694

ماهیت و کیفیت ادراک موضوعات در استنباط احکام

نقش ارتباط با حقایق خارجی در شکل‌گیری فتاوا و اجتهاد

14072
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق کیفیت شکل‌گیری ماهیت اشیاء در ذهن و نقش تعیین‌کننده آن در استنباط احکام شرعی می‌پردازند. بحث با نقد نگاه‌های سطحی به موضوعات آغاز شده و بر این نکته تأکید می‌شود که ماهیت، انتزاعی از ارتباطات عمیق و مستمر نفس با حقایق خارجی است. استاد با بررسی ریشه‌های نوسان در فتاوای فقها، نشان می‌دهند که چگونه عدم ادراک صحیح موضوع و غلبه احساسات یا پیش‌فرض‌های ذهنی، می‌تواند منجر به نتایج متفاوت و گاه متناقض در قضاوت و فتوا شود. در ادامه، با نقد رویکردهای غیرعلمی به مسئله اجماع و خبر واحد، بر ضرورت دقت در شناخت موضوعات و لزوم استقلال نفسانی مجتهد برای رسیدن به واقع تأکید می‌گردد. در نهایت، این بحث به اهمیت وجدان علمی و اخلاقی در مسیر دستیابی به حقیقت و پرهیز از تحریف واقعیت‌ها در نقل وقایع تاریخی و فقهی ختم می‌شود.

/24
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۹۴

1
  • درس ششصد و نود و چهارم

  • کیفیت ظهور صور متعدده بر موضوع واحد

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • صحبت در کیفیت ظهور صور متعدده بر موضوع واحد بود که از او تعبیر به عروض صورت بر ماده می‌شود. در جلسۀ گذشته عرض شد که بنا بر تشخّص و تعیّنِ وجود، دیگر ماده‌اى در اینجا باقى نمى‌ماند تااینکه از او تعبیر به ابهام شود و آن ماده به‌واسطۀ تشخّصِ صورت، از حالت ابهام خارج شود و یک تعیّن مشخصه‌اى و متشخصى در اینجا پیدا بکند.

  • عدم وجود هیولای مبهمه در عالم وجود

  • بر این ‌اساس عرض شد که ما در عالم وجود، شیئی به نام هیولاى مبهمه که در جنبۀ استعدادیت، فعلیت دارد نداریم. بله، این قضیه در مورد آن مفاهیم مبهمۀ ذهنیه صادق است که خود آن مفهوم مى‌تواند در ذهن، مجرد و عارى از آن صور متعیّنه و مصادیق خاصّه در نفس، تحقق پیدا بکند همان‌طورى‌که این معنا در مفاهیم جنسیه کاملاً واضح است. شما وقتى‌ که تصور انسان را مى‌کنید طبعاً در آن تصور، خود ذوات شخصیۀ انسان دخالت ندارند و همین‌طور وقتى تصور غنم را مى‌کنید مصادیق خارجیۀ غنم در اینجا راه ندارد و همان معنایى که از انسانِ بدون تشخّص و عوارض خارجیه اعمّ از کیف‌ها، کم‌ها، جِدِه‌ها، انتسابات، اضافه و امثال‌ذلک [است در ذهن خود تصور می‌کنید] همۀ اینها جنبۀ مشخصیّت ندارند بلکه از تشخّص و تعیّنِ آن مصادیق جنبۀ حکائى دارند. در آنجا شما نمى‌توانید آن انسان را به آن شخصیت خارجیه و به آن عوارض خارجیه مقیّد کنید بلکه در آنجا خود همان انسان به مفهوم مبهم خود داراى نوعٌ مِن التشخص است که این کیفیت تشخص فقط در ذهن مى‌تواند ظهور پیدا بکند نه در عالم خارج از ذهن؛ یعنى آنچه که در عالم خارج از ذهن هست به این کیفیت نیست حتى قائلین به مُثُل افلاطونیه و حتى قائلین به عین ثابت بدون خصوصیات کیفى و کمّى... به‌خصوص این مسئله در قضیۀ مُثُل افلاطونیه خیلى به‌چشم مى‌خورد که در آنجا بالأخره این حقیقتِ مثالِ انسانى در چه شکلى ظهور پیدا کرده است و این‌هم به‌خاطر این است که ما تابع حواسّ ظاهر و مدرکات ظاهر هستیم که آن مفهوم ذهنى خود را از روى عوارض در‌یابیم. وقتى ‌که مى‌خواهیم به یک حقیقتى برسیم آن حقیقت را با آن عوارض ظاهرى خود مى‌سنجیم و طبعاً در مقام مصداقیت خارجى نمى‌توانیم بین آن عوارض را جمع کنیم. چطور ممکن است که یک شخص هم قدش 180 سانت باشد و هم 165 سانت باشد؟! این امکان ندارد! اینجاست که شناخت این مسئله براى انسان مشکل مى‌آید و انسان نمی‌تواند به آن حقایق خارجیه اطلاع و دسترسى پیدا کند به‌واسطۀ همان برداشتى که از مفاهیم و حقایق اشیاء به‌واسطۀ عوارض مختلفه دارد.

جلسه ۶۹۴

2
  • تصور ماهیت به دو کیفیت

  • تلمیذ: با فرمایش حضرتعالی ماهیت را هم نمى‌شود این‌طور معنا کنیم یعنى تصور و برداشت ذهنى ما از وجود باشد اینکه مى‌فرمایید که حقیقت همان مُثُل افلاطونیه و برداشت‌هاى ماست ماهیت را هم این‌طور تصویر کنیم؟!

  • استاد: ببینید ماهیت به دو کیفیت تصور مى‌شود؛ یکى ماهیت کلیه و مبهمه، که همین است که الآن مشغول صحبت آن هستیم. در ماهیت مبهمه،‌ خود مصداق خارجى دخالت ندارد بلکه یک‌سرى حقایقى که آن حقایق برداشت‌هاى ذهن از ارتباط با خارج است [دخالت دارد]. آن ضمیمۀ حقایق و آن نتیجه و چکیده‌اى که از مسائل مختلفه براى انسان حاصل مى‌شود و همۀ اینها جمع مى‌شوند، مندمج، ترکیب و خلط مى‌شوند و به‌صورت یک صورت ذهنى درمى‌آیند، اسم آن را ماهیت مى‌گذاریم. حالا در هرچه مى‌خواهد تحقق پیدا کند فرق نمى‌کند؛ چه ماهیت حیوانى باشد، چه جمادى باشد، چه مجرده باشد و چه مصداق خارجى باشد یا نباشد. شما اسم آنچه را که نتیجه و چکیدۀ حقایق خارجیۀ مختلفى است که براى انسان حاصل مى‌شود، ماهیت مى‌گذارید و شما تا وقتى ‌که به یک شیئی اطلاع کافى پیدا نکردید نمى‌توانید یک ماهیتى در ذهن خود تصور کنید. یک جنسى را مى‌آورند در جلوى شما قرار مى‌دهند یا یک کیلو از یک دانه‌اى را مى‌آورند درمقابل شما قرار مى‌دهند، شما مى‌گویید که من در عمرم تابه‌حال با این دانه برخورد نکردم این نه به گندم مى‌نماید، نه به برنج، نه به لوبیا، لپه و نخود می‌نماید بلکه این یک چیز جدیدى است و نمى‌توانید تشخیص بدهید. اولین مسئله‌اى که از این قضیه ادراک مى‌کنید، حجم خود این دانه است که این دانه ماده است و مجرد نیست، سنخیت آن سنخیت صُلبه است نه سنخیت رقّت و لطافت و اینها، این را احساس مى‌کنید و این یک حقیقت مى‌شود!

  • حقیقت دومی که براى شما حاصل مى‌شود این است که مى‌بینید این مأکول است وقتى که مأکول شد خب با حجر و شجر و اینها تفاوت پیدا مى‌کند.

جلسه ۶۹۴

3
  • حقیقت سومى که پیدا مى‌کنید این است که مى‌بینید این یک اثراتى در شما به‌وجود آورده است؛ یکی اینکه باعث شَبَع شما شده است، باعث رفع فلان کسالت شده است، داراى نشاط شدید و فلان درد و مرضى که داشتید به‌واسطۀ خوردن این ازبین رفته است که این در سایر آنچه را که تابه‌حال با او ارتباط داشته‌اید پیدا نشده است.

  • ماهیت، انتزاع ذهن

  • به‌طورکلی همین‌طور هرچه ارتباط شما با این دانه بیشتر باشد و یک روز بخورید، دو روز بخورید، یک هفته و یا یک ماه بخورید، مدام بیشتر به این خصوصیات پى‌مى‌برید تااینکه از مجموع آنچه که از حقایق مختلفۀ خارجیه برایتان حاصل شده است یک صورت نباتیه براى شما حاصل مى‌شود. اسم آن‌ صورت نباتیه را ماهیت مى‌گذارید. مى‌گویید که بنابراین باید این دانه را به این تسمیه قرار داد و بین آن و سایر اجناس و محصولات زراعى در اینجا تفاوت است. اینکه مى‌آیید ماهیت را انتزاع مى‌کنید این ماهیت، انتزاع ذهن است و روى هوا هم نیست و درست است، ذهن از پیش خودش نمى‌آید این کار را انجام بدهد بالأخره هر ذهنى که این کار را انجام می‌دهد در اثر یک‌سرى ارتباطاتى که با خارج دارد این را انجام مى‌دهد و آن ارتباطات در تشکّل ماهیت نقش اساسى دارند و این مسئله خیلى مسئلۀ عجیبى است! نه‌تنها در مسئلۀ شناخت اشیاء بلکه این قضیه در مسائل مهم فقهى و خیلى از قضایا اجرایى به‌درد می‌خورد. چقدر این مسئله در قضا و حکومت کاربرد دارد که چطور انسان بتواند آن موضوع خارجى را به ما هوَ هو دریابد تااینکه بتواند نسبت به او حکم کند. آن واقعیت خارجى را آن‌طورى که هست دریابد تا بتواند نسبت به او قضاوت کند! شما مى‌بینید با یک ذره سر سوزن، یک موضوع از یک حقیقت و یک ماهیت تبدّل به ماهیت دیگرى شده است؛ از یک جنبه تبدّل به جنبۀ دیگرى شده است. اینجاست که مسئله خیلى مهم و دقیق مى‌شود و دیگر مطالب به مطالبِ بسیار دقیق و ظریفى مى‌رسد که چطور [اینها] مى‌تواند در کیفیت شکل‌گیریِ موضوعاتِ احکام و شرع در نزد انسان دخالت داشته باشد! چطور انسان با یک نگرش به یک نتیجه مى‌رسد درحالى‌که با نگرش دیگر به نتیجۀ 180 درجه مخالف او مى‌رسد! اینها براى چیست؟!

جلسه ۶۹۴

4
  • منشاء نوسان‌ها و اختلافات در فتاوا فقهاء

  • حالا ما این قضیه را نسبت به حقایق خارجى اشیاء نگاه مى‌کنیم اما این مسائل‌ در جنبه‌هاى اعتبارى که ارتباط با تشریع دارد، ارتباطى با مقام تقنین قوانین، احکام، مقام انشاء و ملاکات دارد، در آنجا یک عالم عجیب و غریبى است که در آنجا نمى‌توانیم هر کارى را انجام بدهیم و از پیش خود هر چیزى را که به‌نظرمان مى‌رسد را پیاده کنیم. در بسیارى از مطالبى که فقها در کیفیت فتاواشان نوسان‌ها و اختلافات و مطالبی که مشاهده مى‌شود ناشى از همین قضیه است؛ عدم ادراک صحیح موضوع و ماهیت آن ‌موضوع به‌واسطۀ ارتباط با حقایق و ماهیات خارجیه، این خیلى مسئله مهمی است!

  • تأثیر ارتباط با حقایق أشیاء در کیفیت شکل‌گیری موضوع و نتیجه

  • حالا یک مثال کوچکى مى‌زنم که این مثال کوچک خیلى مى‌تواند تأثیر داشته باشد. در مورد علت تبدّل فتواى علامه حلّى این‌طور که نقل مى‌کنند مى‌گویند که آن قضیه‌اى بوده که برایش اتفاق افتاده است. چون در نجاست ماء بئر، اگر نظرتان باشد تا زمان مرحوم محقق حلى مخالفى در این مسئله نبود. ماء بئر هم در کیفیت نجاسات و اینها تفاوت مى‌کند و براى هرکدامش هم نزع ماء به کمیّات مختلفه بیان شده است.

  • مرحوم محقق حلى اول کسى بود که آمد در این قضیه تشکیک کرد و فرمود: «و فى نجاسة ماء البئر تردد»1 علامه آمد و ماء بئر را اصلاً متنجس و متأثر و قلیل ندانست. البته نمى‌توانیم نظر علامه را در اینجا بپذیریم چون به‌طورکلی خیلى مسائل پیدا مى‌شود ولى در کیفیت نظر و فتوا در اینجا مى‌خواهم بگویم که چه باعث شد این قضیه [پیش بیاید.] نقل مى‌کنند که براى خود او یک جنبۀ اضطرارى پیش آمده بود که نمى‌توانست از این بئر نزع ماء و اینها بکند و این باعث شد که این حالتى ‌که نسبت به این موضوع در نفس داشت متبدل به یک جنبۀ عینى و لمسى و حسّى بشود و بعد بتواند در این تبدّل فتوا از استادشان ـ محقق حلى، استاد علامه بوده است ـ برگردد و به‌طور صریح و قاطع فتوا به عدم تأثّر ماء بئر در اینجا بدهد. در خیلى از مسائل این قضیه دیده مى‌شود، نه‌تنها فقط در این قضیه که انسان چطور به‌واسطۀ ارتباطش با حقایق أشیاء و با آن ذات خارجى، در کیفیت شکل‌گیری موضوع و بالتبع در نتیجه تأثیر می‌گذارد. در اینجا نمى‌خواهیم بگوییم که بعضی‌ها در عالم بى‌بندوبارى نسبت به هر چیزى قائل به اباحه، اصل برائت، امثال‌ذلک و اینها هستند خب آنها حسابشان از این قضیه جداست و کارى به شرع و دیانت ندارند بلکه شرع و دیانت وسیله و دستاویز براى این افکار غیرعلمى ‌و غیرمنطقی آنها است. نه، واقعاً چطور باید یک فرد مجتهد براى تشخیص موضوع نسبت به مسئله توجه کند؟ صحبت در این است. این ماهیتى که براى او حاصل مى‌شود آیا این ماهیت در استجماع همۀ حقایق خارجیه پیدا شده است یا این استجماع، استجماع ناقصى بوده است و این مجتهد نتوانسته به کُنه شیء‌ برسد و بعد مدام تبدّل برایش پیدا مى‌شود؛ امروز یکى، فردا یکی، پس‌فردا یکى و همین‌طور در حالت تذبذب و اینها مسئله مى‌گذرد و به این نحوه مى‌رسد.

    1. المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 80.

جلسه ۶۹۴

5
  • درد ابتلاء به احساسات!

  • بنده در این قضیه‌اى که داشتم در مسئلۀ اجماع بررسى مى‌کردم، براى خودم ذهنیتى داشتم و براساس همان ذهنیت هم این را تا آخر پیش بردم و این ذهنیت از سابق براى بنده بوده است نه‌اینکه فقط مربوط به همین بحث و بررسى و اینها باشد. در سابق این قضیه برایم ناشناخته بود که چطور ممکن است که از کثرت فتاواى یک طبقۀ عصر براى انسان حجیت حاصل شود! این افرادى که همه مثل آدم هستند خب این مثل من است دیگر و من هم مثل [او] هستم! اگر فقهایى که الآن هستند بیایند فتوایشان را عوض کنند طبعاً به یک نظریۀ دیگر تبدیل مى‌شود. حالا چطور این فتوا تا طبقۀ پنجم محرز است و از طبقۀ ششم به بعد دیگر این تنجز و حجیتِ خودش را ازدست مى‌دهد؟! این اصلاً یعنى چه؟! این چه جهتى مى‌تواند برای این داشته باشد؟! خلاصه ما به این نتیجه‌ رسیدیم که ما دچار احساسات هستیم! ما دچار همین غلبۀ امور احساسى و عدم استقلال نفسى در ارتباط با اقتناص ماهیات و حقایق تکلیفیه و احکام و شناخت موضوعات هستیم!

  • برگشت مسئلۀ سقیفه و خلافت خلفا به مسئلۀ اجماع

  • الآن شما نگاه بکنید بحثى که راجع به مسئلۀ سقیفه و خلافت خلفاى راشیدین هست، همۀ اینها در کتبشان به اجماع برمى‌گردد! ببینید واقعاً اینها به چه روزگارى افتاده‌اند! اولاً گفتند که اگر اجماع مسلمین باشد. خب اجماع مسلمین کجاست؟! سقیفه چند نفر بودند؟! کلاً پانصدنفر آنجا رفته بودند! کُلِّ جهان اسلام همین پانصدنفر است؟! پانصدنفر هم نبودند، صدتا هم نمى‌شدند! کجا پانصدتا [بودند]! سقیفه یک محلى بود که افراد مى‌رفتند. وانگهى شما نگاه به این افراد بکنید اینها چه افرادى بودند؟ گوششان را مى‌گرفتى دماغش ورمى‌آمد! اینها یک هم‌چنین آدمهایى بودند! آیا سلمان بین آنها بود؟! ابوذر بود؟! عمار بود؟! افرادى که سرشان به تنشان بیرزد اینها بودند؟! یااینکه یک مشت افرادى که تا طرف مى‌گوید: چه شده است؟ مى‌گویند: دارند سفیفه مى‌روند، می‌گوید که ما هم برویم! این افراد آمده بودند [که می‌گفتند:] خب ما هم برویم! عین همین کارهایى که یک مشت بچه و اینها انجام مى‌دهند! نه اصلى و نسبى دارد! نه پایه‌اى دارد! نه جنبۀ منطقى، علمى دارد! نه وحى‌ دارد! هیچى فقط آنجا برویم! [یکی می‌گوید:] ما مقدم هستیم! آن یکى مى‌گوید: ما مقدم هستیم! آن فضائل خودش را مى‌شمارد دیگری هم فضائل خودش را مى‌شمارد! بعد یک نفر این وسط پیدا مى‌شود و ابوعبیده مى‌آید و به‌عنوان بیعت دست مى‌دهد و بقیه هم [می‌گویند] بیاییم و انجام بدهیم و تمام کنیم و برویم! وقتى مى‌گویند: اجماعِ قاطبۀ مسلمین است. اینکه قاطبه مسلمین نبود! بعد مى‌گویند که نه، اجماع اهل حلّ و عقد است! این اهل حلّ و عقد چه کسانی بوده‌اند؟ آیا على جزو اهل حلّ و عقد نبوده است؟! سلمان و ابوذر نبودند؟! فقط اهل حلّ و عقد ابوعبیده بوده است؟! اینجا هم گیر مى‌کنند. بعد مى‌گویند که یک نفر هم اگر باشد کفایت مى‌کند!1 خب اجماع کجاست؟! اینکه اساس ماهیت مسئله به‌طورکلی اصلاً تبدیل به امر دیگر و یک واقعیت دیگر شد! آن‌وقت این را که به‌عنوان اجماع هست آنها پذیرفته‌اند و قبول کرده‌اند و از آن دست برنمى‌دارند! بروید ریشه‌یابى کنید، خدا به شما عقل داده است، شما با این حیواناتى که دارند در بیابان راه مى‌روند فرق مى‌کنید، اسمتان انسان هست! بروید ببینید این اجماعى که دارید بر اثبات خلفاى راشیدین ادعا مى‌کنید این اجماع از کجا پیدا شد؟ چه افرادى بودند؟ چه کسانى بودند؟ همین‌طورى داریم یک چیزی مى‌گوییم و بعد هم مسئله به یک نحو دیگرى درمى‌آید.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به اجماع از منظر نقد و نظر، فصل دوم، ص 37.

جلسه ۶۹۴

6
  • متأسفانه همین مصیبت در ما هم وجود دارد؛ همین قضیه در ما هم هست! هیچ تا حالا با خود فکر کرده‌اید آن فقیهى که فتوا به یک قضیه مى‌دهد آن فتوا براساس ذهنیاتش هست. مى‌گویند: آقا مگر مى‌شود شیخ طوسى [اشتباه کند.] شیخ طوسى هزارتا فتواى عوضى و مختلف در کتبش وجود دارد. شما یک فتوا از شیخ طوسى پیدا کنید که در کتبش از آن برنگشته باشد! چرا ما باید افراد را در جایگاه معصوم قرار بدهیم؟! چرا آخر؟! فردى مثل رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم مطلبی را که می‌گوید همان هست که امام زمان علیه‌السّلام حجت ثانى عشر آن مسئله را می‌گوید. چرا ما باید این دو مرز را نگه نداریم و افراد را در آن خلط کنیم.

  • در کدام روایت آمده است بر اینکه اگر یک مجتهدى فتوا داد، براى مجتهد دیگر حجیت دارد و لازم الإجرا است؟! در کدام روایت آمده است بر اینکه امام صادق علیه‌السّلام فرمودند: فتوا و حکمى که داده مى‌شود، در آن شکى نیست؟!

  • اختلاف احادیث به‌خاطر روات

  • بله، آن‌مطلبى که حضرت فرمود: «إنَّ المُجمعَ‌ علیه لا ریبَ فیه»1 آن در صورتى است که مرتبه، به مرتبۀ ضرورةُ مِن الدین برسد. خود ابوبصیر در مکه روایتى نقل مى‌کند که ما شنیدیم که در کوفه أبان این‌طور مى‌گوید! مى‌آیند مى‌بینند یک هم‌چنین مسئله‌ای وجود نداشته است! یعنى بین دو راوى که هردو راوى در مدینه هستند و هردو با امام صادق علیه‌السّلام ارتباط دارند اختلاف هست! آن‌وقت ما بعد از 1400 سال مطلبى را که شخص در هزار سال پیش گفته است براى خودمان حجت مى‌دانیم! بین دوتا راوى که خودشان پیش امام صادق علیه‌السّلام بودند اختلاف هست و این یک مسئلۀ واضحى است که ابى‌بصیر معصوم نیست. او مى‌آید از امام صادق علیه‌السّلام مى‌شنود. کلام امام عصمت دارد کلام امام کَالوحى هست و عصمت دارد ولى تا این کلام امام به گوش من برسد من این کلام امام را بفهمم آیا دقیق او را ضبط کرده باشم یا نکرده باشم آن‌وقت که این دستگاه ضبط و فلان و این چیزها نبود تا ببینید این عین صحبت امام هست یا نه و شما به آن استناد کنید یک «واو» نه کم باشد نه زیاد! اینها که روایات را نقل مى‌کردند از کجا معلوم است یک «واو» خودشان اضافه نکرده باشند؟! از کجا معلوم است یک «فاء» کم نکرده باشند؟! از کجا معلوم است ... .

    1. الكافى، كتاب فضل العلم، ج 1، ص 68:
      «قال [عمربن‌حنظله]: فقال [الصادق علیه‌السلام]: ”یُنظَرُ إلَى ما كان مِن روایَتِهِما عَنّا فى ذلك الَّذى حَكَما به المُجمِعُ علیه أصحابُك؛ فَیُؤخَذُ به مِن حُكمِنا؛ و یُترَكُ الشّاذُّ الَّذى لَیسَ بِمَشهورٍ عند أصحابِكَ؛ فإنَّ المُجمَعَ علیه حُكمُنا لا رَیبَ فیه.“» ولایت فقیه در حكومت اسلام، ج ‌1، ص 209:
      «عمربن‌حنظله مى‌گوید: حضرت فرمودند: نظر می‌شود به آن روایتى كه اینها از ما روایت مى‌كنند و بر آن حكم مى‌نمایند باید روایتى باشد كه أصحاب تو بر آن روایت اتّفاق و إجماع دارند باید چنین روایتى أخذ شود و آن روایتى كه در نزد أصحاب تو شهرت ندارد و شاذّ است ترك شود زیرا حُكمى كه مُجمَعٌ علیه است حكم ماست و اتّفاقى است و شكّى در آن راه ندارد.»

جلسه ۶۹۴

7
  • در همین حدیثى که این‌همه حرف و نقل راجع به آن پیش آمده است؛ در حدیث رفع؛ «رُفِعَ ما لا یَعلمون»،1 این حدیث در کافى یک نقل هست و در تهذیب شیخ طور دیگر نقل مى‌کند. این یک حدیثى که این‌همه روى آن حرف و مسئله است و این قواعد کلى ما مبتنى بر این است، به دو نقل مختلف دارد نقل مى‌شود. امام این دو اختلاف را بیان کرده است یا نه؟! امام که اختلاف نمى‌اندازد! حرفى که امام رضا علیه‌السّلام مى‌زند با حرفى که امام سجاد علیه‌السّلام مى‌زند یکى است و این اختلاف از کجا آمده است؟! اختلاف از راوى پیش آمده است! امام که در گوش مخاطبین تصرف نمى‌کرد! امام علیه‌السّلام روایتى مى‌گفت و آن یکى عوضى شنیده است، آن یکى طور دیگرى شنیده است. این دوتا با همدیگر متعارض شد! این دو باهم مختلف شدند! چه‌کار کنیم؟ آن‌وقت حالا ما باید بر سرمان بزنیم و دنبال مرجحات برویم، دنبال ضوابط برویم، دنبال مسائل دیگر برویم تااینکه ببینیم چه بوده‌ است!

  • من مى‌گویم خودم نشسته بودم در مجلسى که مرحوم پدرمان داشت صحبت مى‌کرد و کنار دستى من داشت عوضى مى‌نوشت! این را که دیگر بنده با چشمم داشتم مى‌دیدم با اینکه آدم محترمى‌ هم بود، آدم اهل فضلى هم بود، آدم باسوادى هم بود و آدم معروفى هم هست من وقتى که نگاه کردم دیدم عجب! آنچه من دارم مى‌نویسم این یک چیز دیگر دارد مى‌نویسد! گفتم: آقا عوضى مى‌نویسى! او هم دارد مى‌شنود ولی تقصیر ندارد چون اولاً: فاصله‌اى که دارد صحبت مى‌کند چند متر هست! بعدهم آیا گوشش درست مى‌شنود؟ ده‌دهم بوده یا نُه‌دهم بوده است؟ آب آورده بوده است پرده صُماخش پاره شده بوده است! نمى‌دانم چه شده بوده است! شخص هزارتا مشکل دارد، گوشش سنگین بوده است یا نه؟! مگر افرادى که در این زمان گوششان سنگین هست و سمعک مى‌زنند مگر در زمان امام صادق نبوده‌اند؟! خب اینها هم بوده‌اند. این شش‌تا را شنیده است ده‌تا را نشنیده است! إلا و بالله و دست هم مى‌گذارد [روی قرآن] و راست هم مى‌گوید. پیش خودش راست مى‌گوید! دست مى‌گذارد روى قرآن که این است و جز این نیست و همین است و امام فرمودند. پیش خودش هم راست هست و مى‌رود بر طبقش عمل مى‌کند. حضرت موقع صحبت در گوش هرکسى سمعک نگذاشته است و [بگوید:] هان! درست حرفى که من مى‌گویم همان را بشنوید خیلى از اینها کاغذ داشتند ثبت مى‌کردند. خیلى از آنها نداشتند و خیلى از اینها مطلب را اشتباه [مى‌نوشتند].

    1. الكافی، ج ‌2، ص 463؛ الخصال، ج ‌2، ص 417؛ التوحید، ص 353.

جلسه ۶۹۴

8
  • عدم تمسّک به خبر واحد در مسائل اعتقادی

  • اگر مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و بسیارى از بزرگان مى‌فرمایند: در مسائل اعتقادى نمی‌شود تمسّک به خبر واحد کرد به‌خاطر این مصیبت است. چطور من بیایم دین خودم را و سعادت دنیا و آخرتم را در گروى یک روایتى بگذارم که‌ نمى‌دانم از امام هست! اگر بدانم که نقل شده است که حرفى ندارم. خود امام علیه‌السلام بیاید به من بگوید: این، این، این، من همه را مى‌نویسم و بعد هم به آنها عمل مى‌کنم، دیگر غصه ندارم. ولى من دارم مى‌آیم وضعم، زندگیم، اجتهاد، استنباط و ارتباط با مردم، ـ حالا خودم به جهنم ـ همه را مى‌گذارم بر اساس یک شنیده که آن شنیده نه اصل دارد و نه اساس دارد!

  • بر فرض هم ابى‌بصیر آدم خوبى بوده است درست بوده است ولى معصوم که نبوده است! آدمى‌ بوده است درست مثل بقیه، اشتباه هم داشته خیلى هم داشته است مثل بقیه اشتباه داشته است! این مسئله و قضیه است! من وقتى داشتم این مسئله اجماع را در آن زمان نگاه مى‌کردم دیدم ما همان راهى که اهل‌تسنن رفته‌اند همان راه را داریم مى‌رویم. پیش فلان آقا رفته‌اند و این کتاب [اجماعِ] بنده را برده‌اند [آن آقا] گفته است:

  • آقا چطور ممکن است ایشان یک هم‌چنین چیزى نوشته است! هفتاد مسئله ارث داریم که هیچ‌کدام از اینها در روایت نیستند پس اینها را باید کنار بگذاریم!

  • گفتم: نه‌خیر، هفتصدتا داشته باشیم! حالا به طرف مى‌گویم: این قضیه از اصل ایراد دارد! آن آقا مى‌گوید: نه آقا، ما هفتاد مسئلۀ ارث [داریم که روایت ندارد!] [من هم] مى‌گویم: هفت‌هزارتا داشته باشد! وقتى اصل مسئله خراب است باید تمسّک به عمومات کرد به اجماع چه ارتباطى دارد! اینها چیزهایى است که باید آنها را به مطالب کلى برگرداند و نمی‌شود به چیزهایی که... [صوت قطع شد] یعنى با تصور و شاید و ان‌شاءالله کار درست نمى‌شود!

جلسه ۶۹۴

9
  • معنای ثقه بودن در کلام امام علیه‌السّلام

  • تلمیذ: پس اصحابى که امام علیه‌السّلام آنها را تصدیق کردند آنها را چه می‌فرمایید؟ مثل: «العَمریُّ ثِقَتی فَما أدَّى إلَیكَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدّی‌».1

  • استاد: آخر صحبت در این است که گفته‌اند: «ثقةٌ» یعنى اینها شمر و یزید نیستند.

  • تلمیذ: یعنی در قولشان ثقه هستند.

  • استاد: أحسنت!

  • تلمیذ: یعنى درست شنیده‌اند و درست نقل کرده‌اند!

  • استاد: قولشان ثقه است؛ یعنى شما براساس شنیدۀ آنها به‌واسطۀ آن حجیت تنزیلیه مى‌توانید ترتیب اثر بدهید. ولى همان امام گفته است که عقل خودت را به‌کار بینداز! اینکه امام فرموده است: «فَما أدَّیا إلَیكَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدّیان»2‌ این فرد مورد ثقه من است، یعنى احتمال عناد در او نیست یا احتمال خطا در او نیست؟ احتمال خطا نیست پس معصومٌ؟! احتمال عناد و غرض ورزى مثل على بن أبى حمزه بطائنی، مثل بلالى و امثال‌ذلک اینها آن‌طورى نیستند که دینشان را به دنیاشان بفروشند و امروز بیایند یک حرف بزنند و فردا حرف را برگردانند. اینها ثقه هستند. همین یونس بن عبدالرحمن که حضرت مى‌فرمایند: «فَعَنّی یُؤَدّیان» مگر در امامت موسى بن جعفر علیهماالسلام شک نکرد! مگر همین آقا، یونس بن عبدالرحمن شک نکرد! مگر همین «عَمّارٌ مع الحَقِّ و الحَقٌّ مع عَمّارٍ حَیثُ كان‌»3 که پیغمبر راجع به عمار فرمود صبح تا شب در خلافت و وصایت امیرالمؤمنین شک نکرد؟! «ارتَدَّ النّاسُ بعد النبىّ إلّا ثلاث‌»4 عمار که جزوش نبود آن سه‌تاى دیگر بودند؛ سلمان و ابوذر و مقداد بودند. این عمارى که پیغمبر فرمودند: «عَمّارٌ مع الحَقِّ» یعنى چه؟! این [عمار] از صبح تا شب هم «مع الحَقّ» بود؟! اینکه «مع الحَقّ» نبود! متشکّک بود شاکّ بود گیر کرد! عمار به آن مرتبه از استقامت نفسى نرسیده بود. این قضیه که سهل است هزار قضیه مثل فوت رسول خدا صلّى الله و علیه و آله سلّم پیدا شود و این مردم هم برگردند شخص از آن مسیر خودش برنگردد. به آن مرتبه نرسیده بود! بله، آن مایه را داشت آن واقعیت را داشت و به‌واسطۀ وجود آن واقعیت و آن مایۀ ایمانی و التزام و صفاى نفس، خدا کمکش کرد و دست او را گرفت تا بالأخره برایش سکونت پیدا شد. «سکونت» یعنى آرامش! این آرامش صبح تا حالا که نبود، اگر صبح تا حالا بود پس چرا نیامدى؟! چرا امام علیه‌السّلام مى‌فرماید: «دارَ دورةً و جالَ جَولَةً»5 این «جالَ جَولَةً»؛ یعنى رفت در خودش، در اوضاع، در این بساط، در این قضایایى که اتفاق افتاد، نگاه کرد دید آقا این مردم پشت پیغمبر نماز مى‌خواندند الآن دنبال این آقا رفتند! این افرادى که در جنگ شرکت مى‌کردند دنبال این آقا رفتند! این افرادى که همیشه جزء مجاهدین فى سبیل الله بودند دنبال این آقا رفتند، پس چه می‌شود؟! عمار نگاه نکرد بر اینکه مجاهد فى سبیل الله، پشت سر پیغمبر نماز خواندن، آب وضوى پیغمبر را به سر و صورت کشیدن، اینها همه یک مرتبۀ از آن إتکاء و إلتجاء و ارتباط با رسول خدا صلّی الله و علیه و آله و سلّم است. آن مراتب پایینى چه؟ آن مراتب پایینی که آن مراتب انسان را نگه مى‌دارد کجاست! به این [مراتب] نرسیده بود! به این [مراتب] عصر رسید که اینها منافاتى باهم ندارند و آن به‌جاى خود و این‌هم به‌جاى خود!

    1. الکافى، ج 1، باب فى تسمیه من رآه، ص 330، ح 1.
    2. همان.
    3. منتهى الآمال، ج 1، ص 92.
      ترجمه: «عمّار با حقّ است و حقّ با عمّار است هرجا كه عمّار بوده باشد.» (محقق)
    4. الاِختصاص، ص 6.
    5. همان، ص 10. با قدری اختلاف.

جلسه ۶۹۴

10
  • حضرت که مى‌فرمایند: «العَمریُّ و ابنُهُ ثِقَتانِ فَما أدَّیا إلَیكَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدّیان»1 بله، البته در بعضى از موارد هست که در آن موارد خصوص نصّ بر آن فرد به‌عنوان جازمیّت و حجیت هست.

  • فرق بین نُواب اربعه با روات و اصحاب ائمه

  • در زمان ائمه علیهم‌السّلام این مسئله فرق مى‌کرد تااینکه این قضیه به زمان غیبت صغرى رسید و در زمان غیبت صغرى امام علیه‌السّلام این افراد را به‌عنوان واسطۀ بین خود قرار داد. این مسئله‌اش با آن قضیۀ یونس تفاوت مى‌کند. آنجا مقام، مقام افتا بود. مقام، مقام بیان حکم بود و مقام بیان روایت و اخبار بود و در آنجا احتمال‌ اشتباه هست لذا امام مى‌فرماید: ـ ابوبصیر هم مثل بقیه، تفاوتى نمى‌کند ـ به همین اصول عادیه و متعارف مراجعه کنید؛ «كُلُّ ما وافَقَ كتابَ اللهِ فَخُذوه و كُلُّ ما خالَفَ كتابَ اللهِ فَدَعوه»2 باید طبق آن عمل شود لذا مواردى مى‌بینیم و در مسائل مرجحات هم مشخص است بر اینکه بر همین میزان و مبناى متعارف عرفیه مجتهد باید سیر کند در این مقام تعارض، «خُذ بأعدَلِهِما» داریم «خُذ بأوثَقِهِما»3 داریم. در صورتى که اینها همه پیش امام ثقه هستند! آیا امام علیه‌السّلام که به اهل کوفه مى‌فرماید: «یونس بن عبدالرحمن ثقهٌ»4 آیا امام علیه‌السّلام نصّ و تصریح بر عینیت مى‌کند همان‌طورى‌که در زمان غیبت صغرى شیعیان مکلف و موظف بودند به آنچه که از ناحیۀ نُواب اربعه که از ناحیۀ امام زمان علیه‌السّلام مى‌آمد عمل کنند؟ آن خصوصیتى که بود که عین دستخط حضرت بود و جواب حضرت بود و تعیین حضرت بر اینها بود که اولى؛ عثمان بن سعید و [دومی] محمد بن عثمان و بعد هم که سومى همان حسین بن روح و چهارمى ‌هم على بن محمد سمرى.

  • این چهار نفرى که در آن زمان بودند به‌عنوان واسطه بودند و حکم اینها با ابى‌بصیر و أبان فرق مى‌کرد. ابى‌بصیر و أبان دو راوى بودند. نه حجیت غیرعادی به آنها اعتبار داده شده بود که حجیت تنزیلى باشند. لذا نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم کلام حسین بن روح برای ما حجةٌ همان‌طور که کلام امام حجةٌ! ما غیر از این نداریم امام خودش فرموده است: به این عمل کن! درحالى‌که [مگر] در خود زمان امام این‌قدر اصحاب نبودند؛ زکریا بن آدم و اینها این‌همه بزرگان بودند همۀ اینها بودند و انسان به همۀ اینها به‌عنوان ثقةٌ مى‌توانست مراجعه کند ولى به‌عنوان رابطٌ، لا! به‌عنوان رابط فقط می‌شود: حسین بن روح! به‌عنوان رابط مى‌شود: عثمان بن سعید! این عنوان رابط با عنوان ثقةٌ که امام درباره یونس فرمود زمین تا آسمان فرق مى‌کند!

    1. الکافى، ج 1، باب فى تسمیه من رآه، ص 330، ح 1.
    2. همان، ج 1، ص 69.
      ترجمه: «هرچه كه از كلام ما موافق با كتاب خداست آن را بگیرید و هرچه كه مخالف با كتاب خداست آن را رها كنید.» (محقق)
    3. عوالی اللئالی، ج ‌4، ص 133.
    4. رجال ‌الكشی، ص 490، ح 935.

جلسه ۶۹۴

11
  • تلمیذ: اینکه مى‌فرماید: «اِجلس فى مسجدِ المدینة و أفتِ الناس.»1

  • استاد: بله!‌

  • تلمیذ: مى‌فرماید: فتوا بده!‌

  • استاد: اگر شما هم آن زمان امام صادق علیه‌السلام بودید ...

  • تلمیذ: اگر در فتوا خطا داشته باشد چرا فرمود: «أفتِ الناس»؟

  • استاد: «أفتِ الناس» به‌عنوان اینکه تو شیعه ما هستى و اخبار را از من أخذ مى‌کنى!‌

  • تلمیذ: مجتهدى، عالمى، فتوا بده!‌

  • استاد: آقا! فتواى مجتهد عالم دیگر بیش از روایت حنظله که نیست؛ [بیش از] «خُذ بما وافق» که نیست [بیش از] «خُذوا ما نَظَر فى حَلالنا و نَظَر فى حَرامنا»2 که نیست. همین «نَظَر فى حَلالنا و حَرامنا» را حضرت مى‌گوید: «اجلِس فى مسجدِ المَدینةِ و أفتِ النّاسَ بما انزل الله» است. این همین است! منتها اینکه الآن دارد فتوا مى‌دهد اگر یکى دیگرى مانند [حنظله] بود و در مسجد کوفه و فتوا مى‌داد و مخالف بود حضرت چه مى‌گفتند؟! اینجا دیگر روایت عمر بن‌ حنظله مى‌آید. حضرت به هردو مى‌گوید: «أفتِ الناس»«أفتِ الناس» که وحى نشد! اینکه داخل در عصمت نشد! [به] یونس بن عبدالرحمن که مى‌گوید: بنشین در آنجا و فتوا بده! در اینجا حضرت که مهر عصمت به او نزدند! به‌عنوان عالم و مجتهدى که مستندِ اخبار او امام است نه افراد دیگر، مستندِ روایات او و مستندِ حکم و ریشۀ اجتهاد و استنباط او حکم امام علیه‌السّلام است. براین‌اساس حضرت او را مستعد براى رأى و نظر و اجتهاد دانسته‌اند و فرموده‌اند که بنشین و برای مردم فتوا بده! ولى آیا هر فتوایى که داده فتوای معصوم است یا ممکن است خطا باشد؟ ممکن است خطا باشد، این حرف ماست! ولى آنچه را که نُواب أربعه مى‌گویند آن دیگر خطا ندارد، آن جنبۀ رابطیّت دارد. در اینجا اعمال ولایت شده است [ولی] در این کلام امام علیه‌السّلام که فرمودند: «اجلس فى مسجدِ المدینه و أفتِ الناس» اعمال ولایت نشده است!

  • تلمیذ: نسبت به بعضی [روات]‌ داریم که دینتان را از اینها بگیرید!

  • استاد: آقا! اگر از اینها نگیرند، امام بفرماید بروند از چه کسى بگیرند؟! از نعمان بن ثابت، ابوحنیفه بگیرند؟! حالا که مى‌فرماید: بروید بگیرید! در کوفه برویم از چه کسى بگیریم؟ [امام می‌فرماید:] از یونس بگیرید! یعنى شیعه ما یونس است. نعمان بن ثابت، ابوحنیفه فرق مى‌کند و او برای دَم و دستگاه فلان است. این یونس برای ماست. ولى آیا این یونس با این کلام امام که دینتان را [از یونس] بگیرد معصوم شد ؟!

    1. رجال النّجاشى، ص 10:
      «قال لهُ (أبانَ بنَ تَغلِبَ بن رَباح) أبوجعفرٍ علیه‌السّلام”اجلِس فى مسجدِ المَدینةِ و أفتِ النّاسَ؛ فإنّى أُحِبُّ أن یرى فى شیعَتى مِثلُك.“»
      ترجمه:«امام باقر علیه‌السّلام به أبان‌ بن ‌تغلب ‌بن ‌رباح فرمود: «در مسجد مدینه بنشین و براى مردم فتوا بده؛ چراكه من دوست دارم امثال تو در میان شیعیانم دیده شوند.» (محقق)
    2. الكافی، ج ‌1،کتاب فضل العلم، باب اختلاف الحدیث، ص 67.

جلسه ۶۹۴

12
  • تلمیذ: نه!‌

  • استاد: خب تمام شد!

  • تلمیذ: بر فرض خطا در فتواها، ممکن است خطا سرایت کند!

  • استاد: آن خیار فروش که در کوفه دینش را از یونس بن عبدالرحمن مى‌گیرد قبول! ما آن را مى‌گیریم اشکال ندارد. ولى آیا اگر یک نفر شبیه یونس بود امام به او مى‌فرمود که دینت را از او بگیر و شخص دیگر را قبول نکن؟! تو خودت هم براى خودت آدمى ‌هستى! به‌طورکلی امام علیه‌السّلام چه مى‌فرمایند؟! لذا مگر همین یونس در امامت موسى بن جعفر علیهما‌السلام شک نکرد؟!1 پس چه شد؟! آن همه تعریفهایى که امام صادق علیه‌السّلام کردند کجا رفت؟ اینها همه حکایت از این مى‌کند که جرى ائمه‌ علیهم‌السّلام در میان مردم جرى متعارف بوده است.

  • [از حضرت سؤال می‌کند] که من در کوفه سراغ چه کسى بروم؟ حضرت مى‌فرماید: سراغ یونس برو! یونس عالم است و مطالب را از ما مى‌گیرد. سراغ او برو! ولى من به او با این کلام، عصمت نمى‌دهم. عصمت اختصاص به من دارد و دیگرى غیر از من معصوم نخواهد بود. من به او در صورت خطا حجیت مى‌دهم و در صورت عدم خطا حجیت دست من نیست، چه من بگویم و چه نگویم کلامش مطابق با واقع هست. خبرى را که از من نقل می‌کند فتوایى که از من مى‌دهد مطابق واقع هست. تنفیذ و تصریح امام علیه‌السّلام به وثاقت یونس این تصریح براى موارد خطاست یعنى مورد خطا معفوٌ عنه است. آن را من مى‌دهم. آن تضمین و گارانتى براى انجام دادن این عمل را من مى‌دهم و اگر من ندهم و تو پیش جناب یونس رفتی و انجام دادى و عمل کردى، خطا کردى بایست آن را دوباره بروى انجام بدهى! خدا تو را عقاب مى‌کند که به چه حجت و تنجز شرعى این را انجام دادى؟! نعمان را من تضمین نمی‌دهم. افراد دیگرى که در آنجا بودند در آن زمان را تضمین نمى‌دهم. سُفیان را [تضمین] نمى‌دهم آن عبدالله بن عمرو را [تضمین] نمی‌دهم. اما راجع به یونس، من این تضمین را مى‌دهم و این تضمین به تتمیم جعل برمى‌گردد که آن تتمیم جعل در مقام بروز خطاست نه در مقام ثواب و در مقام اصابت! آنجا دیگر تتمیم جعل نداریم. فی‌حدّنفسه خود آن واقعه خودش در آنجا هست و آن نیازى به این قضیه ندارد.

    1. . با توجه به تحقیق انجام شده مرحوم مامقانی در تنقیح المقال فی علم الرجال، ج 3، باب یونس بن عبدالرحمن، ص 338، نسبتِ فطحی بودنِ ایشان را مطرح و سپس رد می‌کنند. (محقق)

جلسه ۶۹۴

13
  • لذا در مورد رواتى که اهل‌تسنن هستند و ثقه‌اند ما براى چه عمل مى‌کنیم؟ آیا امام در آنجا حجیت تنزیلى داده است؟! نه، خود ما مى‌گوییم: آقا یک آدم سنّى است، خب باشد ولى آدم صادقى است مگر آدم صادق فقط اختصاص به شیعه دارد؟!

  • الحمدلله مسلمان‌ها که خیلى عالى، واقعاً از اینها راستگوتر در دنیا پیدا نمى‌شود! از اینها درستکارتر پیدا نمى‌شود! از اینها چیزتر پیدا نمی‌شود! انگار هرچه هست فقط برای ماست‌ و همۀ صداقت‌ها برای ماست و همۀ کارهاى درست برای ماست! بقیه، از این نقطۀ ایران پاى‌تان را بیرون بگذارید همه در دنیا دروغگو هستند! همه منافق هستند! همه کَلَک هستند! فقط در این دایره که مى‌آید آن‌هم فقط یک قسمت و یک نقطه‌اش هست یعنى یک بخشش را اگر بخواهیم چیز بکنیم [درست می‌گویند] و بقیه همه تکلیفشان معلوم است! نه آقا این‌طور نیست! سنّى هم هست که بسیار آدم صادق، بسیار آدم خوب، بسیار آدم درست است. یهودى هم هست بسیار آدم درست و صادق است و کارش را درست انجام مى‌دهد حالا مطلب به او نرسیده است. مسیحى است بسیار آدم درست و فلان و این‌حرف‌ها.

  • اهمیت داشتن وجدان برای ارتباط با خدا

  • بنده جایى رفته بودم و کیفم افتاده بود. در کیفم دوهزار دلار بود. وقتى که دوباره مراجعه کردیم با یکى از دوستان بودیم فردى آمد و گفت که خصوصیاتش را بگو؟ گفتم: این است! گفت: بفرما! خب این مى‌توانست بردارد یا نه؟ چه کسى بود؟ یک مسیحى بود. یکى از مسلمان‌ها در ایران این کار را مى‌کند؟! در همین ایران خودمان! از یک دلارش نمى‌گذرند حالا دوهزار دلار پیدا کرده باشد! [مسیحی] گفته است بفرمایید! درحالى‌که مى‌توانست بردارد بگوید: نه، من ندیدم! صاف در روى آدم نگاه بکند و در چشم آدم نگاه کند دروغ بگوید! هستند از این افراد که در چشم آدم نگاه مى‌کنند و دروغ مى‌گویند! انگار وحى آمده، صاف! یعنى اصلاً چطور اینها تمرین دروغ مى‌کنند! واقعاً خیلى عجیب است! یک کسى آن‌قدر تمرین دروغ کرده است که همین‌طور دروغ می‌گوید و تبسم هم مى‌کند و صاف دروغ می‌گوید، عجب! مى‌گویند: تو پسر زید بن أرقم هستى؟ بله، بله، بله، شما را مى‌شناسم! این خودش یک هنرى است! این اصلاً یک هنر است که انسان از نقطه‌نظر استقامت نفس و طمأنینه و سکونت به مرتبه‌اى برسد که صاف در چشمت نگاه کند و اصلاً نه رنگش برگردد نه زرد بشود نه سفید بشود نه در فکر برود، همین‌طور صاف صاف بگوید: بله، بله، بله، من مى‌شناسم! مدتها با پدرت ارتباط داشتم! چه داشتم و فلان و این حرف‌ها! انگارنه‌انگار اصلاً این به هیچ‌وجه [تغییر حالت پیدا نمی‌کند] اینها همه‌کار مى‌توانند بکنند درحالی‌که [غیر مسلمان این‌طور نیستند]!چه چیزى باعث شده و داعى شده براى اینکه او این کیف را نگه دارد؟ وجدانش! در‌حالى‌که مى‌دانست کسى ندیده است. هیچ‌کس از این قضیه خبر ندارد حتى یک کلاغ هم ندیده است که فلان کیف اینجا افتاده است! او آن وجدان را دارد ولی ما نداریم! او مسیحى است ولى وجدان دارد! آنچه که در ارتباط بین انسان و خدا به‌درد مى‌خورد «وجدان» است! این أشهد أن لا اله الا اللهِ ما به‌درد نمى‌خورد! این [اثر سجده روی] پیشانى گذاشتن و این بادکردن‌ها به‌درد نمى‌خورد! آن وجدان به‌درد مى‌خورد! حالا آن وجدان در یهودى باشد، در مسیحى باشد، در سنى باشد، در گَبر باشد، در ملحد باشد و در هر کسى مى‌خواهد باشد. آن وجدان است که دست آدم را مى‌گیرد و آن وجدان است که انسان را به سرمنزل مقصود مى‌رساند! همۀ اینها کف است! همۀ اینها ظاهر است! همۀ این داد و بیدادها، همۀ اینها برخواسته از مراتب نفس است!

جلسه ۶۹۴

14
  • اهمیت رؤیت روایات اهل‌تسنن برای فتوا دادن

  • نه‌آقا این‌طور نیست!‌ مجتهدى که بخواهد فتوا بدهد و نظر اهل‌سنت را در این قضیه نبیند فتواى او ناقص است. باید برود [روایات اهل‌تسنن را] ببینید. لذا مرحوم آقاى بروجردى رحمةالله‌علیه در این قضیه براى همین جهت تأکید مى‌کردند. بسیارى از روایاتى که ما داریم روایات صحیح از رسول خدا صلّى‌ الله و علیه و آله و سلّم آمده است درحالى‌که از ائمه نیامده و درست هم هست هیچ اشکالى هم ندارد به‌صرف اینکه اینها سنّى هستند که همه‌چیز خراب نمى‌شود. این قضیه‌اى که من خدمتتان عرض کردم که آن آقاى ... راجع به کیفیت ماهیت صحبت کردند که چطور مى‌شود انسان یک ماهیتى را بتواند استحصال کند، این به این برمى‌گردد که ما چگونه مى‌توانیم ماهیت و مفهومى‌ به‌ نام اقتراب به عصمت و به نام تقلُّل خطاء در اصابۀ واقع، در موضوعات و احکام خارجیه برسیم! این یک مسئلۀ عادى و مسئلۀ ظاهرى است.

  • شما وقتى که در کنار امام صادق علیه‌السّلام هستید اگر امام به شما این‌طور فرمود: وقتى پیش یونس مى‌روی هرچه گفت، لام تا کاف حق مخالفت ندارى و عین آنچه را که گفت باید بپذیرى! آن‌وقت این کلام، کلام خود امام می‌شود. هرچه او گفت! این‌طور! یا نه، طرف پیش امام نشسته است بقیه هم نشسته‌اند. به حضرت مى‌گوید: من به چه کسى مراجعه کنم؟ حضرت فرمودند: مگر تو در کوفه نیستى؟ گفت: بله! حضرت فرمودند: برو در کوفه، یونس در کوفه هست! «فَما أدَّیا إلَیكَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدّیان» یا مى‌فرماید: برو در آنجا بنشین و فتوا بده! نشستن در آنجا و فتوا دادن براى کسى که پیش یونس مى‌رود، این مسئله همۀ قضیه نیست که تمام شد و صددرصد همان‌طورى‌که شما پیش امام صادق علیه‌السّلام مى‌نشینید همۀ قضیه است! وقتى که پیش امام باقر و امام رضا علیهما‌السّلام می‌نشینید تمام مسئله است، دیگر در خارج از چارچوب حضور امام رضا علیه‌السّلام بطلانٌ محضٌ و کفرٌ محضٌ و شرکٌ محضٌ و ضلالةٌ محضةٌ است این مى‌شود همه‌اش.

جلسه ۶۹۴

15
  • پس در خدمت امام رضا بودن یعنى همۀ مسئله، پیش امام صادق هم این‌طور! حالا اگر همین امام رضا گفتند: بلند شو پیش «سَکونى» برو و ببین او چه مى‌گوید. آیا قضیه همین است؟! همین حکم را باید بار کرد؟! نه، مگر اینکه لحن امام و کیفیت تخاطب و موقعیت، إحراز تخاطب و شرایط و قرائن اقتضا کند که حضرت بفرماید: این نازل منزلۀ من است! آن حجیت تنزیلیه؛ این کلام او، کلام من است و هیچ قابل براى تخلف نیست. اگر این‌طور شد آن‌وقت شما مى‌توانید کلام او را کنار روایت قرار بدهید و ترجیح بدهید. اگر این‌طور است! شما الآن مى‌توانید کلام حسین بن روح را به‌عنوان یک روایت بیاوردید و به آن استناد کنید ولى نمى‌توانید به فتواى یونس بن عبدالرحمن که حضرت می‌فرماید: برو در کوفه بنشین و فتوا بده، استناد کنید! نه، آن برای خودش هست. کلام یونس را که [از] امام نقل کرده است آن را ملاک قرار مى‌دهى، نه‌اینکه یونس الآن در اینجا چه فتوایی داده است؟! آن برای خودش! ارتباطى ندارد.

  • تلمیذ: اگر خطائى هم از آنها مشاهده کنیم بگوییم: امام علیه‌السّلام قائل به تسامح شده‌اند. فروعات مهم نیست حالا این خطا هم کرد اشکال ندارد!

  • استاد: شما مؤید هستید یا مخالف هستید؟

  • تلمیذ: در فروعات خیلى اهمیت ندارد که صددرصد مطابق با واقع باشد!

  • استاد: اهمیتى ندارد؟! حالا هرچه گفت!‌

  • تلمیذ: نه صددرصد نباشد طوری نیست، قدرى مسامحه کرده‌اند!

  • تلمیذ: برمبنای عقلى باشد مثلاً مرحوم آقا در زمان حیاتشان مى‌فرمودند: به فلانی مراجعه کنید. خود حضرتعالی می‌فرمایید: شما طهران هستید به آقاى فلانى مثلاً مراجعه کنید.

  • استاد: بله‌، من هم همین را دارم مى‌گویم!

  • تلمیذ: در زمان مرحوم آقا هم بود.

  • استاد: مشکل ما همین بود! مشکل ما و درد ما اتفاقاً بعد از ارتحال مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ همین بود که آنچه را که ایشان مى‌فرمودند، از این دایره خارج نبود یعنی همین بود.

  • بنده اطلاع دارم که ایشان افراد را به بعضى ارجاع مى‌دادند که من قطع به خطاء در کیفیت بیانِ مراد آنها دارم. قطع دارم، نه ظن! قطع دارم! چون براى خود من مرّات و کرّات حاصل شده است که آنها کلام ایشان را اشتباه فهمیدند! حالا نمى‌گویم که خداى نکرده آنها اهل غرض و مرض و این چیزها بودند نه خب بشر هستند. عرض کردم خدمتتان بشر است. هر شخصى داراى یک خصوصیات مختص به خودش هست؛ یکى استعدادش زیاد است حافظه‌اش کم است. یکى حافظه‌اش زیاد است استعدادش کم است. یکى گوشش سنگین است.

جلسه ۶۹۴

16
  • بنده در مجلسى بودم که ایشان مطلبى را به ما فرمودند، وقتى بیرون آمدیم شخصى یک راه دیگرى [می‌رفت] گفتم: آقا این را گفتند! گفت: نه، نگفتند! [گفتم:] آقا من با گوش خودم [شنیدم]. این اصلاً نشنیده بود! نه‌اینکه حالا شنیده بود و اشتباه فهمیده بود! بنده خدا نشنیده بود. آدم گاهى اوقات یک کلمه مى‌خواهد بشنود همین‌که این لیوان را آب مى‌کنم دو کلمه از مطلبى که شما مى‌گویید از ذهنم ذهول پیدا مى‌کند. بله، ممکن است که یک صداى «تَقِّى» آمده است همان صداى «تَقِّى» که آمده تا شخص متوجه شده [دو کلمه را نفهمیده است]. اینجاست که ما مى‌گوییم که مجتهد باید دقت بکند. اجتهاد همین‌طورى پشمکى نیست هر کسى دوتا کلمه بردارد بخواند! دُم شتر به زمین مى‌رسد! باید بیاید ببیند که مسئله و حکم چه بوده است؟ آن‌وقت در این خصوص با این توجه و با این کیفیت و با این دقت و با این ظرافتى که دارد من بگویم: اجماعى که فقهاء در یک زمانى بودند و داشتند اجماعشان حجت است و اگر حکم خلاف بود امام علیه‌السّلام وظیفه داشت از باب لطف بگوید! امام حسین را گرفتند و کشتند و چه کردند! لطف خدا کجا رفته بود که این پسر پیغمبر را ازدست یزید و فلان نجات بدهد و اهل‌بیت پیغمبر را دربدر کوه و بیابان نکند! لطف خدا کجاست؟! لطف خدا کجا رفته بود که خلافت بعد از پیغمبر صلّی الله و علیه و آله و سلّم را آمدند و به آن بساط کشاندند و آن أولىٰ و أحقّ مَن فى الأرض و فى السماء را خانه‌نشین کردند و دونفر سه‌نفر رفتند؟! لطف خداوند کجاست! [می‌گویند:] لطف خدا در اینجا اقتضا فلان می‌کند! لطف خدا براى دو سه‌تا عمار و ابى‌ذر و مقداد در مدینه اقتضا مى‌کند؟ مردم یمن چه! لطف خدا براى‌ اینها کجا رفت! [برای مردم] مکه [لطف خدا] کجا رفت؟! برای نقاط پایین‌تر، بالاتر، ایران، غیر ایران، [لطف خدا] کجا رفت؟! فقط مربوط به آن دوتاست؟! آن‌هم با آن وضعیت! این چیزهایى است که شروع کردن به درآوردن و درست کردن و فلان کردن، از این مسائلى که بالأخره خودتان هم دیده‌اید و مطالعه کرده‌اید که اینها همه ادلۀ واهیه براى اثبات این قضیه است که اگر در یک طبقه یک عده...

جلسه ۶۹۴

17
  • خب بگو اشتباه است! اینکه دیگر این‌قدر مؤونه ندارد که خودت را به دردسر بیندازى و مدام دلیل بیاورى و فلان کنى! آن‌هم با این ادله! [بگو] آقا اشتباه کردم! [می‌گویند:] مگر مى‌شود که چهار نفر چه کنند و چهل‌تا فقیه در یک زمان همه یکى بگویند، [بعد بگوییم اشتباه کرده‌اند!] چرا نمى‌شود! آقا مى‌رود بالاى منبر نظرش را مى‌گوید چهار هزار نفر، همه مى‌پذیرند حالا که شد! فردا همین آقایى که بالاى منبر است مى‌آید نظرش عوض مى‌شود همین چهار هزارتا دوباره مى‌پذیرند، چطور اینجا شد! آنهایى هم افرادى مثل بقیه هستند. تا نگاه مى‌کنند مى‌بییند اوه! این استادشان یک هم‌چنین فتوایى داده است کمی دست و پایشان شروع به لرزیدن مى‌کند و آنها هم فتوا مى‌دهد دوتا مى‌شود! این هم نگاه مى‌کند مى‌بیند آن دوتا دادند و این‌هم مى‌دهد سه‌تا مى‌شود درحالى‌که ... این کم‌کم اجماع می‌شود و صدنفر همه یک حرف را مى‌زنند! صدنفر، اصلاً اینکه پایه ندارد اساس ندارد. اینجاست که انسان باید بیشتر فکر کند و بیشتر توجه کند و براى رسیدن به مطلب باید یک خرده دقیق‌تر باشد و مسئله باید دقیق‌تر باشد.

  • بله، امام علیه‌السّلام که نسبت به فروع همان‌طور که شما مى‌فرمایید چیز ندارند به‌خاطر این است که مسئلۀ فروع ... حالا غیر از آن مسئلۀ اصول که همان مبانىِ مبدأ، معاد، عصمت، رسالت، امثال‌ذلک و اینها باشد که آنها پایه و اساس خود شریعت را تشکیل مى‌دهند. [اگر] ما در مسئلۀ امامت تشکیک کنیم بنابراین مسئله به‌جاى دیگر کشیده مى‌شود و همان حرف‌هایی که فعلاً دارد مطرح مى‌شود. الآن مسائلى که دارد مطرح مى‌شود و به جاهاى دیگر زده مى‌شود براى چیست؟! به‌خاطر این قضیه است؛‌ تشکیک در مسئلۀ امامت است.

  • فرق بین عصمت کلام با حجیت کلام

  • شما وقتى که عصمت را از امامت بردارید کلام معصوم از حجیت مى‌افتد وقتى که از حجیت افتاد آن‌وقت اعلامیۀ حقوق بشر مى‌آید جاى او را مى‌گیرد! اینها همه‌اش به‌خاطر خط سیرى است که مى‌خواهد آنجا برود! امام مى‌گوید که باید در این اصول محکم باشید. امام معصوم هست همان‌طورى‌که رسول خدا صلّی الله و علیه و آله و سلّم معصوم بود. امام معصوم هست همان‌طورى‌که تک‌تک آیات قرآن معصوم است. کلام امام عصمت دارد. حالا معنای این کلام امام علیه‌السّلام عصمت دارد آیا آن کلامى است که از دهان امام خارج مى‌شود یا آن کلامی است که شما از دهان ابوبصیر مى‌شنوید؟! این حرف ماست! کلامى ‌که شما از ابى‌بصیر مى‌شنوید عصمت ندارد بلکه حجیت دارد! عصمت ندارد! بحث دوتاست؛ ما بحث عصمت مى‌کنیم و بحث حجیت.

جلسه ۶۹۴

18
  • قرآن چه در دست مقداد باشد آن قرآن یکى است، همان قرآن در دست یزید باشد آن‌هم یکى است. قرآن، قرآن است! اگر به آن عمل نمى‌کنیم یک مطلب دیگر است. در صورتى که در قرآن دست نبرده باشیم! همان قرآن به‌خاطر آیاتى که دارد این آیات عصمت دارند حالا هرجا مى‌خواهند باشند. همین کلامى ‌که امام علیه‌السّلام [می‌فرماید را] اگر أبان نقل کند و محمد بن مسلم نقل بکند براى شما حجةٌ، همین کلام را یزید از امام صادق نقل کند لیس بحجةٍ.

  • تلمیذ: در یک مجلس امام علیه‌السّلام به سه‌نفر در مورد یک مطلب سه‌حکم مختلف فرمودند.

  • استاد: خب پس براى همین است!

  • تلمیذ: کدام را باید بگوییم که صددرصد حق است؟‌

  • استاد: احسنت! پس شما مؤید هستید!

  • تلمیذ: از کجا مى‌شود این را تشخیص داد؟

  • استاد: همین! انسان باید به آن ملاک براى کلام امام برسد! تشخیص بدهد که کدام‌یک از اینها تقیّه بوده است. تشخیص بدهد که کدام‌یک از آنها به‌خاطر واقعۀ شخصیه بوده است. تشخیص بدهد کدام‌یک از اینها به‌خاطر عدم بیان وقت حاجت بوده است. وقتی همه را تشخیص داد همۀ این احتمالات را کنار زد به یک احتمال واقع رسید که أقرب إلى الواقع [است] اینکه بنده الآن عرض کردم چند دقیقه پیش ...‌

  • تلمیذ: قطعى نیست ظنى است!‌

  • استاد: باشد! اشکالى ندارد، آن ظن براى ما حجت مى‌شود.‌

  • تلمیذ: اصلاً راهى براى رسیدن به احکام قطعى دین خدا نداریم!

  • استاد: چرا در ضروریات و اینها هست.‌

  • تلمیذ: در محکمات و ضروریات!‌

  • استاد: در ضروریات و محکمات قطعیات داریم و در غیر از آنها نداریم! الآن در مسئلۀ خمس در هبه؛ یک عده مى‌گویند: نه، [خمس ندارد]. بنده مى‌گویم: باید باشد. همین روایت را او این‌طور مى‌فهمد و همین روایت را من طور دیگرى مى‌فهمم. درحالى‌که هردوى اینها یکى است. بنده، نه به اعلامیۀ حقوق بشر مراجعه کردم که بگویم خمس [دارد یا ندارد] آن که اصلاً خمس متوجه نمى‌شود.

  • تلمیذ: این ظن شخصى است!‌

جلسه ۶۹۴

19
  • برگشت ظن نوعی به ظن شخصی

  • استاد: هر کسى همین است! آن‌هم ظن شخصى است اصلاً ظن نوعى نداریم. هر کسى حتى بخواهد بگوید: ظن نوعى، باز به ظن شخصى خودش [به مطلب] رسیده است؛ یعنى از ظن شخصى خودش سرمایه قرار داده است براى رسیدن به ظن نوعى که همان ظن متعارف است. باز آن متفاهم عرف براى او ایجاد یک ذهنیت مى‌کند که آن ذهنیت و مسئله عرف را در مسائل ظنیه، مرآت براى ذهنیتِ نفس قرار مى‌دهد.

  • همین روایتى که خیلى‌ها به این روایت استناد مى‌کنند و مى‌گویند که امام صادق علیه‌السّلام فرمودند:

  • چیست این مردم مى‌گویند که ما علم غیب داریم! من در خانه داشتم دنبال فلان‌کس مى‌گشتم پیدایش نکردم آن‌وقت مى‌گویند که ما علم غیب داریم.1

  • بنده دیدم بسیارى از افراد اهل کلام در کتب خودشان بر عدم علم غیب امام به این روایت استناد مى‌کنند! این قضیه براى من چیز بود و البته قابل براى توجیه هست که چطورى این علم امام علیه‌السّلام از مرتبۀ خود آن تنزّل واقع و ظهور در نفس در اینجا مى‌تواند گیر کند؛ اگر امام بخواهد، آن علم را در نفس خودش بیاورد و اگر نخواهد، در همان مرتبۀ نفسِ خفى نگه دارد و نگذارد که نسبت به واقع اطلاع پیدا کند. این در اختیار امام است و خود امام مى‌تواند این کار را انجام بدهد.

  • حرمت اطلاع بر صورت ملکوتی افراد

  • یکى از رفقاى ما چندى پیش به من مى‌گفت که من وقتى با افراد برخورد مى‌کنم، اگر بخواهم به آن صورت برزخى آنها اطلاع پیدا مى‌کنم. گفتم: نه نباید چنین کارى انجام بدهى، یک وقتى انسان خواهى‌نخواهى برایش یک مسئله روشن مى‌شود خب آن دست خودش نیست. صور برزخى برایش تمثل پیدا مى‌کند این چیز نیست. یک وقتى نه، [خودش می‌خواهد].

  • یک‌وقت من از یک جایى مى‌خواستم بیایم نشسته بودم منتظر بودم که وقت حرکتمان بشود دیدم که تقریباً زوج جوانى با یک پسر بچۀ شش هفت ساله آمدند و پیش من نشستند و این شخص خودش را معرفى کرد و یک پزشک بود. گفت که آقا من مى‌خواستم خدمتتان این مطلب را بگویم که این بچۀ ما خیلى مى‌خواهد با شما صحبت کند. گفتم: بیا آقاجان! آمد و نشست و با او گرم گرفتیم و این حرف‌ها و خیلى ...! بعد، ازجمله مطالبى که ایشان گفت این بود که این بچه صورت برزخى افراد را مى‌بیند و این براى ما دردسر شده است. ازجمله مطالبى که مى‌گفت‌ ـ بعضى قابل گفتن نیست اگر بخواهم توضیح بدهم معلوم مى‌‌شود، بگذار به اجمال بگذارم ـ این بود که بچه را در یک جا آوردیم در یک مجمعِ آقایان که اینها به او یک چیزى بگویند، اما تا وارد شد یک فریاد کشید و اصلاً فرار کرد، دنبالش رفتیم. گفت: نه، من اینجا نمى‌آیم و بعد تعبیرهایى آورد که آنها دیگر بماند و آنها را نمى‌گوییم. مى‌گفت: حاج آقا ما گیر کردیم! او اینجا فقط به شما گیر داده است که این چیز است. من آمدم کمی با او صحبت کردم و فلان و این حرف‌ها، بعد به پدر و مادرش هم گفتم که چه‌کار کنند که این قضیه یک مقدارى بعد منتفى شود و وقتى یک هم‌چنین حالى پیدا شد اینها چه عکس‌العملى نشان بدهند. خب این [بچه] که الآن اینها را بیان مى‌کند در اختیارش نیست. ولى یک آدم بزرگ نه، گفتم که جایز نیست شما این کار را بکنید! برای چه؟! یک وقتى خودش مى‌آید یک وقتى نه، شما مى‌خواهید! گفتم که اطلاع بر صورت ملکوتى افراد، اطلاع بر سرّ است و اطلاع بر سرّ مؤمن حرام است! درحالى‌که همین مسئله را اگر در غیر از این زمینه باشد مى‌گویند: نه‌آقا چه اشکالى دارد! اطلاع بر سرّ در صورتى که انسان برود جایى خبرى [بدهد] از نظر ظاهر، این‌هم همین است. خداوند یک قدرتى به کسى بدهد که إعمال این قدرت اختیارى باشد و إعمال این قدرت، اطلاع بر سرّ است. اگر این بخواهد اطلاع پیدا کند [که] این شخص صورتش چیست آیا نسبت به او حالش تغییر نمى‌کند؟ تمام شد! پس این چه مى‌شود؟ گفتم: جایز نیست. اینکه الآن مى‌گوید: من مى‌توانم! آیا این خلق مى‌کند یا واقعیت است و این از او کشف مى‌کند؟ واقعیت است! این بخواهد کشف مى‌کند و نخواهد نمی‌کند و این مسئله برایش به اختیار و ارادۀ اوست.

    1. الكافى، ج 1، كتاب الحجة، ص 257. افق وحى، ص 168:
      «عَن سَدیرٍ قال: كُنتُ أنا و أبوبَصیرٍ و یَحیَى البَزّازُ و داوُدُ بنُ كَثیرٍ فی مَجلِسِ أبی‌عَبدالله علیه‌السَّلام إذ خَرَجَ إلَینا و هو مُغضَبٌ فَلَمّا أخَذَ مَجلِسَهُ قال ”یا عَجَباً لِأقوامٍ یَزعُمونَ أنّا نَعلَمُ الغَیبَ ما یَعلَمُ الغَیبَ إلّا اللَهُ عَزَّوجَلَّ لَقَد هَمَمتُ بِضَربِ جاریَتی فُلانَةَ فَهَرَبَت مِنّی فما عَلِمتُ فی أیِّ بُیوتِ الدّارِ هی“ ...»‌
      «سدیر گوید: من به اتّفاق ابوبصیر و یحیى بزّاز و داوودبن كثیر در مجلس امام صادق علیه‌السّلام نشسته بودیم در این وقت حضرت وارد اطاق شدند درحالیكه آثار غضب در چهره‌شان مشهود بود و هنگامى كه نشستند فرمودند: تعجّب مى‌كنم از افرادى كه خیال مى‌كنند ما علم به غیب داریم درحالی‌كه جز خداى متعال كسى عالم به غیب نمى‌باشد همین پیش از این خواستم فلان كنیز خود را تنبیه كنم از دست من فرار كرد و من ندانستم كه در كدام اطاق پنهان شده است ...»

جلسه ۶۹۴

20
  • حضور عینی تمامِ مُلک و مَلَکوت و ماسوى‌الله در نفس امام زمان علیه‌السّلام

  • علم امام هم همین است امام بخواهد در اختیارش هست و بخواهد نسبت به این مسئله اطلاع پیدا مى‌کند درحالی‌که همه چیز در قلب امام علیه‌السّلام هست؛ ﴿وَ كُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ فِيٓ إِمَامٖ مُّبِين﴾1 تمامِ مُلک و مَلَکوت و ماسوى‌الله در نفس امام زمان علیه‌السّلام همه حضور عینى‌ دارد نه علمى! ـ علمى به‌عنوان علم حصولی، نه به‌عنوان علم حضورى، علم حضوری همان عینى است ـ حضور عینى و تجسمى ‌دارد چون واسطه اوست و وقتى واسطه او باشد یعنی همه از نفس کلى او تشکّل خارجى و جزئى پیدا مى‌کند. تشکّل جزئی! چطور ممکن است آن علت کلى متوجه معالیل جزئى نباشد؟! چطور ممکن است؟! این نفس امام علیه‌السّلام مى‌شود! ولى صورتِ علمىِ ‌نفسى به‌دست خودش هست که این را بیاورد و آن را نیاورد.

  • علت کتمان علم غیب توسط امام

  • بعد من به یک روایتى برخورد کردم که آقا اصل این روایت یک چیز دیگر است! در آنجایى که حضرت امام صادق علیه‌السّلام این را مى‌گفتند آنجا ابوحنیفه بوده است و حضرت به‌خاطر ابوحنیفه آن‌طور فرموده‌اند. [وقتی] طرف (ابوحنیفه) رفت، أبان با دونفر دیگر در آنجا بودند گفتند: یابن رسول الله ما که [شما را] مى‌شناسیم! اینها را دیگر به ما نگو! دارید ما را هم سرِ کار مى‌گذارید؟! ما را دیگر چرا؟! حضرت فرمودند: مگر ندیدى ابوحنیفه آنجا بود! بعد حضرت فرمودند: «ما من شیءٍ فلان الاّ اینکه در نفس ما هست».

  • [شخص می‌گوید:] حالا این یک چیزى شد و راحت شدیم و قضیه درست شد. امام علیه‌السّلام ده نوع حرف مى‌زند. بله، اگر امام [حرف بزند] آنجا این ابوحنیفه کذا و کذا، هزارتا قضیه درست مى‌کند. نفس معاند او به اشتعال درمى‌آید، تحریک حساسیت و حسد و کینه او مى‌شود لذا امام مجبور است در اینجا این‌طورى حرف بزند.

  • گاهى اوقات که ابوحنیفه پیش امام مى‌آمد حضرت مى‌فرمودند: «اگر کسى خواب دیده است بیاید او تعبیر کند! ابوحنیفه اینجا نشسته است بیاید تعبیر بکند!» این چه مى‌شود؟ ما از اینجا استفاده مى‌کنیم امام علیه‌السّلام در میان اجتماع به همین نحوه‌اى برخورد مى‌کرد که لازمۀ یک نوع مداراى اجتماعى است و لازمۀ یک نوع امور عادى است. آیا امام مى‌گفت: چون من امام صادق هستم پس گور پدرش هرچه [می‌خواهد بشود]؟! نه، این‌طور نبوده است.

    1. . سوره یس (36) آیه 12. امام شناسى، ج ‌12، ص 322:
      «ما هر چیزى را در امام آشكارا به شمارش و حساب آوردیم.»‌

جلسه ۶۹۴

21
  • آن زمانِ امام زمان علیه‌السّلام است. زمان امام زمان دیگر امام با کسى شوخى ندارد! دیگر نه ابوحنیفه پیدا مى‌شود و نه غیر ابوحنیفه که حضرت بخواهد تقیّه کند. حضرت مى‌آید و مى‌گوید: مطلب این است. تمام شد و رفت! ولى ائمه ما این‌طور نبودند هزارتا ابتلاء داشتند. آن‌وقت ما آن نصفۀ کلام را مى‌گیریم که حضرت مى‌فرماید: «دنبال مى‌گشتم پیدا نکردم!» آن مطلب بعدى که [حضرت] مى‌گوید نمى‌گیریم. آن را باید انسان به‌دست بیاورد! آن ملاک، رسیدن به یک ملاک واقعى و حقیقى است البته صحیح از روی مبانی! آن‌وقت بعد بیاید آن مطالبى که ممکن است مخالف باشد بر آن مسئلۀ یقینى حمل کند.

  • لذا باید آن مبهمات را در باب ارجاعِ اطلاق بر تقیید حمل بر آن متعیّنات کرد. شما در باب ارجاعِ اطلاق بر تقیید مى‌گویید: اول یقین به مقید دارید وقتى که یقین به مقید داشتید یقین به خاص داشتید یقین به مبیّن داشتید آن‌وقت مجمل را حمل بر آن مى‌کنید، عام را حمل بر خاص مى‌کنید، مطلق را حمل بر مقیّد مى‌کنید. باید جنبۀ اول محفوظ باشد تااینکه بعد بتوانید نسبت به آن اقدام کنید.

  • حالا عجیب [اینجاست] من پیش آن شخص رفتم ـ اینجا جالب است ـ بعد گفتم که حالا این‌طور امانت[دارى] کرده است خواستم خودم صد دلار به او بدهم! آنچه کردم نپذیرفت! یک مسیحى که معلوم نبود حقوقش ماهى سیصد دلار بود یا چهارصد دلار، این حدودها که بیشتر نیست! دوهزار دلار، در هم‌چنین مواردى باید بگیرد حال کند اما هرچه کردم صد دلار [را] نپذیرفت به‌هیچ‌وجه! گفت که من کارى نکرده‌ام! شغل هر روز من هست! نه‌اینکه برای شماست هر روز چندتا از این موارد پیدا مى‌شود و کار هر روز من است. من را که نمى‌شناسد ما را که ندیده بود. من به زور صد دلار در جیبش گذاشتم؛ آن دوست ما دید که این قبول نمی‌کند پنجاه دلارى در جیبش گذاشت و ما آمدیم.

جلسه ۶۹۴

22
  • شما واقعاً این رفتار و این اخلاق و این چیز را ببینید! آیا واقعاً اگر این شخص با این وضعیت یک مطلبى را بگوید مورد وثوق نیست؟! این با این صداقت و با این حیثیت نفسانى، مورد وثوق نیست و اینها به‌درد رشد نمى‌خورند؟! به‌درد استکمال و هدایت نمى‌خورند؟! فقط ما مسلمان‌ها آن‌هم شیعه آن‌هم یک طیف خاص به‌درد می‌خوریم؟! فقط ما اینجا [مورد نظر] هستیم و دیگر همۀ دنیا به جهنم! نه‌آقا این‌طور نیست!

  • شما براى کارى مى‌روید اما تا پول ندهید کار را راه نمى‌اندازد! کسى که دارد حقوق مى‌گیرد کسى که از پول ملت دارد حقوق مى‌گیرد، نشسته کار و وظیفه واجب و الزامى‌ خودش را بدون اینکه از شما رشوه بگیرد انجام نمى‌دهد. شیعه هم هست، اثناعشرى! آن‌وقت این شخص با آن شخص مسیحى یکى است؟! این آقا با آن یکى است؟! فقط همین با یک أشهد أن لا اله إلا الله گفتن کار تمام مى‌شود؟! أشهد أن لا اله إلا الله در سرش بخورد! أشهد أن لا اله إلا الله گفته که دزدى کند؟! أشهد أن لا اله إلا الله گفته که در چشم مردم نگاه کند دروغ بگوید؟! این معنی أشهد أن لا اله إلا الله است؟! أشهد أن لا اله إلا الله به این معناست که برود حقه‌بازى کند! این است؟! بله، از آن‌طرف هم هست! همه‌جا دارد دیگر! در همه‌جا هم آدم با وجدان پیدا مى‌شود آدم بى وجدان هم پیدا مى‌شود همه‌جا همین‌طور است! مخصوصاً در وجدان علمى، ‌این خیلى مهم است! وجدان علمى ‌و اعتقادى از وجدان مادى خیلى دقیق‌تر است! ممکن است کسی در مسائل مادى و اینها بگذرد و کارش درست شود ولى از وجدان علمى، وجدان اعتقادى، حُبّ و بغض‌ها و ارتکازات نفسانى، خیلى مشکل است که انسان چطور در مسائل دست نبرد و همان‌طور که هست بگوید. حُبّ و بغض‌ها و شکل گیری‌ها، نیاید آن را در بیان مطالب تغییر بدهد و کم و زیاد [کند]! آخر آدم مى‌تواند یک مطلبى را هم‌چنین نرم بگوید، سفت بگوید، صریح بگوید، کمی در حرکات چشم و حرکات دست مسئله را به‌طورى به‌وجود بیاورد که [برعکس جلوه بدهد].

جلسه ۶۹۴

23
  • این نویسنده‌ها را ندیده‌اید؟! این نویسنده‌ها وقتى که مى‌خواهند یک واقعه را تحریف کنند از بیست صفحه قبل شروع به زمینه‌سازى و مقدمه مى‌کنند. این قضیه در روزنامه‌ها خیلى مشهود هست که روزنامه‌نگارها وقتی بخواهند که یک مسئله را بیان کنند از کیفیت صحبت یک چیزهایى هم به آن اضافه مى‌کند که مخاطب و فضاى ذهنى مخاطب را به یک فضاى دیگرى برمى‌گردانند تا بتوانند به آن مسئله برسند. این خبرنگارها، اصلاً اینها کلاس براى خودشان دارند که چطورى یک واقعه را بیاورند و بر طبق همان کیفیت عوض کنند و شکل بدهند و مسئله را برگردانند. این مسئله خیلى مهم است!

  • لذا انسان چطورى مى‌تواند به این قضایا و وقایع تاریخى برسد؟! اینجاست که باید خیلى دقت کند؛ در نقل مسائل تاریخى، حُبّ و بغضها و انتسابها همه نقش دارند.

  • تلمیذ:؟؟؟

  • استاد: بغضاً لأبیک چرا هست‌ در غیر از آنجا هم هست!

  • تلمیذ: ظاهراً فقط اینجا هست!‌

  • استاد: نه در غیر آنجا هم هست!‌

  • تلمیذ: جایى در مقاتل ندیدم در هیچ مقتلى بغضاً لأبیک ندیدم، ملا دربندی خیلی مستند نیست؟‌

  • استاد: نه، ایشان مفرط بوده است!‌ چیز عادی است. همه که یک‌طور نبودند! نه‌اینکه سى‌هزار نفر بگویند: بغضاً لأبیک! یک نفر در آنجا بود از همان سنان و افرادى که چیز بودند این را گفته است. بله، یکى گفته است: بغضاً لأبیک! یکى می‌گوید: بیا دست بیعت بده!

  • تلمیذ: مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ أنا قتیل العبرات را معنى مى‌کند که معاویه چون روضه براى عثمان مى‌گرفت مردم را مخصوصاً شامیان را با کینۀ اهل‌بیت بزرگ کرد. أنا قتیل العبرات؛ مرحوم علامه یک تعبیرش همین است حضرت کشته شدۀ اشک‌هایى بود که براى روضه‌هاى عثمان مى‌گرفت.‌

  • استاد: جالب است‌!

  • تلمیذ: شاگردان، وقتی از علامه پرسیدند ایشان این جواب را دادند. آقاى پهلوانى هم در یکى از کتاب‌هایش از قول مرحوم علامه طباطبایی ذکر کرده است.‌

  • تلمیذ: براى عثمان عزا مى‌گرفت و گریه مى‌کرد؟

  • استاد: بله، مفصّل، معاویه تا ماه‌ها پیراهن او را بالاى منبر مى‌آورد. البته معناهاى دیگر هم مى‌شود کرد.

جلسه ۶۹۴

24
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد