/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۵۴

1
  • درس دویست و پنجاه و چهارم

  • چالش‌های نظریۀ علیت در بحث‌های ماهیت و وجود و اتصاف (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و یُزاحُ فی المشهورِ بأنَّ الجعلَ یَتعلقُ بِنفس الإنسانِ و یترتبُ علیه الوجودُ و الاتصافُ بِه لِکونهما اعتباریین مصداقهما نفسُ الماهیةِ الصادرةِ عن الجاعلِ و الإنسانُ و إن لم یکن إنساناً بِتأثیرِ الغیر لکن نفسَ ماهیةِ الإنسان بالغیرِ.1

  • اشکال بر سر این بود که علیت در سه مسئلۀ ماهیت و وجود و اتصاف ماهیت به وجود، نمی‌تواند محقق باشد. دلیلی که آقایان برای عدم تحقق علیت و عدم تأثیر علیت در ماهیت ذکر کردند این بود که اگر قرار باشد که علیت در ماهیت اثر بگذارد ـ بنا بر اصالة الماهیه ـ معنایش این است که به ماهیت، ماهیت ببخشد و چون با عدم علت اثرات علت هم منتفی خواهد شد که معلول است پس ماهیت از ماهیت سلب می‌شود درصورتی‌که او علت نداشته باشد و سلب ماهیت از ماهیت سلبُ ‌الشیء عن نفسه است و سلبُ ‌الشیء عن نفسه محال است. این دلیلی بود که برای عدم تأثیرگذاری علت در ماهیت و عدم تأثیرپذیری ماهیت از علت، آقایان ذکر کردند.

  • مرحوم صدرالمتألهین در اینجا بیان بسیار فنی دارند و با این بیان این مسئله را مورد مناقشه قرار می‌دهند. کلام ایشان در اینجا این است که ما دو نحوه ضرورت در اینجا می‌توانیم داشته باشیم؛ یک ضرورت، ضرورت متقدم بر شیء که عبارت از ضرورت بالغیر است. وقتی که از ناحیۀ علت یک امری موجَب می‌شود، وجوب معلول از ناحیۀ علت اقتضاء ضرورت را برای معلول می‌کند، این ضرورت متقدم بر شیء به ضرورت بالغیر و ضرورت بالعلیه است یعنی تا علیت علت تمام نباشد، ضرورت وجود برای آن ممکن هم محال خواهد بود. وقتی علیت در علیتش تام شد آنگاه ضرورت وجود برای آن معلول حاصل می‌شود سواءٌ اینکه معلول بنا بر اصالة الماهیه ماهیت باشد یعنی جعل به ماهیت تعلق بگیرد یااینکه آن معلول بنا بر اصالة الوجود وجود باشد یا معلول بنا بر هیچ‌کدام ـ اصالة الوجود و اصالة الماهیه ـ به اتصاف وجود به ماهیت و تعلق ماهیت به وجود به او تعلق بگیرد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج ۱، ص ۲۱۳.

جلسه ۲۵۴

2
  • البته فعلاً این مطلب را نگفته می‌گذاریم که چرا بعضی‌ها به اتصاف ماهیت به وجود حکم به مجعولیت کردند و جعل را بر سر ماهیت طبق قائلین به اصالة الماهیه یا بر سر وجود طبق قائلین به اصالة الوجود نبرده‌اند، جهتش چیست؟! وقتی که ما بحث ذوق المتألهین را بیان می‌کنیم و مسئلۀ وجود را به اینکه تمام وجود همه ظلال و عکوس هستند و بعضی از اذواق صوفیه چنان‌که مرحوم حاجی در منظومه بیان کرده است وقتی شرح می‌دهیم نتیجۀ این بحث نزدیکی مذاق اذواق صوفیه با این مبناء تعلق جعل به اتصاف خواهد شد که جای بحث این مطلب آنجاست. فعلاً فقط به‌عنوان گذرا این مسئله را ایشان مطرح ‌کرده و سه‌تا اشکال هم به آن وارد کرده است.

  • منظور از ضرورت بالغیر

  • یک اشکالی که وارد کرده بود این است که لازمۀ این قضیه این است که صادر اول صادر ثالث باشد و لازمه‌اش این است که قبل از وجود خودش متحقق به ماهیت و وجود باشد و امثال‌ذلک و تسلسلی که در نهایت ذکر کردند. این مطلب را ضرورت متقدّم بر وجود و ضرورت بالغیر می‌گویند. پس ضرورت بالغیر ضرورتی است که قبل از تحقق شیء حاصل می‌شود و آن ضرورت از ناحیۀ علت است و چون اول باید علت باشد بعد معلول باشد پس این ضرورت متقدم بر وجود خارجی آن شیء خواهد بود. این یک قسم از اقسام ضرورت است.

  • ضرورت دوم که مرحوم آخوند از او به ضرورت محمولی تعبیر می‌کنند ضرورتی است که بعد از تحقق شیء به‌واسطۀ حمل شیء بر خود نفس شیء حاصل می‌شود. ماهیت انسان برای انسان ضرورت دارد، می‌گوییم: زیدٌ زیدٌ بالإمکان أو بالوجوب و الضرورة، زیدٌ زیدٌ بالضرورة ذاتیات زید برای زید ضرورت دارد، المثلّثُ مثلّثٌ له زوایا الثلاث بالضرورة أو بالإمکان؟! بالضرورة. الإنسانُ حیوانٌ ناطقٌ بالضرورة، این ضرورتی که ما الآن به‌واسطۀ حمل محمول که جنسیت و فصلیت است بر انسان حمل می‌کنیم. این ضرورت، ضرورت متأخّرۀ از وجود شیء است یعنی حالا که انسان «انسان» است، پس انسانیت برای انسان ضرورت دارد؛ یعنی یک شیء در صرف وجودش نمی‌تواند انقلاب ماهیت کند مثلاً اگر ماء، ماء است تا وقتی که ماء است این مائیت برای او ضرورت دارد مگر اینکه شما این ماء را ازبین ببرید و به بخار و دخان و امثال‌ذلک تبدیل کنید، آن‌وقت دیگر دراین‌صورت وجود شیء ازبین رفته است.

جلسه ۲۵۴

3
  • این مطالبی که در اینجا می‌فرمایند و این مباحثی که هست تمام اینها فایدۀ کلامی دارد؛ یعنی کیفیت ترتب صواب و عقاب، قدرت و عدم قدرت و امثال‌ذلک که ذکر نکردند اما تمام اینها در کلام و همین‌طور در غیر کلام از او فایده‌هایی مترتب است که آیا انسان تا وقتی که در این ظرف هست چه تکلیفی بر او بار است؟! آیا می‌شود خداوند تکلیف بما لا یُطاق کند در ظرف وجودی و در این خصوصیاتی که انسان در آن ظرف لازماً و بالضروره واجد آن خصوصیات است و قبل از اینکه ماهیت، انقلاب حال و کیفیت پیدا کند؟! همین‌طور این مباحث مطرح نشده است بلکه فوائد و نتایجی بر آن مترتب است.

  • خلاصه شیء تا وقتی که وجود و واقعیت دارد برای خودش ضرورت دارد، نمی‌توان تصور کرد که آن شیء از شیئیت خودش و از ماهیت خودش سلب شود مثلاً زید نمی‌شود تا وقتی که زید است تبدیل به غنم شود! زید تا وقتی که زید است زیدیت برای زید ضرورت دارد. امکان ندارد و ممتنع نیست بلکه فقط ضرورت است.

  • مثلث تا وقتی که مثلث است، ثلاث زوایا برای مثلث ضرورت دارد. مربع تا وقتی مربع است و شما دست به آن نزدید و تغییرش ندادید، اربع زوایای قائمه برای او ضرورت دارد. این ضرورت ضرورت لاحق می‌شود و این ضرورت در چه وقتی بر این موضوع حمل می‌شود؟! وقتی که به جعل بسیط، موضوعِ ما به جعل تحقق خارجی پیدا کرده است. وقتی این ماهیت در خارج به جعل بسیط محقق شد و انسان انسان خارجی شد حالا دیگر انسانیت برای انسان ضرورت دارد حتی آن علت هم اگر ازبین برود این انسانیت نمی‌تواند از انسان سلب شود مگر اصل انسانیت ازبین برود؛ یعنی علیت انسانیت را برای انسان حمل نمی‌کند، جعل بسیط که به‌واسطۀ علیت می‌آید انسان را در خارج محقق می‌کند و وقتی انسان محقق شد، چه علت بخواهد یا نخواهد آن انسانیت برای آن انسان خارجی دیگر ضرورت دارد. این جعل، جعل بسیط می‌شود.

جلسه ۲۵۴

4
  • در جعل مرکب موضوع قبلاً مجعول شده و علیت حالی از احوال و عرضی از اعراض را بر این موضوع جعل می‌کند مثل الإنسانُ راکبٌ، کاتبٌ، شاعرٌ و سایر اعراض، حالات، کیفیات و اتصافاتی که موضوع به آن حالات متصف می‌شود. این جعل، جعل مرکب می‌شود. بناءًعلیٰ‌هذا آنچه را که خصم در مقام عدم تحقق علیت با این بیان که اگر علیت بخواهد محقق شود لازمه‌اش این است که سلب‌ُ الشیء عن نفسه باشد بنا بر اصالة الماهیه در مقام عدم علیت می‌خواهند اثبات کنند، این قضیه دراین‌صورت اثبات نمی‌شود، چرا؟ چون آن اثری مترتب بر علیت است و همراه با علیت می‌آید و با عدم علیت زوال پیدا می‌کند که آن اثر ضرورت بالغیر باشد اما آن اثر و ضرورتی که از ناحیۀ علیت نمی‌آید.

  • اینها می‌گویند که وقتی یک شیء برای موضوعی ضرورت داشته باشد دیگر نمی‌شود از ناحیۀ غیر آن ضرورت را کسب کند. وقتی که مثلث دارای سه زاویه هست این را دیگر نمی‌تواند از دیگری کسب کند چون سه زاویه بودن برای مثلث ضروری است و بحث ما در امکان است. در امکان است که از ناحیۀ غیر، آن موضوع آن وصف ممکن را یا وجود باشد یا اوصاف مترتبه بر وجود باشد یا هر چه می‌خواهد باشد در ظرف امکان از ناحیۀ غیر، اوصاف بر این موضوع حمل می‌شوند اما اگر وصفی برای موضوع ضرورت داشته باشد آیا دوباره علت آن وصف را محقق می‌کند؟! آن که دیگر هست و نیازی به تحقق ندارد. زوجیت برای اربعه ضرورت دارد و این از ناحیۀ غیر نمی‌آید! غیر فقط اربعه را درست می‌کند اما دیگر زوجیت را درست نمی‌کند که حالا علاوۀ بر اربعه زوجیتی را هم باید مترتب بر اربعه از ناحیۀ علت افاضه بشود. از ناحیۀ علت زوجیت باید بر اربعه مترتب شود؟! نه‌خیر، علت چه بخواهد و چه نخواهد این زوجیت مترتب بر اربعه است. علت اربعه را در خارج محقق می‌کند.

جلسه ۲۵۴

5
  • دیدگاه بوعلی در مسئلۀ جعل ماهیت و نسبت آن با اصالت وجود و ماهیت

  • همان‌طوری‌که مرحوم بوعلی در این مبحث دارند ـ البته بعضی‌ها این کلام بوعلی را بر قائل بودن بوعلی به اصالة الوجود دانسته‌اند که «ما جَعَلَ اللَهُ المِشمِشَةَ مِشمِشَةً بَل أوجَدَها»1 اینها می‌گویند که منظور از این کلام این است که بوعلی می‌خواهد در اینجا نفی جعل را به ماهیت کند و جعل را بر وجود مترتب کند و اثبات عدم مجعولیت ماهیت را به‌واسطۀ این کلام کند یعنی جعل به وجود مِشمِشه تعلق گرفته، نه‌اینکه جعل به ماهیت مِشمِشه تعلق گرفته است یعنی ماهیت مِشمِشه، مِشمِشه نشده است. مِشمِشه به وجود خارجی مبدل شده است، این یک نحوه توجیه کلام بوعلی است.

  • اما بنا بر قول ادقّ و اصحّ این کلام دلالت بر اصالة ‌الوجود نمی‌کند بلکه منظور بوعلی در اینجا این است که جاعل بعد از فرض ثبوت ماهیت ذاتیات ماهیت را به ماهیت اعطاء نمی‌کند بلکه جاعل جعل ماهیت می‌کند؛ یعنی وقتی که جاعل انسان را در خارج جعل کرد طبعاً حیوانیت و ناطقیت بر انسان حمل می‌شود و دیگر نیاز به جعل مجدد ندارد. با همان جعل بسیط انسان را جعل کرده و وقتی که انسان جعل شد مسلماً الإنسانُ حیوانٌ، مسلماً الإنسانُ ناطقٌ، مسلماً الإنسانُ متعجّبٌ، مسلماً الإنسانُ متفکّرٌ، مسلماً الإنسانُ عاقلٌ، این جعل مجدد دیگر بر آن جعل بسیط معنا ندارد چون با جعل بسیط ذات و ذاتیات همه باهم مجعول شدند، همه باهم در خارج به‌وجود آمدند. البته بنا بر اصالة الماهیه. این را فراموش نکنیم!

  • فرق جعل بسیط و مرکب

  • روی این حساب بین این دو نحوه جعل این آقایان اشتباه کردند. بله! اگر ماهیت به جعل مرکب بر موضوع و بر خودش اثبات می‌شد، اشکال وارد بود؛ یعنی اگر این‌طور بود که انسان که ماهیت است جعل تعلق می‌گرفت و ذاتیات ماهیت را بعد از فرض تحقق انسان خارجی تازه جعل می‌کرد؛ یعنی مکوّن و علت، اول ماهیت انسان را جعل کرده بعد ذاتیات را دوباره برای انسان جعل کرده است. معنای این مطلب این است که با عدم علت ذاتیات از آن ماهیت سلب می‌شود و این سلبُ ‌الشیء عن نفسه است، این جعل، جعل مرکب می‌شود. در جعل مرکب، جعلِ ذات نیست بلکه جعل اوصاف و عوارض و احوال کیفیات ذات است، نه جعل ذات و ذاتیات. آن جعل، جعل بسیط است که به خود ذات می‌خورد.

    1. . منسوب به بوعلی. امام شناسی، ج 1، ص 115:
      «خداوند ماهیت زردآلو را زردآلو نکرده است، بلکه ایجاد زردآلو نموده است.»

جلسه ۲۵۴

6
  • اما اگر ما جعل را جعل بسیط گرفتیم مبدأ مکوّن و علت شیء، خود آن ماهیت را بنابر اصالة الماهیه در خارج محقق می‌کند و به آن حقیقت می‌بخشد و به آن عینیت خارجی می‌بخشد. وقتی که آن مبدأ و آن علت این ماهیت را در خارج محقق کرد، طبعاً ماهیات هم مجعول شده و خواهی‌نخواهی هست و با عدم علت، عدم وقوع خارجی ماهیت هست. ماهیتی در خارج نیست تااینکه حالا ما ذاتیات را به آن حمل کنیم یا حمل نکنیم. وقتی که ماهیت در خارج هست، دیگر کار از دست علت بیرون می‌آید. ذاتیات ماهیت یعنی خود ماهیت، خواهی‌نخواهی و به ضرورت لاحق که ضرورت به شرط محمول است، ـ ضرورت به شرط محمول یعنی ضرورت به شرط وجود ـ به شرط تعین خارجی و به شرط تحقق خارجی چه علت بخواهد و چه نخواهد بر آن انسان حمل خواهد شد.

  • تمایز بین ضرورت سابق و لاحق در تحلیل علیت

  • این عدم فرق بین دو جعل بسیط و مرکب و عدم فرق بین چیزی که علت است و عدم چیزی که علت در شیء است باعث شده است... یعنی به عبارت دیگر مرحوم آخوند در اینجا این ضرورت را از باب اشتراک لفظی می‌دانند. می‌گویند که ضرورت، ضرورت است منتها یک ضرورت سابق است که به او ضرورت بالغیر می‌گویند. یک ضرورت، ضرورت لاحق است که بعد از تحقق موضوع هست. شما این ضرورت لاحق را با ضرورت سابق خلط کردید و به‌واسطۀ آن خلط گفتید که اگر قرار باشد علت در ماهیت تأثیر بگذارد پس معنایش این است که با عدم علت، ماهیت از خودش سلب شود و سلب‌ُ الشیء عن نفسه لازم بیاید که این ماحصل کلام مرحوم آخوند بود.

  • تلمیذ: ببخشید ذات و ذاتیات که اصلاً اینها معلول علت نیستند و علت لازم ندارند.

  • استاد: وجود خارجی‌شان که علت می‌خواهد. در مقام تصور و در مقام ذهن احتیاج به علت ندارند ولی آیا در مقام تعین خارجی هم علت نمی‌خواهند؟! علت می‌خواهند دیگر. تا مثلث در ذهن هست نیازی به علت ندارد حتی در ذهن آمدنش هم علت می‌خواهد. تا شما فکر نکنید که در ذهنتان مثلث را نمی‌آورید، تا شما تصور نکنید که این ماهیت را در ذهن نمی‌آورید. باید تصور کنید، ماهیت مثلث بشود. باید تصور کنید تا غنم را در ذهن بیاورید. باید تصور کنید تا زید را در ذهن بیاورید. بنابراین این تصور شماست که به این ماهیت وجود ذهنی می‌بخشد. دوباره در آنجا علت می‌خواهد.

جلسه ۲۵۴

7
  • معنای ماهیت مبهمه

  • بله، ما ماهیتی داریم صرف‌نظر از وجود خارجی و صرف‌نظر از وجود ذهنی که آن را ماهیت مبهمه می‌گویند. آن ماهیت مبهمه است که لنگ در هواست؛ نه در وجود هست و نه در ذهن هست و نه در خارج هست. دوباره ذهن این را به‌نحو ابهام تصور می‌کند یعنی نه‌اینکه صورت ذهنی به آن بدهد و دلیل بر این مسئله این است که گاهی اوقات انسان مسئله‌ای را در ذهن به‌عنوان مبهم تصور می‌کند ولی نظر او به وجود ذهنی خودش نیست.

  • اشتراک معنوی مفاهیم ذهنی و ارتباط بین اذهان

  • مسئله در اینجا خیلی دقیق می‌شود! من‌باب‌مثال من این مطالب را به شما می‌گویم و شما این مطالب را می‌شنوید. اگر قرار باشد که ما وجود ماهیت را یعنی همین مفاهیم را قائم به نفس شخص بدانیم که قائم به وجود ذهنی او است پس چطور شما این مطالب را از حرف من می‌فهمید؟! شما دیگر نباید بفهمید چون قائم به نفس من است! این تصورات همه قائم به ذهن من است. این مفاهیمی که من الآن این مفاهیم را القاء می‌کنم و شما سریعاً این کلمات را یکی پس از دیگری در گوشتان می‌آورید و از گوشتان به ذهنتان می‌برید و روی این مطالب فکر می‌کنید حتی همین حرف‌هایی که الآن می‌زنم، این مطالب سلسله‌وار اول قائم به نفس من بوده و از نفس من بیرون آمده و به‌واسطۀ لسان در سمع شما مستقر شده و در نفس شما قرار گرفته است. آن که مربوط به نفس من است که اختصاص به من دارد و نمی‌تواند خارج شود.

  • بنابراین آنچه که الآن شما دارید آن معانی را می‌فهمید یک معنای مشترکی بین ذهن شما و بین ذهن من است که آن معنا نه قائم به ذهن شماست و نه قائم به ذهن من است چون اگر قائم به ذهن من بود چرا شما فهمیدید؟ این اختصاص به من دارد. الآن این ید، ید من است و جناب‌عالی هم یک ید دارید. این پا، پای من است و هَلُمَّ جرّا لذا ما به کسی نمی‌دهیم یعنی مال هر کسی برای خودش است!! آن افکار و آن خصوصیات مثل جود، بخشش، استعداد، حدّت، ذکاء و امثال‌ذلک هر کسی اختصاص به خودش دارد. چطور شد یک معانی بین طرفین تبادل می‌شود و هردو این مفهوم را تلقی می‌کنند درحالی‌که این مفهوم اگر اختصاص به یکی دون دیگری داشته باشد دیگری نباید آن را تلقی کند.

جلسه ۲۵۴

8
  • قائم به خود بودن ماهیت در ذات خودش

  • پس معلوم می‌شود که ما مفاهیم مبهمه و مطلقه داریم. ماهیت در مقام ذات خودش نه قائم به نفس من است و نه قائم به نفس سرکار! ماهیت در ذات خودش قائم به ذات خودش است! من خودم را به این ماهیت می‌رسانم و وقتی که خودم را به این ماهیت رساندم، ـ اینجا دیگر کم‌کم در بحث عرفان نظری وارد می‌شویم ـ وقتی که نفسم به این واقعیت رسید، ممکن است دیگری هم به این واقعیت برسد که اینجا باهم تلاقی می‌کنیم. یعنی یک حقیقت خارجی عبارت از حقیقت مشترک و حقیقت مثالی و ملکوتی مفاهیم که نفس من برای رسیدن به آن حقیقت ملکوتی آن مفهوم راهی را طی کرده است. مستمع هم آن راه را طی می‌کند و هردو باهم به آن نقطۀ ملکوتی خواهیم رسید. حالا یا اختلاف داریم یعنی هنوز نرسیده‌ایم یکی به یک جا رسیده و دیگری به یک جای دیگر، یا اختلاف نداریم و هردو یک مطلب را ادراک می‌کنیم. پس معلوم می‌شود که نفس از نقطه‌‌نظر ملکوت مفهوم اشیاء و تصورات به نقطۀ واحد رسیده که البته بحثش خارج از بحث فلسفه است و دیگر در بحث عرفان نظری و اثبات ملکوت و حقایق برای مفاهیم می‌رود، همان‌طوری‌که حقایق اعیان خارجی برای آن ملکوت ثابت می‌شود، این‌هم همین‌طور است.

  • بنابراین روی این حساب، این ماهیتی که خودش فی‌حدّنفسه ماهیت مبهمه است، دیگر این ماهیت قائم به شیئی نیست؛ نه قائم به خارج است و نه قائم به ذهن است لذا آن افرادی که می‌گویند: عالم تقرر، دردشان اینجاست یعنی از اینجا استفاده کردند یعنی بسیاری از افرادی که اینها قائل به اصالة الماهیه هستند بی‌جهت نگفتند؛ یعنی همین‌طوری نگفته‌اند، این عالم تقرر را برای ماهیات ثابت کرده‌اند که آن عالم ماهیات قبل از اینکه تعلق خارجی، جعل به او تعلق بگیرد و وجود خارجی پیدا بشود و قبل از اینکه جعل به او تعلق بگیرد و وجود ذهنی پیدا کند، تمام اینها برای خودشان در ملکوت دارای یک واقعیت هستند. البته این قابل مناقشه است نه‌اینکه ما ثابت کنیم ولی ریشۀ کلام و مبنایشان را می‌خواستم خدمتتان عرض کنم.

جلسه ۲۵۴

9
  • و یُزاحُ فی المشهورِ بأنَّ الجعلَ یَتعلقُ بِنفس الإنسانِ و یترتبُ علیه الوجودُ و الاتصافُ بِه لِکونهما اعتباریین مصداقُهما نفسُ الماهیةِ الصادرةِ عن الجاعلِ.

  • این مطلب بعید در مشهور متعارف و مصطلح است. بنا بر قائل به اصالة الماهیه مسئله به این کیفیت است که جعل تعلق به نفس انسان دارد. بر این جعل وجود و اتصاف به وجود هم مترتب می‌شود چون هر دوی اینها بنا بر مبنای قائلین به اصالة الماهیه اعتباری هستند. مصداق این دو ـ وجود و اتصاف ـ خود آن ماهیتی است که از جاعل صادر شده و ما آن ماهیت را می‌بینیم. انسان اگرچه به تأثیر غیر انسان نیست بلکه انسان بنفسه انسان است؛ آن انسان خارجی بنفسه انسان است، به تأثیر غیر انسان نیست یعنی انسانیت آن انسان، به تأثیر غیر نیست. آنچه که غیر است، انسان خارجی است اما انسانیت آن انسان دیگر به تأثیر غیر نیست که اگر آن غیر نباشد این انسانیت را آدم بتواند از او سلب کند بلکه تحقق خارجی انسان به تأثیر غیر است، نه انسانیت انسان! انسانیت انسان با تحقق خارجی خودش هم مجعول خواهد شد و دیگر دست کسی نیست. من اگر در اینجا یک مربع ترسیم کنم فقط من در اینجا چهارتا خط می‌کشم، بخواهم‌‌نخواهم در اینجا زوجیت را برای خطوط اربعه ثابت کرده‌ام، من اربعة زوایا را برای اربعه در اینجا ثابت کرده‌ام، بخواهم یا نخواهم، این دیگر دست من نیست. آنچه که به‌دست من است این است که چهارتا خط بکشم، این به‌دست من است. وقتی چهارتا خط را باهم کشیدم و به‌هم وصل کردم، چهارتا زاویه خودش درست می‌شود، زوجیت بر آن مترتب می‌شود، این شکل کذایی خودش می‌آید، تمام اینها خودبه‌خود خواهد آمد.

  • و الإنسانُ و إن لم یکن إنساناً بِتأثیرِ الغیر لکن نفسَ ماهیةِ الإنسان بالغیرِ.

  • به‌واسطۀ تأثیر غیر، انسان «انسان» نمی‌شود بلکه انسان موجود می‌شود. انسان شدن انسان ذاتی است و دلیلش این است که اگر غیر نخواهد بنابراین ممکن است انسان «انسان» نباشد، ممکن است؟! ممکن است که انسان «انسان» نباشد؟! یعنی با فرض انسانیت، شما انسانیت را از انسان سلب کنید! این مستحیل است! مگر اینکه اصل انسان ازبین برود، شما اصل انسان را ازبین ببرید و دفع کنید لذا انسانیت هم به تبع آن موجود نیست اما نه‌اینکه با فرض انسان آن انسانیت ثابت شود یعنی انسانی در خارج هست مثل اینکه بادکنکی هست، شما داخل آن بادکنک باد می‌کنید و این بادکنک را به‌صورت توپ درمی‌آورید، این بادکنک را به‌صورت حیوان درمی‌آورید. این جعل، حکم آن دَم شما را دارد. در اینجا جعل، جعل مرکب است. چیزی در خارج هست و شما آن که در خارج هست به شکل دیگری درمی‌آورید؛ اول در دست شما مچاله است بعداً این‌قدر می‌شود! این برای فوت کردن است چون شما بر این بادکنک و پلاستیک فوت کردید لذا تغییر شکل می‌دهد و به شکل یک حیوان درمی‌آید اما در بحث جعل بسیط اصلاً وقتی که جعل تعلق می‌گیرد، خود شیء در خارج به‌وجود می‌آید، نه‌اینکه چیزی هست و تبدیل به چیز دیگر خواهد شد.

جلسه ۲۵۴

10
  • لکن نفسَ ماهیةِ الإنسان بالغیرِ... لکن خود نفس ماهیت انسان بالغیر است یعنی تحقق این ماهیت و وقوع خارجی این ماهیت بالغیر است!

  • بمعنى أنَّ مجردَ ذاتِه البسیطةِ أثرُ العلةِ لا الحالةُ الترکیبیةِ بینها و بینها أو بینها و بین غیرها.

  • خود ذات بسیط انسان، اثر علت است نه حالت ترکیبی بین انسان و بین آن ذات و ماهیتش. آن حالت ترکیبی اثر علت نیست که...

  • ... جاعل انسانیت را به آن بار کند، مگر قبل از اینکه جعل کنیم این اینجا چه بود؟! این که اینجا سه متر قد دارد، این شکل و قیافه را دارد، پس این چیست؟ آیا انسانیت را دارد یا ندارد؟! اگر انسانیت را دارد پس چطور جاعل می‌خواهد آن را اعطاء کند؟! اگر انسانیت را ندارد پس چطور یک ذات از ماهیت خودش سلب می‌شود؟! پس این در اینجا نمی‌شود.

  • بمعنى أنَّ مجردَ ذاتِه البسیطةِ أثرُ العلةِ ... خود ذات بسیط او اثر علت است یعنی خود وجود خارجی او، نه حالت ترکیبی بین آن ذات و آن ماهیت انسان یا بین آن ذات و بین غیرش که وجود باشد بنا بر مبنای قائلین به اصالة الوجود است.

  • کَقولِنا الإنسانُ إنسانٌ أو الإنسانُ موجودٌ فالإنسانُ إنسانٌ بِذاتِه لکن نفسه من غیره و بینَ المَعنیین فرقٌ واضحٌ.

  • الآن که می‌گوییم که «الإنسانُ انسانٌ» معنایش این نیست که انسانیت انسان خارجی مجعول است بلکه خود انسان خارجی مجعول است. وقتی که انسان خارجی به جعل بسیط مجعول شد، انسانیت هم با آن هست و دیگر انسانیت که دوباره جعل نمی‌شود.

  • یااینکه «الإنسانُ موجودٌ»، وقتی که می‌گوییم که «الإنسانُ موجودٌ» معنایش این نیست که انسانی که در خارج موجود هست، جعلِ وجود به آن تعلق می‌گیرد و وجودی هم دوباره به آن اضافه می‌کند! این جعل، جعل ترکیب نیست پس «الإنسانُ إنسانٌ و الإنسانُ موجودٌ» هردوی اینها جعل بسیط است. جعل بسیط یعنی چه؟! یعنی ترکیب در اینجا نیست و فقط جعل موضوع شده است.

جلسه ۲۵۴

11
  • فالإنسانُ إنسانٌ بِذاتِه... انسان به ذات خودش انسان است یعنی روی پای خودش ایستاده است، انسانیت خودش را از دیگری نیاورده است لکن تحقق خود آن وجود خارجی‌اش از غیر است ولی انسانیتش دیگر از ناحیۀ غیر نیامده است. وجودش از ناحیۀ غیر آمده است، وقتی که وجود از ناحیۀ غیر بیاید لذا انسانیت هم هست و انسانیت هم با همان وجود جعل می‌شود و خیلی فرق است بین اینکه ما موضوع را متحقق بگیریم و بعد ذاتیات را مجعول برای او قرار دهیم که این باطل است! یااینکه موضوع را از اول مجعول بگیریم و ذاتیات خودبه‌خود به دُم آن بچسبد و به آن موضوع تعلق پیدا کند و حمل شود.

  • فَإذا فُرِضَ الإنسانُ على الوجِهِ البسیطِ وجبَ إنسانیتُه بِسببِ الفرضِ وجوباً مترتباً على الفرضِ فَیمتنعُ تأثیرُ المؤثرِ فیه.

  • وقتی که انسان بر وجه بسیط فرض شود یعنی تحقق انسان بر وجه بسیط فرض شود یعنی انسان مجعول شود یعنی خود انسان موجود شود، نه صفاتی بر انسان، نه صفات ترکیبی. اسودیت، ابیضیت، سایر صفات، احوال، اعراض، تمام اینها جعلشان جعل مرکب است. اینکه خود انسان به جعل بسیط اگر در خارج مجعول شود، خود انسان جعل شود، چه می‌شود؟ این انسانیت برای انسان واجب است منتها به ضرورت لاحق. حالا که این انسان در خارج مجعول شد، حالا دیگر انسانیت برای این انسان واجب است، چه خدا بخواهد یا نخواهد! به سبب همین فرضی که ما کردیم که جعل بسیط است منتها چه نوع وجوب و ضرورتی؟ وجوبی که مترتب بر فرض است که بعد از جعل بسیط این وجوب و این ضرورت آمده است و دیگر علت نمی‌تواند بر آن تأثیر بگذارد. خدا انسان را جعل کرده و وقتی که انسان را جعل کرده انسانیت هم مجعول است و دیگر علت نمی‌تواند کاری انجام دهد؛ دیگر دست علت نسبت به انسانیت کوتاه است، مگر وجودش را از بین ببرد. همین‌که این جعل به وجود این شیء تعلق گرفته است ذاتیات دیگر به آن حمل شد و تمام شد. حالا اگر خدا می‌خواهد آن ذاتیات را سلب کند مجبور است آن را ازبین ببرد و دیگر نمی‌تواند آن ماهیت را نگه دارد و بعد هم ذاتیات را بگیرد. این دیگر محال است.

جلسه ۲۵۴

12
  • تلمیذ: ازبین بردنش که محال است وقتی وجود دارد.

  • استاد: نه آقا هیچ محال نیست یک چماق در مغزش می‌زند و او پایین می‌افتد!

  • تلمیذ: بحث ماهیت است، نه بحث وجود، انعدام به وجود برمی‌گردد نه به ماهیت.

  • استاد: بالأخره ماهیت هم به‌تبع وجود می‌رود دیگر، حالا چه قائل به اصالة الماهیه باشیم یا قائل به اصالة الوجود.

  • تلمیذ: ذاتیات که نمی‌رود.

  • استاد: وقتی ماهیتی در خارج نیست، دیگر ذاتیاتی هم نیست. دیگر ماهیتی در خارج نیست مثل اینکه امام رضا علیه‌السّلام آن صورت را تبدیل به شیر کرد بعد هم یک اراده کرد صورت معدوم شد.1 آن ماهیت کجاست؟! دیگر ماهیتی نداریم یعنی نه وجودی داریم و نه ماهیتی.

  • تلمیذ: ماهیت موجوده نداریم.

  • استاد: بله! بحث ما هم در همان جعل بسیط است که چه اصالة الماهیه چه اصالة الوجود هردو قائل به جعل بسیط در اینجا هستند. جعل بسیط آن ماهیت را موجود می‌کند، جعل مرکب که نیست. حالا با این وجود، خود آن اصل ماهیت و ذاتیات هم در خارج محقق می‌شود. در وقتی که هست آیا دوباره نیاز به جعل مجدد داریم برای اینکه این ماهیات و ذاتیات را باد کنیم؟! یا با همان جعل اوّلی همه چیز درست شد؟! وقتی که به جعل اول که جعل بسیط است آن ماهیت در خارج تحقق پیدا کرد، این ذاتیات ماهیت ضرورت لاحق برای ذات خودش دارد.

  • لأنَّ وجوبَ الشی‌ءِ ینافی احتیاجَه إلى الغیرِ فیما وَجبَ لِذاتِه و لاستحالةِ جعلِ ما فُرضَ مجعولاً.

  • وجوب شیء با احتیاج بالغیر منافات دارد. انسانیت برای انسان ضرورت دارد پس این انسانیت نمی‌تواند احتیاج به غیر داشته باشد. در آن موردی که واجب برای ذات است یعنی در آن ذاتیات، این یک اشکال.

  • اشکال دوم اینکه آن را که ما فرض کردیم مجعول است دیگر دوباره جعل به او تعلق نمی‌گیرد، درست شده است دیگر! وقتی که درست شده و در خارج هم محقق شده، دوباره معنا ندارد به او جعل تعلق بگیرد مگر جعل مرکب. دیگر کار جعل بسیطش تمام است.

    1. عیون اخبار الرضا علیه‌السّلام، ج 2، ص 172؛ معاد شناسی، ج 1، ص 227.

جلسه ۲۵۴

13
  • أمّا قبلَ فرضِ الإنسانِ نفسِه فَیُمکنُ أن یجعلَ المؤثرُ نفسَ الإنسانِ و لکَ أن تَقولَ یجبُ‌ نفسُ الإنسان و أردت به الوجوب السابق.

  • اما قبل از اینکه ما خود انسان را تصور کنیم ممکن است اینکه مؤثر خود انسان را جعل کند، قبل از اینکه ما فرض کنیم انسانی در خارج هست جعل می‌آید و جعل انسان می‌کند که این جعل بسیط می‌شود.

  • شما می‌توانید این‌طور بگویید که نفس انسان ضرورت دارد و وجوب دارد و مقصود شما از این وجوب، وجوب سابق و وجوب بالغیر باشد. این وجوب سابق و وجوب بالغیر با علت می‌آید و با علت هم می‌رود، با علت می‌آید و با عدم علت می‌رود. وقتی که علت می‌خواهد امری را در خارج محقق کند معنایش این است که وجوب سابق را با خودش آورده است، این تأثیرگذاری علت در آن ماهیت یعنی ضرورت بالغیر؛ یعنی وجوب بالغیر؛ واجب بالغیر می‌شود و دفعةًما در خارج هم محقق می‌شود. این تا وقتی هست که علت هست و این وجوب قائم به علت است و این ضرورت قائم به علت است. با ازبین رفتن علت موجبه که همان علت مبقیه است، آن‌هم منتفی می‌شود پس آن ضرورت بالغیر هم ازبین می‌رود. ضرورت بالغیر تا وقتی است [آن ماهیت هم هست]. البته نه در افاعیل خارجیه، در آن مواردی که افعال به آن جاعل اول و به مبدأ أعلیٰ و علت اولیٰ مستند است که در وجود و بقاء، هم در حدوث و هم در بقاء همۀ این ممکنات متدلّی به آن ذات هستند.

  • بنابراین با علت محدثه آن ضرورت بالغیر می‌آید و با عدم آن علت، آن ضرورت بالغیر هم ازبین می‌رود. لذا امام رضا علیه‌السّلام به صورت اسد در پرده و سِتار اشاره می‌کند، اسد خارجی محقق می‌شود، این ضرورت بالغیر است! یعنی آن اراده و مشیت وَلوَی می‌آید آن جنبۀ تأثیریت که عبارت از ضرورت بالغیر است ـ بالغیر یعنی به آن اراده ـ را در خارج ایجاد می‌کند و آن ضرورت بالغیر موجب تحقق خارجی اسد می‌شود. حالا این اسد در خارج هست تا وقتی که امام علیه‌السّلام اراده دارد. امام علیه‌السّلام اراده را سلب می‌کند، وقتی آن اراده به آن امر خارجی سلب شد آن وجوب بالغیر هم ازبین می‌رود و عدم می‌شود.

جلسه ۲۵۴

14
  • این ضرورت قائم به غیر است و اشکالی ندارد، این ضرورت با آمدن علت می‌آید و با رفتن علت هم منتفی می‌شود اما ضرورت لاحق این‌طور نیست. آن اسد وقتی که اسد شد دیگر از اختیار امام رضا هم خارج شد. دیگر اسد الآن اسد است، الآن دیگر آن اسدیت برای اسد ضرورت دارد. این اسد «اسد» است، اِرنب نیست، منظور این است. امام رضا خودش خواست که این صورت را به اسد تبدیل کند حالا که اسد شد دیگر الآن اسد است و دیگر حضرت نمی‌تواند بگوید که آقا این اسد نیست، اشتباه می‌کنید! این اِرنب است، این غنم است، نه دیگر! این الآن اسد است. این ضرورت لاحق می‌شود پس ضرورت لاحق، ضرورت بعد از وجود موضوع است، نه قبل از وجود موضوع و ازبین رفتن علت و آمدن علت تأثیری ندارد چون ذاتیات بر خودشان بالضروره حمل می‌شوند.

  • و قَد ثَبَتَ الفرقُ بینَ الوجوبینِ السابق و اللاحق فی میزانِ المعقولات.1

  • در بحث میزان این دو وجوب سابق و لاحق صحبت شد و ...

  • تلمیذ: این وجود که اول اعطاء شد، آن وجودی که بر جسم دمیده شد آن وجود ممکن است یک وقتی معدوم بشود؟!

  • استاد: نه دیگر، هر چیزی که وجود پیدا کند معدوم نمی‌شود، صورت ظاهری و صورت مُلکی آن ازبین می‌رود ولی صورت ملکوتیش هست.

  • تلمیذ: در همان صوری که امام رضا به شیر تبدیل کردند صورت ملکوتی تا ابد باقی است؟!

  • استاد: آن باقی است بله.

  • تلمیذ: پس إعدام موجود محال است؟

  • استاد: بله وقتی که امری وجود حقیقی پیدا کرد اعدامش محال است اما وجود رتبی آن نه! ممکن است وجود رتبی آن منتفی باشد یعنی وجود زمانی آن.

  • تلمیذ: اگر بحث در صورت کردیم، می‌گوییم که منعدم می‌شود فقط آن صور اشیاء هستند که منعدم می‌شوند، همان حرفی که در ماده می‌زنند و می‌گویند که ماده تغیّروتبدل پیدا می‌کند اما منعدم نمی‌شود، در حقیقت وجود هم همین می‌آید ولی در صورتش دیگر نمی‌آید.

    1. . الحکمة المتعالیة، ج ۱، ص ۲۱۳ و 214.

جلسه ۲۵۴

15
  • استاد: بله آن صورت ملکوتی آن در ظرف خودش باقی است و دیگر ادامه پیدا نمی‌کند. مثلاً در آن رتبه هست اما این متبدل به یک صورت دیگر نمی‌شود، بخواهد کمال دیگری پیدا کند، بخواهد حالات دیگری پیدا کند، نه دیگر، در همان مرتبه باقی می‌ماند. مثل اینکه بچه‌ای سقط می‌شود، آن بچه‌ای که سقط می‌شود در همان مرتبه‌ای که سقط می‌شود حدش همان مرتبه است. حالا در آن عالم رشد می‌کند آن مطلب دیگری است که دیگر دست ما نیست. حالا مشیت الهی تعلق بگیرد در همان عالم رشد کند اما اگر رشد نکند همان حد وجودی از انسانیت را الآن واجد است، نه بیشتر.

  • تلمیذ: ببخشید اگر جعل بسیط به اتصاف بخورد ...، مرحوم آخوند در جعل بسیط جواب ایراد اتصاف را ندادند.

  • استاد: اتصاف یک امر اعتباری است ـ ایشان جواب می‌دهد ـ و قائلین به همین قضیه هم از این نظر نقاش وارد می‌کنند و مسئله‌شان هم درست است. اتصاف عبارت از تعلق بین محمول و موضوع است. تعلّق و نسبت بین محمول و موضوع بعد از فرض تحقق بین موضوع و محمول است بنابراین اول باید موضوع و محمول موجود باشد تا نسبت بین این دو محقق باشد. پس این دیگر صادر اول نیست.

  • تلمیذ: این بنا بر فرض این است که جعل را مرکب بگیریم؟!

  • استاد: نه‌خیر فرق نمی‌کند؛ یعنی اصلاً نفس جعل به اتصاف مُعدِم خودش است.

  • تلمیذ: یعنی علت تنها چیزی که ایجاد کرده باشد حالت ربطی باشد.

  • استاد: ربطی بین چه؟! بالأخره ربط است دیگر. بنده الآن می‌خواهم بین این دو چیز حالت تضایف ایجاد کنم لبنتان متسانتدان باید دوتا لِبنه باشند یا نباشند؟! این اشکال است دیگر.

  • تلمیذ: صورتی که در خلق خداوند موجودات را به صرف وجود خلق می‌شود، به صرف ربط ایجاد می‌شود؟!

  • استاد: همه چیز به صرف ربط است و در این حرفی نیست منتها این اراده به چه تعلق گرفته است؟ بحث ما این است که آیا آن اراده به ماهیت تعلق می‌گیرد؟!

جلسه ۲۵۴

16
  • تلمیذ: قبل از اینکه خداوند موجودی را خلق کند، اراده‌ای داشته باشد که موجودی نبود، صرف اراده بود. ما این اراده را همان ربط می‌گیریم.

  • استاد: درست است، بله!

  • تلمیذ: این ربط که به چیزی تعلق نگرفته است.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: به صرف ربط و به صرف ایجاد موجود هم خلق شده است.

  • استاد: ما هم همین را می‌گوییم، یا این ماهیت درست می‌شود یا وجود درست می‌شود یا ربط بین دو چیز درست می‌شود. آن ربط بین دو چیز متفرع بر وجود خارجی آن دو شیء است.

  • تلمیذ: ببخشید ... ماهیت هم که مستقل نیست پس آنچه که علت است یعنی خداوند تنها کاری که کرده است همین حالت ارتباط را برقرار کرده است.

  • استاد: ارتباط بین چه چیز برقرار کرده است؟! شما که چیزی نداشتید، ماهیتی نداشتید. آن ربط به وجود خورده یعنی همان وجود خودش را دست‌کاری کرده است.

  • تلمیذ: عرض من همین است.

  • استاد: اتصاف نیست، این با اتصاف دوتا است، اتصاف این است که اصلاً به نسبت می‌خورد، نه به موضوع می‌خورد، نه به محمول و این نسبت یک امر اعتباری است. اصلاً نسبت بعد از فرض تحقق طرفین است مثل اینکه می‌گوییم: جعل خدا به تضایف تعلق گرفته لذا تضایف طرفین می‌خواهد. خدا می‌خواهد فوقیت را ایجاد بکند، نه فوق و تحت را. نه سقفی هست و نه ارضی هست، فقط جعل تعلق به فوقیت گرفته لذا این جعل که به فوقیت تعلق گرفته است باید آن دوتا را خلق کند یا نه؟ پس جعل به آن دوتا خورده است، چرا زور می‌زنیم و به فوقیت می‌دهیم. اگر بخواهد نسبت بین موضوع و محمول برقرار کند پس بگویید که از اول جعل به موضوع و محمول خورده است. جعل به موضوع و محمول می‌خورد و وقتی که به هردو خورد نسبت هم برقرار می‌شود. دیگر جعل بدون موضوع و محمول به نسبت بخورد؟ این دیگر محال است.

جلسه ۲۵۴

17
  • تلمیذ: اصلاً با خود اتصاف محال است.

  • استاد: محال است دیگر، اصلاً اعتباری است.

  • تلمیذ: اصلاً غیر از اینکه نیاز به دو رکن دارد خودش هم نمی‌تواند به او تعلق بگیرد.

  • استاد: بله خود اتصاف، اعتبار است. والسلام.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد