پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
هو العلیم
اهمیت تسلیم و خلوص نیت در سیرو سلوک
سلوک خانواده ـ طهران ـ جلسه 43
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّی اللهُ عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم مُحَمّدٍ
و علی اهل بیته الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
مدتی است که خدمت رفقا و احبه نرسیده بودیم. دیشب که منزل یکی از دوستان بودیم گفتم: بهنظرم دو سالی میشود که من اینجا (طهران) نیامدم! گفتند: «نه آقا حدود یک سال است.» گفتم: پس شاید برای من اینطور بوده که فکر کردم دو سالی است که به اینجا نیامدم! اتفاقاً حضور در این مجلس هم توفیق خدا بود، چون بنده در شرایطی قرار داشتم که هیچ فرصتی نداشتم ولی دیشب گفتم که در هر شرایطی که شده باید فردا بروم، حالا دیگر خودت میدانی! اگر شده آمبولانس هم خبر بکنید این کار را بکنید، چون ما دیگر به تأخیرش رضایت نمیدهیم. الحمدلله، خدا را شکر که توفیق زیارت دوستان پیدا شد، لله الحمد و له الشکر.
لزوم وجدان کردن مطالب واقعی و حرکت در همان راستا
انسان که از اسرار و رموز خبر ندارد ولی بعد میبیند که چه خبرها و مسائلی هست. مسائل و مطالب مختلفی در این مدت بوده، البته همانطوری که رفقا میدانند، همیشه دأب من بر این بوده که در صحبتها و یا در نوشتهجات و امثالذلک که الآن هم خیلی کم شده، بیشتر بهدنبال تبیین مبانی مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و این مکتب باشم، نه شخصاً خود ایشان، خب ایشان هم یکی از افراد این مکتب هستند و در این مکتب، شخص و فرد مطرح نیست بلکه شاخصهها مطرح است. همیشه من در این مسیر حرکت میکردم و این توفیق خداوند شامل حال بنده بوده است، حتی در زمان خود مرحوم آقا، من با ایشان بهعنوان یک طلبه بحث میکردم، بحث جدی نه بحثی که با یک ربع و بیست دقیقه و نیم ساعت تمام بشود. ما با ایشان بحثهایی میکردیم که چهار سال طول کشید و تا زمان آخر حیات ایشان همینطور طول کشید و دست هم برنمیداشتیم! بالأخره جسور بودیم، بیتربیت و بیادب بودیم و ملاحظه نداشتیم. در ماههای آخر حیات ایشان که آخرین سفر بنده به خدمت ایشان در مشهد بود ـ اینها را که عرض میکنم بهخاطر این است که اینها با مطالبی که دیشب در نظرم آمد که خدمت رفقا بگویم، بیارتباط نیست ـ در آن سفر آخر یادم است که ایشان زیر کرسی نشسته بودند ـ البته کرسی گرم نبود، هوای بیرون گرمتر از هوای زیر کرسی بود! گفتم: آقا حداقل این کرسی را بردارید چون هوای بیرون بهتر است! ایشان فرمودند: «شکلش که خوب است!» البته من خودم بحث را شروع نمیکردم ولی هر دفعه که ما به مشهد میرفتیم ایشان دوباره آن بحث را شروع میکردند و به نتیجه هم نمیرسیدیم! ـ و به من فرمودند: «در این بحثی که ما تابهحال با همدیگر داشتیم حق با شما است ولیکن این را هم بدان که ”حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی“!1» ما مطلب را گرفتیم و متوجه شدیم که خود ایشان هم نظرشان همین بوده منتها میخواستند در این مدت به من بفهمانند که این حرفها با بحث درست نمیشود و انسان باید کار کند، انسان باید راه برود تا بتواند وجدان کند، آن مسئله، مسئلۀ خیلی مهمی است! خیلی تفاوت میکند بین اینکه انسان بخواهد مطلبی را وجدان کند و به جانش بنشیند و لمس کند، یا اینکه بخواهد فقط از نقطهنظر محفوظات و ادراک ذهنی در ذهن خودش جای بدهد. ما هم باید همیشه دنبال همین مسئله باشیم. سلوک یعنی همین.
سلوک یعنی به کتاب توجه نکردن، نهاینکه کتاب فایده ندارد، نه، یعنی همۀ فکر را روی کتاب نگذار، همۀ فهم و ادراک را روی کتاب نگذار، همۀ تعلق را به کتاب و نوشته و شنیده نگذاریم، بلکه باید بهدنبال این نوشتهجات و مسموعات و مطالبی که شنیده شده، حرکت کنیم، این مهم است.
آن افرادی که خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میرسیدند، افراد بیسوادی نبودند، فاضل بودند، اهل علم بودند ـ لابد رفقا و دوستان اشاراتی را که بنده در همین مطالب و کتابها بیان کردم مطلع هستند ـ اینها افرادی بودند که از نظر سواد، از نظر مسائل، از نظر اطلاع بر مطالب، مطالب حکمی و عرفانی در حد بالا بودند، و خودشان قابل توجه بودند و مطالبشان هم قابل توجه بود ولی همین اشخاص ـ نهاینکه حالا یک فرد مورد نظر باشد افراد متعددی بودند ـ وقتی که نوبت به آنجا میرسید که خود را بسپرند، وقتی نوبت به آنجا میرسید که خود را تسلیم کنند، وقتی نوبت به آنجا میرسید که از ارادۀ خود صرفنظر کنند و ارادۀ ولیّخدا را جایگزین کنند، میبینیم که بار زمین میگذاشتند. پس معلوم است که این نوشتهها نتوانسته کاری بکند، این علوم نتوانسته کاری را انجام بدهد.
من یک وقت از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سؤال میکردم که: فلان کس که اینقدر به شما ارادت دارد و هفتهای یک مرتبه میآید و ما هم میبینیم که میآید و به شما هم ارادت دارد، آیا در فلان مسئلۀ اجتماعی و سیاسی که اقدام کرد، از شما اجازه داشت؟ آیا شما او را بر انجام این قضیه تشویق کردید؟ ایشان فرمودند: «نهخیر!» بعد گفتم: پس ایشان روی چه حسابی اقدام به این قضیه کردند؟ چرا بایست اینطور باشد؟ بالأخره این آمد و رفتها باید اثری داشته باشد! اگر در تمام مدت زندگی انسان، یک لحظه و یک مورد پیدا بشود که بهعنوان مهمترین نقطه و موقف برای پذیرش دستور استاد باشد، همین نقطه است! در تمام مدت شصت سال و...، این نقطه مهمترین نقطه و این موقف مهمترین موقف برای این است که انسان به استاد بگوید که من در این قضیه چه کنم؟ من در این مسئله چه کنم؟ آنوقت من همینطور تصمیم بگیرم و فقط بیایم پیش استاد و بگویم که: سلام علیکم! من آمدم از شما خداحافظی بکنم، اگر شما مطلبی دارید بفرمایید! آیا قضیه همین شد؟!
بعد مرحوم آقا به من فرمودند که: «ایشان یکدهم خود را به ما سپرده بود و نُهدهم را برای خود نگه داشته بود!» خدا همه را رحمت کند، بالأخره همۀ ما از این اشتباهات داریم. حالا نمیخواهیم به کسی تعریض کنیم، ما بدتر هستیم، ما آن یکدهم را هم نداشتیم! اگر آن بندهخدا یکدهم داشت اما ما آن را هم نداشتیم. ولی مطلب این است که این مسائل و مطالب در همۀ کتابها هست، در نوشتهجات هست، در کتب قدما هست، در سخنانشان هست، تا چقدر ما به این مطالب رسیدهایم؟! آن مهم است.
میگویند: فلان شخص خیلی مطلب دارد! فلان شخص چقدر حفظیات دارد! فلان شخص چقدر خوب صحبت میکند! فلان شخص چقدر بحثش خوب است! درسش خوب است! علمش خوب است! ولی صحبت در این است که ما چقدر به این مطالب رسیدیم؟! چقدر مطالب را ادراک کردیم؟! نود سال درس میخوانیم و درس میدهیم، درس اخلاق هم میدهیم، اما در نود سالگی مهمترین مسئلۀ شیعه را انکار میکنیم که رسولخدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هنگام احتضار فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا چیزی را بنویسم که هیچگاه گمراه نشوید،1 این قضیه را انکار میکنیم!2 این برای چیست؟ این برای این است که این مطالب در ما فرو نرفته، این مطالب در [قلب و روح و نفس] ما جا نگرفته است، فقط خواندیم، فقط اوراق را تورّق کردیم، فقط کتابها را دیدیم، فقط مسائلی را به خاطر سپردیم! و همینطور سایر مطالبی که ما نسبت به آن میبینیم که خیلی عقب هستیم!
اینجا است که به این نکته میرسیم که بزرگان همیشه دنبال این قضیه بودند که بهجای [حفظ مطالب، به عمق مطالب برسند و آنها را در خود پیاده کنند و به مطالب عمل کنند.] نهاینکه بخواهیم بگوییم که مطالعه تأثیر ندارد، اگر تأثیر نداشت که اینقدر کتاب نمینوشتند، اگر سخن تأثیر نداشت که اینقدر صحبت نمیکردند. این سخنان، این مطالب، این کتابها برای چیست؟ اینها برای افرادی است که قلب و نفس خودشان را برای تسلیم، آماده کردند، نهاینکه فقط ذهن خود را برای خواندن آماده کرده باشند، و وای به حال اینکه ذهن خود را فقط برای ایراد آماده کرده باشند! آنکه دیگر واویلاست! حالا در آن صحبت نمیکنیم.
بهدنبال عیوب و اشکالات دیگران بودن، یعنی راه شیطان
بعضیها هستند، خیلیها هم هستند که منظورشان این است که کتابی پیدا کنند، سخنی پیدا کنند [و فقط به ایراد و اشکالات آن بپردازند!] اگر من یک ساعت ونیم صحبت بکنم و یک ساعت و بیست ونه دقیقه و چهل ثانیهاش مطالب خوب و عالی و غیرقابل شک و انتقاد باشد و فقط بیست ثانیهاش، آن هم شبهه باشد نهاینکه اشتباه و غلط باشد، از این یک ساعت وسی دقیقه فقط روی همان بیست ثانیه انگشت میگذارند و آن را مطرح میکنند! بعضیها اینطوری هستند! حالا نهاینکه آن بیست ثانیه هم غلط باشد، حالا جای ایراد و اشکال است، بالأخره جای سؤال است، میگویند: نگاه کنید چه گفته؟!
این کار، خیلی بد است! این درست، عکس سلوک است؛ یعنی اگر شما راه خدا را در نظر بگیرید که به این سمت است، این از این طرف است! هرچه جلو میرود (گرچه معمم هم باشد، گرچه خودش را سالک بداند و میداند، گرچه خودش را در این راه بداند، گرچه خودش را شاگرد این مکتب بداند، گرچه خود را از تلامذۀ مرحوم آقا هم بداند) درست برخلاف حرکت میکند و هرچه هم حرکت میکند، دارد دور میشود. چرا؟ چون در نقطۀ مقابل دارد حرکت میکند، فقط دنبال این است که بگردیم فلانجا را میشود وارد شد! این راه، راه خدا نیست، عکس راه خدا است، این برعکس است. این راه، راه ابلیس است، راه، راه شیطان است.
آنچه در اعمال مورد نظر شارع است، نیت صادق است نه جنبۀ ظاهری اعمال
در آیۀ شریفه میفرماید: ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلۡعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرۡفَعُهُۥ﴾،1 آن ﴿ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ﴾ به سوی خدا حرکت میکند، اعمال ما کاری انجام نمیدهد، رفتار ما به سوی خدا حرکت نمیکند، این یک عمل ظاهری است. وقتی که شما نماز میخوانید، خب نماز عبارت است از: تکبیر و قیام و قعود و سجود و امثالذلک، اینها مربوط به خودتان است، آنچه بهسمت بالا حرکت میکند قلب شما است. چقدر در این نماز، حضور قلب داشتید؟ چقدر در این نماز، نیتتان خالص بوده؟ چقدر برای این نماز انتظار کشیدید؟ آیا این نمازی را که میخوانید، با انتظار کشیدین،آن را خواندید یا اینکه گفتید: ای بابا بیا این چهار رکعت را بخوانیم که دیگر از گردنمان بیفتد؟!
من در مجلسی بودم و افرادی که در آن مجلس بودند مشغول صحبتهای امروزی بودند، همین چیزهایی که صد من یک غاز هم ارزش ندارد که این گران شد، این ارزان شد، آن بالا رفت، آن پایین آمد! بعد یکدفعه یکی از آنها یادش آمد که عجب! نماز نخوانده! ـ تقریباً آخرهای شب بود ـ گفت: «صبر کنید من بروم این نماز را بخوانم و زود برگردم که یک وقت قضا نشود! بلند شد و رفت که نمازش را بخواند، ما تا سرمان را اینطرف کردیم دیدیم کنارمان نشسته، اصلاً نفهمیدیم چه وقتی رفت و چه وقتی آمد! خب اینهم یک نماز است ـ الحمدلله این شخص اهل علم و از ائمۀ جماعات طهران هم بود ـ یک نماز هم که نماز رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است که نزدیکهای ظهر که میشود مرتب به این طرف نگاه میکند، به آن طرف نگاه میکند، و هنگامی که موقع اذان میشد دیگر رسول خدا صحبت نمیکردند و سرشان را پایین میانداختند. اصحاب نقل کردند که حضرت دیگر با کسی حرف نمیزدند و بعد میفرمودند: «بلال بلند شو ما را از این کثرات راحت کن، از این گفتگوها راحت کن! ارحنی یا بلال»1 و وقتی هم که نماز میخواندند چه بود؟! آنهم یک نماز است.
ما در خدمت مرحوم آقای حدّاد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم و خود ما شاهد بودیم، بنده در آن موقع حدود شانزده هفده سالم بود، وقتی که نزدیک اذان مغرب میشد یا نزدیک نماز ظهر میشد، درحالیکه افراد نشسته بودند و صحبت میکردند یکمرتبه میدیدیم ایشان سرشان را پایین انداختند! هنوز اذان نگفته بودند ولی ایشان توجه میکردند، سرشان را پایین میانداختند و دیگر صحبت نمیکردند! کمکم کمکم رنگ ایشان برمیگشت برمیگشت، و ما از تغییر رنگ ایشان میفهمیدیم که دارد وقت نماز ظهر میشود، از تغییر رنگ ایشان متوجه میشدیم که دارد وقت نماز مغرب میشود. اینهم یک نماز است که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «وقتی که ایشان نماز میخواندند اگر کسی در چشم ایشان نگاه میکرد متوجه میشد که این چشم در حال فنا است!» خب بله! بیخود که به آنجا نرسیدند. آن آقا هم آنطوری و آخرش هم بالأخره یک جوری از این دنیا میرود دیگر! حالا انشاءالله که مشمول رحمت و غفران الهی باشند اما آن کجا و این کجا؟! او (مرحوم حداد) دارد در این نماز به کجاها سیر میکند که ما نمیدانیم! این تفاوت بین این دو قضیه است که چقدر انسان به این مسئله رسیده باشد.
﴿يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ﴾ یعنی آن نیت صادق، آن حالت نورانی نفس، آن جنبۀ اخلاص، آن خلوص و تجردی که بهواسطۀ نماز و توجهش، در نفس پیدا میشود، آن نیت صادق بالا میرود، آن حرکت میکند والاّ نماز است، چهار رکعت میخواند و بعد هم سرجایش ایستاده، ده سانت هم این طرف و آن طرف نمیرود، در همانجایی که بوده، در همان شرایطی که بوده، الآن هم در همانجا است، فقط یک حرکت نرمشی کرده، اما آن حرکتی که با آن حرکت باید به سوی بالا برود، آن ﴿ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ﴾، آن است و ما باید آن را مورد توجه قرار بدهیم.
در آن آیۀ دیگر میفرماید: ﴿لَن يَنَالَ ٱللَهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقۡوَىٰ مِنكُمۡ﴾؛1 این قربانیهایی که شما میکنید، خیال نکنید که ما حالا از این گوشت و خون و... آن بهره میگیریم، نه، اینها چیزهایی است که صرف افراد میشود، صرف مستمندان میشود، صرف آن کسانی میشود که باید استفاده کنند، آنچه برای ما از این قربانیهای شما مهم است این است که شما در این قربانی چه نیتی دارید؟ شما در این قربانی چه قصدی دارید؟ آیا شما میخواهید همسایهها ببینند که قربانی کردید یا اینکه نیتتان این است که کسی متوجه نشود و کسی نفهمد و از خصوصیاتش خبر پیدا نکند؟
ما در زمان مرحوم پدرمان خلاصه همچنین بچۀ ساکتی هم نبودیم، خیلی فضول هم بودیم، در کار بزرگان هم سرک میکشیدیم و از این مسائل! الآن من بعد از گذشت بیست وچند سال از رحلت ایشان، تازه دارم به بعضی از کارهایی که ایشان در آن زمان میکردند مطلع میشوم که اصلاً کسی خبر نداشت! یعنی باور نمیکنم که ایشان مثلاً یکهمچنین کاری کرده باشد و آنوقت من نفهمم و متوجه نشوم! اینها اینطوری بودند. یعنی آن نیت و آن صدق، لازمۀ برای حرکت انسان است و بدون این، انسان نمیتواند حرکتی داشته باشد. این مسئله، مسئلۀ خیلی مهمی است.
ما وقتی که تاریخ را مطالعه میکنیم خیلی تعجب میکنیم که چطور در زمان پیغمبر یا بعد از زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم افرادی بودند که میآمدند مینشستند و کلام پیغمبر را گوش میدادند، گریه میکردند، صحبتهای پیغمبر را مینوشتند که ازبین نرود، وقتی که پیغمبر نماز میخواند میآمدند پشت سر پیغمبر در همان صف اول و دوم جا میگرفتند که پشت سر پیغمبر بایستند و این استفاده را کنند اما صحبت در این است که همۀ اینها به جای خود محفوظ ولی تا چه حد این مطالب پیامبر به قلبشان نفوذ کرده بود؟! چقدر به فکر و ذهن و نفس و ضمیر و سویدای دل آنها نفوذ کرده بود؟! این مسئله است. بله، آدم نماز میخواند [اما هدف او از این نماز تقرب نیست بلکه منظور چیز دیگری است.]
ما در زمان سابق وقتی که در مسجد قائم نماز میخواندیم ساواکیها هم میآمدند و نماز میخواندند، مشخص بود، آنها نماز میخواندند و تازه بعد از نماز، از روی مفاتیح ادعیه و تعقیبات بعد از نماز را هم میخواندند! یک وقت یکی از اینها که مقداری هم ثمین بود و ریش هم گذاشته بود به مسجد آمد، ما از همان اول که آمد خیلی از قیافۀ این خوشمان نیامد! ـ ما آن موقع کوچک بودیم و حدود هفده هجده سالمان بود ـ و اینهم بسیار مُصر بود که خودش اذان بگوید و ادعیه و دعاهای بعد از نماز را هم بخواند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم نسبت به اینها هیچ کاری نداشتند و اصلاً عکسالعملی نشان نمیدادند! ابدا، انگارنهانگار. یک روز جمعه که در صف نماز جماعت نشسته بودیم ـ مرحوم آقا روزهای جمعه در مسجد قائم جلسه داشتند که در آن جلسه صحبت میکردند و آن جلسه متصل به نماز ظهر میشد و تمام میشد. جلسههای صبحهای جمعه که ابتدا در منازل بود و بعد آن را به مسجد منتقل کردند و تا وقتی که در طهران بودند این مجالس در همان مسجد برقرار بود ـ این شخص رو کرد به من و گفت:
« آقا من میخواهم یک مسئلهای را از شما بپرسم، من مقلد آقا هستم، نظر ایشان راجع به فلان قضیه چیست؟» ـ آن موقع مرحوم آقای خمینی ـ رحمةاللهعلیه ـ در نجف بودند، حالا من زود فهمیدم که منظور ایشان از آقا، آقای خمینی است ولی خودم را به آن راه زدم ـ گفتم: کدام آقا؟!
ـ: «آقا!»
رو کردم به پدرم و گفتم: آقا؟!
ـ: «نه، آقا!»
ـ: آقا کیست؟ چرا درست صحبت نمیکنی؟!
ـ: «منظورم آقای خمینی است!»
ـ: من چه میدانم که مسئله و حکم ایشان چیست؟! من نظر کسی را نمیدانم! فقط نظرات پدرم را میدانم و نظر شخص دیگری را نمیدانم!
ـ: «آهان! ببخشید! بسیارخوب و...!»
یک ماه گذشت، یک شب در همان زمان شاه، ما با ماشین از میدان ژاله میگذشتیم ـ الآن نمیدانم اسمش چه شده؟ چهارراه شهدا؟ آن موقع میدان بود مثل الآن چهارراه نبود ـ در میدان، پشت چراغ قرمز توقف کردیم. راننده یکی از دوستان بود و من هم جلو نشسته بودم و یکی دو نفر هم عقب نشسته بودند. همینکه ایستادیم یکمرتبه من نگاه کردم دیدم ماشین سمت راستیِ ما خلاصه چه خبر است؟! حالا بماند! چند نفری در آن ماشین بودند آنهم با چه وضعی؟! راننده هم همین آقایی بود که در مسجد، بغل ما هر روز دعای بعد از نماز را میخواند! من شک کردم که آیا این راننده واقعاً همان فرد است؟! سرم را برگرداندم و در یکآنْ او هم مرا دید! آقا چنان گازی به ماشین داد و رفت که رفت و دیگر هم ما این فرد را در مسجد ندیدیم. البته این افراد مرتب جا عوض میکردند، دیگر نفر بعدی آمد، او دیگر رفت چون دید آنجا دیگر جایش نیست، ما کارش را خراب کردیم. از اینگونه افراد بودند که به مسجد میآمدند، همه جور افراد بودند.
نیت صدق، نجات دهندۀ انسان در دوراهیها
در همان فضا و در همان جریانات و در همان موقع، آن چیزی که ما از رفتار مرحوم آقا مشاهده میکردیم دنبالهروی همین مسئله بود؛ یعنی بهدنبال همین قضیه حرکت میکردند، در تمام صحبتهایشان و در تمام مسائل و... فقط آن﴿ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ﴾ مورد توجه ایشان بود والاّ حالا آیا این افراد هم دنبال ﴿ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ﴾ بودند؟! ﴿ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ﴾ که در وجود اینها وجود ندارد. اینها هم میآیند نماز میخوانند ولی رفتار و خصوصیاتشان همین است. خطر در اینجا است، اگر انسان در این راه نباشد خب این شخص برای خودش جایگاه خودش را دارد، ولی مهم در این قضیه برای ما این است که ما در این موقعیت باشیم و نباشیم، یعنی یک فرد اهل علم است، یک فرد خودش دنبال این مطالب است، یک فرد خودش مبلّغ است، یک فرد خودش دارد صحبت میکند، یک وقت خودش دارد کتاب مینویسد و بعد وقتی که نگاه میکنیم میبینیم دارد برخلاف حرکت میکند! چه موقعی این مطلب معلوم میشود؟ آن زمانی که بین نوشتهها و بین سخنرانیها و بین گفتهها با التزام به آنچه در آنجا نوشته، تعارض پیدا بشود، آنجا میبینیم نه، مطلب طور دیگری شد و مسئله بهنحو دیگری شد، والاّ اگر آنچه را مینویسد به واقع مینویسد و سخنی را که میگوید به واقع میگوید، آن مرتب کمکم او را جلو میآورد؛ یعنی آن نفس و آن باطن و آن نیت صدق، او را همینطور جلو میآورد و وقتی میرسد به یک جایی که با مسائل نفسی در تعارض است، به داد او میرسد و او را از آن پل عبور میدهد، والاّ در آن موقف و در آن پل او را معلق میکند و برمیگرداند و او را ازبین میبرد یا اینکه به او صدمه میزند. همۀ اینها فقط برای این است.
لزوم ارزیابی مسائل حدود و قصاص و ارتداد و... از دریچۀ نفس و قلب
لذا وقتی که ما نگاه میکنیم میبینیم که بسیاری از مسائل حتی در یک فضای بالاتر، در یک فضای وسیعتر، در اسلام، در احکام، در تکالیف، همه موکول بر همین قضیه است؛ یعنی موکول بر این مسئلۀ نفس است، موکول بر مسئلۀ قلب است، و در آن شرایط باید این تکالیف و این احکام را ارزیابی کرد.
از جملۀ مسائل فرض کنید که در مسائل حدود، در مسائل قصاص، حتی در مسائل ارتداد، آنجایی که مربوط به مسائل جزایی است، آنجایی که مربوط به مسائل حدود است، این مسئله بسیار مهم است که انسان ارزیابی کند که ملاک در اسلام و آن میزان در ترتب این حکم بر این مسئله، به چه نحو است؟ انسان باید این مسئله را ارزیابی کند، این مسئله، مسئلۀ بسیار مهمی است. و اگر انسان به این مطلب برسد میبیند که بسیاری از این قضایا اصلاً موضوعیت ندارد.
در قضیۀ ارتداد میگویند: «هر کسی منکر خدا بود یا اینکه سبّ النبی کرد؛ به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دشنام داد، کافر است و فوراً باید اعدام شود!»1 نه اینطور نیست؛ مسئله به این کیفیت نیست، باید این شخص بررسی بشود، ذهنیاتش بررسی بشود، اطلاعاتش بررسی بشود که در چه فضایی رشد کرده؟ در چه موقعیتی بوده؟ تابهحال دچار چه ناراحتیهایی بوده که در این مدت این نفس و این ذهن بهواسطۀ این مسائل، مسائل خانوادگی، مسائل اجتماعی، اطلاعاتی که به او داده شده، جریاناتی را که مشاهده کرده، مِنحیثالمجموع، آن مسائل او را به این نتیجه رسانده است، خب این شخص که تقصیری ندارد. انسان که نمیتواند فوراً حکم به یک مطلب و قضیهای بکند. بهصرف اینکه عمل خلافی از شخصی سر زد که نباید انسان نسبت به او حکم کند بلکه انسان باید مطلب را ریشهیابی کند. آن اسلام واقعی و آن شریعت پیغمبر و آن دین حقیقی، آن دینی است که قبل از اینکه به ظاهر بپردازد و بهدنبال مچگیری و بهدست آوردن وسائط و بهانه برای مقاصد بگردد، بیش از آن، باید بهدنبال نیت و قلب و ذهنیات آن شخص باشد و به آن مطالب توجه کند.
حتی در مسائل حدود، حتی خلافهایی که انجام میگیرد، فرض کنید که خیلی از مطالب و خلافهایی که مثلاً پسرها، دخترها، در سنین چهارده پانزده سالگی، هفده هجده سالگی انجام میدهند، هیچکدام از اینها مستوجب حد نیست، هیچکدام از اینها مستوجب عقاب نیست، اصلاً شرایط شرایطی نیست که انسان بخواهد آن مسائل را بر آن مترتب بکند، بلکه باید خصوصیات اجتماعی، فرهنگی و مسائل و قضایای دیگری که خیلی از اینها هم در اختیار انسان نیست، وسوسهای که شیطان میکند و خب خیلی از افراد نمیتوانند در قبال این قضیه آن استقامت کامل را داشته باشند، بالأخره افرادِ در سنین چهارده پانزده سالگی مثل افراد چهل و پنجاه ساله نیستند، آنها در اوج جوانی هستند اما اینها جوانی را پشت سر گذاشتند، همۀ اینها باید مِنحیثالمجموع لحاظ شود. فلهذا آن حاکم باید شخصی باشد که نسبت به مسائل و خصوصیات و شکلگیریِ تحقق موضوعِ مسئله که به چه شکلی این مسئله الآن موضوعیتش تشکل پیدا کرده، بسیار متوجه و آگاه باشد نهاینکه تا فلان خلاف را کرد حکم کند که پس الآن یک سال به زندان برود و بعد هم بایستی که فلان حد و اعدام و امثالذلک را بر آن مترتب کرد. هیچکدام از این احکام اصلاً اینطور نیست، هیچکدام از این احکام به این نحو نیست.
نمونهای از قضاوتهای خلفای غاصب
لذا مطالبی که در حکومتهای قبل از امیرالمؤمنین علیهالسلام، در زمان خلفای غاصب اتفاق افتاد، ما کجا میبینیم که در حکومت امیرالمؤمنین علیهالسّلام این مسائل اتفاق افتاده باشد؟!
آمدند پیش خلیفۀ سوم و گفتند که این زن کار خلاف کرده است! چون شوهرش در سفر است پس معلوم میشود این وضعی که الآن هست، [یعنی مثلاً این زن حامل است یا اینکه وضع حمل کرده است، پس با این شرایط حتماً این زن کار] خلاف کرده! اصلاً نمیپرسد کجا بودی؟ قضیه چه بوده؟ شوهرت چه موقعی به سفر رفته؟ سریع حکم میکند که اعدامش کنید، سنگسارش کنید! این زن بدبخت بیچاره را برای اجرای حکم میآورند، حتی دوروبریهایش، برادرهایش و میگویند: ما میخواهیم این ننگ را از خانواده ببریم! زن فریاد میزند که من شوهر دارم، حالا شوهرم به سفر رفته اما این چه بساطی است؟! اما به حرف این زن گوش نمیکنند و او را میبرند و اینقدر سنگ میزنند و رجمش میکنند که میمیرد و خلاصه او را اعدام میکنند!
امیرالمؤمنین علیهالسّلام وقتی که از قضیه مطلع میشوند ـ در خیلی از مسائل خب قبل از اجرای حکم، امیرالمؤمنین مطلع میشد، اما حالا این چه مطلبی بوده نمیدانم ـ میآیند پیش عثمان و میفرمایند: عثمان این چهکاری بود که کردی؟! چرا یک بیگناهی را اینطور کردی؟! جواب خدا را چه میدهی؟! عثمان گفت: آمدند اینطوری اقرار کردند و گفتند که شوهرش در سفر است و...! امیرالمؤمنین فرمودند: از کجا معلوم که این زن حتماً کار خلافی کرده؟! این زن شاید قبلاً حامله شده بوده! تو از کجا یکهمچنین حکمی را میکنی؟! کمی فکر میکند و میگوید: عجب! راست میگویی!1
راست میگویی؟! راست میگویی و... ! آیا فقط همینکه راست میگویی؟! دو نفر بیگناه را تو اعدام کردی، حق حیات را از آنها گرفتی، تازه خودت را هم خلیفۀ مسلمین حساب میکنی؟!
برخورد پدرانۀ اولیای خدا نسبت به مسائل و جریانات
خیلی عجیب است که ـ یک مرتبه هم این قضیه را گفتم ـ در این مسئله، این اولیاء خدا در یک عالَم دیگری هستند! اصلاً آنها نسبت به مسائل، بهعنوان یک ولایت و سیطرۀ پدرانه و اُبوت و ولایتی نگاه میکنند! یک وقت که من با ایشان (مرحوم آقا) کاری داشتم به خدمت ایشان رفتم، در را که باز کردم دیدم ایشان پشت میز نشستند و سرشان را پایین انداختند، یکخرده که نگاه کردم دیدم مثل اینکه ایشان دارند گریه میکنند و حالشان منقلب است! مقداری ایستادم ولی دیدم که حالشان مقتضی برای صحبت نیست لذا در را آهسته بستم و برگشتم. نفهمیدم این حال ایشان برای چه قضیهای بوده؟ آیا چیزی شنیده بودند یا چیزی دیده بودند؟
مدتی از این قضیه گذشت، یک وقت دیدم ایشان دارند با دو سه نفر صحبت میکنند، منهم نشسته بودم، میفرمودند:
چندی پیش من داشتم در تاریخ، قضاوتهای خلیفۀ سوم را میخواندم، یکمرتبه به این قضیه رسیدم (همین قضیهای را که من الآن برای شما نقل کردم) دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و یک ساعت همینطور برای مظلومیت آن زن گریه میکردم!2
آیا ما اینطوری هستیم؟! آیا ما در این شرایط هستیم؟! چقدر فهم و ادراک یک ولیّخدا نسبت به تکالیف، با بقیۀ اشخاص و افراد دیگر فرق میکند؟! و چگونه او برخلاف دیگران، همۀ تکالیف را در یک کادر ارزیابی میکند؟! قضیهای در هزار وچهارصد سال پیش اتفاق افتاده، ولی این شخص چون ولایت دارد و متصل شده، نفسش به همان جریانی متصل شده که آن جریان دارد عالم را خلق میکند و عالم را تدبیر میکند و برای این خلق، شریعت میآورد، این شخص به همان جریان وصل است، یعنی همان نحوه نگرشی که آن مبدأ و آن مبدع نسبت به عالم خلق و عالم تدبیر و عالم تشریع دارد، این شخص هم در همان جریان قرار گرفته است، لذا همان تأثری که پیدا میشود این تأثر برای او هم پیدا میشود، همان حالتی که در این جریان برای ملائکه پیدا میشود، برای او هم پیدا میشود! شما خیال نکنید که فقط ایشان در این جریان گریه کردند، در این جریان ملائکه گریه کردند! چرا؟ چون هر ظلمی که واقع شود، ملائکه اینطور نیستند که همینطور بیربیر نگاه کنند، نه، ملائکه نسبت به گناه و بندهای که گناه بکند، بهطورکل متغیر میشوند، نسبت به اطاعتی که بکند خوشحال میشوند و در این زمینه، روایات بسیار زیاد است!1 نسبت به ظلمی که واقع شده [آنها ناراحت میشوند!]
مگر ما در جریان کربلا نداریم که چه قضایایی برای ملائکه پیش آمده بود؟ اینها چه بوده؟ ملائکه چون میبینند که چه ظلمی و چه قضیهای دارد انجام میشود، میآیند پیش سیدالشهدا علیهالسلام و میگویند که آیا ما بیاییم و شما را کمک کنیم؟! حضرت میفرمایند: «نیازی به کمک شما نداریم، آنچه تقدیر و مشیت خدا است، همان باید انجام بشود.»2
آنکه میگوید آیا بیاییم کمک کنیم، پس معلوم میشود که او ادراک امام حسین علیهالسلام را ندارد، جبرئیل هم ندارد، میکائیل هم ندارد، چون او میخواهد بیاید جلوی این مسیر را بگیرد و حضرت میفرمایند: من نمیخواهم این مسیر متوقف شود و میخواهم تا آخر این مسیر را بروم. پس او (امام حسین) به بالاتر فکر میکند، نظرش بالاتر است، فکرش بالاتر است، میفرماید: جریانی باید اتفاق بیفتد، رحمتی از ناحیۀ پروردگار باید بر این مردم تا قیامت بیاید که این رحمت متوقف بر شهادت من است و شمای جبرئیل این را نمیدانی، شمای میکائیل این را نمیدانی. شما که آمدی و میخواهی جلوی این قضیه را بگیری پس معلوم است که اطلاع نداری، اگر اطلاع داشتی که نمیآمدی، نگاه میکردی و میگفتی خب بشود، دیگر هرچه میخواهد انجام بشود باید بشود.
لزوم کنار گذاشتن خود در اعمال و رفتار
اولیای خدا این ادراک را دارند، این مسئله را دارند و ما هم باید به این سمت حرکت کنیم. حرکت ما باید به چه نحو باشد؟ حرکت ما باید اینطور باشد که همیشه خودمان را در بوتۀ آزمایش قرار بدهیم و ببینیم کاری را که میخواهیم انجام بدهیم، چقدر خودمان در این کار دخالت داریم و چقدر مکتبمان در این مسئله دخالت دارد؟ چقدر پای خودمان در کار است؟ اگر پای خودمان در کار است کنار بکشیم و در سر نفس خودمان بزنیم و درستش بکنیم، خدا هم کمک میکند. جلو نرویم که اگر جلو برویم، این جلو رفتن میشود دنیا! بَهبَه خانم فلان، بَهبَه آقای فلان! اینها برای همین دنیا است که خب تأمین میشود، اما چه چیزی نصیب خودمان شد؟ همین.
﴿لَن يَنَالَ ٱللَهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقۡوَىٰ مِنكُمۡ﴾، اصلاً از این پوست و گوشت و... چیزی به خدا نمیرسد، آنکه میرسد تقوا است؛ یعنی آن جنبۀ باطنی که در این مسئله اعمال شده، آن جنبۀ باطنی اگر هست، آن به خدا میرسد. آن به خدا میرسد یعنی موجب اتصال تو میشود، موجب تجرد تو میشود، موجب انبساط تو میشود، موجب ابتهاج تو میشود.
یک گوسفند قربانی بکن که کسی متوجه نشود، آنوقت ببین چه تأثیری در تو دارد؟! بعد هم دهتا قربانی بکن که همه بفهمند، آنوقت ببین تأثیر این بیشتر است یا آن؟! در این دهتا میبینی تازه کسالت هم پیدا کردی! خسته هم شدی، اما این یکی را وقتی که میبینی، میبینی منبسط هستی، مبتهج هستی، نفست راحت است، آزاد است. چرا؟ چون کسی نفهمیده، چون از دنیا چیزی نصیب تو نشده است و از آن طرف (آخرت) بهره میبری. ولی در آن قضیه (دهتایی که همه فهمیدند،) نه، از آخرت بهرهای نمیبری بلکه از دنیا بهره میبری: حاجی فلان دهتا گوسفند برای امام حسین داده! حاجی فلان نسبت به این قضیه، چک کشیده! حاجی فلان برای این قضیه، فلان کار را کرده! پشت بلندگو اعلام کنید و...!
محوریت نفس و دنیا البته با لعاب دین و تشیع و...
ما به مناسبتی با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به هیئتی از این هیئتهای طهران رفته بودیم که به مشهد آمده بودند والاّ ما تابهحال هیئت نرفتیم، نه در زمان پدرمان رفتیم و نه در زمان جدمان! ـ البته جدمان را که ندیدیم ـ چون گروه خون ما به این چیزها [(هیئت و...)] نمیخورد! در آن هیئت که رفته بودیم شخصی پشت بلندگو بود که کار این شخص این بود که هر کسی که از در وارد میشود خلاصه واردش کند! یکسری القاب به او ببندد که مثلاً آقای فلان الدوله و چه و چه! آن موقع من بیست سالم بود، مرحوم آقا هم کنار نشسته بودند. یکمرتبه یک کسی از این حاجی بازاریهای طهران که به مشهد آمده بود که او هم در این مجلس شرکت کند، وارد مجلس شد، تا وارد شد به آن شخص گفتند که فلانی برو برو واردش کن! او هم که میکروفن دستش بود و شروع کرد: حاجی فلان آمده! فقط بهخاطر اینکه خودش را به این مجلس برساند با طیاره آمده! اینقدر گفتند که این حاجی بازاری عین خیک باد کرد و دیگر نمیتوانست از این در برود بیرون! بابا یکخرده کمتر میگفتی! او هم که آنجا کنار در ایستاده و مرتب سرش را این طرف و آن طرف میکند! این هیئتها اینطوری است! یکی دیگر از آقایان قم آمد ـ حالا اسمش را نمیبرم، فوت کرده، تقریباً یک جنبۀ مرجعیت هم داشت ـ و آن شخصِ صاحب میکروفن شروع کرد به گفتن! دیگر چه گفت؟! خدا میداند! دیگر این بیچاره را به عرش اعلیٰ رساند!
توجه میکنید؟! این کجایش پیغمبر است؟ کجایش امیرالمؤمنین است؟ کجایش امام حسین علیهمالسلام است؟! چیست؟! ولی وقتی که نگاه میکنیم میبینیم بله! بیا و برو خرج و برج و...! اینها خوب است، الحمدلله از این نقطهنظر خوب است ولی همهاش در این حرفها است، همهاش در این محوریت دنیا البته با لعاب سیدالشهدا علیهالسلام است، دنیا این است! بر محوریت نفس با لعاب تشیع، بر محوریت نفس با لعاب شریعت، این را فراموش نکنیم که همۀ اینها بر محوریت نفس است! کتاب مینویسیم بر محوریت نفس، سخنرانی میکنیم بر محوریت نفس، منتها یک وقت بالای منبر میرویم و مثل ابوهریره و... از معاویه تعریف میکنیم! یک وقت هم به چیزهای دیگری میپردازیم! بالأخره محوریت، محوریت نفس است، این مهم است. خدا نه به این نگاه میکند که از معاویه حرف میزنیم و نه به این نگاه میکند که از سیدالشهدا حرف میزنیم، نگاه میکند که تو روی چه محوریتی هستی؟! خیلی به خودمان زحمت ندهیم، خدا نگاه نمیکند که اگر بالای منبر برویم از امام حسین تعریف میکنیم یا از یزید و معاویه تعریف میکنیم که الیٰماشاءالله هم آن موقع از آنها تعریف میکردند! آنها هم بهاندازۀ کافی اینقدر مبلّغ داشتند، اینقدر کیسههای زر نثارشان میشد، اینقدر بَهبَه و چَهچَه داشتند، زیاد هم داشتند! ماشاءالله داشتند! چون اگر نداشتند که نمیماندند! آیا میشود که کسی امام حسین و بچههای پیغمبر تکهتکه و له بکند و بعد هم سر خلافت باشد؟! چه کسی سر خلافت نگهش میدارد؟! همینها دیگر، آیا میشود کسی یکهمچنین کاری بکند و دختر پیغمبر را هم بین در و دیوار تکهتکه بکند و بعد هم خلیفه باشد؟! چه کسی این را خلیفه نگه میدارد؟! خب من و شما او را نگه میداریم دیگر! خودش که نمیشود والاّ مردم او را از خلافت پایین میکشند! دیگر با دروغ و دغل و جعل روایت و امثالذلک این کارها را میکنند! و الیٰماشالله که همیشه جعل روایت و... بوده! فلانی مکاشفه کرده، آن یکی امام زمان را دیده، و...! اینها همیشه بوده است!
این مهم است و ما باید به این مسئله برسیم، یعنی همۀ ما، از من و شما، همه باید به این نکته برسیم که ما در این مسئله چقدر پا به میدان میگذاریم؟ چقدر جلو میآییم؟ خدا نکند که به اسم دین و به اسم اسلام و به اسلام تبلیغ و به اسم سلوک و به اسم تقویت و تبلیغ مکتب عرفان، شمشیر و خنجر بر کمر عرفان و راه خدا و سیر الی الله و مکتب اهل ولایت و اهل معرفت فرود بیاوریم! این مسئله خیلی عجیب است و باید به این نکته توجه کنیم.
و هیچ بُعدی هم ندارد! الآن مگر ما مشاهده نمیکنیم؟ جداً عرض میکنم! واقعاً کسی اشعار مولانا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را نسبت به سیدالشهدا علیهالسلام که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در روح مجرد آوردند،1 بخواند که: «روح سلطانی ز زندانی برست»،2 یعنی در شیعه اگر کسی آمده باشد و مثل مولانا راجع به امام حسین مطلب گفته باشد و این تعریف و این وصفی را که او از سیدالشهدا میکند، اگر کسی یکهمچنین تعریفی بکند، من به او جایزه میدهم! آنوقت [شخص] میگردد و یک شعر را به عوضی برداشت و معنا میکند:
و میگوید: نگاه کنید که مولانا چه گفته؟! مولانا گفته که: امام حسین کورکورانه رفته در کربلا و دشت بلا و گرفتار شده!
آخر احمق جان! ای بیچارۀ بدبخت! ـ آخر ما چه اسمی بگذاریم روی آنهایی که اینطور میگویند؟! ـ کجای این شعر این معنا را میدهد؟! مولانا میفرماید: این حسین که در این دشت بلا رفته، این انتخاب خودش بوده، تو اگر عرضه نداری عقب بنشین، تو نمیخواهد بروی. او رفته و این بلا را خودش با اختیار خودش انتخاب کرده اما تو کورکورانه نرو، همینطوری سرت را نینداز و برو چون اگر رفتی، آنوقت شب عاشورا که میشود و حضرت چراغها را خاموش میکند تو یواشکی فرار میکنی! خب از اول نیا، از اول خودت را بدبخت نکن، برو بهدنبال زندگی و کسب و کار خودت! او حسین بود که آمد و خودش را به دست تیغ و شمشیر و... سپرد و همه چیز خودش را داد. تو اگر عرضه نداری عقب بنشین و ادعا نکن!
معمم هستیم، مبلغ هستیم، باسواد هستیم، آنوقت این شعر را عوضی معنا میکنیم و گردن آن بندهخدا میاندازیم که مولانا اینطوری گفته! خب آقاجان! برو شعرهای دیگرش را هم بخوان تا اقلاً در اینجا دیگر به اشتباه نیفتی!
اتفاقاً رفقا راجع به مطلبی که از محییالدین ـ رضوان الله تعالی علیه ـ راجع به سیدالشهدا علیهالسلام نقل شده که: «سیدالشهدا با همان شمشیر جد خودش و با همان شریعت خودش کشته شده، میخواست نرود، رفت و علیه حکومت یزید قیام کرد و سزایش هم همین است، اینکه دیگر چیزی نیست»،1 از من سؤال کرده بودند که این مطلب چه توجیهی دارد؟!
و بعضی از آقایان هم که الآن فوت کردند، کتاب نوشتند و چون این مطلب را دیدند، هرچه از قلمشان برآمده همینطوری بر محییالدین تاختند! واقعاً سن را که نگاه میکنیم هشتاد سال! عجب! عمامه اینقدر! ریش تا اینجا! اهل علم! اهل فضل! باسواد! ولی اصلاً نرفته نگاه بکند که این مطلب از کیست و چیست؟!
این قضیه برای مدتها قبل بوده،2 شاید حدود سی سال پیش، من این مسئله را نگاه کردم و تحقیق کردم:
اولاً این کتاب برای محییالدین نیست و برای قاضی ابوبکر ابنعربی است نه برای محییالدینی که طائی بوده.
علاوۀ بر این، تازه ایشان در این عباراتش از امام حسین علیهالسلام تمجید کرده و گفته که این مردم آمدند و با بهانۀ شریعت جدش او را کشتند! نهاینکه بخواهد بگوید بیخود کرد که رفت!
اصلاً او چه گفته و بعد اینها آمدند چه گفتند و بعد هم بقیه روی نقل قول اشتباهی، چه ترتیب اثری دادند؟! اصلاً بدون اینکه تحقیق کنند، بدون اینکه بررسی کنند ترتیب اثر دادند! تازه آن بندهخدایی هم که در اسم با محییالدین مشابهت دارد، او هم از امام حسین علیهالسلام تمجید کرده و گفته که امام حسین بهدنبال حق رفته است، او میخواست درخت کج را مستقیم کند. بعد آن آقا گفته که: «این گفته که سیدالشهدا راهش کج بود!» عجب! این چه میگوید و او چه میگوید؟! این میگوید: سیدالشهدا میخواست درخت کج را راست کند، درخت کج که راست نمیشود. از اول بایستی که نهال را درست کرد، او میخواست آن انتها را همان حکم ابتدا بیاورد؛ یعنی همان حکمی که در اسلام بود، در زمان پیغمبر بود، همان حکمی را که جدش آورد، میخواست همان را بیاورد. و این ابنعربی تازه از امام حسین تجلیل کرده، تعریف کرده. بعد ما نگاه میکنیم میبینیم افراد [نسبت به حرف ابنعربی اینطور قضاوت میکنند!] چرا؟ چون عناد دارند.
اینجا است که عرض کردم که داریم برای اسلام تبلیغ میکنیم ولی داریم چه میکنیم؟ داریم شمشیر به اسلام میزنیم! داریم برای پیغمبر تبلیغ میکنیم ولی داریم از پشت خنجر میزنیم! خب مگر مجبوریم؟! چرا باید اینطور بشود؟! بابا بگو ایشان در کتابش آنجا راجع به عمر تعریف کرده، خیلیخوب تعریف کرده، همۀ ما هم داریم نگاه میکنیم و میبینیم که چنین مطلبی هست اما این جواب دارد، بابا بدبخت تقیه کرده، بیچاره تقیه کرده.آخر آن کسی که راجع به علی علیهالسّلام آن حرفها را میزند، او که دیگر نمیآید راجع به افراد دیگر(خلفای غاصب) آن اشعار را بگوید.
دیشب که داشتیم با دوستمان میآمدیم، او گفت:
اخیراً قضیۀ عجیبی اتفاق افتاده، یکی از علما و آقایان قم که به منزل یکی از مراجع مهم که در آنجا روضه بوده رفته، (این خیلی عجیب است و من گفتم که [فیلمش] را برای من هم بیاور که ببینم) بعد دیده که آن منبری شروع کرده از محییالدین بد گفتن و...! (طبق آنچه الآن مرسوم است دیگر، در اینگونه مجالس باید هم از این نوع مطالب باشد، این حرفها باید هم در این نوع مجالس باشد!) وقتی که آن شخص منبری پایین آمده، آن عالم ـ که سید و مرد صالحی هم هست و الآن هم در قم مدرس است و از آقایان معروف است ـ درحالی که آن مرجع هم میشنیده، بلند به آن منبری میگوید که: این حرفهایی که شما زدی ربطی به محییالدین ندارد و اینها مربوط به قاضی فلان است و تازه او هم اینطور نگفته! (نکته اینجا است که ببینید ما در انحطاط و تنزل به کجا رسیدیم؟!) آن منبری بلند میگوید: بنده هم میدانم این مربوط به محییالدین معروف نیست ولی عمداً گفتم برای اینکه او را بکوبمش!
عجب! پس برای چه بالای منبر میروی؟! این منبر برای کیست؟ این منبر برای پیغمبر است، تو چرا بالای این منبر میروی؟!
الآن قضیهای از یک بندهخدا (یک شخص سخنرانی) یادم افتاد که سابق داشتم سخنرانیاش را گوش میدادم، از سخنرانهای معروف بود که فوت کرد و اعتقادات خیلی درستی هم نداشت، ولی این مطلبی را که میگفت درست بود، میگفت:
از کتابهای من در بالای منبر ایراد میگیرند و یکی از این خطبا بالای منبر از من یک ایراد گرفته که فلانی در فلان صفحه از کتابش، فلان مطلب را نوشته است ـ البته این مطلب یا این کلمه اشتباه چاپی بوده و در آخر کتاب هم نوشتند که این اشتباه چاپی است و درستش این است ـ درعینحال که این خطیب این تصحیح را در آخر کتاب دیده، باز هم بالای منبر گفته که این فرد این حرف را زده است!
عجب! یعنی ما باید اینطوری صحبت کنیم؟! اینطور باید تبلیغ کنیم؟! ما دنبال چه میگردیم؟! واقعاً چه به سر ما آمده و ما به چه قضیهای مبتلا شدیم که یک نفر که خودش را مبلّغ میداند اینطور صحبت میکند؟! بابا هزارتا حرف است، حرف که قحط نیست، حالا چرا چسبیدی به دُم همین مطلب و اینهم به این کیفیت و به این وضعیت؟!
توضیحی راجع به نظر مرحوم علامه طهرانی دربارۀ ترور و اغتیال
اینجا است که این مسئله شکل میگیرد و من در راستای این قضیه میخواستم به این نکته اشاره کنم، چون دیگر این مطلبی است که پخش شده و شاید تابهحال دویست سؤال از من راجع به این قضیه شده، قضیه مربوط به مسئله و حکم شرعی اغتیال و ترور در اسلام است، همۀ این [مطالبی را که امروز گفتم] در این راستا قرار دارد. [حالا به جواب این سؤال میپردازم که گفتند با وجود اینکه ترور در اسلام جایز نیست چرا مرحوم آقا در مورد ترور شاه با این قضیه موافق بوده است؟!]
در اسلام ترور نداریم و شخص نباید ترور بشود بلکه باید او را بگیرند و محاکمه کنند و برطبق محاکمه، حکم را نسبت به او انجام بدهند. ما در اسلام، ترور کردن نداریم، اغتیال نداریم. البته این یک بحث فقهی است و ممکن است بعضیها هم مخالفت داشته باشند و رأیشان غیر از این باشد و ادلهای هم داشته باشند. حالا ما به آنها کار نداریم. ولی طبق نظر مرحوم آقا ـ سلاماللهعلیه ـ و همینطور بزرگان از اهل فقه و اهل معرفت و بسیاری از علما، در اسلام ترور نیست و نظر حقیر هم همین است، هر کسی را که میخواهند محاکمه کنند باید علنی محاکمه کنند، ادله را نقل بکنند، باید در این مسئله قاضی آزاد باشد، [محاکمه هم علنی باشد] نه یواشکی و باید شخص در مرئی و منظر همۀ افراد بتواند از حق خودش دفاع کند، وکیل داشته باشد یا خودش صحبت بکند و بعد هم قاضی بهعنوان یک شخص بیطرف با رعایت همۀ مسائل و جوانب، حکم را صادر بکند، این اشکال ندارد.
در جریان خرداد سال چهل ودو و قیام مرحوم آقای خمینی ـ رحمةاللهعلیه ـ مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آنموقع بهعنوان فرد دوم این جریان مطرح بودند و در نوشتهجات و... هم این مطلب هست و دیگران هم نسبت به این قضیه مطالبی را گفتند. خود بنده این مسئله را از مرحوم آقا نشنیدم که ایشان مسئلۀ ترور شاه را مطرح کرده باشند و این پیشنهاد از ایشان بوده باشد، دیگران این مسئله را نقل کردند که وقتی که ما به این نتیجه رسیدیم که این قیام و این نهضت به نتیجه نمیرسد مگر اینکه این فرد (شاه) از میان برداشته شود [تصمیم بر ترور شاه را گرفتیم،] لذا ایشان (مرحوم آقا) رفتند و مرحوم آیت الله میلانی ـ رحمةاللهعلیه ـ را که در آنموقع مرجع بودند و در مشهد بودند، متقاعد کردند تااینکه فتوای ترور را از مرحوم میلانی بگیرند. این مطلب درست است که مرحوم آقای میلانی فتوای ترور شاه را داده بودند چون نظر ایشان این بوده که اشکالی در این قضیۀ ترور شاه وجود ندارد. بعد این مسئله فاش میشود و آن افراد دستگیر میشوند و قضیه منتفی میشود.
این قضیه با مبنای مرحوم آقا سازگاری ندارد و نظر ایشان بر حرمت ترور و اغتیال است.1 بنده صریحاً در اینجا این نظر ایشان را عرض میکنم. ولی این احتمال را هم بنده رد نمیکنم که شاید در آنموقع، ایشان برحسب ضرورت و اقتضای سن ـ در آن سنه شاید ایشان سی وهفت یا سی وهشت ساله بودند ـ نظرشان بر جواز بوده و بعداً نظرشان برگشته و قائل به حرمت شده باشند.
نکتهای که در اینجا هست این است که چه نظر ایشان در آنموقع بر جواز بوده، چه اینکه در آن موقع نظر ایشان بر حرمت بوده و دیگران این کار را انجام دادند، در هر دو صورت برای ما فرقی نمیکند، چون ممکن است مجتهدی در زمانی نظری داشته باشد و بعد نظرش تغییر پیدا بکند، این اشکال ندارد، همانطور که نسبت به مرحوم آقا هم این قضیه خیلی اتفاق افتاده که ایشان در برهههای مختلف نظرهای مختلفی داشتند.
آنچه برای ما مهم است این است که نظری را که ما میخواهیم بهعنوان مبنا به یک ولیّخدا نسبت بدهیم باید بیان کنیم که این نظر او در چه سالی و در چه سنی است؟ آیا مطالبی که یک ولیّخدا در پانزده سالگی و ده سالگی میگفته حجیت دارد و درست است؟! نه، بچۀ پانزده ساله، پانزده سالش است، درست است که مرحوم آقا ولیّخدا بودند ولی از شکم مادر که ولیّخدا به دنیا نیامدند. ایشان هم مثل بقیۀ بچهها به دنیا آمدند، بازی میکردند و دعوا میکردند و کارهای بقیۀ بچهها را میکردند و بعد کمکم بزرگ شدند و سیر و مسیرشان تغییر پیدا کرد و در این مدت خیلی هم اشتباه میکردند، هیچ اشکالی هم ندارد. حالا چون این شخص به ولایت رسیده، آیا دیگر از اول زمان تولدش، همه کارهایی که میکرده درست بوده؟! این مطلب، اصلاً صحیح نیست، این قضیه، عقلایی نیست.
ولیّخدایی که در هفتاد ویک سالگی دارد از دنیا میرود، او نسبت به ترور چه نظری دارد؟ آیا باز همان نظر سی و هفت هشت سالگی او است یا اینکه میگوید نه، الآن نباید ترور باشد. مضافاً به اینکه اصلاً این مسئله از نظر فنی غلط است. حالا شما یک نفر را ترور کردید این شخص چندتا برادر دارد، آنها را به جای او میگذارند که آنها هم بدتر از این هستند ـ بعد میگویند: تازه این بهتر از برادرهای دیگرش بوده ـ اگر برادری هم در کار نباشد، این دول مستعمره و امثالذلک خودشان تدبیر میکنند. اصلاً از نظر فنی، قضیه ایراد دارد که ما بخواهیم حالا بهدنبال جواز فقهی ترور بگردیم یا نگردیم. یعنی از نظر فنی، قضیه و مسئله اشتباه است؛ همانطور که در جریان ترور حسنعلی منصور هم خود مرحوم آقای خمینی با این قضیه مخالف بودند، از جمله خود مرحوم پدر ما هم با این مسئله مخالف بودند و میفرمودند: «این ترور اوضاع را بدتر کرد و باعث شد آنها فشار را بیشتر کنند و آن حکومت جائره مسائل را مشکلتر بکند»، یعنی نظر آنها بر ترور نبود منتها فداییان اسلام و... سرخود این کار را کردند.1 توجه کردید؟!
عصمت در طول تمام مدت حیات، فقط اختصاص به امام معصوم دارد
مسئله اینجا است که وقتی که ما میخواهیم از یک ولیّخدا در جایی نام ببریم یا مطلبی را از او بنویسیم و بهعنوان افتخار او، این مطلب را مطرح بکنیم، فعل او و گفتار او را باید در چه زمانی ارزیابی کنیم؟ آیا در زمان بیست سالگی؟ خب در بیست سالگی هزارتا اشتباه داشته. آیا در زمان بیست وپنج سالگی؟
بله، اگر او همان ادراک زمان هفتاد هشتاد سالگی را در بیست سالگی و بیست وپنج سالگی و سی سالگی داشت، بسیارخوب، اما این مسئله فقط اختصاص به امام علیهالسلام دارد؛ امام جواد علیهالسلام در ده سالگی به همان مقدار کلام او حجت است و قویم و معصوم است که کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام در شصت سالگی حجت است، هیچ تفاوتی نمیکند. یعنی بین آن ده سال و شصت سال تفاوتی نیست. چرا؟ چون معصوم است، عصمت در گفتار، عصمت در رفتار و عصمت در پندار دارد. در تمام اینها عصمت وجود دارد. بنابراین امام جواد چه ده ساله باشد، برای ما در این زمان بعد از هزار ودویست سال حجت است، امیرالمؤمنین شصت ساله باشد، باز هم کلام او برای ما تا الآن و تا قیامت حجت است. او امام است و او مسئلهاش فرق میکند. اما اولیای خدا که اینطوری نبودند، اولیای خدا همین افراد عادی بودند، همین افراد معمولی بودند، پاک بودند. بله مسئلهشان این بود که پاک بودند، اهل غل و غش نبودند، اهل این مرضهایی که گفتیم و صحبت شد نبودند. نیتشان نیت صادق بود خدا هم آنها را راهنمایی کرد و جلو آمد.
حکم وجوب نماز جمعه
در رسالۀ نماز جمعه که ایشان (مرحوم آقا) نوشتند ـ لابد رفقا این رساله به اطلاعشان رسیده، نمیدانم بالأخره ترجمه شد یا نشد1 ـ در نجف که بودند حکم به حرمت نماز جمعه کردند: نماز جمعه در غیر از زمان امام و در غیر از زمان حکومت اسلامی حرام است. همین ایشان در اواخر عمر نظرشان صد وهشتاد درجه برگشت و در آن حواشی نوشتند که نماز جمعه در غیر از زمان امام و غیر از حتی حکومت اسلامی مستحب است. آن حرمت کجا و این مستحب کجا؟! البته ما یک قدم هم جلوتر رفتیم و واجب هم کردیم! لذا بنده نظرم این است که نماز جمعه چه در زمان امام، چه در زمان حکومت اسلامی، چه غیر از حکومت اسلامی، در هر زمانی نماز جمعه واجب است و وجوب عینی هم دارد.
حالا چه اشکالی دارد که شخصی در وقتی که در نجف است، ولیّخدا هم نیست و دارد درس میخواند، تحصیل میکند، مجتهد هم است ولی نظرش به اینجا میرسد[که مثلاً نماز جمعه در غیر زمان امام معصوم حرام است و] بعد وقتی که ولیّخدا میشود مطلب [او در این مسئلۀ نماز جمعه] و همینطور در سایر مسائل تفاوت پیدا میکند. در زمان سابق، ایشان در اربعین افراد متوفیٰ شرکت میکردند و خود ما هم میرفتیم. ولی حدود بیست سال یا پانزده سال قبل از فوتشان، ایشان صریحاً از شرکت در مراسم اربعین برای متوفیٰ نهی میکردند و میفرمودند: «اربعین مخصوص به سیدالشهدا علیهالسلام است و نباید در مراسم اربعین برای متوفیٰ شرکت کرد» و خودشان هم شرکت نمیکردند. البته یک رعایتهایی بهخاطر عرف میکردند؛ مثلاً اگر مجلس عروسی و امثالذلک بود به تأخیر میانداختند یا این چیزهایی که بالأخره مردم انجام میدادند.
خب نظر ایشان تغییر کرده و اشکالی هم ندارد. بشر است و خطا میکند، ما چهاردهتا معصوم داریم. ما از چهاردهتا معصوم علیهمالسلام تنازل نمیکنیم، ما اولیای خدا را در غیر از آن زمان ولیّ بودن، معصوم نمیدانیم. باید راه را به همان نحوه برویم که خود آنها دستور دادند و خودشان ما را به همین راه تشویق میکردند و ما را به همین راه وا میداشتند.
اینجا است که ما باید کاملاً دقت کنیم و متوجه باشیم که آن مسئلۀ تسلیم و نیت خالص را در همۀ مواضع و حرکات و سکنات و گفتار و کردار و رفتار خودمان همیشه مدنظر داشته باشیم.
خیال میکنم دیگر رفقا حال ما را که مشاهده کنند، ما را ترخیص میکنند. از زیارت رفقا خیلی خوشبخت شدیم. واقعاً برای بنده که خیلی مغتنم بود و وقتی که حاج خانم مخدره گفتند که ما جلسه بگذاریم من گفتم که من خیلی وقت است که خودم منتظر فرصتی هستم برای اینکه بتوانم خدمتتان برسم ولی خب فرصتی پیش نیامده بود و توفیق نداشتم ولی لله الحمد و له الشکر که این فرصت در امروز پیش آمد و این توفیق نصیب شد.
واقعاً از همه ملتمس دعا هستم. من واقعاً نیازمند به همت شما هستم. میگوییم ما که خودمان همت نداریم البته خدا را شکر که خدا رفقای خوبی را نصیب ما کرده، آنها میآیند و بار ما را میکشند و آن طرف تنها نمیگذارند. این خلاف رفاقت است که ما را تنها بگذارند! بهقول مرحوم آقا خلاف لوطیگری است که شخصی چند صباحی در این دنیا با انسان مأنوس باشد و بعد آنجا (آخرت) که بشود بگوید ما رفتیم و خداحافظ، دیگر تو خودت میدانی و کارهایی که باید حساب و کتابش را پس بدهی!
خدا را شکر. سلّمکم الله و ایدکم الله و حفظکم الله! خدا حافظ شما.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد