684

حقیقت وجود و مراتب ادراک آن

تفاوت ادراک مفهومی و شهود قلبی در شناخت هستی

13947
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه ادراک عقلی و شهودی در شناخت حقیقت وجود می‌پردازند. بحث با بررسی مسئله جنس و فصل در فلسفه مشاء و چگونگی انتزاع مفاهیم از واقعیت‌های خارجی آغاز می‌شود. استاد با نقد محدودیت‌های ذهن در احاطه به کُنه هستی، توضیح می‌دهند که ذهن انسان همواره با مفاهیم و ماهیات سر و کار دارد و از درک حقیقتِ بساطتِ وجود عاجز است. در ادامه، با اشاره به لزوم انکشاف و شهود برای شناخت امر سیال و حقیقتِ هستی، به ضرورتِ تواضع علمی و سیره بزرگان در اعتراف به مراتبِ معرفتی اشاره شده است. این جلسه در نهایت بر این نکته تأکید دارد که فلسفه و حکمت، ابزاری برای فهمِ عمیق‌ترِ کلام اهل‌بیت علیهم‌السلام است و شناخت حقیقی، جز با اتصال به منبع وحی و عبور از مرزهای ذهنی و انانیت حاصل نمی‌شود.

/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۸۴

1
  • درس ششصد و هشتاد و چهارم

  • کیفیت اخذ جنس از ماده و فصل از صورت بنابر حکمت مشاء (4)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در کلام مرحوم آخوند این مسئله به چشم مى‌خورد که بنابر فلسفۀ مشاء علت انتزاع جنس از ماده به‌خاطر فعلیت در ابهام است و این یک امر متحقق خارجى است منتها جنبۀ ابهام دارد و اشکال ندارد که یک شیئی فعلیت داشته باشد و فعلیتش هم فعلیت در ابهام باشد ولى علىٰ‌کلّ‌حال امر انتزاعى نباشد و آن فعلیت در ابهام او را محو و فانى در فعلیت صورت مى‌کند یعنى دو فعلیت در آنجا وجود دارد نه‌اینکه یکى اعتبارى و یکى حقیقى است و اگر اعتبارى باشد دیگر محو و فانى بودن همه توهمى و تخیلى مى‌شود. واقعیت خارجى عبارت از جنبۀ ابهامى است که آن شی‌ء واجد است و همان جهت ابهام اگر بخواهد در خارج مشارٌ إلیه و ملموس باشد طبعاً باید فانى در یک صورت فعلیه باشد چون اگر هردوى اینها متعین و متشخّص باشند و بالفعل وجود و ظهور آنها ملموس باشد دراین‌صورت ترکیب لازم مى‌آید و دیگر جنس و فصل معنا ندارد. دو شی‌ء بالفعل هستند مثل آب و شکر که باهم مخلوط مى‌شوند شربت مى‌شوند، نه آب شکر است و نه شکر آب است منتها هردو جنبۀ فعلى دارند و بعد وقتى که‌ ترکیب مى‌شوند شما یک چیز مى‌بینید، اگر اینها را از همدیگر جایى جدا بکنید دوباره آب کنار مى‌رود و شکر هم در کنارى قرار مى‌گیرد، هر دوى اینها جنبۀ فعلى و شخصى دارند.

  • مشاهدۀ یک امر واحد در مسئلۀ جنس و فصل

  • ولى در مسئلۀ جنس و فصل ما یک امر واحد بیشتر مشاهده نمى‌کنیم و این عبارت از همان ظهور فعلى آن امر خارجی است که در عین اینکه دو چیز هستند ولى یکى از اینها جنبه‌اش باید جنبۀ ابهام باشد. با اینکه فعلى است ولى خصوصیت ابهامیۀ او، او را فانى در صورت مى‌کند در واقع یک چیز در خارج بیشتر نخواهد بود.

جلسه ۶۸۴

2
  • این پاسخى بود که مرحوم آخوند دادند به اشکالى که نسبت به این مسئله شده بود که چرا ما جنس را از ماده مى‌گیریم و از صورت نمى‌گیریم درحالى‌که ماده و صورت اینها داخل در تحت مقولۀ جوهر هستند و همان‌طورى‌که ماده داراى جوهر است صورت هم داراى جوهر است و آن جوهر در هردو یکى است و تفاوت نمى‌کند بنابراین همان‌طورى‌که جنس از ماده انتزاع مى‌شود از صورت هم مى‌تواند انتزاع بشود چون همان جوهر بودن باعث شمول این جنس یا شمول این مقولۀ در تحت او خواهد شد. در اینجا مرحوم آخوند اشاره به یک مطلبى دارند و آن این است که به‌طورکلی اصلاً مسئلۀ ماده و صورت را از تحت مقولۀ جوهر بودن مى‌خواهند خارج کنند و اندراجش را در تحت ذاتى باب ایساغوجى مى‌خواهند به همین مشاء بسپارند و خودشان طرح جدیدى را نسبت به این حقیقت ماده و حقیقت صورت درافکنند.

  • انتزاع تشخّص از خود حاقّ وجود در مسئلۀ بارى

  • این مسئله براساس مسئلۀ اصالت وجود و وحدت شخصى وجود در اینجا حاصل مى‌شود و آن این است که در مسئلۀ بارى چطور ما تشخّص را در آنجا از خود حاقّ وجود انتزاع مى‌کنیم بدون اینکه آن وجود داراى ماهیت باشد و بر ماهیتی حمل بشود بلکه الحقُ ماهیتُه إنیّته، از اینجا ما به مظاهر آن وجود که تشکلّ وجود است نسبت به آنها پى مى‌بریم. شکى نیست که آنچه که در خارج تحقق پیدا مى‌کند و صورت خارجى به خود مى‌گیرد باید آن شی‌ء تغییر و تحولى در آن حقیقت بساطت وجود را واجد باشد تا بتواند اختلاف را تحمل کند و افتراق با دیگر اشیاء بپذیرد. اگر قرار باشد آن وجود به همان بساطتش باقى بماند، در آن بساطت، انسان نمى‌تواند آن را آن‌طورى‌که بایدوشاید تصور کند.

  • صورت یعنى جهت تشخّص و تعیّن

  • علىٰ‌کلّ‌حال آنچه را که ما از حقیقت وجود دریافت مى‌کنیم همراه با نوعى مفهوم از مفاهیم و ماهیتى از ماهیات است. آیا شده شما تابه‌حال وجود را به کُنه ذاتش و به آن حقیقتش تصور بکنید و در ذهن خود جا بدهید و حساب او را از بقیۀ حساب‌ها جدا کنید؟! آیا تابه‌حال یک هم‌چنین مسئله‌اى اتفاق افتاده است؟! نه، چرا؟ چون شما هرچه را که تصور بکنید این یک مفهومى است که در ذهن شما نقش مى‌بندد درحالى‌که خود ذهن محدود به حدود حدیّه است و انسان نمى‌تواند لاحد را در حدود حدّیّه تصور کند بلکه مى‌تواند یک امر مبهمى را تصور کند و او را خارج از این ماهیات بپندارد ولى اینکه واقعیت او چیست، آن چیستى او را انسان نمى‌تواند ادراک کند. همان چه را که هست و همان حقیقتى که وجود دارد را نمى‌تواند ادراک کند. هرچه را که شما بخواهید درنظر بگیرید بالأخره به‌واسطۀ ارتباط شما با آن شی‌ء، آن مفهوم در ذهن نقش پیدا مى‌کند و آن شىء تا وقتى که صورت نگیرد و مفهومى از مفاهیم را بر خود حمل نکند در ذهن تصور پیدا نمى‌شود. شما تمام مفاهیم را تعریه بکنید و آن ذهن را متمرکز کنید، صورت را از او بگیرید و هرچه را که مى‌خواهید بکنید باز به آن حقیقت آن شی‌ء نمى‌توانید برسید حتى در مورد مادیات هم همین‌طور است.

جلسه ۶۸۴

3
  • بله، ذهن مى‌تواند یک مفهوم مبهم را به‌عنوان‌ اصل براى خود بپذیرد فرض کنید در همین روال فلسفۀ مشاء و منطقیین و مبناى عرف بر استمرار ماده در صور مختلف، آنچه را که ذهن مى‌تواند ادراک بکند یک هیولاى مبهمه است. همان‌طورى‌که مثال زدم یک صورتى را که الآن در جلوى ماست، این اشیائى که در جلوى ماست اینها همه قدمت سابقى دارند فرض کنید همین فرشى را که الآن ما در اینجا داریم مشاهده مى‌کنیم اگر پشم نباشد و الیاف باشد، الیاف فرش را از نفت استخراج می‌کنند، حالا این یک امر خلق‌الساعه نیست که همین امروز صبح شما بلند شوید ببینید که نفت را استخراج کردند و این از نفت همین امروز پیدا شده است و این را هم همین امروز استخراج کردند و در یک چشم به‌هم زدن الیافى را از آن جدا کردند. یک مقداری را تبخیر کردند بنزین شده است یک مقداری نفت سفید شد و یک مقداری فلان شد و در پایان هم گازوئیل و مازوت می‌ماند. می‌گویند که بیش از صد نوع مواد و اینها از آن استخراج مى‌کنند این الآن فرض کنید که یک امر دامنه‌دارى بوده که از میلیون‌ها سال پیش این قضیه اتفاق افتاده است حالا اشیائی بودند که همۀ اینها تبدیل به نفت شدند یا موجوداتى بودند اعم از زنده و غیر زنده که اینها چیزهایى است که در همین کتب و اینها راجع به این مسئله گفته مى‌شود و صحبت مى‌شود و بالأخره برگشت این قضیه به میلیون‌ها سال قبل است و در قبل یک هم‌چنین ماده‌اى نبود و بعد در خارج در جنگل‌ها و اینها تبدیل به یک هم‌چنین ماده‌اى شد. آنچه که در جنگل‌ها بودند خود آنها چه زمان‌هایى را سپرى کردند و... مدام باید عقب بروید و نمى‌توانید در یک جا توقف کنید و نمى‌توانید بایستید و بگویید که یکى از اینها خلق‌الساعه بود و اصلاً وجود خارجى نداشت.

جلسه ۶۸۴

4
  • آن‌ چیزى که ما برحسب متفاهم عرفى استنباط مى‌کنیم یک مسئلۀ استمرارى به گذشته است، حرکت به گذشته است نه به آینده، آینده را خبر نداریم که فردا بر سر این فرش چه خواهد آمد، او را اطلاع نداریم ولى نسبت به گذشته که تا اینجا رسیده بالأخره مى‌توانیم به‌دست بیاوریم حالا براساس علوم تجربى یک مقدارى درست و یک مقدارى هم کشک بالأخره یک چیزى براى خودمان تصور مى‌کنیم و مى‌گوییم که این یک قضیۀ دامنه‌دارى بود و مستمر استصحاباً کار به اینجا کشیده شد و مطلب به اینجا رسیده است که آن ماده‌اى که در طول این مدت زمان پیوسته در بستر تاریخ همین‌طور از صورتى به‌صورت دیگر در حال تغییر بوده آن ماده چه بود؟! (12 الآن فکرش را بکنید آیا مى‌توانید دست بزنید و بگویید که به‌ خصوص این بوده است؟! اصلاً نمى‌توانید.

  • بله، مى‌توانید بگویید که یک چیزى هست؛ یک چیزى این وسط هست که آن دارد مدام صورت به خود مى‌گیرد ولى آن چیست؟! بروید نشان بدهید و بگذارید کف دستتان تا بنده با همین دوتا چشمم زیر عینک خودم این را قشنگ ببینم و مشاهده کنم که این همانى است که خلاصه در بستر زمان و تاریخ به صور مختلفى درآمده و از نقطه‌نظر فعل و انفعالات شیمیایى توانسته صور مختلفى را به خود بگیرد. همان‌طورى‌که فرض کنید در تغییر و تحولات شیمیایى در بدن و کبد شما مشاهده مى‌کنید که خیلى از اشیاء تبدیل به شی‌ء دیگرى خواهند شد. این غذایى که شما مى‌خورید چه‌بسا از اول قند نیست بلکه نشاسته و امثال‌ذلک است و وقتى که در کبد مى‌رود تبدیل به قند مى‌شود و وقتى که تبدیل به قند شد با این انسولین و اینها که ترکیب مى‌شود تبدیل به چربى مى‌شود، چون آن مقدارى که بدن به‌عنوان سوخت مى‌گیرد را می‌گیرد و بقیه را چربى مى‌کند حالا اگر نتوانست در کبد مى‌فرستد و کبد که پر شد مى‌رود در جاهاى مختلف بدن ذخیره مى‌شود. از اول چربى نبود یعنى شما چربى نخوردید بلکه به‌عنوان مثال نشاسته خوردید قند خوردید ولى مى‌بینید در بدن با تحولات شیمیایى تغییر پیدا مى‌کند و از یک امر دیگرى متحول به یک امر دیگر مى‌شود بعد دوباره در این تغییرات شیمیایى برمى‌گردد همین چربى دوباره تبدیل به قند مى‌شود و سوخت مى‌شود و دوباره اگر همین در تحت شرایط خاصى قرار بگیرد خودش تبدیل به این قضیه خواهد شد. آنچه که در این سلسله مدام تغییر پیدا مى‌کند و از این‌طرف برمى‌گردد به آن‌طرف برمى‌گردد چیست؟ آن اسمش چه ماده‌اى است؟ شما چه اسمى مى‌توانید برایش بگذارید؟ نه مى‌توانید اسمش را قند بگذارید نه مى‌توانید اسمش را سلولز بگذارید نه مى‌توانید نشاسته بگذارید نه مى‌توانید اسمش را کربنیت بگذارید، نه سدیم بگذارید، هیچى نمى‌توانید بگذارید، این چیزهایى که الآن هست تمام اینها صورت دارد و شما دست به هر چیزى بگذارید صورت دارد. صورت هم یعنى جهت تشخّص و تعیّن، اگر نداشته باشد شما نمى‌توانید در کتاب بنویسید؛ شما نمى‌توانید در کتاب بنویسید: یک چیز مبهمی، ما هزارتا چیز مبهم داریم. باید بنویسید که این چه ماده‌اى از مواد است همین‌که مى‌نویسید: این ماده است یعنى این صورت دارد، یعنى این تشخّص دارد و ما مى‌توانیم در لابراتوار نشان بدهیم که این الآن یک هم‌چنین خصوصیتى دارد ولى درعین‌حال عقل شما هم نمى‌تواند بپذیرد که الآن شما دارید روی یک امر معدومى بحث مى‌کنید، آن را هم شما نمى‌توانید بپذیرید. یک امر موجود بالفعل را دارید روى آن بحث مى‌کنید که این در حال تغییر و تحول است و درست هم است. همان آن هم برمى‌گردد و از خارج نمى‌آید یعنى اگر یک نفر امروز صبح غذا بخورد دیگر هم تا ظهر نخورد این فعل و انفعالات همین‌طور در او پیدا مى‌شود، نان خورده کره خورده پنیر خورده گردو خورده چایى خورده فلان خورده مدام شما مى‌بینید این فعل و انفعالات در او پیدا مى‌شود تا غذا مى‌خورد یک‌دفعه قندش بالا مى‌رود، چرا؟ چون یک‌دفعه یک هجمه قند نسبت به این پیدا مى‌شود و این بدن براى اینکه این را بگیرد و برساند، انسولین را شدید تزریق مى‌کند لذا در آزمایشگاه یک‌دفعه شما مى‌بینید قند بالا رفت و قبل از اینکه شخص غذا بخورد میزان قند پایین است و در یک حد نرمالى است لذا براى اینکه تشخیص بدهند این بیمارى دارد یا ندارد مى‌گویند: یک آزمایش قبل از فلان و یک آزمایش بعد از فلان، تااینکه مشخص بشود میزانى که بدن این مى‌تواند سوخت کند و میزانى که نمى‌تواند از عهدۀ آن بر‌بیاید و نگه مى‌دارد چه‌قدر است و بالانسش را بفهمند!

جلسه ۶۸۴

5
  • اینها همه برای چیست؟ یک چیزى این وسط هست، آنچه که این وسط هست اسمش چیست؟ ما اسم او را چه بگذاریم؟ نمى‌دانیم. این نمى‌دانیم نه به معناى نبودن و عدم است، به معناى ندانستن است. چه وقت ما به این نقطه و به این مسئله مى‌رسیم؟

  • لزوم انکشاف و کشف برای شناخت حقیقت امر سیال

  • عجز علوم مادی نسبت به شناخت حقیقت امر سیال

  • اینجاست که دیگر مسائل و علوم مادى نمى‌تواند انسان را به آن مسئله برساند بلکه اینجا باید یک انکشاف و کشفى باشد، اینجا باید یک حالت شهودى باشد تا انسان حقیقت آن امر سیال که دارد در بستر زمان و بستر شرایط مختلف همین‌طور پیش مى‌آید و در هر زمینه‌اى این بت عیّار به‌صورت دیگرى خواهد آمد آن بت عیّار را مشاهده بکند که آن چه واقعیتى دارد! حتى اگر نتواند برایش اسم بگذارد، بالأخره لغت هم نمى‌تواند نسبت به این مسئله بگوید چون لغت همیشه با مشهودات طرف است و واضع به چیز غیر مشهود نمى‌تواند وضع لغت بکند، چیزى را که نمى‌داند، نمى‌تواند وضع کند! واضع به خوابش هم نمى‌بیند چیزهایى که ما امروز داریم روز سه‌شنبه مى‌گوییم به عمرش این چیزها را واضع اصلاً تصور نمى‌کرد که یک روزى یک آقایى بلند شود بیاید بگوید: غیر از این چیزهایى که تو در المنجد و لغت‌نامه دهخدا و اینها نوشته‌اى یک چیزهاى دیگر هم داریم که واقعیت دارد ولیکن جناب‌عالى نتوانستید به این برسید؛ نتوانستید با این‌همه کنفرانس و سمینارتان و مجمعتان به این جهت خارجى برسید، بله! باز همان قدیمی‌ها یک چیزهایى سرشان مى‌شد الآن یک لغت‌هایى درمى‌آوردند فقط آدم باید همین‌طورى دست را درِ گوشش بگذارد و نگاه کند که این واژه را از کجا درمى‌آورد؟!

  • بله، این مفهوم قابل براى ادراک حسى نیست بلکه براى ادراک عقلى به‌عنوان مبهم است حالا این مبهم فعلیت دارد؛ گرچه مبهم است ولى انسان مى‌داند هست و به‌عنوان اینکه هست، ادراک مى‌کند.

جلسه ۶۸۴

6
  • در مسئلۀ وجود هم مطلب همین‌طور است؛ در قضیۀ وجود آنچه را که ما احساس مى‌کنیم مفاهیم وجود است ولى آنچه که خارج از این مفاهیم است و این مفاهیم بر او عارض شد چیست؟ لذا مرحوم حاجى مى‌فرماید: «مفهومُه مِن أعرفِ الأشیاء»1 بچه هم مى‌فهمد بچۀ یک‌ساله دوساله که از مادرش شیر مى‌خواهد مى‌فهمد و وقتى که مادرش به او شیر ندهد یا شیر نداشته باشد گریه‌اش درمى‌آید، این گریه درآمدن یعنى چه؟ یعنى تو الآن شیر ندارى به من بدهى. این بچۀ دوساله هم مفهوم وجود را مى‌فهمد که بین داشتن و نداشتن فرق و تفاوت است تا چه برسد به افراد بزرگ!

  • چیستیِ هستی!

  • «مفهومه مِن أعرفِ الأشیاء» ولى «کُنهُهُ» اینکه بالأخره این چیست و این مفهوم بر چه مصداقى منطبق است؟! صحبت در این است و «کُنهُهُ» که یک مطلبى باشد که هم آن بچۀ دوساله که فقط از تمام دنیا یک مادر و شیر مى‌فهمد او را مى‌داند و آن مرد شصت‌ساله که فرض کنید بسیارى از حقایق عالم براى او کشف شده او هم همان را مى‌فهمد. آنچه را که بین این دو واقع است چیست که همۀ اشیاء را گرفته است؛ از مادیات، مجردات، بحار، جبال، سماء، فرش و عرش تمام اینها را گرفته است؛ آن امرى که بین همه هست و ما به همۀ آنها مى‌گوییم: «هست» این هست دریا هست کوه هست سماء هست انسان هست حیوان هست ملک هست جبرائیل هست همۀ اینها هستند و خدا هم هست! در همۀ اینها با صور مختلفى که دارند آن هست، چیست؟! آن هستى چیست؟! چیستى آن هستى را ما به‌دست بیاوریم این چیست، این امکان ندارد مگر براى کسى که دوباره اینجا شهود برایش پیدا بشود. عقل در اینجا نمى‌تواند آن چیستىِ آن هستى را انتزاع کند چون عقل نیز خود صورتى از صور موجودات است و حقیقتى از حقایق موجوده است لذا چگونه مى‌تواند مافوق خود را که خود او واجد آن حقیقت مافوق خودش هست بیابد؟! کلام عطار که مى‌فرماید:

    1. شرح المنظومة، ج 2، ص 59:
      مفهومُه مِن أعرفِ الأشیاء *** و كُنهُه فی غایةِ الخفاءِ

جلسه ۶۸۴

7
  • دائماً او پادشاه مطلق است***در کمال عزّ خود مستغرق است
  • او به سر ناید ز خود آنجا که اوست***کى رسد عقل وجود آن جا که اوست1
  • این کلام اشاره به این مسئله دارد و عجیب این است شما اگر نگاه بکنید در شرحى که مرحوم آخوند [خراسانی] دادند اصلاً خنده‌تان مى‌گیرد چون اصلاً ربطى به این ندارد. من یک وقتى به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتم که آقا این جواب چرند آخوند اصلاً چه ارتباطى به این شعر دارد؟!2 او چه مى‌خواهد بگوید و آخوند چه می‌گوید؟! ایشان فرمودند: بله، هیچ ارتباطى به‌هم ندارند. گفتم: پس چرا شما در آن کتاب ننوشتید که این چرند است؟! بابا تو برو اصولت را بگو، آخر تو را چه به اینکه بیایى [شعر عطار را تفسیر و شرح کنی]؟! گفتند: بله دیگر بله دیگر ...! حالا یعنى مى‌خواستند بگویند که ما ادب [را رعایت کردیم] تو حالا جسارت و فلان و این حرف‌ها داری ولی ما بالأخره یک حساب و کتابى داریم. بالأخره حساب و مسئلۀ بزرگان فرق مى‌کرد. چقدر خوب است که انسان از حدود خودش خارج نشود خب بابا بگو نمى‌دانم! حالا بیش از این مقام گنجایش ندارد و این حرف‌ها چیست؟! بفرما بیا گنجایش دارد حالا چه مى‌خواهى بگویى؟! از آن سه کلمه‌ات فهمیدیم چقدر گنجایش دارى!

  • خلاصه به آقا گفتم: آخر این چرندها چیست که گفته است و آبروریزى کرده است؟! حالا ما یک کلمه بیشتر بلد نیستیم هرچه هم از ما مى‌پرسند یک ساعت حرف مى‌زنیم اما روش علامه طباطبائی این نبود. مرحوم علامه خیلى مرد بزرگى بود و دنبال اثبات نبود. ما باید هر چیزى را در جایگاه خودش نگاه داریم علامه مرد بزرگى بود ولى امام نبود. امام چیز دیگر است. معصوم نبود، معصوم یک چیز دیگر است؛ معصوم، معصوم است و عصمت دارد؛ در فعل عصمت دارد در فکر عصمت دارد در کلام عصمت دارد معصوم، معصوم است و همین‌طور طبعاً اولیاء خدا هم داراى مراتب مختلفى هستند و هرکدام از آنها مرتبه‌ای دارند؛ مرتبه‌اى که براى مرحوم آقاى حداد و قاضى بود آن مرتبه براى مرحوم علامه طباطبائی نبود. البته خدا مى‌داند، ما چه مى‌دانیم، ما وقتی به مسائل و اینها نگاه مى‌کنیم با این وجود و این علم و این بضاعت علم و اینها خب بالأخره این یک چیز طبیعى است و ما ناخن آنها هم نیستیم اما بالأخره به همان بضاعت مزجات وقتى که نگاه به کلمات بزرگان می‌کنیم تفاوت‌هایى مى‌بینیم.

    1. منطق ‌الطیر، آغازکتاب، مجمع مرغان.
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به توحید علمی و عینی، ص 44.

جلسه ۶۸۴

8
  • کسى که مرحوم پدر ما مى‌فرمود: ملائکه اسمش را بى وضو نمى‌برند، همان شخص به مرحوم آقا مى‌گویند: من این جا را نمى‌دانم و مرحوم آقا تعجب مى‌کنند و ایشان مى‌فرمودند که بارها مى‌شد من از ایشان از یک قضیه سؤال مى‌کردم، یک مطلب و یک مفهوم یک آیه‌اى از آیات را مى‌پرسیدم، ایشان مى‌گفتند که نمى‌دانم و من مى‌گفتم: آخر مى‌خواهید شکسته نفسى بفرمایید؟! ایشان مى‌فرمودند: من با شما شکسته نفسى بفرمایم؟!

  • حالا آدم به‌خاطر مصالحى بعضى از جاها نمى‌داند؛ یک بنده خدایى نقل مى‌کرد که یک عده‌اى از خارج و داخل پیش علامه آمده بودند که از مسائل فلسفى سؤال کنند و این دیگر چیزی نبود که علامه نداند چون پیش‌پا افتاده بود؛ آنها سؤال کرده بودند و ایشان گفته بود که نمى‌دانم! بعضى از آنهایى که در آنجا بودند الآن حیات دارند و زنده هستند. آن افرادى که آمده بودند دوباره سؤال کردند دوباره گفتند: نمی‌دانم! حالا اگر از من مى‌پرسیدند براى هر سؤالشان یک ساعت هم حرف مى‌زدم حالا ایشان چه مصلحتى دیدند در آنجا که این کار را کردند ما نمى‌دانیم! بالأخره مرحوم علامه آدم مراقبى بود و مواظب بود و جهات را هم مى‌دید و از آن‌طرف دنبال جنجال و اینها نبود. هرچه مى‌خواهند به او بگویند بگویند. حالا چه بوده و در نفسش چه گذشته که این‌طور برخورد کرده [نمی‌دانیم]. آنها از خارج بلند شدند آمدند و دیگران گفتند که خِرَد علمى ما این شخص است که الآن مى‌خواهیم شما را پیش او ببریم و...! خلاصه آمده بودند که حال چقدر پز بدهند و به این و آن چیز بکنند، یک‌دفعه دیدند مى‌گوید: من نمى‌دانم! دوباره سؤال دوم را کردند ایشان دوباره سرش را بلند کرد و گفت: نمى‌دانم! اى بابا سومى را هم گفت: نمى‌دانم! فهمیدند نه این قضیه مثل اینکه مطلبى دیگرى است لذا خداحافظى کردند بیرون آمدند و تا آخرش هم نفهمیدند مطلب چه بود!

جلسه ۶۸۴

9
  • خب شاید دلیل خاصى داشته است ولى اینکه فرض کنید که بیایند و این‌طوری بفرمایند به این شخص که مثلاً من نمى‌دانم آن‌هم یک چنین شخصى [عجیب است] خب نمى‌داند. اصلاً مگر باید همه چیز را بداند و مگر هر چیزى که هست معصوم است؟! آیا شما مى‌توانید بگویید که هرچه که از بزرگان آمده هیچ خطایى در آن نیست؟! نه، خطا هست، اشکال ندارد! مگر حتماً انسان باید معصوم باشد؟! عصمت برای چهارده نفر است پس فرق بین امام و بنده چیست؟! باید یک فرق مختصرى باشد یا نباید باشد؟!

  • تلمیذ: با فنا و بقا مخالفت دارد؟

  • استاد: نه مخالفتى ندارد.

  • تلمیذ: کسى که به آنجا رسیده است عصمت از لوازم آن است.

  • استاد: خب البته آن‌هم در مراتب مختلف هست، البته در آن مسئلۀ علم که انسان مى‌تواند تصور بکند. بنده در همان قضیۀ علم این مسئله را توضیح دادم که آن مربوط به کسى است که فانى باشد و بعد بقاء پیدا کرده که این متصل به همان حقیقت عالم وجود است. مرحوم علامه طباطبائی آن موقع شاید این مرتبه را حائز نبودند. مرحوم آقا هم قائل نبودند که ایشان از اول چیز رفتند، مى‌گفتند: اواخر عمر حالاتى از فناء در ایشان مشاهده مى‌شد، اواخر عمر! آن عکس مرحوم علامه با آقا را خود بنده گرفتم در آن مباحثاتشان که حالا شاید رفقا ببینند ـ از جمله کتاب‌هایی که دیگر درمى‌آید بعضى از این عکس‌ها را هم گفته‌ایم در آنها قرار بدهند ـ در خود آن مجلس من حضور داشتم و تقریباً حدود ده‌تا دوازه‌تا عکس گرفتم؛ همراه با ایشان و جدا جدا که بعضی‌هایش خوب شده و بعضی‌ها خوب نشدند، در آن زمان در منزل مرحوم شهید قدوسى دامادشان بودند که آن موقع ایشان ظاهراً موقعیت قضایى هم داشت؛ مرحوم آقاى قدوسى موقعیت قضایى داشت. منزل مرحوم علامه در طهران سیدخندان خیابان حاج عبدالله بود و مرحوم آقا هم آنجا مى‌رفتند و من هم در بعضى از مجالس بودم و در اکثرشان نبودم اما در یکى دوتا بودم که در همان مجلس آخر بود که این عکس‌ها را بنده گرفتم، در آنجا مرحوم علامه اعتراف و تصدیق کردند بر اینکه آنچه را که پیگیرى مى‌شد درست بود؛ مسئله درست بود و حتى ایشان هم فرمودند که الحمدلله که خداوند شما را ... .

جلسه ۶۸۴

10
  • بنده باید این عبارت را بگویم تا افراد بدانند که موقعیت علمى هیچ‌گاه نباید مانع از آن صداقت و صفا و خلاصه ارتباط و استناد اشیاء به پروردگار باشد و این درس است! بعضی‌ها از اینکه بنده این را آوردم متأثر شدند و شاید ایراد هم نکردند که چرا ایشان حالا یک حرفى زده است، بنده این را ذکر کردم و این را شاید حمل بر خطاى ما هم کردند که فلانى اشتباه کرد ولى بنده اشتباه نکردم و یک هم‌چنین قضیه‌اى بوده و اینها را باید ذکر کرد و ذکر اینها براى ما راه‌گشا است. فقط همه‌اش به خواندن نیست که فقط بخوانیم و جلو برویم و این مطالب را به‌کار نبندیم!

  • آن مرجعى که مى‌گوید: همۀ اینها کشک است نمى‌داند که تمام این مطالبى که آخوند ملاصدرا دارد در اسفار ذکر مى‌کند به‌خاطر این است که تو امروز بالاى منبر نگویى که کشک است، نه، بدانى که اینها همه مستند به خداست و همه را از یک جا بدانى و همه را از ائمه بدانى. ما هم مى‌گوییم: هرچه هست، در [کلام] قرآن و اهل‌بیت هست منتها همان‌طورى‌که براى فهمیدن کلام اهل‌بیت ادبیات، بلاغت، صرف و نحو لازم است همین‌طور براى فهمیدن کلام اهل‌بیت هم فلسفه و حکمت لازم است.

  • آیا امیرالمؤمنین که آن خطب را در 1400 سال پیش مى‌گفتند آن را اشعث بن قیس مى‌فهمید که «داخلٌ فِى الأشیاء لا بالمُمازَجَة»1 یعنى چه؟! یا آن را براى امروز بنده و شما دارند مى‌گویند؟! آن اشعث از این چه مى‌فهمید؟! آن ابودرداء و ابوهریره که مقابل امیرالمؤمنین این خطبات را مى‌شنیدند چه مى‌فهمیدند؟! به‌به على چقدر خوب دارد خدا را تعریف مى‌کند! على چقدر خوب دارد فلان مى‌کند! حالا بگو ببینم حالا که على از منبر پایین آمد چه فهمیدى؟! تو که عین خر چیزی نمى‌فهمى، آن على که این را براى تو نگفت، على آن را براى ملاصدراى هزار سال بعد گفته است. آن کسی که نمى‌فهمد با چهار انگشت باید طهارت بگیرد یا با پنج انگشت، خطبات نهج البلاغه و احادیث امام رضا را مى‌فهمد که در توحید صدوق ذکر کرده است؟! مدام بگو: کشک است! کدام‌یک از این حرف‌هاى فلسفه کشک است؟! بیا جواب بده کدامش کشک است؟! اصالت وجودش کشک است؟! یااینکه قاعدۀ علیتش کشک است؟! یا فعلیت و استعدادش کشک است؟! همین‌طورى آدم هرچه از دهانش درمى‌آید بگوید [که نمی‌شود]. کشک در چیزهاى دیگر است؛ کشک در أنانیّت و اینهاست.

    1. شرح الأسماء الحسنى، ج 2، ص 96.

جلسه ۶۸۴

11
  • علامه طباطبائی از مصادیق عالم اهل عمل

  • آن‌وقت ببینید علامه طباطبائی اینها را خوانده و به‌کار بسته است آن‌وقت مى‌آید جلوى شاگردش مى‌گوید: حمد خدا را که شما را وسیله براى هدایت ما قرار داد! چه کسى یک هم‌چنین حرفى را در این دنیا مى‌زند؟! چه کسى یک هم‌چنین حرفى را در این دنیا مى‌زد؟! اینها را ما باید از این بزرگان یاد بگیریم! اینها را باید یاد بگیریم! از سرکار نباید یاد گرفت! آن کسى که بى‌تربیت است از او نباید یاد گرفت! آن کسى که به بزرگان بى‌احترامى مى‌کند و بى‌ادب است و با الفاظ رکیک و وقیحى که لات‌ها یک هم‌چنین الفاظى را به‌کار مى‌برند، نسبت به عرفا و فلاسفه به‌کار می‌برد آنها نمى‌توانند براى انسان اسوه باشند گرچه عمامۀ ایشان به‌اندازۀ یک طبق بشود.

  • قابلیت یادگیری انسان از همۀ چیزها

  • آن کسی مى‌تواند براى انسان اسوه باشد که مثل علامه طباطبائی است. ده سال به یک شاگردش درس مى‌دهد؛ منظومه، عرفان نظری، تمام اسفار، تفسیر روزى دو ساعت هم تنها وقتش را براى او مى‌گذارد بعد وقتى که در این مسئله قضیه به اینجا برمى‌گردد، مى‌گوید: ـ شاهد مى‌گیرم که والله قسم این را بنده شنیدم ـ الحمدلله که خداوند شما را وسیلۀ هدایت ما قرار داد. این کلام، کلامى است که باید انسان این را بنویسد و هر روز به او نگاه کند و بفهمد که این بزرگان بى‌خود بزرگ نشدند، این بزرگان بى‌خود به اینجا نرسیدند، این بزرگان این حقایق را در وجود خودشان ثبت کردند تا به اینجا رسیدند، در وجود خودشان این مطالب را هضم کردند و به او عمل کردند تااینکه در سن هشتادسالگی مى‌آید و به این قضیه اعتراف مى‌کند! اگر اینها فقط مى‌خواندند اعتراف نمى‌کردند، تا آخر هم مى‌ایستادند که آبرویمان نرود، حالا این کسی که ده سال درسش دادم و تمام حوزه‌هاى علمیه هم شاگرد من هستند حالا بلند شوم این حرف را بزنم تا این فردا بردارد در کتابش بنویسد؟! مرحوم آقا که نمى‌نویسند، من مى‌نویسم ایشان که نمى‌آید بنویسد. آن‌وقت مرحوم آقا [درمقابل کلام ایشان] چه مى‌گویند؟ مى‌گویند: آقا ما داریم درسمان را پس مى‌دهیم! ما هرچه داریم از شما داریم! این چه حرفى است شما مى‌زنید، ما داریم درس را پس می‌دهیم. آن استاد چه می‌گوید و این شاگرد چه جواب مى‌دهد؟ نمى‌دانم من این حرف را اگر در آنجا نگفتم حالا الآن اضافه خواهم کرد. اشتباه کردم ولى در اینجا دارم مى‌گویم، حالا شاید در آنجا یادم نبود یعنى متوجه نبودم. می‌گوید: آقا ما هرچه داریم [از شما داریم] و داریم درسمان را پس مى‌دهیم، با چه تواضع و حقیقتى که در وجودش نشسته [می‌گفت]، نه‌اینکه تواضع به‌عنوان صفت و حال قرار گرفته است بلکه ملکه شده و ملکۀ او این‌طور دارد تمجید مى‌کند. آن [استاد] چطور مى‌گوید و این [شاگرد] چطور مى‌گوید! هردوى اینها این را از حق مى‌دانند و هردوى اینها مطلب را از آنجا مى‌دانند منتها گاهى اوقات بدون واسطه اشراق مى‌شود گاهى اوقات با واسطه اشراق مى‌شود و یک شاگردى مى‌آید [و به انسان می‌رساند] حتى یک بچه و حتی انسان از یک حیوان هم مى‌تواند درس بگیرد! از یک حیوان مى‌تواند مطلب یاد بگیرد! بخواهد گوش شنوا و فهم و بصیرت باشد فى کلِّ شی‌ءٍ له آیةٌ تَدُلُّ علیٰ أنَّه واحدٌ از همه چیز انسان مى‌تواند درس پیدا بکند.

جلسه ۶۸۴

12
  • این مسائل به‌خاطر چیست؟ به‌خاطر همین است که اینها آمدند و به این مسائل و حقایق ترتیب اثر دادند و در روش و منش خودشان به‌کار گرفتند تااینکه کم‌کم تغییر، تغییر، تغییر و تحولاتى براى ایشان پیدا مى‌شود و به یک نقطه از استعداد و آمادگى مى‌رسند که مى‌توانند بیان کنند و مى‌گویند که این بیان ما را هم به همه اعلام کنید، نه‌اینکه فقط اینجا باشد و کسى نفهمد. بروید به همه اعلام کنید که این قضیه براى ما روشن نبود و حالا روشن شد و توسط شاگرد ما هم روشن شد. توسط همین ایشان روشن شد! خب در بعضى موارد ایشان به مرحوم آقا مى‌گفتند که واقعاً نمى‌دانم و واقعاً ایشان نمى‌دانست و بنده هم از ایشان بعضى چیزهایى را سؤال کردم و مرحوم علامه مى‌گفت: نمى‌دانم‌.

  • تلمیذ: مرحوم علامه طباطبائی با شهود یا استدلال به این مطلب رسیدند؟! چون بحث اعیان ثابته بود.

  • استاد: بله، شاید هردو باهم، یک هم‌چنین احساسى را داشتم یعنى نه‌تنها مسئلۀ بحث بود بلکه همراه با آن شاید یک چیزهاى دیگرى هم بود، حالا دیگر آن را ما نگفتیم ولى خب بى هیچى هم نبود، مقدمه بود وسیله بود خلاصه چاشنى هم این وسط داشت و در همان‌جا بنده یادم هست که این عکس‌ها را گرفتم و به مرحوم آقا نشان دادم، ایشان به عکس‌ها یک نگاهى کرده بودند بعد فرمودند که آثار فناء در این عکس‌ها دارد ظاهر مى‌شود! این عبارت ایشان است.

  • یکى آن عکسی است که چهار زانو نشسته‌اند و دارند نگاه مى‌کنند، نمى‌دانم دیده‌اید یا نه؟ حالا إن‌شاءالله که مى‌بینید. إن‌شاءالله اینها چاپ بشود و من خیلى دنبال اینها مى‌گشتم بالأخره از یک جایى پیدا کردم و این را ضمیمۀ کتاب‌هایی که قرار است چاپ شود کردم. بله، ایشان فرمودند: آثار فناء از این چهره دارد ظاهر مى‌شود. خلاصه طبعاً این قبلاً شاید یک هم‌چنین مسئله‌اى نبود‌.

  • شرح شعر مرحوم حاجی «و کُنهُهُ فى غایةِ الخفاء»

جلسه ۶۸۴

13
  • علىٰ‌کلّ‌حال این مسئلۀ وجود، یک مسئله‌اى است که به قول حاجى: و کُنهُهُ فى غایةِ الخفاء؛ اصلاً قابل ادراک نیست. اینکه ایشان فرمودند: فى غایةِ الخفاء شاید منظور ایشان این است که با این عقل‌ها قابل فهم نیست ولى با شهود قابل فهم است که آن رفع امتناع را به این وسیله خواستند بکنند که با شهود فقط در یک حقیقتى که انسان در آن حقیقتش متصل بشود این را مى‌فهمد. البته بعضی‌ها که هنوز هم به آن مراتب نتوانستند دسترسى پیدا بکنند ولکن بعضى از آن مسائل به‌صورت مکاشفات روحانیه و معنویه ـ نه صوریه ـ براى آنها حاصل شده است آنها هم مطالبى مى‌گویند که احساس مى‌شود که آن حقیقت ادراک مى‌شود.

  • مثلاً در این اتحادى که بین صور در آن عالم مشاهده مى‌شد براى آنها که چطور همۀ افراد با وجود اختلافشان یک حلقۀ ربطیه داشتند که از یک حقیقت واحده حکایت مى‌کردند، وقتى که توضیحاتى داده مى‌شد انسان مى‌فهمید که آنها تا حدودى مثل اینکه به این مسئله و به این واقعه و به این قضیه نزدیک شدند که چطور انسان مى‌تواند [برسد و ادراک کند] و جالب اینکه بعضى از آنها به آن نحو مسئله را بیان مى‌کردند و بعضى از آنها وقتى که به انسان توضیح مى‌دهند مى‌گویند که هنوز هم ما آن حالت ادراک را با خودمان داریم. وقتى که انسان از آن حالت متنبه مى‌شود و به حالت شهادت تبدل پیدا مى‌کند بسیارى از آن مطالب از ذهن مى‌رود و به‌واسطۀ تبدل نفس از یک نشئه به نشئه دیگر ذهول پیدا مى‌شود ولکن آنها مى‌گفتند که نه، ما هنوز این حالت را داریم و ما الآن همان جهت اتحاد حقیقى و هویتى اشیاء را با اختلاف ماهوى احساس مى‌کنیم. حتى وقتى که مشاهده مى‌کنیم آن قانون را الآن مى‌توانیم در اینجا اجرا کنیم؛ همان قانونى که در آنجا در آن نشئه براى ما روشن شد را مى‌توانیم در این عالم شهادت هم اجرا کنیم. آن‌وقت مسئله کم‌کم در اینجا خیلى دقیق مى‌شود.

جلسه ۶۸۴

14
  • تلمیذ: اذکار ده‌گانۀ دهۀ [ذی‌الحجه از ائمه] است؟!

  • استاد: بله بله، اذکار توحیدیۀ این ایام ...، اینها خیال مى‌کنند اینها از ائمه نیست خب بندۀ خدا ملاصدرا اگر نمى‌آمد و توسل نمى‌کرد که این حرف‌ها را نمى‌توانست بگوید! اینکه تمام وجود خودش را فانى در امام مى‌داند، اینکه مى‌گوید: من بارم را آوردم روى این عتبه انداختم خب اگر بارش را در این عتبه انداخته پس چرا اسفار را نوشت؟! ایشان مقدمه را در آخر اسفار نوشت یا اول آن؟! مى‌گویند: خود ملاصدرا آمد توبه کرد! بسیار خوب ولى وقتى توبه کرد چرا دیگر اسفار را نوشت؟! از چه چیزى توبه کرد؟! از فلسفه؟! پس این ده جلد اسفار را براى چه نوشت؟! تو که توبه کردى چرا آمدى اینها را نوشتى؟! بیکار بودى؟! مى‌رفتى روایات کافى را مى‌خواندى چرا این‌طور کردی؟! اگر مقدمه را اول نوشتى پس با آن توبه کردنت منافات دارد که آمدى اسفار را بعدش نوشتى و اگر بعد از اینکه اسفار را نوشتى توبه کردى خب حالا که فهمیدى چرا ازبین نبردى؟! بردار ازبین ببر! اینها همه کفر است؛ کفر و کشک و ضلالت است چرا اینها را ازبین نمى‌بری؟! اینها خودشان مى‌فهمند چه دارند مى‌گویند؟!1

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. . تلمیذ: کسى که شغل او سفر است مثل راننده، اگر یک وقت زیارت برود براى غیر کار و از محدوده خارج شود باید نمازش را شکسته بخواند؟
      استاد: بله.‌
      تلمیذ: طلبه‌اى که در قم هست و چندین سال مانده است ولى مى‌گوید: هنوز اینجا را وطنم قرار ندادم آیا نمازش شکسته است؟
      استاد: نه، اینجا وطنش شده است و بخواهد نخواهد مى‌شود. این ذووطنین است دیگر.
      تلمیذ: دانشجوها هم که سه چهار سال هستند این‌طورند؟
      استاد: بله.