677

کیفیت اخذ جنس و فصل از ماده و صورت

تحلیل فلسفی نسبت میان جوهر و تعینات وجودی

13942
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق فلسفی پیرامون کیفیت اخذ جنس و فصل از ماده و صورت می‌پردازند. بحث با بررسی اشکالات وارد بر نحوه انتزاع مفاهیم کلی از حقایق خارجی آغاز شده و با تحلیل جایگاه جوهر به عنوان جنسِ مشترک میان ماده و صورت ادامه می‌یابد. استاد با عبور از نگاه محدود مادی، بر این نکته تأکید می‌کنند که ماده و صورت هر دو مراتب وجودی هستند و ذهن با نگاه به این حقایق، مفاهیم جنس و فصل را انتزاع می‌کند. در ادامه، با اشاره به سیر تغییرات و صور متعددی که بر ماده عارض می‌شود، به این نتیجه می‌رسند که ماده به دلیل ابهام ذاتی و قابلیت پذیرش صورت‌های گوناگون، منشأ اصلی انتزاع جنس است. این جلسه با تبیین تفاوت نگاه توحیدی و نگاه دنیوی به حوادث و تغییرات عالم، به پایان می‌رسد.

/20
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۷۷

1
  • درس ششصد و هفتاد و هفتم

  • بیان اشکال در باب اخذ جنس از ماده نه از فصل و صورت و پاسخ به آن (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • فَقد ظَهرَ وجهُ کونِ الجنسِ فى الماهیةِ الجسمِ مأخوذاً مِنَ الهیولیٰ و الفصلِ مِنَ الصورةِ و هکذا الحکمُ فى نَظائرِه مِنَ الحقائقِ الترکیبیَة بإجزاءِ ما ذَکَرناهُ فیه و لَنا فى هذا المقامِ زیادةُ تحقیقٍ و توضیحٍ لِلكلام ...1

  • اشکال بر کیفیت اخذ جنس از ماده

  • اشکالى که دیگران نسبت به این مسئلۀ کیفیت اخذ جنس از ماده ـ نه از صورت ـ کرده بودند براین‌اساس بود که جنس یک مفهوم عام و مشترکى است که هم در ماده و هم در صورت وجود دارد؛ در هردوى آنها جنس وجود دارد و هردوی آنها در صورت جسمیت، فصل دارند. وقتى که یک جسم را ملاحظه کنید مى‌بینید که از یک ماده و صورتی مرکب شده است؛ همۀ اجسام خارجى ترکیب ماده و صورت خارجى است مانند ترکیب و مادۀ صورت ذهنى منتها در صورت خارجى مسئله روشن‌تر و واضح‌تر است والاّ همان‌طوری‌که قبلاً خدمتتان عرض کردم حتى در صور ذهنیه هم جنس و فصل داریم و امکان ندارد که ذهن بدون جنس و فصل یک صورتى ترسیم کند! همان ماده‌ای را که مى‌گیرد و در وعاء نفس خودش به آن جنبۀ کلیت مى‌دهد، جنس براى صورت است و بعد آن تشکّل و فعلیتی که به او مى‌دهد، فصل براى آن صورت خواهد بود منتها خب این یک جنس و فصلى است که وزن ندارد، گرم ندارد، سایه ندارد و ثقل ندارد و براى خودش یک حقیقت مجرده است ولى آن حقیقت مجرده بالأخره نحوٌ مِنَ الوجود است؛ نحوٌ مِنَ الوجود که شکل پیدا کرده و در آن تشکّلش صورت خاصى دارد مانند اشیاء خارجى که آنها هم نحوٌ مِنَ الوجود هستند. مگر حتماً باید وجود، وجود یک فیل، زرافه، نهنگ، کشتى، کوه و اینها باشد؟! تمام اشیائى که در خارج تحقق پیدا مى‌کنند ـ ولو به ذره ـ داراى کیفیت همان نحوٌ منَ الوجود هستند و از این نظر تفاوتى نمى‌کند منتها وجودات مختلف هستند و در آن حقیقت وجودیۀ خودشان وجودات فرق مى‌کنند و داراى مراتب هستند و در هر مرتبۀ نزولی شکل خاصى به خود مى‌گیرند و آن شکل خاص همان مرتبۀ وجودى آنها را تشکیل مى‌دهد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 38 و 39.

جلسه ۶۷۷

2
  • من‌باب‌مثال اگر وجود در حضرت حق بحت و بسیط باشد، اصلاً شکلى در آنجا معنا ندارد و حتى معنا هم در آنجا بسیط است یعنى خود معنا در آنجا افتراق ندارد، اگر به این کیفیت باشد ما از آن تعبیر به بسیطُ الحقیقه مى‌کنیم و اگر از آن مرتبه نازل بشود در مراتب بعد، در هر مرتبه اگر معنا پیدا کند از آن تعبیر به عالم واحدیت مى‌شود. بعد وقتی آن معنا و مفهوم اختلاف در مصداق و حقیقت خارجى پیدا کنند، ظهور اسماء کلیه و صفات کلیه مى‌شود و بعد همان‌ها وقتى که داراى صورت بشوند، آن صورت به ملکوت عُلیا تعبیر می‌شود و وقتى که آنها داراى آن فعل و انفعالات خارجى باشند تعبیر به مثال منفصل و همین‌طور ملکوت سفلى و برزخ مى‌شود و بعد وقتى که این در عالم خارج می‌آید شکل دیگرى پیدا می‌کند. البته ما می‌گوییم که عالم خارج والاّ همۀ اینها خارج هستند؛ همان صورت ذهنى ما هم خارج‌ است، مگر آن از خارج، بیرون است؟! من که الآن در اینجا حضور دارم یک حقیقت وجودیۀ خارجى هستم؛ خود من، اوصاف من، صفات من، ذهن من و نفس من، همه حقایق خارجى است منتها چون چشم و نفس و عقل ما با مادیات و اینها خیلى انس گرفته است، خارج را فقط همین عالم ماده و محسوساتى که در مرآی و منظر ماست تصور مى‌کنیم! آنهایى که چشمشان به عالم مثال و برزخ و بالاتر باز شده است، اصلاً اینها این را خارج حساب نمى‌کنند! [می‌گویند که] بابا اصلاً این چه چیزی هست! ظلٌ مِنَ الظِلال و عینٌ ناقصٌ مِنَ الأعیان است! حقیقت خارجیه فقط در همان وجود است!

  • همان‌طوری‌که گاهى اوقات به‌خاطر نفهمی ما مطالب آنها براى ما باعث استهزاء مى‌شود به‌طورى‌که از بعضى مطالب مشاهده مى‌شود، همین‌طور تفکر و مسائل ما هم براى آنها هم مسخره است همان‌طوری‌که وقتی یک بچه به ما نگاه کند اصلاً طاقت دیدن اطوار و صحبت ما را ندارد! فرض کنید که شما یک بچۀ چهار ساله را در یک مجلسى بیاورید، دو دقیقه مى‌نشیند و نگاه مى‌کند می‌گوید ببینید چه چیزی مى‌گویند! بعد بلند می‌شود می‌رود و مى‌گوید که برویم بازی خودمان را بکنیم! چرا اینجا نشسته‌اند و خودشان را علاف کردند و همه را هم سر کار گذاشتند و دارند یک چیزهاى مى‌بافند و مى‌گویند که نه خودشان عمل مى‌کنند نه اینها عمل مى‌کنند، بلند شویم دنبال کارمان برویم! راست هم مى‌گوید! همان‌طور ما هم وقتی به این بچه و اسباب بازى او نگاه می‌کنیم و توپى که لگد مى‌زند، او را مسخره مى‌کنیم و مى‌گوییم: برو بابا این چه [فایده‌ای] دارد؟! این چه بساطى است؟! چرا اینها نمى‌آیند بنشینند و ببینند الآن این حکیمِ خبیرِ بصیر در بالاى منبر دارد چه مطالبى را مى‌گوید؟! به‌جاى اینکه از این مطالب، روایات، کلمات عرشى و فرشى و اینها استفاده کنند مى‌روند بازى مى‌کنند یا یک ربع از منبر نگذشته صداى خواب و خرخر او می‌آید و بعد هم باباى بیچاره او را بلند‌ مى‌کند و یک عبا رویش مى‌اندازد که دیگر راحت بخوابد و اقلاً یک خوابى بکند و یک فایده‌اى ببرد! یک خوابی بکند و موجب تمدد اعصاب بشود!

جلسه ۶۷۷

3
  • شعور انسان منحصر به همان مرتبه‌اى که با آن انس دارد

  • آنهایى هم که در آن عالم هستند نظرۀ‌شان به ما همین است و مى‌گویند: به اینها نگاه کنید! اینها چشمشان فقط همین ماده را به‌حساب مى‌آورد! چرا؟! چون انسان با همان مرتبه‌اى که انس دارد نسبت به همان مرتبه شعور دارد، نسبت به همان مرتبه! یعنى واقعاً این مسئله عجیب است!

  • هر نوزادی مولود بر فطرت

  • این بچه‌هایى که در فطرت زاییده مى‌شوند و به‌وجود مى‌آیند، اینها حالاتشان چطورى است؟! یعنى وقتى که انسان به اینها نگاه کند، اینها صفاى محض‌اند! صدق محض‌اند! توحید محض‌اند! بین اینها نه تفاخر است، نه تکاثر است، نه تکالب بر اموال است و نه دنیا است! باهم قهر مى‌کنند و در سر و کلۀ همدیگر مى‌زنند و دو دقیقۀ بعد باهم رفیق مى‌شوند و آشتى مى‌کنند و باهم توپ‌بازی مى‌کنند و دوباره در سر هم مى‌زنند و دوباره مى‌خندند! اصلاً نه خندۀ آنها خنده است و از روى مسائل نفسى نیست و نه قهرشان از روى مسائل نفسى است، هیچ‌کدام! برحسب آن طبع و ذات خودشان باهم خوب‌اند و خوش‌اند و درست مى‌کنند و خراب مى‌کنند و چه مى‌کنند و فلان مى‌کنند! این حالت اینها چیست؟! اینها اصلاً نمى‌توانند وضعیت ما را که در کلک و دروغ و اینها هستیم تصور کنند، نمى‌توانند! نمى‌توانند حبّ و بغض‌هاى ما را در وجود خودشان بقبولانند، نمى‌توانند! چرا؟! چون اصلاً در آن مرتبه هستند و در آن مرتبه اُنسشان، فهمشان، ادراکشان و نفسشان، همۀ اینها در آن مرتبه شکل گرفته است.

  • پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید: «کلُّ مَولودٍ یولَدُ علَى الفطرَة حتّی یکون أبواهُ یُهوِّدانِه أو یُنصِّرانِه أو یُمجِّسانِه»،1 خب این مولود اگر به‌تنهایى بالا بیاید [و رشد کند]، خود این بچه در اینجا با صدق‌ به‌دنیا آمده نه با دروغ! بچه با صفا به‌دنیا آمده نه با نفاق و کلک! بچه با توحید به‌دنیا آمده نه با شرک و کفر و ثنویت و وثنیت و امثال‌ذلک!

    1. الأمالی، شیخ مرتضی، ج ۲، ص ۸۲؛ عوالی اللئالی، ج 1، ص 35؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 281.

جلسه ۶۷۷

4
  • بت‌های مستقر و متمکن در بتکدۀ دل

  • تمام کارهایى که ما مى‌کنیم وثنیت است! همۀ اینها بت‌هایى است که ما مى‌پرستیم منتها لازم نیست آن بت‌ها از چوب و اینها تراشیده شده باشند! آن چیزهایى که در مقابل خدا قرار دادیم ﴿ءَأَرۡبَابٞ مُّتَفَرِّقُونَ خَيۡرٌ أَمِ ٱللَهُ ٱلۡوَٰحِدُ ٱلۡقَهَّارُ﴾1 تمام اینها ارباب متفرقون و بت هستند! تمام اینها بت‌هایى است که آنها را در بتکدۀ دل مستقر و متمکن کردیم! اگر این بچه همان‌طور با همین حالت بالا بیاید صدق در او بالا مى‌آید! همان‌طور صفا در او بالا مى‌آید! هما‌ن‌طور توحید در او بالا مى‌آید! از کلک دور است! از نفاق دور است! از تهمت زدن دور است! از زمینه‌سازى، باندبازى، زمینه‌چینى، دور زدن و از همۀ این صفات رذیله‌اى که بحمدالله همۀ وجود همۀ ما را گرفته است، دور است! بالا مى‌آید و با همان فضایى که دید اوست به خارج نگاه مى‌کند و خیال مى‌کند همه هم باید صادق باشند، یک‌دفعه نگاه مى‌کند آقاى کذا دروغگو درآمد! همه چیز به‌هم مى‌ریزد.

  • جستجوی صفا و صداقت در نوجوانان و جوانان

  • لذا همیشه صفا را در جوانان و نوجوانان بیابید! صداقت آنهایى که هنوز به دنیا آغشته نشدند و در فطرت خودشان بار آمدند و آمدند و رفتند! و لذا مشاهده مى‌کنید آنهایى که با مسائل خلاف در وهلۀ اول جبهه مى‌گیرند پیرها نیستند! پیر هزارتا فکر با خودش مى‌کند و هزارتا مصلحت‌اندیشی مى‌کند که این را بگویم یا نگویم! به آنجا برمى‌خورد، به اینجا برمى‌خورد! آن مصلحت است! این براى اینجا فلان است و براى آنجا فلان است! هزار جور! تا وقتى که مسئله به مصالح و مضارّ خودش دخلى ندارد، یک زبان دارد از اینجا تا آفریقا! وقتى که قضیه کمی به مصالح خودش برمى‌گردد، صاف گرفت نشست و تمام شد و انگار اصلاً لال‌ است! خب چطور شد؟! بابا زبانت که هزار فرسخ [دراز] بود! قضیه چرا این‌طوری شد؟!

    1. . سوره یوسف (12) آیه 39. الله شناسى، ج ‌2، ص 212:
      «آیا صاحب اختیاران و مربّیان متفرّق، مورد پسند و اختیار مى‌باشد یا خداوند واحد قهّار؟!»

جلسه ۶۷۷

5
  • تبیین حدیث «عَلیکم بِالأحداث»

  • ولى جوان و نوجوان و بچه این‌طور نیست، آنها صاف هستند چون تعلق ندارند! چون هنوز این مسائل براى آنها چیز نشده است! اجراى عدالت و توقع عدالت را در جوان و نوجوان مى‌بینید! «عَلیک بِالأحداث»؛1 اینکه پیغمبر فرمودند که دنبال جوان‌ها بروید به‌خاطر این است که بابا دم شتر به زمین مى‌رسد یک حرف در کلۀ پیر شصت‌ساله بکنید! بیخود وقت خودت و وقت طرف را تلف نکن! «عَلیک بِالأحداث»! تو دارى حرف از فطرت مى‌زنى و حرف از مبانى اسلام و شرع مى‌زنى و حرف از صداقت دارى مى‌زنى و حرف از دورى از کلک و دروغ دارى مى‌زنى و حرف از رفتن به‌سمت توحید مى‌زنى، در کلۀ آن آدمی که هفتاد‌ساله است نمى‌رود! بیخود خودت را اذیت نکن و زحمت هم نکش! حرف را بزن و برو، گرفت گرفت! آنکه در کله‌اش مى‌رود آن کسى است که فطرت و وضعیت و موقعیتش با آنچه را که تو مى‌گویى مى‌خواند! دنبال او برو و برو دست او را بگیر و آن را محکم کن و نگذار دنبال خطا و فلان برود!

  • دیده‌اید آدم گاهى اوقات که با جوان‌ها و نوجوان‌ها صحبت مى‌کند کمی که حرف مى‌زند [می‌گویند که] آقا راست مى‌گویى، درست است. ولى [با پیرها که حرف می‌زنید] زبان آدم مو درمى‌آورد! هرچه مى‌گویید بیربیر عین دیوار به آدم نگاه مى‌کند! خب بابا یک چیزى بگو؛ یا بگو درست است [یا بگو درست نیست]! مى‌نشیند فکر مى‌کند که بگویم یا نگویم؟! اقرار کنم؟! اعتراف کنم یا نکنم؟! اعتراف کنم فردا آن‌طور مى‌شود! آن آقا بُل مى‌گیرد و بهانه مى‌گیرد! کوفت و مرض! خب اینکه طرز [رفتار] نیست! او را رها کن! «عَلیک بِالأحداث»! اینها را رها کنید، اینها به همان وضعیت خو گرفتند و دیگر توقعی از آنها نیست! مگر دیگر معجزه‌اى رخ بدهد و فقط معجزه بشود که یک تغییر و تحولى پیدا بشود! ولى آن جوان [این‌طور نیست]! نماز نمى‌خواند ولی انسان احساس مى‌کند دنبال صداقت است، دنبال راستى است، نمى‌خواهد کلک بزند و صاف است! وقتى که نگاه مى‌کند یک نفر که او هم مثل خودش مى‌خواهد صاف باشد یک‌دفعه مى‌بینى که آمد جلو و پرده‌ها را کنار زد و صنف را کنار زد و تحزّب و اینها را کنار زد و جلو آمد و گفت: آقا مخلص و نوکرت هستم! اینکه مى‌گوید: نوکر و مخلصت هستم برای چیست؟! به‌خاطر این است که [می‌گوید:] بابا من همیشه کلک دیدم، همیشه دروغ و نفاق و اینها را مشاهده کردم! تو دارى یک‌طور دیگر حرف مى‌زنى و یک قسم دیگر صحبت مى‌کنى و یک مسئلۀ دیگری مى‌گویى! این را که احساس مى‌کند، دارد کلک مى‌زند یا نه؟! کلک نمى‌زند، بلکه دارد آن فضایی که خودش در آن قرار دارد را براى انسان بیان مى‌کند.

    1. الکافی، ج 8، ص 93.

جلسه ۶۷۷

6
  • علت عدم پذیرش بعضی از علماء توسط جوانان

  • این مسئله باعث مى‌شود که اینها [جوانان] در نفس خود آن افرادى را که در یک هم‌چنین محیطى هستند، محکوم و مطرود مى‌کنند و در وجود خود نمى‌پذیرند! حالا طرف بیاید بگوید: خدا، او مى‌گوید که برو دنبال کار خودت! خدا؟! خدا در کمرت بزند و تو را نصف کند! پیغمبر؟! پیغمبر دو نیمت کند! من تمام هیکل تو را دروغ مى‌بینیم، [آن‌وقت] تو دارى از پیغمبر مى‌گویى؟! آن شمشیر على بیاید و آن فرق تو را از آن پایین دربیاورد! چه مى‌گویى؟! دائماً بگو پیغمبر و دائماً بگو امام زمان، من جلوى چشمم دارم مى‌بینم که دروغ، کلک، حقه‌باز، متقلب و فلان هستى! حالا دائماً دم از این و آن بزن! آن امام زمان که بیاید، اول شمشیرش در کلۀ تو مى‌آید!

  • ما چطور؟! ما که در کلک، فلان، دروغ و اینها هستیم اینها را نمى‌پذیریم و [می‌گوییم که] برو بابا اینها هنوز بچه هستند! اینها دنیا ندیده‌اند و هنوز کوچک هستند! اینها هنوز سردوگرم روزگار را نچشیده‌اند! حالا بگذار کمی بزرگ بشوند و مثل ما بشوند و زن و بچه پیدا کنند و چندتا مرید و رفیق این‌طرف و آن‌طرف پیدا کنند، ببینید آن موقع باز این صفا را دارند یا ندارند؟! آن موقع صدق دارند یا ندارند؟! لذا چند نفر [می‌گویند که] آقا بیا بالا، طرف باد مى‌کند و اینجا مى‌نشیند! [می‌گویند:] آقا آمدند آقا آمدند! یارو وقتى که حرف مى‌زند کمی فرق مى‌کند! بابا بنشین پایین، [بادت را خالی کنند] یک گِرم از وزنت هم نمى‌ماند! از صد و چهل کیلو وزنت دو گرم باقى [مى‌ماند] که آن‌هم همان عین ثابت تو است که باید براى قیامت نگه دارى! همه را بریز کنار بابا! تمام این اوضاعى که درآوردى به‌خاطر چیست؟! به‌خاطر این آقا آقا [گفتن‌‌ها]! حضرت آقا تشریف آوردند! آن آقا آمدند! این آقا آمدند! بالأخره هرکدام براى خودمان یک بساطى درست کردیم و در این دنیا تئاتر و بازی اجرا مى‌کنیم!

جلسه ۶۷۷

7
  • تأثیر سوء معصیت باطن بر انسان

  • ما نگاه به این مى‌کنیم مى‌بینیم آنکه براى ما ارزش است براى او ضدارزش است! آنکه براى او ضدارزش است براى ما ارزش می‌شود! چرا؟! چون ما در آن فضا هستیم. ما در این فضا هستیم و این برای ما ارزش مى‌شود! کلک برای ما ارزش مى‌شود! اصلاً [طرف] هیکلش کلک است! آدم وقتى بعضى از این عکس‌ها را نگاه مى‌کند ـ ‌واقعاً عجیب است! ـ می‌گوید که وقتى عکسش این است خدا نیاورد روزی را که چشممان به هیکلش بیفتد! واقعاً آدم عکسش را که نگاه مى‌کند، اصلاً منقلب مى‌شود! من بعضى از عکس‌ها را که مى‌بینیم اصلاً نمى‌توانم ببینم و [رو] برمى‌گردانم! مى‌بینیم که اگر کمی بخواهم دقت کنم اصلاً به‌طورکلی به‌هم مى‌ریزم! آن‌وقت شما ببینید نشستن با این افراد چه بر سر آدم مى‌آورد! صحبت کردن با این افراد چه بر سر آدم مى‌آورد! این آدمی که تمام وجودش [را گناه گرفته است]، همه اینهایى که اهل گناه و معصیت هستند؛ معصیت باطن! نه معصیت [ظاهری] که مثلاً عرق خورده است! اینها درقبال آن عصیان‌هاى نفسانی و آن عصیان‌هاى باطنی و آن عصیان‌هایی که از جحود و جحد و انکار مى‌آید و متصلب نمی‌کند اصلاً چیزى به‌حساب‌ نمى‌آید!

  • طرف عرق خورده است یک توبه مى‌کند که خدا غلط کردم و 25 هم خوردم! خدا مى‌بخشد و دنبال کارش مى‌رود و مشکلش حل مى‌شود! حالا آنجا یک دفعه دروغ گفته است و مى‌گوید: خدایا چه‌کاری کردیم! ولى آن کسى که دیگر اصلاً از وجودش راست درنمى‌آید یعنى به یک جایى رسیده است که اصلاً دیگر راست درنمى‌آید! کاغذ مى‌دهد دروغ است! حرف مى‌زند دروغ است! برخوردش دروغ است! اصلاً همه چیز دروغ است! یعنى مجسمۀ دروغ و نفاق و مکر شده است! مجسمۀ مکر و نفاق و دروغ! آن‌وقت حالا این شخص دم از خدا، پیغمبر، امام زمان، قیامت، صلح و مسائل دیگر و از این حرف‌ها و این چیزها می‌زند! این قضیه چیست؟! این همان جایى است که همه به آدم مى‌خندند! بالأخره مى‌شناسند؛ کلک، کلک را مى‌شناسد! آنها همدیگر را مى‌شناسند.

جلسه ۶۷۷

8
  • تبیین شخصیت عمرو عاص و معاویه

  • عمرو عاص خیلی به معاویه کمک کرد و آنها با همدیگر سر یک سفره بودند و هرکدامشان هم ختم روزگار بودندها! یعنى معاویه از او بدتر و او از معاویه بدتر! اصلاً جفتشان چیز بودند! یک حکایتی هست که من خیلى وقت پیش خوانده بودم؛ معاویه احساس کرد که عمروعاص دارد در خود دربار یک افرادی براى خودش جمع مى‌کند و یک مسائلى [انجام می‌شود]! یک روز به یکى از اینها مطلبى گفت و دید که انجام نداد! معاویه خیلى زرنگ بود، از آن کلک‌هاى نمرۀ یک بودها! کلک عجیبى بود! دست پدرش ابوسفیان را بسته بود! معاویه خیلى عجیب بود، معاویه خیلى چیز بود. گفت: این آدمى نبود که این‌طور کند! این ما را دور زده است. رفت تحقیق کرد و‌ فهمید که قضیه چه بوده است. گفت: حالا حسابت را مى‌رسم. قضیۀ این راه‌ها به جناب همپالکى ختم مى‌شود! گفت: با ما هم بله؟! با همه بله، با ما هم بله! بعد یک‌دفعه او را یک جا گیر آورد و خلاصه دو نفر را فرستاد که بروید او را بیاورید. آمد و نشست و بعد این‌هم یک‌مرتبه یک بازى درآورد! در یک قضیه‌اى که این یک کارى کرده بود، آنها را به‌عنوان شاکى خواسته بود که به اینجا بیایند و او را هم درمقابلش حاضر کنند و برای کارى که انجام داده است دستور قتل عمرو عاص را صادر کند! زمینه‌اى بود دیگر! همیشه از این زمینه‌ها و از این بساط‌ها هست! اگر طرف کارى هم نکرده باشد درست مى‌شود! بالأخره همه چیز درست مى‌شود! همیشه ابوسفیانى داریم، عمروعاصى داریم، معاویه‌اى داریم و فقط على است که یک دانه هست! على همیشه یک دانه هست و آن‌هم امام زمان علیه‌السّلام است والاّ همه چیز هست! الحمدلله فراوان هست!

  • خلاصه این گفت: بیایند و آمدند. نشسته بود و یک‌دفعه این دوتا آمدند و نشستند و اقامۀ دعوا کردند که این این‌طور [کرده است]! معاویه ناراحت شد و فلان و این چیزها و بازی‌هایى که خودش بلد بود [را اجرا کرد]! گفت: بله اینجا عدالت است! وقتى که این‌طور شده و این‌هم یک هم‌چنین جرمى است و یک شخصى مثل شما یک هم‌چنین جرمى انجام بدهد دیگر چه اطمینانى هست به اینکه در نبود ما از این قضایا نشود؟! گفت: هر کارى مى‌خواهى بکن. خلاصه آمدند و گفتند که ما مى‌خواهیم اعدام کنیم و بکشیم. گفت: بله بفرمایید. عمروعاص ـ او هم مثل معاویه است دیگر! ـ رو کرد به معاویه و گفت: مخلص شماییم بگو قضیه چیست؟! گفت: پدرسوخته من این چند ماهى که صدایم درنمى‌آید و تو داری هر غلطى مى‌کنى، خیال کردى که من نمى‌فهمم؟! دارى در دربار من براى خودت یار جمع مى‌کنى؟! می‌خواهی برای من کودتا کنى؟! این دوتا شمشیر را مى‌بینى؟! هرکدام پایین بیاید تو مرخصی! بلند شو برو دنبال کارت و دیگر از این غلط‌ها نکن و بدان هرجا که بروى تمام عیون من دنبالت هستند، حالا هر جایی مى‌خواهى بروى برو! یک چیزى به او نشان داد و گفت حالا به مصر برو، بعد از این قضیه او را فرستاد. گفت: در هر جا عیون من هستند! در هر اتاقی هستند! اگر بخواهى آنها را بردارى، بدان آن روز روزى است که دیگر مسئله تمام است و فلان!

جلسه ۶۷۷

9
  • ظهور حقیقت و انسانیت و صداقت در امام علیه‌السّلام

  • دوستى دنیا همین است! خب اینهایى که وجودشان با این نحوه بار آمده است و در این فضا هستند، ارزش را چه مى‌بینند؟! بله، اینها مى‌فهمند صداقت کجاست! صداقت را مى‌فهمند، اگر نمى‌فهمیدند وقتى اسم امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مى‌آمد همین معاویه گریه‌اش نمى‌گرفت! وقتى که اسم امام رضا علیه‌السّلام مى‌آمد همین مأمون گریه‌اش نمى‌گرفت! این مأمون با همۀ آن پدرسوختگى‌هایش و با همۀ آن کلک‌هایش مى‌فهمد صدق کجاست! مى‌فهمد حقیقت کجاست! مى‌فهمد انسانیت کجاست! می‌فهمد که این باید در امام باشد! انسانیت در امام هست و صدق در امام هست و حقیقت در امام هست و او بهتر از همه این را مى‌فهمد! ولى آنچه را که به خودش ارزش مى‌دهد و به آن پایبند است چیست؟! همین کلک و پدرسوختگى‌ها است! کلک، دروغ، نفاق، تقلب و پدرسوختگى‌! همین‌هاست که به آنها ارزش مى‌دهد و بناى حیات خودش را بر این مى‌گذارد زیرا سر سوزنى اگر از این مسئله تخطى کند همان جا بوار اوست! سر سوزن! یک سر سوزن به طرف خدا برود، تا مى‌خواهد به‌طرف خدا برود باید همۀ دستگاه را رها کند!

  • لذا اگر از خدا مى‌گوید، این خدا در راستاى کلک و پدرسوختگی اوست! اگر از پیغمبر مى‌گوید و اگر اجراى قصاص مى‌کند برای پدرسوختگی اوست! ببینید همه چیز به پدرسوختگی می‌رسد! همه چیز به کلک می‌رسد! یعنى قصاصی که مأمون می‌کند، کلک مى‌شود! دزد است و در حکومت اسلام باید [دست] دزد را قطع کرد ولى اینکه تو دارى قطع مى‌کنی برای کلک و پدرسوختگى است! اگر این‌طور است اول باید دست خودت را قطع کرد! باید دست خودت قطع بشود! حضرت فرمودند راست مى‌گوید! حضرت فرمودند: ﴿قُلۡ فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ﴾1 حجت بالغه است، جواب بده! آمدند دست دزد را قطع کنند گفت: اگر من دزدم به‌خاطر تو بوده است چون تو از همه دزدتر هستى! اینکه آمدى همۀ مال مملکت را بردى و همه را دزدیدى و کار ما را به اینجا رساندى که من بروم دزدى کنم! عصبانى شد و [گفت:] دارد اغتشاش مى‌کند! گفت: دائماً مى‌خواهد [اوضاع را] به‌هم بریزد! دربار را علیه حکومت اسلامی منِ مأمون [تحریک] مى‌کند و به‌هم‌ مى‌ریزد! حضرت فرمودند: حرف زده، جوابش را بده! آیۀ قرآن گفته است، تو جوابش را بده! دائماً به امام رضا علیه‌السّلام نگاه مى‌کند که به داد ما برس! [حضرت هم فرمودند:] نه‌خیر، بنده به داد تو نمى‌رسم، بنده حق هستم و اگر به داد تو برسم مثل تو هستم! بنده اینجا به داد تو برسم؟! خیلى خیال [باطلی] کردى! اشتباه مى‌فرمایید! بنده پسر رسول خدا هستم! بنده عدل محضم! امام و ولىّ هستم! مرتبط به توحید هستم! از بنده توقع کمک به توىِ جبار عنید پدرسوختۀ حقه‌بار برنمى‌آید! مى‌خواهى گردن من را بزنى برو بزن! هیچ، همین‌طور ماند و فقط نگاه کرد! گفت: بله بله برود برود! دیگر [محاکمه] نکنید و او را بیرون کنید.2

    1. . سوره انعام (6) آیه 149. امام شناسى، ج ‌17، ص 314، تعلیقه:
      «بگو: اختصاص به خدا دارد حجّت و دلیلى كه مى‌رسد و در جاى خود مى‌نشیند.»
    2. عیون أخبار الرضا علیه‌السّلام، ج 2، ص 237. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسى، ج ‌17، ص 312.

جلسه ۶۷۷

10
  • به آن [دزد] گفت برود ولی گفت که حالا نقشۀ قتل تو را مى‌کشم! این مسئلۀ نقشۀ قتل حضرت از اینجا شروع شد. خلاصه دید امام رضا دردسر است، امروز این دزد آمد و فردا یک متخلف دیگر مى‌آید و قرار بر این است که هر روز به‌جاى محاکمۀ آنها، این [مأمون] محاکمه بشود! امروز قضیۀ دزد و فلان است و فردا آن و فردا یکی دیگر و حضرت هم تشریف دارند! خلاصه حضرت فرمودند که جواب بده! حضرت آنچه را که حق مى‌بیند، به نفع تو برنمی‌گرداند! حضرت آنچه را که حق است را مى‌گوید! آنچه را که واقع است مى‌گوید! حضرت مسئله را برنمی‌گرداند که پیچ بدهد و آن‌طورى‌که حکومت تو را تثبیت کند، همان‌طور حکم را بگوید مثل قاضی‌هایى که در دم و دستگاه توىِ مأمون مثل پشگل همین‌طور ریخته‌اند و براى تثبیت حکومتت دارند به هزار تزویر متمسک مى‌شوند که توىِ مأمون را نگه دارند! حالا اگر همین قاضى را عزل کنى مى‌گوید: اى مأمون پدرسوخته! ای فلان فلان شده که درقبال امام رضا علیه‌السّلام ایستاده‌ای! ای پدرسوخته! پدرسوخته خودتى و آن مأمون و بالاتر از مأمون و هارون! این پدرسوخته چطور دیروز نبود؟! امروز چون عزل شدى رفتى در خانه‌ات نشستى! دیگر پشت آن کرسی نیستی و از دینارهاى طلا و کیسه‌هاى اشرفی‌هاى طلا و اینها خبرى نیست حالا صداى پدرسوختگی تو درآمد؟! الآن هم تو همان پدرسوخته هستی! فردا که دوباره تو را سر کار بگذارد مى‌گویى: به‌به! السلام علیک یا خلیفة رسول الله! تو دیروز به این پدرسوخته نگفتى؟! چطور شد؟! پس همۀ اینها به پدرسوختگی تو برمى‌گردد، زیاد سراغ مأمون نرو و به او کار نداشته باش! برو بدبخت خودت را درست کن و به خودت برس، تو خودت پدرسوخته هستى! حالا مأمون مى‌میرد و یکى دیگر به‌جاى او مى‌آید، تویِ بدبخت مى‌خواهى چه‌کار کنى؟! این شد زندگی؟! یک روزى یا خلیفة رسول ‌الله بود، بعداً که عزل شدى پدرسوخته شد و دوباره تو را سر کار آورد و دوباره یا خلیفة رسول ‌الله شد! [به او می‌گفت:] بهتر و عالم‌تر از شما ندیدم! دائماً مى‌گفتند: عالم‌تر از این خلیفۀ رسول الله نیست!

جلسه ۶۷۷

11
  • البته مأمون کمی سواد داشت و بهتر از بقیه که بی‌سواد بودند، بود؛ یعنى بدتر بود! سوادش را در خدمت این پدرسوختگى و اینها به‌کار مى‌برد، سوادش نور نبود، اگر بود که با امام رضا علیه‌السّلام این‌طورى نمى‌کرد! همۀ اینها در راستاى تثبیت دنیا بود و تثبیت‌ دنیا هم علم مى‌خواهد! علم نداشته باشى نمى‌توانى دنیا را براى خودت تثبیت کنى، هنر مى‌خواهد! تثبیت خود دنیا علم و هنر مى‌خواهد، بهانه مى‌خواهد، وسیله مى‌خواهد، نیرو مى‌خواهد و توان مى‌خواهد! بَبُوشِی‌شنبه که نمى‌تواند این کار را انجام بدهد! همان روز اول همه چیز را خراب مى‌کند. باید یک کسى باشد که کله‌اش کار کند؛ یک کمی کار کند [و بداند] چطورى صحبت کند، چطورى مطلب را بچرخاند، چطورى رنگ‌ولعاب به او بدهد، چطورى بتواند مخاطبین بدبخت را اغواء کند و خودش را به هر شکلى دربیاورد! یک روز اخم کند و یک روز بخندد و یک روز خودش را به فلان بزند و دیگر چیزهایى که خلاصه در دنیا مرسوم است! انجام دادن این کارها بین سیاسیون مرسوم است!

  • نحوۀ دو نگرش در دو فضا

  • این نحوۀ دو نگرش در دو فضا است؛ اگر انسان در این فضا قرار بگیرد محو مى‌شود و اگر در آن فضا قرار بگیرد محو مى‌شود! این مسئله در هردو وجود دارد و بر آن اساس قضاوت مى‌کند و نسبت به آن موقعیت دیگر نظر مى‌دهد و خودش را دور نگه مى‌دارد و او را طرد مى‌کند و او هم به همین کیفیت و به همین وضعیت و به این همین موقعیت [می‌ماند].

  • مفهوم جوهر

  • البته صحبت که به اینجا رسید به‌خاطر یک نکته‌اى بود که این قضیه در بحث فناء جنسیت در ماده و هیولاى مبهمه به‌درد مى‌خورد که از آنجا وارد این مسائل و مطالب شدیم. مرحوم آخوند نسبت به این مطلب مى‌فرمایند که صحبت ما این بود که وقتى که این ماده خودش داراى جنس و فصل است جنسِ ماده عبارت از جوهر است و خود جوهریت همان جنس اعلیٰ است مثل جنس‌هاى قاطیغوریا1 که جواهر را جواهر خمسه مى‌دانند، این جوهر خودش جنس براى ماده و هیولا می‌شود و فصل آن عبارت از استعداد و تهیؤ و آمادگى براى قبول صور [می‌شود]. از اجتماع این دو، هیولا تشکیل مى‌شود. این به این کیفیت است. اگر صورت را هم از آن‌طرف نگاه کنید خودش آن ترکیبى است از جنس به‌عنوان جوهر؛ بالأخره خود صورت هم باز جوهر است. جوهر یعنى یک واقعیت و حقیقت مافوق ماده و جسمیت که عبارت از نحوۀ ماهیتى است که بتواند قبول عرض کند، این مفهوم جوهر می‌شود و هر چیزى که بتواند ظرف و بستر مناسبى براى عروض اعراض تسعه بشود به آن جوهر گفته مى‌شود. حالا این جوهر در هر مقوله‌اى مى‌خواهد باشد، حتى در مسائل دیگر مثل صور مثالى هم همین‌طور است. در صور مثالى هم جوهر و اعراض داریم و بالأخره در آنجا هم شکل و لون هست و آن الوان و اشکال بر آن جوهرِ صورت مثالى تعلق مى‌گیرد. گفتم که ما باید یک‌قدرى از مسئلۀ مادى خارج بشویم و خارج را این‌طور فرض نکنیم. خارج عبارت از همان وجود عینى و اعیانى این عالم است، هرچه می‌خواهد باشد حتى ذهن هم جزء آن است.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «قاطیغوریاس: مقولات عشرة.»

جلسه ۶۷۷

12
  • خب این اشکالى که در اینجا هست به این برمی‌گردد که جوهر جنس براى صورت می‌شود و آن امتداد در جهات سه گانه ـ طول و عرض و عمق ـ هم فصلیت می‌شود. امتداد یک حقیقت خارجى است. گرچه استعداد عبارت از یک حقیقت خارجى است ولى حقیقت خارجى‌ای است که در ذاتش و در کمونش ابهام قرار دارد! وقتى که ابهام قرار داشت بنابراین وقتى این جنس در آن فصل خودش منمحى و فانى است، آنچه که در این زمینه به‌دست مى‌آید عبارت از یک جنسیت مبهمه و یک صورت فعلیه است، چون خود جنسِ صورت هم فانى در فصلش مى‌شود؛ همان‌طوری‌که جنس ماده فانى در همان استعداد است و محوضت در استعداد پیدا مى‌کند و یکى مى‌شود، جنسیت فصل هم که همان جوهریت مشترکه باشد در صورت فانى مى‌شود.

  • بنابراین صورت هم که عبارت از همان عین و تعین خارجى است، وقتى تعین خارجى شد مابه‌الاِشتراک ما در این زمینه صورت خواهد بود یا همان حقیقت مبهمۀ قابل براى صور مختلف پیدا کردن؟! کدام‌یک از این دو است؟! یعنى کدام‌یک از این دو اولىٰ و احقّ است به اینکه ما جنس را که یک حقیقت مبهمۀ مشترک است از او بگیریم؟! هردوىِ ماده و صورت جنس دارند و جنسشان هم عبارت از جوهر بودن است؛ در جوهر بودن، هم ماده جوهر دارد و هم صورت جوهر دارد و در این مسئله تفاوتى نمى‌کنند ولى آن ابهامی که در جنس هست و آن ابهام در صورت و فصل نیست، آن ابهام را از کدام‌یک از این دو بگیریم؟! خب باید ابهام را از ماده بگیریم به‌خاطر اینکه ماده است که مبهم است و فقط قابلیت براى صورت‌پذیرى را دارد، خود صورت فعلیت دارد. پس وقتى که شما مى‌خواهید نظر بیندازید و به یک حقیقت مبهمه به‌عنوان جنس جنبۀ سعى بدهید، سراغ یک منشأ مى‌روید که آن منشأ شما را زودتر به مطلوب و مقصد برساند. آن منشأ چیست؟ آن عبارت از همان ماده و هیولا است ولى صورت نه، صورت آن فعلیت خارجى است و در آنجا دیگر این مبهم و ابهام وجود ندارد.

جلسه ۶۷۷

13
  • جوابى که مرحوم آخوند [می‌دهند این است که] پس هنگامى که شما مى‌خواهید جنس را اخذ کنید، به‌جاى اینکه سراغ صورت بروید و از آن صورت که یک تعیّن خارجى است و در آنجاست جنسیت را اخذ کنید، به‌جاى [آن سراغ] مادۀ آن صورت مى‌روید؛ فرض کنید که مادۀ این کاغذ را درنظر مى‌گیرید؛ آن ماده‌اى که فصلیتش عبارت از استعداد محض بودن، قابل محض بودن و ابهام محض داشتن است! شما جنس را از آن ماده انتزاع مى‌کنید و مى‌گویید: ما یک حقیقتى در عالم داریم که آن حقیقت عبارت از مشترکى است که بین همۀ انواع وجود دارد و آن جنس می‌شود و یک فصل هم داریم که‌ آن فصل عبارت از آن چیزى است که خاصّ به خودش است. اگر از شما سؤال کردند که شما این جنس و فصل را از کجا درآوردید، از باب تخیلات و توهمات خودتان درآوردید یااینکه جنس یک واقعیت خارجى است؟! مى‌گوییم: نه، هم جنس واقعیت خارجى است و هم فصل واقعیت خارجى است. جنس و فصل دو مفهومى است که ذهن آنها را در ارتباط با آن شی‌ء خارجی مى‌سازد، وقتى که به شی‌ء خارجى نگاه مى‌کند خواهى‌نخواهى خدا انسان را این‌طوری درست کرده است که از او ما‌به‌الاشتراک مى‌گیرد که عبارت از ماده است؛ آن ماده‌اى که مابه‌الاِشتراک بین صور مختلف است، در تمام این صورت‌ها که نگاه کنى یک چیزى این وسط هست که نمى‌توانید به او اشاره کنید ولى هست! آن عبارت از یک ماده‌اى است که آن ماده قابلیت براى صورت‌هاى مختلف را دارد و این حضرت ماده در تمام این اشیاء خارجى حضور دارد و این جناب ماده مى‌گوید: من هستم! در این نوع، این ماده مى‌گوید: من هستم گرچه نمى‌توانى به من اشاره کنی و از آن داخل من را بیرون بیاورى ولى من هستم و حضور دارم و حضور پررنگ هم دارم منتها این حضور از دیدگان تو مخفى است! به این دلیل صورت خودم را عوض مى‌کنم ولى خودم عوض نمى‌شوم!

جلسه ۶۷۷

14
  • این خیلى عجیب است من‌باب‌مثال یک شی‌ء مثل این کاغذى که الآن در دست من هست مى‌دانید چندتا صورت تابه‌حال عوض کرده تا به اینجا رسیده است؟! ما که نمى‌دانیم. این کاغذ از زمان خلقت دنیا تا الآن بوده است! چند سال است که خدا آسمان و زمین را خلق کرده است؟! میلیون سال یا میلیارد سال، هر چقدر مى‌خواهید جلو بروید، بروید ما چه می‌دانیم! اصلاً شما بگویید که ده میلیارد سال قبل آسمان و یک‌دفعه زمین و بساط و ماده و سایر چیزها خلق شده است. این کاغذى که الآن در دست من هست میلیاردها سال قبل هم بوده است! این را که‌ شما تماشا می‌کنید بوده است و خیال نکنید فقط مربوط به روز دوشنبه چندم ذوالقعدۀ سال 1430 هجرى قمرى در بلدۀ مقدس قم است و این الآن یک‌دفعه خلق‌الساعه به‌وجود آمد و در دست حضرت بندگان آقا مورد مشاهدۀ شما است! نه‌خیر، این میلیاردها سال قبل بوده ولى کاغذ بوده است؟! نه، چه چیزی بوده است؟! خدا مى‌داند! خدا مى‌داند که این چه چیزی بوده است؛ اول سنگ بوده، اتر بوده، موج بوده یا ذرات پراکنده بوده است؟! بعد فرضیه‌هاى کشکى پشکى ‍[مطرح شد] که مى‌گویند: بیگ‌بنگ زدند و همه‌جا منفجر شد و بعد هم خودشان رد مى‌کنند که اینها همه کشک است! این این‌طورى بوده است و بعد تبدیل به خاک و آب شد بعد خاک و آب باهم قاطى شد و سنگ شد و به هوا رفت و به زمین آمد و بعد تبدیل به گیاه و درخت شد و بعد حالا این درختى که الآن در جنگل برزیل هست و این را قطع مى‌کنند و بعد تبدیل به کاغذ مى‌کنند، این درخت برای صد سال پیش است. قبل از صد سال پیش چطور؟! من مى‌گویم: میلیاردها سال قبل بوده است! این درخت برای صد سال یا دویست سال پیش است [نهایتاً] بگو برای هزار سال پیش است! دیگر بیش از این که نبوده است! این چه قضایایى است که دائماً گذشته است؟! این ماده تا حالا چند صورت به خود گرفته است؟! مى‌توانید بشمارید؟! اگر یک یک اینجا بگذارید و تا آن‌طرف کرۀ زمین صفر کنار هم بگذارید، باز صورت‌هایى که این به خودش گرفته بیشتر است! در هر ثانیه دارد یک صورت به خودش مى‌گیرد!

جلسه ۶۷۷

15
  • تلمیذ: بحث را در ماهیت می‌بریم و نمی‌توانیم وجود را به‌عنوان جنس بگیریم.

  • استاد: البته این بحث که شما مى‌گویید، همان چیزى است که در این جلسه مى‌خواستم راجع به آن صحبت کنم منتها خواستم دوباره بحث قبل را بیاورم ـ البته نمى‌توانیم وجود را جنس بگیریم بلکه باید وجود را صورت محض بگیریم، وجود جنس ندارد ـ که این [مقدمه‌ای] براى بحث بعدى بشود به‌خاطر اینکه در بحثى که امروز مرحوم آخوند مطرح مى‌کنند ...

  • تلمیذ: اگر ما وجود را جنس بگیریم، نه جنس به معناى ماهیت بلکه به‌عنوان نقطۀ مشترک‌ در تمام آنها.

  • استاد: وجود به معناى تشخص بگیرید؛ یعنی نفس التشخص بگیرید، وقتى نفس التشخص بگیرید آن‌وقت دراین‌صورت آن مابه‌الاشتراک آن در اینجا فقط یک مفهوم مى‌شود یعنى همان نفس حقیقت وجودیه مى‌شود که بسیط است و آن وجود، بسیط مى‌شود و آن‌وقت دیگر نمى‌شود مبهم باشد. او دیگر عین تأثر است به عکس [ماده] که در اینجا مبهم بود، وجود عین تعیّن است. این ماده مبهم است و براى ظهورش نیاز به صورت دارد؛ یعنى صورت قرطاسیت و صورت حجریت و صورت عشبیت، اینها صورت‌هاى مختلفى است که این ماده باید به خودش بگیرد تااینکه ظهور پیدا کند. نه! آن وجود، مى‌شود... و این را در جلسۀ بعد خدمتتان عرض مى‌کنم.

  • حالا تا اینجا ما مسئله را تمام کنیم؛ وقتى که شما بخواهید این ماده را در نظر بگیرید، آن‌قدر صورت به خود گرفته است ـ حالا به کتاب و فلان کار نداریم ـ همین کاغذى که در دست ماست آن‌قدر صور متعدده و متکثره‌اى گرفته است که انسان نمى‌تواند عد کند و به‌حساب بیاورد! در تمام اینها این صورت‌ها همه ازبین رفته است! آنچه که فعلاً باقى مانده است خود ماده است. این حضور پررنگ و فعال مى‌شود ـ اینها از این اصطلاحات جدید است! ـ و این حضور پررنگ و قوی‌ای که الآن این جناب ماده دارد ...، معلوم مى‌شود که ماده جنبۀ انفعالى حضورش از جنبۀ فاعلى بیشتر است. فاعل بدبخت! شما در مردها نگاه کنید که چقدر زودتر از این زن‌ها مى‌میرند! آمار ندارید؟! من خیال مى‌کنم بیش از صد و هفتاد درصد زودتر مى‌میرند! این زن‌ها عمر مى‌کنند و جان دارند! مى‌دانید چرا؟! چون اینها راحت و بی‌خیال هستند! باباى مرد درمى‌آید و اعصابش [داغان می‌شود] و اینها سُر و مُر و گنده قشنگ براى خودشان [هستند] انگارنه‌انگار! وقتى که طرف مى‌میرد یک دو سه روزى گریه مى‌کند و بعد هم مى‌نشیند و مى‌خندد و زندگى را شروع مى‌کند!

جلسه ۶۷۷

16
  • البته مواردی پیدا مى‌شود و یک چند درصدى اتفاق مى‌افتد [که این‌طور نیست]! این جناب ماده ـ بیخود هم اسم این را ماده نگذاشتند والاّ اسم این را صورت مى‌گذاشتند! ـ به‌خاطر اینکه عمرش بیشتر است صور مختلفى به خودش مى‌گیرد!! همۀ صورت‌ها ازبین رفته است ولى خودش هست.

  • جنبۀ فاعلى داشتن صورت و جنبۀ انفعالى داشتن ماده

  • الآن به این مادۀ در دست بنده نگاه کنید، دارد خودش را نشان مى‌دهد درحالی‌که الآن صورت قرطاسى دارد، فردا ممکن است دوباره صورت عوض بشود و تبدیل به یک صورت دیگرى بشود مثلاً رماد بشود، باز ماده مى‌گوید: کور خواندى، من باز اینجا تشریف دارم و آن صورت قبلی [ازبین رفت]! صورت جنبۀ فاعلى دارد و ماده جنبۀ انفعالى دارد پس معلوم مى‌شود در این دنیا آن جنبۀ انفعالى است که پدر جنبۀ فاعلى را درمى‌آورد و از این‌طرف ترتیبش را مى‌دهد و او را به آن‌طرف مى‌فرستد و خودش هم سرپا است و همیشه بقا و حیات دارد!

  • لذا اینکه مى‌گویند که ماده خیلى مبهم است و خیلی چیز است را هم‌چنین خیلى نباید قبول کرد و باید کمی بیشتر دقت کرد و اتفاقاً خیلى حسابى ...!! این صورت، صورتِ زائد می‌شود؛ مى‌آید و مى‌رود، مى‌آید و مى‌رود، مى‌آید و مى‌رود و آنچه که همیشه باقى مى‌ماند و میلیاردها سال باقى می‌ماند یک واقعیت سیّالى است که آن واقعیت سیّال در این صورت قرار دارد.

  • این بحثى که فعلاً [بیان] کردیم براساس فلسفۀ مشاء و اعتقاد به جواهر خمسه است. بحثى که در جلسۀ بعد مى‌خواهیم [بیان] کنیم این است که مى‌خواهیم به‌طورکلی زیرآب ماده و همه را بزنیم که آیا اصلاً در این عالم ماده‌اى وجود دارد یا ندارد، جنبۀ فاعلى چیست و جنبۀ انفعالى چیست که برگشتش به حیثیت علّى و علیت صورت برزخى در ظلیت خودش است که ما از آن به ماده تعبیر مى‌آوریم! مرحوم آخوند مى‌خواهند به این مسئله اشاره کنند البته نه با این بیان دقیق، یک‌قدرى بیانشان [دقیق نیست] و حالا ما یک‌قدرى مسئله را دقیق‌تر [بیان] خواهیم کرد. فعلاً این مطلب مرحوم آخوند را عرض مى‌کنیم تا ببینیم که به کجا مى‌رسیم.

جلسه ۶۷۷

17
  • تلمیذ: منظور از خلق جدید که در قرآن می‌فرماید صورت هر چیزى است که آن به آن [تغییر می‌کند]؟‌

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: یعنى کار به ماده ندارد؟

  • استاد: نه، ماده هست. این ماده‌اى که الآن در رحم مادر تشکّل پیدا مى‌کند اینها چیزهایى است که در همه‌جا هست، از نطفه [تبدیل به] علقه مى‌شود علقه [تبدیل به مضغه] مى‌شود و ... . این برجستگی که این رحم مادر دائماً پیدا مى‌کند به‌خاطر چیست؟ به‌خاطر اینکه آن مادر غذا مى‌خورد و آب مى‌خورد و این مواد را می‌خورد، این غذا و آن سیب و آن آبى که مى‌خورد که آدم نیست، سیب است، آب است، گوشت است، کباب است، سبزى است و میوه است. این چیزهایى که مى‌خورد همه چیزهاى عمومى است که مادۀ این قضیه را تشکیل مى‌دهد. این مواد در بدن مادر می‌رود و وارد خون مى‌شود و از خون [داخل رحم] مى‌رود، همین مواد دائماً مى‌رود و شروع به زیاد کردن حجم این ماده‌اى که در آنجا هست می‌کند و همراه با زیاد شدن، صورتش هم تغییر خواهد کرد و علقه به مضغه [تبدیل می‌شود] ﴿ثُمَّ خَلَقۡنَا ٱلنُّطۡفَةَ عَلَقَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡعَلَقَةَ مُضۡغَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡمُضۡغَةَ عِظَٰمٗا فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾1 دائماً با این تغییر و تحولاتى که در این کمیت و کیفیت این جنین به‌وجود مى‌آید، همراه با آن، صورتى جدید پیدا مى‌شود و به‌واسطۀ همان صورت جدید هم است که دیه‌اش فرق مى‌کند وگرنه ماده ماده است! نطفه یک دیه دارد، علقه یک دیه دارد و مضغه یک دیه دارد و اگر به غضروف و اینها تبدیل به استخوان بشود یک دیه دارد و بعد ﴿أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾، تبدیل به دیۀ کامله مى‌شود.

  • تغییر دیۀ جنین به‌واسطۀ صورت آن

  • این تبدیل شدن دیه ـ احکام شرع که بى‌حساب نیست، شارع که چرتکه نینداخته است بگوید! ـ [به‌خاطر این است که] صورتش تغییر پیدا مى‌کند و براساس صورت دیه تعیین مى‌شود نه براساس ماده! والاّ اگر کسى علقه داشت و اندازۀ علقه این‌قدر بود باز دیه‌اش همان قدر است و حتماً لازم نیست این‌قدر (بزرگ) باشد! این تعلق صورت به‌خاطر ماده بودن علقه نیست بلکه به‌خاطر آن صورت علقیت و مضغه بودن است! آن مضغه بودن است که [میزان دیه را معیّن می‌کند] نه‌اینکه کشیمنی باشد که حالا که سقط کرد آن را بکشیم و ببینیم چقدر است؛ یک سیر است یا دو سیر است یا چند گرم است، [دیه] به این چیزها تعلق نمى‌گیرد.

    1. . سوره مؤمنون (23) آیه 14. امام شناسی، ج 11، ص 234:
      «سپس آن نطفه را علقه آفریدیم و پس از آن، آن علقه را مُضغَه آفریدیم؛ و آنگاه آن مُضغَه را استخوان‌هاى جنین نمودیم و روى آن استخوان‌ها گوشت پوشانیدیم؛ و سپس او را به خلقت دیگرى انشاء كردیم‌.»

جلسه ۶۷۷

18
  • چند سال پیش شخصی یک عکس از قوم عاد برای ما آورد و به ما نشان داد و ظاهراً در عربستان بود، این مجسمه را نشان می‌داد که کلّه و فلان دارد. یک نفر با یک بیل کنار مجسمه ایستاده بود و این کلۀ این آقا چهار برابر این آدم بود! عجیب بود. گفتند که طرف‌هاى یمن و آنجاها [آن را پیدا کرده بودند] و عکس انداخته بودند و نشان نمی‌داد که اینها مونتاژ و فلان باشد یعنى چیز طبیعى بود. البته در روایات داریم که قوم عاد خیلى قوى هیکل و عجیب بودند.1 کلۀ او اندازۀ سه یا چهار برابر این آدم بود و یک چیز عجیبى بود! با هلیکوپتر رفته بودند و از آن بالا عکس انداخته بودند و فقط اسکلتش بود و زیرخاک هم بود و بعد این قضیه توسط همین سعودی‌ها فاش شد.

  • اقوام اینها مختلف بودند والاّ نه‌اینکه ... خیلى دیگر هم داریم مثلاً خودم جنازۀ مومیایى شدۀ فرعون را دیدم که از اینجا تا آنجا بود و خیلى بزرگ نبود البته مومیایى فقط قدری کوچک می‌کند نه‌اینکه [خیلی کوچک کند]. یک آدم معتدل و عادى بود والاّ اینها هم بودند. ﴿إِرَمَ ذَاتِ ٱلۡعِمَادِ * ٱلَّتِي لَمۡ يُخۡلَقۡ مِثۡلُهَا فِي ٱلۡبِلَٰدِ * وَثَمُودَ ٱلَّذِينَ جَابُواْ ٱلصَّخۡرَ بِٱلۡوَادِ﴾2 این برای همین قوم عاد بوده است البته یک شهرى زیر خاک است، اصلاً کل شهر زیر خاک است! در هگمتانه و اینها [حفاری] مى‌کنند و [چیزهایی] بیرون مى‌آورند، من آنجا رفتم و دیدم. کوفه هم همین‌طور است؛ می‌گویند که خیلى از خانه‌ها زیر [خاک] است!

  • چندى پیش یادم هست که محل آزمایشگاه جابر بن حیان را در کوفه کشف کردند و الآن هم هست و مساحت خیلى زیادى هم دارد، جابر بن حیان در کوفه بوده است و تمام اسباب و ادواتش موجود است. چندى پیش شنیدم که در زمان صدام این را به‌دست آوردند. الآن خیلى از خانه‌هاى کوفه زیر خاک است و خاک و رمل [روی آنها را] مى‌گرفته و پر مى‌کرده است! خیلى جاهایى هست که حفاری‌هایى مى‌کنند و هنوز هم چیزهایی درمى‌آورند، در همین ایران هم همین‌طور است. الآن در نواحى ایلام دارند حفارى مى‌کنند و به یک منازلى زیر زمین برخورد کردند!

    1. مجمع البیان، ج 4، ص 286.
    2. . سوره فجر (89) آیات 7 ـ 9. معادشناسی، ج 8، ص 88:
      «و نیز با قوم ارَم و اهل شهر ارم كه داراى قدرت و عظمت بودند چه كرد؟! درصورتی‌كه مانند شهر ارم در تمام شهرهاى جهان به آن استحكام و عظمت و نعمت و زیبایى نبود و هم‌چنین بر قوم ثمود كه تخته‌هاى سنگ را از بیابان مى‌آوردند و با آن كاخ‌ها مى‌ساختند چه كرد؟!»

جلسه ۶۷۷

19
  • تلمیذ: در کاشان هم منازلی درآوردند که قشنگ و بزرگ هم هست و الآن موجود هست.

  • استاد: در خود کاشان یا اطرافش؟‌

  • تلمیذ: در خود کاشان. منزل طباطبایی‌ها و عباسی‌ها در کاشان معروف است و در آنجا فیلم‌های سینمایی هم بازی می‌کنند.

  • استاد: اینها زیر خاک بوده‌ است؟

  • تلمیذ: بله، زیر خاک بوده است و الآن آن را آثار باستانی کردند.

  • استاد: عجیب است! آن‌وقت در گودى بوده است؟‌

  • تلمیذ: بله، عکس آن‌هم هست که قبلاً چطور بوده و حالا به چه صورت درآمده است.‌

  • استاد: این را من از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل کردم و مثل اینکه یک دفعه این را براى رفقا گفتم. ایشان مى‌فرمودند: مرحوم حاج هادى ابهرى آن وقتی که در ابهر بود خیلى از اوقات اصلاً بیرون می‌رفت؛ یک حالات خاصّ خودش را داشت مثلاً بدون زنش دو ماه براى خودش مى‌رفت و مى‌گشت و بعد مى‌آمد و نمى‌توانست مکان خودش را تحمل کند! نمی‌توانست افراد را تحمل کند و به‌هم مى‌ریخت و بیرون مى‌رفت! گاهى دو ماه طول مى‌کشید و مى‌آمد. در یکى از این دفعات که داشت مى‌رفت، اطراف زنجان می‌رود و خسته بوده است و کنار یک جوب آبی زیر سایۀ درختى مى‌نشیند و مى‌خوابد تااینکه بعداً برود. این‌طورى بود که خانۀ کسى نمى‌رفت مثلاً یک سایۀ درخت پیدا مى‌کرد مى‌خوابید یا یک باغى پیدا مى‌کرد یکى دو روز به آنجا می‌رفت. این‌طور نبود که منزل کسى برود، اصلاً به‌طورکلی نمى‌توانست با افراد ارتباط برقرار کند!

  • یک روز کنار جوی آبى مى‌نشیند و هیچ چیزى هم نبوده است؛ نه درختى و نه فلانى فقط یک جوی آبی مى‌آمده و مى‌رفته است و آن نواحی پایین یک آبادی بوده است. در همین فکر یک‌مرتبه این‌طور به نظرش مى‌رسد که خب اینجا که الآن نشسته‌ام اثرى از آبادانى نیست و فقط یک جوى آب هست که دارد مى‌آید و مى‌رود، شاید قبلاً اینجا یک دهى بوده است که حالا نیست و [معلوم نیست] چه شده است! یک‌مرتبه متوجه مى‌شود و پرده براى او کنار مى‌رود. مرحوم حاج هادی از این مسائل داشته است. خلاصه یک‌مرتبه مى‌بیند که در طول میلیون‌ها سالِ ـ عبارت خود او میلیون‌ها سال بوده نه هزاران سال! ـ گذشته همین جایى که نشسته آبادانى بوده و چه وضعیتى بوده است! قصرهایى را مشاهده مى‌کند که می‌گفته است که مثل بعضی‌ از اینها را حتى در عمرم ندیده بودم! مثلاً ساختمان‌هاى چند طبقه با چه وضعیت و با چه خصوصیات و با چه نقش و نگارى را تعریف مى‌کرده و مى‌گفته است که من دیدم! و همۀ اینها ازبین رفتند و دوباره بعد صاف شدند و دوباره یک نسل جدیدى آمدند و دوباره مفصّل شروع به ساختن و زارعت و گلّه‌دارى و فلان کردند! دوباره اینها هم رفتند.

جلسه ۶۷۷

20
  • عبارت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این بود که ایشان [حاج هادی] گفت: آن‌قدر این قضایا تکرار شد که من نتوانستم بشمارم که چند دفعه خراب و آباد شد! در اثر تکرر و کثرتِ این تعداد، نتوانستم به‌حساب بیاورم! همه را هم با ذکر خصوصیات مى‌گفت و بعد گفت که همۀ اینها در یک ثانیه بوده است! و عجیب اینکه گفته بوده است که من اگر بخواهم بنشینم ـ در ذهنش نقش بسته بوده است ـ و خصوصیات آنچه را که دیدم بگویم، سال‌ها باید بنشینم و برایتان توضیح بدهم! سال‌ها! یعنى اینها همه در یک ثانیه بوده است! در عرض یک ثانیه چطور این حجم از اطلاعات [جابه‌جا می‌شود]؟! هیچ کامپیوترى نمی‌تواند یک‌دفعه این‌قدر دیتا و این حجم از [اطلاعات] را روى هارد بفرستد! می‌گفت: سال‌ها باید بنشینم و توضیح بدهم که در این مدت چه گذشته است و این چه چیزی بوده است!

  • تلمیذ: این تعبیر قرآن که می‌فرماید: ﴿فَيَنظُرُواْ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ كَانُوٓاْ أَكۡثَرَ مِنۡهُمۡ وَأَشَدَّ قُوَّةٗ وَءَاثَارٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾1 می‌شود گفت که آن موقع علوم پیشرفته‌تر از الآن بود؟

  • استاد: پیشرفته را نمى‌دانم [و نمی‌توانیم بگوییم] یعنى اینکه بشر در اینجا از نظر چیز اشرف است طبعاً از نقطه‌نظر عقلى هم باید قدرتش بالاتر بوده و شاید منظور این [آیه] از نظر قوۀ جسمانی است.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. . سوره غافر (40) آیه 82. نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 381:
      «تا نظر كنند و ببینند عاقبت كار آنان كه پیش از ایشان آمده‌اند و هم از جهت افراد و هم از جهت قدرت و آثار از اینان بیشتر و قوى‌تر بوده‌اند، چه شده است و به كجا منتهى گردیده است؟!»