پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
تاریخ 1435/02/02
هو العلیم
عقلانیت، اساس مبانی اولیاء الهی
سلوک خانواده ـ تهران ـ جلسه 38
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
الحمدلله ربّ العالمین
و الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
و على آل بیته الطّاهرین و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
امروز صبح كه میخواستم بهسمت طهران حركت كنم، رفتم و آن کشویی را كه نوشتهها و نامهها و... را در آن قرار میدهم نگاه کردم دیدم سؤالاتی را كه دوستان در دفعههای قبل مطرح کردند، بهنحوی در آنجا متراكم شده كه ما بهطوركل از آوردنش پشیمان شدیم چون دیدیم كه دراینصورت مجلس فقط باید به این مطالب بگذرد، لذا به این فكر افتادم كه برای اینكه سؤال دوستان هم بدون پاسخ نماند، در مجالس دیگر، حالا چه مجالس مخدرات و چه مجالس آقایان، به این سؤالات جواب بدهم. نگاه که میكردم دیدم بسیاری از اینها، سؤالات عمومی است و مربوط به ابتلاء همگانی است، لذا از این نظر پیشنهاد میکنم كه رفقا و دوستان پاسخ اینها را انشاءالله در صحبتهای آتی كه ما با دوستان و رفقا داریم پیگیری كنند، انشاءالله در میان آن صحبتها پاسخ آن سؤالها را هم میدهیم. حالا شاید در این جلسه به این مطالبی كه رفقا در اینجا تذكر دادند برسیم.
با خود گفتم كه امروز چه مطلبی را خدمت دوستان مطرح كنم؟ به نظرم آمد که مسائلی را كه بهطوركلی شاید رفقا هم از آنها بیاطلاع نباشند، در این مجلس بیان کنم، بهخصوص اشكالات و ایراداتی كه در ماههای اخیر از بعضی از افراد معلومالحال مطرح میشود و مشخص هم است كه دواعی و اغراضی كه پشت این مطالب هست حاكی از چه مطالبی است!
اهتمام بر بیان مبانی مرحوم علامه طهرانی در نوشتهجات و سخرانیها بدون تصرف در آن مبانی
همانطوری كه بارها خدمت رفقا عرض كردم، بنده مطالبی را كه میگویم سعی میكنم که حداقل تصرفات خودم را در آن اِعمال كنم و فقط به بعضی از توضیحات بپردازم، زیرا مطلوب و مقصود شما، مطالب و تفكرات بنده بهشخصه نیست بلکه شما بهدنبال مطالب بزرگان و اولیاء خدا و مطالعۀ كتب آنها و پیگیری مسائل و مطالب آنها هستید، در نتیجه امانتی را كه بنده باید در خدمت رفقا و دوستان به آن امانت بپردازم و التزام و تعهد داشته باشم، توضیح و تبیین همان مطالب است، نباید از خود دخل و تصرف و اضافه بكنم.
تمام آنچه تابهحال بیان شده، چه در كتابهایی كه تألیف شده و چه در سخنرانیهایی كه انجام شده، تمام آنها یكبهیك و موبهمو مبانی مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است، منتها عادت بنده این نیست که هر مطلبی را كه میگویم، به ایشان منتسب كنم، از سابق هم یكهمچنین عادتی نداشتم، بهخاطر اینكه طبعاً بر بعضی از مسائل حمل میشود! علیٰكلّحال روزنۀ برای نفوذ شیطان باز است! ما خیلی از مطالب را به خودمان نسبت میدهیم و میگوییم هر كسی هم که حرفی دارد پیش خودمان بیاید! هر کسی که مطلب و ابهام و مشکلی دارد بگوید.
در خود زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یكهمچنین قضایایی اتفاق افتاد، و آن تجربه برای ما كافی بود. عدهای شروع كردند اینطرف و آنطرف صحبت كردن و علیه ما حرف زدن! تا اینكه كار به جایی رسید كه ما دیدیم اینها ممكن است یك اثرات سوئی را روی مرحوم آقا بگذارد، و همینطور هم بود، خب پیش ایشان میرفتند و حرف میزدند و مرتب كم و زیاد میكردند و چه میكردند و...، به همین خاطر ما مطلب را از ریشه قطع كردیم و در زمان حیات خود ایشان گفتیم كه آقایان! اصلاً ما هر مطلبی را كه نقل میكنیم از خودمان میگوییم و هیچ ارتباطی به پدرمان ندارد و من اصلاً دیگر یکهمچنین شخصی را در دنیا نمیشناسم! حالا هر كسی که با من حرف دارد جلو بیاید، اشكال دارد جلو بیاید! ما که این حرفها را از پای منقل نیاوردیم، مطالب، مطالبی است كه بالأخره روی آنها فكر شده است، حالا یا به اشتباه رفتیم یا به صحیح، ولی بالأخره مطالب همینطوری روی هوا نیست مثل خیلی حرفهایی كه زده میشود و فردا هم میگویند كه نه آقا! اینطور نبوده و آنطور نبوده و اینطور بوده و آنطور بوده است! نه، مطالب ما به این كیفیت نیست.
فلهذا دیگر بنا بر این شد و با همین روش هم دیگر جلوی شیطنت شیاطین گرفته شد! خب دیگر حرفی نداشتند، مطلبی برای گفتن نبود كه بگویند: این آقا حرف پدرش را عوض میكند و كم و زیاد میكند! گفتم هر حرفی زده میشود خودم این حرف را میزنم، حكایتی هست، مربوط به خودم است، اگر قضیهای را نقل میكنم خودم دارم نقل میكنم، تفسیری را بیان میكنم خودم دارم بیان میكنم، بیانی میكنم خودم دارم این بیان را میكنم، اگر حكم فقهی است، نظر خودم را میگویم، به پدرم ارتباطی ندارد، تمام شد، خلع سلاح شدند، هیچ، دیگر ماندند كه چهكار كنند! ولی همانطوری كه گفتم که شیطان آرام نمینشیند، یك مدت که گذشت دیدند نه، مطلب جدّی است، من دیگر حتی یك كلام را هم نمیگویم كه این را مثلاً از پدرم شنیدم، یا ایشان گفتند، چون در زمان حیات ایشان بود دیگر، بنده قم بودم و ایشان هم در مشهد بودند. اینها دیدند كه ما دیگر صحبتی از ایشان نمیكنیم و هرچه میگوییم از خودمان میگوییم. بالأخره ما هم یك طلبه هستیم دیگر، طلبه حرف میزند، پاسخ میدهد، همینطور ساكت كه نمینشیند! لذا هیچ، دیگر همۀ دهانها بسته شد، چون فقط ایراد این بود كه میگفتند که ما حرف ایشان را عوض میكنیم، حرف ایشان را تغییر میدهیم! گفتیم: اصلاً این حرفها همهاش برای ما است، خب حرفتان چیست؟! اصلاً برای ما است، اگر نمیخواهید سؤال نكنید، نمیخواهید نشنوید، نمیخواهید نپرسید! توجه میفرمایید!
چند ماهی از این قضیه گذشت، تااینكه دوباره خلاصه مثل اینكه برنامهای چیده شد برای اینكه همان اوضاع و... دوباره پیش بیاید! یك روز ما برای دیدن بعضی از دوستان كه از حج برگشته بودند و مراجعت كرده بودند، رفته بودیم. در حج یك سؤال شرعی برایشان پیش آمده بود و یكی از همین حجاج از شخصی سؤال كرده بودند و شخص هم جوابی داده بود ولی مثل اینکه در جواب او تردید و ابهام داشتند، از من سؤال كردند كه در حج بودیم و یكهمچنین مسئلهای اتفاق افتاد، در اینصورت وظیفه چیست؟ من گفتم كه باید این كار را انجام بدهند. در آنجا یکی از افراد به من گفت كه نظر آقا چیست؟! ما میخواهیم نظر ایشان را بدانیم! گفتم: با اخوی ما در مشهد تماس بگیرید که او برود از آقا بپرسد و نظر آقا را به شما بگوید! حالا جوابی را هم که من به آنها گفته بودم همان نظر آقا بود ولی گفتم که به اخوی بگویید بپرسد و نظر ایشان را به شما بگوید! دیدند نه! این تو بمیری دیگر با آن تو بمیریهای قبلی خیلی فرق میكند و دیگر قضیه جدّی است! خلاصه دیگر از شیطنت کردن منصرف شدند.
علیٰكلّحال بالأخره ما میدانیم كه این دو روز دنیا تمام میشود، مگر چقدر دیگر از عمرمان در این دنیا باقی مانده است تازه آنهم با هزار مسئله و با هزار مطلب؟! پس چه داعی داریم كه بخواهیم نظری را برخلاف نظر بزرگان مطرح كنیم؟! برای چه؟! اگر در روز قیامت شما بگویید فلانی! ما حرف تو را كه نخواستیم، ما نظر پدر تو را خواستیم. ما كه در این برف و باران و در این موقعیت به اینجا آمدیم، بهخاطر این آمدیم كه بالأخره فردی كه چند صباحی با بزرگی و با ولیّی از اولیای الهی در ارتباط بوده است، بیاید و مطالب او را بیان بكند و نظرات او را بشنویم، اگر حكم شرعی میپرسیم میخواهیم ببینیم نظر او چه بوده است؟ اگر سؤال اجتماعی و سیاسی میكنیم میخواهیم ببینیم نظر او چه بوده است؟ اگر یك مسئله مربوط به روابط شخصی و خانوادگی و معرفتی و امثالذلك میپرسیم، میخواهیم ببینیم نظر او چه بوده است؟ ما نگاه به مطلب تو نمیكنیم، مثل تو ده هزارتا هستند، بیست هزارتا هستند، كاری با آنها نداریم، منتها از باب اینكه ارتباطی با این بزرگ داشتی، از این نقطهنظر ما میخواهیم این مطالب را از تو بشنویم. بنده در روز قیامت باید نسبت به این مسئله برای شما پاسخگو باشم. توجه میفرمایید!
اینقدر متوجه هستم كه مطالبی را كه میگویم اگر حتی نظر شخصی من باشد، میگویم که این نظر، نظر شخصی من است، نظر مرحوم آقا این بوده و نظر بنده این است، این نظر، نظر شخصی من است. همانطوركه در همین كتابهایی كه دوستان میبینند، بهخصوص راجع به مطالب فنی وقتی كه کتاب چاپ میشود، اهل فن میبینند که ما این حواشی و تعلیقاتی را كه میآوریم، اینها را جداگانه و بهطور مشخص میآوریم که معلوم باشد که این مطالب از ما است، خب بعضی از این تعلیقات و حواشی توضیح همان مطالب بزرگان است، ولی بعضی از اینها ممكن است که مطالب و نقاشها و یك نوع تفسیرهای خاصی باشد، ما اینها را جداگانه میآوریم تا خلطی بین مطالب ما و آنها پیش نیاید، خب این را اهل فن متوجه میشوند. و باید هم راه بیان مطالب همینطور باشد، اصلاً باید راه، راهی باشد كه دور از فضا و جوسازی و شعار و عمل به تظاهر باشد.
خطر تغییر مبانی بزرگان براساس تفکرات شخصی
آنچه باعث بدبختی ما است همین مسئله است كه ما براساس تفكرات خودمان مبانی بزرگان را [تغییر بدهیم و بگوییم مبنای صحیح و مبنای بزرگان همین مبنای ما است!] در بین راه كه میآمدم یكمرتبه این به نظرم آمد كه اصلاً بیایم با رفقا و دوستان این قضیه را مطرح كنم كه چگونه میشود كه مبنا جایش را با یك اسطوره تغییر میدهد؟! مبنا، یك تفكر، یك ایدۀ صحیح بهجای اینكه در زندگی انسان، آن ایده كارساز و راهنما و الگو بشود، جایش را به یك ساخته و پرداختۀ توهم و تخیلات میدهد و آن توهم میآید و كمكم جایگزین آن تفکر صحیح میشود! و این توهم هم یكمرتبه نمیآید، نه! یواش یواش میآید و آن ایده و مبنای صحیح را كنار میگذارد و خودش در آن جایگاه مینشیند و میگوید حرف دیگر حرف من است، صحبت دیگر صحبت من است، امر، امر من است، نهی، نهی من است! آن تفکر صحیح كنار میرود، و این خطر است، خطر همین قضیه است!
حقانیت منحصر به فرد مکتب اولیاء، علت پایبندی ما به این مکتب
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در نجف که بودند رسالۀ صلاة جمعه را نوشتند، البته در اواخر عمر نظرشان نسبت به آنچه قبلاً در نجف نوشته بودند تغییر كرده بود و حواشی هم زده بودند كه الآن آن حواشی به اسم خود ایشان در آن رسالۀ عربی هست و انشاءالله امیدواریم كه دوستان و رفقا این رساله را به فارسی ترجمه کنند و انشاءالله منتشر بشود، وقتی كه بنده داشتم به این رساله تعلیقات میزدم، دوستانی كه اِدیت و کارهای مربوط به چاپ را انجام میدادند گفتند:
آقا ما این كتاب را همینطوری چاپ كنیم؟! آخر شما اصلاً ملاحظهای نكردی! بالأخره پدری گفتند پسری گفتند! شما همینطوری در بعضی از موارد نوشتید كه من متوجه نشدم كه ایشان نسبت به این قضیه چه منظوری داشتند و...؟! و خب این عبارت از نظر فنی عبارت تندی است!
گفتم كه آقاجان! ما خودمان را شاگرد مكتب امام صادق علیهالسلام میدانیم، بنده الآن حتی کسی را بهاندازۀ ناخن پدرم هم در این دنیا سراغ ندارم! صریح این مطلب را میگویم، از نظر معارف و از نظر مراتب و از نظر رسیدن به آن مقامات، کسی مانند او نیست، بنده اطلاع ندارم، شاید هم باشد ولی من نمیدانم! کسی مانند او وجود ندارد و بلكه بسیار بسیار پایینترش هم وجود ندارد! این اعتقاد بنده است. این مطلب هست و هر چیزی هم باید در جای خودش باشد، اما آن راهی را كه خود ایشان به ما نشان دادند و ما بهواسطۀ آن ارائه و راهنمایی تا آخر بودیم [این بود که تا مطلبی را نفهمیدی قدم از قدم برندار، عقلت را کنار نگذار و شخصیت افراد تو را از بررسی علمی مطالب آنها بازندارد.]
خب ما خیلی از افراد و اشخاص را دیدیم، اما چرا اینجا بودیم؟ این علتش چه بود؟ چرا در اینجا ایستادیم؟ چرا در اینجا توقف كردیم؟
شما تصور نكنید كه ما از كوچكی چشممان فقط به یكی دوتا از این افراد افتاد و [چشمبسته بهدنبال آنها راه افتادیم!] ما همۀ افراد را دیدیم، مدعیان را دیدیم، حالا نه مدعیان دروغین، نه! آنهایی كه مراتبی داشتند، حالاتی داشتند، امور غیرعادی داشتند، مسائل غیرعادی داشتند، ما همۀ آنها را دیدیم. بنده چه در طهران و چه در قم و چه در سایر جاها در مجالسی شركت میكردم که بعضی از آنها را هم برای دوستان نقل كردم [که در آن مجالس چه مطالب و امور خارقالعاده و غیرعادی مطرح بود، بالأخره ما اینها را هم دیدیم، اما] آنچه باعث شده است كه در اینجا توقف كنیم این است كه آن حقانیت و عمق و بینش و ادراك صحیحی را كه ما در این مكتب یافتیم، در سایر جاها ندیدیم.
مبنای اساسی مکتب اولیاء، فهم مطلب و بعد عمل به آن به دور از هرگونه شعاری
بزرگانی بودند که ما پیششان میرفتیم و صحبت میكردیم و چه میكردیم ـ در صحبتهایم گفتم، دوستان میدانند که چه افرادی را میگویم، بعضی از آنها را میشناسید، بعضی از آنها به رحمت خدا رفتند و بعضی از آنها هم در قید حیات هستند. و بعضی از آنها را هم خب نمیشناسید و منهم اسم نیاوردم ـ ما پیش همۀ اینها رفتیم ولی در آخر دیدم كه نه! آنچه تشنگی و گرسنگی ما را برطرف میكند، این مسائل و این مطالب نیست، دوباره آمدیم سر جایمان. همۀ اینها قبول اما، آنچه اینها به ما یاد دادند این است كه اول بفهم و بعد برو، این را به ما یاد دادند، در یك كلام و در یك جمله، اینکه هیچوقت عقلت را كنار نگذار؛ به حرف این و آن گوش نده؛ به این موقعیت و شعار و مسائل نگاه نكن، ببین مسیر صحیح هست یا صحیح نیست؟
اینکه فلانی گفته كه فلان كس خواب دیده، اولاً از کجا معلوم که آن فلان كسی كه خواب دیده، مرد صالحی باشد؟! پیش تو مرد صالحی است اما پیش بنده كه مرد صالحی نیست، شاید مرد صالحی نباشد! ثانیاً هم خواب دیده که خواب دیده باشد، ما هم خواب شیطانی داریم، هم خواب رحمانی داریم، خوابهای متفاوتی داریم، آیا من باید سرنوشت خودم را و سرنوشت یك ملت را براساس یك خواب قرار بدهم؟! این مطلب در كجای دین و شریعت و عقل است؟! كدامعقلی این مطلب را میگوید؟
اینکه این همه بزرگان فرمودند که به خواب توجه نكنید، خواب باید منطبق با میزان باشد، منطبق با معیار باشد، پس اینها را برای در و دیوار میگفتند یا برای امروزِ من و شما میگفتند؟! امروزی كه ما از هر زمان دیگری، بیشتر نیاز به این مبانی داریم، بیشتر نیاز به این مسائل داریم، برای امروزِ ما گفتند. آنوقت ما ترتیب اثر نمیدهیم و توجه نمیكنیم.
ما مكتب مرحوم آقا و بزرگانی را كه از اساتید ایشان بودند، بر این اساس پذیرفتیم، من تا روز آخر با ایشان مثل یك طلبه بحث میكردم. در یك مسئلۀ توحیدی، ما با ایشان چهار سال نقاش داشتیم، تازه هر دفعه هم که ما به مشهد مشرف میشدیم خود ایشان بحث را شروع میكردند و دیگر بحث به دعوا میرسید! در همین سالهای آخر یك دفعه در زمستان که داشتیم باهم بحث میکردیم و یك ظرف آبی هم روی كرسی بود، ایشان به من فرمودند: «این آب را برمیدارم و روی شما میریزم!» گفتم: اتفاقاً خنك میشویم و یكخرده حرارتمان پایین میآید!
ـ توجه میکنید؟! چون ایشان به من خیلی خیلی محبت داشتند! و خب ما هم متجری بودیم و جسارتمان [زیاد بود] دیگر! ـ
گفتم: با ظرف آب و پارچ آب ریختن و...، مسئلۀ ما درست نمیشود!
توجه میفرمایید؟!
بعد از گذشت چهار سال از این قضیه، سه ماه به فوتشان مانده بود که من به مشهد مشرف شدم ـ عرض كردم که من خودم بحث را شروع نمیكردم اما بالأخره این مسئلۀ بین ما و ایشان یك مطلب توحیدی بود كه با احساس و [مرتکزات ذهنی ما] جور درنمیآمد، یعنی نیاز به تحقیق و تأمل داشت! در این آخرین سفر که شاید ایشان میخواستند دیگر مطلب را به من بگویند و میدانستند كه دیگر ملاقاتی برای ما دست نخواهد داد تا آن شب آخری که در بیمارستان بودند، اصلاً مرتبۀ دوم كه ما به بیمارستان رفتیم دیگر نتوانستیم با ایشان صحبت کنیم چون دیگر دوران ایشان به پایان رسید ـ در آن آخرین مرتبهای كه من مشرف شدم یادم است در آن دو سه شبی كه من پیش ایشان بودم یكدفعه فرمودند:
فلانی! در این مطلبی كه ما در این سالها با هم بحث میكردیم، حق با شما است! ولی شما هم این را بدان که: «حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی!»1
گفتم: بله، ما این را میدانیم و این مسئله را قبول داریم منتها از نقطهنظر عقلی و فلسفی میخواستم این قضیه برایم حل بشود وگرنه خب بله، این مسائل، مسائلی است كه با شهود برای انسان پیدا میشود. توجه کردید؟! یعنی خود ایشان اصلاً ما را به این مسلك و مكتب راهنمایی میكردند.
[شما] تصور كردید [که ایشان یک همچنین شخصی بود که بگوید:] هرچه میگویم صدایت درنیاید؟! حرف نزن؟! اینجا كسی نباید سرش را بالا بیاورد؟! همه باید چشمهایشان را ببندند؟! همه باید خفه بشوند؟! همه باید...؟! نه، این حرفها و این مسائل در اینجا نبوده است. در مكتب بزرگان همه چیز شفاف است، همه چیز راست است، همه چیز درست است، همه چیز بر میزان عقل است. و همه هم نتیجهاش را دیدید. آیا ندیدید؟! آیا در این چند سال ندیدید؟ حالا كداممكتب درست بود؟
دیدید آنهایی كه میگفتند میتوان به یك مكاشفه نگاه كرد و میتوان به یك خواب ترتیب اثر داد، به چه روزی افتادند؟! آیا این مکتب درست است یا آن مكتبی كه میگوید عقلت را بهكار بینداز، فهمت را بهكار بینداز، به حرف این و آن گوش نده، شاید این مطالب از روی غرض و قصد برخواسته باشد؟! از كجا معلوم که این مطالب از روی غرض نبوده باشد؟! توجه میفرمایید؟! در همۀ مسائلی كه هست انسان باید این مسئله را مورد نظر قرار بدهد.
لزوم تأمل همیشگی سالک در این آیۀ شریفه: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِ ٱلۡبَٰطِلُ﴾
لذا آنچه ما دائماً از ایشان در صحبتهایشان میشنیدیم این آیه بود که: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِ ٱلۡبَٰطِلُ﴾،1 ایشان همیشه این آیه را میخواندند، شاید بنده بیش از صد بار، صد وپنجاه بار شنیدم كه ایشان در موارد و ظروف مختلفه این آیه را میخواندند، همیشه باید این آیه در نظر ما هم باشد، اصلاً بهطوركلی سالك باید این آیه را همیشه جلوی چشمش داشته باشد و به آن تفكر و تأمل كند، ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ تمام سعادت و رستگاری و فلاح و نیكبختی و خوشبختی انسان در این دنیا به این آیه مربوط است؛ «فقط حق را در نظر بگیر كه آن حق عبارت است از خدا و هرچه غیر از خدا است كنار بگذار.» یعنی كل سلوك در این آیه قرار میگیرد.﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِ ٱلۡبَٰطِلُ﴾؛ «باید بدانی كه هر جا خدا پایش را در آنجا گذاشته، آنجا حق است، و هر جا كه حق است بدان كه خدا در آنجا پایش را گذاشته، غیر از او هرچه میخواهد باشد، باطل است، هر كسی میخواهد غیر از او باشد، باطل است، هر كلامی غیر از او باطل است، هر توجیهی غیر از او باطل است.» و این را هم خدا نشان میدهد.
دستگیری خداوند متعال از بندگانش طبق خواست آنها
آن سالكی كه بخواهد این آیه را مدّنظر قرار بدهد و بخواهد بهدنبال این آیه برود، خدا هم به او نشان میدهد. همانی كه داریم که: «العلم نور یقذفه اللَه فی قلبه من یشاء»،1 آن روایت در اینجا توجیه پیدا میكند. علم نوری است، واقعیت روشنگری است كه خدا در قلب هر كسی که بخواهد قرار میدهد، او کیست كه خدا در قلبش قرار میدهد؟ آیا خدا چرتكه میاندازد که یكی آنطرف و یكی اینطرف، شانسی در قلب این قرار بدهیم و در قلب او قرار ندهیم یا نه، حساب و كتاب است؟! اینكه خدا در قلبش قرار میدهد آیا از اول، افراد را گزینشی انتخاب كرده است که ما اصلاً در قلب اینها قرار نمیدهیم، بگذار هر كاری كه میخواهند بكنند، اما در قلب این یك عده قرار میدهیم که اینها فرض بكنید كه مطلب را میبینند، حق را میبینند، باطل را میبینند، آدم دغلكار و دزد را میبینند، آدم دروغگو را تشخیص میدهند، آدم متقلب را تشخیص میدهند، آدم خائن را تشخیص میدهند؟! آیا قضیه اینطوری است؟ آیا قضیه گزینشی است؟ یعنی خدا اینطوری گزینش كرده است؟ خب اگر اینطور باشد، اینكه عین ظلم است!
[اگر اینطور نیست پس] قضیه چیست؟ قضیه به خواست برمیگردد! اینکه شما چه میخواهی؟ همانی را كه میخواهی خدا در تو قرار میدهد، میخواهی به راه خدا بروی، خدا همان را برای تو قرار میدهد، یكدفعه یك [ندا و آوایی] در گوشَت میآید که نكند اینطور باشد! تا میخواهی تصمیمی بگیری تلفن زنگ میزند، موبایل زنگ میزند، یك دوستت، یك رفیقت میآید و با شما صحبت میكند، یكدفعه میان حرفها میبینید آن مطلبی كه مورد نظر شما است میان حرفها بیان میشود! چه کسی این رفیق را فرستاده؟ چه کسی گفته که این رفیق به شما زنگ بزند؟ چه کسی گفته که این رفیق حال شما را بپرسد؟ یا اینكه فرض كنید كه انسان میخواهد اقدامی بكند یكمرتبه میبیند مانعی جلو میآید و مثلاً تلفن شخص نمیگیرد و ارتباط برقرار نمیشود، هرچه میخواهد تلفن بكند مرتب میگوید: گوشی در دسترس نیست، یا مخاطب در دسترس نیست، یا تلفن خاموش است، یا اینكه فرض كنید زنگ میزنید و تلفن روی حالت سکوت است و شخص متوجه تماس شما نمیشود، چرا؟ چون این شخص نباید الآن در اینجا تماس بگیرد، این شخص نباید الآن در اینجا با او اتصال پیدا بكند، این ملاقات نباید انجام بشود، چرا؟ این همان «... نور یقذفه اللَه...» است، وقتی نگاه میكنی میبینی چرا قضیه اینطوری است؟ چرا الآن آن شخص جواب نمیدهد؟ میگوید: «آقا من یك ساعت است که دارم با شما تماس میگیرم و شما در دسترس نیستی!» طرف مقابل میگوید: «كجا در دسترس نیستم؟ من که در اتاق نشستم.»
چه كسی این مانع را ایجاد میكند؟ یا اینكه فرض كنید وقتی که انسان میخواهد با وسیلهای اشتغال پیدا بكند، میبیند وسیله كار نمیكند، چه كسی این پیچ را بسته؟! یا یكمرتبه در یك جا [متوقف میشود و بعداً هم از آن کار منصرف میشود!]
ایجاد بستر مناسب برای ترقی و رفع موانع توسط خداوند متعال برای بندگان مطیع حق
چرا این قضایا اتفاق میافتد؟ چون شخص خودش را [تسلیم حق كرده است و خدا هم برای او صلاحش را پیش میآورد.] ـ بنده كه دارم این مطالب را میگویم، همینطوری از سرخود نمیگویم، این حرفها حرفهای مرحوم پدرم است ـ آن شخص خودش را تسلیم حق كرده است، تسلیم خدا كرده است، وقتی كه اینطور شد، خدا هم در اینجا دو كار انجام میدهد:
اول اینکه زمینه و بستر برای آنچه موجب ترقی او است فراهم میشود. مثلاً تا حالا رفیقش این شخص بود، فردا میبیند رفیق دیگری پیدا كرد، عجب! این حرفهای دیگری میزند، این چیزهای دیگری میگوید، این شخص طور دیگری صحبت میكند. همینطور مطالبی كه به گوشش میرسد [با مطالبی که قبلاً به گوشش میرسید فرق میکند، چرا اینطور میشود؟ چون خدا میخواهد از این به بعد این مطالب به گوشش برسد.]
دوم اینکه آن موانعی را که او را از رسیدن به آن درجات و حق و واقع و آنچه برای او صلاح است باز میدارد، خداوند متعال آن موانع را از پیش راه او برمیدارد. یكدفعه شما نگاه میكنی میبینی با شخصی که ارتباط داری، مدتی میگذرد و او سر یك قضیۀ كوچك قطع رابطه میكند و میرود! وقتی که میرود میبینی عجب! ارتباط این شخص با من، چقدر برای من ضرر داشت! چه كسی باعث شد که او با شما سر این مسئلۀ کوچک قطع رابطه کند درحالی كه همین شخص پارسال، شش ماه قبلش، دو ماه قبلش، خیلی بدتر از این مسئله و قضیه را هم از شما میدید ولی زیر چشمی رد میشد؟! اما چه شد؟ اینكه چیز مهمی نبود! اینكه قضیهای نبود، حالا من مگر به تو چه گفتم؟ مگر چه كار كردم؟
میبینید [چه قضایایی دارد اتفاق میافتد؟! اینها را چه کسی پیش میآورد؟! اینها را خداوند متعال پیش میآورد.] بعد هم مرتب از شما دور میشود و فاصله میگیرد و بعد هم كه فاصله گرفت شروع میكند به گفتن، [مرتب پشت سر شما حرف میزند!] خدا خیرت بدهد، ای كاش زودتر میرفتی! این چیست؟ این مانع است.
مانع دوم اینکه مثلاً در قضیهای که میخواهد اتفاق بیفتد، فرض بكنید كه شخصی میخواهد بیاید و مرتب هم تمایل دارد، ولی مرتب مسائلی پیش میآید، جریاناتی پیش میآید و این ارتباط برقرار نمیشود، این فاصله همینطور هست و بعد هم شخص وقتی که ببیند که مرتب مانع پیش میآید، او هم میرود. همینطور نسبت به موارد دیگر هم این قضیه پیش میآید، مثلاً شغلی پیشنهاد میشود، مسندی پیشنهاد میشود، قضیهای [در حال شکلگیری است یکدفعه میبینیم که مانعی پیش میآید و آن جریان انجام نمیشود.]
تمام اینها در یك سازمان سیستماتیك شكل میگیرد:
اول: بسترسازی و زمینۀ برای ترقی
دوم: رفع موانع، موانعی كه در اینجا برداشته میشود.
انسان میبیند كه این دو قضیه و این دو مطلب، دائماً در زندگیش در حال جریان است و دارد اتفاق میافتد: این یكی رفت، آن یكی رفت، ای خدا خیرش بدهد! آن یكی آمده، آن یكی قطعرابطه میكند، همینطور این مسائل در جریان است، یا نسبت به یك مسائل و چیزهای جدید، به موازات اینكه میبیند این شخص رفت، در همانجا هم میبیند که یك نفر آمد، عجب! این كجا بود؟ این چرا تا حالا نبود؟! او میرود و به جایش یكی دیگر میآید و جای او را پر میكند و و و، و چه فوائد و بركاتی كه برای این شخص میآورد.
انحصار حقانیت در مبانی اولیای الهی
این مسئله، مسئلۀ مهمی است، یعنی ما باید در نظر داشته باشیم كه آن حقانیت و حقیقتی را كه انسان باید بهدنبالش حركت بكند، آن حقیقت فقط در مبانی و مطالبی بهدست میرسد كه بزرگان و اولیای الهی آن مبانی را در اختیار گذاشتند و بیجهت هم نگذاشتند، و هرچه میگذرد خب خود دوستان مشاهده میكنند كه چه مسائلی در اینجا در جریان است و چه قضایایی پیش میآید و چه مطالبی از آنها نقل میشود ـ كه هركدام از اینها هم كارساز است ـ و به گوش انسان میرسد.
مطلب مهم سپردن دل به مبانی بزرگان است نه صرف بودن با بزرگان
و این مطلب هم، مطلب مسلمی است كه آنچه هست، آن سپردن دل و عقل است به مطالب بزرگان، نهاینكه صرفاً بودن! بودن و آمدن و رفتن و امثالذلك دردی را دوا نمیكند، مشكلی را حل نمیكند، انسان مرتب بیاید و برود این مشکلی را حل نمی کند. اینکه دنبال باشد، پیگیر باشد و بهدنبال مطلب برود، آن مسئله را حل میكند. دیدن و ارتباط خیلی خوب است، انسان روحش باز میشود، شاد میشود، انشراح صدر پیدا میكند، منبسط میشود، همۀ اینها مفید است ولی آنچه هست پیگیری و تعقیب مطالب است كه این مورد نظر بزرگان بوده است.
در جریان مطالب و قضایایی كه در رژیم گذشته اتفاق میافتاد، وضعیت و ارتباط مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ با دوستان معلوم بود، صحبتهایشان معلوم بود و اینطور هم نبود كه فقط یك جا بنشینند و سرشان را پایین بیندازند و همه بیایند و دستشان را ببوسند، نه! میرفتند و صحبت میكردند، حرف میزدند، در شهرستانها میرفتند صحبت میكردند، با دوستانشان در همانجا بودند، در مسجد قائم، شاید سه چهار شب صحبت میكردند، روزهای جمعه جلسه داشتند، در جلساتشان تمام این مطالب را میگفتند، خب نتیجۀ این مطالب چه شد؟! یك قضیه اتفاق افتاد، یك مسئله اتفاق افتاد [بیشتر افراد رفتند!] یك روز مرحوم آقا به من گفتند که: «از تمام این افرادی كه در دور ما هستند فقط چند نفر در این جریان ثابت ماندند!»
پس این همه حرف چه شد؟ آقاجان وقتی كه یكی مثل یكهمچنین شخصی در كنارت هست دیگر غصۀ چه چیزی را میخواهی بخوری؟ دیگر از چه چیزی نگرانی داری؟ اگر این شخص نفهمد كه چه چیزی به صلاح تو است پس چرا تا حالا پیشش بودی؟! اگر این شخص متوجه نشود كه چه چیزی به نفع تو است پس چرا در اینجایی؟ خب به مساجد دیگر برو، این همه مسجد در طهران است، این همه مسجد در مشهد است، این همه مسجد در اصفهان است، این همه مسجد در... است، این همه مساجد هست پس چرا اینجا آمدی؟! پس این حرفهایی كه تابهحال زده میشد، این حرفها را در كجا سپردی؟ آیا از این گوشَت گرفتی و از آن گوش دیگرت رد كردی؟ اگر رد نمیكردی پس چرا یكهمچنین عملی انجام دادی؟ چرا بدون اجازه و بدون سؤال و بدون مشورت به این عمل اقدام كردی؟ همۀ اینها سؤال است! اینها نشان میدهد كه هر شخص دنبال همان افقی است و در همان افقی حركت میكند كه فرض خودش را در آن افق قرار داده است!
اولویت داشتن خواست و ارادۀ پیامبر و امام و اولیاء الهی بر خواست ما
پدر ما که نعوذبالله نعوذبالله دیگر از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بالاتر نبود! پیغمبر چقدر برای مردم صحبت كرد؟! چقدر نصیحت کرد و چقدر خطبه خواند؟! چطوری دیگر پیغمبر بگوید كه بعد از من علی علیهالسلام امیر و امام شما است؟! با چه زبانی بگوید؟! با كنایه گفت، با اشاره گفت، با ایهام گفت، غیر مستقیم گفت، بالأخره در روز غدیر صراحتاً هم گفت، خب دیگر چطوری بگوید؟! یعنی شما لغتی را پیدا میكنید كه بگویید ای کاش پیغمبر آن لغت را بهكار میبرد ولی بهكار نبرد و مردم در گمراهی افتادند؟! چه لغتی را پیدا میكنید؟ آیا بالاتر از اینكه بگوید ای مردم آیا من بر شما از خودتان بر خودتان، اولویت و حق تقدم دارم یا نه؟ دیگر از این بالاتر چه کلامی وجود دارد؟! یعنی اگر میخواهی آب بخوری و من میگویم نخور، نباید بخوری، این میشود معنای اولویت. اگر میخواهی ازدواج كنی و من بگویم که شما نباید ازدواج بكنی، نباید ازدواج بكنی، این میشود اولویت. اگر نمیخواهی ازدواج كنی و من بگویم شما باید ازدواج كنی، باید ازدواج کنی، این میشود اولویت. حتی اگر بالای پشتبامی و من میگویم که خودت را از این پشتبام بینداز و بمیر، تو باید خودت را از پشتبام بیندازی، اگر نیندازی ازبین رفتی!
ظاهراً در همان صحبتهای شبهای ماه مبارك که راجع به حجیت فعل ولیّ بود عرض کردم که امام صادق علیهالسلام به آن شخصی كه از خراسان آمده بود چه گفتند؟ فرمودند:
بلند شو برو در تنور! (آتش هم از آن تنور داشت زبانه میکشید) گفت: یا ابن رسول الله من چهكار كردم که میخواهی من را اعدامم كنی؟!! من چه غلطی كردم؟ حضرت فرمودند: غلطی نكردی، کاری نکردی ولی من میگویم برو در تنور دیگر! نه یا ابن رسول الله [به من رحم کن، به زن و بچهام رحم کن و...!] (مگر حتماً باید كسی گناهی بكند یا آدمی را بكشد[که امام به او بگوید برو در تنور آتش؟!]) آیا بنده امام تو هستم یا نیستم؟ تو از خراسان به اینجا آمدی و میگویی که آقا بلند شو بیا، دهها هزار نفر پشتت هستند و چه هستند، بیا و علیه این دستگاه فلان بكن، چهكار بكن! آنها پیشكِشَت، خود تو بلند شو برو در این تنور! (بالأخره نرفت و حضرت او را برگرداندند!) یكدفعه یكی از آن اصحاب مخصوص وارد شد دمپایی دستش بود و هنوز ننشسته بود که حضرت فرمودند: دمپاییت را كنار بگذار و در تنور برو! او هم ننشست و سریع و بدون درنگ داخل تنور رفت، یكدفعه این فرد وحشت كرد، با خودش گفت الآن بوی كبابش محله را میگیرد! حضرت فرمودند: خب بگو ببینم همسایهات آنجا چطور است؟! و شروع كردند حرف را برگرداندند، نیم ساعت با او حرف میزدند و آن صحابی مخصوص هم در آن تنور داشت برای خودش آتیش بازی میكرد! بعد حضرت به آن مرد خراسانی فرمودند: حالا بلند شو و برو رفیقت را در تنور نگاه كن و ببین که حالش چطور است؟ آیا زغال شده یا نه؟ مرد خراسانی رفت نگاه كرد دید آن صحابی دارد با آتشها بازی میکند، یكییكی زغالها را برمیدارد و اینطرف و آنطرف میاندازد، خلاصه حضرت فرمودند: حالا به او بگو از تنور بیرون بیاید، و آن صحابی هم از تنور بیرون آمد، بعد حضرت به آن مرد خراسانی فرمودند: چند نفر مثل این شخص در خراسان سراغ داری؟ گفت: دو نفر هم پیدا نمیشود! حضرت فرمودند: اگر پنجتا مثل این داشتم قیام میكردم!1
توجه كردید؟! این از اصحاب ائمه علیهمالسلام، اینهم از اصحاب پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، پیغمبر كه از امام صادق علیهالسلام هم بالاتر بود دیگر. اینهمه برای مردم صحبت كرد چه شد؟ دیگر چطوری بگوید كه ای مردم من بر شما اولویت دارم، خواست شما در جلوی خواست من صفر است، خواست من، ارادۀ من، حاكم است، غالب است و در جایی كه ارادۀ من باشد، شما اصلاً نباید اراده كنید، نهاینكه اراده بكنی بعد بگویی نه، خب او پیغمبر است و ما او را ترجیح میدهیم، اصلاً وقتی كه جلوی پیغمبر مینشینی باید این ذهن را كاملاً خالی كنی و خواستت را پشت در بگذاری، وارد كه میشوی باید ذهنت بدون خواست باشد، این خوب است.
اما ما نه! خواست داریم، میگوییم خوب است که پیغمبر اینطوری به من بگوید، بعد حالا وقتی كه گفت و میبینیم که مخالف خواست ما شد حالا اینطرف و آنطرفش میكنیم و میگوییم حالا آنطوری نمیشود؟ حالا اینطوری نمیشود؟ حالا میشود این شکلی باشد؟! وقتی که دید نمیشود بالآخره میگوید: چشم! قبول میكنیم. حالا یا قبول میكنیم و یا نعوذبالله بهنحوی از كنار مسئله رد میشویم! اما این صحیح نیست، این آدم را جلو نمیبرد. آنچه جلو میبرد این است كه وقتی پیش پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میرویم، وقتی پیش امام علیهالسلام میرویم، وقتی میرویم، با زنمان دعوا داریم، با شوهرمان دعوا داریم، با بچههایمان دعوا داریم، با شریكمان حرف و شكایت داریم، از همسایه شكایت داریم، وقتی كه در را باز میكنیم و امام میخواهد صحبت كند انگار ما با هیچ كس دعوا نداریم، با این نفس و با این طرز تفكر و با این نیت جلو برویم ، برویم آنجا بنشینیم.
یك قضیه بین ما و بعضی از افراد اتفاق افتاده بود، بعد هم مرحوم آقا فرمودند: «بیایید ببینم قضیه چیست؟» تا فرمودند که بیا، من گفتم: قرار است كه من در این مجلس محكوم بشوم و قشنگ پی را به تنمان مالیدیم، نه تنها ما آن را پشت در گذاشتیم بلکه اصلاً لباس عكسش را پوشیدیم، حالا مثلاً یكی در قضیهای اشتباهی كرده [و وقتی که به او میگویند که شما اشتباه کردید میپذیرد و قبول میکند، اما در این قضیۀ ما] حالا حق هم با من بود نهاینكه حالا بگوییم ما اشتباه کرده بودیم، گفتیم كه قرار است كه در این قضیه محكوم بشویم، خیلی خوب و قشنگ دیگر رفتیم نشستیم، این اخوی بزرگتر ما دید که من دارم میخندم، گفت: «او دارد حرف میزند تو چرا میخندی؟!» گفتم: «جوجه را آخر پاییز میشمارند»؛1 «شاهنامه آخرش خوش است»،2 حالا ببین چه میشود؟! بعد دیدیم كه بله! فرمودند: بله آقا سید محسن اینجا اشتباه كرده و نباید این كار را انجام بدهد! اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد! بلند شوید و بروید! به اخوی گفتم: دیدی گفتم؟!
مسئله از اول باید به این كیفیت بشود، خیلیخوب، هیچ اتفاقی هم نیفتاد، اشتباه كردیم كه كردیم، محکوم شدیم كه شدیم، مگر قرار است كه ما همیشه حاكم باشیم؟ چه كسی گفته؟ حاكم فقط او است، نه! قرار است که ما محكوم باشیم، و آیا ما با حاكم بودن، قدمی به جلو برمیداریم یا نه خیلی از اوقات با محكوم بودن و محكوم شدن قدم به جلو برداشته میشود؟! مسئله این است.
انحصار عدم اشتباه به چهارده معصوم
ما هیچوقت نمیخواهیم که محكوم بشویم، ما هیچوقت نمیخواهیم که مورد طعنه قرار بگیریم، ما هیچوقت نمیخواهیم بپذیریم كه اشتباه كردیم! مگر ما امام هستیم كه اشتباه نكنیم؟! آن كسانی كه اشتباه نمیكنند چهاردهتا هستند و بس، همه اشتباه میكنند و خوشا به حال آن كسی كه بگوید اشتباه كردم و بپذیرد، نهاینكه پای اشتباهش بایستد و درحالیکه همه میگویند اشتباه كردی، او میگوید: نهخیر اشتباه نكردم! این آدم میماند! خیلیخوب بالأخره روزی میرسد كه آدم سرش را پایین میاندازد! مجبور است که سرش را پایین بیندازد! روزگار انسان را به آن وضعیتی میرساند كه انسان مجبور است بگوید: اشتباه کردم! خب چرا انسان از اول سرش را بلند نكند و بگوید که من اشتباه كردم؟ چرا؟! آقا من در این قضیه اشتباه كردم و دیگر هم این كار را انجام نمیدهم.
لزوم اقرار به اشتباه و لزوم جبران آن اشتباه
در آن جلسهای كه در قزوین برای دوستان صحبت كردم گفتم که ـ خب حتماً شنیدند، راجع به مطالبی كه اتفاق افتاده بود و جوابی كه دادم ـ بله، من نسبت به بعضی از افراد اشتباه كردم، گرچه در یك بخش از قضیه اشتباه هم نكرده بودم ولی میگویم اصلاً بنده اشتباه كردم، خب اشتباه كردم كه كردم! بعد متوجه شدم كه اشتباه بوده و حرفم را پس گرفتم، آیا حرفم را پس نگیرم؟! اگر شخصی اشتباه میكند و بعد میفهمد که اشتباه است آیا باید همینطور روی اشتباهش بماند؟! آیا این دستور ما است؟ آیا این دستور دین است؟ وقتی که به افراد گفته كه فلان كس این است و بعد فهمیده که نه اینطور نیست، آیا باید بگوید که چون یك دفعه گفتم، دیگر خودم را از دسته نیندازم، خودم را از موقعیت نیندازم، عیب است، خلاف است که بگویند اشتباه كرده است، همینطور افراد را در اشتباه نگه بدارم، همینطور در خلاف نگه بدارم كه چه؟ برای اینكه به من نگویند اشتباه كردی! آیا این کار صحیح است؟ [آیا این آدم عقل دارد؟! نه!] این آدم دیوانه است، خیلی باید دیوانه باشد، کار از بلاهت و خل بودن گذشته، این آدم دیوانه است و كسی كه این كار را انجام میدهد دیوانه است. وقتی که انسان اشتباه میكند میگوید: اشتباه كردم و بعد تصحیح میكند، مگر ما معصومیم؟! مگر ما چهارده معصوم هستیم؟! هیچ اشكالی ندارد، این عقلی كه خدا به من داده محدودیتی دارد، براساس این محدودیت گاهی به راه راست میرود، گاهی به راه كج میرود، وقتی كه فهمید راه او كج است برمیگردد.
میگویند: اگر شما اشتباه كردید پس چه تضمینی هست بر اینكه در آینده هم اشتباه نكنید؟ هیچ تضمینی نیست، ابدا، هیچ تضمینی وجود ندارد كه بنده اشتباه نكنم، بلكه دارم میگویم که در آینده هم ممكن است اشتباه بكنم.
بنابراین آیا جنابعالی با حرفهایی كه میزنی داری به افراد گارانتی میدهی كه بنده اشتباه نمیكنم؟! پس تو پایت را جای پای معصومین گذاشتی! خاك بر سرت كنند! خاك بر سرت كنند كه میگویی اگر یك نفر اشتباه میكند، این شخص نباید اعلان كند و اگر اعلان كرد چه تضمینی دارد كه در آینده اشتباه نكند؟ مگر من معصومم كه تضمین به افراد بدهم كه بنده اشتباه نمیكنم؟! پس معلوم است که جنابعالی هم معصوم هستید كه تضمین میدهید که ما اشتباه نمیگوییم، چون میگویید من نباید بگوییم دیگر، چه تضمینی دیگر وجود دارد كه بنده حرفهایم اشتباه نباشد؟ هیچ تضمینی وجود ندارد، تا وقتی كه بنده حرف میزنم، صحبتم این است، مطلبم این است، و بعد هم كه متوجه شدم که اشتباه کردم، صراحتاً همینطوریكه این حرف را زدم، در جلسۀ بعد خدمت دوستان میرسم و میگویم مطلبی را كه در جلسۀ قبل گفتم اشتباه بوده و صحیح آن به این كیفیت است که الآن بیان میکنم.
و اتفاقاً این قضیه خیلی هم اتفاق افتاده است. گفتم كه گاهی از اوقات روایتی را اشتباه میخوانم، بعد دوستان بیان میكنند كه این روایتی را كه خواندید اینطوری است، منهم در جلسۀ بعد میگویم که روایت این است و آنكه قبلاً خواندم اشتباه بوده است. این چه اشكالی دارد؟ افتخار هم میكنم! افتخار هم میكنم كه پایم را جای پای معصوم نگذاشتم، افتخار هم میكنم كه از حد خودم تجاوز نمیكنم، این افتخار دارد! باید انسان افتخار كند، این كم نیست كه انسان قدرتی داشته باشد، توفیقی خدا به او بدهد که همیشه خودش را خاطی بداند، نه فقط در لفظ، واقعاً خودش را خاطی بداند. اگر من خودم را خاطی ندانم آنوقت این بساطی میشود كه دارید میبینید، همینیكه دارید میبینید! ولی اگر خودم را خاطی بدانم، فردی كه معصوم نیست، فردی كه معلوماتش محدود است، فردی است كه اطلاعاتش محدود است، اگر خودم را به این نحو بدانم خب میدانم که دیگر چطور صحبت كنم، میدانم چطور برخورد كنم، میدانم چطور تصرفات كنم، میدانم چه عملی را انجام بدهم، اما اگر خاطی ندانم چه؟! هر كاری كه میكنم میگویم درست است! وحی مُنزَل است و جبرائیل هم نمیتواند برگرداند! مگر نمیگویند؟! بعضیها وقتی كه حرفی میزنند میگویند وحی است! هیچ كس نباید حرفی بزند! چرا نباید حرف بزند؟ چرا؟ این چه حسابی است؟ این چیست؟ این همان كنار گذاشتن مبانی و جایش یك تندیس قرار دادن است و بهجای عمل به آن مبانی و عمل به آن تفكرات، انسان یك مظاهر و ظواهر دیگری را كمكم جایگزین كند.
عرفان یعنی عقلانیت
تمام سعی بزرگان تا آنجایی كه بنده در ارتباط با آنها بودم این بود [که شاگردانشان را به مبانی عقلانی سوق بدهند.] تعریفی را كه مرحوم آقا از استادشان آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ میكردند این بود كه: «من عاقلتر از این مرد در دنیا ندیدم!» مرحوم آقای حداد كه درس نخوانده بودند، سواد اصطلاحی نداشتند. اولاً چه كسی این حرف را میزند؟ عالمی این حرف را میزند كه یا اعلم از علما است یا در ردیف اعلم علما است، یكی از این دو است، یك فرد عادی نیست. ثانیاً نسبت به چه كسی این حرف را میزند؟ نسبت به شخصی كه یك كتاب اصطلاحی از این كتابهای متعارف علوم دینی و علوم اسلامی هم نخوانده بود! آهنگری بود و شاگرد بزرگان هم بود، خب اینهم از اینطرف. پس ایشان چه مطالبی و چه روش و منشی و چه خصوصیتی از این استادش دیده، چه صحبتی شنیده كه نسبت به ایشان این تعبیر را میآورد؟ همینطوركه نمیشود انسان روی هوا حرف بزند، حتماً این حرفهایی را كه ایشان(مرحوم حداد) میزند، این صحبتهایی را كه میكند، این تصرفاتی را كه انجام میدهد و...، مرحوم آقا اینها را با عقل خودش، با آن فكر حكیمانۀ خودش، با آن فهم عارفانۀ خودش سنجیده و دیده هیچ حرفی نزدیک به آن مرتبۀ علیای از حق و عقلانیتِ مطالب ایشان نیست. پس عرفان یعنی چه؟ یعنی عقلانیت. آن را هم كه ما خودمان در روششان میدیدیم همین بود.
قدم برداشتن در سلوک نتیجۀ دست کشیدن از ظواهر و عمل به مبانی عقلایی
بنابراین آن كسی در این راه قدم برمیدارد كه از ظواهر دست بكشد. بارها خدمت دوستان عرض كردم که به اینکه آن شخص این حرف را گفته نگاه نكنید، شاید شخص اشتباه كرده است. به خدا قسم میخورم که صدها مورد از مرحوم آقا حتی در زمان حیات خودشان و بهخصوص بعد از وفاتشان، از دوستان مطالبی شنیدم كه اصلاً با مطالب مرحوم آقا ناسازگار است و جور درنمیآید! نمیگویم تعمداً گفته، البته حالا خیلیها هم كه تعمداً مطلب خلاف با مطلب مرحوم آقا را نقل کردند، بنده در آخر جلد دوم اسرار ملكوت، اگر دوستان نگاه كنند، آنجا توضیح دادم كه چه كسانی به دروغ و تقلب مكاشفاتی را نقل كردند! شنیدم وقتی كه رفتند و از آنها سؤال كردند گفتند که: «فلانی كذب محض میگوید!» خب بالأخره فردایی هم داریم و معلوم میشود كه چه كسی دروغ گفته است، من یا آنها؟! توجه میكنید؟!
من آنها را برای امروز دوستان گفتم نه برای آن روز، آن روز كه گذشت، برای امروز دوستان گفتم كه ببینید که افراد شیطان دغلباز حقهباز همیشه هستند، یا به عناد یا اینكه افرادی هستند كه به غیر عناد آلت دست شیطان قرار گرفتند، عناد ندارند ولیكن فهمش این است، ما اینهمه خوابهای دروغ داریم، اینهمه مكاشفات دروغ داریم، آیا نداریم؟ آیا نشنیدید؟ خودتان شنیدید دیگر، فلان كس خواب دیده كه بروید فلان كار را بكنید و به همه اعلان كنید! همین مطالبی كه حالا بهتر است كه دیگر بیشتر بازش نكنیم، توجه فرمودید؟!
اینها برای چیست؟ بهخاطر این است كه آن مبنای عقلانیت كنار رفت، فلان كس این حرف را زده پس حرفش درست است! چه كسی گفته که درست است؟ فلان كس که این حرف را زده آدم خوبی بوده، شاید این آدم خوب پیش تو آدم خوبی است پیش من آدم خوبی نباشد! بنده كسی را سراغ دارم كه ـ البته الآن از دنیا رفته ـ در همان زمان سابق، زمان شاه، عدۀ بسیاری حتی از علما اقرار داشتند بر اینكه این شخص با امام زمان علیهالسلام ارتباط دارد و بنده در همان زمان میدانستم که این شخص چه آدم بیدین و لامذهب و بیوجدان و قسیالقلبی است، نهتنها بنده، مرحوم پدرمان هم میدانستند، افراد دیگری هم میدانستند، یكی از همین افراد كه نمیدانم الآن زنده است یا نه؟ اطلاع ندارم ـ اما او كه از دنیا رفته و فوت كرده و رفته همانجایی كه باید برود! ـ یكی از همین افرادی كه شاید فعلاً هم در قید حیات باشد و بسیاری از افراد دیگر از بستگان ما به خود پدر ما اصرار میكردند که آقا شما باید با این شخص رابطه داشته باشید و ایشان هم حرفی نمیزدند و ساكت بودند، هرچه میگفتند ایشان همینطور سرشان پایین بود! بعد معلوم شد که این شخص حتی تا نزدیك زنای محصنه هم پیش رفته!!! این فردی بود كه میگفتند با امام زمان علیهالسلام رابطه دارد! حالا این مطلب را چه كسی میفهمد؟
یكی از بستگان ما که در یكی از شهرستانها زندگی میکرد و الآن فوت كرده، او به من گفت که: «آقای سید محسن من یك آدم دنیا دیدهام، من چرا باید گول این را بخورم؟!» گفتم: آقاجان این حرفها که به دنیا دیدن نیست، یك چیزهای دیگری میخواهد، یادت میآید آن موقع که به پدر ما اصرار میكردی كه شما باید با این شخص ارتباط داشته باشی و ایشان همینطور سرشان را پایین انداخته بودند، آیا فكر نكردی برای چه جوابت را نمیدهد؟ هر چیزی را كه نمیتواند بگوید! حالا متوجه شدید كسانی كه مدعی ارتباط و مكاشفه بودند که امام زمان را در خواب دیدند و...، دارند از كجاها سر درمیآورند؟!
وقتی كه من در همان زمان میگفتم و در همین زمان هم میگویم كه انسان فقط باید مبانی را در نظر بگیرد و عقلش را بهكار بیندازد، این و این و این را بهكار بیندازد نه این را، حالا فهمیدید که بهخاطر چیست؟ بهخاطر اینكه دیروز و امروز و فردایمان به این مطالب نگذرد و بعداً بگوییم آخ آخ آخ! این آخ را اول بگو كه بعد در چاه نیفتی! این آخ را اول بگو كه بعد به انحراف و... مبتلا نشوی.
خب خیال میكنم كه با توجه به این موقعیت و وضعیت و نزول رحمت الهی در یكهمچنین وضعی، دیگر خیلی خلاف بلاغت باشد كه ما دیگر زیاد زحمت برای دوستان و رفقا داشته باشیم. از اینكه خدمتتان رسیدیم و زیارت كردیم خیلی خوشبخت شدیم و خودمان هم شارژ شدیم، چون راستش من خسته بودم، حتی امروز كه میخواستم از قم بیایم گفتم اگر این وعدهای را كه دادیم و دوستان آمدند، نبود، یك قسمی مطلب را کنسل میکردیم ولی الحمدلله دیگر با نفسها و همتهای شما خود ما هم شارژ شدیم و دیگر موتورمان روشن شد و همینطور صحبت ما هم كه خب پیش آمد.
فهم و عمل دو بال برای رسیدن به کمال
إنشاءالله امیدواریم كه خداوند ما را در عمل به این مطالبی كه میگوییم، موفق كند و بدانیم آن بزرگان كه رفتند و [به مطلوب رسیدند، در اثر عمل به همین مطالب بود که رفتند و رسیدند.] دیروز ظهر منزل یكی از دوستان طلبه در قم رفته بودم، نوجوانی بود که تازه ازدواج كرده بود، بعد از ناهار یك سؤال از من كرد، گفت كه: «آقا من یك سؤال از شما میكنم و آن اینکه چرا مرحوم آقا...؟»
من خودم بعدش را گفتم، گفتم میخواهی بگویی چرا مرحوم آقا، مرحوم آقا شد؟! گفت: «بله میخواستم همین را بگویم.» گفتم: دو چیز، اول اینكه فهمش را بهكار انداخت ، دوم اینکه نسبت به آنچه فهمید تسلیم شد! این دو كلمه را در گوشَت داشته باش، اول اینکه فهم را بهكار انداخت، به جای فهم، گوشش را بهكار نینداخت، ما گوشمان را بهكار میاندازیم؛ فلانی این را گفت، فلانی این را گفت، فلانی...، خب بگوید، بابا این گوشت را ببند. ببین اینكه در این مغز تو است، آن چه میگوید. اینکه من این را آنجا شنیدم، این را آنجا دیدم، این، این را گفت، این این را گفتها را كنار بگذار.
این چیزی كه ما میبینیم و یقین داریم که منطبق با مرام بزرگان است، باید به آن ترتیب اثر بدهیم و به آن معتقد و ملتزم بشویم، این اولاً. دوم اینکه نسبت به آنچه فهمیدیم كوتاه نیاییم، پای قضیه بایستیم، پای مطلب بایستیم و بدانیم که اگر ما شُل بگیریم، دیگر در آن دنیا كسی نمیتواند از ما حمایت كند، خودمان هستیم و خودمان، پرونده پروندۀ خودمان است، هیچ كس بهدرد انسان نمیخورد، زن از شوهر جدا میشود، پسر از پدر جدا میشود، شریك از شریك جدا میشود، هر كسی دنبال كار خودش است و جلو میرود؛ ﴿لِكُلِّ ٱمۡرِيٕٖ مِّنۡهُمۡ يَوۡمَئِذٖ شَأۡنٞ يُغۡنِيهِ﴾.1
چون این مطلب دنبالهای دارد و توضیحات دیگری هم لازم دارد، انشاءالله در فرصت دیگر اگر توفیق پیدا كردیم که خدمت دوستان برسیم، آن دنباله را عرض میکنم، گرچه رفقا خودشان میدانند و الحمدلله خودشان اهل اطلاع و مطالعه هستند و مطالب را هم شنیدند ولیكن انشاءالله ملاحظات جانبی دیگری را هم در این زمینه داشته باشیم.
امیدواریم كه خداوند همیشه سایۀ مقام ولایت، حضرت حجةبنالحسن ارواحنافداه را بر سر همۀ ما مستدام بدارد؛ و ما را از پیروان و شیعیان واقعی آن حضرت قرار بدهد؛ و ما را از رؤیت و ظهورش در دنیا و شفاعتش در آخرت محروم نفرماید.
اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد