پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق رابطه میان ماده و صورت در فلسفه مشاء میپردازند. بحث با طرح اشکالی پیرامون نحوه انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت آغاز میشود؛ چرا که با وجود جوهریت هر دو، جنس از ماده انتزاع میگردد اما صورت چنین نقشی ندارد. استاد با تفکیک میان وجود و ظهور، تبیین میکنند که ماده به دلیل ابهام ذاتی، قابلیت توسعه و شمول بر مصادیق را دارد، در حالی که صورت فعلیتی متعین و متشخص است. در ادامه، ایشان با استفاده از مثالهای ملموس، تفاوت میان وجود و ظهور را تشریح کرده و نشان میدهند که چگونه عقل با تحلیل واقعیتهای خارجی، ماده مستمر و سیال را از صور عارضی تفکیک میکند. در نهایت، این بحث به تبیین جایگاه وجودی مخلوقات در پرتو تجلیات الهی و نقش صورت در فعلیت یافتن ماده ختم میشود.
درس ششصد و هشتاد و هشت
عدم دخالت جوهریت ماده و جوهریت جنس در انتزاع جنس از ماده بنابر نظر مرحوم آخوند (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
إذا تُقُرِّرَ هذا فَنقولُ كونُ الشَّیءِ واقعاً تحتَ مقولةٍ بِحسبِ اعتبارِ وجودهِ فی نفسِه لا یوجبُ كونَه واقعاً باعتبارِ آخَر تَحتَ تِلك المَقولةِ بَل و لا تحتَ مقولةٍ مِن المقولات فالنفسُ الإنسانیةُ و إن كانَت بِحسبِ ذاتِها جوهراً و بِحسبِ نَفسیتِها مضافاً ـ لكن بِحسبِ كونِها جزءاً لِلجسمِ بِاعتبارٍ و صورةٍ مُقوّمةٍ لِوجودِه بِاعتبارٍ آخرٍ لا یَجبُ أن یكونَ جوهراً كما فی سائرِ الصورِ المادیةِ على ما عَلمت.1
بنابر تقریر مرحوم آخوند در کیفیت قوام جنس به جسم و صورت به ماده اشکالى که مطرح بود این بود که چطور درحالىکه خود جنس، جوهر است و منتزع از جسم است شما این جنسیت را از ماده انتزاع مىکنید ولى این جنسیت را که همان شمول است از صورت انتزاع نمىکنید درحالىکه خود صورت هم جوهر است و در جوهریت تفاوتى بین ماده و صورت نیست؟!
این اشکالى بود که مطرح شد و بنابر طریقۀ مشاء، مرحوم آخوند از این مسئله یک جوابى دادند و جواب ایشان هم این بود که گرچه هردو ـ صورت و ماده ـ داراى حقیقت جوهریه هستند و هر حقیقت جوهریه حقیقتِ فىنفسه است؛ یعنى براى خودش قوام دارد و آن قوامِ فىنفسه اقتضاء مىکند که خودش استجلاب عَرَض را بکند نهاینکه خود آن عرض بتواند در موضوعات خودش استقلال ذاتى داشته باشد.
برایناساس این ماده و صورت گرچه داراى جوهریت هستند و جوهریت فىنفسه دارند ولکن از آنجایى که حقیقت و فعلیت جنس فعلیت و حقیقت ابهام است شما مىتوانید آن امر مبهم را نسبت به مصادیق متعیّنه توسعه بدهید ولکن حقیقت صورت یک حقیقت مبهمه نیست بلکه یک فعلیت متعیّنه و متشخّصه است و شما دیگر نمىتوانید آن را توسعه بدهید.
تشخّص جنس، همان ابهام و فعلیت در اجمال
وقتى یک شىء متعیَّن است وحدت بر این حاکم است و دیگر اِثنینیت و تثلیث و تربیع برنمىدارد. پس شما نمىتوانید از این حقیقت متعیّنه، اِثنینیت و تثلیث را و همینطور کمّیّات متکثّره را انتزاع کنید و یک جنبۀ شمول که جنسیت است را از او بگیرید. این اختصاص به یک امر مبهمى دارد که آن امر مبهم قابل صدق بر کمّیات متکثّره است تا وقتى که هنوز متعیّن نشدند. بنابراین آن حقیقت مبهمه در آن حقیقت متعیّنه فانى است و آنچه که مبهم است فنا دارد لذا مىگوییم که جنس فانى در فصل است؛ یعنى جنس فىحدّنفسه و فىحدّذاته براى خودش تعیّن و تشخّص ندارد و تشخّص او همان ابهام و فعلیت در اجمال است.
انتزاع جنس از ماده
این پاسخ مرحوم آخوند بنابر حکمت و فلسفۀ مشاء بود و درست هم است و اشکالى بر این مسئله مترتب نیست. در اینجا هم ماده و هم صورت جوهر فرض شدند و انتزاع جنس از ماده به لحاظ جوهریت مبهمه است و انتزاع فصل از صورت، به لحاظ جوهریت متعیّنه و فعلیت و متشخّصه است بنابراین جنس از ماده انتزاع مىشود نه از صورت. این جوابى است که بنابر فلسفۀ مشاء و ذاتى باب ایساغوجى مىتواند در اینجا پاسخى از آنها باشد.
تلمیذ: یک اشکالى که شده این است که چطور ما از چیز مبهم مىتوانیم چیزى را انتزاع کنیم؟ باید چیزى متشخّص باشد تا چیزی را از آن انتزاع کرد.
فرق بین ابهام و عدم
استاد: این را قبلاً عرض کردیم و در جلسات قبل این مسئله مطرح شد که یک حقیقت مبهمه بهعنوان یک حقیقت معدوم نیست؛ بین ابهام و عدم فرق است، عدم یک شیئی است که قابل براى ترتب حکم نیست، نه مىتواند موضوع واقع بشود و نه محمول بلکه فقط مفهوم او موضوع و محمول است ولى حقیقتى سوای مفهوم ندارد که بتواند بهعنوان دو طرف قضیه در خارج تحقق پیدا بکند. آنچه که در اینجا هست یک واقعیت خارجىِ مبهمه است نه یک واقعیت معدومه، اگر واقعیت باشد عدم ندارد و اگر در جایى عدم باشد واقعیت ندارد.
تلمیذ: در صورت فناء او در صورت، دیگر او وجودی ندارد.
استاد: همینکه مىگوییم: فانى در صورت است پس چیزى هست که فانى است نهاینکه چیزى نیست؛ هست و فانى است!
تلمیذ: فانى شده، فعلاً که الآن فقط صورت است و دیگر جنس نیست؟
استاد: نه آنچه که ما الآن داریم انتزاع مىکنیم دو چیز است ببینید این کتابى که الآن در جلوى من هست صورت قرطاسیت دارد پس قبلش چیست؟ قبلش صورت قرطاسیت نداشت ولى ماده بود.
تلمیذ: ولی الآن صورت آمده بر او غلبه کرده و او را به کلى مبهم کرده است.
استاد: درست است. پس معلوم است یک امر فعلى هست که آن امر فعلی امر مبهم است. اینکه الآن یک صورت قرطاسیت دارد و ما فقط در اینجا قرطاس مىبینیم و چشم ما ماده را نمىبیند، این بهخاطر عدم ادراک واقع و صحیح ماست. اگر ما یک چشمى داشتیم که غیر از صورت ماده را هم مىتوانست ببیند دراینصورت دو چیز مىدیدیم گرچه ترکیب اینها اتحادى است نه انضمامى؛ ما از صورتى که الآن براى ما فعلیت دارد و صورتى که قبل از این صورت بوده و صورتى که قبل از آن صورت بوده و صورتى که همینطور قبل از او بوده است ـ إلى ما لا نَهایةَ لَه ـ ابتداءً و استدامةً، کشف مىکنیم این صُوَرى که یکىیکى آمده و عارض بر این شىء شده است شیئی به مادۀ خودش بوده ولکن در هر زمانى و در هر لحظهاى آن شىء صورت خاصى به خود گرفته است و اگر آن صورت نبود آن شىء هم ظهور پیدا نمىکرد نهاینکه نبود. [بله] هست! ولى ظهور پیدا نمىکند و ظهور او عبارت از همان تحقق و فنایش در آن صورتى است که باید بر او عارض بشود.
من از باب تشبیه و تقریب در اینجا مىگویم؛ مگر در مورد عروض عوارض بر موضوع نمىگوییم که هر عرضى مسبوق به موضوع است و قبل از آن عروضِ عرض باید آن موضوع وجود داشته باشد؟! مگر ما نمىگوییم که کمّیات و کیفیات همه عارض بر این موضوع خارجى هستند و قبل از عروض کم باید مادۀ او ـ مادۀ یعنى محلّ او؛ منظور مادۀ اصطلاحى نیست ـ محلّى براى عروض این کم باشد تااینکه کم تحقق خارجى پیدا بکند؟! شما که الآن مىخواهید این کاغذ را به دو نصف تقسیم کنید کاغذ هوایى را که نمىخواهید تقسیم کنید کاغذى که ماده است و در دستتان هست را برمىدارید و از [وسط] مىگیرید و به دو نصف پاره مىکنید و دو کم در اینجا تشکیل مىشود؛ یک کم در این دست و یک کم هم در این دست، یک کیف در این دست و یک کیف هم در این دست، یک جِدِه در این دست و یک جِدِه هم در آن دست است، این اعراضى که بر این موضوع عارض مىشود باید مسبوق به موضوع باشد و در این شکى نداریم.
کیفیت قوامِ عرض
بنابراین قوام عرض نسبت به موضوع قوام فىنفسه است یا قوام لغیره است؟! معنا ندارد که دیگر عرض فىحدّنفسه قوام داشته باشد و بتواند سر پاى خودش بایستد! آنچه که سر پاى خودش مىایستد جوهر است، آنچه که سر پاى خودش مىتواند بایستد موضوع است، اینها روى پای خودشان مىایستند بعد آنوقت اعراض مىآید بر اینها عارض مىشود و مسئله اینطور طبیعى است. بنابراین آنچه که در وجود خودش ـ در تعبیری که میآورم توجه کنید! ـ نیازى به شىء دیگر دارد، عرض است نه موضوع.
حالا بحث را نسبت به موضوع مىآوریم؛ آیا شما مىتوانید موضوعى بدون کم تصور بکنید؟ موضوع مىگوید: مگر شما نمىگویید که من وجود فىنفسه و لِنفسه دارم؟! من مىخواهم این وجود فىنفسه و لِنفسه را بدون کم، بدون کیف، بدون اضافه و جِدِه در اینجا عرضه کنم! خودتان دارید مىگویید که من مستقل هستم! وقتى که من مستقلم بنابراین مىتوانم بدون کم و بدون کیف هم باشم! مىگوییم که نه، گرچه شما وجود فىنفسه دارید ولى در مقام اظهار، نه وجود، در مقام ظهور و در مقام بروز نیاز به کم دارید و بدون کم [امکان ندارد]. شما قرطاسى را در اینجا بدون ابعاد ثلاثه تصور کنید این امکان ندارد، یا شما قرطاسى را بدون لون تصور کنید، بیاورید دیگر! تصور کنید! مىتوانید تصور کنید یا نه؟! امکان ندارد. وقتى که شما نمىتوانید قرطاس بدون لون را تصور کنید پس بگویید که سواد هم ذاتى قرطاس است و جزء ماهیت قرطاس سواد بودن، بیاض بودن، داراى ابعاد بودن و داخل در جده بودن است؛ بالأخره یا جدۀ مولا یا جدۀ عبید! بالأخره جده است دیگر، تعلق باید باشد.
فرق بین وجود و ظهور
بین وجود و ظهور فرق است و آنچه را که در باب ماده و صورت مىگوییم بحث وجود نیست بحث ظهور است ماده فىحدّنفسه وجود دارد منتها آن وجودش چه موقع ظهور پیدا مىکند؟ وقتى که یک صورتى بر آن عارض بشود. آن صورتى که مىآید بر این عارض مىشود نه بهعنوان عرضیت باب ایساغوجى است بلکه عرضیت بهعنوان حمل است که خود اینهم ذاتى است. تا این صورت نیاید و ذاتى این ماده نشود بهنحویکه ماده فانى در او بشود، وقتى که شما نگاه مىکنید نمىگویید که مادةٌ و قرطاسٌ بلکه مىگویید: قرطاسٌ؛ یک راست سراغ قرطاس مىروید. وقتى که شما به خشب نگاه مىکنید، نمىگویید که مادةٌ و صورةٌ خشبیةٌ که این صورت خشبیت بر او عارض شده است بلکه یک راست سراغش مىروید و مىگویید که هذا خشبٌ. وقتى که شما نگاه به اعشاب مىکنید نمىگویید که این مادةٌ مِن المَواد که خب اصلش چیست و ...، فرض کنید که براى اصلش هم تازه هرچه بخواهید اسم بیاورید باز هم آن داراى صورت است. دیگر [میگویید]: مادةٌ مُبهمةٌ یَعرضُ عَلیه صورةُ العشبیة، صورةُ المائیة، صورةُ الحجریة، همان اول مىگویید: هذا حجرٌ اینکه همان اول مىگویید: هذا حجرٌ یعنى این رفت و فانى شده است و فعلاً خودش را پشت این صورت مخفی کرده است و شما پشت پرده را نمىبینید آنچه را که در پرده مىبینید خشبیت است درحالىکه خشبیت غیر از مادۀ خودش بود. چطور قبلاً سه سال پیش و ده سال پیش نبود؟ این قرطاسى که الآن شما دارید مىبینید صدسال پیش که اینطور نبود درحالىکه مادهاش بود، این ماده همینطور در گذشت زمان تغییر مىکند و مىکند و مىکند تا الآن که در جلوى ما در روز سهشنبه است ـ نمیدانیم فردا تعطیل است یا نیست فردا شهریه نمیدهند؟! آقای چیز که میگفت: از شنبه میدهند. گفتم که نمیشود از فردا بدهند؟! گفت که دیروز دادند! عیب ندارد حالا فردا هم میآییم! ـ و ما داریم این را مشاهده مىکنیم این بهخاطر حضور ما در این موقع است که ما قبل را نمىتوانیم ببینیم و بعد را هم نمىتوانیم ببینیم ولى اگر یک حالتى داشتیم که قبل و بعد براى ما ثبوت داشت، آن ماده را در تمام این صُوَر مشاهده مىکردیم؛ آنچه که خودش را مخفی کرده مشاهده مىکردیم و مىدیدیم که چگونه این صُوَر یکى پس از دیگرى همینطورى مىآید و این نهاینکه عارض مىشود نه، وقتی که این ماده به این صورت درآمد آنگاه ما مىگوییم که این صورت بر او عارض شده است نهاینکه عارض بشود بلکه ذاتى او است اصلاً آن ماده بدون این نمىتواند ظهور خارجى پیدا کند.
پس عقل در اینجا مىآید انتزاع مىکند، تفکیک مىکند، تحلیل مىکند و یک مادۀ مستمر و سیال را درنظر مىگیرد و اسم آن را امرٌ حقیقىٌ و مبهمٌ مىگذارد، مبهم نه به لحاظ این است که الشىءُ ما لَم یَتشخَّص لَم یوجَد نه، تشخّص دارد و تشخّص آن تشخّص استمرارى است نه تشخّص فعلى و دفعى، یک تشخّص استمرارى در این ماده هست که در هر لحظهاى آن تشخّص به تشخّص دیگر درمىآید دلیل بر اینکه این تشخّص یک تشخّص استمرارى است این است که شما بین او و مجردات فرق مىگذارید و کارى به صورتش ندارید؛ کاری ندارید که این الآن چون قرطاس است پس مجرد نیست. کارى ندارید به اینکه چون خشب است [پس مجرد نیست چون] خشبیت دخالت در غیر مجرد بودنش ندارد، قرطاسیت دخالت ندارد بلکه آن ماده بودن است که دخالت دارد.
البته ما این مسئله را طور دیگرى تقریر خواهیم کرد و بر آن مسئلهای که مرحوم آخوند دارند این قضیه را مطرح مىکنند اشکال وارد خواهیم کرد؛ حالا به نظر قاصر خودمان در همان تحلیلی که میکنند اشکال وارد است. بعد از اینکه تقریر بیان ایشان بیان شد آنوقت [اشکالی که] بهنظر مىرسد را عرض مىکنیم. فعلاً مسئلهای که مرحوم آخوند بنابر حکمت مشاء مطرح مىکند تقریرش به این کیفیت است و تقریرش تقریر بسیار خوبى است که اینکه ما الآن داریم مشاهده مىکنیم ظهور است. مسئلۀ ظهور یک مسئله است و مسئلۀ وجود یک مسئلۀ دیگر است. مسئلۀ موضوع یک مسئله است و وجودِ موضوع یک مسئله است و ظهور موضوع و اعراضى که بر او عارض مىشود یک مسئلۀ دیگر است. بله، ما موضوع بدون عرض نداریم. شما سریر بدون کمیت دارید؟! معنا ندارد! بنابراین باید بگویید که سریر قوامش به کمّ است؟! اینطور نیست، ظهور سریر به کمّ و لون و به ارتباط او با مکان است، اینکه شما یک سریرى داشته باشید بدون اینکه تعلق به مکان داشته باشد، این معنا ندارد! حالا مکان را به هر کیفیتى مىخواهید بگویید بالأخره سریر یا باید در این اتاق باشد یا در حیاط باشد یا اصلاً بگویید که سریر در فضا هم باشد باز به جوانب خودش تعلق دارد. سریر بدون تعلق به جوانب نداریم، سریر بدون تعلق به فضا نداریم! باید باشد ولى قوامش به چیست؟! آنچه را که وجود سریر را فعلى مىکند و شما صرفنظر از آن کم، رنگ، وضعش و اینکه پایهها در کجا باید باشد، آن قسمت بالا در کجا باید باشد و آن وزنى که این سریر دارد، یک حقیقت خارجى واقعى براى او مىبینید لذا قبل از اینکه چشمتان را باز کنید به اینکه رنگ این چیست قرمز است یا قهوهاى است و نقاش چه رنگى کرده است دست مىزنید و تا دست مىزنید مىگویید که این سریر است. میگوید که خب رنگش چیست؟ مىگویید که من نیاز به [دانستن] رنگ ندارم همینکه دست زدم فهمیدم [ که این سریر است] خب مگر سریر بدون رنگ هم داریم؟! چرا شما بدون اینکه رنگ را نگاه بکنید فهمیدید سریر است؟! چون سریر در وجود خودش نیاز به رنگ ندارد بلکه سریر در ظهورش نیاز [به رنگ] دارد تا در مرآى و در منظر قرار بگیرد و باید کیف و کم داشته باشد و امثالذلک.
مثل همین اشعارى که در این زمینه نسبت به کیفیت ظهور مبدأ اعلى به مخلوقات و تعیّنات داریم که ظهور تو به من است. ببینید مىگوید که «ظهور تو به من است و وجود من از تو»،1دو چیز در اینجا هست؛ یکى وجودُ الشىء است که یا حقیقتش حقیقت جوهرى است یا حقیقتش حقیقت عرضى است، در عرضها مثل مقولات و اینها و در حقیقت جوهرى هم مثل جواهر و اینها هستند؛ در بحث جواهر و اعراض. وجود من از تو است. بله، تا آن مبدأ اول، تا آن وجود بحت و بسیط بالصرافه، تا آن وجود عِلّى و آن وجود مفیض نبود ما کجا بودیم؟! خبرى از ما نبود و وضعیتی از ما نبود. آن مبدأ اول است که ظهور او وجود ما را اقتضاء مىکند. «اگر نازى کند از هم فرو ریزند قالبها!»2
پس وجود ما از اوست چون وجود ما وجود معلول است و وجود معلول وابسته به وجود علت است. وجود ما از او است زیرا وجود ما وجود متعیّن و محدود است و این وجود متعیّن و محدود باید مسبوق ـ نه مسبوقِ زمانى ـ به وجود بالصرافه باشد. همینکه شما وجود محدود مىگویید بنابراین در ضمنش یک بالصرافه را خواباندید و تضمین کردید؛ بدون اینکه بگذارید کسى بفهمد و بگویند که وحدت وجودی شدید، یک وجود بالصرافهای را این لابهلاها درنظر گرفتید! وجود محدود از کجا آمد؟! جناب آقا که خودتان دارید محدود مىگویید! شما که خودتان دارید وجود محدود مىگویید پس باید یک وجود غیرمحدودی باشد که آن وجود غیرمحدود منشأ و علت و سرچشمۀ این وجود محدود در اینجا شده است. پس وجود ما محدود است و از اوست زیرا وجود ما مرکب است ولی وجود او بسیط است و هَلُمَّ جَرّا.
عدم بودن وجود درصورت قطع افاضه و اضافۀ اشراقیه
خب این وجود ما از اوست و در این شکى نداریم و این وجود بهواسطۀ افاضۀ اشراقیه و اضافۀ اشراقیه بهمحض اینکه قطع بشود با عدم مساوى است؛ یعنى اگر آن جنبۀ افاضه و آن جنبۀ اراده و مشیّت متعیّن کننده و آن ربط یکدفعه قطع بشود و خدا چرت بزند! ﴿لَا تَأۡخُذُهُۥ سِنَةٞ وَلَا نَوۡمٞ﴾3 حالا آمد و خدا چرت زد! [اگر خدا] یک چرت بزند کل عالم هوا مىرود یک چرت یک لحظه! نیاز نیست به اینکه حالا باید دوباره چیز بشود!
این وجود از اوست و در این شکى نداریم ولى از آنطرف «ظهور او به من است»؛ اگر قرار بود که ما نبودیم، خدا چگونه و چه ظهورى داشت؟! اگر قرار بود ما، آسمان، زمین و این عالم مجردات نبود، «به من است»؛ یعنى به من و امثال من. اگر قرار بود پیغمبرى نبود پس ظهور خدا به چه بود؟! اسماء جمالیه و جلالیۀ اتَمّ در چه قالبى مىتوانست بروز پیدا کند؟! مگر در شب مبعث نمىخوانیم: «اللهُمَّ إنّی أسألُكَ بِالتَّجَلّی الأعظَمِ فی هَذِهِ اللیلَةِ مِنَ الشَّهرِ المُكَرَّمِ»؟!1 اگر آن تجلی اعظم در قالب رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نبود [در چه بود؟!] مگر در هوا هم ما تجلى داریم؟! یک تجلى نه در قالب رسول الله، نه در قالب على بن أبیطالب، نه در قالب حضرت زهرا و نه در قالب امام حسن تا امام زمان علیهمالسّلام اگر اینها نبودند آن تجلى اعظم به چه کسى تعلق مىگرفت؟! لنگ در هوا که نداریم! باید یک چیزى باشد! همینطورى بگوییم که آقا تجلى؟! خب تجلى به چیست؟! یک متجلى هم باید آنطرف قضیه باشد تااینکه ما این انتزاع تجلى را بکنیم.
تلمیذ: رابطۀ صورت و ماده مثل رابطۀ ظهور و وجود فقط از باب تشبیه است؟ چون این عرضى است که عارض بر یک موضوعى مىشود لابدیت عقلى به ما مىگوید که باید یک ماده باشد والاّ این صورتهاى مختلف نمىشود یک مابهالاِشتراک [داشته باشد] اما در مورد ظهور و مثلاً یک تجلى نسبت به ذات بارى مىشود این را گفت؟! یعنى بگوییم که همانطورىکه اگر این تجلیات و ظهورات نبودند، وجود، ظهور پیدا نمىکرد این صورت هم نسبت به ماده مثل همان است؟!
استاد: بله ما همین را مىگوییم.
تلمیذ: آخر رابطۀ صورت با ماده رابطۀ عرض و معروض است.
استاد: نه، از کجا شما مىگویید که صورت و ماده، عرض است؟!
تلمیذ: وجود ربطى را خب قبول دارید دیگر؟!
استاد: ببینید در بحث عرض بله، آن وجود ربطى که به جاى خودش است، وجود ربطى همان وجود فانى است در همان وجود بسیط و در همان علت خودش.
تلمیذ: دیگر عرض و معروض مطرح نمىشود.
استاد: اجازه بفرمایید، بهطورکلی هر معلولى فناى در علت خودش دارد چون در بحث علیت استمرار شرط است نه صرف الحدوث. حدوثاً و بقائاً باید جنبۀ علیت نسبت به معلول وجود داشته باشد حتى در آن جهاتى که ما معلول را جداى از علت مىدانیم در نفس حیثیت علّى استمرار هست ولى وقتى که آن حیثیت قطع بشود دیگر جنبۀ علیت هم قطع مىشود و دیگر ارتباطى با آن ندارد مثل حوادث و پدیدههاى آنى که در آنیات این مسئله هست. در مسئلۀ وجود ربطى که وجود همۀ خلایق نسبت به وجود بارى و وجود بالصرافه و وجود معلول بالنسبه به علت است در همۀ اینها، آن حیثیت ربطیه اقتضاء مىکند که این وجود در هویت ذات خودش و در آن حیثیت ذاتى خودش فانى باشد و استقلال وجود فىنفسه نداشته باشد اگر وجود فىنفسه داشته باشد وجودش دیگر لِنفسه نخواهد بود بلکه لِغیره خواهد بود؛ یعنى بهواسطۀ همان حیثیت ربطیه است که شما در خارج یک تعیّنى را مشاهده مىکنید [ولی] آن حیثیت ربطیه را نمىبینید. در اینجا قضیه برعکس است در آنجا آن حیثیت ربطیه را که تحققش باید بهواسطۀ شهود باشد از دیدگان ما مخفى است و آنچه را که شما مشاهده مىکنید تعیّن خارجى است و تعیّن خارجى را مىبینید اما آن طنابى که بین این و آن مبدأ است را نمىبینید که اگر آن طناب بخواهد پاره بشود این آقا با 140 کیلو وزن دیگر در اینجا به صفر تبدیل خواهد شد! هیچى یعنى یک صفر در اینجا میماند، او رفت. آن حیثیت ربطیه که پشت قضیه است و او باعث شده است که الآن این شىء و این زید در مرآ و منظر ما باشد از دیدگان ما مخفى است و آنچه را که در دیدگان ماست تجلى و ظهور و بروز آن حیثیت ربطیه است پس وجودى که الآن در خارج مشاهده مىشود وجود متعیّن است ولى در این تعیّنش وابسته به اوست و بهمحض اینکه آن حیثیت ربطیه قطع بشود حکم عدم بر او بار مىشود و دیگر استمرارى در اینجا معنا ندارد.
فعلیت پیدا کردن ماده بهواسطۀ صورت
در قضیۀ صورت و جنس مسئله به این کیفیت است منتها جایش برعکس است؛ یعنى جنس یک واقعیت خارجى است که این واقعیت خارجى او را از سایر واقعیتها، از مجردات، از جبرائیل و عقل، از جن و پرى و ملک و از همۀ اینها جدا مىکند. ما بر آنچه که با همۀ اینها فرق دارد اسم ماده مىگذاریم حالا آیا ماده خودش بهتنهایى ظهور دارد؟ نهخیر، ماده ظهور ندارد. ظهور ماده به آن صورتى است که در آن صورت، ظهور پیدا مىکند؛ یعنى خودش را نشان مىدهد و بهواسطۀ نشان دادن ما مىفهمیم که مادهاى وجود دارد لذا صورتى که این شىء دارد عبارت از همان صورت جسمیت خودش است و آن صورت جسمیت همان شیئی است که ذاتى براى این امر خارجى است ذاتى به این معنا که اگر نباشد شىء در وجود خودش دچار نقص مىشود نه در ظهور، ذاتى یعنى در وجود، منتها این ماده وقتى که مىخواهد ظهور پیدا کند بهواسطۀ این صورت است که براى ظاهر شدن و تحقق خارجى پیدا کردن، فعلیت پیدا مىکند.
تلمیذ: بنابراین آدم هر چیزی که مىبیند باید دوچیز ببیند.
استاد: احسنت احسنت بله.
تلمیذ: و این مادهاش را هرگز نمىبیند؟
استاد: نهاینکه نبیند، تصور مىکند، عقل تحلیل مىکند؛ عقل که بیخود و کشکى تحلیل نمىکند بلکه یک چیزى را مىبیند که تحلیل مىکند وقتى که عقل ببیند الآن این صورت بر اینجا عارض شده و این ماده به این صورت است و دو سال پیش اینطور و به این صورت نبوده و درحالىکه همین وزن به حال خودش باقى است این وزن را که از هوا نیاورده همین وزنى که بوده فرض بکنید که یک کیلو و 250 گرم بود الآن هم یک کیلو و 250 گرم است منتها یک کیلو و 250 گرم دو سال پیش خشب بود و الآن کتاب اسفار است.
تلمیذ: وزن که عرض است.
استاد: نه، من این را مىگویم که این عرض بر چه چیزى عارض شده تااینکه آن گرمش باقى مانده است؟! آیا بر صورت خشبیت بود؟! پس الآن باید صفر باشد چون الآن خشبیت وجود ندارد. این وزن بر خشبیت مِن حیثُ إنّها...
جنس و فصل، ذاتى نوع
تلمیذ: یعنی عرض موجب تشخّص صورت مىشود؟
استاد: نه تشخّص به وجود متعیّن برمىگردد نه به ظهور. وجود متعیّن به صورت است لذا مىگوییم که فرق بین صورت و عرض در همینجا است و صورت مىآید به وجود آن مادۀ مبهم تعیّن خارجى مىبخشد و تعیّن خارجى به صورت است و این باید ذاتى براى این باشد منتها ذاتى در ماده نیست بلکه ذاتى در تشخّص به صورت نوعیه است چرا مىگویند که جنس و فصل ذاتى نوع است؟ بهخاطر اینکه نوع بدون جنس و فصل تحقق پیدا نمىکند بهخاطر همین است.
صورت نوعیۀ انسان و صورت نوعیۀ قرطاسیت و صورت نوعیۀ خشبیت باید دو چیز در آن باشد منتها آیا شما مىتوانید آن دو چیز را از هم جدا کنید؟! نه خیر نمىتوانید! [اما] نتوانستن ما دلیل نیست بر اینکه نباشد! الآن ما داریم قرطاسیت را با این چشم خودمان مىبینیم، ماده بودن را هم با عقل خودمان داریم حس مىکنیم؛ یعنى دو امر در اینجا ترکیب شده است؛ یکى حواسّ ظاهر که آن حواسّ ظاهر فقط ما را به آن امور موردِ مرآی و منظر سوق مىدهد.
تلمیذ: هردو عارض بر جوهریت هستند دیگر.
استاد: هردو جوهر هستند.
تلمیذ: ما فقط جوهر مىبینیم.
استاد: یک جوهر میبینیم منتها آن جوهرى مىبینیم که ... یعنى هم ماده جوهر است هم صورت جوهر است و دو امر استقلالى است. چرا ماده جوهر است؟ بهخاطر اینکه جوهر مبدأ براى صورت است تا ماده نباشد صورت در اینجا معنا ندارد. صورت قرطاسیت بر چه چیزى بخواهد حمل بشود؟ روی هوا که نمىخواهد حمل بشود بالأخره باید بر یک امرى مترتب بشود، آن امر چیست؟ آن امرى که نه خشب است، نه قرطاس است، نه حجر است و نه در شکل مىآید ولى درعینحال هم هست! به دلیل اینکه قبل از خشبیت بوده، در خشبیت هست، در قرطاسیت هم که الآن درمقابل ما هست، دو سال دیگر هم معلوم نیست که چه بلایی بر سر این کتاب بیچارۀ اسفار مىآید! آن موقع هم باز هست ده سال دیگر هم هست همۀ اینها هست آن هستى که هستى که هستى که هست آن هست چیست؟! آن همان جنبۀ ماده بودن و جسمیتى است که آن جسمیت یک واقعیتى است که او را از سایر امورى که جسم نیست یا جسم است و لطیف نیست جدا مىکند. ما اسم او را نمىدانیم چیست! حالا به او ماده مىگوییم. به آنچه که نمىدانیم چه اسمى بگذاریم و واضع لغت براى او اسمى جعل نکرده است ما به آن ماده مىگوییم. آنچه که در همۀ اینها همینطورى وجود دارد و إلى ما لا نهایة همینطور است اسم او را ماده مىگذاریم. مىگوییم که [حالا] این ماده را به ما نشان بده! هان! این ماده قابل نشان دادن نیست. نمىشود هر چیزى را نشان داد.
زمان سابق که بىحجابى و از این حرفها بود، خدا بیامرزد یک پدربزرگى معمّم داشتم. خودش براى من تعریف مىکرد آن مرحوم حاج آقا معین مىگفت که سوار اتوبوس شده بودیم بعد یک معمّم دیگرى هم بود منتها از ما جوانتر بود و اتفاقاً او هم سید بود. خب در زمان سابق بىحجابى و از این حرفها بود بعد یک بىحجابى سوار شده بود و یک زن چادرى هم نشسته بود و یک نفر شروع کرد گفت که آقا این چیست که این زنها چادر سرشان مىکنند و عین گونى و فلان و از این حرفها [میشوند] و الآن نگاه کن ببین بَهبَه این خانم را نگاه کن ببین چقدر خوشگل است و قشنگ است نه چادر دارد نه هیچى، همه نگاه مىکنند و کیف مىکنند و فلان مىکنند! میگفت که اصلاً من با این چیزها موافق نیستم اینها چیزهاى ساختگی است و شروع کرد به مسخره کردن. ایشان مىگفت که آن آخوندى که سید هم بود جوانتر بود رو به شخص کرد و گفت که دیدهاى این ماشینهای شخصى است که دارند مىروند، پرده دارند؟! چرا اینها پرده مىگذارند و این اتوبوسها پرده ندارند؟! گفت که آقا آن ماشین شخصى است شخص دلش مىخواهد بگذارد. گفت که آهان! پس آن خصوصى است و این اتوبوس عمومى است که پرده ندارد و همه تماشا مىکنند. مىگفت: این زنها هم همین هستند! این زنهایى که چادر سر مىکنند خصوصى هستند و فقط برای شوهرانشان هستند اما آنهایى که بىحجاب هستند عمومى و عامالمنفعه هستند! مىگوید که این که خودش را بىحجاب مىکند و در مرآی و معرَض درمىآید این یعنى همه بیایید من را ببینید من چه کسى هستم و چه هستم ولى آن کسى که چادر سر مىکند و خودش را در عفاف و اینها نگه مىدارد او مىخواهد حریم به دور خودش بکشد و موقعیت خودش را بهطورکلی نگه دارد.
این جناب مادهاى که الآن شما به این کیفیت آن را مشاهده مىکنید این ماده قابل براى رویت نیست. قابل رویت بودنش آن وقتى است که نه یک امرى بر او عارض بشود چون این هنوز قابلیت براى ظهور ندارد تااینکه بخواهد یک امرى بر او عارض و مترتب بشود این چوبى که الآن این چوب را خمیر کردند تا بعد به اشکال مختلف دربیاورند الآن بر این خمیرى که در جلوى ما است میخ نمىکوبند و ارّه نمىکنند و چسب نمىزنند بلکه مىگذارند این خمیر سفتِ سفت که شد و تبدیل به چوب شد حالا میخ را بر او فرو مىکنند چون الآن قابلیت دارد قبلاً قابلیت نداشت. وقتى که چوب را خمیر مىکنند تااینکه تبدیل به کاغذ کنند آیا شما آن پاتیلى که خمیر شده را برمىدارید تا روی آن اسفار و روایت بنویسید؟! این کار را نمىکنید! بلکه صبر مىکنید که این را بردارند و تبدیل به یک ماده و صورتى [کنند] که قابلیت براى عروض خطوط بر او داشته باشد، بعد آن موقع این عمل [نوشتن را] انجام میدهند.
تلمیذ: آن خمیر هم صورت دارد.
استاد: احسنت ما فعلاً مىخواهیم همین را بگوییم. فعلاً بحث ما در قابلیتى است که برای قرطاسیت است آن موقع هم براى خودش یک صورت خاصى دارد پس آن کسی که به ماده قابلیت مىدهد و ماده را براى عروض اعراض مستعد مىکند. آن صورت است؛ آن که به ماده قابلیت مىدهد، منتها آن صورت در هر زمانى یک شکل خاصى دارد؛ یک وقت آن صورت قرطاسیت است یک وقت آن صورت حجریت است یک وقتى آن صورت خشبیت است بنابراین هر دوى اینها از نقطهنظر عروض جنبۀ عروضى دارند ولى یکى عروضش عروض ذاتى است و یکى عروضش غیر ذاتى و جنبۀ عرضى است. یکى عروضش عروض جوهرى است و یکى عروضش عرضى است که جوهر نیست. هردو عارض است البته اسم آن را عروض اتحادى مىگذاریم، و [اسم] این را [عروض] غیر اتحادى در ماده و صورت میگذاریم. پس ما در حسب واقع دو امر در اینجا داریم، منتها وقتى که در عالم خارج نگاه مىکنیم مىبینیم که یکى از اینها در یکى دیگر فانى شده است ماده در آن صورت فانى شده است و شما الآن نمىتوانید ماده را ببینید. میکروسکوپ هم بگذارید نمىتوانید ببینید.
تلمیذ: صورت هم همینطور است صورت هم از سنخ جواهر است و قابل رؤیت نیست. آنچه که میبینیم و آنچه که قابل ادراک است همه از عوارض است اگر بحث ما از صورت، منظور صورت فعلیت شیء باشد هرچه قابل مشاهده است همه عوارض است.
استاد: نه، ببینید آنچه که چشم مىبیند عرض است ولى در این عرضى که مىبیند احساس یک موضوعى را در اینجا دارد و اگر احساس موضوع را نکند به جاى اینکه میخ را بر چوب بکوبد میخ را به دیوار میکوبد.
تلمیذ: باز هم حالت مشیر است یعنی میفرمایید که حالت تصورى است و ادراک خشبیت، حجریت، قرطاسیت ندارد.
استاد: نه، دارد. اگر نداشت که شما نمىگفتید.
تلمیذ: حالا هم نمىتوانیم اثبات کنیم.
استاد: پس چطور شما چوب مىگویید؟! شما وقتى مىخواهید بروید از کتابفروشی کتاب بخرید اگر به شما چغندر بدهد چه مىگویید؟ شما مىگویید که نه من بیاض را در اینجا مىبینیم؟! میگوید که حالا این چغندر سفید و آن چغندر قند است بیا ترب بخر از اسفار هم سفیدتر است! از این تربهاى دراز هست!! کتابفروشى سبزى فروشى بشود! بگوید که آقا میگویی که اسفار کاغذش سفید است بیا اینهم سفید است و چقدر قشنگ است ما برایت اینجا گذاشتیم چه میفرمایید؟! مىگویید که آقا اسفار نیم کیلو وزن دارد. [میگوید که] خب بیا این را هم نیم کیلو برمىدارم مىکشم و به تو مىدهم. بعضیها ترب را با اسفار یکى مىدانند! خیلى خوب شما چه مىفرمایید؟! چشم شما همین سفیدى را مىبیند و او هم همان را مىبیند. چشم شما آن وزن را مىبیند او هم همان وزن را مىبیند 750 گرم است آنهم 750 گرم است آنچه که باعث مىشود شما ترب نخرید و اسفار را بخرید آن چیست؟
تلمیذ: باز هم مخفى است من مىخواهم بگویم که قابل رؤیت نیست.
استاد: نه، مخفى بودن بله، خیلى چیزها از ما مخفى است ولى آن احساسى را که مىکنید آنهم مخفى است؟!
تلمیذ: نه آن احساس برای...
استاد: احسنکم الله! مرسیکم الله! آن احساسى که مىکنید و به آن احساس ترتیب اثر مىدهید آن احساس است که یک فعلیتى در شما ایجاد مىکند و آن فعلیت باعث تمایز بین این و سایر فعلیات مىشود گرچه چشم نمىبیند ولى همین احساس را در صورت ماده و صورت ندارید فرق مىکند در ماده و صورت شما چه احساسى دارید؟! آیا احساس شما با احساس در فرق بین اسفار و ترب یکى است؟! تفاوت مىکند. شما در اسفار و ترب دو فعلیت خارجى مشاهده مىکنید و از این چشم هم براى رسیدن به آن فعلیت کمک مىگیرد. دستتان را هم براى رسیدن اینطورى مىکنید؛ این دست را اینطرف و آنطرف مىکنید که یک وقت ترب نباشد اشتباه بردارم. دارم خواب مىبینم.
تلمیذ: علم ما به صورت بهواسطۀ عوارض است. بدون عوارض ما هیچوقت بهصورت هم علم پیدا نمىکنیم همانطور که ما بدون صورت هم علم به ماده نمىتوانیم پیدا کنیم.
استاد: بله، همین است؛ این عوارض شما را به یک فعلیتى مىرساند که شما اسم آن فعلیت را نوع مىگذارید. همین عوارض شما را به یک فعلیتى مىرساند که آن فعلیت پشت این است و اسم او را ماده مىگذارید و به یک فعلیتى مىرساند که اسم او را صورت مىگذارید. لذا وقتى که شما اسفار را درنظر دارید که مىخواهید بروید کتاب اسفار بخرید چرا بهجاى اینکه در مغازه کتابفروشی بروید در مغازۀ عطارى نمىروید، درحالىکه شما هنوز مادهاى ندیدید؟! آنچه که در ذهن شما باعث میشود شما را در مغازه کتابفروشی ببرد بدون اینکه هنوز مادهاى را ببینید و لمس کنید و بدون اینکه کاغذها و ورقهایش را اینطورى بههم بزنید آن چیست؟ آن ماده نیست بلکه آن صورت است. پس آن صورت یک امر حقیقى است؛ آن در ذهن ما بهعنوان کتاب هست و همان در ذهن ما بهعنوان نخود هست و همان در ذهن ما بهعنوان برنج هست. آن صورتى که در ذهن ما است بعد وقتى که در کتابفروشی مىرویم آن صورت یک مادهاى را هم براى ما کشف مىکند تا این را در دست مىگیریم مىبینیم هان! این ماده است صورت بدون ماده نمىشود. آنچه را که تابهحال بهدنبالش آمدیم جنبۀ ماده بودن نبود فقط جنبۀ صورت بود؛ یعنى صورت اسفار، صورت آن مطالب، صورت آن عبارات، صورت آن جملات و صورت آن کلمات شما را به اینجا آورد ولى آیا وزنش هم شما را به اینجا آورد؟! شما وقتى که داشتید کتابفروشی مىآمدید با خودتان گفتید که یک اسفارى بخرم که 430 گرم وزن داشته باشد؟! نه! آمد و وزن کاغذش کمتر بود، میگویید که بهتر. هیچ در ذهنتان هست بیایم یک اسفارى بخرم که کاغذهایش کلفت باشد و آن مدّنظر است؟! اصلاً نه کاغذ و نه جلد و نه صفحات فلان طور مدّنظرتان است هیچ از اینها مدّنظر نیست و تمام اینها عوارض است. هیچوقت نمىگویید که آن اسفارى را که مىخواهم بخرم در آن خریدن اسفار رنگ سیاه جلد دخالت دارد شما این را نمىتوانید بگویید یا در آن خریدن اسفار رنگ سبز جلد دخالت دارد نه، هیچ تابهحال نشده که یک نفر [رنگ جلد برایش دخالت داشته باشد]! البته بله، براى بعضیها رنگ جلد برایشان دخالت دارد آنها اسفار را طور دیگر مىخرند!
کتابِ دکوری!
یک وقتى ما به کتابفروشى شمس نزدیک شمسالعماره میرفتیم آن موقع که کوچک بودیم مىرفتیم کتاب مىخریدیم آنوقت خیلىها هم مىآمدند فضلا و دانشگاهیها مىآمدند کتاب مىخریدند و سفارش مىدادند خیلى کتابها هم برایشان مىآورد و خیلى هم پولهاى هنگفتى مىدادند یعنى همانها وقتى که مىآمدند مىگفتند که برو فلان کتاب را پیدا کن بعد هم پول مىگذاشتند و اصلاً این چیزها براى آنها مطرح نبود. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىفرمودند که ما یک روز در آن کتابفروشی رفتیم و نشسته بودیم یکى آمد که یک کراوات و تشکیلاتى داشت و خلاصه یکخرده اینطرف و آنطرف را نگاه کرد و بعد یک چندتا کتاب برداشت، ما گفتیم که به قیافۀ او نمىآید، چه چیزی دارد برمىدارد؟! کتابهایى که اصلاً بهدرد او نمىخورد میخواست مثلاً بهدنبال قبسات میرداماد مىگشت! آقا تو برو هندوانهات را بفروش به قبسات میرداماد چهکار دارى؟! مدام همینطور ایستاده بودیم و این مشکل و معضل براى ما بود که او چه منظورى از [خریدن این کتاب] دارد. یکدفعه وقتى معضل ما حل شد که گفت: یک کتاب سبزرنگ اینقدرى به این قطر دارید؟! آن موقع ما فهمیدیم حیف هندوانهفروش! او آمده مىخواهد کتابخانهاش را تکمیل کند و به قبسات کارى ندارد! او اصلاً نمىفهمد قبسات را با صاد مىنویسند یا با سین مىنویسند! [فروشنده] هم [یک کتاب] برداشت و گفت که بله، این کتاب کتاب خیلى خوبى است کتاب قصه برداشت و به او قصۀ جامع الحکایات داد! ما هم داشتیم کوچک بودیم میخواندیم! یک کتاب قصۀ جامع الحکایات سبزرنگ [به او داد] و او هم گفت که بله بله بسیار خوب است و پولش را هم داد و همراه آنها برداشت برد!
بعد مرحوم آقا به او رو کردند و گفتند که آقا شما چرا این کتابها را دست این آدم اینطوری مىدهید؟! گفت که دیگر اینها مىآیند و خلاصه ... پول حسابى هم مىداد و یعنى چیز نبود. کتاب داشتن در خانه یک دکور بود الآن بعضیها دارند مثلاً خانه باید یک کتابخانه داشته باشد. در بعضى از خانهها یک جا براى شبنشینى و فلان و بساط و از این چیزها درست مىکنند، او هم یک کتابخانه براى خودش درست مىکند حالا فرض کنید حتی هیچ اطلاعى هم نداشته باشد. بله، اینگونه افراد سبزی و اینها برایشان ذاتى است؛ صورتِ براى آنها صورت اسفاریت و اینها نیست بلکه همان سبز بودن ملاک است! آن وزن و قطر، صورت آنها را تشکیل مىدهد حالا به آنها کار نداریم آنها که این چیزها را نخواندهاند!
آنچه که شما دارید بهدنبالش میروید نه رنگ و نه وزن و نه ماده است و ماده را بهعنوان ناچارى در ذهنتان مىآورید حالا اگر این اسفار روى حجر هم بود براى شما فرقى نداشت. قرآن را روى پوست آهو مىنوشتند، خیلى از مسائل را روى کتف و استخوان مىنوشتند. وقتى که در زمان عثمان آمدند و جمعآوری کردند و مىخواستند قرآن را واحد کنند، قرآن را روی پوست نوشته بودند و برداشتند آوردند، روى پشم نوشته بودند و برداشتند آوردند، روى یک استخوان [مثل] استخوان شتر اینها را نوشته بودند و این استخوان را به یک شکلى تراشیده بودند و آیات را روى آن نوشته بودند، بعد اینها را جمع کرده بودند و یک تلّى از این امور متعدده و اشیاء متعدده شده بود که روى اینها قرآن نوشته بودند.
شما ماده بودن را بهعنوان وسیله و مقدمۀ براى صورت درنظر دارید نه بهعنوان اصل و بهعنوان این نظرۀ استقلالیه. آنچه که درنظر شما است آن اسفار بودن است که آن مجرد است خود آن صورت، صورت مجرده میشود ـ البته من نمىخواستم وارد این بحث بشوم ولى حالا در آن مسئلهاى که قرار است بعد از فرمایش مرحوم آخوند آن را مطرح مىکنیم ـ آن صورت است وقتى که در آنجا مىروید و بهدنبال اسفار مىگردید یکمرتبه مىبینید فلانی جلویتان است، آن را برمىدارید [میفهمید که] این وزن دارد تا حالا که بهدنبال وزن و ماده بودنش نبودید حالا مىبینید این رنگ دارد، کم دارد، کیف دارد، وضع دارد، خصوصیاتش اینطوری است، گوشههایش این شکل است، تمام چرم و فلان است اینها را که بعدها مشاهده مىکنید همه ظهورات و عوارضى است که بر آنچه که شما درنظر داشتید عارض شده است آنچه که شما درنظر دارید فقط کتاب اسفار است و فقط کتاب اصول کافى است و فقط مفاتیح است مفاتیح کتابى است که در آن دعا هست، قرآن کتابى است که آیات در آن هست و شما دارید بهدنبال آن صورت مىروید و حرکت مىکنید.
تلمیذ: اگر اینطور باشد دیگر ماده هم نخواهد بود وقتى بهدنبال اصول کافى یا اسفار هستیم ما بهدنبال یک حقیقت معنوى هستیم حقیقت معنوى بهوسیلۀ همین بروز و ظهور پیدا مىکند لذا در سىدى میآید و باز یک حقیقت مبهمهاى... و ممکن است اهل دل باشد کل کتب را در نفس خودش [داشته باشد].
استاد: بله درست است؛ هیچ اشکال ندارد در هر مرتبهاى آن رتبۀ خودش را دارد.
تلمیذ: پس ماده هم دیگر منتفى مىشود؟
استاد: نهاینکه ماده منتفى بشود ماده سر جایش هست.
تلمیذ: اصول کافى و اسفار که ماده ندارد.
استاد: بالأخره این اسفار در آن ماده نقش بسته است و حروفات روى هوا نیستند.
تلمیذ: حروف که فرمودید باز در عوارض میرود.
استاد: حروف، عوارض نیست حروف جوهر است.
تلمیذ 2: وجود عام که مىتواند متحمل صُوَر مختلفه باشد چه نیازى به ماده دارد؟ الآن چیزی که ما را به ماده میرساند تحمل صوُرَ مختلفه است که ما از این متوجه میشویم پس چیزی است که این صُوَر مختلفه را دارد تحمل میکند و از طرفی هم میآییم وجود عام و منبسط را ثابت میکنیم خب با وجود وجود عام و منبسط که تمام صُوَر را به خود تحمل مىکند و وجود مختلفه را بروز مىدهد ما از چه چیزی به ماده برسیم؟
استاد: چه زمانی این صُوَر مختلفه تحمل مىکند؟! در وقتى که عام است؟! در وقتى که عام است پس چرا چیزى ندارد و بدون صورت و کمّ است؟! چه تغییرى در آن وجود عام پیدا مىشود که براساس آن تغییر مىگویید که مىتواند تحمل کند و مىتواند بر او مترتب بشود، این صورت برود و یک صورت دیگر بیاید اسم آن تغییر چیست؟! آن ماده مىشود؛ یعنى وجود عام به حیثیت عامّۀ خودش که صورت ندارد. حیثیت عام وجود بالصرافه مىشود، مگر وجود بالصرافه سفید است؟! مگر وجود بالصرافه حد دارد؟! شما که در وجود بالصرافه حدود و قیود را برمىدارید پس این وجود بالصرافه چه موضعى گرفت که براساس آن موضعى که گرفت حالا مىتواند این صورتهای مختلفه را پیدا کند؟ منافات ندارد.
وجود ماهیت عبارت از همان تشکّل وجود
در بحث اصالت ماهیات این مطلب را گفتیم که ماهیات یک امر خارجى است و واقعیت دارد، برخلاف آنهایى که مىگویند: ماهیت امر عدمى است نه، ماهیات امر خارجى است ولى وجود ماهیت آیا وجود استقلالى و فىنفسه است؟ نه! وجود ماهیت عبارت از همان تشکّل وجود است، این وجود بالصرافه وقتى که به آن تغییر درمىآید شما اسم آن تغییر را ماهیت مىگذارید والاّ وجود که از اول بوده است پس چرا شما به وجود ماهیت نگفتید؟! شما در وجود بالصرافۀ حق مىتوانید قائل به ماهیت باشید؟ [نه!] ماهیت یک حد است. مىتوانید قائل به عدد، قید، وضع، رنگ، کم، کیف و اینها باشید؟! نه! چرا الآن قائل هستید و چرا الآن مىگویید که زید، گربه، غنم، بحار و جبال؟! چرا آن موقع نمىگفتید و چرا الآن مىگویید؟! فرق بین این و آن در چیست؟!
چه قضیهاى اتفاق افتاد که واقعاً و تحقیقاً و حقیقتاً شما در آنجا نمىتوانستید بگویید اما واقعاً و تحقیقاً و حقیقتاً در اینجا مىتوانید بگویید؟! چه اتفاقى افتاد؟! به آن اتفاق فکر کنید، ما اسم آن اتفاق را ماهیت و ماده مىگذاریم. وقتى که ماهیت گفتیم دیگر ماده و همه چیز بهدنبال آن مىآید. منافات ندارد هم مطلب شما درست است و هم کلام و فلسفۀ مشاء درست است.
البته اینکه خدمتتان عرض مىکنم فعلاً بنابر همین فلسفۀ مشاء است که در آنجا ماده و صورت را جوهر مىگیرند و ماده را یک امر ذاتى و قابل تغییر و تحول [میدانند] که در بستر زمان آن امر متحقق است و بر آن تحققش صُوَر متعدده عارض مىشود. در این نکته مرحوم آخوند اشکال وارد مىکنند و مىفرمایند که این خود ماده و خود صورت که در مورد بدن این مطلب را مطرح مىکنند مىگویند که اینها در تعلقشان به یکدیگر جوهر نیستند مثل دوتا عرض هستند که این بر آن عارض مىشود و آن هم بر این عارض مىشود یکى عرض خاصۀ او است یکى هم عرض عامه است؛ ماده نسبت به صورت عرض عام است بهجهت اینکه در غیر از او هم انجام مىشود ولى به همان مقدارى که مربوط به آن صورت است به همان مقدار لازم مىشود که ملزوم به اوست. او هم نسبت به این، عرض خاص است بهخاطر اینکه این صورت فقط اختصاص به این دارد و قابل تسرى نسبت به جهات دیگر نیست ولى منافات ندارد که خود این صورت فىحدّنفسه در ذات خودش جوهر باشد. جوهر بودن صورت در ذات خودش باعث نمىشود که در عروضش بر این، لحاظ جوهریت بشود. این کلام بعد مرحوم آخوند است که بهواسطۀ این دفع اشکال مىکنند. حالا این را بهنحو اجمال گفتیم إنشاءالله جلسۀ بعد ببینیم چه میشود.
علىٰکلّحال مسئله منافات ندارد که وجود در عین بساطت خودش به تحوّل و تغیّرى مبتلا بشود که بهواسطۀ آن تغییر و تحول قابلیت پیدا کند بر اینکه صُوَر مختلفى به خود بگیرد ولى قبل از اینکه آن تغییر و تحول در او پیدا بشود قابلیت نداشت. شما در ذات بارى که نمىتوانید کم و کیف تصور کنید. در نفس وجود بالصرافه که همان فیض اقدس باشد نمىتوانید این را بگویید.
تلمیذ: ... وجود بسیط با وجود منبسط ...
استاد: اسم وجود منبسط آوردید در او تغییر پیدا شد خب حالا که تغییر پیدا شد ما اسم این را هیولاى اوّلى مىگذاریم. شما هرچه مىخواهید بگذارید؛ ماده، هیولاى اولیه، مادة المواد، جنس و هرچه میخواهید بگذارید دیگر در تسمیه اشکال ندارد. همینکه این وجود از بساطت خودش تغییر پیدا کرد دیگر تمام شد. حالا این یک مراتبى را طى مىکند.
تلمیذ: این وجودِ منبسط است نه ماهیت.
فرق وجود منبسط با وجود بسیط
استاد: خب این وجودِ منبسط با وجودِ بسیط چه فرقى دارد؟! من بهدنبال آن فرق هستم.
تلمیذ: درهرصورت ...
استاد: نه! درهرصورت نداریم. این «درهرصورت» مطلب را یکقدرى مجمل مىکند. خب ما این مقدار را قبول داریم که یک وجودی اول بهعنوان مبدأ و منشأ بوده که آن وجود بالصرافه بوده است که در آن وجود بالصرافه قید و حد نبوده است این مقدار را قبول داریم. حالا پدیدهای انجام شد و حادثهاى به وقوع پیوست و قضیهاى در خارج انجام شد که الآن آن وجود بالصرافه دیگر آن نیست و یک چیز دیگر است، اسمش را وجود منبسط مىگذاریم. آنکه الآن وجود منبسط شد در چه وضعیتى است؟ داراى حدّ است، داراى قید است و یک حدودى دارد پس ماهیت شد، منتها ماهیت مجرده، همین ماهیت مجرده باز یک تغییر دیگر در او پیدا مىشود مىشود ماهیات...
مثل این مواردى که از نفت مىگیرند؛ این نفت اول که میگیرند یک چیزى مثل قیر سیاه است بعد این را در پالایشگاه مىآورند و یک مرتبه این را تصفیه و تقطیر مىکنند و بعد یک ماده از او میگیرند، باز آن را تقطیر میکنند و آن مادهاى که بهدست آوردند حالا فرض کنید مازوت است یا چیز دیگر، باز یک مرتبۀ دیگر تقطیرش مىکنند و منبابمثال از این نفت یا گازوئیل مىگیرند و باز همان را یک مرتبه رقیقش مىکنند [و چیز دیگری از آن میگیرند]، همینطور رقیق میکنند و اتانش که بالا میرود به بنزین تبدیل مىکنند و یا حتى نزدیکتر از او، بنزینش را هم بنزین سوپر مىکنند بعد نزدیکتر از او بنزین طیاره مىکنند، میبینید که مدام این را رقیق مىکنند رقیق مىکنند و مدام میزان خالصى آن بیشتر مىشود و میزان آن مواد اضافى که هست کمتر مىشود. هر مرتبهای که به او مىخورد یک مرتبۀ وجودى و یک اسم خاص پیدا مىکند و بهدرد یک چیزى مىخورد. بنزین طیاره را در کورۀ نان سنگگ بگذارند یکدفعه هوا مىرود! خودش و تمام [افراد] آن صفى که ایستادند و منتظر نان هستند تمامشان هوا مىروند! براى اینکه این نانوایى و صف نان خریدن هوا نرود نباید آن بنزین را بیاورند، باید مازوت، نفت و گاز یا گازوئیل بیاورند تااینکه این نظام بههم نخورد [پس هرچه باید در جای خود باشد.] اگر بهجاى آن بنزین هم مازوت در طیاره بریزند یکدفعه مىبینید طیاره سقوط کرد و از آن بالا با 150 مسافر پایین آمد! چه شده؟! آقا برداشتند مازوتی که مربوط به نانوایی است را در این باک طیارۀ بیچاره ریختند و مسافران به هوا رفتند و به زمین آمدند!
منشأ اختلاف در ماهیات
پس هر چیز در جاى خودش هست. اینکه هر چیز در جاى خودش هست بهخاطر این است که ماهیت دارد و این ماهیت با آن ماهیت فرق مىکند. این اختلاف ماهیت از کجا آمد؟ از جنسش آمده، از همان وجود آمده است. پس وجود است که تغییر پیدا کرده است. ما نمىگوییم که ماهیت اصالت خارجی جدایی دارد بلکه همان وجود اینطورى شد، مازوت شد. همان وجود اینطورى شد، نفت سفید شد. همان وجود اینطورى شد بنزین طیاره شد. همان وجود اینطوری شد فرض کنید که آکرلیک شد. همین وجود اینطوری شد وازلین شد. ببینید یک وجود است ولکن مدام تغییری که پیدا مىکند شما مىبینید ماهیات مختلف و صُوَر مختلفى به خود مىگیرد و براساس آن صُوَر مختلف خواص مختلفى بر او بار میشود که آن خواص در آن یکى نیست واقعاً هم نیست. خب باید تغییرى در این وجود پیدا بشود یا نه که بتواند قبول بکند؟! ما اسم آن تغییر را ماده مىگذاریم. حالا که ماده شد مىتواند حقایق مختلفى پیدا کند.
البته این طرح ظاهرى مسئله است همانطوریکه خدمتتان عرض کردم ما مىتوانیم بهطورکلی ماده و صورت را طور دیگرى تصور کنیم ـ نهاینکه تصور کنیم که هست ـ که نیازى به تحقق یک امر اصیل و مستمر نداشته باشد بلکه همان تحقق علیت در خارج به ظهور معلول و ارتباط او با علیت است که در ما یک امر مستمر ایجاد مىکند یعنی در واقع استمراری وجود ندارد شاید منظور شما هم از این مبحث همین باشد.
تلمیذ: آن مسئلهاى که مىفرمایید بیشتر ادراک ماده را وزن داشتن ...
استاد: بله، بیشتر این حالا هست و براى ادراک این کمک مىکند.
تلمیذ: درصورتیکه الآن در فیزیک جدید هم وزن داشتن و جاذبه و اینها نوعى از صورت جسم است.
استاد: بله.
تلمیذ: این حقیقت ماده بودنش.
استاد: آن یک چیز دیگر است، آثار آن است و همان ما را هدایت مىکند.
تلمیذ: پس در واقع براى ماده بودن شیء، چیزى باقى نمىماند.
استاد: نه، ببینید همینکه شما مىگویید: «ماده» یعنى یک امر قابل ادراک غیر قابل رؤیت.
تلمیذ: خب نفس بهخاطر ادراک خودش که ادراک جوانب را مىکند شاید این امر را مىسازد ولى اصالت با صورت است یعنى ممکن است مابازاء خارجى نداشته باشد.
استاد: بله، ببینید ما تا الآن داریم براساس فلسفۀ مشاء مشى مىکنیم و این را که ما در این جلسه به آن پرداختیم ـ البته این صحبتها این چند جلسۀ اخیر بیان شده است ـ در جلسۀ بعد کلام مرحوم ملاصدرا تقریر مىشود که چطور مرحوم آخوند در اینجا این امر مستمر را مىخواهند به دو امر فعلى نفى کنند که هردو جنبۀ جوهرى نسبت به یکدیگر ندارند گرچه نفس که آن صورت است در ذات خودش جنبۀ جوهرى دارد. ایشان در بحث جلسۀ بعد در مقام اثبات این مطلب هستند بعد از اثبات این قضیه اشکالى که ما بر مرحوم آخوند مىکنیم این است که چطور یک امرى که شما معتقدید در ترتب و در عروضش بر دیگرى عرض خاص است و لازمِ خاص اوست و آن در وجودش جوهریت دارد ولى شما لحاظ جوهریت در این عروض نمىکنید و... چگونه مىشود در این مسئله یک همچنین تصوری بشود؟!
البته من هنوز ندیدم اشکالى به این قضیه گرفته بشود و در تقریرات و اینها این مسئله نیست و حالا نسبت به این قضیه مىپردازیم و بعد این مطلب و مسئله را فقط در همان حیثیت وجودیۀ ربطیه که حقیقت ربطیۀ بین مَظهر و مُظهر که ظهور است مىشود حل کرد.
تلمیذ: در شواهد الربوبیه ملاصدرا این مطلب هست.
استاد: بله، آنجا یک همچنین مسئلهاى دارد و در مبدأ و معاد هم دارد.
تلمیذ: ... یعنی میشود بگوییم که اصالت ماهیتی که به شیخ اشراق نسبت دادند صحیح نیست؟
استاد: بنده سابق عرض کردم که حتى افرادی مثل شیخ اشراق که قائل به اصالة الماهیه بودند اینطور نبوده که الآن اعتراض به آنها بشود بالأخره کلام بزرگان را باید بر مبنای سعه حمل کرد. او هم همین را مىخواهد بگوید؛ ایشان مىخواهند بفرمایند که اصالة الماهیه نه به معناى منحاز از وجود است بلکه همان نفس الوجود است منتها الآن ما اسم تغیّر واقعی آن نفس الوجود را ماهیت مىگذاریم خب تغیّر چیزى غیر از متغیّر که نیست بلکه همان است، یک حقیقت است منتها آن حقیقت به شکل مختلف درمىآید حقیقت خودش را که ازدست نمىدهد، در عین اینکه واقعاً آن صورت به جاى خود باقى است درعینحال هم آن حقیقت به جاى خود باقى است و تفاوت نمىکند.
وقتى که من دستم را اینطور مىکنم الآن دو امر در اینجا براى شما متمثّل است یکى دست بودن من که این دست بودن من قابل انکار نیست و یکى آن شکلى که به خود گرفته است که آنهم قابل انکار نیست لذا من الآن کف دستم را باز مىکنم ولى الآن مشتم را مىبندم. دست من به جاى خودش بوده یک گرم هم کم یا اضافه نشده است ولى در اینجا یک امر دیگرى اتفاق افتاد، دست بودن به جاى خودش هست ولى آن امرى که قبلاً بود ازبین رفت و الآن یک امر دیگرى هست و آن همین هیئت وضعیهاى است که این دست دارد. اسم این را ماهیت مىگذاریم حالا در اینجا جنبۀ عرض دارد ولی در ماهیت نه، به خود ظهور وجودى شىء برمیگردد.1
اللهم صل علی محمد و آل محمد