/7
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۵۶

1
  • درس دویست و پنجاه و ششم

  • چالش‌های نظریۀ علیت در سه سطح ماهیت، وجود و اتصاف (4)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • وَ قَد ظَهَرَ مِمّا ذَکَرناهُ أنَّ التَّقسیمَ المَذکورَ مُنفَسِخُ الضَّبطِ.1

  • منظور از ربط بین ماهیت و وجود و ربط بین موضوع و محمول

  • مرحوم آخوند راجع به قسم ثالث و شق ثالثی که مشککین در تأثیر علیت و تعلق جعل نسبت به اتصاف وارد کرده بودند، نظر دارد. آقایان معتقد بودند که چنانچه جعل به اتصاف تعلق بگیرد و اتصاف ماهیت به وجود، یعنی همان نسبت و تعلق و ربط بین ماهیت و وجود، نه نفس ماهیت و نه نفس وجود هیچ‌کدام، البته این مسئله را همه ما باید درنظر داشته باشیم که منظور از ربط بین ماهیت و وجود عبارت از تشخص دو کلی طبعی و کلی نوعی در عالم خارج است! فرض کنید وقتی ما می‌گوییم که زیدٌ قائمٌ زید را گرچه جزئی است اما در حالات مختلف به‌صورت امری که دارای حالات مختلفی می‌تواند باشد تصور می‌کنیم. از آن‌طرف قیام را به‌صورت یک امر کلی و یک طبیعت کلیه‌ای که قابل صدق بر کثیرین است. هم زید می‌تواند قائم باشد و هم عمرو، بکر، خالد و غیره. قائم را هم به‌صورت کلی می‌توانیم تصور کنیم ولی ارتباط بین زید و قائم در وقتی است که ان امر کلی و این امر قابل اتصاف به امور متعدده در عالم خارج جنبۀ وحدانی پیدا کند یعنی زیدی که می‌تواند حالات مختلفی داشته باشد قائمی که می‌تواند بر موضوعات مختلفه‌ای عرض شود، در خارج تشخص در یک ذات پیدا می‌کند و این ذات از بین صفات متعدده متصف به قائم می‌شود. این معنا، معنای ربط بین موضوع و محمول است. روشن شد؟!

  • منظور از اتصاف ماهیت به وجود

  • پس وقتی ما می‌گوییم که بین موضوع و محمول رابطه هست معنایش این است که دو امر کلی یا جزئی قابل اتصاف بر امور متعدده و مبهمه، در خارج مصداق عینی پیدا کردند و منظور از اتصاف ماهیت به وجود همین است؛ یعنی ماهیت که یک امر قابل صدق بر کثیرین است، موجودات متعدده‌ای می‌توانند ماهیت یک شیء را پیدا کنند؛ ماهیت زید را پیدا کنند. چطور اینکه اگر زید درمقابل مرایای متعدده قرار بگیرد می‌تواند صور متعدده‌ای را ایجاد کند و هرکدام از این صور که قابل انطباق بر این ذات هست، همین‌طور این ماهیت زید با این خصوصیات می‌تواند هزاران هزار و بلکه میلیون‌ها مصداق داشته باشد. یکی از این مصادیق زید خواهد بود اما شما می‌توانید این ماهیت را بر یک جسم دیگر هم حمل کنید و همین ماهیت اولیٰ به‌دست بیاید که در خارج وجود پیدا کند. از میان این ماهیت‌های لا‌یتناهی و غیر معدود این وجود خاص است که الآن مشاهد ما است و معروض برای این ماهیت واقع شده است پس این ماهیت کلی است گرچه جزئی است و قابل صدق بر کثیرین نیست زیرا مفهوم این زیدی که در خارج تحقق پیدا می‌کند قابل صدق بر کثیرین نیست اما قبل از اینکه این زید به این ماهیت معروض واقع شود و متصف شود این ماهیت و این شکل می‌توانست بر اجسام متعدده‌ای حمل شود درست مانند گِل که شما آن گِل‌های متعدده‌ای را می‌توانید به‌صورت یک امر واحد از هر جهت عین و نظیر هم دربیاورید.

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 214.

جلسه ۲۵۶

2
  • مثلاً وقتی که یک کارخانۀ مجسمه‌سازی مجسمه‌ای را می‌سازد، هزاران مجسمه عین هم بدون یک سر سوزنی تفاوت از آن متولد می‌شود. همه دارای یک جنس و یک صورت هستند و یک سر سوزن هم کم‌وزیاد ندارند. این خصوصیتی که الآن این مجسمه‌های متفقة الحقائق دارند به‌جهت این است که یک ماهیت واحد و یک صورت ظاهری واحد بر همۀ اینها حاکم است. ما همین را می‌توانیم نسبت به حیوان و انسان تصور کنیم منتها در عالم خارج از آن جایی که تشخص اختصاص به وجود عینی خارجی دارد وقتی که ماهیتی تشخص پیدا کرد دیگر قابل صدق بر کثیرین نیست پس این تعلق و آن نحوۀ ربط بین موضوع و محمول اگر جعل به او تعلق بگیرد همان شیء خارجی است که ما قبلاً دو ماهیت کلیه از او تصور داشتیم و الآن دیگر از کلیت بیرون آمده و جزئی شده و قابل صدق بر کثیرین نشده است. این مطالبی بود که قائلین به مجعولیت اتصاف معتقد به این بودند.

  • اشکال مشککین در علیت بر این مسئله وارد شده بود که می‌گفتند: شما قائل به مجعولیت اتصاف به ماهیت هستید درحالی‌که خود این اتصاف هم ماهیةٌ منَ الماهیات علاوه بر این، اتصاف یک امر اعتباری است و امر اعتباری نمی‌تواند مجعول باشد. این کلام اینها بود.

  • تعریف معنای حرفی

  • مرحوم آخوند صرف‌نظر از اینکه اتصاف نمی‌تواند مجعول باشد، در مقام رد بر این دستۀ افراد می‌فرمایند که این تقسیمی که شما کردید که مجعول را منقسم به سه قسم کردید؛ یکی مجعول ماهیت است بنا بر قائلین به اصالة الماهیه دوم اینکه مجعول وجود است روی اصالةُ الوجود، سوم اینکه مجعول موصوفیت است، موصوفیت ماهیت به وجود است اتصاف ماهیت به وجود است که عبارت از آن جنبۀ ربطی و معنای حرفی است؛ معنای حرفی معنایی است که جنبۀ ربطی دارد و مفهوم استقلالیِ تصوریِ ذهنی ندارد. بعضی از معانی هستند که ذهن گرچه آنها را تصور می‌کند اما تصور آنها در ضمن تصورات دیگر است و تصور استقلالی ندارد در سِرتُ منَ البَصرَة إلی الکوفَة بصره یک معنای استقلالی دارد که حکایت از بلد است و سیر معنای استقلالی دارد که حکایت از حدوثِ از فاعل است. سیر از بصره یک معنای ربطی دارد، دیگر معنای استقلالی ندارد یعنی ابتدا و شروع سیر از بصره انجام گرفته است این لفظِ مِن که حکایت از آن معنای استقلالی می‌کند چه معنایی دارد؟! این إلی که می‌گوید: إلی الکوفَه چه معنایی دارد؟ معنای این إلی همان معنای ضمنی است.

جلسه ۲۵۶

3
  • تعریف معنای ضمنی

  • معنای ضمنی عبارت از تصورات پنهانی و مخفی‌ای است که ارتباط بین کلمات را به‌وجود می‌آورند یعنی کلمات دارای معنای استقلالی هستند مثل کلمات اسمی و افعال، و این ارتباط بین آنها را معانی حرفیه ایجاد می‌کنند. در زیدٌ قائمٌ زید به جای خودش هست و آن قائم هم به جای خودش هست و این ارتباط بین زید و قائم معنای ربطی است که ممکن است حتی به‌صورت فعل باشد به‌صورت کان ناقصه باشد. این معنای ربطی همان معنای مخفی‌ای است که از تصور استقلالی دو مفهوم مستقل متولد می‌شود و خودش به‌تنهایی تصور مستقل و تصور تام ندارد. درست شد؟! اتصاف موصوف به یک وصف، اتصاف زید به قائم و به عبارت دیگر حمل قائم بر زید عبارت از یک معنای ربطی است. همین‌که شما می‌گویید: زید قائم است این قائم را بر زید حمل می‌کنید و زید را متصف به این قیام می‌کنید این حالت و ربط بین زید و قیام که حالت اتصاف است حالت استقلالیت ندارد. بله، اگر در تجدید نظر و استیناف نظر ما نسبت به این مسئله به نظر استقلالی نگاه کنیم آن زمان است که این معنای حرفی و آن معنای ربطی به‌صورت یک معنای مستقل و یک مفهوم مستقل درمی‌آید. در سِرتُ منَ البَصرَةِ إلی الکوفَة آنچه را که مدّنظر است و کلید معمای بین سیر و بصره است عبارت از ابتدائیت است یعنی ابتداءُ سیری البَصرَة ما در اینجا دیگر «مِن» را حذف می‌کنیم آن‌وقت در ابتداءُ سیری البَصرَة بین إبتداء و سیری هم یک معنای حرفی متولد می‌شود و یتسلسل.

  • بنابراین تا جایی که ما نظر آلیت نسبت به حروف و معانی حروف داریم هیچ‌گاه نمی‌توانیم آن معنای آلیت را متبدل به معنای استقلالی و تصور استقلالی کنیم و در ‌وقتی که از آن معنای حرفی تصور استقلالی داشتیم آن معنای حرفی متبدل به معنای اسمی می‌شود و دیگر نمی‌تواند ربط باشد. وقتی که شما می‌گویید: الابتدائیةُ منَ البصرَة ابتدائیت دیگر نمی‌تواند متعلق سیر باشد چون خودش در اینجا اسم و مبتدا قرار می‌گیرد درحالی‌که معنای حرفی که مفهوم حرف است نمی‌تواند مبتدا قرار بگیرد. نمی‌تواند مخبرٌ ‌عنه و مخبرٌ‌ به واقع شود.

جلسه ۲۵۶

4
  • روی این جهت مرحوم آخوند می‌فرمایند: این تقسیمی که شما کردید در واقع تقسیم حاصر نیست شما فرمودید که جعل یا به ماهیت تعلق می‌گیرد یا به وجود تعلق می‌گیرد یا به اتصاف تعلق می‌گیرد که خود اتصاف هم ماهیةُ من الماهیات است. اتصاف، ماهیتی از ماهیات نیست چون ماهیت عبارت از یک امر مستقل است که یک مفهوم مستقل دارد درحالی‌که نسبت بین ماهیت و وجود ماهیت نیست بلکه نسبت معنای حرفی است و همان معنای اعتباری است. آن است که بنا بر قائلین به اتصاف، جعل به او تعلق می‌گیرد اما اگر قرار باشد آن موصوفیت خودش معنای استقلالی شود همین‌که دارم می‌گویم: موصوفیت ماهیت به وجود، همین موصوفیتی که الآن از دهان من خارج شد این معنا، معنای استقلالی می‌شود خب به این موصوفیت که جعل تعلق نمی‌گیرد!

  • تلمیذ: آن حالت موصوفیت مگر از محدودۀ اضافه نیست؟!

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: اضافه مگر از اقسام عرض نیست؟!

  • استاد: خب وجود این عرض قائم به شخص است یعنی وجود عرض متولد از دو ماهیت مستقل خارجی است.

  • تلمیذ: عرض هم ماهیت است؟!

  • عدم امکان تعقلِ نسبت، به‌صورت استقلالی

  • استاد: نه، عرض ماهیت نیست این عرض به‌اصطلاح نِسب است. یک وقت نسبت، نسبت مستقله است البته ما اصلاً نسبت مستقل نداریم ولی بعضی از اعراض هستند که خود آنها یک ماهیت مستقل خارجی دارند مثل کیف، زمان، مکان، کم و امثال‌ذلک ولی اصلاً مقولۀ نسبت یک مقولۀ ماهیت مستقله نیست. فقط ربط بین شیئین است! همین و چیز دیگری نیست! شما یک ملک دارید حالا ملک را هم می‌گویند که از مقولۀ نسب است ولی خب مقوله‌اش مقولۀ قوی‌ای است نه‌اینکه ضعیف است ولی تضایف دیگر قطعاً از مقوله‌ای است که ماهیتی ندارد و فقط یک نسبت بین طرفین است اما اینکه ما تضایف را به امری درمقابل کم و کیف و امثال‌ذلک تعریف کنیم نه، تعریف ندارد! بلکه تضایف یک معنای حرفی و تعلقی است که از ربط بین دو شیء حاصل می‌شود و خودش عرض مستقل نیست.

جلسه ۲۵۶

5
  • تلمیذ: مگر جوهر و عرض از اقسام ماده نیستند؟

  • استاد: ماده نه، آن برای جوهر است.

  • تلمیذ: جوهر مجرد است؟

  • استاد: باشد، ما جواهر مجرده داریم. اینها نیستند بلکه ماهیات هستند حالا ماهیات مجرده یا غیر مجرده.

  • لذا در اینجا هیچ‌وقت نمی‌شود نسبت را به معنای استقلالی مدّنظر قرار داد. بنا بر این تقسیم شما که مجعولیت را ماهیت یا وجود و یا اتصاف گرفتید، اشکال دارد ولی تقسیمی که قائلین به اتصاف کرده‌اند درست است ولی بر اینکه شما اتصاف را ماهیت گرفتید اشکال وارد می‌شود چون اتصاف ماهیت نیست و اصلاً شکل و حد ندارد بلکه اتصاف فقط یک ربط بین دو امر مفهوم مستقل است. این اشکالی است که مرحوم آخوند کردند و با این مسئله این بحث را تمام می‌کنند و ما هم دیگر بیش از این چیز نمی‌کنیم.

  • وَ قَد ظَهَرَ مِمّا ذَکَرناهُ أنَّ التَّقسیمَ المَذکورَ مُنفَسِخُ الضَّبطِ لأنَّ الموصوفیةَ المترتبةَ على تأثیرِ الفاعلِ یمکنُ أن یؤخذَ على أنَّها معنى غیرُ مستقلٍ فی التصورِ بل هی مرآةُ ملاحظةِ الطرفین.1

  • از معنایی که ما قبلاً بیان کردیم روشن شد که این تقسیمی که این افراد کردند ضبط صحیحی ندارد، آن موصوفیتی که بعد از تأثیر فاعل می‌آید و مترتب بر تأثیر فاعل است ممکن است که این موصوفیت به یک معنای غیر مستقل در تصور اخذ شود نه معنای استقلالی بلکه اصلاً وجودی از خود ندارد و فقط آینۀ نشان‌دهندۀ ماهیت [و] وجود است. آینه از خود چیزی ندارد و آنچه که در آینه هست حکایت از آن ناظر در آینه و مرآت می‌کند و آن معنای حرفی حکایت از دو امر مفهوم مستقلی می‌کند که متدلی به آن دو امر مستقل است و خودش چیزی ندارد.

  • و المعانی الارتباطیةُ من حیثُ إنّها ارتباطیةٌ لا یمکنُ أن یتعلقَ بِها إلتفاتُ الذهنِ إلیها و استقلالُها فی التصورِ کما أشَرنا إلیه.

  • و معانی ارتباطیه نه از نقطه‌نظر استقلال بلکه از نقطه‌نظر ارتباط و آلیت خود امکان ندارد که به این معانی ارتباطیه التفات ذهن [تعلق بگیرد] و استقلال در تصور تعلق پیدا کند [همان‌طور که اشاره کردیم].

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 214.

جلسه ۲۵۶

6
  • و أما إذا استؤنِفَ الالتفاتُ بِأنْ انفَسَخَتْ عمّا هی علیها من کونِها آلةَ الارتباط و صارَتْ أمراً معقولاً فی نفسِهِ.

  • اما اگر ذهن نسبت به این معانی ارتباطیه التفات مجددی به‌وجود بیاورد و آلیت را از معانی ارتباطیه سلب کند و به این ارتباط معنای استقلالی بدهد، این معنای استقلالی دیگر نمی‌تواند آن جنبۀ ربطی بین موضوع و محمول را به‌وجود بیاورد.

  • بِأنْ انفَسَخَتْ عمّا ... اگر این معانی ارتباطیه از آن موقعیتی که این معانی ارتباطیه بر آن موقعیت است منفسخ بشود، آن چه موقعیتی است؟! آلت و وسیلۀ ارتباط بودن. اصلاً بین دو امر جدایی و انفساخ پیدا می‌شود. ببینید چقدر مهم است! این جهت ارتباط خیلی مهم است! اگر این جهت ارتباط نباشد اصلاً بین دو امر انفساخ پیدا می‌شود. این یک امر معقول فی‌نفسه واقع می‌شود مستقل و فی‌نفسه معقول است، نه فی‌غیره.

  • مبائنَ الذاتِ لِلطرفینِ فَکانَتْ کَسائرِ الماهیاتِ فی أنَّ تعلقَها بِالجاعلِ بما ذا و تأثیرَ الجاعلِ فیها بِحسبِ أیةِ حیثیةٍ تکونُ مِنَ الأمورِ المحتملةِ المذکورةِ الذات.1

  • مباین الذات با طرفین است یعنی ابتدائیت هم با سیر منافات دارد و هم با بصره منافات دارد یعنی خودش معنای ثالث می‌شود. می‌گوید که تا حالا ما را به‌حساب نمی‌آوردید و در شکم بصره و سیر قرار می‌دادید حالا ما خودمان داریم عرض اندام می‌کنیم. می‌گوییم که عیب ندارد تمام ارزش تو به همین بود که مخفی بودی، حالا که معنای مستقل شدی و خودت عَلَم استقلال را به‌دست گرفتی و معنای تصوری، الآن دیگر فایده ندارد و هیچ کاری به کارت نداریم. تا وقتی خودت را مخفی می‌کردی و اثری از آثار وجود در تو نبود، تو را به‌حساب می‌آوردیم سِرتُ منَ البَصرَة إلی الکوفَة می‌گفتیم و زیدٌ فی الدّار می‌گفتیم، یا فرض کنید جملات مبتدا و خبر، جملۀ فعلیه و اسمیه درست می‌کردیم اما همین‌که می‌گوید: نه، شما چرا مرا مخفی کردید؟! چرا مرا به‌حساب نمی‌آورید؟! چرا مرا فقط معنای ربطی می‌گیرید؟! می‌گوییم که خیلی خب کاری ندارد، استیناف مجدد، نسبت به شما استیناف نظر به‌وجود می‌آوریم و شما را یک معنای مستقل و جدای از عالم وجود درنظر می‌گیریم و به شما نگاه می‌کنیم و وقتی که این‌طور شدی دیگر فایده ندارد و نمی‌توانی جملات را به‌هم ربط بدهی. یک معنای مستقل شدی و دیگر کسی هم با شما کاری ندارد.

    1. همان، ص 214 و 215.

جلسه ۲۵۶

7
  • فَکانَتْ کَسائرِ الماهیاتِ ... این مثل سایر ماهیات می‌شود در اینکه تعلقش به جاعل به چه چیز است؟! و تأثیر جاعل در آن ماهیت به‌حسب [کدام] امور محتملۀ مذکوره است؟! وقتی که این مثل ماهیات بشود چطور به جاعل تعلق می‌گیرد؟! به کدام حیثیت از این حیثیت‌ها یعنی وجودی که محتمل شد یا ماهیت یا وجود یا اتصاف ـ ماهیت هم دارای اتصاف است چون خود ماهیت موجوده یعنی اتصاف موصوفیت موجوده که بین وجود و آن موصوفیت و ماهیت شما اتصاف دادید، دادید و تعلق برقرار می‌کنید ـ وقتی که به مرتبۀ ماهیت رسید آن‌وقت جعل به چه نحوه به این تعلق می‌گیرد؟!

  • لذا ایشان می‌خواهد ایراد وارد بکند و می‌گوید که این هیچ‌وقت ماهیت نخواهد شد و بنا بر قائل به اتصاف آن ماهیت و اتصافی مجعول جاعل است که ماهیت نباشد، حالا که این ابتدائیت مستقل و ماهیت شد پس در تحت کدام‌یک از این تقسیم ثلاثه‌ای است که شما کردید که جعل یا به ماهیت یا به وجود یا به اتصاف تعلق می‌گیرد؟ درحالی‌که هیچ‌کدام از این سه‌تا هم دیگر نخواهند بود بنابراین اشکال شما نسبت به مجعولیت اتصاف وارد نیست گرچه مجعولیت اتصاف صحیح نیست ولی اشکال شما هم نسبت به این قضیه ناتمام است.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: آخر اینها اتصاف را می‌گویند که ماهیت است و وقتی که بگویند ماهیت، ماهیت تعلق نمی‌گیرد، جعل که به این ماهیت تعلق نمی‌گیرد جعل به آن جنبۀ ربطی تعلق می‌گیرد درحالی‌که اینها ماهیت می‌دانند پس به دو چیز قائل هستند، یکی ماهیت یکی وجود.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد