داریم که این جوهرٌ! قبول داریم که این نفس
هَبَطَت إلَیكَ مِنَ المَحَلِّ الأرفَعِ *** وَرقَآءُ ذاتُ تُعَزُّزٍ وَ تَمَنُّعِ
مَحجوبَةٌ عَن كُلِّ مُقلَةِ عارِفِ *** وَ هىَ الَّتى سَفَرَت وَ لَم تَتَبَرقَع1
این از آن بالا که دارد مىآید هیچوقت عرض، استقلال ذاتى ندارد براى اینکه بخواهد موجب تصرفى بشود و موجب قوام و موجب وجوب فىنفسه براى خودش باشد. آنچه که وجود فىنفسه و لنفسه دارد آن عبارت از هر چیزى است که جنبۀ جوهریت داشته باشد و وقتى که جوهریت داشت مىتواند قبول عرض کند و بر او عرضى عارض بشود.
پس اینکه الآن نفس قبل از اینکه تعلق به بدن بگیرد بنابر مکتب مرحوم شیخ و بنابر مکتب مرحوم آخوند که آن جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است بنابر هردو قضیه این نفس داراى جوهر است؛ یا این جوهر را از اول داشته و بعد آمده به بدن تعلق گرفته یا تبدیل به جوهر خواهد شد؛ یعنى یک جوهرى است که آن جوهر عام است ولکن این جوهر در بستر حوادث و در بستر آن ظروف مناسب متبدل به جوهر نفسانى خواهد شد. جسمانیة الحدوث و بعد هم سر از روحانیة البقاء درمىآورد و تبدیل به یک وجود مجرد و وجود نفسانى مجرد مىشود.
در هردو قسمش این مسئله در صورتى است که ما به خود نفس مِن حیث هى هى نظر بیندازیم نه به تعلق او، و در مقام انتزاع جنس و انتزاع فصل ما به خود او نظر نمىاندازیم، ما به نفس نظر نمىاندازیم، ما به آن ماده در اینجا نظر مىاندازیم و وقتى که اینطور شد پس این اخذ جنس دیگر دراینصورت از ماده خواهد بود نه از او زیرا آن صورت در اینجا دیگر در این عروضش جنبۀ استقلالى ندارد و آن جوهریت او مورد لحاظ نیست حالا هرچه مىخواهد باشد باشد؛ اصلاً مىخواهد جوهر باشد باشد، مىخواهد عرض باشد باشد، این آمده در اینجا عارض شده و این عروضش در اینجا موجب شده است که این زید متولد بشود حالا هرچه مىخواهد باشد ما به او کارى نداریم؛ در ذات خودش هرچه مىخواهد باشد. آنچه که الآن در اینجا ملاک براى انتزاع هست، شما دنبال جوهریت مىگردید مىگویید که باید جوهر باشد، ما در اینجا جوهرى نداریم، یک امرى در اینجا عارض شده و عروضش این ترکیب را بهوجود آورده و عروضش این شیء را بهوجود آورده است پس باید از ماده در اینجا اخذ بشود. این کلام مرحوم آخوند بود و من دیدم افراد هم نسبت به این مسئله تأیید کردند و این مطلب را پذیرفتند.
آنچه که نسبت به این قضیه به نظر بنده مىرسد این است که مسئلۀ عروض در نفس نسبت به بدن آیا این عروض، عروض مقولهاى است یعنى از باب مقولات تسع این عرض در اینجا عارض شده یا این عروض عروض مفهومى است نه عروض مقولهاى؟! آن شیئى که الآن مىآید و شما اسمش را هرچه مىخواهید بگذارید؛ صورت بگذارید، غیر صورت بگذارید، هرچه مىخواهید اسمش را بگذارید، نفس بگذارید، وقتى که مىخواهد بهعنوان عرض خاص بر یک موضوعى حمل و بار بشود آیا این عروض از مقولات تسع است؟ آیا از جِدِه، متىٰ، أین، اضافه، کم، کیف و فلان است؟ خب با ترکیبِ یک عرض به این کیفیت با عرض دیگر که یک هویت خارجى بهعنوان حقیقت فصلیه یا حقیقت جنسیه درست نمىشود! شما دو عرض را بر همدیگر عارض کردید و یکى عارض شد و دیگری معروض، صدتای دیگر را هم با همدیگر [عارض] بکنید کار به جایی نمىرسد! تا این عرض موضوع نداشته باشد و تا یک جوهرى نداشته باشد که آن عرض بر او حمل بشود آن فصل و صورت خارجى در اینجا تحقق پیدا نمىکند.
این عروضى که در اینجا شما این عروض را درست کردید یک عروض مفهومى است. بله، مىگویند که یک شیئى بر عروض مفهومى حمل مىشود و آن معناى حملیت است. همانطور که وقتی محمول بر موضوع حمل مىشود، مىگویند: عارض شد، اینهم همین است. حالا اگر در واقع فرض کنید محمول، نفس الوجود بود این موجودٌ حمل میشود پس وجود عرض است؟! خب عرض که خودش در اینجا تشخّص ذاتى ندارد بلکه تشخّص او به تشخّص موضوع است و قبل از او باید موضوع وجود داشته باشد تااینکه او بهواسطۀ او تشخّص پیدا بکند.
حقیقت نفس حقیقت اشراقى
پس اینکه الآن شما آمدید نفس را عرض گرفتید و آن حقیقت او را یک حقیقت اشراقى گرفتید، ما اینها را قبول داریم. آن حقیقت نفس حقیقت اشراقى است و داراى آن حیثیت نورانى است و داراى سعه است را قبول داریم ولى صحبت در این است که در این عروض آیا ما موضوع و جوهر مىخواهیم یا نمىخواهیم؟ بله، یک حقیقت جوهریۀ نفسیۀ مستقله، این حقیقت صوریۀ نفسیۀ مستقله عارض بر یک مادهاى بهعنوان عرض خاص میشود که همان مفهوم عرضیت را دارد نه جنس و خصوصیات عرضیت را! بسیار خوب مناقشهاى در اصطلاح نیست مناقشهاى در این حمل نیست و نسبت به این اشکالى وارد نمىشود. شما این را عرض خاص قرار بدهید، ماده را براى خودش حساب دیگرى فرض بکنید، صورت را هم براى خودش حساب دیگرى فرض بکنید و اینها بر همدیگر بار مىشوند. اشکال ندارد ولى صحبت در این است که انتزاع جنس و انتزاع فصل از چیست؟! یا شما در اینجا باید بفرمایید که اصلاً ما نه جنسى در اینجا داریم و نه فصلی، هر شیئى براى خودش هم جنس است و هم فصل! مثل خورشید که یک حقیقت کلى است و یک مصداق هم بیشتر در خارج ندارد. آن کلى فقط یک مصداق دارد که از همان مصداق کلى اخذ مىشود.
| شمس در خارج اگرچه هست فرد | *** | مىتوان هم مثلِ او تصویر کرد1 |
این حقیقت، حقیقت واحد است؛ هر شیئى براى خودش هم ماده است هم صورت است، هم جنس است هم فصل است. یک وقت مىخواهید این مطلب را بفرمایید خب اشکال ندارد و این مطلب هم با جوهریت ماده هم با جوهریت نفس باهم مىسازد. این یک بحث دیگر است که هر ماده یک حقیقت مستقلى است که مختص به خودش است و صورت هم حقیقت مستقل مختص به خودش است و این در خارج یک ترکیب اتحادى است نه انضمامى، یک ترکیب اتحادى برایشان در خارج انجام مىشود. بسیار خوب این یک مسئله است. نهاینکه شما وقتى که براى خودِ نفس هستِ آن را صورت بگیرید و آن را جوهر بگیرید وقتى که مىخواهد عروض پیدا بکند جوهریت را ازدست مىدهد! چطور مىشود جوهریت خودش را ازدست بدهد؟! چطور مىشود یک شیئى که در ذات خودش جوهر است موقعى که دارد عارض مىشود یکدفعه این جوهریتش عرض شود؟! بالأخره یک شیء یا جوهر است یا عرض است و دیگر شق ثالث نداریم که نه جوهر باشد نه عرض باشد. حقیقت شیء و تشخّصش در خارج یا به جوهریت اوست یا به عرض اوست؛ جنبۀ عرضیت اوست. کم حقیقتش در خارج به عروض اوست. در خارج کمِّ بدون قرطاس نداریم ولى قرطاس بدون کمّ داریم؛ یعنى تصور قرطاس بدون کمّ حالا نه کمِّ خاص بالأخره بدون کمّ که نمىشود! از آنطرف کمِّ بدون موضوع معنا ندارد که باشد.
پس هر شیئى در خارج یا باید جوهر باشد یا باید عرض باشد و از این دوتا خارج نیست مگر اینکه مجرد باشد. خب چطور در اینجا تصور مىشود که خود نفس تا وقتى که به حیثیت استقلالى و ذاتیش نگاه بکنید جوهرٌ شخصیةٌ نفسیةٌ متشخصٌ متعینٌ یَتقوّم بِهِ المادة و یحقق المادة و یکوّن المادة تمام اینها محفوظ، همینکه مىخواهد بیاید تعلق به بدن بگیرد هنگام تعلق به بدن گرفتن لیسَ بِجوهرٍ؛ جوهریت از او سلب مىشود! این اشکالى است که بر این مسئله وارد شد. إنشاءالله تتمهاش برای جلسۀ بعد باشد.
| شمس در خارج اگرچه هست فرد | *** | مثلِ او هم مىتوان تصویر کرد |
اللهم صل علی محمد و آل محمد