پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبانی فلسفی در باب انتزاع جنس و فصل از ماده و صورت میپردازند. بحث با تبیین دیدگاه حکما و مرحوم صدرالمتألهین درباره چرایی عدم اخذ جنسیت از صورت آغاز میشود و با تحلیل جایگاه ابهام در ماده و نقش صورت نوعیه در فعلیتبخشی به آن ادامه مییابد. در ادامه، استاد با نقد و بررسی دیدگاههای موجود، به مسئله جوهریت نفس ناطقه به عنوان صورت نوعیه جسم میپردازند و این پرسش کلیدی را مطرح میکنند که چگونه میتوان جوهریت نفس را با حیثیت تعلق آن به بدن جمع کرد. این مباحث در نهایت به نقد نقضهای وارد شده بر قاعده حکما در باب حرکت جوهریه و تبیین حقیقت واحد وجود ختم میشود تا مخاطب با سیر منطقی تحول از ماده مبهم به فعلیتهای مشخص آشنا شود.
درس ششصد و نود و پنجم
علت عدم اخذ جنسیت از صورت، و اخذ آن از ماده طبق کلام مرحوم آخوند
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فَكونُ النفسِ جوهراً مُجرّداً و إن كانَ حقاً لكنَّ كونَها مُقومةً لِوجودِ الجِسمِ صادقاً علیها و علَى الجِسمِ بِالمعنَى الّذی هوَ بِاعتبارهِ مادةٌ، الجسمُ بِالمعنَى الّذی هوَ بِاعتبارهِ جنسٌ لیسَ باعتبارِ كونِها ذاتاً جوهریةً مُنفردةً فإنَّ كونَها حقیقةً أحدیة شیءٌ و كونَها حالاً مِن أحوالِ البدنِ شیءٌ آخَر نظیرُ ذلكَ ما یُقال فی دفعِ ما یَرِدُ على قاعدةِ الحُكماء أنَّ كلَّ حادثٍ یَسبِقُه استعدادُ مادة مِن الانتقاض بِالنفوسِ المُجردةِ الحادِثة.1
در تقریر کلام مرحوم صدرالمتألهین؛ کلام ایشان از یک نقطهنظر حاوى دقت و نکتۀ مثبتى است در اینکه چرا جنسیت از صورت اخذ نمىشود و ما باید جنسیت را از ماده بگیریم و فصلیت را از صورت [بگیریم]. اگر نظر رفقا باشد مرحوم صدرالمتألهین به دو طریق نسبت به این مسئله پاسخ دادند که یکى طریق مشاء و حکماى مشاء بود که فرمودند که حقیقت جنسیت حقیقت مبهمه است و آن جهت اشتراک معنا ندارد که در جهت فعلیت لحاظ بشود بلکه باید در جهت ابهام آن مسئلۀ جنسیت مورد نظر قرار بگیرد نه استعداد، و صورة الشىء است که فعلیة الشىء است و اگر آن صورت نباشد خود آن ماده در مقام ابهام خودش هیچگاه ظهور پیدا نمىکند.
بنابراین قبل از اینکه این صورت شیء بخواهد نسبت به ماده فعلیت به او بدهد ماده هیچگونه ظهورى ندارد. نه شما مىتوانید آن ماده را لمس کنید و نه آن را ببینید و نه بخصوصه تصور کنید. بله، شما مىتوانید مادهاى را بهعنوان ابهام در ذهن تصور کنید، بدون اینکه براى او مصداق خارجى درنظر داشته باشید ولى همان ابهامى را که حتى شما در ذهن تصور مىکنید خودش یک نوع تشخّص مِن الوجود دارد؛ وقتى که شما برنج را در ذهن خود تصور مىکنید حالا کاری ندارید به اینکه نوع برنج چیست، بالأخره هیچوقت بهجای اینکه تصور برنج کنید فیل یا یک شجر در ذهن شما نمىآید بلکه یک دانهاى حالا یک سانت کمتر یا بیشتر در ذهن مىآید و تشخّص ندارد.
صرف تصور شیء توسط ذهن، نوعٌ مِن التشخّص
بهطورکلی هرچه را که ذهن او را تصور مىکند گرچه در مرتبۀ ابهام باشد خودش نوعٌ مِن التشخّص دارد و همان صورت ذهنیه که صورت وجودیۀ عقلیه است، خود اوست که به آن مبهم، تشخّص مىدهد و آن مطلبى که خدمت رفقا عرض شد که مطلب بسیار دقیقى است که نسبت به اعتراض بر کلام مرحوم صدرالمتألهین در نقد حرکت جوهریه هست از اینجا میشود کمکم به آن مسئله و به آن مطلب برسیم که حالا درضمن صحبت بنده به آنجا اشارهای خواهم کرد.
بنابراین این ذهنیتى که حتی ما داریم و با آن ذهنیت امر مشترک را درنظر مىگیریم خود آن ذهنیت داراى صورت است! آن اشتراکى را که ما بین انسان و بقر و غنم و سایر حیوانات درنظر مىگیریم و اسم او را جنس مىگذاریم آن اشتراک عبارت از یک حقیقتى است که داراى صورت است ولى صورت خود او یک صورت قابل انبساط و توسعه و انتشارى است که همۀ انواع آن صورت را دربر مىگیرد؛ انسان، بقر، غنم و کوچکترین ذرۀ حیوانى که بتواند مصداق براى او باشد را دربر مىگیرد و آن عبارت از یک جاندار متحرکى است که بقاى او به بقاى نفس اوست یک همچنین حقیقتى را ما در ذهن تصور مىکنیم و اسم حیوان را بر او مىگذاریم. اینکه الآن اسم حیوان را بر او مىگذاریم نه بهجهت این است که خود همین حقیقت ما بعینه در خارج مصداق دارد. نه، مصداق ندارد بلکه آنچه که در خارج مصداق دارد غنم، بقر، اسب، شیر و پلنگ است، اینها چیزهایى هستند که در خارج مصداق دارند ولى صورت ذهنیۀ ما در خارج مصداق ندارد و مصداقش فقط خود ذهن است فقط یک فرد دارد که هم کلى است و هم جزئى است؛ کلى بهلحاظ انطباقش با خارج است و جزئى بهلحاظ تشخّصش است؛ تا در ذهن تشخّص پیدا نکند شما نمىتوانید تصور کنید و امر کنید بر اینکه او حاصل بشود. خود آن مخاطب مىتواند به شما اعتراض کند که آنچه را که شما از من خواستید، در خارج مصداق ندارد پس امر شما لا أمر است. شما باید براى این مصداق تعیین کنید اینکه برو یک کیلو سبزى بخر از کجا این سبزى را بخرد؟! از سر کوچه بخر یا از فلان بقالى پشت آن چهارراه بخر یا از فلان مرکز شهر بخر؟ یک کیلو سبزى معناى مبهمى است و مصداقش مبهم است بالأخره هرکدام از این محلات خودشان یک نوع سبزى دارند و بهواسطۀ همان خصوصیت جزئیه و تشخّص خارجى فرق مىکنند. حالا این شخص به شما بگوید که آقاجان چون شما تعیین نکردید امر را مبهم بیان کردید پس ما همینطور در خانه مىنشینیم و از جاى خود هم تکان نمىخوریم! چون وقتى که مولا امر بکند باید مرادِ جدى خود را در مقام تخاطب بیان کند و این مولا آمده فقط مبهمگویى کرده است و نیامده مصداق را تعیین بکند و در مقام ابهام و اجمال هم که اصل بر برائت تکلیفیه است که این در شبهات حکمیۀ تکلیفه داخل مىشود که در آنجا اصل بر برائت و اینهاست!
خب او در اینجا بهجاى اینکه بنشیند همینطور از این اصول و از آنچه را که خوانده درمقابل مولا اقامۀ دلیل کند بهخصوص اگر مولا خودش اهل این حرفها نباشد که جوابش را بدهد، بلند مىشود یکى در گوشش مىزند و مىگوید که مرتیکه بلند شو برو و آنچه را که گفتم بخر و من اصول و برائت و این چیزها سرم نمىشود. بلند شو برو والاّ کار دیگری با تو میکنم. فعلاً زود بلند شو برو یک کیلو سبزى را بخر بیاور که کار به جاهاى دیگر و کتکهاى بدتر و طرد و این چیزها نرسیده است!
چرا این حالت براى مولا حاصل مىشود؟ بهخاطر اینکه او هم مىداند که در ذهن خود متشخص است و ابهامى باقى نگذاشته است خب گفتم که برو سبزى بخر نگفتم که بلند شو برو یک گاو بخر بردار بیاور که بگویى که اینجا هست یا نیست، مگر اینجا طویله هست؟! خب این سبزى هم در هرجایى پیدا مىشود و براى تو مشخص کردم گفتم که سبزى بخر نهاینکه برو پرتقال یا هندوانه بخر! او هم مىفهمد که آنچه را که در ذهن است مبهم نیست و کاملاً مشخص است ما در اینجا مىگوییم که بهعنوان امر مشترک و یک حقیقت سِعى که دلالت بر مصادیق متعددهاى مىکند بنابراین باید این حقیقت جنسیه مبهم باشد و متعیِّن نباشد والاّ مصداق خارجى او مشخص نخواهد بود. این را ما داریم الآن بیان مىکنیم ولى اگر به خود نفس آن صورت ذهنیه توجه کنیم، مىبینیم که آن صورت ذهنیه داراى ابهام نیست بلکه خود او داراى تشخّص است. این تشخّص، تشخّص وجودى است؛ یعنى آنچه که مىآید و به این صورت ذهنیه تشخّص مىدهد و او را از ابهام خارج مىکند عبارت از نفس الوجود است پس نفس الوجود که همان مشخِّص، رافع ابهام، مانع اجمال و دافع جهل است آن نفس الوجود بیاید در هرجا که ظهور پیدا کند آنجا را از ابهام خارج مىکند چه در مقام ذهن و تعقل باشد یا در مقام خارج و تعیّن باشد. آن نفس الوجود در هرجا که تحقق پیدا کرد در آنجا رافع ابهام مىشود.
جنس داراى یک حقیقت ابهامیۀ سِعیِ اشتراکىِ اجمالیه
بنابراین طبق بیان حکماى مشاء همانطورىکه فرمودند یعنی بیان مرحوم صدرالمتألهین بر وفق فلسفۀ مشاء جنس داراى یک حقیقت ابهامیۀ سِعیِ اشتراکىِ اجمالیه است که این حقیقت ابهامیه باید مبهم باشد به این عنوان که تشخّص خارجى نداشته باشد و وقتى تشخّص خارجى نداشت آنوقت این مبهم مىشود و وقتى این حقیقت، حقیقت مبهم شد شما مىتوانید براى او مصداق خارجى با یک خصوصیاتى که آن خصوصیات عبارت از همان حقیقت مقوّمه و معینۀ آن امر مبهم است که ما اسمش را صورت مىگذاریم پیدا بکنید. پس وقتى که مىگویم: حیوان، به هرجا که چشمم بیفتد و آنچه که مىبینیم با آنچه که در ذهنم تصویر کردم ملایمت و مناسبت دارند، آن را مصداق براى همان امر ذهنى و امر تعقلى خودم با یک خصوصیت دیگرى قرار مىدهم. دیگر آن امر سِعى در اینجا حضور ندارد بلکه آن امر مشخص و معیّن در اینجا حضور دارد. حضور آن امر سِعی در خارج عبارت از خروج ابهام به مرتبۀ فعلیت است که همان صورت است. [میگوییم که آهان!] نگاه کن نگاه کن این همانى است که داشتیم صحبتش را مىکردیم! دیدى آن چیزی که من گفتم درست بود؟! داشتیم حرف مىزدیم، ببین این همان است! اینکه مىگوییم: این همان است درحالىکه این همان نیست آنچه را که شما صحبتش مىکردید یک امر کلى بود اینکه دارید الآن مىبینید مصداق جزئى است پس این عین او نیست. چرا مىگویید که این همان است؟! بهخاطر اینکه آن که شما در آنجا صحبت کردید و آن تصورى که از آن حیوان کردید و آن برداشتى که بهواسطۀ آن صحبت در ذهن شما از آن حیوان پیدا شد عبارت از یک حقیقتى است که آن حقیقت بِنفس ذاته خود را با هرکدام از این صُوَر نوعیه فعلیت مىبخشد و مىتواند فعلیت بدهد ـ توجه کنید که کلام مرحوم آخوند به چه دقتى در اینجا برمىگردد! ـ نهاینکه یک تکهاش این است و یک تکۀ دیگرش مانده است. حقیقت سِعى که ما در ذهن تصور مىکنیم نسبت به آن جنسیت حیوان، کیسۀ برنج نیست که شما هر مشتش را بردارید یکی بقر، یکی غنم، گربه، سگ و اینها میشود بلکه عبارت از یک امر واحد است که آن امر واحد دارد له له مىزند و داد مىزند که به من صورت ببخش، حیات بده، ظهور بده و فعلیت بده! مىگویم که خیلى خب من الآن به تو فعلیت مىدهم؛ یک فعلیت، صورت نوعیۀ هِرّه یا غنم را مىآورم مىگوید که هان! من این هستم! از او مىپرسى که تو بقر هستى؟! مىگوید که بقر چیست؟! مىگویم که تو مار هستى؟! مىگوید که مار چیست؟! من یک امر مبهمى هستم که نه مار و نه بقر و نه غنمم هیچکدام نیستم تو باید مرا به آن مصداق دربیاورى!
نجار وقتى که دارد تختۀ الوار براى نجارى مىگیرد اگر در همان موقع از [تختۀ الوار] بپرسید که آقا شما میز هستى، مىگوید که من میز نیستم. اِ ما مىخواهیم شما را به میز تبدیل کنیم! [میگوید که] الآن که نکردید! مىگوییم که آقا شما صندلى هستید؟! مىگوید که من صندلى نیستم. مىگویم که پس آنچه که بعداً یک هفتۀ دیگر کنار این مغازه چیده مىشود آن چیست؟! مىگوید که آن صندلى است، من نیستم! خب حالا به اعتبار ما یؤول و فلان و این مسائلى که در باب مَجاز و استعارات و فلان هست آن یک مسئلۀ دیگر است.
خب بحث فلسفى، بحث استعارات و مجاز و اینها نیست بلکه بحث تحقق و تکوّن خارجى است. مىگوید که من نیستم. مىگویم که تو تختى؟! مىگوید که نیستم. مىگویم که تو لوحى؟! مىگوید که نیستم. هرچه بپرسى مىگوید که نیستم! حالا اگر آمدیم و صندلى درست کردیم همان چوبى که قبلاً گفته نیستم همان مىگوید که من الآن همین هستم.
اینکه الآن مىگوید: من این هستم و آن موقع مىگفت که نیستم، چه معنایى دارد؟! البته به مجاز و عنایات و اینها کار نداریم و به همان نفس حقیقت وجودیۀ شیء داریم میگوییم؛ بهخاطر اینکه این در این موقع هیچ ارتباطى به میز و صندلى و آنچه را که منتجات بعدى و در مستقبل حاصل مىشود ندارد بلکه مادهاى مبهم است گرچه خود، تعیّن دارد حالا این از نظر تعیّن، تعیّن خارجى است منتها ما آن تعیّن ذهنى را بعد مىگوییم. این یک امر متعین خارجى است و وزن هم دارد و داریم نگاه میکنیم. مىگوییم که تو چوبى؟! مىگوید که بله. همۀ اینها را مىگوید که نیستم نیستم تا بگوییم که تو چوب هستى، مىگوید: بله. تو الوارى؟! میگوید: بله. آیا از درخت تو را درآوردند؟! مىگوید: بله. این بله بلهها با آن نیستم نیستمها دو امر متعارض و متناقض و متقابلى است که اینها درمقابل یکدیگر قرار دارند.
آنچه که باعث مىشود که آن پاسخها پاسخهاى به نفى باشد و این پاسخها پاسخهاى به ایجاب باشد، آن صورت نوعیه است. همینکه این صورت پیدا مىکند پاسخ بله مىشود و تا وقتى آن صورت پیدا نکرده پاسخ نفى است. تو میز هستى؟! نه! چون صورت نوعیه نیست. تو تخت هستى؟! نه؛ الوار و چوب هست و چیز مبهمى هم براى خودش نیست، ما داریم مىبینیم. به نجار مىگوییم که آقا صندلى ما را ساختى؟ مىگوید که نه آقا! این الوارها را نگاه کن گذاشتم خشک بشود هفتۀ دیگر دست میگیرم. داریم مىبینیم چیز مبهمى هم نیست ولى اگر الآن از آن الوار بپرسى که آقا شما صندلى هستى، مىگوید که من نیستم. و سایر منتجات و اینها [همینطور است]. این نیستم تبدیل به هستم مىشود آن «لا» تبدیل به «نعم» مىشود آن «نه» تبدیل به «بلى» مىشود.
آن مبدِّل چیست؟ اسم آنچه که از یک حالت به حالت دیگر تبدیل مىکند چیست؟! اسمش همان صورت نوعیه است که وجود فعلى یک صورت خاصى است که براى این حاصل خواهد شد. آن وجود وجود فعلى است. این مسئله را در وجود خارجى درنظر بگیرید که دو امر در اینجا وجود دارد؛ یک امر وجود دارد یعنی یکى وجود دارد و دیگرى وجود ندارد ولى قابل تصور است. وجود دارد هم بهعنوان همان حیثیت استعدادیه است و به آن حساب گفته مىشود والاّ نهاینکه تکوّن خارجى دارد.
وجود دو امر برای تشخص شیء
امر اول صورت فعلیهاى است که بهواسطۀ وجود براى این چوب حاصل شده است؛ همینکه داریم مىبینیم که پاسخ ما در اینجا به «نعم» و به «بله» است.
امر دوم حیثیت ابهامیه است نسبت به استعداد براى تبدیل شدن به صُوَر مختلفه از اقسام فرض کنید کراسى باشد، از اقسام عرش باشد، الواح باشد و امثالذلک که آن صُوَر نوعیۀ خارجیه گرچه وجود فعلى ندارند ولى وجود احتمالى دارند. وجود احتمالى باعث مىشود که یک احتمال و ابهامِ براى همۀ آنها را داشته باشد. پس جنس براى آنها همین خود خشبیت است. صورت نوعیۀ آنها عبارت از همان صورتى است که شما دارید در خارج او را مشاهده مىکنید پس صورت نوعیه، نوع و وجود شیء است که بر این جنس که بهعنوان ابهام است، حمل مىشود. بنابراین شما دیگر کجا مىتوانید جنسیت را از آن صورت نوعیه بگیرید درحالىکه در آن جنسیت جهت سِعی بود ولی در آن صورت خارجیه که همان صورة الشىء است اصلاً منافاتى با جهت سِعى و اینها دارد و با همدیگر فرق مىکند؟! چطور شما مىتوانید این را از آن اخذ بکنید؟!
این پاسخى بود که مرحوم صدرالمتألهین بنا بر فلسفۀ مشاء دادند که جنس را از ماده به این لحاظ مىشود اخذ کرد و لذا از صورت نمىشود اخذ کرد و انتزاع جنس از صورت مستحیل است.
جنس و فصل، عارضِ بر یکدیگر بهعنوان عرض لازم
آنوقت ایشان یک پاسخ دیگرى دادند که آن پاسخ این بود که بهطورکلی اصلاً مسئلۀ جنس و فصل و بهطورکلی صورت و ماده، دو امر ذاتى یکدیگر در باب ایساغوجى و اینها نیستند بلکه اینها دو امر جدا هستند که عارض بر یکدیگر بهعنوان عرض لازم مىشوند؛ یعنى مادۀ بدون صورت نمىشود و صورت بدون ماده نمىشود و هردو بر همدیگر عرض مىشوند منتها در عرضیت، در سعه و ضیق در عرضیت تفاوت مىکند. ماده وقتى مىخواهد عارض بر صورت بشود جنبۀ سِعى دارد یعنى هم بر این صورت و هم بر صورت دیگر عارض میشود، بر هردوى اینها عارض مىشود؛ یعنى هم مىتواند این صورت را به خود بگیرد و هم مىتواند به صورت دیگر دربیاید. این چوبى که الآن در اینجاست هم مىتواند به شکل صندلى دربیاید و هم مىتواند به شکل تخت دربیاید ولى دیگر آن صندلى که در آنجا هست در عروضش نسبت به این دیگر خاص است و آن صندلى دیگر نمىتواند به شکل دیگرى دربیاید. این همین است فقط صندلى براى خودش یک شکل و شمایل و هیئت وضعیۀ خاصى دارد؛ دسته اینطوری باید داشته باشد و پشتش باید اینطوری باشد و با این خصوصیات مىتواند آن چوب را به استخدام بگیرد و در قالب آن صندلى خود را عرضه کند. پس او نسبت به این صورت نوعیه خاص مىشود و این نسبت به او عام مىشود و هیچکدام ذاتى یکدیگر نیستند و وقتى ذاتى نبودند آنوقت چطور شما مىتوانید جنس را از صورت نوعیه اخذ کنید؟!
حقیقة الوجود، موجبِ خروج از مقام ابهامِ حقیقت جنسیه
آنچه که باعث مىشود و مادیه از مقام ابهام خارج بشود، آن به حقیقة الوجود برمىگردد. پس مسئلۀ صورت نوعیه را از تحت مقولات خارج کردند و وارد در حقیقت وجود کردند لذا مىگویند که این قضیه قضیهاى است که مربوط به حکمت و فلسفۀ مشاء نیست بلکه به یک اشراق و مطالب شهودى برمىگردد که در شهود است که انسان ملاحظه مىکند که آن حقیقت وجود مىآید و آن همان شیئى است که به یک امر مبهم صورت مىدهد و امر مبهم را از مقام اجمال و ابهام خودش خارج مىکند.
معنای صورت نوعیه
بنابراین اسم آن حقیقت وجودیهاى که بر آن ماده عارض مىشود و آن ماده را از مقام اجمال خارج مىکند، صورت نوعیه مىگذاریم حالا شما هرچه مىخواهید اسم بگذارید؛ صورت نوعیه، فصل، اضافۀ اشراقیه، مقوِّم، منوّع و هرچه مىخواهید بگذارید آن صورت نوعیه دیگر خودش نحوٌ مِن الوجود است که در کیفیت وجود نمىتوانیم تصور خود آن وجودى را بکنیم که به این صورت نوعیه درآمده است. این در تصور ما نمىآید چون هرچه در تصور بیاید خودش داراى صورت نوعیه است درحالىکه وجود است که آن وجود مکوّن صُوَر نوعیۀ مختلف است این صورت نوعیه به این کیفیت است و آن به آن کیفیت است خود آن وجود مىآید و این را از مقام ابهام و اجمال درمىآورد. این کلام مرحوم آخوند در اینجا بود.
اشکالى که به این قضیه وارد مىشود همانطورىکه ایشان فرمودند به این مسئله برمىگردد؛ پس شما که قائل هستید بر اینکه دراینصورت، صُوَر نوعیه نمىتوانند جوهر باشند و این در تحت او باشد، پس چرا شما به نفس که صورت نوعیۀ جسم است و جسم بهواسطۀ او حیوان خارجى و حیوان مجسم است جوهر مىگویید؟! درحالىکه نفس خودش بهاصطلاح هم صورت نوعیۀ جسم است و هم اینکه خودش مقوّم براى جسم است.
این جوهریت نفس در اینجا محرز است و همه بر این مسئله اتفاق دارند و همان تعریفى که دربارۀ جوهر است که إذا وُجِدَ وُجِدَ لا فى موضوعٍ [دربارۀ او صادق است] به خلافِ عَرَض که در اینجا صادق نیست [چون] عرض قائم به موضوع است و باید قبلش موضوعى باشد تااینکه این عارض بشود درحالىکه نفس براى خودش یک حقیقت جوهریۀ مستقله است و نیازى به موضوع خارجى ندارد تااینکه آن جنبۀ عرضى داشته باشد. بنابراین خود همین نقض کلام شما مىشود. از این نظر اینها را گفتیم که یک دورهای بشود چون دیگر به مطلب میخواهیم برسیم و دیگر مسئله برای جلسۀ بعد تمام شود با آنچه که خدمت رفقا عرض شد.
پاسخی که مرحوم آخوند در اینجا دادند این است که گرچه نفس جوهر است ولى این از حیثیت وجود فىنفسه خود اوست نه وجود لغیره، درحالىکه در باب صور نوعیه بحث ما از وجود لغیره است یعنى وقتى که این صورت نوعیه مىخواهد بر ماده عارض بشود، این در اینجا یک وجود لغیرهاى دارد که بهلحاظ آن وجود لغیره این جنس نمىتواند دیگر ذاتى او باشد و دو امر جدایى هستند؛ یکى براى خودش ماده است و یکى هم نحوُ الوجود است و یکى هم آن صورت نوعیهاى که وجودش در اینجا وجود لغیره است و اینها لازم و ملزوم همدیگر هستند. مادۀ بدون صورت نمىشود و صورت بدون ماده نمىشود. این دو بر همدیگر عارض مىشوند و این عروض که در خارج جنبۀ اتحاد پیدا مىکند، این جنبۀ اتحادش که بهلحاظِ همان حقیقت ماهوى اوست باعث مىشود که شما یک حقیقت واحد در خارج ببینید.
بنابراین این صورت نوعیه، خودش در اینجا نمىتواند داخل در مقولۀ جوهر باشد بهخاطر اینکه حقیقت جوهریه إذا وُجدَ وُجدَ لا فى موضوعٍ است و این صورت نوعیه یک حقیقتى است برخواسته از آن مادهاى که در خارج هست، نهاینکه مثل شکر و آب باشد و شما از یک جا آب و شکر بیاورید و باهم مخلوط کنید شربت کنید تااینکه بگویید: هرکدام از اینها یک وجود جوهرى دارند و بعد در ترکیبشان یک امر خارجى پیدا مىشود. نه، همان شکلى که ماده به آن شکل و هیئت خاص درمىآید یکدفعه صورت نوعیه سر بلند مىکند و مىگوید که ما هم هستیم! مىگوید که مگر شما کجا بودید؟! مىگوید: من که الآن هستم! مىگویند: تو هستى من تو را هست کردم. تو این وسط کجا بودى؟! تا من این چوب را ارّه نکنم، قطع نکنم، نتراشم، به این شکل درنیاورم و آن نجار بنده خدا خودش و پدر خودش را درنیاورد تااینکه به این کیفیت دربیاورد این شکل و شمایل این صندلى و کرسى از کجا پیدا مىشود؟!
پس این صورت نوعیهاى که الآن در اینجا آمده خودش را نشان داده و قیمت آن چوبى که فرض کنید هزار تومان بوده الآن تبدیل به بیست هزار تومان شده است، این بیست هزار تومان از کجا آمد؟! این بیست هزار تومان زحماتى است که این نجار دارد آن زحمات را مىکشد! هر ارّهاى که مىکند یک هزار تومان اضافه مىشود، ارۀ دوم هزار تومان، یک خراش به آن مىدهد هزار تومان و همینطور هزارتومان هزار هزار هزار [اضافه میشود] یکدفعه صندلى مىشود و بیست هزار [تومان میشود] پس این نوزده هزار تومانى که الآن آمده مدام تشکل صورت نوعیهاى است که او دارد این صورت نوعیه را ایجاد مىکند اما آن صورت نوعیه کجاست؟! جا ندارد. ما صورت نوعیه نداریم! دست او دارد حرکت مىکند، دست که صورت نوعیه نیست! این ارّه دارد الآن این را قطع مىکند، ارّه که صورت نوعیه نیست بلکه ارّه براى خودش یک وجود خارجى است ولى مجموع اینها وقتى که جمع بشود شما یک صندلى را درقبال خودتان مىبینید. آن صندلى، صورت نوعیه مىشود! مگر صورت نوعیۀ وجود قبلى داشت؟ وجود قبلى ندارد. آن که وجود قبلى خارجی دارد خشب است! خشب وجود دارد که او هم صندلى نیست.
پس در اینجا چطور مىتوانید شما به آن صورت نوعیه بگویید: جوهرٌ مِنَ الجَواهر؟! صورت نوعیه کجا بود و در کدام عالم بود؟! در مدرسه بود شما او را از آنجا بیاورید و به این خشب بچسبانید و صندلى بگویید؟! خب اینکه نبود! در ذهن شما بود؟! از ذهن شما که بیرون نیامد باز هم در ذهن شماست خب باشد هزار سال هم در ذهن شما باشد براى خودش باشد، صورت نوعیه که جوهر نیست و اگر هم جوهر باشد جوهر ذهنى است که البته او مجرد و این چیزها است.
بنابراین اینکه شما صورت نوعیه را یک امر جوهرى مىدانید که در ترکیب با مادهاى که جوهر است، دو جوهر در ترکیب با یکدیگر به یک حقیقت مشخصۀ خارجى تبدیل مىشود این غلط است! مرحوم آخوند مىگوید که ما اصلاً صورت نوعیۀ مجرد جوهر نداریم صورت نوعیه خودش زاییده مىشود، بهوجود مىآید، منتزع میشود و بهواسطۀ ماده خود را بروز مىدهد. آنوقت شما اسم آن بروز را صورت نوعیه مىگذارید که البته خود آن بروز باید بهواسطۀ افاعیلى باشد که آن افاعیل در تحقیق این صورت نوعیه نقش دارند ولى خود صورت نوعیه دیگر مجرد نیست. این کلام مرحوم آخوند است که البته ما مىتوانیم این مطلب را نسبت به حقایق بسیطه و همینطور نسبت به ماده و اجسام خارجى بپذیریم.
نفس عبارت است از یک حقیقت مجردۀ جوهریه
اما آنچه که مورد نظر است این است که اشکالى که در اینجا شده است اشکال بر نفس است نه بر آن صورت جسمیت و نه بر صورت خشبیت و نه بر صورت صناعات خارجیه بلکه اشکال بر نفس است و نفس عبارت از یک حقیقت مجردۀ جوهریه است بنا بر آنچه که نسبت به این قضیه گفته مىشود که یک جنس عالى است که آن حقیقت جوهرى باشد و بهواسطۀ آن حقیقت جوهریه که همان ماهیة الشىء است الآن در اینجا قوام جسم و ماده بهواسطۀ اوست. آیا شما نفس را در اینجا مقوّم مىدانید یا نمىدانید؟ بله یا نه؟ اگر نفس را در اینجا مقوم بدانید ما نقل کلام در خود این نفس مىکنیم. نفس را صورت نوعیۀ جسم مىدانید؟ بله! نفس را مقوم مىدانید؟ بله! ما همۀ اینها را مىپذیریم و در پذیرش اینها مجبوریم این را هم بپذیریم که این نفسى که در اینجا مقوم و منوّع و مصوّر این جسم است داراى یک حقیقت جوهریه است. شما این حقیقت جوهریه را در اینجا چگونه تفسیر مىکنید؟ زیرا بدون اینهم خودش وجود دارد چرا حقیقت جوهریه است؟ بهخاطر اینکه ممکن است بدن بیفتد ولى نفس خودش وجود دارد. چه شما نفس را روحانیةُ الحدوث بدانید همانطورىکه فلاسفۀ مشاء و [افرادی] بنا بر فلسفۀ فلاطونى قائل به روحانیةُ الحدوثیت نفس هستند یااینکه جسمانیةُ الحدوث و روحانیةُ البقاء بدانید همانطورىکه مرحوم آخوند در اینجا به این مسئله معتقد هستند در اینجا مطلب باز به همان حقیقت جوهریهاى برمىگردد که وقتى که نفس خودش داراى استقلال شخصى شد دیگر در آنجا فارق از بدن است.
شما مىبینید که نفس در اینجا حتى نه نسبت به موتى، حتى در این دنیا هم همینطور است افرادی هستند که اینها با بدن فاصله مىگیرند [مثل] این فردی که از بدن فاصله میگیرد و بدنش مىافتد، آثار حیات در بدن محو مىشود، نبض دیگر نمىزند، نفس نمىکشد و هیچ حرکتی نمىکند.
یکى از اشخاص مىگفت که من با یک فرد دیگرى راجع به قضیۀ انتزاع روح از بدن صحبت مىکردم و نمىپذیرفتم، مىگفتم که این مسئله در عالم تصور است و در عالم خارج نمىشود این تحقق پیدا بکند بالأخره باید نفس با بدن التزام داشته باشد و فقط درصورت موت و درصورت انتقال است که جدا مىشود و فاصله مىگیرد ولى در حیات نمىشود؛ تا وقتى که حیات باقى است نفس هم به بدن تعلق دارد. خلاصه باهم بحث مىکردیم و آن شخص دیگر که نسبتى هم با او داشت او هم از علما بود و مرد بزرگى بود و اهل فلسفه بود و خلاصه نمىتوانستیم بپذیریم. بعد یکمرتبه ایشان به من رو کرد و گفت که خب فلانى الآن من کجا نشستم؟ در یک گوشه نشسته بود. گفت که من الآن از آنطرف با تو صحبت مىکنم ـ البته این شخصى که این مطالب را برای من مىگوید ایشان فوت کرده و به رحمت خدا رفته است ـ مىگفت که نشسته بودیم مثلاً او در آنجا بود و فاصلۀ ما حدود دو سه مترى بود و آن اتاق اتاق بزرگى بود و تا آن گوشۀ آنطرف فاصله تقریباً مسافت حدود ده متر دوازده متری بود. یکمرتبه من دیدم که از آنطرف دارد صدا مىآید و صحبت مىکند مىگوید که خب حالا چه مىگویى و نظرت راجع به این چیست؟! مىگفت که من یکدفعه گیج شدم و هاج و واج شدم که این چیست؟! و گوشم را اینطورى کردم دیدم نه از آنجا دارد صدا مىآید! رفتم به این نگاه کردم و گفت که حالا برو امتحان کن ببین که این چطور است! آمدم رفتم دیدم این که اینجا نشسته نبض ندارد رفتم دست آن فرد را گرفتم و دیدم نبض ندارد و نفس نمىکشد! مىگفت که مىخواهى تا چقدر طولش بدهم؟! باور کردى یا نکردى؟! گفتم که فلانى حالا صبر کن ببینیم این قضیه چه مىشود و به کجا مىرسد چهکار کردى من گیج شدم؟! دارد کارمان خراب مىشود!
بعد شروع کرد براى من روایت خواند و یک مسئلهای گفت و ما نیم ساعت باهم صحبت مىکردیم صدا از آنجا مىآمد و من از اینجا با او در مسائل مختلف و اینها [صحبت میکردم] و این نه نفس مىکشید، نه نبضش مىزد، رنگش سفید سفید، جریان خون قطع، نبض نمىزد و آثار حیات همه به طورىکلی محو بود و دیدم کمکم بدنش سرد شد سرد سرد سرد «کالمیّت بینَ یدى الغَسَّال»!1 اینطور شد گفت: خب حالا دیدى پس بدنم هم سرد شد! بعد از نیم ساعت گفت که حالا برو متوجه شدى دیگر هم بدنم سرد شده و دیگر تمام است! بعد یکدفعه گفت: هان چطورى حالت خوب است؟! یکدفعه دوباره صدا از اینطرف [یعنی همان جسمش] بیرون آمد!
این نفس یک حقیقت مجرده است این حقیقت مجرده اگر داراى حقیقت جوهریه نبود پس چطور در آن واقعیت و در آنجا حضور پیدا مىکند؟! چطور این استقلال دارد درحالىکه بهطورکلی فاصله پیدا مىشود و بهطورکلی جدا مىشود؟! پس این حقیقت دارای حقیقت مجرده است و خود نفس داراى حقیقت جوهریه است که یک همچنین مسئلهای هست.
صحبت در این است که بله! جناب صدرالمتألهین بنا بر مسئله و فرضیۀ شما، صُوَر نوعیهاى را که آن صُوَر نوعیه عارض بر آن ماده مىشود درست است که در اینجا عروض پیدا کرده و خودش جوهر نیست بلکه ظهورش بهواسطۀ ظهور ماده است این را قبول داریم ولى صحبت در مورد نفس است نفس انسان این نفس آدمى که الآن تعلق به این جسم گرفته است و او را به یک حیوان تبدیل کرده است چطور مىشود که این صورت نوعیهاى که در اینجا هست خودش داراى حقیقت جوهریه نباشد درحالىکه ذاتش این است؟! اگر شما میخواهید در این قضیه مثال بزنید باید مثالى را بزنید که خود صورت نوعیه فىحدّذاته نفس نیست.
بله تا این مقدار را ما مىتوانیم بپذیریم که صورت نوعیه حقیقت جوهریه نیست که باعث ظهور این ماده شده است بلکه از شکم ماده بیرون آمده و انتزاع شده است و از این حیثیت درست است؛ از این حیثیت صورت منوّعۀ انسان مىتوانیم بگوییم که نه، از همین ماده یک حیوانیتى آمده ظهور کرده و شما اسمش را غنم مىگذارید، یک بقریتى ظهور پیدا کرده شما اسمش را بقر مىگذارید، یک زیدى ظهور پیدا مىکند اسمش زید را مىگذارید و همانطورى که از آن خشب این شکل و شمایل این صندلى ظهور پیدا مىکند این انسانیت هم از شکم این جسم ظهور پیدا مىکند بدون اینکه خودش قبلاً وجود لا فى موضوع داشته باشد، اینکه شما الآن این مسئله را مىگویید این با فرض ما منافات دارد! اگر این صورت نوعیه مثل صندلى و جسم و سایر چیزها بود مسئله قابل قبول بود ولى در اینجا صحبت در این است که این نفس ما این صورت نوعیهاش تفاوت مىکند و خودش یک حقیقت جوهریه است. این حقیقت جوهریه الآن براى خودش وجود مستقلى شده است که این وجود مستقل به این جسم تعلق گرفته و باعث صورتبندى این شده است.
جوهریت، ذاتىِ نفسِ ناطقۀ انسان
شما نمىتوانید در اینجا پاسخ آنها را بدهید؛ بخواهید یا نخواهید ذاتى شیء نمىشود از خود شیء جدا بشود. ذاتى این نفس ناطقۀ انسان، جوهریت است یا باید شما جوهریت نفس را انکار را بکنید یا باید صورتیت او را انکار بکنید که آن صورت او نیست. اگر بخواهید بپذیرید که او صورت است به بهانۀ اینکه از حیثیت صورت بودن لازم نیست که جوهر باشد، از این نقطهنظر ما مىتوانیم بپذیریم که از حیث صورت بودن لازم نیست جوهر باشد ولى فعلاً الآن صورت، این است وقتى که صورت این شد بنابراین اشکال به حال خودش باقى است. وقتى الآن ما چیز دیگرى نداریم که جایگزین کنیم و ناچاریم همین صورت نوعیه را به آن ماده بچسبانیم تااینکه او را به جسم حیوانى برگردانیم دیگر دراینصورت این جنس در اینجا ذاتی شده است! یعنى در اینجا صورت نوعیۀ ما دیگر خودش جوهر شده است. اینکه از حیث صورت بودن لازم نیست جوهر باشد یک حرفى است و اینکه جوهر، صورت براى یک شیء قرار بگیرد یک حرف دیگرى است.
نمىدانم حرفم را رساندم یا نه؟! پس نقضى که در اینجا وارد شده که چطور نفس حیوانى در عین اینکه صورت نوعیۀ براى جسم است، خودش جوهر است این نقض به حال خودش باقى است. کلام شما در آنجایى صحیح است که بتوانید جوهریت را از این صورت نوعیه بگیرید ـ لذا این مطلب را من در تقریرات هم ندیدیم ـ آنوقت بگویید که حالا صورت نوعیه براى جسم شد آن حرف شما درست است ولى وقتی که شما نمىتوانید این جوهریت را از این نفس بگیرید چون وقتى که این جوهریت را از نفس گرفتید با عدم مساوى است دیگر چه صورت نوعیهاى در اینجا دارید که جایگزین کنید و این نقض را برطرف کنید؟! این نقض بهحال خودش باقى است! صحبت از نقض بود دیگر! صحبت این بود که ما هیچ صورت نوعیهاى پیدا نمىکنیم که اینها جوهر باشند. نقض مىگوید که بفرما! ما یک صورت نوعیه پیدا کردیم؛ نفس ناطقه که این جوهر است ایشان مىگویند که خب درست است بهواسطۀ وجود فىنفسه که در عوالم ملکوت خودش وجود فىنفسه دارد، خودش جوهر است ولى به لحاظ تعلقى که به جسم دارد نه، لازم نیست جوهر باشد. مگر شما میتوانید ذاتى را دفع کنید؟! مگر شما مىتوانید، ذاتى یک شیء را بردارید؟! شما وقتى که نمىتوانید جوهریت را از این نفس بردارید بنابراین این نقضى که شده به اینکه ما یک صورت نوعیهاى پیدا کردیم که این صورت نوعیه جوهرٌ و هیچ قابل براى این انتزاع نیست خب این نقض بهحال خودش باقى است گرچه به یک لحاظ دیگر یک همچنین جهتى دارد.
حالا یک مثال سادهاى در اینجا بزنم فرض کنید یک شخصى فرزند عمرو است. بهواسطۀ احترامى که عمرو دارد مردم هم او را احترام مىکنند و هر کاری بکند کاری به او ندارند و به قول امروزیها از هرچه پیگرد قانونى دارد مصون است چون فرزند مثلاً عمرو است هر کارى کند به او کارى ندارند. حالا فرض بکنید که اینکه فرزند عمرو است آمد و رفت یک خلافى کرد طبق قانون باید تعقیب بشود تا وقتى که در محکمه مىروند یکدفعه شناسنامهاش را بیرون مىآورد که آقا من فرزند عمرو هستم خب قاضى در اینجا چهکار کند؟! از یک طرف خلاف کرده و مستحق مجازات است و از یک طرف فرزند عمرو است! آیا در اینجا مىتوانیم بگوییم که نه، ما الآن در اینجا به حیثیت خلافى که کرده نگاه مىکنیم و ما به فرزند عمروى نگاه نمىکنیم قاضى مىتواند این حرف را بزند؟! نه! فردا پدر قاضى را درمىآورند که چرا این فرزندِ عمرو بودن را از این وجود سلب کردى؟! اینکه سلب نمىشود هرجا برود فرزند عمرو است؛ در خانهاش باشد، در خیابان باشد، خلاف کند و یا کار ثواب بکند فرزند عمرو است! این فرزند عمرو بودن تا وقتى که از دنیا مىرود همراه با اوست. خب وقتى که همراه با اوست آیا مىشود لحظهاى را تصور کرد که انسان بتواند این دو حیثیت را از هم جدا کند و بهخاطر آن حیثیت، او را مستحق مجازات بداند ولى بهخاطر این حیثیت مثلاً به او نقل و شیرینى بدهد؟! از یک طرف او را چوب بزنند بهخاطر اینکه خلاف کرده و از یک طرف شیرینى دهان او بگذارند بهخاطر اینکه فرزند عمرو است؟! این کار را نمىکنند آن فرزند عمرو بودن حکومت دارد و بلکه بر آن حیثیات دیگر ورود دارد و جایى را براى خلاف اصلاً باقى نمىگذارد. وقتى که شما فرزند عمرو باشید اصلاً خلافى دیگر معنا ندارد و اصلاً متمشى نیست و تصور خلاف هم نمىشود کرد! آن ورود دارد و مىآید این را کنار مىگذارد.
در این نفس ناطقۀ انسان، جوهریت نفس، ذاتىِ با اوست. بله، جناب صدرالمتألهین! ما مخلص شما هستیم و شاگرد شما هستیم و ارادت به شما داریم ولى صحبت در این است که انفکاک حیثیت، در اینجا دردى را از ما دوا نکرد شما آمدید دو حیثیت را از هم جدا کردید؛ از حیثیت وجود فىنفسه گفتید که جوهرٌ؛ ممکن است از این بدن جدا بشود و برود مستقل بشود و همینطور که ما در این اموات مىبینیم. از حیثیت صورت نوعیه و تعلق به بدن لیسَ بِجوهرٍ است و به این لحاظ، جنس از او انتزاع نمىشود چون لیسَ بِجوهرٍ درحالىکه او جوهرٌ! ما مىگوییم که شما مگر مىتوانید حیثیت اول را جدا بکنید؟! شما صورت نوعیهاى را که در اینجا به حیثیت وجود لغیره لحاظ کردید این وجود لغیره وجود فىنفسه را ـ بخواهید یا نخواهید ـ دارد. این وجود فىنفسه را داشتن بنابراین صورت نوعیه صورت جوهریه مىشود! خب نقض باز سر جایش است آنها مىگویند که شما یک صورت نوعیۀ نفس را به ما نشان بدهید که در یک لحظه بتواند خودش را معرّا و برهنه کند و مجرد از جوهریت بکند مخلصتان هستیم آنوقت این حرف شما پذیرفته است که جنس را نمىشود از صورت انتزاع کرد. ما یک صورت نوعیۀ نفس به شما نشان دادیم که فقط وجود لغیره دارد وجود فىنفسه ندارد ولى در اینجا نه، وجود فىنفسه در اینجا حضور دارد. پس در اینجا شما جنس را از آن صورت نوعیه بخواهید یا نخواهید انتزاع کردید چون هو جوهرٌ.
این اشکال و نقضى است که در اینجا به این مسئله وارد شد. و اما بنا بر آن مسئلهاى که عرض شد، إنشاءالله جلسۀ بعد تا سر مطلب شاید برسیم که آن عرض خودمان را دوباره بازگو مىکنیم با اضافاتى که راجع به این قضیه صحبت نشد، نسبت به حرکت جوهریه إنشاءالله با آن کیفیت خیال مىکنم دیگر بهطورکلی حسم1 [مادۀ نزاع] چیز بشود که اصلاً بهطورکلی یک حقیقت بیشتر وجود ندارد و آن تشخّص شیء است و دراین صورت دیگر ما مادهای براى اشیاء نمىتوانیم تصور کنیم هرچه هست فقط صورت محضه و فعلیت محضه است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد