پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
هو العلیم
شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (1)
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه سیزدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در جلسات قبل عرض شد که اساس تکلیف بر محوریّت عقل است. عقل بهمعنای قوّۀ ممیّزه و مشخّصۀ حق از باطل است. بر این اساس اگر فردی از نقطهنظر قوّۀ عاقله دچار ضعف باشد، از دایرۀ تکلیف خارج میشود یا کسی که ضعف او به حدّی است که نمیتواند آنطور که بایدوشاید مصالح و مفاسد خود را تمییز دهد، چنین شخصی هم از نقطهنظر تکلیف در محدودیتی قرار میگیرد.
علم و جهل دو مشخصه برای تعلّق و عدم تعلّق تکلیف
روی این حساب، علم و جهل دو مشخصه برای تعلّق و عدم تعلّق تکلیف میباشند؛ علم در مقام تنجّز و فعلیت تکلیف و جهل در مقام انشاء.
شرط تعلّق حکم بر مکلّف
جاهل در مقام انشاء مکلّف است، در مقام تنجّز تکلیف مکلّف نیست. و همانطور که برای تعلّق حکم بر موضوعی تحقّق آن موضوع شرط است، برای تعلّق حکم بر مکلّف موضوعیت علم او هم شرط خواهد بود.
در این باب آیاتی از قرآن کریم هست که دلالت بر مطلوب دارند.
معنای وسع در آیۀ شریفۀ ﴿لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاّ وُسْعَهَا﴾
یکی از آن آیات ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا﴾ 1یا ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾2 « وُسع» در اینجا فقط بهمعنای قدرت ظاهر نیست بلکه معنای عام و شمولی نسبت به قدرت ظاهری و نسبت به مدرکات عقلی و مدرکات علمی برای تعلّق تکلیف دارد. ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا﴾ یعنی تکلیف براساس مقدار معرفت و قدرت بر حکم تعلّق میگیرد یا بر مقدار قدرت و توان ظاهری برای انسان پیدا میشود.
روی این اصل، آن مطلبی که ما عرض کردیم که موضوع برای تکلیف، اوّل: عقل و علم به احکام و دوم: قدرت بدنی و قدرت ظاهری است، در این آیه جای خود را پیدا میکند. ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا﴾ یعنی هر تکلیفی که به هر نفسی تعلّق بگیرد به میزان و مقدار وسعت او است. اوّل: وسعت عقلانی و مقدار سعۀ عقلانی و علمی که دارد دوم: بهمقدار ظرفیت و توان و قدرت جسمانی که دارد. البته ما خیلی روی این آیه بحث نمیکنیم، فقط همینطور بهنحو اجمال میگوییم چون مطلب زیاد است. فقط از باب اینکه این ادّله، ادلّهای هستند که تعلّق و عدم تعلّق تکلیف را نسبت به مورد برای ما بیان میکنند.
آیۀ دیگر ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ است؛ خداوند به آن مقداری که به مکلّف اعطا نموده است تکلیف میکند. بحث در این است که اگر مکلّفی نسبت به قضیهای شک داشت یا علم او به میزان محدودی بود، برای وصول به نفسالأمر و واقع به همان مقدار به او تکلیف تعلق میگیرد. اما اگر در یک مورد برای او شک پیدا شد، این شک از حدود ﴿مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ خارج است. اگر برای مکلفی نسبت به قضیهای تردید پیدا شد، خارج از حدود ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ است؛ چون ﴿مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ یعنی به آن میزان و محدودۀ علمی، تکلیف هست و وقتی که در اینجا علم نداشته باشد و براساس تردید باشد، تکلیفی هم در اینجا نیست. یا اینکه تردید ندارد بلکه علمی را که براساس مقدماتی بهدست آورده است، در یک محدودۀ خاص است، ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ شامل این موارد خواهد بود، بهخاطر اینکه مسئله و آنچه که مدار برای تکلیف و عدم تکلیف است، نتیجهای است که بر ترتیب مقدمات از سلسلۀ وصول مدرکات عقلیه برای مکلّف پیدا میشود. همانطور که ممکن است مکلّف از ترتیب مقدمات به این نتیجه برسد و مصداق ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ شود، همینطور ممکن است با ترتیب مقدماتی به نتیجۀ خلاف برسد و نتیجه در اختیار مکلّف نخواهد بود، همانطور که خود مقدمات براساس ذهنیّات و شرایط و جوانب ممکن است در ذهن مکلّف تصور پیدا کنند.
نقش اساسی شرایط و جوانب، میزان ذهنیّت و بصیرت مکلّف در تشکیل مقدمات
بنابراین شرایط و جوانب و میزان ذهنیّت و بصیرت مکلّف در تشکیل مقدمات نقش اساسی دارد ـ این یک مسئله است ـ و بهواسطۀ مقدمات نتیجه بر آن مترتّب خواهد بود و آن در اختیار مکلّف نخواهد بود.
بنابراین با توجه به این قضیه و با توجه به این مقدمات و نتیجهای که مترتّب بر این مقدمات میباشد، عملاً مستحیل است که ما حکم کنیم بر اینکه تکلیفی بر مکلّف تعلّق بگیرد و مصداق ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ در اینجا خواهد شد؛ چون این عدم تکلیف که الآن بر این مکلّف آمده است بهواسطۀ نتیجۀ مترتّبه بر مقدمات است و چون نتیجه تابع اخسّ مقدمتین است بنابراین حکمی هم که بر نتیجه مترتّب است تابع اخسّ مقدمتین خواهد بود و چون آن مقدمتین یا مقدمات، معلول و مُنشئ از عوامل خارجی، تجربیات، ذهنیّات و یکسری مسائلی هستند که بسیاری از آنها در اختیار مکلّف نیستند، لذا نمیتوان حکمی را بر او بار کرد.
منبابمثال مکلّفی بههیچوجه من الوجوه سفور (برهنگی و بیحجابی) را منافی با عفّت نمیبیند چون در فرهنگی است که بیحجابی را یک حق طبیعی و یک مسئلۀ عادی برای ابراز و اظهار در جامعه میبیند و واقعاً اینطور در این فرهنگ بار آمده است و کسی هم نبوده که با او بحث و صحبت کند، بنابراین اگر مثلاً گفت: حجاب جزء ضروریات دین نیست و اصلاً بیحجابی جزء دین است، براساس چه معیاری ما حکم به کفر او کنیم؟! نمیتوانیم حکم به ارتداد کنیم و او را اعدام کنیم، چون فرهنگ و ثقافهای که این مکلّف در آن ثقافه و فرهنگ تربیت شده است، سفور را منافی با عفت و دین نمیبیند تا اینکه بخواهد عملِ برخلاف دین انجام دهد.
پس روی این حساب اگر موضوعی برای مکلّف محقّق شد و آن موضوع براساس عدم وصول و عدم بلوغ به یک حقیقت و حکم شرعی و تشریعی بود، مصداق ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ خواهد بود و اصلاً در اختیار او نیست، اصلاً نمیداند که چه انجام دهد و شک و تردید از مسائلی هستند که ممکن است برای خیلی از افراد پیدا شوند.
ما در تاریخ موارد زیادی دیدهایم که برای بسیاری از افراد حتی از اهل علم، مسائلی حتی شبهات توحیدی و اعتقادی پیدا شده است. اینها در عدل خدا شک کردهاند و اصلاً در مسائل توحید و تجسیم و امثالذلک شک کردهاند. ما که نمیتوانیم بهصرف این شک، حکم به ارتداد کنیم! این مصداق ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾ در اینجا خواهد بود بهجهت اینکه شک در اختیار انسان نیست.
معنای شک
شک یک پدیده و حادثه و نظرهای است که برای ذهن پیدا میشود؛ حالا یا آن نظره میآید و عبور میکند و میرود یا اینکه آن نظره میآید و ثابت و مستقر میماند، درعینحال مکلّف هیچگونه اختیاری نسبت به ورود این نظره و فکر و تخیّل ندارد. با توجه به اینکه شرایط و جوانب در اینجا برای این شکوک و یا مطالبی که ممکن است برای مکلّف در اینجا پیدا شوند نقش اساسی دارند لذا ما چطور بگوییم که مصداق موضوع ارتداد برای این شخص در اینجا محقق است؟!
و أضِف علیٰ ذلک که ما ورود خاطرات و افکار را منتهی به سلسلة العلل میدانیم و این افکاری را که برای انسان پیدا میشوند منتهی به سلسلة العلل میدانیم و بهواسطۀ این افکار است که شخص دارای حالات مختلفی خواهد بود و نظرات مختلفی به خود میگیرد.
مستحیل بودن حکم به ارتداد درصورت عدم عناد
بنابراین اصلاً بهطورکلی میتوانیم بگوییم: «در جایی که مسئلۀ عناد مطرح نباشد، حکم به ارتداد نهتنها شرعاً بلکه عقلاً مستحیل است». اگر شخصی از روی ادلّه و مقدماتی که بسیاری از آنها در اختیار انسان نیستند، حکم به قضیهای کند و ما بخواهیم صرفاً حکم به ارتدادش کنیم و متعاقباً احکام ارتداد را بر او بار کنیم [این مطلب عقلاً باطل است].
یکی دیگر از آن ادلّه و آیاتی که در قرآن هست آیۀ ﴿قُلۡ فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ فَلَوۡ شَآءَ لَهَدَىٰكُمۡ أَجۡمَعِينَ﴾1 است. حجت را با «لام اختصاص» متعلّق به «الله» میداند یعنی حجت اختصاص به «الله» دارد. ﴿فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ﴾ به نفع خدا و برای خدا است، حجت و آن دلیلی که دلیل بالغ است به خدا اختصاص دارد؛ یعنی آن احکامی که مترتّب بر تکلیف میباشند باید بر حججی مترتّب باشند که در آن حجج خلل و نقصی وارد نشود.
منبابمثال اگر در بعضی از مواقع نقصی بر این وارد شد، احتمال خلافی در اینجا وجود داشت، اختصاص حجت به الله در اینجا منتفی خواهد شد. حجت در اینجا به مکلّفین هم تعلّق میگیرد. اگر مکلّف بگوید که من با این دلیل و روایت این حکم را پذیرفتهام یا با این ظهور علمی و فرهنگی و تربیتی این مطلب را پذیرفتهام و فکر کردهام و عقل من ضرورتی برای خلافش در اینجا پیدا نکرده است و به عبارت دیگر امکان خاص را در اینجا برای این قضیه احراز کردهام یا اینکه در اینجا امکان عام را در ناحیۀ ثبوت احراز کردهام، دراینصورت اختصاص حجت به الله منتفی خواهد شد چون فقط حجت را به الله اختصاص داده است، یعنی دلیل و برهان مختص به الله است، حجت ملزمه و مُنجِّزه اختصاص به الله دارد، یعنی اگر الله بخواهد شخصی را عقاب کند آن شخص بههیچوجه من الوجوه نباید حجت مخالفه با حجت الله داشته باشد، اگر داشته باشد اختصاصِ حجت به الله در اینجا منتفی خواهد شد چون مکلّف هم حجت و دلیل دارد.
بنابراین در حجتی که خداوند میآورد نباید تطرُّق احتمال باشد بلکه دلیلی که خداوند متعال بهواسطۀ آن مکلّفی را عقاب میکند منجمیعالجهات، نباید احتمال خلاف در آن نباشد و با این دلیل معارضه نشود، و ما میبینیم که احتمال خلاف در اینجا هست. این هم یکی دیگر از آیات بود.
البته ممکن است که آیات دیگری هم بر این مسئله دلالت داشته باشند ولی فعلاً این مقدار بیان شد؛ مثلاً آیۀ ﴿قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾1 که میتواند در اینجا مورد برای دلالت قرار بگیرد و یا ﴿إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ﴾2 که میتواند بهمقدار لُب و بهمقدار عقل در اینجا تذکّر پیدا شود. به آن مقداری که عقل یا علم وجود ندارد، به آن مقداری که تذکّر پیدا نمیشود یا آیاتی که به میزان عقل و فهم دلالت میکنند، در اینجا عقاب و ثواب هست، تمام اینها بهجای خودشان محفوظ است و شاید بعداً هم متذکّر شویم، ما فقط تیتروار بیان کردیم.
حدیث رفع، مورد قبول فریقین
مطلب دیگر روایت بسیار مهم حدیث رفع است. حدیث رفع از روایاتی است که سندش جای شک و شبههای ندارد و مورد قبول فریقین است، عامّه3 و خاصّه حدیث رفع را بیان کردهاند. از فقرات حدیث رفع، «رُفِعَ ما لا یَعلمون» است. حالا عرض میشود که «رُفِعَ ما لا یَعلمون» به چه مواردی میخورد. دو تقدیر برای آن بیان شده است؛ «رُفِعَ ما لا یَعلمون» یا «رُفِعَ حُکم ِما لا یَعلمون» یعنی حکمی که نمیدانند، «حکم» در اینجا محذوف است، همانطور که بعضیها گفتهاند و در بعضی از نسخ هم هست. بنا بر هردو جهت، چه شبهات حکمیه باشد که جهل به حکم بخورد یا شبهات موضوعیه باشد که جهل به موضوع بخورد، در هردو صورت این روایت شامل مانحنُفیه خواهد بود؛ بهجهت اینکه اگر این حدیث رفع مربوط به شبهات حکمیه باشد، ـ اگر نگوییم: بالکلیه ـ بسیاری از این مسائل یا مبانی اعتقادی جزء احکام هستند یا احکام اعتقادی هستند یا احکام فعلی و عملی و جوارحی هستند، در همۀ اینها جهل به موضوع لِعلـةٍ مِن أیِّ علل فرقی نمیکند و در اینجا شامل حدیث رفع خواهند بود. بنابراین اینکه فرمودند که عقاب بر این بار میشود، حالا چه عقاب اخروی و چه توابع دنیوی آن از کفارات و امثالذلک و چه احکام مترتبۀ بر این إلاّ ما خَرَجَ بالدَّلیل، در صورت علم به موضوع یا حکم است.
بیان بعض مصادیق احکام مترتبۀ بر علم
احکام مترتّبۀ بر علم مانند حلّیت، حرمت، نکاح و امثالذلک. اگر شخصی بداند که الآن این زن در عدّه است و او را خِطبه کند یا اینکه جاهل باشد که زن در عدّه است، باهم فرق میکنند؛ حرمت مؤبّد یا عدم مؤبّد برای او میآید. یا اینکه در مورد تذکیه و عدم تذکیه علم داشته باشد یا جهل داشته باشد و همینطور به بسم الله یا به استقبال قبله و امثالذلک که علم در آنجا دخالت دارد، آن احکام مترتّبۀ بر علم، برای جهلِ به حکم نمیآیند و در آن فرض نمیشوند. یا اینطور بگوییم که در اینجا جهل به موضوع، مورد این حدیث قرار گرفته است؛ یعنی «رُفِعَ عِلمُ الذی لا یَعلمون»، انسان آن مورد و موضوع را نداند، در اینجا دوباره مسئله فرقی نمیکند زیرا چهبسا ممکن است که جهل به حکم و تشکیک در یک حکم از تشکیک در موضوع باشد؛ یعنی چون موضوع برای او محقّق نیست لذا حکم شک و جهل پیدا میکند. اگر واقعاً آن موقعیت و موضوع در خارج برای شخص محرز باشد و به تمام خصوصیات و جوانب برسد، دراینصورت جهل به حکم هم ندارد. ممکن است که عدم احراز آن موضوع بهواسطۀ عدم وجود دلیل باشد یا بهواسطۀ وجود دلیل مخالف و مقابل باشد، بنابراین این موضوع در اینجا دوباره مورد خطاب «رُفِعَ ما لا یَعملون» است.
موارد شمول حدیث رفع
بناءعلیٰهذا اگر شخصی واقعاً علمی را که برای استنباط حکم و برای اعتقاد به یک حکمِ ضروری کافی است نداشته باشد شامل حدیث رفع خواهد بود و عواقب آن بر او بار نمیشوند و احکام مترتبۀ بر عناد و مترتبۀ بر علم ـ علم به معنای اعتقاد ـ هم بر او بار نمیشوند؛ یعنی حکم کفر، نجاست، افتراق زوجه و تقسیم میراث و اموال بر او بار نمیشوند چون تمام این احکام بر علم مترتّب هستند. این موارد شامل «رُفِعَ ما لا یَعلمون» هستند. اگر واقعاً شخصی بهنظر خودش براساس یک اعتقاد صحیح و ترتیب مقدماتی که برای او تمام باشند یا مقدماتی که برای او تمام نباشند الاّ اینکه احتمال جدّی برای وجود حکم مخالف با حکم ظاهر بینَ الناس و بینَ العرف وجود داشته باشد، دراینصورت او مصداق برای جهل نسبت به حکم واقعی قرار میگیرد و «رُفِعَ ما لا یَعلمون» برای او در اینجا واقع میشود و صدق میکند.
معنای اکراه در فقرۀ «وُضِعَ ما اُستُکرِهُوا عليهِ»
از فقرات دیگر این روایت که میتوانیم از آن استفاده کنیم «وُضِعَ ما اُستُکرِهُوا عليه» است. البته آنچه بیان شده است معنای اکراه ظاهری است، یعنی مکرِهی بهمعنای اکراه فاعلی و مکرَهی وجود داشته باشند و همچنین مورد اکراهی وجود داشته باشد. منبابمثال شخصی را بر اجرای عقدی اکراه میکنند یا بر افطار صوم اکراه میکنند یا بر عمل دیگری مثل قتل و امثالذلک اکراه میکنند، در اینجا «وُضِعَ ما اُستُکرِهُوا عليه» صدق میکند، احکام مترتبۀ بر اختیار مانند «رُفِعَ ما اُضطُرُّوا إِليهِ» برای این مکرَه بار نمیشوند. حالا اگر ما این اکراه را بهمعنای الزام دانستیم، الزامی که مکلّف بأیِّنحوٍکان ملزم است بر اینکه راهی را برود، دراینصورت نمیتوانیم این فرد را مرتد بدانیم. یعنی اگر مکلّف در شرایطی واقع شد که واقعاً حالت او حالت اکراه بود یعنی بهنحوی مقدمات برای او ترتیب داده شدند و مسائل برای او تحقق پیدا کردهاند که این شخص خود را بهطور عجیبی در یک مخمصه، تشکیک فکری و تردید اعتقادی دانست و لا جَرَمَ و لا مَحالَ راهی را اختیار کرد، او هم داخل در این حکم خواهد بود.
قضیهای را در اینجا سراغ دارم که میتوانم بگویم که مصداق برای این مورد است. یکی از همین افراد که او را میشناسم به آمریکا رفته بود، با یک دختر آمریکایی مسیحی ازدواج کرده بود و آن دختر مسلمان شده بود و سه پسر و دختر هم از او داشت. اتفاقاً سید هم است و همۀ بچههایش هم سید بودند. این شخص به جایی مسافرت میکند و وقتی که برمیگردد، میبیند که زنش در منزل نیست [بعد از اینکه قضیه را بررسی میکند] متوجه میشود که این زن دوباره نصرانی شده است. خلاصه، در عین اینکه این زن واقعاً شوهرش را دوست داشت، ـ خود این شخص (شوهر این زن) این قضیه را برای من نقل میکرد و میگفت که این زن عجیب گریه میکرد! ـ ولی والدین و قوم و خویشهایش چنان او را از عقاب ترسانده بودند که این عقاب بر او غلبه کرده بود یعنی این حالت خوف از عقاب موجب شده بود که حتی شوهرش را هم رها و ترک کند. این همان جهت اکراه است. «وُضِعَ ما اُستُکرِهُوا عليه» یعنی افراد طوری با بیانات و خصوصیات مختلف ذهن او را در اشغال خودشان در میآورند که مکرَهاً ـ اکراه بهمعنای عدم اختیار نیست بلکه غلبۀ وساوس و غلبۀ کلمات طوری باشد که این فرد را از دین برگرداند ـ از دین برمیگردد لذا او هم مصداق برای ارتداد نخواهد بود.
وقتی که این شخص قضیه را برای افراد شرح داده بود، آنها گفته بودند که این زن از تو جدا است و احتیاج به طلاق هم ندارد. اتفاقاً این جوان قضیه را جلوی مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ بیان میکرد. البته ایشان صحبت نکردند، من گفتم: با این خصوصیاتی که این جوان الآن تعریف میکند اصلاً معلوم نیست که این زن نصرانی شده باشد بلکه ذهن و فکر این زن در یک محاصره قرار گرفته است بهنحویکه خوف بر او غلبه کرده است، لذا باید اجازه داد تا مقداری زمان بگذرد و جریانات عبور کند و خوف کمکم ازبین برود و آنوقت با او صحبت کرد. اما محکمه حکم به ترک و باطل شدن انتساب او کرد، انتساب به زوجیت را در ایران باطل کردند و گفتند که او هم ازدواج کند. ظاهراً او هم ازدواج کرد. چون شرایط مناسبی برای او نبود که دوباره کسی با او صحبت کند و مثلاً بگوید که چه اشکالی دارد که نصرانی باشی، کسی نگفت که مسلمان شوی، همان نصرانی که هستی باش، حالا بعضی از این احکام را خواستی قبول کن، بعضی از اینها را قبول نکن؟! آرامآرام بعد از مدت زمانی قضیه را برای او روشن کند، با توجه به اینکه او زن هم بوده است.
این فقرۀ از روایت هم از آن فقراتی است که میشود برای این مسئله مورد تأمل قرار بگیرد که اکراه فقط یک عمل خارجی مکرِه نیست که مثلاً یک فعل خارجی و جوارحی در اینجا مورد نظر باشد بلکه اگر یک شخص در یک اکراه اعتقادی قرار گرفت بهطوریکه اختیارات و اراده و جزم از او سلب شد مشمول حدیث رفع خواهد بود.
این حدیث هنوز جای بحث دارد که إنشاءالله جلسۀ آینده عرض میکنم.
سخت بودن اثبات ارتداد
تلمیذ: افرادی از مسلمانها که در کشورهای غربی زندگی میکنند و در آنها شک و شبههای ایجاد میشود، آیا مشمول این حدیث میشوند؟
استاد: بله، آنها هم همینطور هستند.
تلمیذ: آیا اثبات قضیۀ ارتداد هم مثل قضیۀ زنا خیلی سخت است؟
استاد: بله، مؤیّد ما هستید. عرض میکنم که اثبات ارتداد به این آسانی نیست، خیلی سخت است!
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد