پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مباحث دقیق فلسفی پیرامون نحوه شکلگیری ماهیت اشیاء میپردازند. محور اصلی بحث بر این قاعده استوار است که حقیقت هر شیء به صورت و فصل آن وابسته است، نه به ماده؛ چرا که ماده تنها نقش ابزار و بستر تحقق را ایفا میکند. استاد با عبور از این مبنای فلسفی، به تحلیل چگونگی اتحاد صورت و ماده در ترکیبهای خارجی و نقد دیدگاههای سطحی در باب معاد جسمانی میپردازند. در این مسیر، ایشان با نقد رویکردهای مادیگرایانه که سعی دارند با فرضیات غیرعلمی مانند وجود یک سلولِ باقیمانده، معاد را توجیه کنند، بر این نکته تأکید میورزند که حقیقت انسان امری مجرد و مافوق کون و فساد است. در نهایت، این بحث به تبیین کیفیت حشر در قیامت و تفاوت آن با عالم ماده ختم میشود که نشان میدهد چگونه صورتِ هر شیء میتواند با مادهای متناسب با نشئه دیگر، محقق گردد.
درس ششصد و شصت و یکم
بیان لحاظ جنس و فصل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فصل (8) فى کیفیةِ أخذِ الجنسِ مِن المادةِ و الفصلِ مِن الصورة:
الجنسُ مأخوذٌ فى المُرکباتِ الخارجیةِ مِن المادةِ و الفصلُ مِن الصورةِ و رُبما یُتَشَکَّکُ فَیُقال الجسمُ بحسبِ التفصیلِ یَشتملُ على مادةٍ و صورةٍ کما سَیجیءُ و کِلاهما جوهرٌ عندَ أصحابِ المعلمِ الأولِ و أتباعِه و المفهومُ مِن ماهیةِ النوعیةِ جوهرٌ مُمتدٌ فى الجهاتِ فَلَیسَ أخذُ مفهومِ الجوهرِ عن المادةِ أولىٰ مِن أخذِه مِن الصورةِ لأنَّ نسبتَه إلیهما عَلَى السِواء لأنَّ کُلًّا مِنهما نوعٌ مِنَ الجوهر.1
در این بحث ایشان بهدنبال فصل قبلى در مقام بیان لحاظ جنس و فصل و کیفیت تعقّل این دو بهنحو کلى طبیعى است. شکى نیست در اینکه هر ماهیتى که از ماهیات مرکبۀ خارجیه باشد طبعاً باید حدّ او شامل تمام اجزاء ذاتى آن ماهیت باشد و در این مسئله شبههاى نیست. بنابراین ماهیتى که در حدّ او جزئى از اجزاء ذاتى نادیده گرفته بشود آن حد، حدّ تامى نخواهد بود و ناقص است؛ مثل اینکه شما بگویید: الإنسانُ حیوانٌ یااینکه الإنسانُ ناطقٌ، براى شناخت این معرَّف باید معرِّف حاوى خصوصیات و ذاتیات معرَّف باشد، تااینکه تعریف یک تعریف تمام باشد. از اینطرف خب مسئله مشخص است و منطقیین هم همین مطلب را مطرح میکنند. از طرف دیگر در این فصلى که گفته شد و همین فصلى که قبل بود صحبت در این بود که حقیقةُ الشیء بِصورتِه لا بِمادته یعنى آنچه که مقوّم شیء در خارج است و حقیقت شیء را در خارج ایجاد مىکند صورت فصلیت اوست. اصلاً کارى به ماده ندارد ماده در این وسط حکم آلت و ابزار تحقّق خارجى صورت است.
عدم نیاز به جنس در تعریف محدود
بنابراین شما در تعریف محدود چه نیازى به جنس دارید؟! همانطور که در تعریف یک شىء شما نیاز به عوارض او ندارید ، نیاز به کمّ و کیف او ندارید اگر بخواهید ذاتیات او را بیان کنید همینطور در نیاز یک شیء معرَّف، شما نیازى به اجزاء ذاتى و جنسى او ندارید شما خودتان مىفرمایید آنچه که در خارج موجب تحقّق شیء است فصل و صورت اوست یعنى همان صورت نوعیۀ انسان است که معرِّف اوست حالا مادۀ او هرچه مىخواهد باشد؛ مادۀ او مادۀ نباتى باشد، حیوانى باشد، جسم او از هرچه که مىخواهد باشد آنچه که حقیقت او را تشکیل مىدهد این است. البته اینها یک مسائلى است که به مسائل بسیار مهمى کشیده مىشود که گرچه در جایى مطرح نشده ولکن عند التحقیق وقتى انسان تأمّل کند مىتواند از این مسئله حتى به مسئلۀ وحدت وجود برسد.
تشخّص حقیقت ربطیّه در وجود خاص
و اینکه تمام حقایق اشیاء حقایق وجودیهاى هستند که صورت محقِّق خارجى آنها همان حیثیت ربطى آنهاست و اما جهات دیگر که از آن تعبیر به عین ثابت و اینها مىشود همان جهت عرضى است. آن جهت حقیقى عبارت از همان حقیقت ربطیّه است که افاضۀ إشراقیه و اضافۀ إشراقیه، آن صورت حقیقیه را در خارج بروز و نمود مىدهد و بهوجود مىآورد و اگر این قضیه که همان حقیقةُ الشیء بِصورته لا بِمادته است براى یک حکیم روشن بشود او به اینجا خواهد رسید که تمام اعیان ثابته که بهعنوان وجودات استقلالى از آنها به حقایقُ الأشیاء تعبیر مىشود تمام آنها همه جنبۀ عرَضَى براى همان حقیقت ربطیّه دارند که آن حقیقت ربطیّه عبارت از تشخّص در وجود خاص است؛ آن تشخّص در وجود خاص است که یک لباسى به خود مىپوشد و آن لباس، لباس زیدیّت است، لباس عمرویّت است، لباس جبرائیل است، لباس شجر است و لباس بحر و دریا و زمین و سماء است و آن لباس، لباسى است که موجب تحقّق ماهیت در آن شیء شده است که اگر آن شیء لباس نبود، نفس همان حقیقت ربطیّه بهعنوان ربطیّۀ خودش، ظهور پیدا مىکرد و از آنجایى که آن حقیقت ربطیّه بهعنوان هیولاىِ اولیّه و اصل الشیء، نه هیولاى اعتباریه و اصطلاحیهاى که ما در اینجا بحث مىکنیم که فقط قوه و استعداد محض است نه، بهعنوان اصل که حالا چرا تعبیر هیولا کنیم، تعبیر به فصل کنیم، تعبیر به آن صورت کنیم. اگر آن صورت بخواهد باقى باشد آن صورت با سایر صُوَر قابل جمع و قابل اتحاد خواهند بود و این همان مطلبى است که فلسفۀ اصطلاحى از قبول آن تحاشى دارد؛ که چطور مىشود دوتا صورت که عین تمایز و افتراق در اعیان هستند و باعث تشخّص یک حقیقت مىباشند در یک نقطه باهم اتحاد پیدا مىکنند؟! اگر اتحاد است پس این تشخّص و تمایز از کجا پیدا مىشود؟! و اگر تمایز است پس نقطۀ اشتراک چیست؟!
این مطلبى است که صرفنظر از آن مسائلى که مرحوم آخوند مىخواهند بر این قضیه بار کنند و مطالب راقى و عالى است، این نکته یک نکتۀ عمیقى است و به این نکته اگر توجه بشود دیگر اشکالاتى که در اعیان ثابته و اینها پیش مىآید و همینطور در مسائل فنائی که کیفیت فناء براى خیلى از افراد، مبهم و مجمل باقى مانده است و آن شناخت واقعیتِ اضافۀ اشراقیه که چگونه است و آن تشکّل وجود بسیط به اشکال مختلفه به چه نحوه است، آن تشکّل وجود واحد به اشکال مختلفه، شکل مختلف، حقیقت نوعیه را بهوجود مىآورد آن حقیقت نوعیه باعث تبدّل ذاتى وجود منبسط بهوجود مقیَّد و متنوع نمىشود بلکه همان حقایق ذاتیه آن وجودِ منبسط در عین اینکه بهجاى خود محفوظ است و در عین اینکه آن را دارد به یک شکلى و به یک صورتی ـ به این که صورت مىگویند حکایت از همین است که حکایت از یک تمایز مىکند صورت این با صورت آن متمایز است، شکل این با شکل او تفاوت مىکند ـ جهت عرضى در واقع پیدا مىکند، نه جهت ذاتی! در جهت ذاتى وقتى که شما مىبینید دو شىء باهم اختلاف دارند، این اختلاف، آنها را به دو نوع مختلف تقسیم مىکند که نمىتواند یکى داخل در دیگرى بشود؛ جمادى نمىتواند داخل در نباتى بشود و نباتى نمىتواند خود را داخل در حیوانیت کند و حیوانیت همینطور...، زیرا هرکدام از آنها با آن صورت فصلیت خود اتحاد دارند، آن ماده با آن صورت اتحاد دارد، وقتى که اتحاد داشت چگونه ممکن است یک جنس دیگرى که متحد با فصل خود اوست و یا مادهاى که متحد با صورت خود اوست بتواند نفوذ پیدا کند و در شکم یک شیء خارجى برود که آن شیء خارجى خودش داراى اتحاد بین ماده و صورتِ خاص به خودش است.
اینجاست که حتى در ترکیبهاى خارجى هم این مسئله مشاهده مىشود مثلاً شکر را با آب هم بخواهید مخلوط کنید، این شکر داخل در آب نمىشود که بهطورکلى ماهیت خود را ازدست بدهد بلکه آن شکر بهجاى خودش هست و شما نمىبینید، حالا فرض کنید یک وضعیت خاصى پیدا بشود شما دوباره این شکر را بازیابى خواهید کرد. داروهایى را که شما باهم ترکیب مىکنید و این اشیائى که ترکیب مىشود و به صورت دارو درمىآید دوباره اگر در آزمایشگاه قرار بگیرد شما مىتوانید تمام اینها را از یکدیگر جدا بکنید. ساخارین1 یک دارو را از این شربت بگیرید، الکلش را بگیرید، آن خاصیت ضدسرفهاى را مىتوانید از آن شربت جدا کنید و بعد هرکدام را در یک ظرف خاص خود قرار بدهید، همینکه الآن باهم مخلوط است و این مخلوط بودنش باعث شده است که شما حکم به اتحاد کنید و این ترکیب خارجى را یک ترکیب اتحادى بدانید، همین را شما مىتوانید در تحت شرایط خاصى مجزا کنید و از یکدیگر جدا کنید.
تغییر نکردن ذاتیات در ترکیب
اینها بهخاطر این است که هرکدام از این اشیاء داراى یک خصوصیت خاص به خودش است گرچه بهواسطۀ انحلالِ یکى در دیگرى اعراض او تغییر پیدا کرد، ولیکن ذاتیات او که تغییر پیدا نمىکند، این ذاتى خودش را دارد و چون ذاتى خودش را دارد اثر خودش را مىگذارد یعنى این ماده این اثر را دارد و آن مادۀ دیگر اثر دیگرى را دارد و آن ماده اثر ثالثى را دارد و از تشکّل مواد مختلف آثار مختلف بهوجود مىآید که این آثار مختلف براى فلان بیمارى خوب است و براى عوارضى که ممکن است پیدا بشود مفید است.
پس در یک دارویى که داروخانه به شما مىدهد، یک جزء این دارو براى شما مفید است و سایر اجزائش اجزایى است که اینها براى بقاء خود آن دارو بهکار برده مىشود یعنی داروهاى نگهدارنده است و مواد نگهدارنده است چون خود دارو بعد از یک مدتى فاسد مىشود یک کِرِمى که الآن شما از داروخانه مىگیرید یک جزئش یا دو جزئش بهدرد دست شما و بهدرد فلان زخم یا بهدرد ناراحتى پوستى مىخورد و اجزاء دیگرى که در اینجا ترکیب شدهاند، خیلی از این اجزاء نگهدارنده است یعنى باعث مىشود آن وقتى که براى دارو نوشته شده بتواند تا آنوقت باقى بماند و اگر آن اجزاء نباشد فرض کنید در عرض سه روز این دارو فاسد مىشود و دیگر این خاصیت را ندارد ولى هرکدام اینها یک اثر خاص به خودش را دارد که ارتباطى با دیگرى ندارد و شما این را مىگیرید و استفاده مىکنید و خیال مىکنید هرچه در اینجاست همه مفید است ولی همه مفید نیست. یک قسمت بهدرد مىخورد و بقیهاش خصوصیت دیگرى را دارد و ذاتى دیگرى را دارد و فایده دیگرى بر این مترتب مىشود.
این مسئله که الآن ما اینطور داریم مشاهده مىکنیم، این قضیه را دریابیم که حقیقةُ الشیء بِصورته لا بِمادته و بعد نسبت به کیفیت تکوّن شیء ملاحظه کنیم به این مسئله مىرسیم که تمام صورتهایى را که ما در این دنیا به صورت یک امر محقِّق جنس فرض مىکردیم، آن را محقِّق ماده در خارج فرض مىکردیم و مىکنیم، اینها در واقع یک امر ذاتى مکوِّن آن جنس و مقوِّم آن ماده نیست بلکه اینها حکم اعراضى را دارد که این اعراض همه بر حقیقت وجود عارض شده است. حقیقت وجود عبارت از همین است که الآن در خارج به این شکل و شمایل درآمده و این شکل و شمایلى که در اینجا درآمده است این شکل و شمایل داراى یک ذاتیاتى است داراى یک آثارى است داراى یک فوایدى است و داراى خصوصیاتى است که ما آن خصوصیات را در دیگرى نمىبینیم، ما در دیگرى آن خصوصیات را مشاهده نمىکنیم. حالا این نحوۀ از مشاهدۀ ما بهخاطر ابراز آن وجود، خود را به این کیفیت است و کارى اصلاً به این شیء خارجى ندارد.
جمع شدن اضداد در یک وجود خاص
شخصى که داراى حالات مختلفى است شما او را واجد خصوصیات مختلف مىیابید، یک وقت یک نفر را میبینید که مسائل مختلفى دارد؛ یک وقت نگاه مىکنید مىبینید یک آدم تنومندى است و مىگویید: بیا ورزش کنیم! مىآید در ورزش سنگ دویست یا سیصد کیلویى برمىدارد، مىگویید: عجب ورزشکاری است و یک همچنین استعدادى دارد! بعد یکدفعه مىبینید نشسته دارد مسئلۀ ریاضى حل مىکند میگویید که عجب تو که الآن داشتى ورزش مىکردی تو که قبلاً سنگ برمىداشتى! اینها که از این سنگها برمىدارند از این مسائل در کلهشان نیست که بخواهند مسئلۀ ریاضى حل بکنند! مىگویند که نه، این آقا جامع همۀ اضداد است؛ ایشان هم در مسائل عقلى وارد است و هم در مسائل جسمى خیلى سررشته دارد. دوباره مىبینید فرد دارد راجع به یک مسئله صحبت مىکند مىبینید چه سخنور خوبى است! چقدر قشنگ صحبت مىکند! و بعد مىبینید جایى نشسته است دارد راجع به فلان علم دیگر درس دیگرى مىدهد! این در هر زمانى یک ظهورى از خودش ابراز مىکند که این کاملاً با ظهور دیگر متفاوت است، یک جا به شکل یک انسان تنومند است [جایی دیگر به شکل دیگر!] راجع به امیرالمؤمنین علیهالسّلام داریم:
| جُمِعَت فى صِفاتِكَ الأضدادُ | *** | فَلِهذا عَزَّت لَكَ الانداد1 |
سرودۀ [شیخ صفیّ الدین حلّی] است.2 از آنطرف انسان نگاه مىکند مىبیند همین امیرالمؤمنین که در امروز این کارها را انجام داد شب حالت رقّت و عطوفت نسبت به افراد و ایتام و اینها پیدا مىکند. خب برایش مشکل است نمىتواند تصوّر بکند ولى این واجد همۀ این مسائل است و بروز و ظهور اینها را دارد.
این مقام بروز و ظهورى که دارد آیا ذاتى اوست یااینکه ذاتى او چیز دیگر است؟ یعنى الآن ذاتى او یک مسئلهاى است و در آن ذاتى عوارضى عارض مىشود که آن بروز و ظهور پیدا مىکند و به اشکال مختلف درمىآید. در واقع ذاتى او چیز دیگر است ولى آن ذاتى که همان حقیقت و استعداد انسانیت است مىآید و عوارض دیگرى را بهسمت خود جلب و جذب مىکند و این حالات و کیفیات و عوارض را براى خود تحصیل مىکند؛ تحصیلى که موجب مىشود ظهور و بروز این ذاتى تفاوت پیدا کند، در یک جا آن ذاتى به این صورت ظاهر مىشود در جای دیگر همان ذاتى به صورت دیگرى ظهور پیدا مىکند که با همدیگر تفاوت دارند و این تفاوت، تفاوت عرضى است، نه عرضى به این معنا که یَزول؛ مىرود و مىآید بلکه عرضى بهعنوان اینکه جزو ذاتى شده و این ذاتى از نظر استعداد، خود را به فعلیت این حقیقت رسانده بهطورىکه ذاتى دیگر هم مىتواند همین کار را انجام بدهد منتها نمىکند. ذاتى دیگرى هم مىتواند خود را به این مرتبه برساند ولی تنبلى و اهمال مىکند و نمىگذارد که آن حقیقت ذاتى خودش بروز پیدا بکند.
بنابراین این مسئله که حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته [ باعث یک اشکالى در اینجا مىشود که مرحوم آخوند مطرح مىکنند] ... حالا این قضیه را فقط اشارتاً بگیرید تااینکه بعدها مطالبى در فصوص مطرح مىشود که چگونه همۀ عالم وجود از نقطهنظر حقیقت جوهریه خودشان باهم در ارتباط هستند و باهم حکم واحد را تشکیل مىدهند و باهم حکم مسئلۀ واحد را بهوجود مىآورند. لذا اینجاست که آن حقیقت عالیه وحدت وجود و موجود در اینجا شکل پیدا مىکند، در قضیۀ وحدت وجود خیلى به این مسئله معتقدند و قضیه، حقیقى و واقعىِ مطلب است.
مطرح کردن اشکال وحدت موجود و حل آن
ولى مطلبى که در قسمت وحدت موجود مطرح مىشود، جاى اشکال باقى مىماند که در عین اینکه هر موجودى تشخّص خاص به خودش را دارد و در آن تشخّص مانع از سَرَیان تشخّص دیگر در حریم وجودى و تشخّص اوست با این فرض، مسئلۀ وحدت موجود چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟! این قضیۀ ما به آنجا مىرسد و به آن قضیه و حقیقت موجود مىرسد که ذاتى شیء که حقیقت ربطیه است تغییر پیدا نمىکند بلکه آن ذاتى به صور مختلف خود را مىنمایاند؛ یکى به صورت جمادیّت مىنمایاند و یکى به صورت نباتیّت و هَلُّم جراً تا به مسائل دیگر. پس همین ذاتى است که مىتواند به آن حقایق مختلف دربیاید منتها در یک وضعیتى درمىآید و در یک وضعیتى درنمىآید. همان ذاتى را یکى بهکار مىاندازد خاتم الأنبیاء مىشود، همان ذاتى را کسى نگه مىدارد و یزید بن معاویه و عمر بن خطاب مىشود. اینها هر کدامشان در دو وضعیت مختلف هستند؛ آن، ذاتى خود را به مقام فعلیت رساند لذا اشرف خلایق و اشرف مخلوقات شد. آن، ذاتى خود را در مقام حُجب نگه داشت و در مقام دورباش نگه داشت لعن اول و آخر و بى پدر و مادرى اول و آخر را برای خودش خرید. درحالىکه هردوى اینها مىتوانستند به دو مسئلۀ مختلف مقابل یکدیگر دربیایند، هردوى اینها مىتوانستند آن وجود خود را به او برسانند. او آمد و رفت و زحمت کشید و روزها و هفتهها و اربعینها را در غار حرا گذراند و از هواهاى نفس دورى کرد از توغّل در دنیا و اینها اعراض کرد و تمام وجود خودش را به خدا سپرد، ذاتى او به آن نحوه درآمد. دیگری هم آمد وجود خودش را ازبین برد استعدادات خودش را مضمحل کرد امکانات خودش را نادیده گرفت و در دنیا و هواها و نفسانیات قرار گرفت و ازجملۀ اشقیاء و بدترین شقی در دو عالم شد.
باز بودن راه رسیدن به کمال برای همه حتی اشقیاء
این بهخاطر آن حقیقت ذاتى است که آن حقیقت ذاتى همان جنبۀ استعدادى براى حصول به عوارض مشخصه را دارد. همان عمر هم حتى اگر مىآمد و در مقام انقیاد بود و أنانیّت خودش را کنار مىگذاشت و آن مقابله بودن خودش را کنار مىگذاشت او هم به همان مراتب عالیه و مراتب بالاى تجرد مىرسید نهاینکه او یک انسانى بود جدا و در زمرۀ اشیاء دیگرى که آنها اصلاً قابلیت ندارند. تمام آنچه را که با این مقام خلافة اللهى بر قامت او پوشیده مىشود، آن قابلیت براى رسیدن به اینجا را دارد. بعضىها این را بهکار مىبندند، بعضىها بهکار نمىبندند و آن مسئلۀ دیگری است. حالا این از کجا نشئت مىگیرد او یک چیز دیگر است.
علىٰکلّحال این مطلب که حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته است، باعث یک اشکالى در اینجا مىشود که مرحوم آخوند مطرح مىکنند که شما که حدّ براى اشیاء را معرِّف آن ذات مىدانید پس چرا جنس را جزو حد آوردید؟ اصلاً بگویید که جزو حد نیست، آنچه که جزو حد است فقط صورت است؛ صورت است که مىآید و آن حقیقة الشیء را به انسان معرفى مىکند و هم خودش باعث تکوّن او مىشود و هم در مقام اثبات براى انسان آن صورت است که مىآید بین أشیاء و بین سایر أشیاء جدایى مىاندازد. حالا شما منبابمثال ندانید که اصل این قالى جسم است یا غیر جسم است یا هوا است، همینکه شما به این دست مىزنید و نگاه مىکنید و این احساسى که براى شما از دست زدن به این قالى و فرش پیدا مىشود آیا این احساس براى شما از دست زدن به آب پیدا مىشود؟! نه، فرق مىکند. این همان حقیقة الشیء و صورت شیء است که در اینجا براى شما پیدا مىشود.
آیا هیچ تابهحال فرض شده که من که دست به این قالى مىزنم جسمیت او اول درنظر مىآید بعد صورتیّت او براى من روشن مىشود، نهاینکه از ابتداء آن صورتیت براى من عارض است نه، تا دست مىزنید آن جنبۀ جسمیّت در ذهن شما نمىآید. بهخاطر اینکه آن مفروغ الوجود است، بهخاطر اینکه آن منمحى و فانى در صورت است. همینکه شما نگاه به قالى مىکنید معلوم است این جسم است و نیازى به تصور ندارد که حالا بخواهید او را تصور بکنید. در نگاه کردن به قالى و فرش بهدنبال چه چیزى مىگردید؟! چه گمشدهاى را مىخواهید پیدا بکنید یا وقتى دست به آب مىزنید این آب را دارید نگاه مىکنید دنبال چه چیزی مىگردید؟! دنبال این مىگردید که این آب خوردنى است یا این اسید است؟! کدامیک از این دو چیز است؟! وقتى که مىخواهید بروید شیئی را بگیرید دنبال چه چیزی میگردید؟!
منبابمثال وقتی به میوهفروشى مىروید و دارید میوه انتخاب مىکنید هیچ تابهحال فکر کردهاید که من باید قبلاً به آن فاکهیت و میوه بودن آن فکر کنم بعد از اینکه از آن مسئله فارغ شدم ببینم این میوهاى که در اینجاست تفّاح است یا پرتقال است یا سیب است یا موز است یا خیار است کدامیک از اینهاست؟! اصلاً آن جنبۀ میوه بودن در ذهن فنا پیدا مىکند، نهتنها از دیدگاه فلسفى حتى در عرف هم مسئله همینطور است؛ کسى که مىرود این میوهها را مىبیند آن جنبۀ نباتیّت و میوه بودن اینها که یک امر مشترک است آن را بهحساب نمىآورد! چشمش به ظهورات خارجى مىافتد؛ به این خصوصیت سیب، خصوصیت پرتقال، به این هندوانه و اینها، به اینها وقتى که چشم مىافتد حقیقت نوعیه و صورتیتى که اینها دارند آن جنبۀ جسمیّت او را در خود هضم مىکند و دیگر به این فکر نمىکنیم که در اینجا جسم است و بین جسمیت او و جسمیت سنگ اشتراک است، دیگر ما در اینجا اشتراکى را با سنگ نمىبینیم. بااینکه هردو جسم هستند و تعریف جسم بر هردو (سنگ و میوه) صادق است که امتداد در جهات ثلاث است. آن امتدادیّت در ذهن نمىآید بلکه آن امتدادیّت حل شده است و فنا پیدا کرده است و آن امتدادیّت در آن صورت نوعیه مُنغمر شده است.
هیچوقت جسمیّت سیب براى شما و اشتراک او با حَجَر براى شما خطور نمىکند. اگر خطور بکند مُخ شما عیب کرده است و باید بروید دارو بخورید و یک مقدار از فشار کارتان کم کنید و یک مقدار به استراحت بپردازید. اگر کسى که به دکان میوهفروشی مىرود بگوید: آن سیبى که شما دارید، حقیقت مشترکۀ بین حجر و سیب چیست؟ آن را اول براى من توضیح بدهید! چقدر پول پاى آن مىخواهید از من بگیرید و چقدر پول پاى این جنبۀ صورتیت آن مىخواهید بگیرید؟! این کیلویى هزار تومان است سیصد تومانش پاى آن جنبۀ جسمیّت و اشتراک! یارو مىگوید: مولانا! اینجا فیضیه نیست اینجا دکان میوهفروشى است و اگر مىخواهی بخرى بخر و اگر نمىخواهى بخرى برو کنار بگذار مشترى بعدى بیاید که یک مقدار عقلش بهتر از تو کار کند و زود پول را بدهد و جنس را بردارد ببرد! این چیزها را بروید جاى دیگر بخوانید! این جنس مشترکى که در جسمیت وجود دارد بین یک دانه سیب و حجر و رَمل و ترابی که در خیابان و بیابان هست... تو سنگ را مىتوانى در دهانت بگذارى و بخوری؟! سنگ را که نمىشود آدم در دهانش بگذارد و بخورد! هر چیزى را که آدم نمىتواند بگذارد در دهانش و بخورد! باید میوه باشد باید خوردنى باشد. اگر چوب را آدم در دهانش بگذارد و گاز بزند خب این دندانهایش مىشکند.
فانی شدن جسم در وجود خاص
پس این ظهورى که پیدا کرده بهخاطر این است که این جسم دیگر فانى است و دیگر شما در واقع در اینجا جسمى را نمىبینید بلکه سیب را مىبینید، اینکه سیب را مىبینید عبارت از معرِّفیّت اوست. حالا در تعریف او بگویید: سیب عبارت از جسمى است که این صورت نباتیّت به این شکل خاص بر او عارض شده و داراى این خصوصیات است! نیازى به این نیست که بگویید: جسمِ اینطور است. بگویید: سیب عبارت از یک میوهاى است که آن میوه داراى این خصوصیت است و بقیۀ این چیزها را دارد. بگویید: یک شیء خارجى است. اگر عنوان شیء هم شما بگویید و نه مادهاى بگویید و نه جسم بگویید، همان شیء بودن خودش کفایت مىکند از اینکه از هر جنسى را بخواهید برایش بیاورید؛ جسمیت را بیاورید نباتیّت را بیاورید تشکّل خارجى را بیاورید همان شىء خودش کفایت مىکند. حالا اینکه حتماً عنوان جسم را بیاورید ما نیازى به این نداریم! اینکه شما فرمودید که حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته پس مولانا چرا نیاز به جنس داریم؟!
در این فصل مرحوم آخوند مىخواهند این مشکل را حل کنند به اینکه مسئلۀ نیازِ جنس به ماده و نیاز محدود به حدّ در اینجا به چه شکل است. در اینجا گرچه این مسئله وجود دارد که حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته ولى ما نمىتوانیم در واقع جسمیت این را و امتدادى را که در جهات ثلاث در تعریف جسم مىآوریم در اینجا نادیده بگیریم؛ نادیده گرفتن با نبودن دوتاست. نادیده گرفتن با عدم وجود خارجى او فرق مىکند. آن حقیقت مادۀ او که از آن بهعنوان کلى به جنسیت تعبیر مىشود، آن مادۀ او در عین اینکه وجود دارد فانى در صورت جسمیت است نهاینکه بهطورکلى نیست؛ نیست یک مطلب است و فانى بودن بودنش در صورت مطلب دیگر است و بین این دو نباید انسان خلط کند. صورت تفاحیّت و سیبیّت به معناى نبود ماده نیست بلکه به معناى بودِ ماده و فناى در اوست و از اینجا استفاده مىشود ـ همانطورىکه در بحث جلسه قبل و جلسات گذشته گفته شد ـ که همین صورت تفاحیّت صورة الشیء و حقیقة الشیء است که در این دنیا صورت جسمیت را در خود فانى کرده است میتواند در نشئۀ دیگر به جسمیت دیگر و به مادۀ دیگر خود را ظاهر کند که در عالم مثال همان صورت تفاحیت هست با یک جسمیت دیگر! نه جسمیتى که بهعنوان امتداد در جهات ثلاثه است بلکه جسم در اینجا بهعنوان همان مادۀ خود آن شیء است که از آن تعبیر به صورت مثالى مىشود و همینطور تا به مرحلهاى که دیگر بهطورکلى انسان نمىتواند مادهاى براى او تصور کند و همان صورت مىماند و بس! آن صورتى که مىماند و بس آن عبارت از همان حقیقت وجودیهاى است که آن حقیقت وجودیه حقیقت مجرده است؛ حقیقت وجودیۀ مجردۀ صورتیت، این حقیقت عبارت از همان مسئله است.
بررسی معاد جسمانی
کیفیت نعمات بهشتی
لذا در بحث معاد که اینهمه سر و صدا هست، از اینجا مىتوانیم اصلاً بهطورکلى اثبات این مطلب را بکنیم که حقیقت معاد، حقیقت صوریه است، نه حقیقت مادیه چون حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته گرچه در آنجا مادۀ مطابق با آن عالم هم برایش وجود دارد. در بحث معاد اینطور نیست که مادهاى که در اینجا هست به همین کیفیت و همین آثار و خصوصیات در آنجا وجود دارد. مادهاى که در اینجاست این ماده خصوصیات عالم ماده را دارد درحالىکه در قیامت مطلب به این کیفیت نیست و آن در یک وضعیت دیگرى است. در آنجا کون و فساد معنا ندارد ولى در این عالم، کون و فساد وجود دارد. این ماده لازمهاش لازمۀ تکوّن و فساد و تبدل آثار است. آن ماده که در آنجاست اینجا نیست؛ اینجا هر خانهاى که درست مىکنند باید ششتا دستشویى برایش درست کنند ولى در بهشت ما دستشویى نداریم که هر کسى کنار غرفهاش ششتا [دستشویی وجود داشته باشد]! با این وضعى که خدا گفته: ﴿وَ لَكُمۡ فِيهَا مَا تَشۡتَهِيٓ أَنفُسُكُمۡ﴾1 این انسانى که اشتهایش هیچ حدّ یقفى ندارد اگر بخواهد آن دنیا به خوردوخوراک بپردازد کنار هر غرفهاش خدا باید دوهزارتا دستشویى بگذارد! تازه فقط براى این یکی، چون یک دستشویى کفایت نمىکند این کسی که یکدفعه مىخواهد این درخت را ببلعد، قضیه چه مىشود؟! دوهزارتا دستشویى و سههزارتا دوش هم باید در آنجا قرار بدهد درحالىکه اصلاً در آنجا این حرفها نیست و غذاهایى که در آنجا هست، نعمتهایى که در آنجا هست، فواکهى که در آنجا هست، آنها همه فواکه و غذاهاى نوریه است.
نمىخواهم بگویم که بهطورکلى جنبۀ مادى ندارد بلکه جنبۀ مادى او با این مادهها فرق مىکند یعنى اگر در اینجا ترازو بگذارند و یک کیلو سیب را در این کفه بگذارند باید درقبالش یک کیلو هم وزنه بگذارند تااینکه این یک کیلو مشخص بشود. آیا آن سیبى که در روز قیامت و در بهشت خدا به انسان مىدهد هم وزنه برمىدارد یا او وزنه ندارد؟! یعنى سنگین است و انسان یک چیز سنگین را که داراى وزن است مىبلعد یا همان سیب است و همین خصوصیات را دارد و بیشتر، ولى وزن ندارد؟!
اینجاست که این افراد کوتهبین و کوتهنظر آمدهاند و بر امثال مرحوم آخوند خرده گرفتهاند و به ایشان انکار معاد جسمانى را نسبت دادهاند. درحالىکه ایشان معاد جسمانى را انکار نمىکند، جسمانى به این معنایى که الآن ما مىبینیم که این هیزم وزن دارد و خصوصیات دارد و آثار خارجى کون و فساد را دارد ایشان مىفرماید که این در آنجا نیست. آنچه را که در آنجاست همین صورة الشیء است که مادۀ متناسب با خود را در آنجا بهدست آورده و هردو یکى است.
شما الآن در خواب مىبینید که به دست شما سیبى دادهاند و این سیب را خوردید و واقعاً در خواب سیب را خوردید و واقعاً گاز زدید و واقعاً بلعیدید و واقعاً لذت شیرینى او را چشیدید و واقعاً در خودتان احساس نشاط کردید بهطورىکه وقتی از خواب بلند مىشوید تا چند روز مست آن لذاتى هستید که بهواسطۀ خوردن این سیب بهشتى براى شما پیدا شده است، آنچه که در خواب خوردید چند گرم وزنش بود؟! آنچه که در خواب به شما دادند آیا تخیل و اعتبار و اوهام بود یا یک واقعیت بود؟! نمىتوانید انکار واقعیتش را بکنید، وقتى که نمىتوانید انکار واقعیتش را بکنید پس چطور مىتوانید آن را وهم بپندارید و آن را اعتبارى بپندارید؟! پس چطور مىتوانید آثار او را از خودتان نفى کنید درحالىکه آنچه که شما در خواب خوردید وزن نداشت؟! یعنى اگر با خودتان در خواب، ترازوى همین دنیا را مىبردید این ترازو قابلیت براى سنجش آن را نداشت. در آنجا ترازوى خاص خودش را مىطلبد که انسان در آنجا میخواهد با آن ترازو کم و زیاد را به میزان بیاورد.
اینجاست که اینها کلام مرحوم آخوند را نفهمیدند و اعتراض کردند که ایشان قائل به معاد جسمانى نیست درحالىکه ایشان قائل به معاد جسمانى است منتها معاد جسمانىِ صحیح نه معاد جسمانى تخیّلى و معاد جسمانى توهمى که در آن آثار و عوارض اشیاء مادى خارجى هست و [آن آثار] در آنجا پیدا میشود، بلکه آن جنبۀ لطافت و رقت این ماده در آنجا به آن صورت تجسم پیدا مىکند که باعث مىشود صورت او، این ماده را در خود محو کند و فانى کند و به شکل همان کیفیت معاد خاص به خودش دربیاورد.
تلمیذ: چطور بوعلی با این حدّت ذهن وقتی به معاد جسمانی میرسد میگوید که من دلیلی ندارم؟!
استاد: اشکال ایشان هم همین بود. مطلب ایشان این بود که در معاد جسمانى همین واقعیت و این اصل حقیقة الشیء بِصورته لا بِمادته را از یک طرف پذیرفته است که وجود خارجی انسان به همان جنبۀ انسانیت اوست نه به جسمیت او، بالأخره این جسم عوض مىشود و او هم از یک طرف هم حکیم بود و هم طبیب بود و کیفیت فساد ماده را احساس مىکرد.
عوض شدن جسم انسان در طول عمر
در همانجا بوعلى دارد که انسان چند مرتبه عوض مىشود و مدام تغییر پیدا مىکند؛ خصوصیات او تغییر پیدا مىکند. ایشان نسبت به مسائل بسیار مرد دقیقى بود حتى نسبت به مسائل مادى مرد دقیقى بود. شما تصور این را بکنید که انسانى که یک عملى را در یک شرایط کذائى انجام بدهد اگر قرار بر این باشد که ارزش و معیار براى سنجش عمل انسان همان خصوصیت خارجى او باشد، ماده بودن او باشد در انجام این عمل، بنابراین دیگر نمىتوانیم در این ارتباطات روى خودِ جنبۀ انسانیت انسان حساب کنیم.
مثلاً بنده از شما یک ساله یک میلیون تومان قرض مىگیرم و بعد از یک سال مىگویم که این انسانى که [الآن هست، انسان یک سال پیش نیست.] فرد این حرفها را نمىداند پول مردم را به همین راحتى بالا مىکشد واى بهحالىکه بداند که جسمیت او در این یک سال تغییر پیدا کرده است او دیگر مىگوید: برو پى کارت تو اصلاً فرد یک سال پیش نیستی! یک سال پیش فردى بود به نام آقاى کذا أعلی الله مقامه و من از ایشان پول قرض کردم و الآن ایشان دیگر آقاى کذا نیست!
همین آقایى که حرف مىزند و براى ما در حرفهایش فتوا نقل مىکند که بله، متعه در زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم براساس سیاست جایز شد و در زمان عمر براساس سیاست ممنوع شد و این یک حکم سیاسى است! آقاجان برو همان کار خودت را بکن! شما را نرسیده به اینکه بیایى فتوا بدهی! فتوا دادن یک خُرده درس خواندن مىخواهد، من نمىدانم چرا دیوارى کوتاهتر از دیوار دین نیست؟! هر کسى مىآید مىگوید: نظر ما این است، آخر چه کسى به تو گفته که بیایى براى مردم فتوا بدهی؟! آن جایى که هِرهِر این زنها و مردها را مىخندانى، رسالۀ عملیه را هم بگذار و هر کسى مىرود یک رساله با خودش بردارد ببرد! طرف هر وقت مطبِ دوستانِ ما براى معالجه مىآمد یک گونى هم با خودش رسالۀ عملیه مىآورد. مىگفت: اینها را به مریضها بدهید آنوقت وقتى مىخواست برود پول نمىداد. مىگفت: پول این رسالهها بابت مداوا! بابا بایست کجا میروی؟! رسالههایت را بردار و برو! مىگفت: این گونى رساله به پاى پول مداوا! عجب اوضاعى است!
آقای ... من که از شما یک پولى گرفتم حالا سال دیگر شما مىآیى از من مطالبه مىکنی که آقاى طهرانى کجا رفتی؟! یک میلیون از من گرفتى درمىروی؟! گفتم: اصلاً شما را نمىشناسم شما اصلاً کى هستید؟! مىگویى: من آن شخصی هستم که پارسال [به شما پول قرض دادم من هم میگویم:] خب پارسال بوده و پى کارش رفته، شما الآن یک آدم جدیدى هستید شما آنکه پارسال بوده را الآن حاضرش کن! إعادۀ معدوم که نداریم حالا إعاده که نه، حتى مشاهده، ما مشاهده بکنیم! خود شما حاضرش کن الآن من به شما یک میلیون را مىدهم! او مىگوید که من همچنین قدرتى ندارم، من که به همچنین مراتبى نرسیدهام که بیایم وجود قبل خودم را براى شما احضار کنم. مىگویم: بسیار خب پس وعدۀ ما باشد قیامت، هروقت شما آن وجود سال گذشته را آوردید جلوى ما قرار دادى بیا یک میلیونت را بگیر! اینکه الآن ما نسبت به شخص نظرۀ واحده داریم این برای مادهاش است یا برای صورتش است؟ برای صورتش است.
ارزش و حقیقت شیء به صورت
بوعلى مىگوید: ارزش و حقیقة الشیء به صورت است. عملى را که من پارسال انجام دادم گرچه مادهاى که با آن ماده این انسان انجام داده ازبین رفته است ولى چرا شما مىآیید حکم همین عمل سال گذشته را یک سال بعد، ده سال بعد، بیست سال بعد استصحاب مىکنید؟! بهخاطر بقاء همان شیء است. خود نفس آن شیء که این عمل را انجام داده است از آنجایى که آن شیء مشمول کون و فساد نیست و مافوق کون و فساد است، از آنجا شما آن حکم استقراض را استصحاب مىکنید و به بیست سال بعد و ده سال بعد مىتوانید سرایت بدهید. اگر او مشمول کون و فساد بود دیگر دست شما از این مطالبه قطع مىشد و نمىتوانستید این را مطالبه کنید.
همین نمازى که الآن شما مىخوانید با این بدن هست یا نه؟! بسیار خب این بدن، بعد از دو یا سه سال دیگر یا ده سال دیگر ازبین مىرود پس نمازهاى این بدن چه شد؟ همه با رفتن بدن، روى هوا پخش شد؟! پس روز قیامت جزا و ثواب بر چه قضیهاى داده بشود؟! آقایان آمدهاند در اینجا توجیه کردهاند ـ اینهایى که فلسفه نخواندند وقتى که فلسفه نخوانند معلوم نیست سر از کجا درمىآورند! ـ و گفتهاند که خداوند در حقیقتِ مادۀ انسان یک سلول قرار داده است یکی از این سلولهاى خیلى ریز که اصلاً قابل رؤیت نیست، گفتهاند که آن سلول هیچوقت ازبین نمىرود! حالا این را از داخلِ کدام آزمایشگاه درآوردهاند نمیدانم! به اینها بگوییم: شما ما را در این آزمایشگاه ببرید یک ام آر آی از ما بگیرید. دستگاههایى آمده که از ام آر آی هم دقیقتر است و سلولها را هم نشان مىدهد! سلولهاى سرطانى را قبل از اینکه بخواهند رشد کنند نشان مىدهد خیلى دقیق است چندتا در دنیا بیشتر نیست و شنیدهام که در اینجا هم مىخواهند بیاورند، شما که این دستگاهتان آن سلول سرطانى را نشان مىدهد این یک اپسیلون1 سلولى که در اینجا وجود دارد را هم بیایید نشان بدهید که کجاست! در چشم هست؟! در مغز سرکار هست؟! مغزى که هیچ نمىفهمد! آن سلول آنجا رفته مخفی شده است! آن در بصل النخاع هست؟! آن سلول را پیدایش کنید تا روى چشممان بگذاریم روى طاقچه بگذاریم که حقیقة الإنسان همین سلولى است که در بواسیر یا رودۀ بزرگ خلاصه گیر کرده و خودش را نشان نمىدهد!! بالأخره در یک جایى از بدن هست؛ قلب است، ریه است، جگر سفید است، جگر سیاه است، کیسه صفرا است، کیسه صفرا نمىتواند باشد چون کیسه صفرا را مىکَنند دور مىاندازند!! در طحال هم نمىتواند باشد طحال را مىکَنند دور مىاندازند!! همه چیزها را مىکَنند حالا گفتهاند که حتى قلب را هم مىکَنند و از این قلبهایى که براى خودش پمپاژ مىکند میگذارند! بالأخره آن چیز را باید بگردیم پیدایش کنیم و قابش کنیم و بگوییم که این کجاست! آخر حرف مُفت زدن هم که خیلى حال مىخواهد و آدم حالش خوب باشد و حرفهای مُفت بزند و یک چیزى از دهانش بپراند!
آخر در کدام روایت داریم خدا یک سلول گذاشته که آن سلول تویی؟! کدام آیۀ قرآن هست؟! این دستگاهها هم که نشان مىدهد، مىخواهید حالا چند سال بگذرد دستگاههاى جدیدتر مىآید اتمها را هم نشان بدهد! زید برای خودش یک اتم خاص دارد عمرو هم براى خودش اتم خاص دارد هرکدام اینها یک اتم خاص دارند از آن اتم این هیکل مبارک درست شده است!! این هیکل صد کیلویى شصت کیلویى، دویست کیلویى از آن اتم درست شده است!!
از اینجا این مسئله روشن مىشود که اگر جزایى هست بهخاطر همان انسانیت است. اینکه الآن نماز خوانده بهخاطر انسانیتش نماز خوانده است حالا در این جسم بوده این جسم ازبین رفته، خاک شده، به جهنم که خاک شده است. انسانیت که مافوق زمان و مافوق کون و فساد است همیشه بهنحو یک امر ممتد و امر قار الذات ادامه دارد.
محفوظ بودن جنبۀ وُحدانى برای همیشه
بنابراین آن جنبۀ وُحدانى همیشه محفوظ است و هیچ إنثلامى در اینجا پیدا نمىشود بنابراین روز قیامت هم همین حشر پیدا مىکند. اینجاست که بوعلى گفته است که دلیل نداریم و نگفته که نیست. بین دلیل نداریم و نیست فرق هست. حالا خدا خواسته که این صورت را با مادۀ مطابق با خودش حشر بکند، خب بکند. همانطورىکه در این دنیا ما را به این کیفیت محشور کرده است همینطور در آنجا حشر مىکند؛ ﴿قُلۡ يُحۡيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٖ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلۡقٍ عَلِيم﴾1 مگر شما در همین دنیا نبودید چه کسی شما را در این دنیا آورد؟! همین را هم ما مىتوانیم در اینجا برگردانیم و به آن صورت دربیاوریم. لذا با کیفیت روایاتى که در اینجا بهطور مختلف نقل شده با موازین همه قابل انطباق هست و قابل سنجش هست.
عدم تأثیر ماده در تشکّل صورت
یک چیزهاى عجیب و غریبى درمىآورند! آخر تو خواب دیدی که خدا یک سلول درست کرده است؟! به تو وحى شده است؟! از داخل شکم مادرت مىگویی؟! آخر از کجا این حرفها را مىزنی؟! با شاید و احتمالاً و اینها که مسئله حل نمىشود. قانون و برهان مىگوید که ماده تأثیرى در تشکّل صورت ندارد. این برهان، خب این برهان این دنیا و آن دنیا فرق نمىکند، هردو یکى است. حالا خدا به یک کیفیت دیگر خواسته، آن مطلب دیگرى است.
اینها هم عین مباحث فقهى است که اول میگوید: اجماع است و شکى در این نیست. بعد مىگوید: فلانى مخالفت کرده است آنهم مخالفت کرده است احتمال مىرود این باشد آخر مىگوید: این مسئله خیلى مجمل است! عجب! خدا خیرت بدهد! فلسفه هم همین هست؟! حکمت هم این هست؟!
حالا امروز راجع به این مسئلهاى که مربوط به استطاعت است مىخوانیم. این چه طرز دلیل گفتن و استدلال کردن براى مسئله است! میگوید: احتمالاً اینطور است! با احتمالاً که نمىتوانى براى مردم فتوا بدهی! مىگوید: شکى نیست که استطاعت نسبت به این مسئله صدق نمىکند ولى صاحب حدائق و صاحب ریاض و اینها [در این مسئله تشکیک کردهاند] ! اگر شکى نیست پس چرا آنها شک کردهاند؟! از یک طرف مىگوید: شکى نیست [از طرف دیگر میگوید که اینها در این مسئله تشکیک کردهاند] مگر آنها آدم نبودند؟! مگر آنها فقیه نبودند؟! شکى نیست! نهخیر شکى هست، چه کسی گفته شکى نیست؟! همینطورى نمىشود آدم یک چیزى بپراند! اینکه طرز صحبت کردن نشد!
در همین مسئلۀ نجاست کفار و اینها ـ خواندید دیگر، مطالعه کردید دیگر، در رسالۀ طهارت انسان1 ـ اول که وارد مطلب مىشوند میگویند که شکى نیست و از ضروریات است، بعد هم اجماع که هیچ اصلاً از ضروریات دین است! یُعرف به النصارى و الیهود، بعد جلوتر مىرود این آمده آن را گفته است! آن آمده این را گفته است! آخرش هم گفته است: هذا مِن أصعب المسائل! اگر أصعب است پس ضروریاتش دیگر چیست جناب شیخنا؟! شما که فرمودید: از ضروریات است پس چرا مىگویید که از مشکلترین مطالب است؟! صدر استدلال شما با ذیل استدلالتان چطور با همدیگر مىخواند؟! ضروریات یعنى فحش؛ یعنی کسی حرف نزند! یکی از فحشهاى علمى همین ضروریات است! آقا این مسئلۀ اجماعى است از ضروریات است!
سابق من درس شفاى آقاى حسن زاده مىرفتم. زمان بعضىها بود که آن موقع نایب ولایت فقیه بودند و خلاصه بعد نیابتشان سلب شد! آنجا یک صحبتى کردیم یکى آنجا بود خیلى طرفدار بود و ظاهراً از وکلای اینها بود و جلوی همه رو کرد به ما ـ خیلىها بودند ـ و گفت: آقا این نظر شما مخالف با آقاى فلان است. گفتم: نظر ایشان هم مخالف با نظر ماست! آقا این جمعیت آنقدر به آن بندۀ خدا خندیدند! هیچى نگفت، همینطورى صاف ایستاد و به ما نگاه کرد! به او گفتم: چیه؟! نظر ایشان هم مخالف با نظر ما است! این به او در، یر به یر مىشویم! اگر قرار به شعار دادن است اینهم شعار است!
آخر آدم حسابى تو طلبهای، طلبه باید شعار بدهد؟! طلبه باید اینطورى حرف بزند و بگوید: نظر شما مخالف فلانی است؟! مگر او امام است؟! مگر پیغمبر است که نظر بنده با نظر ایشان مخالف یا موافق باشد؟! او هم یک آدمى است مثل من و من هم یک آدمى هستم مثل او، هم او اشتباه مىکند و هم من، تفاوتى نمىکند. دلیل بیاور که حرفم غلط است! با گفتن اینکه نظر شما مخالف است، رفتى در عالم شعار مثل همین چیزهایى که فعلاً هست! دیگر رفت در وادى شعار و اینها.
اللهم صل علی محمد و آل محمد