پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی فلسفی و منطقی انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت میپردازند. بحث با بررسی جایگاه تشخص در موجودات آغاز شده و به این نکته اشاره میشود که هر موجودی برای خروج از ابهام، نیازمند صورت و تشخص است. در ادامه، استاد با عبور از مباحث انتزاعی، به پیوند میان اراده و تحقق حقایق خارجی میپردازند و با استناد به آیات شریفه، نقش عزم و اراده در تصرفات نفسانی انبیا و اولیا را تشریح میکنند. در این مسیر، تفاوت نگاههای عادی با نگاههای تصرفی اولیا تبیین شده و این حقیقت مطرح میشود که اراده فاعل، در طول اراده پروردگار، عامل اصلی تحقق امور در عالم خارج است. در نهایت، بحث به تبیین جایگاه ماده و صورت در علوم تجربی و محدودیتهای آن در شناخت حقیقتِ هستی ختم میشود تا مخاطب دریابد که شناخت کنه اشیا فراتر از ابزارهای مادی است.
درس ششصد و هفتادم
کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فى کیفیةِ أخذِ الجنسِ منَ المادَه وَ الفَصل ِمنَ الصورة.1
این فصل همانطوریکه قبلاً ذکر شد در بیان استنتاج ذهنى و عقلانى انتزاع جنس از ماده و همینطور فصل از صورت [است]. آنچه که تابهحال در منطق مطرح مىشده همین بوده است که مسئلۀ جنس و فصل همان صورت و ماده است منتها با یک جنبۀ سِعی که در جنس هست و یک جنبۀ تضیّق و جزئیت که در صورت هست، این تفاوت بین جنس و ماده است و همینطور در مسئلۀ فصل هم همین جنبۀ عام و سعی در مورد یک ماهیت هست و جنبۀ جزئیت و مصداقیت در مورد مائزیت و هویت شیء است. شکى نیست که تعیّن اشیاء به تشخّص آنهاست و شیء تا از چیزى تشخص پیدا نکند متعین نمىشود بلکه در مسئلۀ ابهام باقى مىماند.
راه نداشتن ابهام در ذات بارى
همینطور این قضیه در ذات بارى هست؛ در ذات بارى هم ابهام راه ندارد و اینکه ما نمىتوانیم به کنه حقیقت وجود برسیم و آن کنه حقیقت وجود براى ما ناشناخته است، بهجهت ابهام در مصداقیت نیست بلکه بهجهت جنبۀ تضیّق و تجرد او از آن مدرکات و متشخصات خارجی است نه بهجهت اینکه خود آن حقیقت بارى داراى ابهام است.
آنچه ما از حقایق خارجیه ادراک مىکنیم ادراکات محسوس و ملموس است و ما با آن ادراکات به سراغ حقیقت بارى مىرویم و با آن ادراکات مىخواهیم ماهیت بارى را انتزاع و استنتاج کنیم. طبعاً این ادراکات نمىتواند ما را به آن حقیقت صرافت وجود برساند زیرا آنچه که از صورتبردارى این مسائل خارجى در ذهن حاصل مىشود عبارت از ماهیاتى است که جنبۀ خارجى آنها جنبۀ مادى است و حیثیت خارجى آنها حیثیت مادى است. اگر ما بخواهیم خیلى دقیقتر از این مطلب فکر کنیم و راجع به آن تأمل کنیم، نمىتوانیم از آن حقایق مثالیۀ متصل خود که بهصورت وجودات ذهنی هست فراتر برویم یعنى علاوه بر آن تعینات خارجی که ماهیات متکونۀ ملموس و محسوس هست، یکسرى مطالب و حقایقى هست که این حقایق در ذهن قرار مىگیرد و وجود آنها وجود ذهنى است و حتى وجود آنها قویتر از وجود خارجى است چنانکه قبلاً هم صحبت شد.
این وجود ذهنى هم گرچه براى خودش یک حقیقتى مجردتر از وجود خارجی دارد ولى باز درعینحال داراى صورت و داراى مِیز است و هرکدام از این صور با دیگرى متمایز و متفارق است درحالیکه حقیقت وجود داراى میز نیست و بلکه او موجب این صور و حقایق ذهنیه و عقلانیه است. از اینجا متوجه مىشویم همانطوریکه در حقایق خارجیه، خود آن ماهیت خارجى نفس الوجود نیست بلکه آن تشکل و مُنتَج وجود است و وجود بهواسطۀ عروض بر ماهیت تشکل خارجى را ایجاد کرده است و همینطور نسبت به حقایق ذهنیه هم مسئله به همین کیفیت است. این حقایق ذهنیه امور متأثرهای نیستند که از آن اول بوده باشند و إلى أبد الآباد داراى استغناء ذاتى روى پاى خودشان باشند! آنها هم بهواسطۀ حقیقت وجود، وجود ذهنى پیدا مىکنند و بهواسطۀ وجود ذهنی، وجود خارجى پیدا مىکنند. این مسئله هم در مورد ما هست و هم در مورد آنهایى که مشرف و مستبصر نسبت به این حقایق ذهنیه هستند که آنها داراى اراده هستند و صاحبان اراده و عزم که به آنها أولِى العزم گفته مىشود؛ عزم به معناى اراده است و افرادى که اینها بهواسطۀ همت و اراده ایجاد هویتهاى خارجى دارند.
ایجاد امری در خارج بهواسطۀ عزم و اراده توسط افراد اولِى العزم
آنچه را که یک ولیّ و صاحب نفس ـ حالا چه پیامبر یا امام یا فرد ولىّ ـ در خارج ایجاد مىکند، آن امرى را که در خارج ایجاد مىکند بهواسطۀ عزم و اراده است. حضرت عیسى که در آیۀ شریفه دارد: ﴿وَإِذۡ تُخۡرِجُ ٱلۡمَوۡتَىٰ بِإِذۡنِي﴾1 این احیاء موتىٰ به عزم و اراده و همت برمىگردد یعنى قبل از اینکه این میتی که بهصورت حجر قرار گرفته است و مثل حجر هیچ حرکتى ندارد و هیچ نمادى از حیات در او دیده نمىشود احیاء بشود، ارادۀ حضرت عیسى و پیامبر در نفس خودش تحقق پیدا مىکند و این وجود خارجى حیات بهواسطۀ وجود نفسى احیاء، آن شکل خارجى خودش را پیدا مىکند. حضرت عیسى در نفس خود تصرف مىکند و این تصرف در نفس موجب تحقق امر خارج مىشود نهاینکه نگاه به این مرده کند و با نگاه کردن به مرده [او زنده شود]! این نگاه را ما هم مىکنیم پس چرا تأثیرى ندارد؟! بین نگاه ما و نگاه او چه فرقى است که هردو نگاه مىکنیم حتى چشم ما شاید از چشم حضرت عیسى قویتر هم باشد ولى چرا نگاه ما این موتىٰ را احیاء نمىکند ولى نگاه او این موتىٰ را احیاء مىکند؟! دلیلش این است که او با این چشم نگاه نمىکند بلکه با چشم دل نگاه مىکند! وقتى که در آن موتىٰ اراده میکند و با ارادۀ او این مسئله انجام مىشود، این مسئله در نفس او تحقق پیدا مىکند، آن صورت موتىٰ که در نفس او قرار دارد با تصرفى که نسبت به آن صورت در نفس خود مىکند، این تصرف موجب مىشود که آن بدن و جنازهاى که روى زمین افتاده یا درون قبر است احیاء و زنده شود و آن حرکت و حیات در او ایجاد شود که در اینجا این به عزم برمىگردد، عزم یعنى اراده!
تلمیذ: حضرت آدم این اراده و همت را نداشته است؟
استاد: شاید حضرت آدم هم داشتند ولى در مقام اعمال براى آنها این مسئله باز نشده بود.
تلمیذ: ﴿وَلَمۡ نَجِدۡ لَهُۥ عَزۡمٗا﴾؟!
استاد: نه، آن مسئله یک چیز دیگر است و آن به این مسئله برنمىگردد. آن به همان میثاق خاصی برمىگردد که خداى متعال با هر فرد از افراد انسان نسبت به تحصیل مراتب عبودیت دارد و آن حقیقت عبودیت به جمیع مراتبش براى انبیاء متفاوت بوده است؛ براى بعضى در یک مرتبه و براى بعضى در مرتبۀ عالیتر بوده است. آنچه را که داریم: ﴿وَلَقَدۡ عَهِدۡنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبۡلُ فَنَسِيَ وَلَمۡ نَجِدۡ لَهُۥ عَزۡمٗا﴾1 حکایت از آن حقیقت مراتب عبودیت دارد که طبعاً براى افراد پیامبران هم مىبینیم که متفاوت هست، اینکه دربارۀ حضرت عیسى داریم نهاینکه سایر پیغمبران آن را نداشتند، پیغمبران در مراتب خودشان مختلف بودند؛ بعضیها داراى همان اسم محیى بودند ولی حالا یا اعمال مىکردند یا اعمال نمىکردند و بعضیها مرتبۀ اسم محیى براى آنها حال بوده است نه ملکه و در بعضى موارد اتفاق مىافتد و براى افراد عادى هم مسئله همینطور است و اینطور نیست که فقط اختصاص به افراد خاصى دارد. نه! ممکن است برای یک شخص در مسیرى که دارد از این مسائلِ حال پیدا بشود یعنى بهواسطۀ اتصال نفس به اسم محیى بهواسطۀ حالتى از حالات؛ چه حالت منتسب به جنبۀ خلقى او باشد یا حالت منتسب به جنبۀ ربى او باشد یعنى مسائل غیرعادی جداى از جنبۀ خلقى در این قضیه تأثیر گذاشته است، در فضایى که بوده در آن فضا تناسبى داشته و او را حرکت داده است و در موقعیتى بوده که در آن موقعیت؛ موقعیت ربوبى نه موقعیت خلقى، و عوالم ربوبی براى او حالى پیش آمده است.
مسبوق به سابقه نبودن اکثر مشاهدات و مکاشفات
فردى کارى کرده و دعایى کرده است و بهواسطۀ دعاى یک شخص؛ دعای مستمندی، دعای مریضی، دعای مادری، دعای پدری و دعای رفیقى، یک مددى به این کیفیت به او رسیده است و از این مسائل زیاد اتفاق مىافتد یعنى هیچ معیار و ملاکى ندارد و هزاران هزار در اینجا مواقع مختلفى هست که در آن مواقع حالات غیرعادی براى آن شخص پیدا مىشود چطور اینکه مکاشفات و مشاهداتى که براى انسان پیدا مىشود هیچ مسبوق به سابقه نیست! بعضى از افراد هستند که قبل از اینکه اصلاً اشارهاى بشود و نسبت به این مطلب براى آنها حالتى پیدا بشود، یکمرتبه یک حالتى را احساس مىکنند، و 99 درصد از مشاهداتی که براى افراد پیدا مىشود هیچ مسبوق به سابقه و متوقع نیست و منبابمثال یکمرتبه در حال خواندن قرآن براى آنها یک حالى پیدا مىشود و یک معنایى را از قرآن مىفهمند که هیچ مفسرى نگفته است! یااینکه فرض کنید که یکمرتبه در حال سجده یک صورتى براى اینها روشن مىشود که اصلاً توقعش را نداشتند! 99 درصد اینطورى است و فقط یک درصد است که قبلاً یک اشاراتى مىشود و بعد از آن اشارات یک حالى پیدا مىشود که میزانش هم مشخص است که خب در یک همچنین وضعیتى اینها یک مقام ثبوت دارند و از یک قدرت ثبوت برخوردارند لذا حرکات آنها هم منطبق با انکشافى که در خارج شده است باهم متناسب و متعادل است. فقط یک درصد [اینطور است] والاّ 99 درصد مسائلى است که مسبوق به سابقه نیست.
این مشاهداتى که در اینجا مىشود از کجاست و این مسئله از چه قضیهاى پیدا میشود؟! حالا بهواسطۀ استعداد نفسانى؛ نفس بهواسطۀ ریاضاتى که دارد و تربیت و تزکیه و سلوک عملى که دارد، آماده و مهیا براى تلقى یک همچنین صورتى مىشود. در مقام فعل هم همینطور است و مشاهدهاى که نفس مىکند خودش یک نوع احیاء است و مشاهدهاى که انسان مىکند و مکاشفاتش خودش یک نوع تصرفات است منتها ما این تصرفات را در باب احیاء بهحساب حضرت موسى مىگذاریم و خداى بیچاره را در اینجا کنار مىگذاریم و اصلاً کارى به کار او نداریم! مىگوییم: حضرت موسى این کار را کرده است ولى در مورد مشاهدات و مکاشفات مىگوییم: از آنطرف آمده است! مثلاً این شخص نشسته است و یکمرتبه صورتى براى او روشن مىشود و حقیقتى از وقایع آینده براى او منکشف مىشود؛ قضیهاى از قضایاى ماسبق براى او مشخص مىشود، این را به حساب خودش نمىگذاریم بلکه به حساب آنطرف میگذاریم که آنها برایش آوردند درحالیکه هردو یکى است و یک مسئله است و هردو تصرف نفس است و آن تصرف نفس بهصورت اطلاع بر غیب منکشف مىشود و این تصرف بر نفس بهواسطۀ اعمال احیاء منکشَف مىشود؛ بهواسطۀ ﴿وَتُبۡرِئُ ٱلۡأَكۡمَهَ وَٱلۡأَبۡرَصَ بِإِذۡنِي﴾1 منکشَف مىشود، هردو قضیه یکى است! بهواسطۀ شقالقمر پیدا مىشود؛ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که شقالقمر کرد و با انگشتش به ماه اشاره کرده اینطور نبوده است که از نظر عوامانه و عامیانه پیغمبر نشسته و دستش را بالا برده و دعا کرده و بعد بهواسطۀ دعا خدا هم این ماه را دو نصف کرده است، نه! هر کارى که کرده پیغمبر کرده و هر کارى که کرده خدا کرده است یعنى در اینجا یک حقیقت بیشتر نیست! پیغمبر اگر بدون خدا مىکرد خب مثل ما بود، شما انگشتتان را هم نمىتوانید تکان بدهید چه برسد به اینکه بخواهید ماه را نصف کنید! شما نمىتوانید آجر را با انگشت دو نیم کنید! آجر را نصف کن، ببین انگشت خودت نصف مىشود! یک گچ را هم نمىتوانید [نصف کنید] چه برسد به اینکه نهصد هزار کیلومتر راه بالا برود و بعد هم به یک همچنین کرهاى بخورد و آن نصف شود! اینها همه توهمات و تخیلات است. اگر این قضیه به خود پیغمبر بدون ارادۀ ربوبى مربوط بود، خب چطور ما این اراده را داریم ولی نمىشود؟! و اگر قضیه مربوط به خود ارادۀ ربوبى بود، خب چرا پیغمبر این کار را کرد؟! مىخواست فیلم دربیاورد و به بقیه بگوید: این انگشت من را ببینید الآن اشاره به ماه مىکند و ماه را نصف مىکند؟! خوب فیلمبردارى و عکسبرداری کنید و نشان بدهید تا نگویید که یک شهابى به وسط ماه خورده و ماه را نصف کرده است! شهابهایى داریم که از کرۀ زمین بزرگتر است و خود این شهابها صدها برابر کرۀ زمین هستند و قبل از اینکه به زمین بخورد اگر هوایش به کرۀ زمین بگیرد، همۀ ما هوا رفتیم! اینها واقعیت است. اینها چیزهایی است که مىگویند، خب حالا آنها از کجا میگویند نمىدانیم، در مقالات خواندهایم!
خود پیغمبر مىآید و نماز مىخواند و [میگوید:] همه نگاه کنید و سرش را بلند مىکند و تا اینطور مىکند خدا هم اشارۀ دست پیغمبر را با اردۀ خودش تنظیم کرده است مثل اینهایى که فیلمها را [ترجمه] مىکنند مثلاً فیلم انگلیسى است و آن را فارسی مىکنند، اگر بخواهد تندتر از او بگوید [ناهماهنگی] معلوم مىشود مثلاً یک خانمی نشسته است و دارد آن قضیه را تعریف مىکند، [صبر میکند] وقتى که او دهانش باز شد، اینهم طورى [ترجمه] مىکند که [به آن] بخورد! گاهى اوقات مىبینىد که یکی دو ثانیه اینطرفتر شد و فرض کنید که یک ثانیه اینجا کلک زده است، بچهها نمىفهمند ولى بزرگترها که خوب فیلم را تماشا مىکنند و خوب قشنگ در فیلم دقیق مىشوند مىفهمند.
یک شخصی بود میگفتند که شبها مسجد و تفسیرش را رها مىکرد و مىآمد فیلم تماشا مىکرد! چون تلویزیون از قبل مىگوید: مثلاً امشب چه برنامهاى دارد. این شخص مسجدش را رها مىکرد ـ بیچاره فوت کرده است و از ائمۀ جماعات معروف تهران هم بود! ـ و زودتر به منزل مىآمد و بقیه را هم مىنشاند و براى آنها تفسیر هم مىکرد که این خانمی که الآن این را مىگوید منظورش چیست! این آقا که الآن حرف مىزند [منظورش این است]! بعد آنها سربهسر او مىگذاشتند و میگفتند: نه تو نمىفهمی! میگفت: من بیشتر مىفهمم که هفتاد سال دارم یا تو؟! خلاصه اینها تماشا مىکنند و این مردم را هم تا حالا اینها فیلم کردند! خلاصه [این شخص مترجم] خودش را با حرف زدن او موازی کرده است؛ آن راه مىافتد و اینهم شروع به راه افتادن مىکند! آن مىایستد و اینهم شروع مىکند به ایستادن! باید کاملاً دقت کند که پسوپیش نشود که خلاصه آبروریزى نشود! [قضیه شقالقمر هم] اینطورى بوده است؟! کار، کار خدا بوده منتها خدا نگاه به جبرائیل و ملائکه کرده و گفته است نگاه کنید که هروقت این پیغمبر دستش را بالا برد و پایین آورد، بزنید ماه را نصف کنید و با این میزان کنید!
تلمیذ: در بحث نظر که شما فرمودید داریم که مرحوم آقاى انصارى با نگاه تصرف مىکردند، این نگاه چه دخلى داشته است؟! شما مىفرمایید: نگاه تصرف در نفس است. نگاه و نظر اصلاً در آن دخالت ندارد اما در این قضیه داریم که نگاه مىشد و خیره میشدند و یک نگاه تام میکردند، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم از این نگاهها داشتند؟
استاد: خب اینها در واقع خودش یک نوع ابراز این مسئله است البته صور مختلفى دارد؛ در بعضى از موارد خود اعضاء و جوارح به ملاحظۀ همان جهت [تغییر حالت میدهند]! شما فرض کنید که مىخواهید به یکى اخم کنید و ناراحتى را ابراز کنید، نمیخندید. نه! همراه با آن ناراحتى خودبهخود ابرو درهم میرود و هشت در چهار مىشود و نمىدانم چشمها یک قسم دیگر مىشود! این یک چیز طبیعى است یعنى نفس، آن اعضاء و جوارح را بر طبق آن حقیقتى که در نفس تحقق پیدا کرده است صورت خارجى ـ به خودش ـ مىدهد، وقتى بخواهید به یکى ابراز محبت کنید اخم نمىکنید، [چون دراینصورت] فرار مىکند! مىگویید: بایست من دارم به تو ابراز محبت مىکنم! [میگوید که] اى خاک بر سرت با آن ابراز محبت کردنت! ابراز محبت که اینطورى نیست! گفت: بیا باهم بالاى کوه برویم تا فلانت کنم! گفت که به آن اخلاق خوبت بیایم یا به پول زیادت یا به راه کم و نزدیکت؟! آخر هر چیزى راهى دارد، آدم باید از راهش برود تا برسد! بالأخره اینطوری نمیشود! این مسئلهاى که پیدا مىشود بهواسطۀ این است یعنى خود این حالتى که در نفس پیدا مىشود بر طبق این حالت، خود صورت خارجى هم شکل پیدا مىکند.
هیچوقت افرادى را در دنیا پیدا کردید ـ حالا بعضیها نمىدانم بهخاطر فرهنگ و تربیتها است که اصلاً جور دیگرى میشوند! ـ که مثلاً در محبتشان بخواهند حالت خشم داشته باشند؟! اصلاً نمىشود یعنى همان فطرت انسانى و طبیعت انسانى و اوصاف و صفاتى که خدا در انسان به ودیعه نهاده است، این راه خاص خودش را دارد و در همان راه مىرود. یااینکه اگر [شخصی] بخواهد به یکى غضب کند بخندد؟! در حال خنده است و منظور غضب است! بله، حالا ممکن است یک شخصى فیلم دربیاورد مثل این سیاستمدارها که یکطورى با آدم حرف مىزنند و میگویند و میخندند، با آن خنده میگوید: پدر تو درمىآورم! حالا خیال کردى الآن دارم به تو مىخندم، این خنده از هزارتا فحش بدتر است! به این خندۀ سیاستمدارها نگاه نکنید، به آن چیزى که در آن درون او هست نگاه کنید! بالأخره سیاستمدارى دنیا است! در باطن از آن پشت مىرود کار دیگر مىکند و مسئله را بهنحو دیگرى مىگرداند. اینها چیزهایى است که آن فطرت واقعى انسان غیر از این اقتضاء و تقاضا مىکند.
خلاصه آنچه را که اینها در نگاه انجام مىدهند یا بهخاطر همان تبعیت جوارح از جوانح است یا بهخاطر این است که به مخاطب القاء کنند یعنى متوجه باشد که این قضیه اتفاق افتاده است. فرض کنید اگر همینطورى بیاید و برود و کار خودش را بکند نمىفهمد که مثلاً چه بوده است، چطور اینکه در خیلى از وقایع و مسائل غیر از اینهم اتفاق مىافتد یعنى بدون اینکه اصلاً مشاهده بشود که یک همچنین چیزى شده است شخص در وجود خودش یک احساسى را مىکند و این بهخاطر آن جهتى است که به خود او هم بگویند که حواست باشد.
یکى از افراد مىگفت که در همان سابق آمده بودیم مشهد که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ را ببینیم منتها آدرس منزل را نداشتیم و گفتیم که همینطورى مىرویم. شب به حرم امام رضا علیهالسّلام مشرف شدیم و گفتیم که خلاصه خودت یکطورى به ما قضیه را نشان بده، نمىدانیم از چه کسى بپرسیم و آدرس از کجا بپرسیم، همینکه نشسته بودیم یکدفعه دیدیم یک سیدى آمد! گفتم که اگر غلط نکنم خودشان هستند؛ از بالاسر آمد و رد شد! به امام رضا گفتم که اگر ایشان هستند یکطورى مسئله را به من بفهمانند. نشسته بودم که یک نگاه به من کرد و انگار تمام استخوانهایم ترکید! گفتم: آقا خودتان هستید فهمیدم، ممنون! یک اینطورى کردند و رفتند. این بهخاطر این است که القاء کنند که خب درست فهمیدید و متوجه شدید. گاهى اوقات هم مىشود بدون این مسائل هم قضایا اتفاق بیفتد یعنى احتیاجى به اینگونه تصرفات نیست.
این قضیهای که دارد اتفاق میافتد، این مسائل که نیست و ... علاوه بر این خود آیۀ شریفه مسئله را مستند به خود فاعل مىکند و میفرماید: ﴿وَتُبۡرِئُ ٱلۡأَكۡمَهَ وَٱلۡأَبۡرَصَ بِإِذۡنِي﴾ توىِ عیسى این اکمه و ابرص را شفا دادى؛ اکمه بهعنوان کور مادرزاد نه آن کسی که حالا یک پرده آب مروارید جلوی چشمش را گرفته است و لنز و عدسى او را بردارند! نه، اصلاً کور مادرزاد است!
یک کسى چشمش کور شده بود و امام رضا علیهالسّلام شفا داده بود و الآن هم در مشهد هست و زنده است و حیات دارد. او را حضرت شفا داده بود درحالیکه گفته بودند که امکان ندارد! چون آن نقطۀ زردش که به آن ماکولا مىگویند بهطورکلى خشک شده بود و اصلاً قابل براى انتقال نور به مغز نبود؛ یعنى خشک شده بود، عصب خشک شده بود! خلاصه حضرت این را شفا داده بود و چشمش خوب شده بود و وقتى که این دکترها معاینه کردند دیدند عصبش خشک است! گفتند: والله ما دیدیم که امام رضا شفا داده است ولى ندیدیم که عصب خشک، ببیند! ما این را دیگر ندیدیم! خب حالا گاهی اوقات امام رضا اینطوری مىکند! گاهى اوقات عصب خشک را تروتازه مىکند و مىگوید: حالا اگر شما هم میتوانید، از این کارها بکنید! اگر خیال مىکنید که خودش فیحدّنفسه شده است، شما هم انجام بدهید! آخر هرچه معجزه است را به این چیزهاى مادى میزنند! حضرت موسى نیل را سفت [و خشک] کرد الآن مىگویند که جزر و مد است! احمق آخر جزر و مد چیست؟! مگر نیل به آن بزرگى [بهخاطر جزر و مد اینطور شکافته میشود که مردم از آن عبور کنند]؟! آخر جزر چقدر است؟ بله بهاندازۀ دو کیلومتر آب نیل بالا آمده و خشک شده است، آخر این جزر و مد اینطورى [است]؟! آخر یک چیزى بگو که به آن بخورد. همینطورى [میگویید:] این جزر و مد نیل است، معجزه چیست! چرا معجزه را قبول نمىکنید؟! چرا قبول نمىکنید؟! مىگویند که این دم و دستگاههایى که در آن زمان بوده است الآن در رود نیل پیدا کردند؛ در همان قسمتى که سپاه فرعون فرورفتند ارابههایى که آن موقع بوده است در رود نیل وجود دارد و الآن دارند استخراج مىکنند و اینها را درمىآورند؛ همانکه در همان وقت بوده است! از آنطرف هم بخواهند بروند، مىمیرند! حالا این چه بوده است؟! این چه جزر و مدى بوده است که افراد حضرت موسى پیاده آمدند و از این نیل گذشتند؟! این آب کجا رفته است؟! بالأخره رود نیلى که دارد مىآید خیلى رود عریضى است و تقریباً حدود دو برابر یا بیشتر و در بعضى از موارد سه برابر رود فرات و دجله است! خیلى رودخانۀ بزرگ و عریضی است! در خیلى از جاهاى رود نیل اصلاً جزیره هست و در آنجا تفریح و فلان و این چیزها درست کردند! جاهایى که تنگ است حداقل دو برابر و جاهاى بیشتر چند برابر فرات است! خب حالا آخر چطورى یک آدم پیاده آمده و از اینجا عبور کرده و رد شده و خیس نشده است؟! اصلاً چرا ما نباید این مسائل را ادراک کنیم و بفهمیم که بالأخره یک مسائلى هست و یک حقایق خارجى هست؟!
شما که الآن چیزهایى را مىبینید و احساس مىکنید بهطور غیرعادی اتفاق مىافتد، چرا راجع به آنجا یک همچنین مسئلهاى را اذعان ندارید و نمىخواهید در آن قسمت قبول کنید؟!
این قضیهاى که در اینجا اتفاق مىافتد یک مسئلۀ نفسانى است یعنى رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در نفس [خود] آن ماه را مىبیند و حتى لازم نیست نگاه کند، مىتواند سرش را پایین بیندازد و خواهىنخواهى مىبینى که چشمش هم بسته مىشود! یعنى در توجه به نفس خواهىنخواهى چشم بسته مىشود. آن ماهى که در نفس قرار دارد را با ارادۀ خودش نصف مىکند منتها حالا خب دستش را بالا مىبرد که در اینجا به ماه عادی هم اشاره شود. این قضیه با ارادۀ در نفس تحقق پیدا مىکند! وجود همۀ اینها وجود نفسى است که جنبۀ عکسالعملش، عکسالعمل خارج است. خب حالا چطور این واقعیت صورت خارجى دارد؟! این حقایق و مسائل خارجیه بهواسطۀ چیست؟! بهواسطۀ همان فعلِ فاعل است یعنى خود فاعل در اینجا اعمال رویه مىکند البته اعمال رویۀ فاعل و اعمال ارادۀ او همان اعمال رویه و ارادۀ پروردگار است؛ دو چیز نیست که ارادۀ پروردگار تعلق بگیرد و بعد این را در دل ولىّ خودش بیندازد و بعد به ولىّ خودش بگوید که حالا انجام بده، نه! اینها حقیقت ندارد. آنچه که انجام مىگیرد، یک عمل و فعل واحد است که آن فعل واحد از این دریچه صورت خارجى پیدا مىکند یعنى یک اراده است؛ یعنی ارادۀ فاعل و ارادۀ مولا و آن نفس عمل خارجى که دارد اتفاق مىافتد واحد است، همۀ آنها یک واحد است و در اینجا دو واحد هم نخواهد بود.
این مسئله برای این است که بین او و سایر افراد در این مسئله تفاوت هست؛ یعنى در هردو مطلب یک واقعیت و یک حقیقت هست؛ هم در مقام مکاشفه و هم در مقام فعل خارجى، هردو یکى است. نفس بالا مىرود و وقتى که نفس به یک موقعیت خاص رسید، در آن موقعیت خاص اعمال مىکند حالا آن اعمالش یا اعمال علمى بدون تحقق امر دیگر خارجى است یا اعمال او اعمال علمى است، با اراده و عقل نسبت به امر خارجى،
هردو یکى است! در هردو صورت اعمال نفس نسبت به مطالبى است که آن مطالب را ابراز مىکند.
این چیزى را که مرحوم آخوند در اینجا به معناى انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت مطرح کردند، در واقع همان حقیقتى است که ذهن آن حقیقت را از ارتباط با اشیاء خارجى مىفهمد گرچه ما نتوانیم نسبت به کُنه آن شیء و آن حقیقت تعین و تشخص خارجى که همان مبدأ وجود است ادراک جدى پیدا کنیم ولى همانطوریکه گفتیم این مسئله منافاتى با تشخص ندارد یعنى مبهم نیست. هیچ امر مبهمی نمىتواند آن صورت خارجى و صورت تشخص را به خود بگیرد، باید شیء تشخص پیدا کند تا متعین بشود و حدومرزش روشن بشود و تا تشخص پیدا نکند و مصداق نشود و بهصورت جزئى درنیاید، حدومرزى هم ندارد. هیچ حدومرزى ندارد و تمام ماهیات مىتواند در او شرکت و تسرى پیدا کند.
تعریف ماده
لذا آنچه را که انسان از جنبۀ قابل تغییر صور مترتبۀ بر امور خارجى مىفهمد، اسم آن را ماده مىگذارد یعنى آن چیزى که قابلیت دارد براى اینکه هم اعراض بر او عارض بشود و هم صورت نوعیت بر او عارض بشود، اسم آن را ماده مىگذارد! مادهاى را که نمىتواند دقیقاً روى آن دست بگذارد و بگوید که این است و غیر از این نیست، زیرا ماده یک واقعیتى است که قابل تغییر و تغیّر است.
اینکه من الآن روى آن تأکید مىکنم این است که ـ این جلسه فرصت نمیکنیم، جلسۀ بعد در مورد این قضیه صحبت مىکنیم ـ باید روشن بشود طبق اشکالى که بعضیها در اینجا کردند که چطور شما این جوهر را از ماده مىگیرید ولى آن جوهر را از صورت نمىگیرید درحالیکه همان جنبۀ ابهامى که در ماده هست، در صورت هم هست و از این نقطهنظر فرقى نمىکند و منافاتى با این ـ جنبۀ تعین و فعلیت ـ ندارد شما که مىگویید: در نهایت همۀ انواع به جوهر برمىگردند و به مادة المواد برمىگردند یا بهخاطر ابهامشان به هیولاى اولیه برمیگردند درحالیکه شما باید آن جوهر را از صورت هم اخذ کنید و بدون اخذ جوهر از صورت، حقیقت نوعیه تحقق خارجى پیدا نمىکند.
امکان تصور فعلیت بدون صورت و شکل
این مسئله را براى این عرض مىکنیم تا مشخص بشود که مسئلۀ فعلیت اینطور نیست که فعلیت آن چیزى باشد که داراى یک صورت باشد، ما مىتوانیم فعلیتى بدون صورت و بدون اینکه داراى شکل است را تصور کنیم گرچه آن فعلیت بدون صورت در خارج تحقق پیدا نمىکند ولى لحاظ فعلیت در یک شیء بدون صورت در عالم ذهن و تعقل اشکالى ندارد که در اینجا گفته مىشود: «فِعلیَّتُه بِتهَیُئِه و استعدادِه» یعنى «نفسُ التهیُّؤ و الاستعداد مىتواند براى آن امر خارجى و تحقق خارجى ـ نه امر مبهم ـ موجب فعلیت بشود. بین امر معدوم و حکم عدم و امر موجود فرق است! موجودیَّتُه بِتهیُّئِه و باستعدادِه وَ قابِلیَّتِه لِتَصوّرِه بِالصوِر النوعیّه؛ لکن این حالتى را که یک ماده در یک همچنین وضعیتی پیدا مىکند، این حالت حالتى است که باید وجود خارجى و واقعیت خارجى داشته باشد و اگر واقعیت خارجى نداشته باشد پس عدم است، وقتى که عدم شد صورت بر امر عدمی تعلق نمىگیرد و تشکیل هیئت نوعیۀ مرکبه را نمىدهد! بنابراین فعلیت نه به معناى مابهالإشاره بودن است که در مابهالإشاره بودن، جدا کردن ماده از صورت حتى در اعراض هم نمىشود و خیال نکنید فقط در وجود خارجى خودش نیازى به صورت دارد، به عرض هم نیاز دارد! گرچه ما مىگوییم که عرض قائم به موضوع است؛ عرض در ذات خود قائم به موضوع است ولى همین موضوع در ظهور خود محتاج به عرض است. اگر این موضوع مىتواند بدون عرض در اینجا ... ما نمىگوییم یک عرض خاص، بله! فرض کنید الآن این رنگى که عارض بر این صفحات کتاب شده است رنگ زرد است، این کتاب نیاز به زردى خاص ندارد بلکه در ظهورش نیاز به رنگ مطلق دارد؛ أىّ لونٍ کان أبیض أو أصفر أو أحمر أو أسود أو غیر ذلک من سایرِ الألوانِ و الصّور! در ظهور خودش نیاز به لونٌما دارد ولى آیا آن لونٌما حتماً باید احمر باشد؟! نهخیر، ممکن است که ابیض باشد ولى رنگ ابیض در ذات خودش نیاز به موضوع دارد و امکان وجود خارجى او بدون لحاظ موضوع مستحیل است ولى امکان وجود خارجى موضوع بدون ابیض ممکن است، ممکن است أحمر باشد و امکان وجود خارجى موضوع بدون أسود هم ممکن است و اشکال ندارد ولى بدون لونٌما و بدون کیف هم مىشود؟ نه، نمىشود. پس فرق است بین اینکه شخص ظهورش به شیئی باشد یااینکه ذاتى او به امر دیگرى تحقق پیدا کند! این مسئلهاى که راجع به انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت است به این لحاظ است که در هر امر جزئى یک نقطۀ ابهامى قرار دارد که آن نقطۀ ابهام نقطۀ مشترک بین او و سایر متمایزاتش هست. این مادهاى که الآن این کتاب را تشکیل مىدهد، در آن یک نقطۀ ابهامى است که آن نقطۀ سِعى اوست که قابلیت براى حمل این لفظ و این عنوان بر سایر اشیاء نظیر خودش را خواهد داشت. إنشاءالله تتمۀ بحث را بعداً بیان میکنیم.
امکان وجود ابهام ذهنى در تشخص
تلمیذ: فرمودید که کتاب تشخص پیدا نکند، در ابهام مىماند. الشىءُ ما لَم یَتشخَّص لم یوجد است؟
استاد: بله.
تلمیذ: در ابهام مىماند؟
استاد: خب ابهام است.
تلمیذ: لا یوجَد ابهام است؟
استاد: بله، در خود مسئلۀ مبهم، یک وقت ابهام ذهنى است و یک وقت ابهام خارجى است؛ در تشخص، ابهام خارجى وجود ندارد و ممکن است ابهام ذهنى در تشخص وجود داشته باشد یعنى ممکن است یک شیئی متشخص باشد و از یک نقطه مبهم نیست ولى از یک نقطۀ دیگر مبهم است! ابهامى که در ما لم یتشخص لم یوجد گفته میشود، ابهام به معناى عدم است یعنى تا شیء وجود خارجى پیدا نکرده است، در مقام ابهام از نقطهنظر تحقق است که تحققش به چه شکل، حد، عرض و صورت است؛ همهطور مىشود. تا زید بهوجود نیامده است، هر نوع شکلى مىتوانید به او [نسبت بدهید] که فرزند این شخص به چه شکلى خواهد بود؛ آیا به مادرش رفته است؟ به بابایش رفته است؟ به هیچکدام نرفته است بلکه به یکى دیگر رفته است! اینها چیزهایى است که اتفاق مىافتد! ولى وقتى که ژن او را آزمایش دادند و DNA او را درآوردند، مىگویند که این برای تو است، بردار ببر! گاهى اوقات اتفاق افتاده است که در بیمارستانها بچهها را عوض مىکنند؛ این پسر مىخواهد و او دختر مىخواهد، [پسر را] جاى [دختر] مىگذارند! یک همچنین چیزهایى اتفاق افتاده است! بیچاره بچه بهدنیا نیامده روى پیشانى او از این [کاغذهای بزرگ میچسبانند و] مىنویسند که او برای این است که از این مشکلات پیش نیاید!
یک موردى در فامیل دور ما اتفاق افتاده بود که جای بچه را عوض کرده بودند! مادر بچۀ خودش را نمىخواست و یک بچۀ دیگر را مىخواست که پسر بود و بچۀ او دختر بود! اتفاقاً پدر همان بچه هم اهل علم بود، هرچه پدر مىگفت: این قضیه [صحیح نیست]، آخر حساب بعد را بکن که بعد چطور به تو محرم مىشود؟! [این کار] حرام است! هیچ قبول نمىکرد و بالأخره از این بچههاى بیچاره خون گرفتند و بردند و پدر و مادر را ثابت کردند که این دیگر ناچار شد قبول کند والاّ نمىپذیرفت!
مسئلۀ ابهام در آنجا به معناى مسئلۀ عدم است یعنى شىء تا وجود خاصى پیدا نکرده و لباس وجود به خودش نپوشانده است هرگونه احتمال تفرق ماهیتى بر او مىرود. ابهامى که در اینجاست از نقطهنظر عدم تصورش به صورت نوعیه است، شما وقتى که یک مادۀ لحمیت را درنظر بگیرید خب این یک مادهاى دارد و الآن صورت او صورت لحمیت است ولى همین مادهاى که در این است و الآن به صورت لحمیت درآمده است و شما مىتوانید بگویید: هذا لحمٌ و اشارۀ خارجى کنید ممکن است صورت نوعیۀ او را تغییر بدهد لذا آن در ذات خودش مبهم است! مبهم به این عنوان که تا صورت بر این عارض نشود قابل اشارۀ حسیه نیست، باید صورت به آن عارض بشود که هم قابل اشاره بشود و هم قابل تسمیه بشود. شما مىخواهید به این مادهاى که در این هست چه بگویید؟! میخواهید آجر و خاک بگویید؟! نه خاک است و نه آجر است! نه لحم است و نه عظم است! بلکه یک مادهاى است که حالا در این مواد اولیهاى که درآوردند هم در مادة المواد آن حرف است که بالأخره قضیۀ این ماده در اینجا چیست؟ لذا نمىتوانند این را بفهمند.
مجهول بودن چگونگی تبدیل مجرد به ماده
اینهایى هم که امروزه مىگویند، همه کشک است؛ جدول مندلیف و ...! اینها همه بعد از این است که صورتبندى پیدا شده است اما قبل از این صورتبندى بالأخره این ماده چیست و چطور مجرد تبدیل به ماده شده است قابل تشخیص نیست! هر آزمایشگاهى هم که الآن بخواهد ماده را تجزیه کند بالأخره به همین عناصر معدنى و غیرذلک دیگر مثل سدیم، ید، فسفر، آهن، گوگرد و این چیزها تجزیه مىکند درحالیکه خود آنها داراى صورت نوعیه هستند و اگر صورت نوعیه نبودند در اینجا تسمیۀ گوگرد و آهن [بیمعنا بود]! چرا به آن یکی گوگرد نمىگویی و به این آهن نمىگویی؟! اینکه الآن شما گوگرد را به گوگرد و سدیم را به سدیم و پتاسیم را به پتاسیم تسمیه کردید برای چیست؟! بهخاطر این است که این الآن صورت نوعیه به خود گرفته است؛ وقتی صورت نوعیه که به خود مىگیرد از حالت ابهام بیرون مىآید و یک حقیقت خارجیه مثل سایر حقایق پیدا مىکند درحالیکه بحث ما از این بالاتر است! آن مادهاى که خود گوگرد دارد و به این صورت تبدیل شده چیست؟! یعنى آن مادۀ اوّلى چیست؟ حالا اینها مىگویند: یک شیء در عالم بود و پخش بود و بیگ بنگ اتفاق افتاد و یک ماده یکدفعه متراکم شد و تبدیل به گازهایى شد و گازها درهم آمیخته شدند! آن مادۀ اوّلیۀ گاز چیست؟ آن چیزى است که در هیچ آزمایشگاهى قابل تشخیص نیست زیرا همینکه اسم مىگذارید و مىگویید: این این است، خودش ماده و صورت دارد! تااینکه باید به یک نقطهاى برسید که در آن نقطه، حلقۀ مفقودۀ بین وجود مجرد که وجود مثالى است و ماده پیدا بشود و در آنجا صحبت بشود و این با چیزهاى عادى پیدا نخواهد شد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد