پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
تاریخ 1423/06/25
توضیحات
موضوع: تفسیر حدیث قدسی:یابن آدم ،اکثرمن الزاد فان الطریق بعید بعیدٌ 1 تفسیر حدیث قدسی:یابن آدم ،اکثرمن الزاد فان الطریق بعید بعیدٌ و.... 2 بیان چهار دستور العمل که خداوند متعال برای سعادت انسان مقرر فرموده است. 3 فرمایش مرحوم علامه طهرانی در ارتباط با عدم قدرشناسی کافی و استفاده شایسته افراد از وجود بی مثال اولیاءالهی وعرفاءباللَه همچون مرحوم حداد رضوان اللَه علیه . 4 تلاش واهتمام برخی از افراد مضّل وگمراه برای به انحراف کشاندن برخی از شاگردان مرحوم حداد وخارج کردن ایشان از مسیر عرفان وسیر وسلوک الی اللَه. 5 خداوند متعال برای همه افراد زمینه ها وفرصت هایی برای رشد وتکامل قرار می دهد که در صورت عدم استفاده شایسته از آنها دیگر غیر قابل جبران و بازگشت می باشند. 6 میزان سعی وتلاش و اهتمام افراد نسبت به مقاصد و اهداف خویش بر اساس میزان اهمیت وجایگاه آنها می باشد. 7 نقش قرآن کریم در رشد و تکامل افراد در مسیر سیر وسلوک الی اللَه . 8 بیان مراد از زاد و توشه در حدیث شریف که انسان با بهره گیری از آن می تواند به سعادت وکمال برسد. 9 توضیحی درارتباط وتعامل زن وشوهر وحقوق زوجین بر یکدیگر. 10 کثرت عبادت وتهجدات در صورتی که در راستای تثبیت انانیت وموقعیت نفس افراد قرار گیر نه تنها موجب رشد ایشان نمی شود بلکه برکدورت وظلمت آنها می افزاید. 11 لزوم تبعیّت تامّ افراد از دستورات ولیّ کامل الهی وپرهیز از سرخود انجام دادن امور عبادی وتهجّدات. 12 عبادت وسیر وسلوک زوجین در صورتی موجب رشد وتکامل ایشان می شود که هریک بر وظایف خود نسبت به یکدیگر در راستای رضای الهی عمل نمایند.
هو العلیم
تفسیر حدیث قدسی
«یابن آدم اكثر من الزاد فان الطريق بعيد بعيد»
سلوک خانواده ـ طهران ـ جلسه 15
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
چهار دستورالعمل برای سعادت انسان در حدیث قدسی
حدیث قدسی است، حدیثی بسیار معروف که بزرگان در کتب خودشان ذکر کردند، خداوند خطاب میکند به انسان و میفرماید:
یابن آدم أكثِرْ مِن الزّاد فإنّ الطریقَ بعیدٌ بعید، و جدِّدِ السَّفینة فإن البحرَ عمیقٌ عمیق و خَفِّفِ الحمْلَ فإنَّ الصِّراطَ دقیقٌ دقیق و أخلِصِ العملَ فإن النّاقدَ بصیرٌ بصیر.1
خداوند میفرماید: ای فرزند آدم چهار دستورالعمل در اینجا برای سعادت تو وجود دارد: یكی اینكه «اكثر من الزاد» تا میتوانی توشهات را بردار، توشهات را زیاد كن. چرا؟ «فان الطریق بعید بعید» راه خیلی طولانی است. مسافت خیلی زیاد است و راه خیلی پر پیچ و خم است و آفات راه خیلی زیاد است.
انسان به هر مقدار كه مسافرتش طولانی باشد به فكر امكاناتی است كه باید در آن مسافرت صرف کند. یك وقت انسان میخواهد از طهران به قم برود دراینصورت اگر ده هزارتومان هم در جیبش بگذارد كافی است. مگر مخارج رفت و برگشت از طهران به قم چقدر است؟! نهایتاً خرجی هم در آنجا میكند امّا یك وقت انسان میخواهد به سفر مكه برود، دراینصورت دیگر ده هزارتومان كافی نیست. ما باید ببینیم چه راهی در پیش داریم و به همانمقدار راه تلاش كنیم.
البته من سؤالات جلسۀ قبل را ندیدم و فراموش هم كردم که بیاورم ولی در سؤالات جلسات گذشته مسائلی به چشم میخورد كه حكایت از این مسئله میكرد كه باید مسئلۀ راه و توقعات انسان از سیر و سلوك قدری بیشتر توضیح داده شود و تصحیح شود.
مسیر، مسیرِ به سوی خدا است. مسیر، مسیر رسیدن به او است. مسیری است كه انسان میخواهد تمام وجود خود را متبدل و متحول كند. تمام خواستهای خود را به خواست و ارادۀ خدا برگرداند. مسیری است كه دیگر بازگشتی در آن نیست! راهی در پیش داریم كه دیگر نمیتوانیم برگردیم. الآن در میان این جمع چند نفر از افرادِ فامیل و اقوامشان سال گذشته بودند كه الآن نیستند، دو سال قبل بودند كه الآن نیستند؟! آیا ما میتوانیم آنها را برگردانیم؟! آیا برای ما امكانش هست كه آنها را برگردانیم؟! امكان ندارد.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در روح مجرد عبارت عجیبی دارند كه من خیال میكنم این عبارت را راجع به خودشان میفرمودند! راجع به افرادی كه با مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ارتباط داشتند ولی آنطوركه بایدوشاید از ایشان استفاده نكردند و مجالس با ایشان را به صحبتهای متفاوت گذراندند و صرفاً به بودن با ایشان اكتفا كردند و حتی افرادی نسبت به این موضوع هم بیتوجه بودند.
وساوس مفسدین و ابالسه و شیاطین برای قطع ارتباط افراد با اولیاء خدا
درنظرم میآید یكی از همین افرادی كه در زمان گذشته مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ با ایشان رابطه و رفاقت داشت و از نجف به كربلا میآمد و ایشان را زیارت میكرد و حالاتش هم تغییر پیدا كرده بود ـ از نامههایی كه برای مرحوم آقا میفرستاد مشخص بود كه حالاتش تغییر كرده است و الآن آن نامهها موجود است ـ وضعیتش عوض شده بود، حالش عوض شده بود، صفای خاصی پیدا كرده بود، آثار انبساط و بشاشت و نورانیت در وجنات او خیلی ظاهر بود.
مدتی از این قضیه گذشت تااینكه مفسدین و ابالسه و شیاطین دیدند كه عجب این شخص هم ازدست میرود و در دامن ایشان میافتد و یك نفر از مریدان كم میشود! به همین خاطر آمدند و وسوسه كردند و در همان مسائلی كه مرحوم آقا در روح مجرد راجع به فتنۀ بعد از مرحوم آقای انصاری راجع به آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهم اجمعین ـ ذكر میكنند، این جریان هم در ضمن همان فتنه انجام گرفت. آمدند و پدر و اقوام او را وسوسه كردند و برحذر داشتند از ارتباط با آقای حداد و گفتند كه ارتباط با این شخص، زندگی را ازبین میبرد! این شخص دعوت به عزلت میكند! این شخص انسان را از كسب و كار میاندازد! این فرد زن و بچه دارد و...، تااینكه بالأخره متأسفانه این مسائل و این فتنهها مؤثر واقع شد و عدهای پیش مرحوم آقای حداد آمدند و جداً از ایشان تقاضا كردند كه دیگر این فرد را به منزل خودشان راه ندهند و به همان فرد هم توصیه كردند كه دیگر به منزل ایشان نیاید و حتی بعضی از مسائل شرعیِ عدم رضایت والدین و عدم رضایت پدر و مادر و چنین مسائلی را مطرح كردند و این مسئله مؤثر واقع شد! مرحوم آقای حداد میفرمودند که ما برای كسی کارت دعوت نفرستادیم و ایشان خودش آمده است و اختیار هم با خودش است و اینطور هم نیست که هر كسی بیاید اینجا مفلس و... میشود. بله، از یک باب مفلس میشود چون اصل و اساس این كار اصلاً بر افلاس و فقر در راه خدا و از دستدادن همۀ تعینات و اعتبارات و بیرونانداختن حیثیات و شئونات و تخیلات و افكاری است كه در مقابل مسیر و ممشای تقرب به او وجود دارد ولو اینكه رنگ الهی هم داشته باشد. همۀ اینها همینطور است و به همین كیفیت است اما این افلاس ظاهری و... دیگر بستگی به تقدیر الهی دارد تااینكه خدا چه بخواهد، بالأخره زندگی فراز و نشیب دارد، بالا و پایین دارد و همه چیز در آن هست.
نتیجۀ جدا شدن از اولیاء الهی
و بالأخره[آن فرد از مرحوم آقای حداد] جدا شد! نتیجۀ جدا شدن چیست؟! نتیجۀ جدا شدن دورشدن از معنویات و فرورفتن در كثرات و وارد شدن در این عالم دنیا و رتقوفتق امور ظاهر بهجای اینكه انسان به فکر امور واقعی باشد.
یك شب ما در یك جا بودیم و یكی از همینها كه به همین بلایا مبتلا شده بود برای زیارت امام رضا علیهالسلام آمده بود، قبل از اینكه به زیارت امام رضا برود شب دنبال تلویزیون میگشت تا فوتبال تماشا كند. این هم نتیجۀ جناب حجة الاسلام كذا و كذا با این وضعیت! این نتیجۀ چیست؟! نتیجۀ آن دور افتادن از مبدأ و اصل و منبع است.
خب حالا خوب شد؟! حالا ای كسانی كه آمدید و ایشان را جدا كردید و به مقصودتان رسیدید، حالا كه از دنیا رفتید و چشمتان باز شده است باز هم همان قضاوت را میكنید كه در زمان سابق میكردید؟! یعنی آیا شما الآن بر كار گذشته شادمان و مسرور هستید كه آمدید این جوان را از این فیض و سعادت عظمای الهی كه دیگر بهدست نخواهد آمد محروم كردید؟! البته تقصیر خودش هم است نهاینكه حالا تقصیر فقط به گردن آنها باشد، ولی بهعنوان جزءالعلة كه اینها مؤثر بودند.
لزوم مغتنم شمردن فرصتها و موقعیتها
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در روح مجرد میخواستند این را بفرمایند که آن كسانی كه ایشان را دیدند و سر خود را به مسائل عادی گرم كردند و وقت خود را به مسائل عادی گذراندند، خواهند دید كه چه فیض و نعمتی را ازدست دادند! من خیال میكنم ایشان این مطلب را برای خودشان میخواستند بگویند و واقعاً هم همینطور بود و الآن ما تحسر و تأسف ازدست دادن چنین مردی را احساس میكنیم.
چند شب پیش یكی از دوستان سابق که از دوستان مرحوم آقا بود و حالاتی داشت و... آمده بود و همین صحبت را مطرح میكرد كه واقعاً گاهی اوقات انسان باید به خدا پناه ببرد كه خدا برای انسان یك وقت این بیتوفیقی را پیش نیاورد! چرا این مسئله اینقدر اهمیت دارد؟! چرا؟! زیرا مسئله دیگر قابل بازگشت نیست! دیگر مرحوم آقا برنمیگردد! حالا دائماً برویم بالای قبر ایشان و از خدا طلب رحمت كنیم، طلب مغفرت كنیم، دائماً برای خود دعا كنیم، خب دیگر برنمیگردد و مرده كه دیگر زنده نمیشود و آن موقعیت مخصوص دیگر تكرار نمیشود.
خداوند متعال برای انسان موقعیتهایی را قرار داده است. تصور نكنید شما كه نتوانستید بهحسب ظاهر خدمت مرحوم آقا برسید دیگر راه بسته است، راه كه منحصر به حیات ایشان نیست. صحبت و عرض بنده با شخص خود و با افرادی نظیر خود من است كه اینها آن زمان را ادراك كردهاند و این فرصت را ازدست دادند. برای هر شخصی خداوند فرصتی را قرار داده است، اگر آن فرصت را گرفت گرفت و اگر نگرفت دیگر برنمیگردد و انسان میماند و این راه طولانی و آن محدودهای كه برای او قرار دادند، انسان میماند و مقدار توشۀ كم و راهی كه آن راه انتها ندارد.
بهرۀ در آخرت به مقدار توشه و زاد انسان
میگویند که از آنطرف (دنیا) اینمقدار با خودت توشه آوردی، ما این توشۀ تو را اضافه نمیكنیم. به همینمقدار كه توشه آوردی به همینمقدار در این دنیا (آخرت) به تو توان میدهیم، اضافهتر نه! به همانمقدار میتوانی تحرّك داشته باشی، به همانمقدار میتوانی حركت كنی، به همانمقدار از سعۀ وجودی و نورانیت روحی و نفسی میتوانی از اسماء و صفات الهیه بهرهمند باشی، بیش از آنمقدار نه! در این دنیا است كه انسان میتواند این توشۀ خود را بردارد. لذا میفرماید: «أكثِرْ مِنَ الزّاد» ای فرزند آدم هر مقدار كه میتوانی زاد و توشهات را بالا ببر، زیاد كن «فإن الطّریقَ بعیدٌ بعید» راه خیلی طولانی است. راه، راه عبور از نفس است و این مسئله آسان نیست. راه، راه عبور از انانیت و هویٰ است و این مسئله شوخی نیست.
حالا نكته اینجا است که این زاد و این توشه چیست؟! آیا به زیاد نماز خواندن است؟! آیا به زیاد روزه گرفتن است؟! آیا دائماً به زیارت ائمه علیهمالسلام رفتن است؟! آیا دائماً قرآن خواندن است؟! بله، قرآن خواندن، نماز خواندن و زیارت كردن ممدّ و مؤید و مقرّب و وسیلۀ برای حركت انسان هستند و خداوند اینها را وسیله قرار داده است اما اینها زاد و توشه نیستند.
نیاز به رجوع به قرآن در همۀ مراتب سلوک
قرآن منّت الهی است كه خداوند بر ما گذاشته است. منت گذاشته و قرآن را در اختیار ما قرار داده است. من یك وقت انجیل را مطالعه میكردم، مقدار زیادی از آن را مطالعه كردم و در مقایسه با آیات قرآن واقعاً قابل مقایسه نبود، اصلاً قابل مقایسه نبود. مثل اینكه شما فرض كنید بخواهید نثر یك روزنامه را با نثر گلستان سعدی مقایسه كنید! قرآن كتابی است كه همراه با انسان، تمام مراحل سلوكی انسان را دربردارد. این معجزه، معجزۀ پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است. یعنی كتابی است كه انسان در هر مرتبه از مراتب سلوكی که قرار بگیرد بینیاز از آن كتاب نیست و نورانیت و اثری كه آیات قرآن در هر مرتبه از مراتب سلوك بر نفس میگذارد، او را برای رسیدن به مرتبه و ادراك و فهم بالاتر آماده میكند. قرآن كتابی است كه از ما گرفته تا رسول خدا هم آن را میخواند.
ابنمسعود از اصحاب پیغمبر اكرم بود و صدای حزین و محزونی داشت. در روایات هم داریم: «إقرَؤُا القرآنَ بصوتٍ حزینٍ؛ با صدای حزین و با صدای محزون قرآن را تلاوت كنید.»1 حضرت به ابن مسعود میفرمودند: قرآن بخوان و خودشان گوش میدادند و همینطور اشكهای پیغمبر از چشمشان جاری بود! این قرآنی كه از نفس پیغمبر آمده است، چه تأثیری در قلب پیغمبر دارد؟! و جِدّاً میتوان گفت كه این قرآن یك نعمت الهی است كه خداوند بر ما منت گذاشته که این قرآن را به ما داده است. اگر ما این قرآن را نداشتیم چه میكردیم و به كجا پناه میبردیم؟!
امیرالمؤمنین علیهالسلام كه میفرماید: «قرآن نور است برای كسانی كه بخواهند از او هدایت را، برای كسانی كه بخواهند از او نور و راهنمایی را، قرآن آنها را هدایت میكند»2 بخواهند از او و دل خودشان را بسپارند، نماز و روزه هم همینطور.
زاد و توشه یعنی تطبیق عمل بر طبق رضا و مشیت الهی
ولی آن زادی كه در اینجا منظور است عبارت است از تطبیق عمل بر وفق و بر طبق رضا و مشیت و اختیار الهی، این میشود زاد. انسان عمل خودش را منطبق با مشیت الهی كند. در یك جا میگویند: قرآن بخوان. در یكجا میگویند: نخوان. در یك جا میگویند: نماز بخوان. در یك جا میگویند: نماز نخوان. در یك جا میگویند: این كار را انجام بده، در یك جا میگویند: این كار را انجام نده. زاد یعنی تفویض امر و توكل بر پروردگار در همۀ مراتب بهنحوی كه دیگر برای انسان خواست نباشد! این مسئله اگر در ما محقق شد، خود همین مسئله میشود زاد. «اكثر من الزاد» یعنی نهاینكه دائماً قرآن بخوان! نه.
نمیدانم چندی پیش در كجا این مسئله را عرض كردم كه بسیاری از افراد اصلاً دائم القرائه بودند. بسیاری از افراد دائماً قرآن میخواندند و اصلاً از قرآن غفلت نمیكردند ولی در نفس و در باطن آنها نسبت به قبول ولایت، نقاط مبهمی وجود داشت. ما نمیتوانیم بگوییم كه عمل اینها صحیح بوده است! آن عملی مورد تقرب است كه منطبق با رضای الهی و مشیت الهی باشد، آن عمل مُمضیٰ است.
لزوم تطابق عمل بنده با خواست مولا
در بسیاری از نامههایی كه دوستان برای حقیر فرستادند، این مسئله در آنجا به چشم میخورد كه اگر در محیط و موقعیتی قرار بگیرند كه بین اعمال آنها و تكالیف دیگری كه خداوند در باب اطاعت از اوامر شوهر و رسیدن به مسائل زندگی مقرر كرده است، تعارض پیدا شود چه باید بكنند؟ و آیا میتوانند مخالفت كنند و به اینها بپردازند؟ این مسئله كراراً تذكر داده شده است و امروز هم نسبت به این مطلب اشارهای میكنم، ما باید ببینیم كه برای چه كسی كار میكنیم و برای چه کسی عبادت میكنیم؟ اگر عبادت را برای خود انجام میدهیم كه خب مبارك خودمان باشد! اگر نماز را برای خود میخوانیم كه مبارك خودمان باشد! اگر قرآن را برای خود میخوانیم كه مبارك خودمان باشد! اما اگر قرآن را برای او و به دستور او میخوانیم، او كه یك دستور نداده بلکه دستورهای متعدد داده است. آن عملی مورد رضایت مولا است كه خواست مولا هم منطبق بر آن باشد.
لذا اگر ممکن است که شوهر نسبت به انجام بعضی از عبادات قدری ملول شود، زن باید حال شوهر را مراعات کند و یااینكه اگر او در زندگی خواست و تقاضاهایی دارد، زن باید آنها را لحاظ کند چون طبعاً مسیر و گذران زندگی باید توأم با محبت و انس باشد، بنابراین اراده و مشیت الهی بر اطاعت از او تعلق گرفته است. نیاییم بگوییم بسیاری از شوهران ما نسبت به این مسائل اطلاعی ندارند، اطلاع داشتن و نداشتن آنها ارتباطی به راه ما و خدا ندارد، ارتباطی به تكالیف ما ندارد. فقط در صورتی كه شوهر زن را امر به عمل حرام كند، فرض كنید كه نهیكند از رفتن به حج واجب، حجی كه برای او واجب است یا نهی كند از نماز خواندن، یا امر كند بر اینكه فرض كنید كه بر سر سفرهای بنشیند كه در آن سفره فعل حرام واقع شده است، در اینجا اطاعت از شوهر واجب نیست بلكه واجب است انسان مخالفت كند.
اما اگر در غیر از اینصورت، مثلاً شوهر راضی نیست که زن نماز شب بخواند، خب نخواند. فرض كنید شوهر راضی نیست که الآن در اینجا ذكر بگوید خب نگوید، اشكالی ندارد. انسان میتواند ذكر را در دلش بگوید و نماز شب را هم فردا قضا كند و حتی میتواند در بین كارهایی كه انجام میدهد این نماز شب را هم بخواند، اشكالی ندارد.
لزوم كنار گذاشتن خود در عمل به تکالیف الهی
آنچه برای انسان مهم است عمل به تكلیف و جدا كردن خود از تكالیف الهی است. به قول مرحوم آقا و همینطور آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ که بارها میفرمودند:
سالك باید در سلوك كه كاری میكند خود را كنار بگذارد نه اینكه همراه با مسائلی كه انجام میدهد خود را هم نسبت به آن مسائل دخیل كند، خود را نسبت به آن مسائل وارد كند، برای خود هم جایی باز كند که در اینصورت حظ و نصیب او كم خواهد شد.
«اكثر من الزاد» یعنی آنچه مورد خواست او است آن را زیاد كن و آن بیرون گذاشتنِ خود و جدا كردن خود و خود را از تكالیفِ اوامر و نواهی الهی بر كنار قرار دادن است، این معنا معنای زاد است. انسان عملی را انجام میدهد درحالتیكه خدا غیر از آن را گفته است، این زاد نیست بلکه این مبعّد و سمّ است. این سم آن جایی خطرناك میشود كه صبغۀ الهی و سلوكی هم بهخود بگیرد. اینجا است كه دیگر باید به خدا پناه برد از آن خطرهایی كه شیطان برای انسان بهواسطۀ رنگ الهی، این خطرها را بهوجود میآورد.
تقویت نفس، حجاب عظیم در سلوک
شخصی كه عرق میخورد یا شراب میخورد و مست میكند با یك تذكر هم توبه میكند، گریه هم میكند و دستی هم به سرش میزند و میگوید که ای وای، من چه كردم، چه کردم؟! اما آن كسی كه به این بلیه مبتلا شود و خود سلوك و عبادت و ادراك معانی برای او حجاب شود، از یك طرف موفق به خواندن نماز شب و برخاستن میشود و از یك طرف نفس او در این طریق تقویت میشود، این را دیگر نمیتوان كاری كرد!
مرحوم آقا میفرمودند: یكی از شاگردان مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ كه در همان زمان مرحوم قاضی هم حالات بسیار خوبی داشت... و من از بعضی از نوشتههای مرحوم آقا اینطور استفاده كردم كه حتی ایشان در زمانی كه در نجف مشغول تحصیل بودند به خدمت این شخص هم میرفتند و از او هم استفاده میكردند و دستور هم میگرفتند، بعد این شخص بهواسطۀ عدم تحمل قبول ولایت شخص ولیّ و عدم پذیرش و در تحت نظر و سیطره و اشراف او درآمدن، خود كمكم از آن مبدأ فاصله میگیرد. از یك طرف نسبت به عبادات بسیار شخص متعبد و شبها تا صبح بیدار و تالی قرآن و از نقطهنظر زهد و... كذا، ولی تمام این مطالب او در راستای انانیت و تثبیت موقعیت نفس قرار میگیرد.
شیطان هیچوقت برای این شخص جام شراب نمیآورد که بگوید بنوش! چون میداند كه نمینوشد. شیطان هیچوقت برای او موقیت فعل حرام را بهوجود نمیآورد چون میداند كه انجام نمیدهد. شیطان هیچوقت او را وسوسه به سرقت و دزدی از همسایه و بالا رفتن از دیوار و... نمیكند چون اصلاً برای او چنین مسئلهای مطرح نیست. شخصی با این موقعیت و پیرمرد كه نمیتواند از دیوار بالا برود و سرقت كند. شیطان به او میگوید نماز شب بخوان! بیا اینطوری بخوان که اینطوری حال پیدا كنی! فلان دعا را بخوان و میخواند و حال پیدا میكند! این حال پیدا كردن، او را بیشتر در خود میبرد تااینکه از خود بیرون ببرد تا جایی كه دیگر نفس خود را مؤثر در عالم وجود میبیند!
منزل ایشان در همدان بود یكوقت که میخواست مسافرتی به بیرون از همدان بكند برای افراد نقل كرده بود و گفته بود که همینكه من از همدان بیرون آمدم دیدم تمام همدان در ظلمت فرو رفت! یعنی من نوری بودم در همدان كه با رفتن من دیگر همدان در تاریكی رفت! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ فرمودند: «این ظلمت نفس خودش بود كه به ایننحو در همدان مشاهده كرد!» یعنی آن ظلمت در نفس به حدی میرسد که وقتی بیرون میآید جایگاه خالی خود را از نور خالی و تهی میبیند! این شخص چه كسی بود؟! از شاگردان مرحوم قاضی بود! كسی بود كه مرحوم آقا یك وقتی از او دستور میگرفت! التفات كردید که چقدر مسئله خطرناك و مهم است.
لزوم انجام عمل طبق دستور استاد
ما همینطور چیزی شنیدیم، راهی است که دعوت كردند، بزرگان رفتند، بله عنایت الهی نسبت به قضیه هست، لطف پروردگار نسبت به همۀ افراد هست. بشارت وجود دارد، وعده وجود دارد، همه چیز هست ولی هر چیزی باید در جایگاه خودش قرار بگیرد. اگر در غیر از جایگاه خودش قرار بگیرد آنوقت همین پادزهر تبدیل به زهر میشود! دارو تبدیل به سمّ میشود! شفا تبدیل به مرض میشود! سلامتی تبدیل به علّت میشود! چرا؟ چون از جایگاه خودش تخطی كرده است.
ایشان به یك شخص میفرمودند كه:
شما باید اینمقدار این كار را انجام بدهید، اینمقدار باید ذكر داشته باشید، اینمقدار باید عبادت داشته باشید و بقیۀ اوقات خود را باید به سر كار بروید و اشتغال به كار داشته باشید.
این مسكین، بندۀخدا این اذكار را میگفت، این اوراد را میگفت و بعد میگفت:
عجب حالی پیدا كردم! انبساط پیدا كردم! خب حالا که اینمقدار حال پیدا كردم دو برابر كنم! حالا كه اینمقدار شده سه برابر کنم! حالا كه حال خوبی بهدست آوردیم پس اذکار را بیشتر کنیم!
میگویند:
ولید بن عقبه شبها مست میكرد با كذا و كذا و صبح كه میشد به حال مستی میرفت برای نماز. یك روز رفت برای نماز، نماز صبح را سه ركعت خواند! گفتند: چرا اینطوری كردی؟! گفت: فعلاً حال خوشی دارم، میخواهید باز هم برایتان بخوانم؟!1
این هم یكشکل نماز خواندن است دیگر!
قضیۀ این بندهخدا هم همین است. وقتی كه میگویند این كار را با این وضعیت انجام بده، باید به همینمقدار انجام بدهی و تو باید سر كار بروی، تو خیال میكنی حال پیدا كردی! این حالی كه تو الآن پیدا كردی اثراتی در نفس تو بهوجود آورده است که اگر بخواهی خودسرانه عمل کنی آن اثر تبدیل به ضد اثر میشود.
مهمترین مایع و ماده برای حیات انسان آب است. اگر انسان ده روز هم غذا نخورد شاید طوری نشود ولی اگر آب نخورد یكی دو روز دیگر از تشنگی ازبین میرود و میمیرد! همین آب را شما یكمقدار اضافه كنید، مسمومیت آبی پیدا میكنید و كلیه از كار میافتد. یكی از مسمومیتهایی كه داریم مسمومیت آب است، همین آب تبدیل به سمّ میشود.
نتیجۀ تخطی از دستورات استاد
آنوقت این شخص سر كار نرفت و به مسائل دیگر پرداخت، در نتیجه نفس او بهخاطر انحراف از آن خط و ممشا به یكسری مسائل دلخوش كرد و به یكسری مطالب دلخوش شد و اینها را ناشی از تخطّی از اوامر مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میدانست و میگفت:
بله الآن چون ما تخطی كردیم این حالات را پیدا كردیم! ایشان نمیخواهد ما رشد كنیم! ایشان میخواهد ما در یك مرحله بمانیم! دستورات ایشان برای همه به نحو یكسان است و رعایت ظرفیت افراد را نمیكند!!
بسیارخوب رعایت نكن. خودت برو و هر مقداری که میخواهی بگو! هرچه میخواهد دلت تنگت بگو! در نتیجه این شخص چه شد؟! این شخص الآن با اجنه و شیاطین محشور است! چرا؟ چون آن زادی را كه تو انتخاب كردی زاد نبود، آن سمّ بود! آن زادی را كه انتخاب كردی زاد و توشۀ راه نبود بلکه آن عبارت بود از انانیت، خودرأیی، خود محوری، اظهار سلیقۀ بیجا آنهم از كسی كه هرّ را از برّ تشخیص نمیدهد!
لذا مقام جامعیت دین رسول خدا و پیامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در این نقطه است كه انسان به آن چیزی كه خواست و ارادۀ پرودگار است برسد و از خودش چیزی را اضافه نكند.
توجه به خدا در انجام دستورات، موجب سلوک مرد و زن
وقتی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «سلوك زن در زندگی، اطاعت از زوج و شوهر او است»، شوخی نمیكردند. هیچوقت نفرمودند كه زنی باید از شوهرش اطاعت كند كه شوهرش سالك باشد! زنی باید از شوهرش اطاعت كند كه شوهرش عارف باشد! زنی باید از شوهرش اطاعت كند كه شوهرش اهل راه باشد! هیچوقت چنین حرفهایی نزدند. این حرفها نیست. آن اطاعتی كه زن از شوهر میكند سلوك او است و آن سلوك است نه نماز خواندن! آن اطاعتی كه زن از شوهر میكند، نفس او را در آن مرتبهای كه قابلیت برای فیض دارد، درمیآورد. حالا اگر از شوهر اطاعت نكرد و در مقابل او ایستاد و قضیه یكی او بگو و یكی این بگو شد، اگر صد سال هم نماز بخواند فایده و نتیجهای ندارد. این مطالب را از خودم نمیگویم، این مطالبی است كه بزرگان فرمودند.
در وقتی میتواند این مسئله مؤثر واقع شود كه آن زن در اطاعت از شوهر، خود را نبیند، خدا را ببیند. و در وقتی مرد میتواند سلوك كند كه در ارتباط با زن حالت استعلا و برتری نبیند، اگر حالت برتری ببیند این هم برای او انانیت است. مرد که بر زن برتری ندارد، زن هم بر مرد برتری ندارد. تكلیفی است که خدا برای زن قرار داده و یك تكلیف هم خدا برای مرد قرار داده است. اگر زن بخواهد در قبال مسائل شوهر، در قبال او بایستد، اعمال او هباءً منثورا خواهد شد و اگر مرد هم بخواهد با عیال خود از روی تحكّم و آمریت، امر و نهی كند نه از روی امر و تلكیف الهی، اعمال او هم ازبین خواهد رفت، هر كسی جای خود را دارد. خداوند ظالم نیست و رابطهای هم بین خداوند و هیچ فردی وجود ندارد، هر چیزی در جای خودش قرار دارد. او نباید نسبت به زن حالت آمریت داشته باشد و فکر کند حالا كه این زن زیردست من است هر كاری میخواهم میتوانم انجام بدهم، حالا كه این زن زیردست است میتوانم از این موقعیت سوء استفاده كنم، حالا كه او قرار است از من اطاعت كند و پیغمبر هم گفته اطاعت كن و این زن بهخاطر رسولخدا میخواهد از من اطاعت كند من هم هرچه دلم میخواهد به او میگویم، اگر مرد این کار را کرد تمام اعمالش ازبین میرود. هر كدام در جای خود باید به وظیفۀ خودشان عمل کنند.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه نگفتند درصورتیكه مرد اینطور باشد و آنطور باشد، زن باید از او اطاعت کند. انسان باید خود را كنار بگذارد، اگر انسان خود را کنار گذاشت و در ارتباط با تكالیف الهی خدا را قرار داد آنوقت حال او میشود زاد، نه قرآن خواندن و نماز خواندن. آنوقت نفَس كه میكشد زاد است، راه كه میرود زاد و توشه است، میخوابد زاد و توشه است، بلند میشود زاد و توشه است. این حال، حالِ زاد است.
خصوصیت ماه مبارک رمضان
پیغمبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم که در آخر ماه شعبان برای افراد منبر رفتند و سخنرانی كردند، مگر راجع به خصوصیات ماه رمضان نفرمودند: «انفساكم فیه تسبیح»1 ای مردم در ماه رمضان نفَسهایی كه میكشید، ملائكه تسبیح مینویسند! نفَس میكشید ذكر كه نمیگویید. نفرمود وقتی كه اذكار میگویید، اللَه اكبر میگویید، صلوات میفرستید، لا اله الا اللَه میگویید اینها تسبیح است نه، فرمودند: «انفساكم» نَفَس، همین نفسهایی كه میكشید تسبیح است! «و نومكم فیه عبادة»2 خوابی كه در ماه رمضان میكنید، عبادت است! چرا اینطور است؟! چون در ماه رمضان، وجود، وجودِ مقرّب الی اللَه شده است، وجودِ انسان در ماه رمضان مهذّب شده است، وجود انسان در این ماه، وجود نزدیك به حریم الهی شده است. وقتی كه وجود اینچنین شود دیگر هر عملی كه از انسان سر بزند همینطور است.
تفسیر صحیح از حدیث «ضربةُ علی یومَ الخندق افضل مِن عبادةِ الثقلین»
نمیدانم این مطلب را گفتم یا نگفتم؛ در روز جنگ خندق كه همان جنگ احزاب بود و همۀ قبایل قریش برای جنگ و مبارزۀ با اسلام آمده بودند به این عنوان كه دیگر بهطوركلی مسئله را تمام كنند یعنی دیگر فاتحۀ اسلام را بخوانند و پیغمبر را ازبین ببرند، در تمام جزیرةالعرب پهلوانی بود ـ فرض كنید مثل رستمی که در تواریخ و حكایات و قصص مطالبی را از او نقل میکنند ـ بهنام عمرو بن عبدود كه در تاریخ از او حكایات عجیب و غریبی نقل میکنند! در جنگ احزاب این عمرو بن عبدود را به سركردگی لشگر آورده بودند و پرچم را هم به او داده بودند و مال زیادی هم به او داده بودند و سایر مسائل دیگر را هم برای او فراهم کرده بودند و به او گفته بودند كه ما از تو میخواهیم که پیغمبر را ازبین ببری! او هم گفت که معاملۀ خوبی است و آمده بود.
وقتی كه آمد و دید خندق كندند، با اسب خودش که اسب قوی هم بود از دور خیز گرفت و با اسب از روی خندق پرید! تمام نفَسها در سینۀ مسلمین حبس شد و گفتند که كار دیگر تمام است! سه بار پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند که كسی هست كه این شخص را دفع كند؟ هیچكسی جواب مثبت نداد. امیرالمؤمنین علیهالسلام در هر نوبت بلند شدند و در نوبت سوم پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم قبول كردند و امیرالمؤمنین علیهالسلام به میدان رفت و بالأخره آن جریانی كه همه میدانید انجام شد.1 پیغمبر اكرم در آنجا عبارتی دارند که بسیاری از خطبا هم این مطلب را نقل كردند كه وقتی عمرو بن عبدود به دست امیرالمؤمنین به هلاكت رسید پیغمبر فرمودند:
ضربةُ علی یومَ الخندق افضل مِن عبادةِ الثقلین. ضربت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام در روز خندق از عبادت جن و انس تا روز قیامت بالاتر است.2
تفسیری در اینجا وجود دارد كه احتمالاً همه شنیدید و تفسیر عادی و خوبی هم هست که در نوارهایی كه از بعضی از علمایی كه به رحمت خدا رفتند موجود است و من هم خودم شنیدم که این مطلب را اینگونه تفسیر كردند كه بالأخره مقابله بین اسلام و كفر بود دیگر، یعنی اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام عمرو بن عبدود را ازبین نمیبرد او كار اسلام را تمام كرده بود و دیگر تا قیامت مسلمانی نبود كه عبادت خدا را بكند. پس در نتیجه ضربتی كه امیرالمؤمنین علیهالسلام زد از تمام عبادتهایی كه تا روز قیامت میشود بالاتر است چون اگر این ضربتِ حضرت نبود دیگر عبادتی در كار نبود و فاتحۀ اسلام خوانده شده بود. این تفسیر، تفسیر بدی نیست و بالأخره معنای قابل قبولی است.
یادم میآید در همان زمانِ قبل از انقلاب كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در طهران بودند و روزهای اعیاد و وفیات در منزل، مجلس برقرار میشد و بعضی از روزها هم خود ایشان صحبت میكردند که الآن هم صوت بعضی از آن سخنرانیها موجود است، در جلسهای که یا در روز سیزده رجب یا در روز عید غدیر بود یكی از افراد سؤال میكند که معنای این كلام رسول خدا كه فرمودند: «ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین» چیست؟ مرحوم آقا در آن روز معنای بسیار عجیب و لطیف و ظریف و دقیقی را ارائه دادند! ایشان فرمودند كه مقصود از این كلام این نیست كه این ضربت امیرالمؤمنین كه حالا این شخص را ازبین برده است، از عبادتهای جن و انس بالاتر است چون بالأخره میدان كارزار است دیگر یا این غلبه میكند، یا آن غلبه میكند و عمرو بن عبدود هم ضربتی به سر امیرالمؤمنین زد كه اصلاً كلاهخود شكافته شد یعنی آهن را پاره كرد! الآن میگویند که اگر تیر مستقیم به این كلاهخودهایی كه برای جنگ درست میكنند و سربازان بر سرشان میگذارند، نخورد و با زاویه بخورد در كلاهخود نفوذ نمیکند اما اگر مستقیم به کلاهخود بخورد در کلاهخود فرو میرود و آن را سوراخ میکند. لذا کلاهخود را مدوّر درست میكنند برای اینكه بتواند آن ضربه را رد كند. اما این ضربۀ عمرو بن عبدود بهنحوی بود كه این آهن را شکافت و آمد پایین و خورد به سر امیرالمؤمنین و سر ایشان هم شكافته شد که پیغمبر بعد از جنگ این سر را با دست خودشان بستند و داروهای آن زمان را روی زخم سر حضرت گذاشتند و اتفاقاً شمشیری هم كه بعد ابنملجم بر سر امیرالمؤمنین زد بر همانجا فرود آمد و اینطور نبوده است كه عمرو بن عبدود هم ضربهای نزده باشد.
مرحوم آقا میفرمودند:
امیرالمؤمنین در جنگ خندق از خود بیرون بود، امیرالمؤمنین در جنگ خندق از نفس بیرون بود، خود نمیدید، نفس نداشت، وجود او فانی بود. در هنگام فِنا، این ضربت را وارد كرد و كسی كه در هنگام فنا ضربتی وارد كند این دیگر از قالب بشری بیرون میآید و مظهر تامّ نزول ذات اقدس الهی با اسماء و صفات او خواهد شد. آیا میشود با این فرد و با این خصوصیت، اعمال و عبادات افرادی را كه در نفس و توأم با نفس هستند مقایسه كرد؟! این دیگر مقایسه نمیشود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ خندق در خود نبود و با اختیار خود نبود و خود را در این مسئله دخیل نمیدید. من میخواهم این را عرض كنم كه وقتی امیرالمؤمنین به جنگ عمرو بن عبدود آمد، اصلاً كینه و بغضی از او به دل نداشت، اصلاً حرص و حقد از عمرو بن عبدود به دل نداشت. الآن كه ما به نبرد، جنگ و محاربه با كشوری میرویم و با آن تفنگی كه بهدست این سرباز میدهند حالت حقد و كینه و حساسیت نسبت به موقعیت را در نفس او پرورش میدهند و وقتی كه نفس او را برای حركت بهسوی او آماده كردند، آنوقت میگویند که حالا برو جلو. وقتی که سرباز میبیند وضعیت اینطور است و تبلیغاتی هم روی قضیه میشود طبعاً این سرباز خودبهخود حركت میكند و میرود و خودش را هم به خطر میاندازد!
امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ خندق، البته در همۀ جنگها، اصلاً حقد و كینهای از مشركین به دل نداشت. خود را از این مسئله بیرون آورده بود. لذا اگر همان موقع عَمرو بن عبدود میگفت من میخواهم مسلمان بشوم، حضرت میفرمودند که بسیار عالی و او را هم در آغوش میگرفتند. چه چیزی از این بالاتر؟! چه مسئلهای از این بالاتر؟ در اسلام که كینه نیست، در اسلام که حقد نیست، در اسلام که حسد نیست. لذا وقتی كه عمرو بن عبدود آب دهان به صورت آن حضرت انداخت، حالت امیرالمؤمنین نسبت به او تغییر كرد و از اینكه این عمل را انجام داده است ناراحت شد! اینجا یكمرتبه ترمز كرد. ببینید چقدر مسئله حساس است! چقدر مسئله مهم است! اگر ما بودیم چه میكردیم؟! میگفتیم که ای فلان فلان شده آب دهان به من میاندازی؟! حالا طوری سرت را میبرم كه فریادت به كجا برسد! حالا كه اینطور كردی من هم اینطور...! ولی امیرالمؤمنین دید عجب! اینجا شیطان میخواهد بیاید رودست بزند! ولی نه، من رودست نمیخورم! او آب دهان انداخت خب بیاندازد من که نباید حالم را در تمام این مراحل نبرد ازدست بدهم! حضرت از روی سینۀ عمرو بن عبدود بلند شد و قدری فاصله گرفت و مقداری قدم زد تااینكه خاطرۀ این مسئله از ذهن او بیرون برود، بعد این عمرو بن عبدود شد همان عمرو بن عبدود سابق، آنوقت آمد و سر او را جدا كرد. چرا؟! چون حالش تغییر نكند.
مرحوم آقا میفرمودند:
این امیرالمؤمنین با این وضع، آن حركت و راه رفتنش «افضل من عبادة الثقلین» است. آن تفكرش «افضل من عبادة الثقلین» است، آن خوابش در آنوقت «افضل من عبادة الثقلین» است. چرا؟ چون وجود امیرالمؤمنین در اینوقت وجودِ الهی بود. وجود از قالب بشری بیرون آمده بود و تبدیل به وجود الهی شده بود و با الهی بودن كه چیزی نمیتواند برابری كند و چیزی نمیتواند مساوی باشد. تمام عبادات جن و انس در مرتبۀ وجودِ آمیخته با نفس است و اعمال آمیخته با نفس، ارزش و بهایی ندارد بلکه بهاندازۀ همانمقدارِ خلوص بهاء دارد نه بیشتر! و امیرالمؤمنین وجودش شده بود خلوص. لذا اگر انسان به تمام مراحل كارها و افعال امیرالمؤمنین نگاه كند، آن «افضل من عبادة الثقلین» است؛ از عبادت جن و انس بالاتر است.
معنای «أكثِر من الزّاد»
در این فقرۀ شریف هم میفرماید که «أكثِر من الزّاد» زاد خودت را بالا ببر. یعنی بیشتر از خود بیرون بیا، بیشتر از اختیار خود بیرون بیا، بیشتر خود را كنار بگذار، بیشتر او را بهجای خود بگذار، بیشتر خود را از این اوامر و نواهی بیرون بكش. هر مقدار كه بیشتر بیرون كشیدی آن زاد را بهحساب تو مینویسند. اما اگر ما آمدیم و برای خودمان حساب و كتاب و سهمی قرار دادیم، به آنمقدار كه سهم قرار دادیم به حساب ما نمینویسند، فایدهای ندارد! حالا اگرصد ركعت هم نماز بخوانیم بیخود خم و راست شدهایم! اگر در روز سه دور هم قرآن را ختم كنیم، خودمان را بیخود اذیت و خسته كردهایم!
و همین معنا در فقرۀ بعد هم به چشم میخورد:
و جدّد السفینةَ فانَّ البحر عمیقٌ عمیق. سفینه و كشتی خود را نو و تازه بگردان. سوار كشتی كه میخواهی بشوی سوار كشتی نو بشو نه كشتیِ ازبین رفته و نه كشتی سالخورده. فانَّ البحر عمیقٌ عمیق دریا خیلی عمق دارد، خطرات در دریا خیلی زیاد است.
معنای «جدّد السفینة»
اگر كشتی، كشتی راهواری نباشد، امواج كه از درون دریا برمیخیزد این کشتی را دچار تأثیر و تلاطم قرار میدهد و بیم اینكه انسان سقوط كند وجود دارد. انسان باید همیشه كشتی را تازه نگه دارد، یعنی انسان باید همیشه مراقبه را تازه نگه دارد، در هر ساعت باید مراقبه را تازه نگه دارد، در هر دقیقه تازه نگه دارد، در مواجهۀ با مردم باید دائماً متذكر باشد. یكوقت شیطان نیاید غلبه كند. یكوقت ناراحتی نیاید او را از میدان بهدر ببرد. در ارتباطات نباید... . این بحث خیلی زیاد است! این معنای «جدّد السفینةَ» است. سفینه یعنی مراقبه. آن عملی كه انسان بهواسطۀ ركوب بر آن عمل میتواند راه خدا را برود، آن عبارت است از مراقبه!
معنای «خفّف الحمل»
«و خَفِّفِ الحملَ» این خیلی معنایش عالی است! بارت را كم كن. یك وقت خدا به انسان تكلیف میكند اما یك وقت انسان دائماً از خودش اضافه میكند، این میشود بار. بار خودت را كم كن «فان الصراطَ دقیقٌ دقیق» صراط خیلی دقیق است. كسی كه میخواهد از یك جا عبور كند باید بارش را سبک و کم کند. این بندبازها و طناب بازها را دیدهاید؟! وقتی كه میخواهند عبور كنند، یك وزنۀ پنجاه كیلویی یا صد کیلویی روی دوششان نمیگذارند و از اینطرف به آنطرف بروند بلکه حتی لباسهای معمولی خود را هم درمیآورند و به یك لباس خیلی نازك و سبك اكتفا میكنند كه بتوانند بیشتر كنترل خود را حفظ كنند. هرچه راه دقیقتر باشد انسان باید سبكبالتر باشد چون این بارِ زیاد انسان را به اینطرف و آنطرف میكشاند و نمیگذارد كه انسان به خود برسد، نمیگذارد كه انسان به دردهای خود برسد؛ نمیگذارد كه انسان به خود مشغول باشد و نمیگذارد كه انسان به مسائلی كه بر او وارد شده بیندیشد و دائماً یا به این مسئله فكر میكند یا به آن مسئله فکر میکند، یك تلفن به این میزند، یك تلفن به آن میزند، این تقاضای ملاقات میكند، او تقاضای ملاقات میکند و همهاش میشود این، یا به این وقت بده یا به آن وقت بده، یا به این تلفن کن یا به آن تلفن کن، یا مشكل این شخص را حل کن یا مشكل آن شخص را حل کن، این میشود بار! «فانَّ الصّراطَ دقیقٌ دقیق» صراط دقیق است.
مرحوم آقای حداد در مواقع مختلفی از حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ به ایشان دستور ترك ارتباط با مردم را میدادند و میفرمودند: «ارتباطت را با مردم كم كن! حتی مطالعاتت را كم كن!» شخصی مثل مرحوم آقا آنهم در چنین موقعیتی. حالا ما اصلاً به این مطالب توجه نمیكنیم و اصلاً درنظر نمیگیریم. خیال میكنیم همۀ اینها از جمله و از زمرۀ تكالیف است كه باید انجام بدهیم درحالیكه مسئله خلاف این است.
معنای «أخلص العمل»
آخرین عبارت، عبارت از اخلاص در عمل است: «و اخلِصِ العملَ فانَّ النّاقِدَ بصیرٌ بصیر» آن كسی كه پروندهها را بررسی میكند، آن كسی كه اینها را در میزان نقد و در میزان ارزش قرار میدهد خیلی خوب میفهمد و خیلی خوب و دقیق نسبت به اینها توجه دارد، هیچ سرش كلاه نمیرود! ابداً! تمام آن خطوراتی كه همراه با عمل از ذهن ما گذشته میآورد و جلوی انسان میگذارد و میفرماید که شما وقتی كه میخواستی این نماز را بخوانی در هنگام نماز این خاطره از ذهنت گذشت. ما میگوییم که نه خدایا من چنین چیزی یادم نمیآید! خداوند میفرماید که بفرما! اینهم نمازی كه خواندی، قشنگ و دقیق!
اینجا ممكن است ما دوسه روز بتوانیم با حرف، پرونده سازی، شایعهسازی، تبلیغات و صحنهسازیها پروندهای درست كنیم و یك بیچاره و مظلومی را محكوم كنیم و...! اما آنطرف را نمیتوانیم «فان الناقد بصیر بصیر» ناقد، آن كسی كه پروندهها را نگاه میكند حواسش جمع است «بصیرٌ بصیر» خیلی بصیر است.
این فقره میفرماید: «اخلص العمل» عمل خودت را خالص كن. عمل خودت را خالص كن میشود همان «اكثر من الزاد» زادت را زیاد كن. زیاد كردنِ زاد یعنی خالص كردن عمل، یعنی تجدید سفینه، یعنی كم كردن بار، كم كردن بارِ مسئولیت، انسان بار مسئولیتش را كم كند. وقتی كه وظیفه نداری و وقتی كه نگفتند، چه كسی گفته كه دائماً بار را اضافه كنی؟! چه كسی گفته كه ما دائماً بر این میزان و ثقل بار بیفزاییم؟! اینها مسائلی بود كه خب بهعنوان مقدمه خدمت دوستان عرض كردم.
روی این اساس نسبت به سؤالات و مسائلی كه مطرح شده تا آنجایی كه در ذهنم هست و تا آنجایی كه وقت اجازه بدهد مطالبی را خدمت دوستان عرض میکنم. دو مطلب است كه بهنظر میرسد كه تذكرش خیلی مهم باشد: یكی اینكه سؤال میشود كه چرا ما در عباداتی كه انجام میدهیم آن اثر را نمیبینیم؟ یااینكه چه كنیم كه اثر بیشتری برای ما پیدا شود؟
لزوم عدم توجه به اثر اعمال
من خیال میكنم با توضیحی كه امروز داده شد این مسئله هم روشن شده باشد. ما نباید عبادتی را برای اثر انجام بدهیم. اگر بخواهیم برای اثر انجام بدهیم آن اثر میشود بت! آن اثر میشود شرك! خدا به ما گفته است نماز را بخوان ما هم میخوانیم میخواهد اثر داشته باشد میخواهد نداشته باشد، ما به اثرش چهكار داریم؟! خدا به ما گفته است این قرآن را بخوان، خدا به ما گفته است كه اطاعت كن، خدا به ما گفته است كه این عمل را انجام بده، بهدنبال اثر بودن در طریقۀ عرفان نیست بلكه انسان باید از اثر صرفنظر كند.
امروز انسان عملی انجام میدهد و میبیند كه بسیار عمل خوبی بود. دو ماه دیگر هم انجام میدهد و میگوید که آقا ما این آثاری را كه در آنوقت میدیدیم الآن در خود مشاهده نمیكنیم. خب نباید بكنیم، نباید باشد. این را خدمت شما عرض كنم که در آنوقت ما به خدا نزدیكتر هستیم و تجلی اسماء و صفات الهیه در ما قویتر است كه در آنوقت ما خصوصیتی را در خود نبینیم، مظهریت برای اسماء و صفات الهی را در خود نبینیم و حالت شرمندگی و بیچارگی و دردمندی و سرافكندگی را در خود بیشتر احساس كنیم، در آنوقت ما مظهریت برای اسماء الهی را بیشتر واجدیم نهاینكه بگویم خب الحمدلله الآن ما حال خوشی داریم، الآن حال ما حال خوبی است، خوشوقت باشیم. البته اگر انسان این حال را نداشته باشد و حالش هم خوب باشد اشكالی ندارد. صحبت در اینجا است كه وقتی انسان این حال را از دست میدهد، بر از دست دادنش تأسف بخورد كه عجب! من حالم خوب بود، حال توجهی داشتم، حال انبساطی داشتم، این را میدیدم و آن را میدیدم ولی الآن چنین خبرهایی نیست! لعلّ اینكه الآن حال شما بهتر از آن موقع و بهتر از آنوقت باشد، این یك مسئله.
نحوه بهره بردن از زیارت ائمه علیهمالسلام
مسئلۀ دیگر اینكه بارها شده که سؤال میشود ما در این زیاراتی كه میرویم و به عتبات كه مشرف میشویم چهكار كنیم كه بیشتر نزدیك باشیم؟
بهنظر میرسد كه در مطالب و در مطاوی صحبتهایی كه شد، پاسخ این مسئله هم داده شده باشد. زیارتی را كه انسان انجام میدهد این زیارت را میخواهد برای چه انجام بدهد؟! آیا ما میخواهیم نزد سیدالشهدا علیهالسلام برویم و بگوییم که ما صد هزار تومان، پانصد هزار تومان خرج كردیم و به اینجا آمدیم و حالا میخواهیم این زیارت را انجام بدهیم؟!
دیروز در جایی خدمت یكی از دوستان بودیم که اهل اصفهان است و صحبت از همین مسائلی بود كه بهعنوان شوخی و مزاح و... مطرح میشود، میگفت که چندی پیش یكی از دوستان ما به زیارت میرفت، من دیدم یکی به او میگفت که خیلی پول خرج كردی، هر روز برو یك عمره انجام بده تا این پولهایی كه خرج كردی از دستت نرود! درحالیكه انسان نمیتواند در یك ماه، دوتا عمره انجام بدهد. دوتا عمره انجام دادن در یک ماه كراهت دارد و اگر فاصلۀ دو عمره در یک ماه از ده روز کمتر باشد حرام است. انسان نمیتواند در فاصلۀ کمتر از ده روز یك عمرۀ دیگر انجام بدهد. حالا میگوید پول خرج كردی یك وقت ازبین نرود! بلند شو و برو هر روز یك عمره انجام بده كه برای هر هزار تومانت یك عمره انجام داده باشی!
این چیست؟ این داد و ستد و معامله كردن است. خدا از داد و ستد بَدش میآید، خدا از معامله بدش میآید. میگوید وقتی كه نزد من میآیی، با من معامله نكن! امام حسین علیهالسلام از معامله بَدَش میآید. این مطالبی كه عرض میكنم بهخاطر این است كه ما به آن مرتبۀ بالا برسیم والاّ او كه حاجت همه را میدهد. ولی سیدالشهدا علیهالسلام میفرماید که اگر اینطوری بیایی، آن نفع را بردی. وقتی كه زیارت امام حسین میرویم نباید بگوییم سیدالشهدا ما كه به اینجا آمدیم، درمقابل چه میخواهی به ما بدهی؟! یا علی بن ابیطالب یا امیرالمؤمنین علیهالسلام ما كه به اینجا آمدیم، بالأخره خرج كردیم و پول را به همین راحتی بهدست نیاوردیم! زحمت كشیدیم! زحمت كشیدیم و به اینجا آمدیم، این همه راه آمدیم، زن و بچه را آنجا تنها گذاشتیم و از آنها هم خبر نداریم، آنجا هم در موقعیتی است كه نمیشود تلفن زد! و دل در تب و تاب از فراق یاران و احباب، حالا به اینجا آمدیم و همینطوری برنمیگردیم و باید كیسۀ ما را پر كنی و بالآخره چیزی بدهی! امیرالمؤمنین علیهالسلام هم میدهد. اما بهترش این است كه نزد امیرالمؤمنین برویم و بگوییم که السلام علیك یا امیرالمؤمنین، همین و غیر از این دیگر چه چیزی میخواهیم؟ مگر تمام هدف ما این نیست كه زیر خیمۀ امیرالمؤمنین باشیم؟ حالا آمدیم دیگر.
مگر نهاینکه تمام مقصد و مقصود ما این است كه میگوییم که «یا لیتنی كنت معكم فأفوز فوزا عظیما؛1 ای كاش ما در روز عاشورا بودیم و به آن فیض بالا میرسیدیم؟!» سیدالشهدا علیهالسلام میفرماید که بسیارخوب حالا آمدی دیگر، فرض كن روز عاشورا است و من هم در اینجا هستم و این هم قبۀ من، این خیمۀ من است، تو دیگر چه میخواهی؟!
اصحاب امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا نگفتند كه یا سیدالشهدا، ما جانمان را فدا میكنیم که درمقابل در آنطرف به ما این را بدهی و آن را بدهی، كدامیك از اصحاب این حرف را زدند؟! تازه ما زیارت كردیم، آنها که جانشان را دادند. ما چهكار كردیم؟! تازه مقداری گردش هم كردیم! تازه اینطرف و آنطرف را هم دیدیم! یك نفر از آنها را دیدید كه بیاید بگوید که یابنرسول الله باید به من چیزی بدهی؟! البته با هم شوخی میكردند. شب عاشورا مسلم بن عوسجه با اصحاب با همدیگر شوخی میكردند و سر به سر هم میگذاشتند. ولی وقتی كه میآمدند پیش امام حسین آیا میگفتند كه یابنرسولالله حالا كه ما آمدیم به شهادت برسیم باید در آن دنیا به ما حورالعین و جنت و قصور و... بدهی؟! اصلاً این حرفها نبود. ما آمدیم اینجا والسلام! تمام شد! امام حسین میخواهد بدهد، میخواهد ندهد. بله یك چیز را باید بخواهیم و آن اینكه ما را از این خانه بیرون نیندازند! این مسئله است! و این را هم که معامله نمیگویند، این نهایت بندگی و استیصالی است كه یك عبد در مقابل مولای خودش دارد. این مسئله، مسئلهای است كه انسان باید درنظر بگیرد.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «حتی انسان در قبال اینها نباید از خدا فنا را هم بخواهد.» این مطلب هم درست است. آنها بهتر میفهمند یا ما؟! امام حسین بهتر میفهمد یا ما؟! او كه بیشتر آگاه است، او كه ولایت در دستش است. این مسئله را داشته باشیم، آنها هم بدشان نمیآید، آنها هم خوششان میآید كه انسان این تقاضا را داشته باشد.
اما اینكه حالا كه به آنجا میرویم، در آنجا چهكار كنیم که بیشتر بهره ببریم؟ چهكار كنیم که بیشتر فایده ببریم؟ چهكار كنیم و چهكاری انجام بدهیم؟ نه، كاری نمیخواهد انجام بدهیم. این نیت را داشته باشیم كه ای سیدالشهدا، موسی بن جعفر، امام جواد علیهمالسلام ما را در این منزل و در این درگاه خودتان نگه دارید و از اینجا بهجای دیگر حواله ندهید و در این بیت و در این ولایت ما را نگه دارید بعد هر كاری خواستید بكنید. این مسئله، مسئلۀ مهمیاست.
در اینجا بعضی از دوستان و مخدرات سؤالهایی را مطرح كردند كه من البته بهطور مجمل نسبت به این سؤالها میتوانم پاسخ بدهم و إنشاءالله مفصلش باشد برای بعد.
معنای فلسفه و لزوم فراگیری آن
سؤال: بعضی از دوستان فرمودند: نظر شما راجع به فلسفه در دین اسلام چیست؟ اگر فلسفه مورد تأیید اسلام بود، پس چرا در زمان پیغمبر این مسئله نبود و ما در قرآن هم نداریم آیهای كه فلسفه در آن تأیید شده باشد؟ فلسفه چه كمكی میتواند در راه شناخت دین اسلام داشته باشد؟ و چرا بسیاری از آقایان و بزرگان و علما با فلسفه مخالفت میكنند؟
جواب: فلسفه یعنی فهم، فلسفه یعنی ادراك، فلسفه یعنی معرفت. بحث فلسفی یعنی بحثی كه در آن از وجود و عالم هستی صحبت بهمیان میآید. آیا معرفت هستی و معرفت عالم وجود، گناه است یااینكه نه، اگر ما قائل بشویم كه كمال انسان بر معرفت و علم است پس باید قائل بشویم بر اینكه آنچه انسان را به این معرفت میرساند باید مطلوب باشد. اگر قرار بر این باشد كه فهم و دانش و علم موردنظر پروردگار نباشد، خداوند چرا در ما عقل را آفرید؟! عقل برای تمییز بین حق و باطل و برای شناخت واقع است. عقل برای شناخت پروردگار و طریق اثبات پروردگار و بالتّبع التزام به احكام و تكالیف است. اگر ما عقل نداشتیم چطور میتوانستیم وجود پرورگار را اثبات كنیم؟! اگر ما عقل نداشتیم چطور میتوانستیم به وجوب متابعت از رسول خدا و ائمه علیهمالسلام پیببریم؟! اینها همه با واسطۀ عقل و دلیل است. تا بهواسطۀ عقل اثبات وحدت واجبالوجود نشود كه اوامر و نواهی او واجبالاطاعه نمیشوند، این راه، راه عقل است منتها هر كسی به هر مقدار كه عقل دارد به همانمقدار بهرۀ بیشتری میبرد.
آن پیرزن و آن شخص عامی خدا را با محدودۀ فكر خودش شناخته و آن شخص عالم و عاقل هم خدا را با فكر خودش شناخته است. چه اشكالی دارد؟! و اینكه میگویند در قرآن دربارۀ فلسفه صحبت نشده، چرا صحبت نشده است؟! پس این همه آیاتی كه در قرآن راجع به تفكّر و تدبّر و تعقّل است برای چیست؟! ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ﴾1 ﴿أَفَلَا يَعۡقِلُونَ﴾2 آیاتی كه انسان را دلالت بر اثبات ادله و براهین برای توحید میكنند﴿لَوۡ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾3 كه از برهان پیبردن معلول به علت، اثبات توحید و اثبات صانع میشود، مگر در قرآن نیست؟! آیاتی كه دلالت بر حقیقت بساطت پروردگار میكند و این آیات در سور مختلف قرآن بهعنوان آیات توحیدی مطرح است، مگر غیر از این است كه راه فهمیدن این آیات بهواسطۀ تعقلِ صحیح و بهواسطۀ فلسفه و حكمت است؟! چطور ما میتوانیم معنای ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ﴾4 را بدون درس فلسفه و حكمت بفهمیم؟! چطور ممكن است آیات سورۀ حشر و یا سورۀ حدید را بدون مطالعه و تدبّر تامّ در حقایق فلسفی بفهمیم؟! این كسانی كه فلسفه نخواندهاند، این آیات را ترجمه كنند و معنا کنند تا روشن شود که آیا میشود بدون فلسفه و حكمت، معنای ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ﴾5 را فهمید؟! نه نمیشود. آیا بدون رسیدن به معنای حقیقت توحید كه همان وحدت حقۀ حقیقیه و وجودبالصرافه است كه همان قاعدۀ صدرالمتألهین است كه میفرماید: «بسیط الحقیقة كل الاشیاء»،6 آیا بدون این مسئله این آیات سورۀ توحید فهمیده میشود؟! و این كلام امام سجاد علیهالسلام كه میفرمایند که در آخرالزمان علمایی خواهند آمد كه معنای سورۀ توحید و شش آیۀ از سورۀ حدید را میفهمند7 اشاره به چه كسانی است؟! اینها مسائلی است كه نسبت به این قضیه باید تأمل شود.
مطلب دیگر اینكه چرا بعضی از آقایان با این مسئله مخالفند، این یك مسئلۀ عادی است، «الانسان اعداء ما جهلوا»8 انسان دشمن جهل خودش است. دشمن آن چیزهایی است كه نمیداند. اگر اینها فلسفه بخوانند خب طبعاً دست از این عناد برمیدارند و بسیاری از این افراد بدون اینكه یك صفحه از حكمت و فلسفه خوانده باشند، به جنگ و مبارزۀ با حكمت و فلسفه برمیخیزند! مگر فلسفه چه گناهی كرده است؟! این اختلاف در میان فقها هم وجود دارد و آنها به وسیلۀ اجتهادات خود به مسائل اختلافی میرسند، این فقیه فتوا به حرمت میدهد، آن فقیه فتوا به وجوب میدهد! یعنی بین مشرق و بین مغرب اختلاف در فتوا وجود دارد پس چرا آن بحث را آنجا نمیبرند درحالتیكه روایت، روایت واحد است؟! چرا آنجا این حرف را نمیزنند؟! دو فهم مختلف از یك روایت وجود دارد، چه اشكال دارد؟! اینها هم همینطور، فلسفه نخواندهاند و نسبت به مسائل فلسفه جاهل هستند در نتیجه با مسائل فلسفه با بینش و نگرش غیر منطقی برخورد میكنند و واقعیت قضیه هم همین است.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در نجف حكیم و فیلسوف و یك شخص عارف معروف بودند و مطالبی هم از علمای نجف نقل میکردند که چه انتقاداتی به ایشان میكردند، چه طعنههایی به ایشان میزدند و پشت سر ایشان چه حرفهایی میزدند! ایشان مطالبی را از آنها نقل میكنند كه من هم بعضی از آنها را در بعضی از نوشتهجات آوردهام و إنشاءالله بعدها ملاحظه میكنید. میفرمودند:
من وقتی كه از نجف آمدم یكی از علمای نجف كه قبل از ما به ایران آمده بود و در طهران هم سكونت داشت و از اقوام ایشان هم بود، نزد ما آمد و شروع كرد از مولانا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و مثنوی بدگویی كردن که این مردِ سنّی كافرِ جبری كذای كذا...! شروع كرد به گفتن و ما هم هیچ نگفتیم. نیم ساعت از مولانا بد گفت! بعد من رفتم و مثنوی را آوردم و جلوی او گذاشتم و همین طوری باز كردم و گفتم که بخوان و معنا كن! شعر اول را خواند و نتوانست معنا كند! گفتم که مردك تو كه اصلاً مثنوی را نخواندی، آخر چه داری میگویی كه این جبری است و كافر است و...؟!
آخر با همینطور صحبت كردن كه مسئله درست نمیشود. لذا میتوان گفت كه علت این مخالفتها ناشی از جهل و عدم اطلاع به مسائل فلسفی است.
مسئلۀ احکام
سؤال: سؤال دیگری كه شده این است كه كسی که نماز قضا دارد آیا میتواند نماز مستحبی و نماز شب و نافله را انجام دهد یا نه؟
جواب: بله، میتواند انجام بدهد. این مسئله در مورد روزه است که كسی كه روزه بر ذمه دارد نمیتواند روزۀ مستحبی بگیرد، اما نماز اشكال ندارد.
سؤال: آیا میشود به خانمها یا شوهران خود برای نماز جماعت اقتدا كنیم؟
جواب: بله خیلی هم خوب است و مستحسن هم هست.
مسئلۀ سلوکی
سؤال: علت اینكه انسان از مبدأ جدا میشود چیست؟
جواب: علتش غفلت و عدم رعایت مراقبه و عدم اطاعت از مطالبی است كه مطرح میشود.
سؤال: وظیفۀ ما در قبال ذكرهایی كه در خواب چندین بار تكرار میشود چیست؟
جواب: اینها باید مطرح شود و نمیشود خودسر انجام داد مگر اینكه مورد تأیید باشد.
مسئلۀ احکام
سؤال: ما مدتی است كه به شهرستان نقل مكان كردیم و معلوم نیست كه چه زمانی به طهران برمیگردیم ولی امید بازگشت داریم، دراینصورت تكلیف ما نسبت به نماز و روزۀ چیست؟
جواب: در طهران باید نماز را تمام خواند و روزه را هم باید گرفت.
مسئلۀ سلوکی
سؤال: اگر زنی فقط به عشق اینكه بتواند به زیارت ائمه علیهمالسلام مشرف شود سر كار برود اشكال دارد؟ چون شوهر برای این امر پول نمیدهد ولی اگر از خودم باشد ایرادی نمیگیرد.
جواب: نه اشكالی ندارد. خیلی هم مستحسن است. إنشاءالله او هم مأجور خواهد بود.
إنشاءالله امیدواریم كه خداوند چشمان ما را بصیر و راه ما را مستقیم كند و نسبت به مسائل ما را بینا كند و خودش دست ما را بگیرد و از انانیت بیرون بیاورد و در هر حال سایۀ مقام ولایت حضرت بقیةالله ارواحنا لتراب مقدمه الفدا را در دنیا و آخرت از سر ما كوتاه نگرداند.
اللَهمَّ صلِّ عَلی محمَّد و آلِ مُحمَّد