پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 12 و 13: في إبطال كون الشيء...؛ و في أن علة الحاجة إلى العلة...
توضیحات
فصل (12) في إبطال كون الشيء أولی له الوجود أو العدم أولوية غير بالغة حدّ الوجوب
فصل 12 ـ جلسه 8 ـ 6/7/1421 ـ ج 1 ص 203 س 14 الی ص 105 س 3
درس دویست و چهل و دوم
اولویت ماهیت بالنسبه به وجود (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بیان مرحوم آخوند در بطلان اولویت وجود و عدم نسبت به ماهیت
مرحوم آخوند بهدنبال بطلان اولویت وجود نسبت به ماهیت یا اولویت عدم مطالب دیگری را بیان میکنند و با اتمام این مطالب وارد بحث دیگری میشوند که بحث بسیار مهمی است. آن مسئله این است که بعضیها تصور کردهاند که اختلاف مراتب وجود در ماهیات مجوز تحقق اولویت در آن ماهیات نسبت به وجودشان است مثلاً در عالم از یک وجود زیاد هست و از یک وجود کم هست؛ بعضی از انواع زیاد و بعضی در شرف انقراض هستند یا مثلاً از آنها در دنیا کم محقق است، گفتهاند که اولویت نسبت به وجود نسبت به یک نوع و اولویت عدم نسبت به نوع دیگر جاری است.
البته همانطور که مرحوم آخوند میفرمایند اینها نخواستهاند که صانعیت صانع را رفع کنند و لهذا این را در همان مرتبۀ اولویت یعنی اقتضاء خود ماهیت نگه داشتهاند و درعینحال دست علت فاعلی را که صنع صانع هست برای جعل این ماهیات باز گذاشتهاند بهطوریکه انکار آن صانع اول نشود. بعصی به این قسم فرمودهاند.
بعضیها خیال کردهاند که این اولویت در ناحیۀ عدم هست چون عدم وقتی به ماهیت نگاه میکند میبیند این ماهیت اولاًبلااول معدوم است و بعد جعل جاعل به او تعلق میگیرد پس عدم به ماهیت نزدیکتر از وجود است. عدم فیحدّنفسه هست و نیاز به جاعل ندارد بلکه وجود است که باید از ناحیۀ جاعل بیاید و ماهیت را از تمایل بهسمت عدم بیرون بیاورد و بهسمت وجود سوق بدهد. یک عده از آقایان هم اینطور عرض کردند!
یک عده هم هستند که گفتهاند: این عدم نسبت به جمیع اولویت دارد نهتنها نسبت به بعضی از طائفۀ خاص بلکه نسبت به همۀ ماهیات اولویت دارد چون مسئلهاش نسبت به عدم نزدیکتر از وجود است.
دستهای دیگر گفتهاند که هرکدام از دو طرف ماهیت که بخواهد تحقق پیدا کند بهلحاظ اولویت تحقق پیدا میکند، نه بهلحاظ ایجاب! چون همانطوریکه میدانید لازمۀ تحقق یا علت وجود است یا عدم علت وجود است که علت عدم میشود و هرکدام از این دو که بخواهد تحقق پیدا کند لازمهاش علیت است یعنی برگشت مسئله به علیت است و مسئلۀ علیت هم یک مسئلۀ ایجابیه است و اینها چون نسبت به مقام عزت و کبریائیت خضوع و خشوع و تواضع دارند اصلاً مایل نیستند هیچگونه وصفی را که از اوصاف حضرت باری است به دیگران نسبت دهند، انگار عالم خراب میشود اگر بخواهند بگویند که بقیۀ موجودات هم واجب هستند! خب ما واجب را بالغیر میکنیم تا رضایت شما هم جلب بشود! چرا وجوب فقط اختصاص به ذات خدا دارد؟! میگویند که بقیۀ موجودات به اولویت وجود پیدا میکنند، نه به وجوب! میترسند یک وقت وجوب بگویند و در واجبیت حق متعال تسری و تعدی کرده باشند. علیٰکلّحال اینها بین وجوب ذاتی و وجوب بالغیر خلط کردهاند.
دستۀ دیگر موجودات را دو قسمت کردهاند؛ یک قسمت موجودات غیر قاره و مستمره هستند که جنبۀ عدم در آنها بیشتر است مانند: اصوات و زمان و حرکت که وجود دارند و در وجودشان شکی نیست الاّ اینکه وجود اینها وجود مستمره است. صوت یک وجود متدرج الحصول است که کمکم پیدا میشود یعنی همین لفظی را که من میگویم، این لفظ من در زمان محقق میشود و زمان محقق و معد برای تحقق او است چون فرض کنید یک کلمه دو ثانیه وقت بگیرد، این دو ثانیه همانطور که متدرج الحصول است و به اجزاء لا یتناهی تقسیم میشود و آن صوتی که مظروف برای این ظرف است هم به اجزاء لا یتناهی و بهصورت یک وجود مستمر در اینجا تحقق پیدا میکند. یا مانند زمان، اگر وجود زمان را وجود حقیقی بدانیم چون زمان از مقولۀ عرض است و در این بحث هست که آیا وجود زمان مثل مکان اعتباری است یااینکه وجودش وجود حقیقی است؟ علیٰکلّحال این تدریجی الحصول نسبت به هردو قضیۀ حقیقی و اعتباری بودن آن جاری است و نسبت به این اشکالی وارد نمیشود.
تعریف اصل ماهیت حرکت
یا مانند حرکت، اصل ماهیت حرکت عبارت از استمرار است! حرکت عبارت از تغییر و تبدل از فعل به قوه و از قوه به فعل است و بعد به فعل دیگر و همینطور مستمراً، تا وقتی که آن علت محرکه وجود دارد این تبدل از قوه به فعل هم مستمراً وجود دارد پس اصلاً نفس وجود حرکت عبارت از تکوّن و انمحاء است و همینطور تکوّن و انمحاء نفس تکوّن حرکت است و اصلاً قوام حرکت به استمرار است. شما هیچوقت نمیتوانید همۀ اجزاء یک متحرک را در آنٌما باهم جمع کنید، این امتناع ذاتی دارد! ماهیت حرکت نسبت به تجمع اجزاء در آن واحد امتناع ذاتی دارد. همینطور شما نمیتوانید همۀ اجزاء یک صوت را در آنِ واحد جمع کنید. بله، ممکن است سرعت را زیاد کنید فرضاً شخصی که دارد صحبت میکند نوار ضبط را تند بچرخانید و دیگر تمام صحبتهایش مفهوم نیست. دیدهاید وقتی که ضبط میکنند و از یک نوار کپی میکنند چطور است؟ در عرض یک دقیقه یک نوار را پر میکنند. خب اگر قرار باشد این صدا به خارج بیاید، این اجزاء باهم تراکم پیدا کرده است یعنی آن صحبت و آن صوت که در این مدت بر اجزاء زمان تقسیم شده بود از حد طبیعی خودش خارج شده است و بهقدری اندماج پیدا کرده است و اصلاً قابل فهم نیست، باز الآن در زمان هست فرق نمیکند. حالا همینطور شما این را کمپرس کنید و فشار بدهید و مدام نزدیک بیاید و یک دقیقه بشود حتی اگر یک ثانیه هم بشود، باز این یک ثانیه در زمان انجام میشود گرچه بههیچوجه قابل فهم نباشد مگر اینکه کیفیت ادراک سمع با کیفیت سرعت این صوت هماهنگ بشود آنوقت در آنجا قابل برای رؤیت هست. این یک مسئله که این انجام نخواهد شد.
مطلب دیگر اینکه انسان بتواند بر خود محتوای صوت اشراف پیدا کند و این انجام شدنی است؛ مثلاً اگر شخصی عادی بخواهد صحبت نیم ساعتهای را بشنود باید نیم ساعت وقت بگذارد تااینکه بشنود حالا اگر انسان بتواند به محدودۀ اول و آخر زمان اشراف پیدا کند و اشراف هم اشراف مادی و ظاهری نیست بلکه اشراف مثالی میشود. اگر اشراف پیدا کند به آناًما تمام این نیم ساعت در ذهنش هست و در گوشش میشنود؛ یعنی نیم ساعت را به همان سمع باطن میشنود و اگر از او سؤال کنند میگوید که شما این مطالب را گفتید.
و اتفاق افتاده است و بعضیها برای من نقل کردهاند که یک وقت شخصی در یک جا میخواست صحبت بکند، تمام صحبت او را از اول تا آخر قبل از اینکه مجلس تشکیل بشود برای دیگران بازگو کردند که این الآن میآید و این را میگوید و این کار را میکند و وسطش یک سرفه میکند، همه را قبلاً توضیح داده بودند و این همان اشراف برزخی است و اشراف بر همان صوت است بهطوریکه یک واو کم و زیاد نمیشود.
علیٰکلّحال بهحسب ظاهر وجود این نسبت به آن ماهیت امتناع ذاتی دارد؛ یعنی این ماهیت فیحدّنفسه ماهیت غیر قار الذات است و اگر اجتماع اجزاء او بخواهد بهصورت قار الذات برای آن ماهیت محقق بشود، لازمهاش انهدام اصل ماهیت است پس این بر او امتناع ذاتی دارد.
بنابراین این آقایان میفرمایند که عدم نسبت به این ماهیات اولیٰ است چون ما میبینیم که اینها وجوداتی هستند که هنوز نیامده میروند یعنی هنوز یک وجود نیامده، این وجود حرکت میکند. البته مرحوم آخوند جواب میدهند منتها این مسئله در جوابشان نیست. جوابی که مرحوم آخوند به این قضیه میدهند این است که اینها بین خود ماهیت و اشتداد وجودی و ضعف وجودی و اولویت عدم و اولویت وجود خلط کردهاند. وجود حرکت، وجود ضعیفی است نهاینکه عدم نسبت به حرکت اولویت دارد! بعضی از وجودات مجرده و جواهر هستند و وجودات اینها قوی است. بعضی از وجودات ضعیف هستند یعنی هرچه جنبۀ تجردی در وجود کم بشود، ضعف بر آن وجود غلبه میکند. وجودات مجرده تا به مراتب عالیه برسند، از وجود قوی برخوردار هستند و به هر مقدار که از وجود در این ماهیت قرار داده باشد، ضعف و اشتداد وجودی هم به همان مقدار قرار داده است.
فرض کنید یک انسان وقتی که میخواهد متولد شود دارای اوصاف و غرایز و صفاتی است و دو نفر یکطور و یک قسم متولد نمیشوند، هرکدام از اینها دارای استعدادهای مختلف هستند؛ بعضی کم، بعضی زیاد، بعضیها نبوغ و بعضیها به مرتبۀ خیلی کودنی هستند! از نظر عقل بعضیها واقعاً عقلشان بسیار [عالی] است و بعضیها در شجاعت در مرتبۀ بُله هستند! بعضیها در شجاعت به مرحلۀ تجری و بعضیها در مرتبۀ جبن هستند. همینطور در جمال بعضیها واقعاً بسیار زیبا هستند ولی بعضی به آن کیفیت نیستند. در قدرت و قوه اشتداد وجودی در افراد متفاوت است و تمام اینها بهلحاظ آن مقداری است که اوصاف جلالیه و جمالیۀ پروردگار به آن مقدار از اوصاف در اینها تجلی میکند و هر قدر که تجلی کرد، به همان مقدار حصۀ از وجود از آن وصف را واجد میباشند و مجموعۀ اینها را زید تشکیل میدهد و مجموعۀ یک نوع اوصاف دیگر را عمرو تشکیل میدهد و همینطور ... .
بنابراین تمام موجودات در عالم دارای اوصاف متفاوتی هستند و ما میبینیم که بهلحاظ شدت و ضعف وجودی در آنها اختلاف وجود دارد؛ در یکی یک وصف قوی است و وصف دیگر ضعیف است و در شخص دیگر همان وصف ضعیف است و آن وصفی که در این ضعیف است در او قوی است.
| دهندهای که به گُل نکهت و به گِل جان داد | *** | به هرکس آنچه سزا بود حکمتش آن داد1 |
به هر شخص با هر کیفیت بنا بر همان حکمت بالغۀ خودش کموزیاد کرده است! اگر دیدید که یکی کمی کم دارد تقصیر ندارد، از آنجا برایش کم گذاشته شده است و حصۀ وجودی او کم است! ظاهراً خدا از همه چیز زیاد داشت ولی از همین یکی کم آورده بود! گفت که همه را به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم داد و دیگر چیزی به بقیه نرسید و بعضاً این وسطها چیزهایی بردند!
یادم هست مرحوم آقا راجع به مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ به شخصی میگفتند که ایشان میفرمودند که عاقلتر از ایشان ندیدم! درحالیکه مسئلۀ آقای حداد و ارتباطش با آقا مسئلۀ عرفان بود ولی چه نکاتی را ایشان متوجه شده بودند؟! غیر از رعایت مسائل اخلاقی، کیفیت ارتباط، صحت بیان و اتقان در منطق چه قضیهای میتواند باشد که ایشان همچنین مطلبی را بگویند؟! طبعاً آدم عاقل از گفتار، حرکات، کارهایی که در خارج انجام میدهد و نحوۀ ارتباطاتش با افراد پیدا است که آیا کارهایش بچگانه است یااینکه وزانت دارد، پخته عمل میکند یا نپخته عمل میکند، منطقش چه نوع منطقی است، و این حکایت از همان عقل میکند. این چه کیفیتی بوده است که ایشان با این عبارت بیان کرده بودند؟! علیٰکلّحال بعضاً از اینگونه افراد مثل آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و یا فلان از دست خدا دررفته است ولی ظاهراً اینطور که از این قضیه برمیآید معمولاً خدا کم آورده است!! خودتان دارید میبینید!!
اشتداد و ضعف وجودی سبب نوسانات و اختلافات در ماهیت
این اشتداد و ضعف وجودی است که موجب میشود که یک ماهیت در وجودش دارای نوسانات و اختلافاتی بشود اما اینکه کثرت یک ماهیت دلالت بر اولویت وجود نسبت به او کند یا قلت یک شیء در دنیا دلالت بر ضعف وجودی کند و عدم او را پیدا بکند ظاهراً به شعر خیلی اشبه است تا به منطق! شعر به معنای خطابه، نه شعر به معنای واقعی! ﴿وَٱلشُّعَرَآءُ يَتَّبِعُهُمُ ٱلۡغَاوُۥنَ * أَلَمۡ تَرَ أَنَّهُمۡ فِي كُلِّ وَادٖ يَهِيمُونَ﴾1 هرچه که به ذهنشان برسد و هرچه از دهانشان دربیاید میگویند، نه منطق و نه حسابی حاکم است! [میگوید]: ای فلان شخص تو فلان هستی! تو معنای این قضیه را میدانی که به فلان شخص میگویی تو فلان هستی و دارای این مقام هستی؟! این چیست؟! چه مسئله و چه مطلبی است؟! اینکه فردی شخصی را بهجای پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم یا امام علیهالسلام بگذارد و بعد بگوید که این مثل آن است و فرق نکرده است و فقط زمامدار است، مشخص است که مقدار ادراکش از امامت به چه نحوه است! حالا اگر اوضاع و جریان بر این جَری بگردد؛ یعنی بر این اوضاع باشد یعنی از بزرگ و کوچک در این وادی باشند و بگویند و خوش باشند، دیگر مقدار تحقق عقل در اینها و مقداری که خدا قرار داده روشن میشود!
واقعاً کلام بزرگان که در تشبیه، انام را به بعضی از مشترکات در نوع، نه در جنس عالی تشبیه کردهاند مشخص میشود که این مردم اینگونه هستند! نه حرفی بار میشود، نه منطقی روی حرفشان هست، نه حسابوکتابی هست و نه روی میزانی هست! حالا شما این شخص را به این وصف متصف میکنید، خب اگر قرار است یک نفر را چیز کنید پا را بالاتر بگذارید و بگویید که خدا است! یااینکه وقتی قرار است شما یک نفر را به هزار نوع اتهام متهم کنید خب دیگر [میخواهید] بگویید که چیست؟! چرا انسان بخواهد چیز کند. حرفی را که انسان میزند باید ملاک و معیار داشته باشد و نباید گتره بگوید، اگر بخواهد گتره بگوید خب میشود همین اوضاعی که داریم میبینیم! بنابراین آن مرام و مکتبی دارای ارزش و اعتبار است که کلمات آن هرچه بیشتر با منطق بهتر تطبیق کند، آن استحکام و آن جهات را دارد.
یک وقت ما خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم. شعری بود که مرحوم آقا همان یک شعر را فرموده بودند و این شعر یک حساب و کتاب خاصی داشت. صحبت این شعر شد و یکی همینطوری گفت که شعر همین است و بس! ما همینطور ساکت بودیم و چیزی نگفتیم، حرفی نمیزدیم! وقتی که بیرون آمدیم صحبت شد و آن شخص گفت که تو چرا هیچ حرفی نزدی؟! گفتم که هرچه بود شما گفتید! گفت: میگفتی که همین است و بس! گفتم: خب دیگر زبانمان بسته شد! بعد گفتم که آخر تو که میگویی: شعر همین است و بس، بگو ببینم همین اولین خطش یعنی چه؟!
| سر ولا لؤلؤ لالای حق | *** | مظهر دادار حسین است و بس |
این سر ولا یعنی چه؟ لؤلؤ لالا یعنی چه؟ گفت که همین است دیگر! گفتم: بله دیگر همین است و بس! این آقا اصلاً نمیفهمد که [مطلب چیست]، همین بگوییم و بزنیم و بعدش صلوات هم بفرست و یا علی قضیه را ختم کن! گفتم: نه آقا جان این [روش] صحیح نیست! درست است که این شعر یک خصوصیت دارد و در این مسئله است و فلان اما حالا اگر امام سجاد علیهالسّلام شعری را گفته باشد، آیا این بر او ترجیح دارد؟! فرض کنید سیدالشهدا علیهالسّلام شعری را گفته باشد، همین اشعاری که هست، ترجیح دارد؟! یا آن شعر امام علی النقی علیهالسّلام که میفرماید: «باتوا عَلی قُلَل الأجبال تَحرسُهُم»1 آیا واقعاً این بر او ترجیح دارد؟! اینها چیزهایی است که صحیح نیست!
اتقان و اِحکام طریق مستلزم رعایت موازین
اتقان آن طریق و اِحکام آن طریق به رعایت موازین است! اولاً ازنظر وزن و قافیه که خب قافیهای ندارد و اگر بخواهیم اشکال عروضی وارد کنیم اشکال زیاد است! آن روح معنا و حقیقت آن است که بسیار عالی و بالا است که در آن حرف نداریم. این خطری است که من نهتنها در آن موارد، حتی در این چیزها هم احساس میکردم.
من جایی بودم که یک شخص حتی میخواست ایشان را بر ائمه علیهمالسّلام ترجیح بدهد و من خیلی منقلب شدم و گفتم که پای خود را از حریم بیرون نگذارید که اینجا چوب حسابی میآید و میزند که بروید به همانجایی که عرب نی میاندازد. تمام افتخار و فخر ایشان به این بود که زیر شعرشان امضا کنند که خاک ره کوی حسین است و بس!
خطر غلو و غلات و مسئولیت علماء در مقابل اینها
خلاصه این مسئلۀ غلو و غلات مسئلهای است که وظیفۀ علماء است که حفظ کنند و نگه دارند و نگذارند که یک عده جاهل از آن حدود تعدی کنند و خدای نکرده بخواهند به مبانی و موازین ما خدشه وارد کنند، این وظیفۀ همه است. علیٰکلّحال این آقایان هم یک همچنین مطالبی را فرمودهاند.
اشتباه بین شدت وجود و شدت ضعفی با اوّلیت و اولویت است. بعد ایشان میفرمایند که امتناع ذاتی که این ماهیت نسبت به این نوع وجود دارد، او را از تساوی الطرفین خارج نمیکند چون امتناع ذاتی در اینجا امتناع ذاتی نسبی است! نسبت به حصۀ خاص از وجود ممکن است وجود برای ماهیتی امتناع ذاتی داشته باشد. در اجتماع اجزاء بهنحو قارّ برای حرکت امتناع ذاتی دارد ولی بحث ما در تساوی الطرفین و انتساب یک ماهیت به امکان و امتناع و وجوب به مطلق وجود است، نه به یک نوع حصۀ خاص از وجود! چطور اینکه آن وجود قارّ و اجتماع اجزاء بهنحو غیر قارّ و مستمره برای ماهیتی که اقتضاء قرار میکند هم امتناع ذاتی دارد. بنابراین باید بگوییم که وجود تمام این ممکنات ... البته وجود آن مبدعات و مجردات که وجود انصرامی است باید بگوییم که تمام اینها به مرتبۀ وجوب ذاتی میرسند درحالیکه مسئله اینطور نیست و اینها وجودشان وجود ممکن ذاتی است و نسبت به طرفین فرق نمیکند.
أوهام وَ جَزافات.
مِنَ النّاسِ مِن جَوز کَونَ بَعضِ المُمکِناتِ مِمّا وجودهُ أولَى مِن عَدمِهِ بِالنَّظَرِ إلَى ذاتِهِ لا عَلَى وَجهٍ یَخرُجُ عَن حَیِّزِ الافتِقارِ إلَى الغیرِ وَ یَسُدُّ بِهِ إثباتُ الصّانِعِ لَهُ لِکَونِهِ مع ذلکَ فی حدودِ الإمکانِ بَل عَلَى وَجهٍ یَستَدعی أکثَریَّة وقوعِ وجودِهِ بِإیجابِ العِلَّةِ وَ إفاضَةِ الجاعِلِ أو أشَدَّ وُجوداً أو أقَلَّ شَرطاً لِلوُقوعِ.1
بعضیها اینطور گمان کردهاند که وجود بعضی از ممکنات به نظر به ذات خود، نه به نظر به امور خارجی که سلسلۀ علیت باشد اولیٰ از عدم آن است. بعد ایشان میفرماید که نه بر وجهی که او را از حیز افتقار به غیر بیندازد و اثبات صانع را ببندد چون با همچنین وضعیتی باز اینها در حدود امکان باقی میمانند و به وجوب خارج نمیشوند بلکه وجود بر یک وجهی اولویت دارد که استدعا میکند وقوع وجود این نوع از ممکنات بیشتر باشد و علت و افاضۀ جاعل به اینها بیشتر از یک نوع دیگر باشد. مثلاً میگویند که بعضی از موجودات برکت دارند. فرض کنید گوسفند بااینکه مثلاً سالی دو بچه میزاید برکتش بیشتر از سگ و گربه و اینها است که میگویند کمتر است. آن جنبۀ عدم به آن اولویت دارد تا این جنبۀ وجود! خیال کردهاند حالا چون وجودش زیاد است آن ماهیتش است که متمایل به بقاء است؛ آن [گربه و سگ] ماهیتش متمایل به فناء و این [گوسفند] ماهیتش متمایل به بقاء است لذا خدا از او بیشتر درست کرده است و در آنجا زورش نرسیده است.
أو أشَدَّ وُجوداً ... یا وجودش نسبت به وجود دیگر شدیدتر است، قدرت و قوت وجودی در او بیشتر است یا شرایط برای وجود کمتر است. بعضیها میخواهند به این دنیا بیایند آنقدر ناز میکنند [تا به دنیا بیایند]! میگویند که بعضی بچهها برای آمدن به اینجا خیلی ناز دارند، نمیدانم مادر چیز میشود و هزارتا بالا و پایین تا یک آقازاده این وسط به دنیا بیاید! ولی بعضی نه، راحت [به دنیا میآیند]. سابق میگفتند: بعضی از این زنها راه میرفتند و وسط راه رفتن بچه به دنیا میآمد و دیگر نه مشکلی، نه بیمارستانی، نه عملی و فلانی! خلاصه اول هم شرایطش خیلی راحت بود که با یک اتاق یک متر در دو متر شرایط انجام میشد!! ولی الآن میگوید که تا برای من خانه نگیری و جدا نشویم اصلاً نمیآیم! علیٰکلّحال شرایط مشکل شده است. خلاصه هم اولش خیلی راحت بود و هم آخرش راحت بود! دیگر بعضیها مشکل میگیرند و پناهگاه و...! ولی قضیۀ بعضیها روی پشت بام هم حل میشود!!
و بَعض آخَرُ بِالعَکسِ مِمّا ذُکِرَ وَ مِنهُم مَن ظَنَّ هَذِهِ الأولویة فی طَرَفِ العَدَمِ فَقَط بِالقیاسِ العَدَمِ فَقَط بِالقیاسِ إلَى طائِفَةٍ مِنَ المُمکِناتِ بِخُصوصِها.
بعضی از اینها [عکس آن چیزی هستند که ذکر شد] خیال کردهاند که این اولویت در طرف عدم است، نه نسبت به وجود. نگفتهاند که وجود [نسبت] به بعضی اولیٰ است بلکه گفتهاند که عدم نسبت به بعضی از ممکنات که وجودشان کمتر است اولیٰ است.
وَ مِنهُم مَن ظَنَّها بِالقیاسِ إلَى الجَمیعِ لِکَونِ العَدَمِ أسهَلَ وُقوعاً وَ المُتَقَوَّلونَ بِهَذِهِ الأقاویلِ کانوا مِنَ المُنتَسِبینَ إلَى الفَلسَفَةِ فیما قدم مِنَ الزَّمانِ قَبلَ تَصحیحِ الحِکمَةِ وَ إکمالِها.
بعضی از اینها اینطور گمان کردهاند و گفتهاند که اصلاً عدم نسبت به همۀ ممکنات اولیٰ است. چرا؟ چون عدم سهلتر است و دیگر نیاز به چیز ندارد، آن وجود است که مایه میبرد منبابمثال شما بخواهید یک بچه درست کنید، چقدر مایه میبرد؟! مقدمه و مؤخره و فلان!! حالا اگر نخواهید بچه درست کنید خب عدم خودش هست و فیحدّنفسه نیاز به مطلبی ندارد.
و المُتقَوِّلین بهذهِ الأقاویل... آن کسانی که این مطالب را میگویند، افرادی بودند که تا حدودی نسبت به فلسفه آشنایی داشتند و این مطالب را اینطور مطرح کردهاند که قبل از اینکه حکمت روشن شود ماهیت و اوصاف ماهیت را بدانیم و اینکه بدانیم ماهیت لا اقتضاء نسبت به طرفین وجود و عدم است.
و عِندَ طائِفَةٍ مِن أهلِ الکَلامِ کُلُّ ما هوَ الواقِعُ مِنَ الطَّرَفَینِ فَهوَ أولى لِمَنعِهِم تَحَقَّقَ الوُجوبِ فیما سِوى الواجِبِ وَ إن کانَ بِالغَیَرِ.
هرکدام از دو طرف وجوب و عدم اولیٰ است؛ یعنی برای ماهیت وجوب ندارد چون اینها وجوب را فقط اختصاص به واجب متعال دادند و غیر از خداوند را ولو واجب بالغیر باشد قبول نکردند و خیال کردند که در اینجا تسری و تعدی در حدود و ثغور واجب پیش میآید.
وَ رُبَّما تَوَهَّمَ مُتَوَهِّمٌ أنَّ الموجوداتِ السَّیّالَةَ کالأصواتِ وَ الأزمِنَةِ وَ الحَرَکاتِ لا شَکَّ أنَّ العَدمَ أولَى بِها وَ إلاَّ لَجازَ بَقاؤُها.
بعضیها اینطور تصور کردهاند که عدم به موجودات سیاله مانند اصوات و زمان و حرکات اولیٰ است یعنی آنها به جانب عدم تمایل بیشتر دارند. اگر عدم اولیٰ نباشد آنها باید بقاء داشته باشند و باید قارّ الذات باشند درحالیکه اینها قارّ الذات نیستند بلکه انصرامی هستند.
وَ یَصِحُّ الوُجودُ أیضاً عَلَیها وَ إلاَّ لَمّا وُجِدَت أصلاً وَ إذا جازَت الأولَویَّةُ فی جانِبِ العَدَمِ فَلیَکُن جَوازُها فی جانِبِ الوُجودِ أولَى.
از طرف دیگر گفتهاند که وجود هم بر آنها صحیح است؛ یعنی آنها مصداق وجود هستند والاّ اصلاً اینها معدوم بودند و پیدا نمیشدند پس عدم به آنها اولویت دارد، نه به اولویتی که به ضرورت برسد! وجود برای آنها ثابت و صحیح است. وقتی اولویت در جانب عدم برای این وجودات سیاله جایز باشد پس جوازش در جانب وجود نسبت به قارّ الذات و نسبت به آن ماهیاتی که دارای اجتماع اجزاء هستند نسبت به طائفۀ دیگر باید اولیٰ باشد. این مطلب اول بود.
وَ أنَّ العلَّةَ قَد توجَدُ ثُمَّ یُتوقَّف اقتِضاؤُها مَعلولَها عَلَى تَحَقُّقِ شَرطٍ أوِ انضِمامِ داعٍ أوِ انتِفاءٍ مانِع.
مطلب دومی که میفرمایند این است که گاهی اوقات میبینیم علت هست ولی کار انجام نمیدهد و علیت را ایجاد نمیکند، علت هست ولی دستش بسته است! گاهی علت هست اما اقتضاء آن علت باید متوقف به معلول و تحقق شرطی باشد یا یک داعی باید برای وجود بیاید والاّ آن وجود در خارج لغو خواهد بود یا مانعی وجود دارد و علت صبر میکند تا مانع برطرف شود. البته اینها در خود مطلب علیت شک دارند چون معنا ندارد بگوییم: علت باشد تا اینها باشند یعنی علت هنوز علت ناقص است. اینها تصور چیز دیگری را از علت کردهاند؛ یعنی علت ناقصه و علل و اسباب معدّه.
وَ لا شُبهَةَ فی أنَّ تِلکَ العِلَّةَ الأولَى بِها إیجابُ المَعلولِ وَ إلاَّ لَم یَتَمَیَّز عِلَّة شَیءٍ عَن غَیرِها فی العِلّیَّةِ.
شکی نیست که ایجاب معلول به آن علت اولویت دارد ولی هنوز به حد ضرورت نرسیده است و باید مانع برطرف شود و شرطی بیاید و داعویت در اینجا پیدا بشود. چطور اینکه در جعل احکام میگویند: شارع ممکن است جعل احکام کند منتها مرتبۀ فعلیتش نیاز به داعویت دارد و باید داعی باشد والاّ فایده ندارد! فرض کنید که جعل حرمت شرب خمر را میکند اما در جایی که اصلاً موقعیت برای شرب وجود ندارد مثلاً یک بچۀ شیرخوار یا شخصی که دیوانه است و یا اصلاً محیط مساعد برای شرب نیست، میگویند که در آنجا فعلیت پیدا نمیکند چون داعویت وجود ندارد. وَ إلاَّ لَم یَتَمَیَّز ... والاّ اگر این اولویت در علت نباشد دیگر بین این علت و غیر این علت چه فرقی هست؟! همه علی السواء میشوند درحالیکه ما این را علت میدانیم ولی تامه نیست! بنابراین اولویتی در آن هست، داد و فریادی میزند که من علت هستم ولی مانع را برطرف کنید والاّ اگر این جنبۀ اولویت نباشد دیگر دراینصورت بین این و بقیه فرقی نخواهد بود.
فَإذَنِ العِلَّةُ قَبلَ تأثیرِها و إیجابِها یَصِحُّ عَلَیها الاقتِضاءُ وَ اللّاّاقتِضاءُ جَمیعاً مَعَ کَونِ الإیجابِ أولى بِها مِن عدمِهِ فَلیَکُنِ الوجودُ أیضاً بِالنِّسبَةِ إلَى ماهیة ما مِن هَذا القَبیل.
پس قبل از تأثیر و ایجاب علت هم اقتضاء بر آن صحیح است و هم لا اقتضاء صحیح است چون هنوز کاری انجام نداده است و میشود گفت که هم مقتضی است و هم لا اقتضاء است، هردو نسبت به او علی السواء است. ولی ایجاب اولیٰ است یعنی این علت به طرف ایجاب تمایل دارد و شیب آن به آن سمت است. پس در إلی ماهیَةِ مِن هذا القَبیل وجود نسبت به آن ماهیتی که میخواهد معلول این علت واقع بشود اولیٰ میشود! نمیشود که علت اولیٰ باشد ولی معلول آن دیگر اولیٰ نباشد! پس این وجود نسبت به آن ماهیتی که میخواهد از این علت متولد بشود هم اولیٰ است! دو دوتا میشود چهارتا، قضیه روشن است.
فَیَکونُ ذلکَ الوجودُ أکثریاً لا دائِمیّاً کَما فی ذلکَ الإیجابِ کما تَرَى مِنَ العِلَلِ ما یَکونُ تأثیرُها أکثریاً لا دائِمیاً کَطَبیعَةِ الأرضِ فی اقتِضائها الهُبوطَ مَعَ ما قَد یَمنَعُ عَنهُ عِندَ ما یَرمَى إلَى العُلوِ قَسراً وَ کِلا القَولَینِ زورٌ وَ اختِلاقٌ.1
پس این وجود، وجود اکثری میشود و وجود دائمی نمیشود همانطور که در ایجاب هم همین است. بعد این آقای مستشکل نسبت به جاذبۀ زمین مثالی میزند که در آن مثال اشکال هست. همچون که شما بعضی از علل را میبینید که تأثیرشان تأثیر اکثری است و دائمی نیست و اینطور نیست که همیشه آن تأثیر را بگذارند مثل طبیعت ارض که اقتضاء میکند که شما هر جرمی را که از یک فاصله رها کنید، بهسمت زمین هبوط پیدا کند بااینکه گاهی از اوقات میبینیم چیزی منع از این هبوط میکند [که هر دو قول، زور و اختلاق است]. در کجا؟ در آن مواردی که حرکت حرکت قسری باشد.
ببینید اینها میگویند که علیت وجود دارد، علیت در ارض بهواسطۀ شرایط و جوانب برای هبوط هر جرمی از فوق به سفل وجود دارد و این حکم، حکم اکثری است. چرا دائمی نیست؟ چون اگر دائمی باشد معنای آن این است که اگر فرض کنید شما بخواهید جِرمی را به هوا پرتاب کنید، این جرم پرتاب نشود و فوراً به زمین بیاید درحالیکه در همین فاصلهای که این جرم از دست من رها میشود و بهواسطۀ حرکت قسری تا وقتی که قوۀ قاسر در پشت این جرم وجود دارد، این حرکت قاسر مانع میشود از اینکه این علت بتواند در علیت تأثیر کند! ولیکن قسر اکثری نیست و در بعضی از موارد قسر پیدا میشود، این علت در علیت خودش اکثراً اقتضاء عقود میکند حالا فرض کنید که ده درصد هم در این وقتی که قوۀ قاسر هست اما وقتی که قوۀ قاسره به اتمام رسید، این دوباره هبوط خودش را انجام میدهد.
روی این حساب این علت در اکثر موارد علیت دارد و در اقلّ موارد علیت ندارد. این به اقتضاء اولویتی است که نسبت به این علت هست البته خب همۀ اینها محل خدشه است و خودشان هم میفهمند که اینها همه بیخود است.
در آنوقتی که جاذبه نمیتواند، در آن جاذبه اقتضاء این علیت را ندارد یااینکه اصلاً بهنحو دیگری بگوییم؛ در همان وقت هم علیت دارد منتها دو علت باهم تصادم میکنند؛ یکی آن علت قاسر است و یکی هم آن علت جاذبه است، هر وقتی که تصادم این دو علت باهم به حدی رسید که یکی از این دو علت بر دیگری تفوق پیدا کرد به مجرد تفوق، این هبوط تحقق پیدا میکند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد