پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشيء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...
توضیحات
فصل (12) في إبطال كون الشيء أولی له الوجود أو العدم أولوية غير بالغة حدّ الوجوب
أوهام و جزافات
فصل 12 ـ جلسه 7 ـ 5/7/1421 ـ تفسیر آیۀ کریمه ﴿إن اللَه یبدّل السّیئات بالحسنات﴾ تبدّل ماهوی محال است
درس دویست و چهل و یکم
اولویت ماهیت بالنسبه به وجود (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
به نظر مىرسد در ارتباط با بحث گذشته راجع به اولویت ماهیت بالنسبه به وجود یک توضیح مختصرى داده بشود بد نباشد. یک وقتی بحث از اولویت ماهیت بالنسبه به وجود میکنیم بهواسطۀ جهاتى خارج از ماهیت و ذاتیات ماهیت و این قضیه اشکال ندارد و اصلاً بحث داخل در باب ماهیات نیست بحث راجع به عوارض ماهیت است که آن عوارض بهلحاظ وجود بر ماهیت عارض مىشود مثل اینکه علیت ناقصه موجب اولویت و رجحان ماهیت نسبت به وجود است یعنى شما اگر در سلسلۀ طولیه توجه کنید که یک علتى باید موجب بشود که یک وجودى در خارج و یک معلولى در خارج بهوجود بیاید خب این علت باید یک شرایطى را فراهم کند تااینکه به مرتبۀ فعلیت تامه برسد، طبعاً اینطور است.
حالا این علت عبارت از تحقق یک موضوعى است که آن موضوع با توجه به شرایط و قرائن و با توجه به معدّات و رفع موانع منحیثالمجموع به مرتبۀ ایجاب برسد، وقتى که به مرتبۀ ایجاب رسید طبعاً وجوب از آن متولد خواهد شد؛ وجوبِ وجود از او متولد خواهد شد. یک کبریتى که الآن قرار است حرارت از آن به یک خشبی سرایت کند این حرارت در کبریت علت براى اشتعال نار در آن خشب است حالا این کبریت مشتعل الآن در دست شما وجود دارد ولى این علت ناقصه است. باید این حرارت و این اشتعال با آن خشب تماس پیدا بکند و بعد از تماس آن خشب مشتعل بشود. اگر شما کبریت را در اینجا نگه دارید و این خشب هم در اینجا باشد، صد سال هم بگذرد مشتعل نخواهد شد. پس الآن این کبریت علت ناقصه براى اشتعال نار است.
علىٰأیّحال یک اشتعالى در اینجا باید تحقق پیدا بکند که یک مقدارش محقق شده است و آن همان اشتعال در خود خشب و کبریت است، شرایط دیگر هم باید آماده بشود؛ یکی از این شرایط باید تماس با این باشد، شرط دیگر اینکه تَر نباشد و اگر تر باشد اشتعال پیدا نخواهد شد، شرط دیگر این است که باد نوزد و اگر باد بوزد حرارت را بهسمت دیگرى سوق خواهد داد. منحیثالمجموع ما نیاز به یک شرایطى داریم که آن شرایط این اشتعال را در اینجا بهوجود بیاورد.
منظور از امکان وقوعی
در اینجا مىتوانیم بگوییم که الآن جانب وجود براى این خشب از جانب عدم اولویت دارد یعنى این بهواسطۀ امکان وقوعى که عبارت از تحقق شىء در خارج على حسب الإمکان است الآن اشتعال این نار اولویت را براى اشتعال را برای این خشب ثابت کرده است. قبل از اینکه این نار وجود داشته باشد اشتعال و عدم اشتعال بالنسبه به این خشب على السواء بود، الآن یک مقداری از آن محقق شده است، یک مقدارى که نزدیکتر مىآید اولویت بیشتر مىشود. فرض کنید الآن سی درصد است بعد مىشود چهل درصد بعد مىشود پنجاه، شصت، هفتاد درصد تا شرایط دیگر آماده مىشود و مىرسد به آن حد تماسى که دیگر همۀ قرائن و ضم و ضمیمات دستبهدست هم دادند و این علیت را مىخواهند تسرى به جانب معلول بدهند و معلول را بهوجود بیاورند. در اینجا اشکالى ندارد و بحثى در اینجا نیست و بحث اصلاً خارج از ماهیت مىرود. از ماهیت جدا مىشویم به شرائط و قرائن خارج از ماهیت و جوانب ماهیت توجه مىکنیم. علت اگر علت ناقصه باشد یک جور است و علت ناقصه در رسیدن به آن علیت تامه تا چقدر مسافت را باید طى کند، اینها همه مهم است و تا چقدر باید راه برود تا به علیت تامه برسد.
بحث ما در اینجا که مرحوم آخوند ارجاع به بحث در ماهیت و استواءِ دو طرف وجود و عدم بالنسبه به ماهیت دادند راجع به خود ماهیت است و خود ماهیت اقتضاء دارد ذاتاً اینکه وجود پیدا کند پس بحث به ماهیت و اوصاف ذاتى او برمىگردد نه به ماهیت و اوصاف عارضى او به لحاظ وجود! اگر بر آن لحاظ باشد اصلاً ما دیگر با ماهیت کارى نداریم و ماهیت اصلاً جدا است بحث راجع به علیت است! یعنى خارج از حیطۀ ماهیت آن علل فاعلى براى وجود تا چقدر تمام هستند یا تمام نیستند و تا چقدر به مرحلۀ تمامیت نزدیک هستند. اصلاً ما به ماهیت کارى نداریم، حتى شریک البارى هم علل معده و علل وجودى او فرض بکنیم که در خارج محقق باشد باز آن اولویت نسبت به وجود را دارد یعنى اصلاً صحبت در ماهیت نمىکنیم.
روى این حساب و روى این فرض اینجا نقطهاى است که باید دقت کرد و آن این است که در شرایطى که خود ماهیت اقتضاء ذاتى دارد یعنى وصف اولویت وجود در این موقع وصف ذاتى براى ماهیت است درست مثل حیوانیت و ناطقیت براى انسان است، ناهقیت براى حمار است. آیا ممکن است یک انسانى، این ماهیت انسانى بهلحاظ وجود خارج در فرض اینکه این ماهیت انسان به اقتضاء ذاتش، وجود حیوانیت، ناطقیت، تعجب و امثالذلک است وقتى که مىخواهد در خارج محقق بشود، یک انسانى محقق بشود که حیوانیت را ندارد! آیا همچنین چیزی مىشود؟! نمىشود. چرا؟ چون مگر نه این است که وجود باید بهلحاظ ماهیت شکل بگیرد؟! معنایش این است؛ یعنى ما باید بتوانیم فرض بکنیم یک ماهیتى با تصور ذاتیت شىء من حیث هى هى با فرض اینکه این ماهیت، این ماهیت را دارد، بشود منقلب به یک ماهیت دیگر بشود و هو محالٌ! این انقلاب ماهیت پیش مىآید و انقلاب ماهیت براى این جهت است که یک امرى که در اینجا با فرض تصور ذاتیات یک شىء در وجود خارجى، همان ماهیت منقلب به یک امر دیگر بشود و هو محالٌ. چرا؟! چون وجود وقتى که مىخواهد در خارج تحقق پیدا بکند به وزان همان ماهیت تحقق پیدا مىکند نه بیشتر!
ضرورت سنخیت بین علت و معلول در ماهیات
شما فرض کنید تخم خربزه را بکارید آنوقت وقتى که وجود پیدا مىکند بادمجان درآید! این محال است دیگر! یا فرض بکنید که یک انسانى با یک انسان دیگر ازدواج بکند آنوقت بچهاى که از آنها متولد مىشود غنم باشد! این محال است بهجهت اینکه ماهیت انسان اقتضاء مىکند ـ نکته اینجاست! ـ معلول او هم در خارج سنخیت همان ماهیت را داشته باشد.
منظور از آیۀ ﴿فَأُوْلَٰئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَيّئاتِهِم حَسَنَٰت﴾
فلهذا آن بحث در اینجا پیش میآید ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾1 در اینجا انقلاب ماهیت را چطور پاسخ بدهیم؟! واقعاً اگر یک نفر یک عمل حرامى را انجام داد خب عمل حرام، حرام است و تا قیام قیامت هم آن حرمت از آن سلب نمىشود. این عمل با این شرایط حرام است و نفس هذا العمل معَ هذا الشرائط لیسَ بِحرام اگر شخصى نکاحى بدون شرائط شرعى انجام بدهد این عمل إلى یوم القیامه حرام است و اگر همین شخص نفس این نکاح را با شرائط حلیت انجام بدهد حلال است. خب چطور مىشود ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾ تصور مىشود؟! با وجود اینکه در مسئلۀ حرمت و حلیت جهت اعتبارى در اینجا لحاظ نشده است! چون بعضىها معتقد هستند بر اینکه اصلاً حرمت عبارت از نفس یک عمل در خارج است که این نفس عمل در خارج بهواسطۀ جعل جاعل و اعتبار معتبر است که داراى حسن یا داراى قبح است والاّ خود آن عمل در خارج هیچ اثرى ندارد و هیچ مسئلهاى ندارد؛ نکاح، نکاح است منتها یک وقت شارع دنگش مىگیرد این نکاح را حلال اعتبار مىکند و این نکاح حلال مىشود و یک وقتى فردا شارع برمىگردد که نهخیر، این نکاح حرام است و از این به بعد ما اعتبار مىکنیم حرام است بنابراین حرام مىشود. خب اینجا دیگر دایرۀ قضیه خیلى وسیع است؛ مسئلۀ آدم و ازدواج فرزندان آدم پیش میآید که چطور در یک وقت حلال بود و در یک وقت حرام است و خیلى موارد مختلف و عدیده بر این قضیه پیش میآید.
ضرورت انطباق تشریع با تکوین
اما همانطورىکه قبلاً عرض شد یک مسئلۀ واقعى و یک ملاک حقیقى بر همۀ احکام و تکالیف حاکم است و آن عبارت از انطباق تشریع با تکوین است! هیچوقت این مسئله را فراموش نکنیم که همیشه تشریع باید با تکوین منطبق باشد! حالا رسیدن به ملاک تکوین خودش یک مطلب دیگرى است که آیا ما به ملاک تکوین و آن حقیقت نظام احسن که حاکم بر این نظام تکوین است رسیدهایم یا نرسیدهایم ـ البته نرسیدهایم و در بعضى مواقع مىرسیم و در بسیارى از مواقع نمىرسیم ـ این یک بحث دیگرى است. صحبت در مقام اثبات نیست بلکه در مقام ثبوت است و در مقام ثبوت تشریع باید منطبق با تکوین باشد و هرچه که جداى از این مسئله باشد چه شارع بخواهد چه شارع نخواهد امکان ندارد و این مستحیل است یعنى شارع نظام تشریع را منطبق بر نظام تکوین قرار داده والاّ این لغویت و عبثیت در فعل صانعِ اول و مبدأ اول و أعلىٰ پیش میآید. ﴿قَالَ رَبُّنَا ٱلَّذِيٓ أَعۡطَىٰ كُلَّ شَيۡءٍ خَلۡقَهُۥ ثُمَّ هَدَىٰ﴾؛1 اول خلق را او اعطاء کرد و براساس آن خلق ﴿ثُمَّ هَدَىٰ﴾ اگر بین آن هدایت و آن خلق تنافى باشد بنابراین آن ﴿ثُمَّ﴾ و آن علیت غائى براى خلق دیگر در اینجا لغو خواهد بود و هیچ نتیجهاى ندارد.
مثل این است که یک نفر تخم سیب، گلابى، پرتقال و امثالذلک به شما بدهد و بعد که شما اینها را بکارید و این زمین را تبدیل به باغ کنید آنوقت به شما بگوید که آقا بیا این را در زمین شورهزار بکار، این دیگر اصلاً لغو خواهد بود! پس چرا این تخم را دادى؟! چرا امر به زرع کردى؟! معنا ندارد! اگر شارع این تخم سیب را به ما مىدهد که بکاریم خودش مىگوید که این تخم سیب را در ارض مالحه نباید بکارید بلکه باید در ارض غیر مالحه بکارید. حالا اگر امر خلاف شد خب این امر شارع لغو خواهد بود.
محالیت انقلاب و تبدل ماهیت
این مسئلۀ ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾ از اینجا ما به این نتیجه مىرسیم که انقلاب ماهیت علىٰکلّحال محال است یعنى اگر یک امرى داراى کدورت است این امر برگردد و متنور به نور حلیت و نور ایمان بشود. خب چطور ممکن است؟! طرف زنا کرده است حالا این زنا برگردد نکاح بشود! مگر مىشود؟! شرب خمر کرده و ... ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾ سیئات چیست؟! سیئات عبارت از زنا، شرب خمر، سرقت، قمار، کذب، تهمت و اینها مىشود. حالا یکدفعه در روز قیامت شما مىبینید این آقا زنا کرده و برایش نکاح نوشتند، نکاحش هم تازه نور دارد نهاینکه فقط نکاح است، خب این را چطورى حل کنیم؟!
یک مطلبى را فرمودند که ـ حالا از بحث خارج نشویم و جمعش کنیم ـ اصلاً نظام عالم و نظام تکوین همین است اینها تبدل ماهیات است فرض کنید حیوانی یک علفى را مىخورد خب این علف، علف طیب است بعد وقتى که از او دفع مىشود متبدل به شىء خبیث مىشود و این تبدل ماهیت است، وقتى که آن خبیث را شما در باغ بهعنوان کود قرار بدهید همین دوباره تبدیل به گیاه طیب خواهد شد پس نظام عالم نظام تغییروتحول است و به این کیفیت چه اشکال دارد؟! فرض کنید یک فردى زنا کرده بعد این زنایش متبدل به نکاح مىشود، اشکال ندارد!
این به خطابه اشبه است تا به بیان منطقى! این را که خدمتتان عرض مىکنم در بعضى از تفاسیر اینطور دیدم. اما مسئله این است که آنچه را شما مىبینید تبدل ماهیات نشده است که یک ماهیتى متبدل به یک ماهیت دیگر بشود. بله! در حرکت جوهرى که یک شىء در سیر جوهرى خودش بخواهد حرکت کند این در سیر جوهرى خودش لباسهاى مختلفى به خود مىپوشد همانطوریکه ما این مسئله را مىبینیم؛ جماد تبدیل به نبات مىشود، نبات تبدیل به حیوان مىشود، حیوان تبدیل به انسان مىشود. در سیر حرکت جوهرى ممکن است یک شیئی داراى ماهیتهاى مختلفى بشود ولى صحبت در این است که آیا در وقتى که این ماهیت داراى این ذات و این ذاتیات هست با فرض این ذات و ذاتیات در آن لحظه آیا ممکن است منقلب به یک ماهیت دیگر بشود؟! دیگر نمىشود. در آن لحظه این تبدل ماهیات بر یکدیگر از باب وجود سیال است که این وجود سیال در هر زمانى لباس مختلفى به خود مىگیرد و متدرج الحصول است. این ماهیت تدریجى الحصول مىآید منقلب به ماهیت دیگر بهلحاظ وجودش مىشود اما در وقتى که این ماهیت داراى این وجود است آیا در همان وقت فرض ماهیت دیگرى را مىشود کرد یا نمىشود کرد؟!
خب محال است! اگر بشود فرض ماهیت کرد خب اجتماع ماهیتین است و اجتماع ماهیتین در ظرف واحد در یک موقعیت واحده محال است. بنابراین این مسئلهاى را که اینطور مطرح مىکنند و مىخواهند شبهه را به این کیفیت دفع کنند این شبهه از باب حرکت جوهرى قابل دفع است ولى خود ماهیت انقلاب به ماهیت دیگر نشده است بلکه حرکت جوهرى ماهیات را از باب تدریجى الحصول و اندراج در وجود سیال زمان از یک نقطه به نقطه دیگر مىکند ولى بحث ما این است که الآن این عملى که انجام شد دیگر انجام شد ﴿قُضِيَ ٱلۡأَمۡرُ ٱلَّذِي فِيهِ تَسۡتَفۡتِيَانِ﴾1 پروندۀ این عمل دیگر بسته شد؛ این عمل با کدورت انجام شد و رفت و عمل بعدى، عمل بعدى است و کارى به این ندارد. این وجود سیال نیست! این عمل در این ظرف زمان الآن بهصورت مکدر محقق شد و این عمل بعدش به صورت نورانى محقق شد و این دو عمل هیچ ارتباطى به همدیگر ندارند.
بله! اگر این عمل حرام از باب وجود مجرد خودش در ظرف وجود سیال قرار مىگرفت و به همین کیفیت پیش میآمد ممکن بود بگوییم که این عمل الآن حرام است بعداً تبدیل به یک عمل صحیح خواهد شد ولى صحبت در این است که این مطلب را ما حتى در آن تشبیهى که شده نمىبینیم در یعنى حتى در آن تشبیه این مطلب را به شکل حقیقى خودش مىبینیم. آن چیزى را که اول این حیوان خورده واقعاً این حیوان یک علف طیب خورده است! خلاف که نکرده است! اگر یک فیلم یا عکس در حین خوردن این علف بردارید بعداً از صورت ثانى که فضولاتش از او دفع مىشود یک عکس هم از او بگیرید و بعداً آنها را کود کنید و آن درختى که تبدیل به یک سیب بسیار معطر و خوشرنگ مىشود آن را هم عکس بگیرید، ببینید بین این سه عکس چقدر تفاوت است! این الآن در اینجا حشیش است آنوقت در اینجا تبدیل به مواد کیمیایى شده!! بعد به یک میوهاى تبدیل شده از اول هم بهتر! خب این سه مرتبه به حال خود هست و سر جاى خودش محفوظ است؛ یعنى این سیبى که الآن تبدیل به این شده شما به نظر حقارت و استحقار و اینها به آن نگاه نمىکنید! نمىگویید که این اول اینطور بوده و مبدل به این شده پس من این سیب را نمىخورم! نه، این قذارتش در حال خود باقى است و آن طیب بودنش به حال خود باقى است و آن طیب به حال خود باقى است ظرف زمان و تدریجى الحصول بودن این وجود موجب شده است که انقلاب ماهیت از این مرتبۀ اولیٰ به مرتبۀ وسطىٰ و به مرتبۀ اخرىٰ برسد.
آیا در مورد عمل هم همینطور است؟! یعنى وقتى که شخص نگاه به عمل گذشتۀ خودش کند آیا آن عمل را زنا مىبیند اما الآن در وجود خودش این عمل را نکاح مىبیند یا اصلاً آن عمل را زنا نمىبیند و نکاح مىبیند؟! قضیه کدام است؟! دومی است؛ این که آن ماهیت اول به حال خودش و آن وجود باقى است بعد یک وجود دیگرى پیدا مىشود خب چطور اینجا قضیه را حل کنیم؟! پس معلوم مىشود این تشبیه در اینجا تشبیه نارسائى است چون در اینجا واقعاً تبدل هست ولى در مورد اول، ماهیت اول به حال خودش باقى است یعنى اگر شما یک فیلمى بگیرید آن فیلم از اول و وسط و آخر نشان مىدهد و بعد این تفاح موجب نمىشود که این قذارت این مرتبۀ وسطىٰ بهطورکلى ازبین برود بلکه آن قذرات به حال خودش باقى است ولى در ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾ اصلاً زنا نیست و نکاح است! شرب خمر نیست شربت آلبالو است!
یادم میآید یک وقتى ما با یک بنده خدایى رفتیم در یک تعمیرگاه خیلى مفصل و بسیار بزرگ که صاحبش هم ارمنى بود. البته قضیه برای همان چند سال اول انقلاب است. شب بود ما رفتیم در آنجا و شخص ما را معرفى کرد که این فلانى این است ولى نه مثل بقیه مثلاً، قد بلندى داشت یکدفعه گفت: نوکرش هستم، مخلصش هستم! همین امشب یکى برایش کنار مىگذارم! جدى مىگفت، یعنى مىخواست محبتش را ابراز کند! من گفتم که این چه مىگوید؟! گفت: بابا این از آن عالىهایش را دارد! اینطورى مىخواست محبت کند البته ارمنى بود! در یک از شهرستانها در مشهد بود. قضیه برای ده پانزده سال پیش است. خلاصه گفت که براى حاج آقا خوبش را نگه میدارم! استثناء نگه میدارم! یعنى از روى محبت مىگفت اصلاً مشخص بود از روى صفاى خودش مىگفت! خب خدا هم به او اجر مىدهد! شربت آلبالو به پایش مىنویسند! قضیۀ ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾ همین است! روی صفاى خودش حالا میخواهد اینطورى چیز کند حالا نمىداند ما اهلش نیستیم.
نکته در اینجا هست که در اینجا قلب ماهیت نیست. مسئلهای که انسان انجام مىدهد این مسئله با وجود او اتحاد و معیت دارد و آن وجود اوست که او را بهصورت حسن یا به صورت دیگر برمىگرداند. این مجمل بحث است و دیگر بحث را نسبت به این ادامه نمىدهیم.
در مطلب صحبت در ماهیت این است که اقتضاء ذاتی خود ماهیت تمایل به وجود است خب وقتى که اقتضاء ذاتى ماهیت تمایل به وجود است آیا ممکن است ماهیت در عالم خارج جداى از آن اقتضاء ذاتى خودش بهوجود بیاید؟! یعنى وقتى که ماهیت در عالم خارج تمایل به وجود دارد آیا ممکن است تغییر به شکل دیگر پیدا کند؟! اقتضاء ذاتى ماهیت، انسانیت است در عالم خارج یکدفعه بقر به دنیا بیاید؟! اشکال دارد؟! اشکال ندارد!! یااینکه اقتضاء ذاتى یک ماهیت ثلاثة الأضلاع است و در عالم خارج وقتى که بهوجود بیاید اربعة الأضلاع بشود. این اشکال دارد؟! مسلماً اشکال دارد. وقتى که اقتضاء ذاتى این است نمىشود آنچه را که در خارج هست مخالف با اقتضاء ذاتى باشد.
بنابراین اگر ما گفتیم که اقتضاء ذاتى ماهیت تمایل به وجود است امکان ندارد در خارج این ماهیت معدوم باشد. چرا؟! چون عدم براى او مرجوحیت پیدا مىکند، عدم که مرجوحیت پیدا کرد اگر بخواهد در مرحلۀ عدم تثبیت بشود پس برخلاف اقتضاء ذاتى ماهیت در خارج محقق شده است نه تحقق وجودى، تحقق عدمى؛ عدم که بر آن ممتنع شد بنابراین وجود بر آن چیز ضرورت پیدا مىشود و این دم و دستگاه در اینجا پیش میآید. این تتمۀ مطلب مرحوم آخوند بود.
افعال دائر مدار قصد و نیت
فعلى را که انسان انجام مىدهد این فعل دائر مدار قصد و نیت او است و آن نیت با وجود انسان معیت دارد یعنى این فعل انسان فعلى است که همراه با نفس است. نفس عمل خارجى یک عملى است که در خارج انجام مىگیرد و حسن و قبح بر آن مترتب نیست بالأخره یک عملى در خارج انجام گرفته و دو نفر هم خوششان آمده بالأخره این خوشى هم تمام شده و ازبین رفته است. این مسئله تمام شده است. بله. آن نیت عمل است که آن نیت عمل کدورت است و روح عمل است. ﴿إِلَيۡهِ يَصۡعَدُ ٱلۡكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلۡعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرۡفَعُهُ﴾،1 ﴿لَن يَنَالَ ٱللَهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقۡوَىٰ مِنكُمۡ﴾2 آن جنبۀ تقوا است که بالا مىرود والاّ گوشت گوسفند آنجا مىافتد و ازبین مىرود یااینکه آن صرف مىشود و خورده مىشود. آن جنبۀ تقوى که معیت نفسی با انسان دارد و آن جنبۀ تجردى است که او را ذنب یا اطاعت اسم مىگذاریم. مسمىٰ به اثم و معصیت و مسمىٰ به اطاعت و عبودیت میکنیم. آن جنبۀ نفسى است که با نفس اتحاد و معیت دارد و این جنبه هیچوقت از نفس انسان جدا نمىشود!
معنای توبه
اگر این نفس به همین کیفیت جلو آمد آن جهاتى که همراه با این نفس و ضمیمه است آن جهات هم به همان وضعیت خودش باقى مىماند و اگر آن نفس متبدل شد یعنى بهواسطۀ یک عملى و بهواسطۀ یک جهشى و بهواسطۀ یک اقدامى آن نفس، نفس تائب شد؛ نفس تائب یعنى نفسى که آن کدورات از او سلب شده و ازبین رفته و ریخته شده و متحول شده و تحول هم بهواسطۀ توبه ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ تُوبُوٓاْ إِلَى ٱللَهِ تَوۡبَةٗ نَّصُوحًا﴾1 باشد این توبه یعنى انقلاب، توبه یعنى تغییروتبدل و تبدل ماهوى، این توبه که رجوع به قرب است و ابتعاد از کثرات است این موجب یک نورانیت و تجرد میشود ـ تجردى که لازمۀ قرب است میشود إنشاءالله این بحث در اصول میآید که کیفیت استنارۀ عقلى به چه نحو است. فعلاً حالا نسبت به این مسئله یک اشارهاى مىکنیم ـ و این قربی که نفس به مبدأ پیدا مىکند نفسُه نورانیّتُه و نفسُه رفعُ الکدورة وقتى که نور بیاید دیگر کدورتى در واقع نخواهد بود. از باب همان حرکت جوهرى که حرکت سیال است که این نفس بهواسطۀ آن حرکت جوهرى متبدل به نفس نورانى مىشود. وقتى که نفس، نفس نورانى شد تمام ضمائم و تمام آن مسائلى که قبلاً اتفاق افتاده آنها هم تبعاً بر خواهد گشت. چرا؟ چون آنها معلول براى علیت نفس هستند. نفس که نورانى مىشود آنها نورانى مىشوند، نفس که ظلمانى بشود آنها ظلمانى مىشوند.
منظور از حبط اعمال
عکس همین مسئله هم هست یعنى اگر فرض کنید یک نفر تا اینجا خوب بوده یکدفعه از این به بعد کافر مىشود ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ حَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُم﴾2حبط و احباط برای همین جا است؛ یعنى تمام آن افعال بهصورت معنوى و ملکوتى منضم به نفس شدند و با نفس متحد شدند پس وقتی که نفس متحول به کفر مىشود با تمام آن اعمال متحول به کفر مىشود. تمام اعمال ظلمانى مىشود نماز خوانده آن نماز ظلمانى مىشود حج انجام داده آن حج ظلمانى مىشود انفاق کرده آن انفاق ظلمانى مىشود. چرا؟ چون نفس که علیت براى بقاء و استمرار آن عمل را دارد، آن نفس متحول به امر مکدرى شده است.
تلمیذ: در معاد شناسى مرحوم آقا دارند که هر عملى که انجام مىشود در ظرف زمانى خودش باقى است، بعد چطور مىشود که توبه میآید و در واقع...
استاد: زمان را که عوض نمىکند، زمان سر جایش هست و عمل هم هست ولى آن نفس عمل کدورتش تبدیل به نورانیت مىشود. فقط این کار را انجام مىدهد.
تلمیذ: در آنجا مىفرمایند: همانطورىکه هر عملى یک اثرى دارد خداوند براى توبه هم اثر استتار قرار داد و اینکه روى آن نتایج اعمال و در واقع اثرات اعمال سیئه را مىپوشاند. توبه یک هم چنین خاصیتى دارد.
استاد: درست است.
تلمیذ: ببخشید اینجا عقوبت تعلق به آن اعمال گذشته هم مىشود یا نه؟! شخصى اگر همین الآن مسلمان شده است و مثلاً حالا یک عمل بیشتر ندارد، به آن ثواب تعلق مىگیرد یااینکه عمل را بعدش عقوبت تعلق مىگیرد؟! همین الآن این کافر مىشود حالا ما یک مثال ساده مىزنیم این یک عمل بیشتر نداشته این عمل هم شما مىفرمایید با خودش در واقع حبط مىشود ازبین مىرود بعد اینجا که عقوبتى که هست از الآن نسبت به این عملى که مثلاً نماز نمىخواند تعلق مىگیرد یا نه؟ این عقوبت باز نسبت به اعمال گذشته هم تعلق مىگیرد؟!
استاد: فرق نمىکند اعمال گذشته هم عقوبت مىشود و دیگر اینجا نه عقوبت شخص یک عمل نه بهطورکلی ...
تلمیذ: عقوبت مىآیند روى جزءِ مثلاً ...؟
تعلق عقوبت براساس کدورت و ظلمت نفس
استاد: نهخیر، اصلاً بهطورکلى عقوبت روى کدورت و عدم کدورت است به هر مقدار که نفس کدورتش بیشتر باشد به آن مقدار عقوبتش بیشتر است اما این که حالا روى یک عمل خاص باشد، نه! آن عقوبت ندارد. عقوبت براساس ظلمت نفس است ولى آن فعل خارج اصلاً اثرى ندارد. یک فعلى در خارج انجام شده آن اثر نفسانى نفس است که عقوبت به آن تعلق مىگیرد، نه آن کارى که انجام شده است.
علت عقوبت شِمر
شمر که سر امام حسین علیهالسّلام را بهعنوان مثال جدا کرد بر جدا کردن سر امام حسین عقوبت پیدا نمىکند بلکه براى اینکه چرا در وقت این عمل خبث داشته است عقوبت پیدا مىکند والاّ اگر شخصى تصورش مثلاً یک شخص دیگرى است و براى رضاى خدا هم حتى این کار را انجام مىدهد ثواب هم دارد!
تلمیذ: مثل ذبح حضرت اسماعیل علیهالسّلام؟
استاد: بله.
اللهم صل علی محمد و آل محمد