پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه «مُثل افلاطونی» و کیفیت اتصال نفس انسان به حقایق عینیه میپردازند. بحث با نقد رفتارهای متناقض برخی مدعیان در مواجهه با احکام شرعی و جهاد آغاز شده و به این پرسش کلیدی میرسد که چرا فتواهای یک فرد در شرایط مختلف تغییر میکند. ایشان با تفکیک میان «رؤیت ظاهری» و «مکاشفات نفسانی»، توضیح میدهند که بسیاری از ادعاهای رؤیت، حاصلِ اتحاد مثال متصل با مثال منفصل در ذهن رائى است و نه یک واقعه خارجی. در نهایت، ایشان تأکید میکنند که مجتهد برای صدور فتوا، نیازمند اتصال نفس به عالم ملکوت است تا بتواند ملاکات واقعی را از خلقیات نفسانی تشخیص دهد؛ چرا که دین برای ایجاد آرامش و سکونت است، نه تخریب هستی انسان و ایجاد تناقض در احکام الهی.
درس هفتصد و ششم
لزوم اتصال انسان برای فتواء
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
قد نُسِبَ إلى أفلاطونِ الإلهی أنَّه قالَ فی کثیرٍ مِن أقاویلِه موافقاً لِأستادِه سقراط إنَّ لِلموجوداتِ صورًا مجردةً فی عالمِ الإله و ربما یُسمّیها المثلُ الإلهیة.1
جلسۀ قبل راجع به مسئلۀ مُثل افلاطونى صحبت شد.
داشتیم در راه مىآمدیم چشممان به یک عکس و صورتی از صور افلاطونى افتاد!! بله، یک وقت من طهران بودم یک جایى برای حجامت رفته بودم. آدم خوبى است پزشک هم هست مىگفت که دنبال ما آمدند که قم برویم و یک بنده خدایى را حجامت کنیم ما هم دم و دستگاهمان را برداشتیم و آن روز را تعطیل کردیم و خلاصه گفتیم لابد اگر تعطیل بشود پولش را مىدهند! افرادى که مىآیند این آقایان «اللهُمَّ أهلَ الکِبریاءِ و العَظَمَةِ و أهلَ الجودِ»2 بالأخره جبران مىکنند گفت: ما را در اندرونى بردند و این آقا هم آمد. مىگفت که تا این آقا چشمش به این تشکیلات و وسایلی که برای حجامت مهیا کرده بودیم افتاد رنگ از او پرید! این سیماى همچون ارغوانى و گلرنگ ایشان به اصفرار و زردى و بیاض تبدیل شد، آمد و از حال رفت! گفتیم که آقا چه کنیم؟! گفت: نه نه! من نمىتوانم! گفتم: آقا ما از طهران بلند شدیم اینجا آمدیم و مطب را تعطیل کردیم. گفت: نه نه ! هرچه گفتیم که بابا مشکل چیست؟! گفت: نه نه اصلاً من نمىتوانم!
مىگفت که آنچه کردیم که [به او بفهمانیم] بابا این اصلاً نه دردى دارد و نه ترسى دارد نشد که نشد! ما هم تشکیلاتمان را جمع کردیم و دست از پا درازتر به طهران برگشتیم. در راه که مىآمدیم خب علىٰکلّحال دیگر ذکر خیر ایشان بود!
من یاد این افتادم که در یک جریانى [از همین شخص] در بعضى از مسائل ما از ایشان مىشنیدیم که باید رفت و باید با کفار چه کرد و قیام کرد و مجاهده کرد و در همین چند سال پیش که یهودیها آمده بودند و به اینطرف و آنطرف تعدّى کرده بودند ما چه مسائل و احکام و فتواهایى در تحریص بر جهاد فى سبیل الله شنیدیم! با خود گفتیم بله! ظاهراً مثل اینکه همه برای دیگران است! کسى که از یک حجامت مىترسد و رنگش سفید مىشود آنوقت به دیگران [میگوید که] بروند و در راه خدا جهاد کنند! بله، اینها دیگر از همین قبیل است دکور درست کردنهاى ما هم در همین راستا است!
مانع نبودن رسالت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برای حضور در جنگها
آن امیرالمؤمنین علیهالسّلام بیخود امیرالمؤمنین نشد! در جنگ اُحد نود زخم بر بدن امیرالمؤمنین خورد و از همۀ افراد به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نزدیکتر بود، خود رسول خدا که رسول خدا بود و پیامبر بود و شریعت به او وابسته بود ـ از رسول خدا أولىٰتر و اقدم به بقاء شریعت چه کسى بود؟! او حتى از امیرالمؤمنین هم أولىٰ بود چون امیرالمؤمنین در رتبۀ متأخره از شریعت قرار داشت و او مُدیم شریعت رسول خدا بود، اصلش از اوست ـ ولى مىبینیم این رسول خدا از همۀ افراد به دشمن نزدیکتر است! امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه [میفرمایند که] «فَلَم یکُن أحَدٌ منّا أقرَبَ إلى العَدوِّ مِنه»1 از همۀ افراد! هیچوقت نگفتند که نه رسول خدا چون رسول خدا است باید در خانه بنشیند اگر ازبین برود دیگر چه مىماند؟! دیگر هیچ چیز [نمیماند]! این حرفها را ما از رسول خدا نشنیدیم.
یا وقتى که امیرالمؤمنین به حکومت رسید او از همۀ افراد به لشگریان نزدیکتر بود و وقتى مىخواستند امیرالمؤمنین را در جنگ جمل پیدا بکنند نگاه به وسط جبهه مىکردند و هرجا مىدیدند که وضعیت جبهه تلاطمش بیشتر است مىگفتند که على آنجاست! یا در جنگ صفین وقتى که مىخواستند ببینند که امیرالمؤمنین کجاست و «کان یَنظرون إلى العدو»2 در هرجا که دشمن تلاطمش بیشتر بود در آنجا امیرالمؤمنین را پیدا مىکردند، قضیه اینطور بود.
در جنگ اُحد وقتى که همه فرار کردند، رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم با هشت نفر در میان دشمن ماندند که یکى از آنها امیرالمؤمنین علیهالسّلام بود و یکى طلحه بود و یکى زبیر بود و یکى ابودجانۀ انصارى و چند نفر دیگر بودند و امیرالمؤمنین آن افراد را تقسیم کرده بودند؛ طلحه را یک جا قرار دادند و خودشان مسئولیت دفاع از پیغمبر را داشتند!3 یعنى براى امیرالمؤمنین وجود رسول خدا ملاک بود و خودش ملاک نبود! اینکه دور پیغمبر بایستد و وقتى که دارد حمله مىشود بیاید و از پیغمبر محافظت کند؛ بقاء رسول خدا ملاک بود. درست است؟! ما اینها را در تاریخ مىخوانیم؛ در جریان عاشورا و کربلا هم کیفیت ادارۀ این روز توسط امام حسین علیهالسّلام هم مىخوانیم که حضرت به چه نحوه نسبت به افراد دیگر و اشخاص و اهلبیت خود نظر داشتند. همۀ اینها را مىخوانیم. خب بالأخره یک روزى هم باید آنچه را که خواندیم ـ اگر موقعش پیش آمد ـ پس بدهیم! تصور ما بر این است که آن رشتۀ ممدود بین الأرض و السماء ما هستیم! وجود ما وجودى است که بِه ثَبَتت الأرض و السماء و فقدان ما فقدانى است که تزول الأرض و السماء بِفقدانِنا! یعنى درست عکس این مسئله براى ما مىآید! بقاء خود را بقاء دین و شریعت و اسلام مىدانیم! بنده خودم را عرض مىکنم به شخص دیگر کارى ندارم. حالا خیال مىکنیم که اگر بنده باشم دیگر همه چیز تمام است و راه خدا تمام است و مسئله تمام است، اگر بنده بروم دیگر همه چیز بههم مىریزد و سلسلۀ ملک و ملکوت دیگر سررشته و نظام خودش را ازدست مىدهد. این مسئلهاى است که براى ما شریعت و دین را مىسازد. مسئله اینطور است! دیگر حالا توقع هم داریم که افراد به ما نظرشان نظرى باشد که به زعماى ما بوده است.
سررشتۀ مُثل افلاطونى
این مسئلۀ مُثل افلاطونى که مرحوم آخوند در اینجا مطرح کردند همانطوریکه در جلسۀ قبل عرض شد قضیهای است که سررشته در علم عنائى حق دارد، مسئلۀ علم عنائى که عبارت است از تحقق صور عینیۀ خارجیه به صورت علمیه در ذات حق متعال در مقام اسمیت قدیم و در مقام اسمیت قدیر که بهواسطۀ وجود این دو اسم، صور عینیۀ اشیاء در عالم خارج، چه صور عینیۀ عالم کون و فساد که عالم شهادت است و چه صور عینیۀ عالم مبدعات و مبتدعات و مجردات که عالم غیب است، در ذات حق در آن حقیقت اسمیه تحقق علمى دارند. این مطلب مطلبى است که میبینیم بسیارى از افراد در کیفیت تصور این مطلب داراى مسائل و اختلافاتى هستند همانطوریکه در توحید علمى و عینى این مسئله به چشم مىخورد که کیفیت تصور این صور و کیفیت برداشت این حقیقت علمیه نزد بسیارى از بزرگان با آنچه را که در نزد عرفا بود متفاوت است.
وجود عینى خارجى در عالم اعیان عبارت از همین نفس تحقق تعیّنات است که این در عالم کون و فساد مُشاهَدِ ما و در عالم تجرد و غیب بهواسطۀ حصول به آن مرتبه، محسوسِ ما خواهد بود، حالا چه نسبت به عالم شهادت که در بیدارى و در مرآی و منظر احساس تعیّنات خارجى مىشود و چه بهواسطۀ غلبۀ نوم و اتصال مثال متصل به مثال منفصل در بیدارى، این وجود حقائق خارجیۀ مثالیه و برزخیه براى بسیارى از افراد هم قابل رؤیت هست و همانطوریکه براى خود افراد خارجى [اشیاء] بهصورت اعیان خارجى قابل مشاهد است. و جالب اینجاست که آن رؤیتى که در عالم مثال و برزخ براى افراد حاصل مىشود آنقدر قوى و طبیعى است که در خیلى از اوقات با تحقق حادثۀ خارجى اشتباه گرفته مىشود؛ یعنى وجود آن احساس صور مثال منفصل بهواسطۀ مثال متصل که همان ذهن رائى است مثل وجود خارجى اعیان محسوسه در مرآی و منظر است. لذا بسیارى از افراد را مىبنییم که ادعاى رؤیت ظاهرى مىکنند درحالیکه یک همچنین مسئلهاى انجام نشده و تحقق پیدا نکرده است!
بسیارى از افرادى که مدّعى رؤیت امام علیهالسّلام در زمان غیبت هستند از همین قبیل بودهاند؛ یعنى آن صورت مثال منفصل براى آنها به حدّى طبیعى بود که آنها تصور حضور خارجى و عینى و شهودى امام علیهالسّلام را مىکنند که فرض کنید که در آنجا رفتیم حضرت را دیدیم، در اینجا حضرت به منزل ما آمدند! اشخاص هم بر همین اساس چون اطلاع ندارند و مىبینند اینها افراد ظاهر الصلاح هستند و اهل صلاح و تقوا هستند از آنها مىپذیرند و حکم به این مطلب مىکنند درحالیکه قضیه فقط در یک مسئلۀ مشاهده و کشف بوده است.
مکاشفه بودن غالب حکایات کتاب نجم الثاقب
مرحوم آقاى انصارى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ بارها مىفرمودند که تمام حکایاتى را که حاجى نورى در نجم الثاقب آورده است 95 درصد آنها در کشف و مکاشفه بوده است. فقط دو یا سهتا حکایت آن صورت خارجى داشته که یکى از آنها مسئلۀ حاج على بغدادى است که ادّعاى رؤیت [و ملاقات] او با امام زمان علیهالسّلام ادعاى صحیحى بوده است. و همینطور بنده راجع به مسائلى که از افرادى مثل شیخ محمد کوفى که در نجف و کوفه و اینها معروف بودند از بعضى از بزرگان شنیدم هیچکدام از اینها رؤیت خارجى نبود و تمام اینها مکاشفاتى بود که براى ایشان پیدا شد و در آنها هم مسائل قابل تأملى وجود دارد.
کیفیت اتصال انسان با حقایق خارجیه
من وقتى که به کیفیت این داستانها و قضایایى که نقل مىشد نگاه مىکردم براى من جاى سؤال بود که نباید این مسئله از ناحیۀ حضرت صدور پیدا کرده باشد! بعد یک وقت تحقیق کردم و متوجه شدم که اینها مسائلى بوده که براى ایشان به این کیفیت بوده و این افراد از آنجایى که قدرت تشخیص رؤیت باطن و رؤیت ظاهر را ندارند [فکر میکنند رؤیت ظاهری بوده است]. آنهایى که قدرت تشخیص دارند خب مىفهمند که این مسئله مکاشفه بوده آنهایى که خبره هستند بین کیفیت رؤیت مثال منفصل و کیفیت ادراک صور علمیه از محسوسات افتراق مىاندازند و خودشان آن نحوه را ادراک مىکنند. البته این مسئله یک قرائن و شواهدى دارد ولى برگشت همۀ اینها به کیفیت ادراک خود رائى است و خود او مىفهمد زیرا از آنجایى که قبلاً در باب وجود ذهنى صحبت شد عرض شد که کیفیت اتصال انسان با حقایق خارجیه بهواسطۀ نفس آن وجود مادى نیست و آن وجود مادى یک وجود مخصوص به خود است و ارتباطى [با آن] ندارد؛ الآن که شما در اینجا نشستهاید این یک مسئلهاى است که هیچ ارتباطى به شخص من ندارد و وجود من یک وجود مادى است که مربوط به من است و هیچ نوع تعلق و ارتباطى با شما ندارد و وجود مادى وجودى است براى خود و آنهم براى خود است. آن جنبۀ ربطى که واقع مىشود و آن ادراکى که براى من از مشاهده با اجزاء و حواس بهصورت رؤیت، سمع، شمّ، ذوق، لمس، حس و امثالذلک حاصل مىشود تمام اینها آن حضور مثالى و علمى اشیاء و حوادث خارجى در مثال متصل است که عبارت از وجود ذهنى من و شما است ولکن خود آن وجود مادى به جاى خودش [محفوظ است]. منبابمثال الآن شما سه متر آنطرفتر نشستهاید و من هم در اینجا نشستهام و هیچ ارتباطى از این نقطهنظر نیست.
این وجود مثال متصل که صور علمیه هست بهنحوى است که نفس آن تعین خارجى بهعنوان یک علم حضورى در اینجا براى من حاصل مىشود و ابتدا و منشأ مسئله بهواسطۀ علم حصولى است؛ تا چشمم را باز نکنم این صور علمیه در ذهن من نقش نمىبندد، تا وقتى گوشم بسته است صدایى را نمىشنوم، تا وقتى که چیزى نخوردم چشایى من احساسى ندارد، پس این اعضا باید بهکار بیفتند تااینکه این نقلوانتقال صور در اینجا حاصل بشود و از این نقلوانتقال یعنى بهواسطۀ این اعضا، آن مبدأیت و منشأیتِ اولىٰ، اکتساب است؛ اکتساب به این معنا که تا نخواهم نمىشود، تا چشمم را باز نکنم چیزى را نمىبینم، تا گوشم را باز نکنم نمىشنوم، قبل از باز کردن عدم حاکم است و پس از باز کردن گوش است که صدایى را احساس مىکنم ولی در ادامۀ مسئله و در ادامۀ این صورت اکتسابیه چه مسئلهاى حاصل مىشود؟ دیگر در آنجا علم حضورى است یعنى حضور الشىء و اتحاده مع النفس؛ من دیگر وقتى که در اینجا نگاه مىکنم و شما را مىبینم و افراد را یکبهیک در جاى خود میبینم در اینجا احساسم این نیست که یک امرى از خارج آمده و در ذهن من رفته است بلکه خودم را با این محیط یکى مىدانم! این نکته را خیلى توجه کنیم! اینطور نیست الآن احساس کنم که آقاى کذا در اینجا کنار در نشستهاند و بهواسطۀ نگاه کردن بهطور استمرار این تصویر دارد به نفس و ذهن منتقل مىشود و اگر چشمم را ببندم قطع مىشود، نه! دیگر حضور ایشان را با حضور خود یکى مىدانم و در این جمع حکم واحدى بر همه منحیثالمجموع بار مىکنم که آن عبارت از حضور الأفراد و الأشخاص است و این حضورى که من الآن با آن اتحاد و عینیت پیدا کردم این عبارت از علم حضورى است که آن علم حضورى در وجود من است؛ چشمم را هم ببندم باز این حضور را احساس مىکنم و باز صور اشیاء را با بستن چشمم در خود مىبینم. اینطور نیست که همۀ افراد یکمرتبه از این در خارج شدهاند و با باز کردن چشمم یکمرتبه همۀ افراد از این در وارد شده باشند! باز شدن و بستن چشم فقط صورت قبلى را تداعى مىکند این صورت قبلى به حال خودش باقى است. یااینکه تغییرى پیدا شده مثلاً شخص جایش را عوض کرده است؛ آن رفته آنجا نشسته و این آمده اینجا نشسته است و دوباره باز در اینجا صورت عینى حاکم است.
این مسئله که اتحاد مثال متصل با مثال منفصل است در عالم شهادت همین مسئله در مورد مکاشفات قرار مىگیرد یعنى در مکاشفه هم همین مسئله تحقق پیدا مىکند و چیز دیگرى غیر از این نیست زیرا در مکاشفه این نفس دیگر نیازى به عبور از ماده و رسیدن به آن حیثیت علمیه ندارد یعنى آن وجود خود مثالى، دیگر در آنجا وجود مادى نیست بلکه خودش وجود صورى است یعنى نفس صورت در آنجا حاکم است ـ از اینجا مىخواهم به آن نکتۀ دقیق برسم که چطور در اینجا اشتباه واقع شده است ـ و دیگر در آنجا اینطور نیست که من از اول یک احساس ظاهرى داشته باشم و آن جرقۀ اوّلى که زده مىشود آن جرقۀ اول باید جرقۀ مادى باشد و یک دستى باید به این زانو بخورد تا احساس بکنم که کسى در اینجا نشسته است یا چشمم باید به یک جسم بخورد تا احساس کنم یک حقیقتى در اینجا وجود دارد.
در مورد مکاشفه این احساس اول و آن مبدأیت اول منتفى است؛ آنچه که هست یکمرتبه مىخورد به آن دیدگاه مثالى و آن شمّ مثالى و آن ذائقۀ مثالى ـ هرچه مىخواهید اسمش را بگذارید ـ در طرق وصول به حقایق عینیه چه از بویایىها باشد مثلاً در خواب یک گلى را بو مىکنید مىگویید که چه بوى خوبى دارد، یا فرض کنید که رنگش را مىبینید یا منظرهاى را مىبیند و به وضع و خصوصیات آن پی میبرید و امثالذلک، آن مبدأیت أولایى که در این وصول به حقایق مثالیه هست آن مبدأیت منتفى است.
اینجاست که فردى که خبیر است ـ نه آن کسى که مثل عوام الناس مىماند؛ منظور از عوام الناس این است که ممکن است شخصى اهل علم باشد ولى عوام الناس هم باشد و از این مسائل اطلاعى نداشته باشد و نتواند در عالم مثال و عالم خیال بین این دو مسئله تفکیک قائل بشود ـ آن مبدأیت اتصالِ مثال متصل با منفصل را ادراک مىکند که این الآن در این مبدأیتش مبدأیت مادى بود، مبدأیتش مبدأیت اکتسابى بوده است ولى در مورد کشف مىبیند که این مبدأیت منتفى است و وقتى که منتفى شد یکمرتبه آن مثال محقق و برقرار شد، بدون هیچگونه مبدأیتى. لذا مىگوید که آن مکاشفه بوده یااینکه صورت صورت خارجى بوده است.
یکی از ملاکات تشخیص مکاشفه از پدیدۀ خارجی
البته از ملاکاتى که در اینجا شمردهاند یکى از آنها این است که اگر آن پدیدهها و حوادث خارجیه براى سایر افراد هم قابل رؤیت باشد پس آن پدیدۀ خارجى بوده و اگر قابل رؤیت نباشد پس نبوده است. این یکى از آن چیزهایى است که شمردهاند. البته این کلیت ندارد و ممکن است که در بسیارى از موارد حتى براى سایر افراد قابل رؤیت نباشد یعنى در آنجا آن اتصال ظاهر بهواسطۀ همان نفس ولىّ قطع مىشود و آن رؤیت ظاهر براى دیگران حاصل نمىشود؛ هست اما نمىگذارد که دیگران ببینند یک همچنین مسائلى اتفاق مىافتد ولى بهطورکلی این یکى از چیزهایى است که بهطور اغلب مىتواند از انسان دستگیرى کند. براى افرادى که آنها به یک همچنین مسئلهاى اشراف دارند این کیفیت یعنى خود رائى نسبت ...
لذا مىگویند: وقتى که مکاشفهای براى شما حاصل مىشود آن را بپرسید و خودتان عمل نکنید، این بهخاطر این است که براى رائى قابل تشخیص نیست زیرا در هردو قسم ادراک ـ چه در قسم رؤیت ظاهر و چه در قسم باطن ـ این اتصال مثالین انجام شده و در اتصال مثالین دیگر براى انسان چه تفاوتى مىکند و از کجا مىفهمد که این ظاهر و وجود خارجى نبوده است؟! یعنى اگر تا روز قیامت بنشیند فکر کند فکرش نمىرسد و این دیگر از مرتبۀ فکر خارج است و باید مسئله را به شخص خبیرى سپرد و او با ملاکهایی که دارد مىتواند در اینجا این معیارها را محک بزند و مقیاس براى تشخیص بین ظاهر و باطن قرار بدهد که به چه کیفیت بوده است. لذا چه اشکال دارد که بگوییم مکاشفاتى حاصل مىشود، خب بشود، در اینجا فرقى ندارد؟! فرقش در اینجاست که از آنجایى که خود نفس حقیقت مثالش در عالم مثال منفصل است و آن نفس مىتواند با خلق صور نفسانیه و ذهنیۀ خود مثال بعد از مثال بعد از مثال بعد از مثال همینطور ایجاد کند، اگر اینطور است پس همین نفس مىآید و مثالها را یکى پس از دیگرى براى خود ایجاد مىکند و این را بهعنوان وجود خارجى جا مىزند و مىگوید که این قضیه بوده است، نمىگوید که دیگر این قضیه را من درست کردم بلکه مىگوید که این قضیه بوده است و این قضیه تحقق خارجى داشته و مىآید این مسئله را جا مىزند و درست مىکند.
ما الآن مشاهده مىکنیم و این مطالب را مىبینیم وقتى که نفس انسان بر یک واقعیتى بهخاطر خواست انسان شکل مىگیرد، مىآید و این مسائلى را که باید بر آن اساس در این دنیا حرکت کند آنها را به حساب خودش درست مىکند و دلیل مىآورد. تا دیروز اینگونه استدلال مىکرد، آن استدلال که جایى نرفته و کتاب که ازبین نرفته و کتاب جدید هم هنوز نیامده است، چطور شد تا دیروز شما اینگونه استدلال مىکردید و دلیل مىآوردید و مطلب را اثبات مىکردید ولى امروز مسئله فرق مىکند و به کیفیت و شکل دیگرى درمىآید؟!
یکى از افراد که پزشک بود به من مىگفت که یکى از آقایان به من مىگفت که پیوند قرنیه و این حرفها صحیح نیست و اینها همه اشکال دارد و چشم افراد هم اگر کور بشود خب کور بشود! این پیوند قرنیه کردن و درآوردن و نگه داشتن و در بانکهای کذا محفوظ داشتن همه خلاف است و خواست خدا باید انجام بشود و باید شخص حالا به این کیفیت کور بشود و استدلال بر این قضیه مىآورد خب الآن نفس استدلال مىکند. شاید هم به حساب خودش راست بگوید یعنى به حساب خودش وقتى دارد به ادله نگاه مىکند که فرض کنید براى یک مؤمنى جنبۀ مثله کردن دارد حرام است و وقتى که اینطور باشد بنابراین دفن همۀ اجزاى میت واجب است و خارج کردن بعضى از اجزا، حالا اگر نگوییم که موجب وهن است و موجب هتک حرمت است و اینها ولیکن با این حکم وجوب شرعى دفن اجزا حتى داریم که یک استخوانى اگر بیرون افتاده باشد واجب است که آن استخوان را حالا یا در آن قبر یا در جاى دیگر دفن کرد و حتى اگر نبش قبر هم نشود باید در جاى دیگر دفن شود بنابراین همۀ اجزا همین است قرنیه هم یکى از آنها است کلیه هم یکى از آنهاست و کبد هم یکى از آنهاست و امثالذلک. ادله براى وجوب دفن اجزا و عدم اهانت این را میگویند حالا برفرض هم که نگوییم اهانت در اینجا باشد بر فرض این حکم تداوى ثانوى بیاید بر مسئله غلبه داشته باشد و آن عنوان اهانت و وهن را بردارد ولى از نظر وجوب دفن به جاى خودش محفوظ است و همینطور مثله کردن [ایراد دارد].
لزوم اتصال نفس مجتهد به ملکوت
او به این کیفیت مسئله را بیان و طرح مىکند. چرا مسئله را به این نحو طرح مىکند؟! ادله که سر جایش هست و روایات هم که سر جایش است، آنچه را که بایستى نسبت به این مسئله در کتب آورده باشد و بنا و اقتضاى اجتهاد و استنباط باید باشد که اینها سر جایش هست و اینها همه هست. اینکه من از ترتیب این مقدمات اینگونه نتیجه مىگیرم بهخاطر چیست؟ اینجا جایى است که بزرگان مىفرمودند: نفس مجتهد باید متصل به ملکوت باشد تا بتواند فتوا بدهد، برای این قضیه است. درست است که روایات و ادله و اینها همه در جاى خودش محفوظ است وسائل الشیعة و مستدرک و جامع الأحادیث و امثالذلک داریم یا از کتب قدیمه داریم روایات امام علیهالسّلام داریم بیان فقهاء داریم همۀ اینها را داریم ولى آن کسى که مىخواهد فتوا بدهد آن کسى است که مىخواهد اینها را سرهم قرار بدهد و در کنار هم قرار بدهد، آجر و سیمان و آهک و تیرآهن زیاد است ولى آن کسى که این آجرها را در کنار هم قرار مىدهد آن چه بنّایى است؟! یکى آجر را اینطور قرار مىدهد و یکى اینطور قرار مىدهد، یکی هم اینطور قرار میدهد که با یک زلزله مىریزد! مشکل از آجر نیست بلکه اشکال از ترکیبدهندۀ این آجرها و این ملاتها و این کیفیت ساختمانى است که باید مطابق با استانداردهایى که در آنجا قرار دارد انجام بشود.
حیات ابدی و ازلی کلام معصومین علیهمالسّلام
[مطلب] این مسئله است. روایت امام صادق علیهالسلام هست؛ روایت امام صادق علیهالسلام هم [نهتنها] تا روز قیامت ابدیت دارد بلکه تا آنطرف قیامت هم روایت امام صادق مىرود و کلام امام صادق ازلاً و ابداً به حیاتِ خودِ ولایت حیات دارد، آنهم هست ولى آن کسى که از این روایت مىخواهد بهره بگیرد آن کیست؟! لذا همین فرد را مىبینید که وقتى ابتدئاً به افراد نگاه مىکند چون هنوز درد حرمان را نچشیده ـ قضیه این است ـ هنوز ادراک فقدان در او محقق نشده مىگوید که پیوند قرنیه حرام است و اشکال دارد و حرام است که یک جزء مؤمنی را شما بردارید نگاه دارید بدون اینکه دفن بکنید و [نمیشود] در بانکى نگه دارید براى اینکه کسى که در خیابان راه مىرود و یک شاخه در چشمش مىرود و این قرنیهاش پاره مىشود و مىگویند که بایستى عوض بشود و اگر نشود کور است! این شخص احساس فقدان و کورى در وجود او منتفى است. حالا که منتفى است بنابراین همه چیز آرام است و همه چیز بدون واقع، به روایات نگاه مىکنیم مطابق با روایات میگوییم که دفن اجزاء میت واجب است و باید دفن بشود و نگه داشتنش حرام است پس پیوند زدن حرام مىشود.
اما همین آقای دکتر به من مىگفت که وقتی این شخص بچهاش پارگى قرنیه پیدا کرد، [برای مداوا آمد]! گفتیم که سلام علیکم و رحمة الله! گفتیم که نمىشود! او نشست و فکر کرد و فکر کرد و گفت که حالا این یکى را بزن دیگر نزن! گفتیم که حاج آقا این یکى را بزن دیگری نزن یعنى چه؟! اگر حرام است براى بچۀ تو هم حرام است اگر حلال است براى همه حلال است! نشست باز فکر کرد فکر کرد با خودش کلنجار رفت که چهکار کند! حالا شاید خدا خواست به او نشان بدهد یا بهنحوى بفهمد که تو اهل فتوا نیستى عم اُقلى جان! تو بهجاى اینکه فتوا بدهى باید سراغ کسى بروى که او اهل فتوا است! فتوا کشک سابیدن نیست! فتوا دوغ و لبو فروختن نیست! باید سراغ چه کسى بروى؟! سراغ آن کسى که این فقدان را در نفس خود احساس کرده و نیاز ندارد که بچهاش اینطور شده باشد، این فقدان را احساس کرده و... این فقدان حالا دو نوع است؛ یا فقدان را احساس مىکند و مىگوید نه فتوایم تغییر نمىکند و ... .
خلاصه اگر کسى مستقیم باشد و اگر آراء کسى دستخوش حوادث نباشد در هردو قضیه یک نحو است؛ مىگوید که بچۀ من است، باشد!
خیلى جالب بود! یک وقت من سابق کوچک بودم یک چیزى را مىدیدم در یکى از همین سازمانهاى حقوق بشر و این چیزهایى که درآمده، یک جریانى بود یک پدرى بود که ظاهراً بچهاش نیاز به خون داشت و در آیین مسیحیت و کاتولیک تزریق خون و اینها را جایز نمىدانستند. نمىدانم الآن هم همینطور است یا نه ولى آن موقع جایز نبود و بالأخره این با تمام وجودش سر دوراهى گیر کرده بود خیلى حالت عجیبى داشت نشان مىداد، واقعیتش را نشان مىداد بچه از یک طرف دارد مىمیرد نیاز به خون دارد و باید خونش عوض مىشد، فکر کنم فاویسم1 پیدا کرده بود. از یک طرف مىگفتند که کلیسا اجازه نمیدهد این خون در اینجا تزریق بشود. افراد و دکترها آمده بودند مىخواستند این نهضت علمى را بر علیه کلیسا بر پا کنند که بابا چه بساط است؟! مردم دارند مىمیرند! یعنى چه نمىشود؟! حالا ما به دروغ و راستش کار نداریم بلکه به اصل واقعیتش کار داریم؛ واقعیت خارجى است و آنچنان این پدر گیر کرده بود و داشت اصلاً خودش مىمرد که از یک طرف این بچهاش دارد مىمیرد و از آنطرف دینش را چه کند؟! دینش به او مىگوید که نمىشود و اینقدر نکرد تا بچه مُرد و این اصلاً همه چیزش بههم ریخت!
دین موجب آرامش و سکونت
ببینید دین وجود آدم را بههم نمىریزد! دین مىآید براى انسان آرامش مىآورد! دین براى انسان سکونت مىآورد نهاینکه بیاید تمام هستى انسان را بههم بریزد و مغز انسان را متلاشى کند و وجود انسان را تخریب بکند. مىآید و آن وقایع خارجیه را بهصورت صحیح در انسان بهعنوان یک پدیدۀ خارجى نشان مىدهد و انسان را نسبت به آنها آرام و مطمئن مىکند و براى انسان آن واقعیتش را مىنمایاند. این حقیقت دین است این واقعیت دین است! خیلى قضیه و مسئلۀ دقیقى است!
یعنى اینجا جایى است که دیگر «اهرُب مِنَ الفُتیا هَرَبَکَ مِنَ الاسَدِ»1 پیدا مىشود و در اینجا براى انسان روشن مىشود که چرا امام صادق این را فرمودند. بابا! امام صادق یک چیزى مىفهمید که این «اهرُب مِنَ الفُتیا هَرَبَکَ مِنَ الاسَدِ» را گفت! حالا در هر کیفى پانزدهتا رساله وجود دارد! ماشاءالله! ماشاءالله! آن امام صادق احساس مىکرد، تو که بین دو حالت، دو فتواى مخالف مىگویى به درد فتوا دادن نمىخورى! بعد [آن شخص] نشست و فکر کرد و با فکر کردن و اینها ـ حالا این آقا اینطوری بود ـ فتوایش را تغییر داد یا باید بچهاش کور بشود! فتوا را مىگذریم پى کارش برود! یا على! بگذار چشم بچهام درست بشود گرچه او هنوز روى مبنایش بود و اینطور نبود که مبنایش عوض بشود چون اینها که اینطوری عوض نمىشود خیلى کار دارد و دم شتر به زمین مىرسد تا [فتوای] یکى بتواند به یک نحوه و به یک کیفیت دیگرى عوض بشود.
اینکه الآن فتوایش عوض شد بهخاطر بچهاش بود و اگر همان موقع که گفت: باشد و درست است، همان موقع مىگفتند که آقا بچۀ تو خوب شد؛ بدون اینکه نیازى به عمل باشد بچۀ تو خوب شد [میگفت که] نکنید و این حرام است! چون باطن تغییر نکرده با تغییر این باطن آن سر جاى اول برمىگردد پس معلوم مىشود این دوامش به داوم منشأ است و دوامش به حصول به ملاک و مناط نیست. نه آنجا نبوده است. این حرفها چیست؟! با این چیزها که براى کسى این مسائل پیدا نمىشود!
ما چیزها و مسائلی از بزرگان دیدیم که اصلاً نمىتوانیم یکى از آنها را بگوییم! اینجاست که میگویند: باید مجتهد به عالم ملاکات رسیده باشد این قضیه است این نکته است. این تناقضاتى که ما در مسائل و فتواها مشاهده مىکنیم تمام اینها ناشى از خلل و فقدان خود ما است والاّ در اصل قضیه هیچ تناقض و تضاد و هیچ چیزی وجود ندارد. این قضیه و مسئله است یعنى باید در این تحقق خارجى به آن نکته رسید والاّ این مسائل و این روایات که همه وجود دارد این روایات همه سر جایش هست آن حالت انسان تغییر پیدا مىکند.
نفسانی بودن صدور فتوای افراد از نفس نگذشته
در صور مثالیه این مبدأیت اتصال براى رائى معلوم است که این مبدأیت از کجاست و وقتى که مبدأیت بود خب مسئله را مىفهمد و متوجه مىشود و نفس در اینجا براى آن افرادى که اطلاع ندارند، مىآید خودش مىسازد یعنى آن نفس در آن وضعیتى که بود شما مىبینید که فتواى حرمت صادر مىکند و وقتى این موقعیت نفس تغییر پیدا کرد مىبینید فتواى حلیت بلکه وجوب میدهد یعنی با اختلاف 180 درجه فتوا صادر میکند! بالأخره یا این است یا این است! دیگر هردو که نداریم! اینکه الآن امروز فتوایش حرمت بوده است، تا وقتى است که قرنیۀ بچۀ خودش خراب و پاره نشده است و وقتى مىبینیم فردا فتواى وجوب پیدا مىکند چون قرنیۀ بچهاش پاره شده است این بهخاطر این است که نفس دو امر مختلف را در دو موقعیت مختلف از خودش خلق کرده است؛ هم اوّلى را براساس آن موقعیت خاص خلق مىکند و هم دومى را خلق مىکند. اینها که خلق نشده است... بالأخره در عالم واقع یا الآن پیوند قرنیه براساس حکم الله واقعى واجب است یا پیوند قرنیه واجب نیست دیگر بینهما که این چیزها نیست.
پس اینکه من الآن فتواى بر حرمت مىدهم خلقت من است و نفس من خلق کرده و فردا که فتواى بر وجوب مىدهم باز نفس من خلق کرده است! این خلقت نفس بر چه اساسی بوده است؟! براساس علل و اسبابى بوده است حالا یا این علت را داشته یا علت دیگر داشته است؛ یا مثلاً بچۀ طرف بوده و او هم ده میلیون و صد میلیون از او مىخواهد آنهم مىگوید که تا فتوا ندهى صد میلیونت را به تو نمىدهم! حالا بچۀ خودش نیست اما اینجا نیاز مالى است! عیب ندارد [بگذارید] کمی مسائل و آنچه که مىگذرد را بگوییم! آن چیزهایى که این وسط هست و با اینها پدر خلق خدا را داریم درمىآوریم! مردم با نفسانیات ما و مسائل کمی آشنا بشوند و بفهمند که اوضاع چیست! یااینکه بهخاطر مسائل احساسى و عاطفى است یا بهخاطر مسائل مادى یا بهخاطر مسائل شخصیتى و شئونات اجتماعى است و بهخاطر اینها مىآید و موقعیت جدیدى پیدا مىکند و در این موقعیت جدید دستگاههاى مولّده بهکار مىافتد و این ماشینآلاتها و این چرخدندهها بهکار مىافتد و تا دیروز خروجیاش این بود یکدفعه امروز خروجیاش وجوب شد! اِ عجب! حاج آقا، حضرت آقا، حضرت بندگان ـ نمىدانم چه عرض کنم! ـ شما که تا دیروز این حرف را مىزدید؟! میگوید که نه مصالح تغییر پیدا کرده است! چه شد که این مصلحت یکدفعه تغییر پیدا کرد؟! خورشید یکدفعه از مغرب درآمد؟! نه، خورشید از همان مشرق است [ولی] مصلحت یعنی: «بنده»!
اکثر مکاشفات مردم، مخلوق نفس
اینجاست که مىگویند: نباید به مکاشفه عمل کنید، بهخاطر این است، مکاشفاتى را که افراد و آدمیان این مکاشفات را اظهار مىکنند پدیدههایی است که نفس آنها خلق کرده است! تمام این فتواها مکاشفه است! همه مکاشفه است! این مکاشفه در عالم فتوا یک روز بهصورت حرمت و روز دیگر بهصورت وجوب ظاهر و اظهار مىشود! آن مکاشفات در این صور مثالیۀ منفصل [میآید] آنجا که دیگر مقام استدلال نیست بلکه بدون روایت مىگوید که حرام است و بدون روایت مىگوید که واجب است آنجا دیگر خدا این چیزها را برداشته و آدم را راحتتر به آنچه که مىخواهد مىرساند و آنچه را که باید خلق کند زود به آن مسائل مىرسد! اینجا مکاشفات ما یک خورده مایه مىبرد و مدام کتابها را برمىداریم و ورق مىزنیم، وسائل را مىآوریم سراغ کتاب خلاف شیخ طوسى مىرویم و ... بلکه یک فتوا از شیخ طوسى پیدا بکنیم که مطابق با آراى ما باشد و بعد [بگوییم] شیخ طوسى هم فتوا داده است! نگاه کن! ببین شیخ هم اینطورى فتوا داده است! این مکاشفات اینطورى مایه مىبرد وقت مىبرد مطالعۀ شب تا صبح مىبرد نگاه کردن مىبرد و سردرد گرفتن دارد! آن مکاشفات نه؛ چشمت را مىبندى [و میگویی که] آقا این حرام است! «من دیدم»؛ کتابی را باز نکردى! نفس خیلى راحت و آسان این مسائل را در اختیار خودش و دیگران قرار مىدهد. لذا مىگویند که به مکاشفات ترتیب اثر داده نخواهد شد.
ما بعد از زمان مرحوم آقا1 ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ دیدیم و از این مکاشفات دروغین و قلابى مشاهده کردیم و بسیارى از اینها کلک و حقهبازیهایى بود که خود افراد داشتند یعنى بدون اینکه مکاشفه بکنند مىگفتند که ما مکاشفه کردیم!
بنده در همان جلد دوم اسرار ملکوت نسبت به ریشۀ این مسئله اشاره کردم و مچشان را گرفتم و بعد دیدند که حنایشان رنگ ندارد مشغول مقابله و مبارزه با ما شدند! این قسم است و قسم دوم این است که بیچارهها واقعاً مکاشفه کرده بودند و واقعاً مکاشفه بود ولى در تحتتأثیر قواى نفس قرار گرفته بودند و بر آن اساس [بود] آنها هم مچشان را باز کردیم و بعد معلوم مىشد که قضیه چیست و بعد بر علیه ما اعلامیه صادر مىشد! خب این قضیه بهخاطر چه بوده است؟! بهخاطر این بود که آن بزرگان ملاکهایی در دست انسان قرار دادند و مسائلى در ارتباط با آنها براى افراد حاصل مىشود که خب مشخص است که این مطلب ریشهاش کجاست و از کجا نشئت مىگیرد و چه مقاصد و نتایجى را در پى دارد. این از آن باب براى انسان حاصل مىشود. درست شد؟! خب امروز نسبت به این مسئله یک مقدارى پرداختیم و بد هم نبود بهخاطر اینکه مطابق با مقتضى الحال و اینها بود!
تلمیذ: شما که کلاً مکاشفه را نفى نمیفرمایید؟! لااقل علمى هم نمىتواند از عالم مثال پیدا کند؟! مثلاً کسی که امام زمان را در عالم مثال زیارت کرده آیا همه مخلوقات نفس بوده است؟! درحالیکه مىبیند در عالم ماده و واقع هم تأثیراتى گذاشته است و طرف در بیابان گم شده است و یکمرتبه مىبینید در شهر است مىگوید که یک آقایى آمد و من را رساند درحالیکه ما مىگوییم که این مکاشفه بوده است! پس چگونه این عالم منفصل با متصل ارتباط برقرار کرده است؟!
استاد: البته همانطوریکه سابق خدمتتان این مسئله را عرض کردم در این تغییر و تحولات و حوادث ظاهرى حتماً لازم نیست حضور فیزیکى در اینجا باشد ممکن است در عالم مکاشفه تصرف در مثال شده باشد و بهواسطۀ علیت مثال در ممثّل که همان عالم شهادت باشد تغییر و تحول در آنجا پیدا بشود که خیلى از موارد به این کیفیت بوده است. یعنى اگر یکدفعه کسى آمده و اینطور بوده این دلیل نیست که اینطور بوده و آن مکاشفه مکاشفۀ درستى بوده یعنى رؤیا رؤیای صادقه است یعنى منظور از رؤیا خواب نیست، رؤیا یعنى آن شهود واقعى بوده است اما لازم نیست که خود حضور فیزیکى حضرت یا یکى از افرادى که متصل بودند، باشد. تصرف امام علیهالسّلام در مثال است که او را از اینجا به آنجا مىبرد نهاینکه حضرت بیاید دستش را بگیرد که بیا باهم راه برویم یکى دوتا برویم ....
تلمیذ: در عالم مثال که باز هم امام را دیده است.
استاد: من نگفتم که همۀ اینها مخلوق است بلکه گفتم که اینها مىتواند مخلوق باشد، همانطور که ممکن است دیروز آنطور بگوید و امروز طور دیگر بگوید، پس این، هم دیروزش مخلوق است و هم امروزش مخلوق است. برای آن کسى مخلوق نیست که نفس در آن پدیده و در آن ظهور دخالت نکرده باشد و نفسِ واقع را ببیند و آن نفس واقع را بیان کند نهاینکه بیاید واقع بسازد. آن ساختن یعنى همینکه الآن بنده دارم برای شما فتوا مىدهم و فردا فتواى بنده فرق مىکند. اصلاً من امروز دارم مىسازم نهاینکه واقع را ببینم؛ من هستم که دارم واقع را مىسازم و آن مختلق خودم را بهعنوان یک حقیقت واقعیه و خارجیه دارم ابراز مىکنم، آن مختلق فردا مىآید مختلق دیگرى خواهد شد پس هردو مختلق است.
تلمیذ: آن 95 درصدى که مرحوم انصارى فرمودند همۀ آنها مختلق است؟!
استاد: نه ممکن است درست بوده باشد؛ مکاشفه درست است ولى ندیده است بله ممکن است در عالم مثال دیده بله ولى همانطوریکه من بعضى از افراد را اسم بردم خیلى از اینها جنبۀ واقع نداشته و مختلق نفس بوده است. خیلى از اینها آدمهای خوبى بودند. این مثل آن است که آدم در خواب امام زمان را ببیند و حضرت دستور بدهد و مسائل واقعى باشد این چیز نیست نهاینکه دروغ است منتها همانطوریکه عرض کردم تشخیص این مسئله که این امام زمان بوده یا نه این بهعهدۀ انسان نیست و هر کسى نمىتواند این مطلب را ادراک بکند و مسئله را بفهمد.
من در خدمت بزرگان بودم، هفت یا هشت نفرى از بیرون آمده بودند یک شخصى ـ حالا اسم نمىبرم ـ آمد و یک مسئلهاى را مطرح کرد که در ارتباط با رؤیت خود حضرت بود و اینکه [گفته بود] یکى از بزرگان او را به اینجا حواله داده است. وقتى که آن شخص مطرح کرد، او دید که نه خب این قضیه اصلش دروغ است و این آمده و مىخواهد خلاصه ببیند در اینجا چیست. حالا این شخص به دروغ نقل نکرده یعنى واقعاً یک همچنین مسئلهاى برایش اتفاق افتاده ولیکن آن خلق نفس نسبت به صور، او را به اینجا کشانده بود که در اینجا برویم ببینیم چیز اضافى ممکن است پیدا بشود و این مطالبى که از این بزرگ نقل شده مىتواند براى ما هم مثمر ثمر باشد، غافل از اینکه تو که الآن دارى به خدمت او مىرسى به این حساب نمىرسى که آنچه را که دارى از تو بگیرد بلکه به این حساب دارى مىروى که بر آنچه که دارى بیفزاید! به حساب خودت جزئی از اسم اعظم دارى و مىخواهى بروى که در این حیطه خود را تقویت کنى! احساس مىکنى که هنوز نقاط ضعف دارى و نمىتوانى به آن برسى، شاید این بتواند مرا به این نقاط برساند! لذا با این دید آمده بود و مدعى بود که حضرت من را به اینجا فرستاده است!
آن بزرگ گفت که خیلى خب حضرت فرستاده؟! گفت: بله، گفت که هرچه دارى بده بیاید! نتوانست! مگر حضرت تو را اینجا نفرستاده است؟! فرستاد دیگر! شمارۀ خانه هم معلوم است پلاک معلوم است درِ خانه معلوم است! بنده هم معلوم است که چه کسى هستم! بابایم هم مشخص است! شناسنامۀ من هم این است! اگر حضرت فرستاده است دیگر به تو چه ربطى دارد که حالا من چه مىگویم و چه حکم مىکنم؟! نتوانست بدهد! گفت که برو! پس این اصلاً مکاشفه نبوده است.
در آن مجلس [مطلب] طوری روشن شد که شخص اصلاً خیس عرق شد و مشخص شد که خواست به این نحو ...، نه اینها بنایشان این نیست که مچ باز کنند [میخواهند] بفهمانند که بابا اینهمه راه آمدى حقیقت چیز دیگرى است! این یکى از آنها است! همینکه خودت دارى میگویی، من که [از خودم] درنیاوردم خودت گفتى: من را اینجا و به این نشانى فرستادند، بسیار خب حالا که فرستادند پس ردش کن بیاید؛ آنچه که دارى رد کن بیاید! تو که نمىتوانى رد کنى پس کسى که فرستاده او اینطور نبوده و مسئله به این کیفیت نبوده، بلکه آنچه بوده واقعیت خودت بوده است.
بعد وقتى که او رفت یکى از افراد مجلس سؤال کرد و گفت که آقا شاید مکاشفۀ او درست بوده و حضرت خواستند به او بفهمانند، ایشان فرمودند که نهخیر، چون این افراد قابلیت براى رسیدن را ندارند امام آنها را به این کیفیت هدایت نمىکند! این نکته نکته است! یعنى امام از اول فرد را در همان محدودهای هدایت مىکند که بتواند برود و این امکان ندارد ازدست بدهد پس این مکاشفه نبوده است! از طرف امام نبود! این را چه کسى مىفهمد؟! شما تا قیامت فکر کنید به این نمىرسید! این را او مىفهمد؛ آن که خودش از همۀ ما فیها خبر دارد آن مىداند که راه امام چیست و ارشاد امام علیهالسّلام چگونه است و کیفیت هدایت امام علیهالسلام چگونه است و با هر کسى «إنّا مَعاشِرَ الأنبیاءِ أُمِرنا أن نُکَلِّمَ النّاسَ عَلَى قَدرِ عُقولِهِم»1 به آن مقدار هست و این مسئله در مورد تربیت بزرگان هم هست لذا هر چیزى را که مشاهده مىکنید خیال نکنید آخر قضیه است. نه:
| اینچ میگویم به قدر فهم تست | *** | مُردم اندر حسرت فهم درست1 |
اینها به میزان آن سعۀ خود شخص و فرد عمل مىکنند تا کمکم کمکم این پلهپله بیاید و سعه پیدا بکند تا جایى که دیگر اجازه مىدهد.
این قضیۀ مُثل افلاطونیه ما را به کجا کشاند! خدا به دادمان برسد!
تلمیذ: ...
استاد: میگویند: «نشست»! «نشست دورهای»! نمیتوانند «جلسه» بنویسند، باید بنویسند: «نشست»! من هر موقع میخوانم «نشست» به یاد نشست خانه میافتم! مثل خانهها که نشست میکند! آقا خوب ما را بازی دادند و ما هم از این بازی دادنها خوب بازی خوردیم!
این قضیۀ مُثل افلاطونیه هم از یک طرف مسائل مفیدى دارد و نمىتوان همه را رد کرد و بالأخره این بزرگان هم چشمشان به یک مسائلى باز شده بود که این مطالب را گفتند و گتره نبوده است ولى از آنطرف خب مىشود دقیقتر و عمیقتر هم روى آن نظر کرد که از کلمات بزرگان اینطور برمىآید، از مبانى آنها اینطور مشخص است؛ ﴿وَفَوۡقَ كُلِّ ذِي عِلۡمٍ عَلِيمٞ﴾.2
مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ خیلى به محىالدین احترام مىگذاشتند، خیلى با عظمت و جلالت از او یاد مىکردند وقتى که اسم محىالدین مىآمد من مىدیدم حالتشان تغییر مىکند و یک نوع تواضع در وجودشان احساس مىشد و [مطالبشان را] مطالعه مىکردند؛ در بعضى از عکسهایی هم که از ایشان هست فتوحات دستشان است و قرآن نیست. و این را هم مرحوم آقا بعد از اینکه از نجف آمدند ـ در یکى دو سال بعد از فوت مرحوم آقاى انصارى ـ براى مرحوم حداد فرستادند. من یادم است که یک دوره فتوحات گرفتند و براى ایشان فرستادند. قبل از این ایشان خیلى مثنوى مىخواندند و با مثنوى مأنوس بودند لذا بسیارى از اشعار مثنوى را ایشان حفظ بودند.
لذا اگر توجه داشته باشید در آن اولین ملاقاتى که بینشان انجام شد آن حکایت شیر و روستایى را مطرح کردند؛ در این نقلِ حکایت خیلى معانى خوابیده است! ایشان یک فردى بودند که اصلاً در مجالسشان و در صحبتها صحبت از مطالب غیر توحیدى نبود درحالیکه سایر بزرگان را هم دیدیم که اینها در صحبتهایشان مسائل دیگرى را مطرح هم مىکردند؛ از سیاست و اجتماع مىگفتند و قضایایی که انجام مىشد مثل اینکه اینطرف چه بوده و ...! خب مرحوم آقا هم گاهى مىگفتند که خب چه خبر از اوضاع و این حرفها؟! حالا یا مىخواستند ما را همینطوری به حرف بگیرند یا واقعاً مىخواستند مطلب بهدست بیاورند و ما هم یک چیزهایى مىگفتیم. [ولی] اصلاً در مجالس ایشان این حرفها نبود فقط مجالس منحصر در مطالب توحیدى و مطالب اخلاقى، نشان دادن رمز و راز سلوک، نشان دادن آداب شرع و رعایت و احترام به مؤمن بوده است اینها خیلى در صحبتهاى ایشان ملموس بود و خیلى در صحبتهاى ایشان کیفیت احترام به مؤمن [ملموس بوده است] یعنى با یک دید دیگرى نگاه مىکردند؛ از دیدگاه برترىجویى به افراد نگاه نمىکردند؛ از دید اینکه حالا من ده سال اینجا بودم تو دیروز آمدى حالا باید حرف من را گوش بدهى [به افراد نگاه نمىکردند] این مزخرفات در مکتب ایشان نبود و اینکه خب حرف، حرف من است و فرض کنید که ما به آقا نزدیکتریم و از این حرفهاى چرتوپرت که واقعاً مهوّع است و تهوع براى آدم مىآورد نبود. چون در توحید این مطالب راه ندارد.
یکی از ملاکات قرب به خدا
ایشان همیشه این را مىفرمودند:
آن فردى نزدیکتر است که خود را به توحید نزدیکتر احساس کند!
این ملاک را همیشه داشته باشید که هروقت خودتان را به توحید [نزدیکتر احساس کنید، نزدیکتر هستید] و توحید هم ملاکات و مظاهر و آثارش مشخص است؛ هروقت احساس کردید که نسبت به کناری خودتان تفوق ندارید بفهمید که تازه مىخواهید یک چیزى بشوید! هروقت احساس کردیم که در این موقعیت ما جایگاهى داریم بفهمیم که بهبه! خیلى کار خراب است! آنوقت تا ته چاله رفتى و باید بلند شوى شش روز خودت را بشویى و تازه غسل کنى! هروقت احساس کردیم که نیاز ما به سایر دوستان بیش از احتیاج آنها به ما است تازه مىخواهد حرکتى انجام بشود!
ما اصلاً گاهى اوقات مشاهده مىکنیم که مثل اینکه افراد پرت هستند؛ غیر از آنچه که در زمان مرحوم آقا گفته شده پانزده سال هم بعد از مرحوم آقا حرف زدیم اما طرف مثل اینکه اصلاً متوجه نیست و همۀ مطالب را به این در و به آن در و به آنطرف مىزند! انگار وجود مبارک و نازنین مبرّیٰ از هر عیب و نقص و شین است! نه جان من! مسئله اینطور نیست! ما این را احساس مىکردیم.
بنده قسم جلاله مىخورم که مرحوم پدرم وقتى که در خدمت استادش مىرسید اصلاً وجودى براى خودش در آنجا احساس نمىکرد یعنى حالات ایشان و وضعیت ایشان به این نحو بود نهاینکه بگوید که ما الآن 28 سال است که پیش آقا هستیم! یک وقت مرحوم آقا به ما فرمودند: میزانى که من در خدمت آقاى حداد بودم درست به اندازۀ میزانى بود که آقاى حداد در خدمت مرحوم آقاى قاضى ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ بود؛ دقیقاً هردو 28 سال بودیم! کِى این حرف را آقا زدند؟! این حرف را در آن وقتى که سنشان بالاى 60 سال بود و آقاى حداد از دنیا رفته بود، آن موقع حساب مىکردند نه آن موقع جوانیشان! ببینید! چقدر این مرد بزرگ هست و عزت دارد که تا دم مرگ استادش خودش را شاگرد او مىداند و دقیق به من مىگوید که درست ما 28 سال شاگرد ایشان بودیم، به همان مقدارى که درست 28 سال ایشان شاگرد مرحوم قاضى بود! حالا ما دو روز آمدیم اینجا روز سوّم ابرو را بالا مىبریم دهانمان را آنطرف میبریم! آقا چه خبر است؟! حالت خوب است؟! سردیات نکرده؟!
ایشان در این مسئلۀ رعایت قضایاى توحیدى خیلى چیز بودند و اصلاً مسائلى سیاسى پیش ایشان مطرح نمىشد گاهى یک حرف و یک کلمه را براى توجه مخاطبین میگفتند؛ مثلاً طرف نسبت به یک شخصى اعتقادى دارد یکدفعه ایشان یک جمله را لابلاى حرفها میزدند، اگر شنید، شنید و اگر نشنید اصلاً آرام رد مىشدند؛ [مثلاً میفرمودند:] «فلانى هنوز خیلى کار دارد». بعضیها [مطلب را] مىگرفتند و مىفهمیند که قضیه چیست. بعدها ما مىفهمیدیم عجب! آن جملهاى که ایشان آن شب فرمودند منظورشان چه کسی بود. این چه بود؟! ما چه فکر مىکردیم و قضیه چه بود! ایشان خیلى در مسئلۀ توحید متوغل بودند و اصلاً تنازل نمىکردند.
عجیب اینجاست در آن اولین ملاقات شما مىبینید از تمام این مثنوى این قضیه را انتخاب مىکند؛ همینطوری دیگر بىحساب یکدفعه شروع مىکنند براى ایشان شعر خواندن:
| روستایی گاو در آخور ببست | *** | شیر گاوش خورد و بر جایش نشست1 |
که همان تجلّى ذاتیه است که هیچ کسى نمىتواند تحمل کند و مىخواهند به آقا بفهماند که آقا خبر دارى کجا آمدى؟! تار و پودت در اینجا نیست و نابود خواهد شد! خیلى عجیب است! بااینکه ایشان به همۀ مثنوى آگاهى داشتند!
در بیمارستان وقتى که من با ایشان بودم براى ایشان مثنوى مىخواندم؛ مدت دو هفته که قلب ایشان چیز بود من مثنوى برده بودم و آنجا مىخواندم. یک روز ایشان نگاه کردند گفتند که آقا آن کتاب آبى آنجا چیست؟! گفتم که آقا این مثنوى است! [فرمودند:] بارک الله! خب براى ما بخوان! هیچ! کار ما درآمد! گاهى اوقات نصفهشب ما شروع مىکردیم به خواندن! بخوان آقا! خب ایشان هم خوابشان نمىبرد! ما مىخواندیم و گاهى اوقات ایراد صوتى هم مىگرفتند که اینطورى ادامه بده ...، و باید این شعر را اینطوری [خواند] و صدا را اینطوری کرد. [میفرمودند] خب حالا این را معنا کن معنا مىکردیم! [میفرمودند] نه نشد؛ این، این را مىخواهد بگوید! خودشان شروع به توضیح دادن مىکردند و من هم همۀ اینها را [به حافظه] مىسپردم و وقتى که خوابشان مىبرد کاغذ را برمىداشتم و مینوشتم؛ حالا پاکت میوه بود یا دستمالکاغذی بود [مینوشتم]! یک دفعه یادم است هیچ چیز پیدا نکردم دستمالکاغذی برداشتم اینها را نوشتم و بعد وقتى به منزل رسیدم همۀ اینها را در دفتر نوشتم. در آنجا خیلى مطالب و مسائلى که نشنیده بودم از ایشان شنیدم.
یکدفعه این رفیق عزیزمان آقاى دکتر خوارزمى [پشت در اتاقمان آمده بود]. ایشان آن موقع رئیس بیمارستان قائم بود. فردا گفت که فلانى خوب مىخوانى؟! گفتم: چطور؟! گفت که مگر دیشب نمىخواندى؟! گفتم: شما از کجا فهمیدید؟! گفت: من نیم ساعت پشت در ایستاده بودم! من دیشب نیمۀ شب برای دیدن آقا آمدم مىگفت که دیدم در بسته است و اگر بیایم قطع مىکنى! لذا نیم ساعت ایستاده بودم! خودش و نرسها1 دیگر صداى أنکر الأصوات ما را داشتند گوش مىکردند! آنجا مرحوم آقا فرمودند که آقاى حداد به من فرمودند:
مرحوم قاضى هشت بار مثنوى را از اول تا آخر مطالعه کردند و هر بار معناى جدیدى غیر از آن معناى قبل براى ایشان منکشف شد!
آنوقت مىگویند که این مثنوى نمىفهمد! واقعاً آدم نمىداند که چه بگوید! مىگویند که این مثنوى نمىفهمد! این مولانا دیوانه است! این مثنوى حرفهایش متناقض است! این مولانا سنّى است این مثنوى وحدت وجودى است! عزیز من! این حرفهایی که تو مىزنى را اقلاً جلوى مردم نگو! برو در اتاق بنشین، در را هم ببند که صدایت از آن در بیرون نرود برای اینکه بر تو نخندند، همچون خنده بر اطفال! آنوقت آقاى حداد باید از میان اینهمه قضایا این قضیه را انتخاب کند؛
| روستایی گاو در آخور ببست | *** | شیر گاوش خورد و بر جایش نشست |
* * *
| حق همیگوید که ای مغرور کور | *** | نه ز نامم پاره پاره گشت طور |
از اسم من کوه پاره پاره مىشود! آنوقت در اینجا غرور دنیا تو را گرفته و چشمان تو را بسته و نمىگذارد که آن حقیقت توحیدى بر تو تجلّى کند! اگر آن بفهمد که اینکه الآن دارد دست مىکشد شیر است زهرهاش مىترکد!
| گفت شیر ار روشنی افزون شدی | *** | زهرهاش بدریدی و دل خون شدی2 |
این خیال مىکند که [گاو است] آن هم هیچ چیز نمىگوید و صدایش را درنمىآورد دست به دمش مىکشد خیال مىکند دم گاو است به سرش دست مىکشد خیال مىکند سر گاو است تا کمکم کمکم آشنا که مىشود شبهه در او پیدا مىشود که قضیه چیست! نکند حالا یک حیوان دیگر است و یک چیز دیگر است؟! این نفس که کمکم براى پذیرش پدیدۀ جدید آماده شد آن موقع صبح مىشود و نور از این شیشه وارد طویله مىشود و چشمش مىافتد و میبینید که عجب! این شیر بوده است که از دیشب تا حالا به این دست مىزده است، و این به این نحوه برخورد میکرد و اگر از آن اول یکدفعه [میفهمید] چه مىشد؟! قالب تهى مىکرد! آنوقت در اینجا ایشان مىخواهند بفرمایند که من در اینجا این هستم و ما در اینجا این شیر هستیم و کسى که در اینجا مىآید خلاصه باید همۀ وجود و همه چیزش را ازدست بدهد و ازبین ببرد إنشاءالله!
تلمیذ: فرمودید که آقاى حداد فتوحات مىخواندند.
استاد: بله بله ولى در عین این مسئلۀ احترام، وقتى که فتوحات را مىخواندند به مرحوم آقا مىفرمودند که من وقتى این فتوحات را مىخوانم این مطالب را به خود عرضه مىکنم و با وضعیت خودم این مطالب را مقایسه مىکنم و به میزان آن ادراک نسبت به این مسائل نمره مىدهم. البته الآن من دارم مىگویم، ایشان که نمىگفت؛ [مثلاً] این هجده است این نوزده است این مثلاً حالا نمرهاش شانزده است چون احساس مىکردند که در این مسائل خب هنوز شاید مطالبى عمیقتر و دقیقتر و راقىتر وجود داشته باشد و خیلى با عظمت به این مسائل و مطالب فتوحات نگاه مىکردند.
تلمیذ: محیالدین این مطالب را از چه کسى گرفته است؟
استاد: از خدا گرفته است!
تلمیذ: استاد نداشته است؟!
عدم نیاز سالک به استاد تا آخر سلوک
استاد: ایشان دو یا سهتا استاد داشت ولى آنچه که به او رسیده اینطوری که من از تاریخ ایشان فهمیدم از تجارب سیرىِ خودشان بوده است. این مسئله اینطور نیست که فرض کنید این تصور باشد که استاد تا آخر [لازم است] این مطلب را البته بنده در جلد سوم [اسرار ملکوت] مىخواهم این مسئله را توضیح بدهم که آیا استاد تا آخر لازم است یا نه، همانطوریکه راجع به این قضیه که اگر استاد نبود چه باید کرد و این مربوط به جلد سوم مىشود و همینطور که آیا استاد تا آخر نیاز هست [یا نه در آنجا توضیح میدهیم]. ممکن است استاد یک مقدارى با او بیاید و بقیه را خودش برود و ممکن است استاد یک جرقه را بزند و بعد برود یعنى آن تخم را بکارد و برود! آن اساتیدى مثل مرحوم قاضى و آقاى حداد و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهم ـ که آنها یک جامعیتى دارند یک همچنین خصوصیاتى داشتند که بهنحوى با آن شاگرد عمل مىکردند که اگر هم فراقى پیدا شد او بتواند روى آن خطى که برایش ترسیم شده حرکت کند! در دلش ملاکات را مىکاشتند و در دلش آن پایدارى و ثبات بر طریق را قرار مىدادند.
أللهم صل علی محمد و آل محمد