672

تحلیل منطقی رابطه ماده و صورت در اشیاء

بررسی چگونگی انتزاع جنس و فصل از واقعیت‌های خارجی

13872
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق نحوه انتزاع مفاهیم منطقی «جنس» و «فصل» از واقعیت‌های خارجی می‌پردازند. بحث با طرح یک اشکال مبنایی در منطق آغاز می‌شود که چگونه می‌توان جنس را از ماده و فصل را از صورت دانست، درحالی‌که خود صورت نیز دارای اجزای جنسی و فصلی است. استاد برای حل این معما، به تحلیل مراتب سه‌گانه وجود در اشیاء خارجی می‌پردازند و با بهره‌گیری از مثال‌های ملموس عرفی و اقتصادی، نشان می‌دهند که چگونه عقل و عرف، یک حقیقت مبهم و مشترک را به‌عنوان «ماده» یا «جنس» در نظر می‌گیرند. در ادامه، ایشان با تفکیک میان نیاز عِلّی و نیاز وقوعی، توضیح می‌دهند که چگونه صورت نوعیه و عوارض، بر آن حقیقت مبهم مترتب می‌شوند تا یک موجود در خارج تعین یابد. این بحث در نهایت به درک عمیق‌تری از چگونگی شکل‌گیری هویت اشیاء و نحوه نگاه دقیق به واقعیت‌های پیرامون منجر می‌شود.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۷۲

1
  • درس ششصد و هفتاد و دوم

  • کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در تتمۀ بحث جلسۀ قبل صحبت به اینجا رسید که در اخذ مفهوم جوهریت از ماده و صورت اشکال است و اشکال هم به این کیفیت تقریر شد که جوهر از اجناس عالیه است چون هر حقیقت نوعیه‌اى متشکل از جنس و فصل است و خود آن جنس و فصل هم یک حقیقت نوعیه است که به آن جنس قریب یا جنس بعید گفته مى‌شود و آنها هم جوهر هستند و خود آن جوهر هم داخل در تحت جوهر دیگرى است تا به جوهر الجواهر مى‌رسد و آنجا دیگر جنسیت، جنسیت محضه است.

  • محل اشکال بودن نظریۀ اخذ جنس از ماده

  • آنچه را که در منطق فرمودند که جنس از ماده اخذ مى‌شود تااینکه به جوهر عالى تصاعد پیدا مى‌کند، این مسئله مورد نقاش واقع مى‌شود زیرا نه‌تنها خود جنس براى حقیقت نوعیه بلکه صورت هم یک نحوه جوهر دارد و یک حقیقت مرکب از جنس و فصل است گرچه جنس و فصل او عقلى است و خود آن جنسیت هم داراى حقیقت جوهریه است. به عبارت دیگر مسئلۀ ماده که یک حقیقت مشترک بین انواع است، همین مسئلۀ اشتراک را در صورت مى‌بینیم و صورت هم همین‌طور است و خود صورت فی‌حدّنفسه گرچه مابه‌الاِمتیاز آن شی‌ء با شی‌ء دیگر و آن نوع با سایر انواع است که همان حقیقت ذاتیۀ ناطقیت باشد. خود آن ناطقیت یک حقیقت مشترکى است که بر همۀ افراد انسان صدق مى‌کند درحالی‌که آن افراد انسان در عین اشتراکشان در آن حقیقت فصلیه، داراى متمایزات خاص خودشان هستند.

  • بنابراین شما چطور جنس را از ماده گرفتید و فصل را از صورت قرار دادید درحالی‌که خود صورت هم داراى جنس و فصل است و این جنسیت در صورت هم هست نه‌اینکه فقط در ماده باشد؟ لذا ایشان مى‌فرمایند که اخذ جنسیت از ماده اولىٰ از اخذ جنیست از صورت نیست! علت چیست که اهل منطق و میزان گفته‌اند که جنسیت را از ماده اخذ مى‌کنیم چون ماده مابه‌الاِشتراک بین همۀ افراد است و آن فصلیت را از صورت اخذ مى‌کنیم چون صورت دیگر مابه‌الاِشتراک بین همۀ افراد نیست، صورت هر کسى یک حقیقتى است که اختصاص به خود او دارد پس در صورت، این جنسیت لحاظ نمى‌شود درحالی‌که ما همین جنسیت را در صورت هم مى‌توانیم تصور کنیم! خود صورت دوباره یک حقیقت مشترکه‌اى دارد که آن حقیقت مشترکه دوباره مابه‌الاِشتراک و مابه‌الاِمتیاز دارد؛ مابه‌الاِشتراک آن همان ناطقیتى است که بین همۀ افراد است و مابه‌الاِمتیاز آن همان صورت خاصه‌اى است که الآن در خود شخص است و قابل تسرى نیست.

جلسه ۶۷۲

2
  • من‌باب‌مثال صورت شخصیه‌اى که در این حضرت مستطاب عالی فیض‌آثار مناقب‌شعار پیدا است، آن صورت خاصۀ شما به جناب سرکار عالیجناب حضرت شیخ الإسلام و حجة الإسلام و المسلمین سرایت و تسرى ندارد و همین‌طور صورت فصلیۀ هر کسى اختصاص به او دارد و هیچ ارتباطى به سمت چپ یا سمت راستى خودش ندارد. اینکه مسئله را به این کیفیت تقسیم کردند ‌باید ببینیم که این اشکال از کجاست و این داعى براى اخذ جنس از ماده به چه ملاکى برمى‌گردد؟ درحالی‌که خود صورت هم جنس و فصل دارد و هلمَّ جرّاً! و این مسئله به همین کیفیت همین‌طور به جلو مى‌رود که هر چیزى که شما یک جنبۀ اشتراک در او تصور کنید قطعاً یک جنیستى هم باید در او بگنجانید.

  • صحبتى که در جلسۀ گذشته راجع به مراتب سه‌گانه‌اى که ما در حقیقت خارجیه تصویر کردیم [بیان] شد، آن مسئله به این مطلبى که در اینجاست خیلى کمک مى‌کند گرچه مرحوم آخوند در اینجا به یک نحو دیگرى مسئله را بیان مى‌کنند ولى به‌نظر مى‌رسد آن تقریرى که بنده در جلسۀ قبل عرض کردم و الآن آن را ادامه مى‌دهم خیلى راحت‌تر قضیه را ـ تا آنچه را که ایشان بیان کردند ـ روشن مى‌کند گرچه در نتیجه به یک جا مى‌رسیم ولى ما تقریباً از دو راه نزدیک به یکدیگر به این نقطه خواهیم رسید.

  • عرض بنده این بود که هرچه را که ما در خارج مشاهده مى‌کنیم در ترتب مراتبى که براى او صدق مى‌کند، سه مرتبه قائل هستیم که هرکدام از این مراتب نباشد تعیّن خارجى منتفى است. مرتبۀ اول مرتبۀ هیولا است؛ در مرتبۀ هیولا ـ اعیان خارجی ـ اصلاً کارى به آن جنبۀ جنسیت و نوعیت نداریم، خود شی‌ء خارجی، کتاب، دفتر، قلم، فرش، شجر، حجر، انسان، حیوان و هر چیزى که شما در خارج به او اشاره مى‌کنید و درمقابل شماست و جزئى است ـ‌ نه‌اینکه کلى است ـ و هر چیزى که جزئى و مصداق است و به آن اشاره می‌کنید سه حالت باید داشته باشد تا شما بتوانید او را مشاهده و لمس کنید و او را درنظر بیاورید که هرکدام از این سه حالت نباشد طبعاً آن شی‌ء در خارج تحقق پیدا نمى‌کند وجود ندارد.

جلسه ۶۷۲

3
  • مسئلۀ اول مسئلۀ مادة المواد و هیولاى مبهمه‌اى است که آن مادۀ شی‌ء را به‌وجود آورده است ـ حالا ما کاری با اِتِر1 و این امواج نداریم ـ فعلاً این شیء خارجی را درنظر می‌گیریم که خیلى ملموس است و قابل براى ترکیب و لمس کردن و مشاهده کردن است. این شیئی که الآن در خارج مشاهده مى‌شود در مرتبۀ اولاًبلااول باید یک ماده‌اى داشته باشد که آن ماده، تشکیل‌دهندۀ همان هویت اوست و هویت او منظور نه آن هویت متعینۀ خارجیه بلکه آن ریشه و سرمایۀ او مورد نظر است.

  • براى مثال اگر یک تاجرى را درنظر بگیرید که این تاجر فلان مبلغ مال دارد، ـ وقتی در مسائل اعتباریه توجه کنید‌ ـ این مالى را که شما براى تاجر درنظر مى‌گیرید کدام‌یک از اموال او است؟ آیا سرمایۀ مورد نظر شما مالى است که فعلاً در بانک گذاشته است و از حسابش استفاده مى‌کند و خرید و فروش مى‌کند یا نه آن یک بخشى از سرمایۀ او است؟ فرض کنید که یک مبلغى در بانک دارد و پولى را که مى‌خواهد بدهد در صندوق گذاشته است؛ سابق که بانک نبود صندوق داشتند و در جایى حفظ مى‌کردند. فقط به آن مبلغى که به‌عنوان درهم و دینار در دادوستد قرار مى‌دهد سرمایه گفته نمى‌شود، آن یک بخشى از سرمایۀ اوست که آن بر او صدق مى‌کند، این بخش اول بود.

  • بخش دوم آن میزان، اعیان خارجى است که این الآن با او سروکار دارد فرض کنید که پارچه‌فروش است آن مقدارى که پارچه دارد، بلورفروش است آن قدرى که الآن در مغازه و انبار، بلور، چینی‌جات، کاسه و بشقاب دارد که به این اموال سرمایه مى‌گویند. یک مقدارى هم وسایل براى حمل‌ونقل و ماشین و این چیزها دارد و املاکى هم دارد و من‌حیث‌المجموع و روی‌هم‌رفته وقتى حساب بشود، به آن سرمایه و مال او مى‌گویند. مالى که الآن شما مى‌گویید که این چقدر مال دارد طبعاً به آن مقدار درهم و دینارى که در صندوق گذاشته یا به آن پولى که در بانک گذاشته است اطلاق نمى‌شود، من‌حیث‌المجموع به آنها مال گفته مى‌شود. چه جهت مشترکى بین دینار که اصلاً ارتباطى با چینی، قماش، پارچه و امثال‌ذلک ندارد‌ و همین‌طور بین زمین و وسایل دیگر هست که شما روى اینها یک حکم کلى مى‌کنید؟! اسم آن جهت مشترک را جنس و همان هیولا و مادة الموادى می‌گذاریم که آن مادة المواد یک جنبۀ مشترکى بین انواع مختلفه است.

    1. . اتر یا گوهر پنجم: در سدۀ ۱۹ میلادی می‌پنداشتند واسطۀ گسیل نور محیط با واسطه‌ای به نام اتر گوهر پنجم یا اتر است که فضا را پر می‌کند. امروزه این نظریه که برای انتشار پرتو الکترومغناطیس، وجود محیط اتری لازم است دیگر پذیرفتنی نیست. بر اساس این نظریه، نور آشوب اتر محسوب می‌شد که به موجب آن، اتم‌هایش به طرز خاصی مرتعش شده و موجب گسیل نور می‌شوند. (محقق)

جلسه ۶۷۲

4
  • در مسائل اعتبارى هم مى‌بینیم که عرف هم بر همین مبنا راه مى‌رود و مشى مى‌کند نه‌اینکه فقط اهل منطق و میزان روى این مسئله حرکت مى‌کنند! به‌طورکلى یک واقعیت واحده‌اى که از نقطه‌نظر انتساب این واقعیت در مظاهر مختلفه و در انواع مختلفه به‌واسطۀ تملکى است که صاحب مال نسبت به آن انواع مختلفه واجد است، شما همه را یک کاسه مى‌کنید و حکم یک حقیقت واحده را روى آنها بار مى‌کنید و اسم آن حقیقت واحده سرمایه می‌شود و به آن سرمایه و رأس‌المال مى‌گویند؛ رأس‌المال یعنى آن توان. حتى نسبت به مسائل دیگر هم شما مى‌بینید که این رأس‌المال هم صدق مى‌کند. فرض کنید که طرف پول ندارد ولى یک مهندس است و مى‌تواند از آن علمش استفاده کند! وقتى در یک حساب شرکتى مبلغى مى‌آورد و [شخص دیگری] ده میلیون گذاشته است ولى اعتبارى که در آن شرکت به این فرد مهندس که حتى ده میلیون نگذاشته است داده مى‌شود خیلى بیشتر از آن کسى است که آن مبلغ را مى‌گذارد و از نقطه‌نظر سود به این مهندس بیشتر داده مى‌شود چون این براى این قضیه علم و دانشِ فنى دارد و او ندارد!

  • پس ببینید عرف هم رأس‌المال را به یک عنوان کلى درنظر مى‌گیرد نه‌اینکه فقط مواد خارجى باشد؛ درخت باشد، زمین باشد، عقار باشد، درهم و دینار باشد و قماش و بضایع و قابل نقل‌وانتقال باشد. نه! حتى به دانشی که او دارد رأس‌المال مى‌گویند! حتى به احترام و آبرویى که دارد رأس‌المال می‌گویند! فرض‌ کنید که یک فردى است که حرفش حرف است و در بازار این‌قدر این آدم، آدم قابل اعتمادى است که به هر کسى بگوید: آقا این مبلغ را به من قرض بده، فورى مى‌گویند: آقا بفرمایید، باز هم مى‌خواهید بفرمایید! ولى کسى دیگر هست که نه، کلام او قابل اعتبار نیست و فرض کنید که طرف حاضر نیست صد هزار تومان هم دست او بدهد! چرا؟ چون اعتبار ندارد و خودش را خراب کرده و آبروى خودش را برده است، آن اعتبار لازم را کسب نکرده است!

جلسه ۶۷۲

5
  • پس تمام اینها از نظر عرفى چه اعیان خارجى باشد و چه غیر اعیان خارجى باشد؛ مسائل تشخّصى باشد، شئونات باشد، مسائل دانش و چیزهاى علمی باشد، تکنیک باشد و هرچه باشد داخل در رأس‌المال و سرمایه به‌حساب مى‌آید. آن حالت مجموعى است که به‌عنوان یک حقیقت مبهم روى همه هست ‌که هیچ‌کدام از نقطه‌نظر نوعیت به همدیگر ارتباطى ندارند؛ بین آن دانش و آن درهم و دینارى که در کیسه گذاشته است ارتباطى نیست ولى عرف هردو را یک کاسه مى‌کند، این به چه جهتى است؟! چرا عرف یک هم‌چنین مسئله‌ای را انجام مى‌دهد؟! آیا عمل عرف خلاف است یااینکه عرف هم براساس همان میزان و سنجش فطرى این عمل را انجام می‌دهد و این نگرش را دارد؟! برگشت این مسئله به آن نظره‌اى است که عرف، عقل، فطرت و ذهن بر آن صورت خارجى مى‌کند که بین همۀ آنها یک مابه‌الاشتراک مى‌گیرد و یک واقعیت مابه‌الاشتراک براى همۀ آنها درنظر مى‌گیرد و اسم او را سرمایه مى‌گذارد و به آن سرمایه مى‌گوید و آن جنس مى‌شود.

  • آن‌وقت آن سرمایه هرکدام که آن جنس است داراى فصل خاص خودش است. آن مهندس که با علم و تکنیک و فن خودش در اینجا دخالت مى‌کند، فصلش همان مسائلى می‌شود که درنظر دارد، همان توان، اندوخته‌ها و اطلاعاتى که در ذهن دارد و همان کیفیت استفاده‌اى که‌ مى‌تواند از اینها بکند، آن فصل ممیز او مى‌شود. آن کسى که پول گذاشته است فصل ممیز عین خارجى مى‌شود همان درهم و دینارى که مشاهده مى‌کنیم و آن ذهبیت و یا نقره بودنش تعیّن خارجى اوست و این‌هم با این نحوه در اینجا آن جنسیت و فصلیت خودش را مطرح کرده است. آن کسى که املاک دارد آن جنس حاکم بر این [فصل ممیز می‌شود]، در اینجا به خود زمین کار نداریم! در اینجا جنس را به یک معناى دیگرى گرفتیم، زمین در اینجا یک تعیّن خارجى است ولى در اینجا و در این موقعیت فعلى که اعتباراً این زمین در جاى خودش افتاده و هیچ حکمى بر آن نمى‌شد، الآن به‌واسطۀ این اجتماع مى‌بینیم که این زمین و عقار هم حکمى‌ خاص پیدا کرده است. فرض کنید مى‌گویید: من مال ندارم ولى درعین‌حال زمین دارم. مى‌گویند: این زمینت را هم جزو شرکت بیاور و همین‌که مى‌گوید: زمینت را بیاور یعنى حکم رأس‌المالی روى آن زمین رفت! تا دیروز نبود ولی همین‌که اجتماع تشکیل شد یک‌دفعه این زمین حکم دیگرى پیدا کرد و حکم رأس‌المالی پیدا کرد، خیلى مسئله مسئلۀ مهمی است! خیلى قضیه قضیۀ مهمى است که چطور انسان در یک موقعیتى قرار دارد که به‌واسطۀ آن موقعیت خلاصه باید ملاحظه کند!

جلسه ۶۷۲

6
  • قبل از اینکه ما داخل در این سلک بشویم یک انسان بودیم و یک فردى مثل همۀ افراد بودیم که حرکت مى‌کردیم و مى‌رفتیم و مى‌آمدیم ولى همین‌که معمّم شدیم و خودمان را در سلک شاگردان امام صادق علیه‌السّلام قرار دادیم یک‌دفعه مى‌بینیم که وضع دیگر عوض شد! دیدگاه مردم دیگر نسبت به ما عوض مى‌شود درحالی‌که ما همان هستیم؛ همان انسان هستیم، همان پسر فلانى هستیم، مادرمان همان است، پدرمان همین است، وزنمان این است، شکلمان این است و صورتمان این است اما همین‌که وضعیت تغییر پیدا کرد و خود را به شکل پیرو و متابع این مکتب قرار دادیم، یک‌دفعه جنسیت به یک جنسیت دیگر تغییر پیدا مى‌کند و حالا دیگر به ما حیوان ناطق نمى‌گویند! حالا دیگر به ما چیز دیگرى گفته مى‌شود و وضعیت ما دیگر تغییر پیدا کرده است و ما باید متوجه باشیم که براساس آن وضعیت است که فردایى وجود دارد و براساس آن جنسیت و فصلیت جدید است که خداوند با ما برخورد مى‌کند نه براساس آن جنسیت و فصلیت قبل، قبل از اینکه به این کیفیت خود را بنمایانیم و به این وضعیت خود را به مردم ارائه بدهیم! نه‌خیر، با این وضعیت جدید است که خدا حساب و کتاب جدیدى براى ما باز مى‌کند و هر کسی به هر مقدار که در این وضعیت و در این خصوصیت داراى بهرۀ بیشترى از این جنسیت و فصلیت است طبعاً به همان مقدار بارش سنگین‌تر و خلاصه حساب و کتابش دقیق‌تر خواهد بود! اینها یک مسائل و واقعیاتى است که عرف بار مى‌کند! «کونوا لَنا زَینا و لا تکونوا عَلینا شَینا»1 به این جنبۀ زندگى و حیات بشرى برمى‌گردد و این واقعیت واقعیتى است که وجود دارد و یک حقیقتى است که در اینجا هست و هرکدام...

  • وجود سه مرتبه در اشیاء خارجى

  • در اشیاء خارجى همان‌طوری‌که عرض شد سه مرتبه وجود دارد؛ مرتبۀ اول عبارت از همان مادۀ شی‌ء که آن اصل اول براى همه‌گونه تغییر است. وقتى نجار مى‌خواهد میز و صندلى بسازد اول کارى که مى‌کند چوبش را مى‌خرد و الوارهاى چوب مى‌خرد و در مغازه مى‌گذارد و مى‌گوید: برایت چوب خوبى خریدم. نمى‌گوید: برایت صندلى یا میز خریدم، آن میز و صندلى را خودش باید درست کند. مى‌گوید: این الوارها و آن مادۀ اصلى‌اش پیدا شد دیگر خاطرت جمع باشد، از چند روز دیگر شروع به دست گرفتن و ساختن [کار تو] مى‌کنم. آن مادۀ اوّلى که چوب است مادة المواد براى آن تعیّن خارجى است که مورد نظر براى سازنده و سفارش‌دهنده است. این همان حقیقت جنسیه و ماده‌اى است که ما مى‌خواهیم روى این ماده کارهایى را انجام بدهیم و باید روی این ماده تغییر و تحولاتی بشود؛ باید تراش بخورد و ارّه بخورد و میخ به آن بخورد، اینها چیزهایى است که فعلاً مى‌خواهد انجام بشود، این قسمت اول است. حالا ما به چوب هم کارى نداریم که خود چوب هم الآن خصوصیت دارد. مسئله را از اینجا شروع مى‌کنیم.

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج 1، ص 400.

جلسه ۶۷۲

7
  • پس آنچه که براى یک تعیّن خارجى است که ما در خارج این میز را ببینیم، باید ببینیم که این میز سه حالت را طی کرده است؛ حالت اول خود حالت چوب بودن است که آن مادۀ براى اصل این هیئت خارجیه است. دوم اینکه این چوب تبدیل به میز مى‌شود و تبدیل به این خصوصیت و وضعیت خارجى مى‌شود. البته عرض کردم در همان چوب هم که شما بخواهید درنظر بگیرید، خود آن چوب و همان مادۀ خشبیت هم یک تعیّن خارجى است و شما الآن بین چوب و آهن فرق مى‌گذارید و بین چوب و حجر فرق مى‌گذارید؛ ارّه را روى حجر نمى‌گذارید بلکه ارّه را روی چوب می‌گذارید. اگر آن ارّه روى حجر بیاید، حجر را به دو نیم تقسیم نمى‌کند و آن خودش یک ارّۀ خاص مى‌خواهد! این ارّه‌اى که براى چوب است فقط در چوب کارگر است ولى ماده‌اى که الآن در چوب هست ماده‌اى است که آن قبلاً هم سیر خودش را طى کرده تا به اینجا رسیده است. ماده‌اى که شما الآن آن را دست مى‌گیرید و مى‌گویید که بیا دو نفرى آن را بلند کنیم سنگین است نمى‌توانم بلند کنم، آیا این ماده به‌خاطر چوب بودن است که الآن این است؟! پس اگر فرض کنید که این ماده تبدیل به یک امر دیگر بشود مثلاً این چوب‌ها را بسوزانید و خاکستر بشود، باید بگویید که خاکستر اصلاً وزن ندارد. چون این وزنى که الآن دارد به‌خاطر چوب است و این الآن دیگر چوب نیست! باید بگوییم: این خاکستر و رمادى که به‌واسطۀ احتراق این خشب پیدا شده است اصلاً وزن ندارد درحالی‌که مى‌بینیم وزن دارد و ماده دارد ولى تجزیه شده است؛ یک مقدارى دخان شده و یک مقدارى تبدیل به حرارت شده و یک مقدارى هم این وسط باقى مانده است و وقتى آن را وزن مى‌کنید مى‌بینید چند کیلو وزن همین رمادی است که الآن مشاهده مى‌کنید.

جلسه ۶۷۲

8
  • توضیحی در باب اصل اولیۀ ماده

  • بله، وزنش کمتر شده است ولى نه‌اینکه به‌طورکلى ازبین رفته باشد! فرض کنید الآن یک‌پنجم شده است و آن خصوصیات دیگرش هم رفته و تبدیل به انرژى یا دخان شده، در هوا متراکم شده است، آنها همه به‌جای خودش هست ولى آنکه فعلاً مشاهده مى‌شود خودش وزن دارد! پس این وزنى که دارد به‌خاطر خشبیت نیست چون خشبیت ازبین رفت، پس این وزن به‌خاطر یک چیز دیگر است که آن چیز دیگر که براى ما مبهم است باعث وزن و حجم و خصوصیات ماده بودن شده است! ما این را اصل اوّلی می‌گوییم. گرچه آن مبهم است و نمى‌توانیم روى این الوار دست بگذاریم و بگوییم که این آن است. به هر کجاى این الوار دست بگذارید یک ماده‌اى را مشاهده مى‌کنید که نمى‌توانید آن را از داخل این الوار بیرون بکشید و بگویید که مشخصاً این ماده تشکیل‌دهندۀ این است، براى شما مبهم است که مسئله چیست ولى مى‌دانید که هست!

  • خب این دانستن، حاصل و نتیجۀ دو تجربه است؛ تجربۀ اول خود مشاهده کردن ثقل و خصوصیات مادۀ خارجى بودن و حاصل تجربۀ دیگر، دخل و تصرفاتى است که بر این ماده مى‌شود و شما آن را مشاهده مى‌کنید. شما این دو تجربه را در کنار همدیگر مى‌گذارید و به این مادۀ مبهمه که وجود خارجى دارد پی‌مى‌برید و چشم بسته مى‌گویید که این چیزى که در دست من هست این ماده است حالا اگر فرض کنید که الوار هنوز در دست شما نیامده احساس نمی‌کنید، [اگر بگویید که] آقا دستم سنگین شده است، [می‌گوییم که] هنوز به دستت نرسیده است که دستت سنگین یا سبک بشود! صبر کن این الوار در دستت بیاید [بعد بگو].

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند یک زن سیدی بود که خدا او را بیامرزد، آن زمانى که نجف بودند با پدربزرگمان مرحوم حاج آقا معین به نجف آمده بود. او در منزل پدربزرگمان بود و من در دوران خیلی طفولیت بودم که فوت کرد و یادم هست که سه یا چهار‌ساله بودم که او را دیده بودم و بعد هم دیگر فوت مى‌کند. می‌فرمودند که به نجف که آمده بود مریض شد و ما به دکتر رفتیم و آمپول پنی‌سیلین و اینها گرفتیم که بزنیم. مى‌گفتند که آمپول هنوز دست من بود و هنوز نزده بودم، می‌گفت: آخ آخ سوختم نزن درد دارد! بابا هنوز آمپول نزده دادش به هوا مى‌رفت! می‌گفت که حالا که داد مى‌زنى پس بیا! حالا که قرار است از یک دقیقه قبلش داد بزنى پس دیگر بیا بخور!

جلسه ۶۷۲

9
  • حالا که این الوار هنوز دستتان نیامده است احساس ثقل نمى‌کنید مثل آن پیرزنى که قبل از اینکه آمپول به او بزنند احساس درد و اینها می‌کرد! ولى این چوب وقتى که روى دست ما قرار مى‌گیرد، یک چیزى احساس مى‌کنیم و هنوز نمى‌دانیم چوب است، چشممان هم بسته است و مى‌بینیم یک چیز سنگینى گذاشتند و این سنگینی را احساس مى‌کنیم که یک حقیقت وجودیۀ خارجیه است ولى نسبت به نوعیتش اطلاع نداریم. این ادراک ما، هیولا و مادة المواد این تعیّن خارجى می‌شود. بعد چشممان را باز مى‌کنیم می‌بینیم چوب است! کمی دست مى‌کشیم و مشخص مى‌شود چوب، آهن، شیشه، چینى یا بلور است، در علم و نگرش بعد به این نتیجه مى‌رسیم. این مسئله مادة المواد می‌شود که این عبارت از حقیقت او است. ما اینها را براى توضیح کلام مرحوم آخوند لازم داریم!

  • مطلب دوم عبارت از شناخت حقیقت خارجى او است، چشم باز مى‌کنیم یک‌دفعه مى‌بینیم که این چوب است و نوعیتش با سایر انواع مختلف است. پس این یک حقیقت ثانویه می‌شود که مترتب بر آن حقیقت اول و نوعیةً بعدَ النوعیة است یعنى النوعیةُ الاولىٰ جنسش جنس مادۀ خاص بودن که غیر از تفاوتی که با اشعه و امواج و هوا دارد یک نوعیت است. دوم جنبۀ خشبیت است که آن نوعیة بعد النوعیة است که اسم اول را ماده می‌گذاریم و اسم دوم را صورت نوعیه مى‌گذاریم که این چوب است. این خشب بودن باز یک واقعیت و حقیقتى است که ما مشاهده مى‌کنیم و بین آن فرق مى‌گذاریم؛ وقتى که شما می‌خواهید [چوب بخرید] به بازار آهنگران نمى‌روید و به‌جای الوار تیرآهن نمی‌خرید، مسیر را انتخاب مى‌کنید و عوضى نمى‌روید! اینکه شخص عوضى نمى‌رود پس معلوم است که آن حقیقت نوعیه در ذهن اوست که دارد به‌سمت او مى‌رود و او را مى‌گیرد و مى‌گوید: حالا این چوب است. این دو قضیه و دو مسئله شد. حالا این چوب مى‌خواهد تبدیل بشود. در اینجا ما صورت خارجیۀ خودش را مدّنظر قرار مى‌دهیم.

جلسه ۶۷۲

10
  • مرتبۀ سوم همان حالتى است که دارد، وقتى مى‌خواهد الوار بخرد الوارش چطورى است؟ الوار به تخته‌هاى این‌قدرى تقسیم مى‌شود و این متراژى که دارد؛ طول و عرض و بُعدى که دارد، یک امر ضرورى و لاجرم و قطعى و بتّى براى این است. اگر برود و بگوید: من چوبى مى‌خواهم که این چوب طول و عرض نداشته باشد و فقط خشبیت را داشته باشد براى من کافى است! کمی به او مى‌خندند و مى‌گویند که صبح درست قرص‌هایت را نخوردی! اینکه مى‌گوید که من فقط خشب مى‌خواهم و این خشب نباید طول و عرض داشته باشد غلط است، مى‌گویند: ما یک هم‌چنین خشبى نداریم. مى‌گوید که من خشبى مى‌خواهم که آن خشب لون نداشته باشد مى‌گویند: ما یک هم‌چنین خشبى نداریم! می‌گوید: خشبی می‌خواهم که عمق نداشته باشد می‌گویند: ما نداریم.

  • لزوم معیت عوارض همراه جوهر برای وجود خارجی

  • پس گرچه طول، عرض، عمق، لون و کیفیت از عوارض این خشب است ولى باید با خشب باشد و خشب بدون طول و عرض و عمق وجود خارجى ندارد! ولى آیا این عرَض متوقف بر این خشب است یا خشب متوقف بر عرَض است؟! یعنى از نقطه‌نظر تقدم زمانی نه، تقدم زمانی تمام اینها در یک مرتبه باید وجود خارجی داشته باشد نه‌اینکه این مادة المواد هست بعد از یک مدت شما می‌بینید که مادة المواد تبدیل به خشب شده است ولی این خشب طول و عرض و عمق ندارد! هفتۀ بعد مى‌آیید و مى‌بییند که رنگ این خشب زرد است و تازه بعد طول و عرضش پیدا شده است! نه، به‌محض اینکه چشمتان را باز مى‌کنید این سه‌تا با همدیگر باید وجود خارجى داشته باشند! اول: مادة المواد بودن خشب، دوم: نفسُ الخَشَبیه، سوم: طول و عرض و لونى که دارد. اینها در یک لحظه همه باید با همدیگر باشند ولى کدام‌یک مترتب بر دیگرى است؟ خب مشخص است اول باید آن ماده باشد و بعد آن جنبۀ خشبیت بر او مترتب مى‌شود و بعد در مرتبۀ سوم آن عَرَض بار مى‌شود.

جلسه ۶۷۲

11
  • نیاز عِلّى عَرَض به موضوع و عدم نیاز موضوع به عرض

  • اینکه گفته مى‌شود که عَرَض نیاز به موضوع دارد و موضوع نیازى به عرض ندارد، این نیاز، نیاز عِلّى است نه نیاز وقوعى و خارجی! از نقطه‌نظر خارجى همۀ اینها به همدیگر نیاز دارند و شما به‌طورکلى اصلاً مادة المواد بدون خشب را پیدا نمى‌کنید و این وجود خارجى ندارد! حالا فرض کنید که پز بدهد که بنده مى‌توانم خودم وجود خارجى داشته باشم و نیازى به اینکه خشب باشم ندارم، اگر نیاز ندارى پس خودت را نشان بده! خودت را نشان بده که چه شکلى هستی! اینکه نمى‌توانی نشان بدهى یعنى نیاز دارى، نیاز تو به ظهور است! براى ظهور، تو باید هم آن صورت نوعیه را به خود بگیرى و هم باید اعَراض را به خود بگیرى و بدون عَرَض تو اصلاً نمى‌توانى در خارج باشی! بله، از این نقطه‌نظر است که مى‌توان تصور کرد که این وجود خارجى خشبیت باشد و طول و عرض و عمقش تفاوت کند. بله، مى‌شود این را تصور کرد! خشب باشد و لونش عوض شده باشد؛ الآن لونش اصفر است و آن را تبدیل به اسود مى‌کنیم، از این نظر مى‌گوییم که این موضوع نیازى به لون ندارد یعنى نیاز به لون خاص ندارد نه به‌نحوکلی نیاز به لون ندارد! چرا نیاز به‌نحوکلى نداشته باشد؟ شما هیچ خشبى بدون لون ملاحظه نمى‌کنید.

  • عدم تشخص حقیقت مبهمه بدون ملاحظۀ صورت نوعیه و عوارض

  • بنابراین آنچه را که از این مطلب از اینجا استفاده مى‌کنیم این است که ما یک حقیقت مبهمه داریم که آن حقیقت مبهمه گرچه وجود خارجى دارد ولى قابل تشخص بدون ملاحظۀ صورت نوعیه و آن اعراضى که بر آن مترتب مى‌شوند نیست و اگر این مسئله را درنظر بگیرید، اشکالى که بر این قضیه شده که چرا ما جنس را از ماده و فصل را از صورت مى‌گیریم درحالی‌که خود صورت هم داراى جنس و فصل است، روشن مى‌شود.

جلسه ۶۷۲

12
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد