پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالتنبیه الأوّل: مانعيّة الاضطرار إلى بعض الأطراف عن فعليّة الحكم المعلوم
توضیحات
اصل البرائة ـ بحث احتیاط ـ تنبیهات علی العلم الإجمالی ـ التنبیه الأول ـ 22ربيع الاول 1426
درس چهارصد و هفتم: صوت 429
نظر مرحوم کمپانی در باب اضطرار در بعض اطراف علم اجمالی (18)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
جلسۀ قبل اشكال بر مرحوم اصفهانی به این كیفیت تقریر شد كه تكلیف در اضطرار، أحد طرفین علم اجمالی را از دایرۀ علم اجمالی خارج نمیكند بلكه اضطرار تكلیف مجزا و جدای خود را دارد و علم اجمالی هم در مقام تنجّز، تكلیف منحصر به خود را دارد و اینها هیچ ارتباطی هم باهم ندارند و ملاكات آنها هم متفاوت است و تقدم و تأخر موجب خروج أحد الأطراف و طرفین درصورت تقدم اضطرار نمیشود.
اگر ایراد وارد كنند بر اینكه چطور ممكن است بر شیء واحد به عنوان واحد، هم مطلوبیت و محبوبیت تعلق بگیرد و هم مبغوضیت تعلق بگیرد؛ یعنی شرب واحد هم معنون به عنوان مطلوبیت باشد و هم معنون به عنوان مبغوضیت و این جمع بین متناقضین است و درصورت تزاحم یا تعارض دو ملاك، ملاك با متقدم است و آن عنوانی كه زودتر بر این أحد الطرفین كه مضطرٌ إلیه هست عارض شده است بنابراین دیگر نوبت به عنوان دیگر نمیرسد و این عنوان حاكم بر عنوان دیگر خواهد بود و كَم لَه مِن نَظیر خیلی امثلهای داریم كه به یك جهت عنوان میآید و آن شیء را از تحت آن عنوان دیگر خارج میكند.
در اینجا یك قضیهای الآن یادم آمد و این مسئله مسئلۀ مهمی است یعنی در باب فقه این را نشان میدهد كه چطور این عنوان و ملاك، بر ملاك دیگر حكومت یا ورود پیدا میكند.
در روایات داریم كه یك روز سیدالشهدا علیهالسّلام در حال طواف بودند و بعد برای ایشان یك خبر آوردند كه غلامی در حال طواف نظرش بر یك زنی افتاده بود كه او هم مُحرم بوده یا نبوده است علیٰكلّحال نظرش افتاده بوده و دست او را گرفته بوده است و همینكه دست او را میگیرد این دست دیگر جدا نمیشود یعنی از دست این زن جدا نمیشود! خلاصه مسئله پیدا میشود و افراد میآیند و مورد اعتراض [قرار میگیرد] و میخواستند دست این غلام متعدی را در حین طواف قطع كنند. سیدالشهداء علیهالسّلام در مسجدالحرام نشسته بودند که افراد مسئله را به حضرت عرض كردند، حضرت یا خودشان تشریف بردند یا به آنها گفتند که بیایند. وقتی آمدند حضرت چیزی خواندند و دعایی كردند و این دست جدا شد.1 صحبت در این شد كه بالأخره باید این حدّ جاری بشود و این شخص در حال طواف نظر انداخته است ـ حالا شهوی بوده یا هرچه بوده ـ و الآن این دست خائن است و در حال طواف باید حد بخورد و حضرت در اینجا مانع شدند و فرمودند كه خداوند دیگر او را مورد بخشش و آمرزش قرار داد.
کیفیت تأثیر نفس ولی در اصلاح معاصی
یك وقت برای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این قضیه را تعریف میكردند ـ یكی از ایشان سؤال كرد یا خود ایشان داشتند این مسئله را بیان میكردند ـ و فرمودند كه میدانید چرا حد یا تعذیر از این شخص برداشته شده است؟ زیرا وقتی كه نفس ولی مطلب را یكطرفه میكند دیگر موضوع، جایی برای طرف دیگر باقی نمیگذارد و این خیلی مسئلۀ عجیبی است. وقتی آن نفس امام علیهالسّلام مسئله را بهسمت اصلاح، صحت، عافیت و مغفرت برمیگرداند بنابراین این موقعیت و حال و هوای این واقعه به حالت مغفرت و غفران و رحمت متبدل میشود و در رحمت و غفران دیگر تعذیر نیست! تعذیر جنبۀ قهاریت است گرچه رحمت است ولی این لینت و این ورود رحمت امام علیهالسّلام در اینجا موضوع را كأن لم یكن میكند! كأنّ اصلاً مسئلهای در اینجا واقع نشده است! این همان جهت و ملاكی است كه وقتی میآید آن مطلب را ازبین میبرد و نظایرش را هم راجع به امیرالمؤمنین علیهالسّلام هم داریم كه بر شخصی حدّ اعدام بود و كار قبیحی انجام داده بود و از حضرت تقاضا میكند كه نماز بخواند و توبه كند، از حضرت سؤال میكند كدام یك از اینها شدیدتر است؟! حضرت میفرمایند که هلاكت با نار اصعب از همۀ آن موارد ثلاثۀ اهلاك و اعدام است. میگوید که من هلاكت با نار را انتخاب میكنم. بعد وقتی كه نماز میخواند و امیرالمؤمنین علیهالسّلام حالت ابتهال و ندامت او را میبیند او را منع میكند و میگوید که نه، خداوند تو را مورد مغفرت و بخشش قرار داد.1
انقلاب موضوع عقاب توسط ولایت امام
فقط امام میتواند این كار را انجام بدهد! یعنی آن حالت ولایت امام و آن نفس ولی در اشراق ولایت خودش، مسئله را منقلب میكند و موضوع را متبدل میكند بهطوریكه تغیر ماهوی و جوهری برای شخص در یك همچنین قضیهای پیدا میشود. خب طبق السنۀ المصطلحه اینها میگویند که این مورد استثنا و خروج مورد استثنا است و علمش به آنها راجع است ولی واقع مسئله این است كه چطور این قضیه برمیگردد و این مربوط به مواردی است كه ولی در تشخیص خود یك ملاكی را بر ملاك دیگر مقدّم میكند و چهبسا افراد دیگر از این مسئله اطلاع ندارند.
در مانحنفیه وقتی كه یك ملاكی هست این ملاك، ملاك مقدّم است و بر آن ملاك دیگر ترجیح پیدا میكند بنابراین مضطرٌ إلیه موجب خروج أحد الطرفین از اطراف علم اجمالی ملزِم میشود.
جواب این مسئله این است كه این ملاك در اینجا متعدد است و تعدد ملاك اقتضای تعدد تكلیف را میكند گرچه مورد، مورد واحد باشد. چه ایرادی دارد در مورد واحد، به دو ملاك دو حكم متفاوت تعلق بگیرد؟! بنابراین به یك شیء مِن حَیثُ إنّه مضطرٌ إلیه این مطلوبیت تعلق بگیرد و مِن حیثُ إنّه أحد الطرفین للخمریت است ملاك مبغوضیت قرار بگیرد و چون در اینجا رعایت الأهم فالأهم در ملاكین هست، جنبۀ محبوبیت بر جنبۀ مبغوضیت غلبه میكند و خب این ایراد ندارد. ولی صحبت در این است كه این محبوبیت ظاهراً موجب جواز تناول در امر است اما آن جنبۀ أحد الطرفین ـ مبغوضیت خمریت ـ به حال خودش باقی است یعنی مبغوضیت را بهطوركلی ازبین نمیبرد. شارع در اینجا میگوید که ای كاش بهجای این خمر ماء مضطرٌ إلیه شما میشد، نه میته و نه خمر و نه أحد الطرفین ولی در اینجا چه باید كرد كه مسألۀ أحد الطرفین در اینجا خمر است. مبغوضیت بهطوركلی ازبین نرفته است و ملاك مبغوضیت كه همان تردد در خمریت است به حال خودش باقی است و وقتی به حال خودش باقی بود آنوقت در اینجا آن ملاك برای مبغوضیت، حكمِ مقتضای خودش را استجلاب میكند كه اجتناب از طرف دیگر باشد. نسبت به اینطرف ملاك محبوبیت و مطلوبیت بجهة الاضطرار غلبه دارد، نسبت به طرف دیگر چون أحد الطرفین برای خمریت است پس آن ملاك مبغوضیت در طرف دیگر به حال خودش باقی است و از بین نمیرود. حالا چون یكی از طرفین مضطرٌ إلیه است، این دلیل میشود كه مبغوضیت در طرف دیگر ازبین برود؟! این چه ربطی به این دارد؟! این برای خودش است و ارتباطی به این مسئله ندارد، این جواب این اشكال بود.
اما اشكال مهمی كه قوم میتوانند نسبت به این مسئله و مبنا داشته باشند این است كه شكی نیست كه علت محدثۀ برای علم اجمالی تحقق طرفین است معاً در خارج و در این مسئله شبهه نیست؛ تا دو طرف باهم در خارج محقق نشوند، علم اجمالی محقق نمیشود. اگر یكی از دو طرف علم اجمالی در خارج باشد علم اجمالی نیست، باید طرفین در خارج محقق بشوند تااینكه علم اجمالی باشد پس وجود خارجیِ طرفین، علتِ محدثۀ برای علم اجمالی است، به همین ملاك هر امری كه در خارج محقق است همانطوریكه در وجود و حدوث خودش احتیاج به علت محدثه دارد، در بقاء خودش هم احتیاج به علت مبقیه دارد. اگر یك شیء در خارج محقق بشود برای بقاء خودش هم نیاز به علت دارد حالا اگر یكی از این دو طرف به هر علتی منتفی شد مثلاً یكی از این طرفین ازبین رفت؛ آب روی زمین ریخته شد و مایع ریخته شد علت مبقیه در اینجا وجود ندارد پس علم اجمالی در اینجا بهواسطۀ انتفاء علت منتفی خواهد شد. بله! علم اجمالی برای طرفین تا الآن هست و منظور از علم اجمالی معلوم اجمالی است چون نفس حدوث علم اجمالی در نفس، بقاء او به بقاء نفس است و بقائش دیگر به وجود خارجی نیست و این را همه میدانند.
وقتی كه علم اجمالی به دو امر تعلق گرفت بهمجرد حدوث علم اجمالی، بقاء علم اجمالی دیگر احتیاجی به خارج ندارد ولو طرفین منتفی شدند آن علم اجمالی ذهنی و نفسی باقی به بقاء نفس است و هزار سال هم بگذرد باز آن علم اجمالی به حال خودش باقی است و كسی نمیتواند در این مسئله شك كند. مقصود در اینجا معلوم بالإجمال است كه معلوم بالإجمال عبارت از همان معلوم بالعرض است، آن معلوم بالعرض كه موجب برای تكلیف و متعلَق تكلیف است، آن معلوم بالعرض همانطوریكه علت محدثۀ او آن را معلوم بالعرض كرده است این معلوم بالعرض درصورتی بقاء دارد كه وجود خارجی برای معلوم بالعرض محرز بشود، اگر وجود خارجی محرز نشد بنابراین معلوم بالعرض ما منتفی میشود یعنی طبعاً منتفی میشود. عدم احراز وجود خارجی برای معلوم بالعرض، مساوی و مساوق با انتفاء معلوم بالعرض در خارج است و انتفاء معلوم بالعرض در خارج مساوی با انتفاء حكم است و وقتی كه معلوم بالعرض نبود بنابراین حكمی هم نیست.
وقتی دو شیء إنائین مشتبهین در خارج منتفی شد پس دیگر حكم میخواهد به چه چیزی تعلق بگیرد؟! میخواهد احتراز از چه چیزی باشد؟! میخواهد كفّ نفس از چه چیزی باشد؟! میخواهد به چه چیزی تعلق بگیرد؟! إنائینی نیست كه نهی بخواهد به آن تعلق بگیرد مثل اینكه از اول نبوده است. حالا اگر یكی از این دو اناء منتفی بشود چه فرقی میكند؟! مثل اینكه هردو اناء منتفی شده است! چرا؟! چون معلومین بالعرض علت برای حكم است نه مشكوك الخمریه، مشكوك الخمریه علت برای حكم نبود و معلوم الخمریة بالعلم الإجمالی علت بود. آن معلوم الخمریه معلوم بالعرض است والاّ معلوم ذاتی آن مسئله کیف نفسانی است و آن یك وصفی است كه عارض بر نفس میشود حالا یا عارض میشود یا مخلوق و معلول برای نفس، به هر تعبیری باشد بالأخره قائم به نفس است و ارتباطی با خارج ندارد و تكلیف هم كه براساس معلوم ذهنی نمیآید، براساس معلوم خارجی میآید و معلوم خارجی ما بهواسطۀ انتفاء یا اضطرار، أحد طرفین را از تحت معلوم بالعرض خارج میكند. آنوقت چه فرق میكند که الآن این اناء در اینجا منتفی بشود یااینكه مبتلاء به اضطرار بشود؟! وقتی قرار به اضطرار شد یعنی از معلوم بالعرض بودن بیرون آمد.
بنابراین همانطوریكه معلوم بالعرض ما در تعلق حكم احتیاج به علت موجده و محدثه دارد همینطور در بقاء خودش اگر بخواهد موجب حكم باشد باید احتیاج به علت مبقیه داشته باشد. این اشكالی است كه میشود بر این مسئله وارد بشود و اشكال هم اشكال متینی است زیرا همانطوریکه قبلاً عرض شد آنچه كه باقی میماند علم اجمالی است؛ علم اجمالی باقی به بقاء نفس و بقاء دهر است و تا روز قیامت هم علم اجمالی باقی است ولی علم اجمالی بدون معلوم بالعرضِ خارجی موجب تكلیف نیست. فرض كنید که من علم اجمالی دارم بر اینكه پارسال أحد الإنائین خمر بود الآن به من چه ربطی دارد؟! الآن امسال است و موجب تكلیف نیست.
بحثی كه در اینجا میكنیم بحث معلوم بالعرض است نه علم اجمالی، قوم این را میگویند یعنی ایرادی كه قوم وارد میكنند میگویند که ما در علم اجمالی حرفی نداریم، شما میگویید كه علم اجمالی موجب برای حكم است ولی علم اجمالی موجب حكم نیست بلکه معلوم بالعرض موجب حكم است كه این معلوم بالعرض مولَّد از علم اجمالی است یعنی اول علم اجمالی كه معلوم بالذات است تعلق به ذهن و تعلق به نفس میگیرد و بهواسطۀ معلوم بالذات كه همان علم اجمالی نفسی است، آن معلوم بالعرض خارجی موجب برای تكلیف و متعلَق برای تكلیف میشود پس تا معلوم بالعرض خارجی نباشد [حكمی هم نیست] لذا قوم میگویند که ما در معلوم بالذات حرفی نداریم و اشكال نداریم، معلوم بالذات به بقاء دهر و بقاء نفس هست ولی بهدرد ما نمیخورد.
فرض كنید اگر شما علم اجمالی داشته باشید بر اینكه دو انائین مشتبهین در آفریقا و در زامبیا وجود دارد، علم اجمالی هم دارید ولی این علم اجمالی موجب تكلیف شما نیست چون مبتلا به نیستید و معلوم بالعرض در اینجا حاصل نشده است، معلوم بالعرض در آفریقا است! علم اجمالی اینجاست ولی معلوم بالعرض آن كجاست؟! معلوم بالعرض در آفریقاست و وقتی معلوم بالعرض در آفریقاست حكم اجتناب که بر معلوم بالعرض آفریقا تعلق نمیگیرد، حكم اجتناب بر معلوم بالعرض تعلق میگیرد كه فی أمامنا باشد؛ هذین الإنائین فی أمامنا وَ أحدِنا خمرٌ و هو مترددٌ بین الإنائین و یتعلق علیه حکم الاجتناب.
اما اگر معلوم بالعرض در مكه یا آمریكا باشد خب این تكلیف به او تعلق نمیگیرد گرچه در اینجا معلوم بالذات هست، علم اجمالی موجود است ولی این علم اجمالی موجب برای تكلیف نیست بلكه تكلیف در عالم تنجّز همانطوریكه جلسۀ قبل گفتیم باقی میماند. فعلیت تكلیف چه موقعی است؟ در آن وقتی است كه مكلف با متعلق تكلیف مقارن باشد و وقتی كه مقارن شدند آن موقع آن تكلیف منجّز فعلیت پیدا میكند. حالا در تنجّز بحث نداریم بحث در فعلیت داریم پس علم اجمالی برای ما فعلیت نمیآورد گرچه تنجّز را میآورد و در مقام تنجّز خمر در آفریقا حرام است و خمر در اروپا حرام است و خمر در اینجا حرام است منتها برای ما فعلیت ندارد. حالا این معلوم بالعرض كه فعلاً علت برای تعلق تكلیف است اگر این بقائاً منتفی شد خب در اینجا تكلیف چیست؟ همانطوریكه معلوم بالإجمال در حدوثش احتیاج به علت دارد یعنی علت خارجی باید انائین را جمع كند همینطور در بقاء معلوم بالعرض هم باید این اجتماع مستمر باشد. اگر این اجتماع منحل شد حالا این انحلال اجتماع إما بإهراق الماء و إمّا بالاضطرار این اجتماع منحل است چون اضطرار هم در حكم انتفاء تنزیلی است و تنزیلاً و تعبداً این أحد الإنائین به أحد الطرفین را منتفی میكند و وقتی اینطور شد بنابراین معلوم بالعرض ما منتفی میشود چون یكی از اطراف نیست مثل اینكه هردوی آن منتفی و محو و معدوم بشود و وقتی هردوی آن معدوم شد خب نهی به چه چیزی تعلق میگیرد؟! به چیزی تعلق نمیگیرد و این هم همینطور است. این اشكال اشكالی است كه قوم میتوانند وارد كنند.
جوابی كه به این اشكال میشود داد این است كه بله! معلوم بالعرض احتیاج به علت محدثه و موجبه دارد و در این حرفی نیست، باید إنائین مشتبهین در مقابل وجود داشته باشند ولی صحبت در این است كه آنچه كه موجب برای حكم است آیا صرف الحدوث و صرف الوجود إنائین مشتبه است یا استمرار و بقاء آنها؟ چه كسی گفته است كه بقاء نهی متوقف بر استمرار معلومین بالعرض است؟! یعنی یك همچنین دلیلی نداریم.
وقتی كه وجود إنائین در خارج محقق شد حكم به اجتناب بر طرفین تعلق گرفت یعنی همانطوریکه اگر این اناء خمر بود حكم به اجتناب بر این تعلق میگرفت حالا حكم به اجتناب بر خمر تنزیلی تعلق گرفته است نه بر خمر تحقیقی یعنی معلوم بالعرض ما در خارج موجب تعلق حرمت برای خمر تنزیلی شده است چون خمر تحقیقی معلوم نیست. آیا تحقیقاً این خمر است؟ ما نمیدانیم. آیا تحقیقاً آن خمر است؟ نمیدانیم.
پس چرا باید از طرفین اجتناب كرد؟! بهواسطۀ احتمال الخمریه، احتمال الخمریه موجب اجتناب از طرفین است نه معلوم الخمریه، ما که معلوم الخمریه نداریم. بله! الخمرُ فی أحدهما و در این شكی نیست ولی روی هركدام از انائین به چه ملاكی حكم برای اجتناب رفته است؛ روی معلوم الخمریه یا محتمل الخمریه؟ این محتمل الخمریه با محتمل الخمریه به شبهۀ بدویه از زمین تا آسمان فرق میكند، در محتمل الخمریه در شبهۀ بدویه آنجا هم محتمل الخمریه بود چرا در آنجا حكم برائت میكنید؟! چون محتمل الخمریه در آنجا معلول برای خمر واقعی نبوده و معلول برای خمر مشكوك بوده است لذا در آنجا جای برائت است. وقتی كه شما شك در خمریت میكنید، حكم به اباحه و حلّ میكنید. چرا؟ چون محتمل الخمریه است و این محتمل الخمریه معلول برای محتمل الخمریه واقعی است یعنی محتمل الخمریه نفسی موجب محتمل الخمریه عینی شده است و آن محتمل الخمریه نفسی این را محتمل الخمریه عینی میكند ولی در مانحنفیه این محتمل الخمریه مولَّد از معلوم الخمریه است كه قائم به طرفین است؛ إمّا هذا و إمّا هذا.
حالا صحبت در این است که آیا با انتفاء أحد الطرفین آن معلوم الخمریه ازبین میرود یا نمیرود؟ آن دیگر ازبین نمیرود. وقتی كه یكی از دو طرفین منتفی شد آیا معلوم الخمریه جای خود را به محتمل الخمریه میدهد كه شبهه شبهۀ بدویه بشود یا نه باز معلوم الخمریه به حال خودش هست؟! و این علت مبقیۀ برای استمرار علم اجمالی درصورت انتفاء أحد طرفین است و درصورت اعتلاء أحد الطرفین به اضطرار است كه علت محدثه همان علت مبقیه هم هست و اتفاقاً در فقه نظیر زیاد داریم كه علت محدثه همان علت برای مبقیه خواهد بود و دیگر نیازی به علت مجدد نخواهد بود.
منبابمثال خباثت حدثیه علت برای بطلان صلاة است، چه موقع فعلیت پیدا میكند؟! وقتی مكلف عالم به حدث شد این برای او فعلیت پیدا میكند. حالا اگر مكلف عالم شد و بعد نسیان پیدا كرد آیا بطلان مترتب بر حدث هم ازبین میرود؟ نه، بهمجرد علم، او عالم است یااینكه در مورد خبث میگویند که علم این جزء العلّه است حالا شاید بشود در اوّلی شبهه كرد كه در آنجا خود اصل حدث علت است. ما در آنجایی مثال میزنیم كه علم جزءالعله است، علم به خبثیت موجب برای طهارت است. اگر شما علم پیدا كردید كه عبایتان در اینجا نجس است [الزام به طهارت است] و اگر علم پیدا نكردید اشكال ندارد و اگر با عبایتان نماز هم بخوانید از آنجائی كه جاهل به خبثیت هستید نماز درست است ولی وقتی علم پیدا كردید دیگر الزام بر طهارت است. حالا اگر بعد از علم غفلت پیدا شد، آن علم علت برای بقاء و استمرار نیست و بهمجرد علم الزام بر طهارت میآید و اگر آن علم ازبین رفت؛ شما علم پیدا كردید كه عبایتان نجس است و بعد فراموش كردید كه طهارت بدهید و با آن نماز خواندید، نماز باطل است چون علم اول علت محدثه بوده است و نظایر ذلك در فقه خیلی داریم كه نفسِ علت محدثه خودش علت مستمره است و علت بقاء آنهم همان است و احتیاج به علت دیگر ندارد و اتفاقاً علم اجمالی هم همین است یعنی در علم اجمالی محتمل الخمریه كه متعلق برای نهی بود، بهمجرد علم اجمالی به بقاء موضوع خودش باقی است.
اگر یكی از دو طرف باقی باشد باز محتمل الخمریه است، آیا واقعاً محتمل الخمریه ازبین میرود؟! وقتی كه اضطرار به أحد الإنائین تعلق بگیرد و شخص شرب آن ماء و مایع مضطرٌ إلیها را بكند باز طرف دیگر از محتمل الخمریه اوّل انسلاخ پیدا میكند؟! نه باز محتمل الخمریه متولِد از معلوم الخمریه است یعنی وقتی كه بگویند که به چه دلیل این محتمل الخمریه است میگوییم که بهخاطر شبهۀ بدویه؟! یااینكه نه، میگوییم که چون این مقابل با طرف دیگر خمر بود؟! این را میگوییم و آنهم كه ازبین نمیرود. حتی اگر طرفین إنائین هردو ازبین بروند باز حكم برای اجتناب در تنجّز خودش باقی است ولی فقط مسئله این است كه به امر معلوم حكم تعلق نمیگیرد و فقط مشكل این است، اگر هردو ازبین رفتند ولی دستگاهی آمد و دوباره یكی از اینها را زنده كرد تكلیف چیست؟! یك كسی از ما سؤال میكرد که آقا اگر كسی زنش فوت كرده است و رفتند و او را دفن كردند و بعداً یك ولیّ آمد و این زن را زنده كرد، خب وقتی زنده كرد این مَحرم میشود یا نامحرم است؟! حالا برفرض که زنش هم شوهر كرده است ـ بهمجرد فوت زوجیت منقطع میشود ـ حالا اگر حضرت عیسایی آمد و این زن را زنده كرد، آیا این زنی كه تا شوهرش مرد همین چهار ماه و ده روز صبر كرد و غروب چهار ماه و ده روز فوراً شوهر کرد و یكدفعه شوهر آمد و زنده شد! وقتی شوهر زنده شد تكلیف چیست؟! فوت موجب انقطاع است. بروید راجع به آن فكر كنید و ببینید این مسئلۀ فرع فقهی از چه قرار است!
تلمیذ: ...
استاد: خب نگاه كردن كه عیب ندارد حالا بالأخره مگر نمیگویند که تا شوهر هست میرود دفن میكند؟!
تلمیذ: مثلاً زمان عده تمام شد ...
استاد: اصل جدا میشود و عده بحث دیگری است. حالا فرض كنید که چهار ماه و ده روز گذشته است و هنوز این بدن را دفن نكردند آن موقع چطور میشود؟! طبق مقتضای قاعده ظاهراً این تعلق را دارد حالا علیٰكلّحال این یك فرع است ببینید قضیه چه میشود حالا اگر پیدا شد.
تلمیذ: [مثلاً زنانِ] اسرای جنگی که بعضی مفقود بودند و به خیال اینکه شوهرشان فوت کرده [شوهر کردند] ...
استاد: خیلی از اینها شوهر كردند؛ با حكم دادگاه هم طلاق گرفتند و بعد شوهر کردند، خب در اینجا قضیه چطور میشود؟! جدا میشود یااینكه آن طلاق جای آن را میگیرد؟! در اینجا ظاهراً اگر ما قائل به لوازم ولایت در امور ظاهریه باشیم، آن طلاقی كه از ناحیۀ مجتهد داده میشود، آن طلاق و حكم باعث قیمومیت میشود و به شوهر اول برنمیگردد.
عدم تفاوت در تقدم یا تأخر اضطرار در علم اجمالی
حالا صحبت در میته است، اگر یك دستگاهی آمد و یكی از إنائین مشتبهین را دوباره به حال اول خودش برگرداند، آنوقت این دوباره برگرداندن باز همان محتمل الخمریه متولد از خمر واقعیه آنجا است بنابراین با توجه به این مسئله باید گفت كه در تقدم یا تأخر اضطرار همانطوریكه مرحوم كمپانی قائل به افتراق بین این دو فرع هستند، تفاوتی وجود ندارد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد