پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
توضیحات
فصل دوم: لزوم ظهور حجّت و دلیل برای هدایت و فعلیّت استعدادات - فصل سوم: مسأله عدل و ارتباط آن با بحث ارتداد
هو العلیم
لزوم ظهور حجت و دلیل برای هدایت و فعلیت استعدادات
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه بیست و دوم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بحث راجع به لزوم موقعیت مناسب و بهعبارتدیگر لزوم ظهور حجت و دلیل برای هدایت و برای به فعلیت رسیدن استعداد بود. این منصۀ به بروز و ظهور رسیدن از نقطهنظر منطق و عقل این مسئله را اقتضاء میکند که خداوند متعال زمینۀ تحقق واقعیات و مسائل نفسالأمریه را برای افراد فراهم کند؛ ولو اینکه افراد بهواسطۀ جهل، منکر تحقق چنین مسئلهای باشند. و لذا ما در آیاتی که مربوط به عقاب افراد در روز قیامت هستند این مسئله را میبینیم.
منبابمثال وقتی که افراد از خدا سؤال میکنند که: ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ ٱلۡمَوۡتُ قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُ كَلَّآ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا وَمِن وَرَآئِهِم بَرۡزَخٌ إِلَىٰ يَوۡمِ يُبۡعَثُونَ﴾1 و آیاتی که مربوط به مجیء اجل هستند مثل: ﴿فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمۡ لَا يَسۡتَٔۡخِرُونَ سَاعَةٗ وَلَا يَسۡتَقۡدِمُونَ﴾2 و یا آیهای که مربوط به فرعون است: ﴿ءَآلۡـَٰٔنَ وَقَدۡ عَصَيۡتَ قَبۡلُ وَكُنتَ مِنَ ٱلۡمُفۡسِدِينَ﴾3 یا آیات و ادلّهای که دلالت میکنند که آن عمل تا وقت اجل باید لحاظ شود و وقتی که اجل آمد دیگر فایده ندارد.
من یکوقت با خودم اینطور فکر میکردم که حالا چه اشکال دارد؟! وقتی که شخص قضیهای برایش ظاهر و روشن میشود، مگر خدا از ما کینه دارد یا اینکه مگر میل و اراده و مشیت خدا مثل میل و اراده و مشیت ما است که براساس اهویه و خواهشهای نفسانی بخواهد مسئلهای را انجام دهد و بگوید که تا الآن من به تو فرصت دادهام و از این به بعد نمیدهم؟! اینطور نیست! اگر شخص واقعاً توبه کرده باشد و واقعاً قضیهای برای او مشهود شده باشد، چرا نباید به او فرصت داده شود؟! یا اینکه یک قضیهای بخواهد برای او منکشف شود چرا نباید از این استفاده کند؟! این چه ملاکی هست؟! این چه قضیهای هست که باید عمل تا وقت دیدن عذاب باشد؟! یعنی مگر خدا مثل ما است که رفتار وکردارش بر این اساس باشد؟! نه! پس چه مسئلهای میتواند در اینجا باشد؟!
غفلت، از اقتضائات طبیعت بشری
بعد به اینجا رسیدم که خود آیات این مطالب را روشن میکند، میگوید: ﴿قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُ كَلَّآ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَا﴾ یعنی این فقط یک حرف است که این شخص میزند، اما ﴿وَلَوۡ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنۡهُ وَإِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ﴾1 اگر اینها به دنیا برگردند همان کار را انجام میدهند. پس آیه در اینجا نمیخواهد بگوید که چون مسائل برای اینها منکشف شده است لذا باب اعمال بسته میشود، بلکه آیه میخواهد بگوید که اصلاً طبیعت بشری این است که او را غفلت میگیرد؛ چه اینکه بیاید و در اینجا مسائل را مشاهده کند یا اینکه در آنجا مشاهده کند.
شرط اوّلی برای عصیان
لذا شرط اوّلی برای عصیان، انکشاف واقع است و انبیاء و رسل میآمدند و واقعیت را برای اینها روشن میکردند و منکشف میکردند و اینها علماً و عناداً قبول نمیکردند. این همان انکشاف واقع است، چه فرقی میکند؟! وقتی که پیغمبری با معجزه و بیان حقایق، واقعیتی را برای انسان روشن کند و بعد انسان بهدنبال آن واقعیت نرود، این درواقع مثل این است که عقاب و عذاب را ببیند و بعد بهدنبال آن واقعیت نرود. حالا آیا این عقاب و عذاب باید دائماً جلوی چشم انسان باشد تا اینکه انسان [گناه] نکند؟! پس این دیگر اطاعت نیست!
معنای اطاعت
اطاعت چیست؟! اطاعت عبارت از کفّ نفس است. کفّ نفس در آنجایی که انسان درمقابل خودش نیران را مشاهده کند متحقق نمیشود؛ این کفّ نفس نیست. کفّ نفس در آنجایی است که انسان نیران را بداند ولی آن را مشاهده نکند، اینجا است که کفّ نفس پیدا میشود. اما منبابمثال اگر در جلوی شما آتش باشد و به شما بگویند که اگر این عمل خلاف را انجام بدهید یا اگر غیبت کنید شما را در اینجا میاندازیم، صد سال کسی غیبت نمیکند! پس دیگر تربیت معنا ندارد، پس دیگر تکلیف معنا ندارد! تکلیف و تربیت فقط برای این است که علم به واقع و انکشاف به واقع برای انسان حاصل شود، و بعد بهدنبال این انکشاف و این علم، انسان بهدنبال تکلیف برود؛ اما اگر نفسِ آن جهت و نفس آن نتیجه دائماً در مرأیٰ و منظر باشد و انسان احساس کند مگر انسان دیوانه است که برود و این کار را انجام دهد؟!
لازمۀ اوّلیۀ تحقق یک نظام
بنابراین لازمۀ اوّلیۀ تحقق یک نظام، واقعیت است برای انسان. حالا منبابمثال اگر در روز قیامت همین شخص جاهل و نادان بگوید که بهواسطۀ بعضی از مسائل، بعضی از نحوۀ تربیتها، بعضی از نحوۀ خصوصیات و... نتوانستم ایمان بیاورم اما اگر موقعیت برای ما بود و اگر ما افراد صالح را میدیدیم و اگر ما قوانین صحیح را میدیدیم و اگر آن اجتماع را میدیدیم ما هم مثل بقیه ایمان میآوردیم. خدایا، تو باید برای ما روشن کنی. اگرچه ما گفتیم نمیخواهیم ایمان بیاوریم اما اگر موقعیت برای ما روشن میشد و اگر زمینه برای ما آماده میشد، ما در اینجا از آن خواستههای خودمان دست برمیداشتیم. آیا لطف و عنایت خدا اقتضاء نمیکند که جواب چنین فردی را بدهد؟! یا بهصرف اینکه رسولی بیاید و مطالبی بگوید و خدا هم بگوید که اگر نمیخواهید نخواهید، شما مختار هستید و در اختیار خودتان است و هر کاری دلتان میخواهد میکنید و بعد هم در روز قیامت تمام این استعدادها و امثالذلک همینطور مختفی بمانند و این استعدادها هیچگونه به فعلیت نرسند، این غلط است!
یعنی لازمۀ لطف و عنایت پروردگار این است که با وجود چنین انکاری دوباره زمینه و ظرفیت را برای بروز و ظهور استعدادات مهیّا و فراهم کند. حالا براساس این ملاک که ملاک استجلاب وصول به اهداف و غایات بهمقتضای نفس بشری از ناحیۀ پروردگار متعال است، بهمقتضای این نفس، لطف خداوند متعال شامل حال بندگان میشود و پیغمبران را مبعوث میکند.
اوّلین شرط برای بعثت پیغمبران
اوّلین شرط برای بعثت پیغمبران، تحقیق ظرفیت مناسب برای رشد و تکامل افراد است. آیا ممکن است که پیغمبران در یک ظرفیت غیرمناسب بیایند؟! نمیشود! بنابراین شرط اوّلی برای رشد این است که ظرفیت، ظرفیت مناسبی باشد و شخص بتواند در این ظرفیت رشد کند. اگر ظرفیت نامناسبی باشد، نقض غرض خواهد بود.
عدل یکی از قوانین فطری و عقلی
مسئلۀ دیگری که میتوانیم از ناحیۀ دیگر در اینجا وارد شویم، مسئلۀ عدل است. شکّی نیست که عدل یکی از قوانین فطری و قوانین عقلی است؛ یعنی تحقق و تحقیق عدل، عدل را ایجاد کردن، چه عدل در زمینۀ فردی و چه در زمینۀ مسائل اجتماعی، یکی از مسائل عقلی و فطری است.
جامعۀ محکوم به زوال
عدل شرط اوّلیۀ یک ظرفیت اجتماعی برای رشد و تکامل
در جامعهای که عدل نباشد، آن جامعه محکوم به زوال است. در جامعهای که عدل نباشد یعنی ظلم باشد، منبابمثال بنده سرقت کنم، شما سرقت کنید، دیگری تجاوز کند، ظلم کند، تعدّی کند، [این جامعه محکوم به زوال است.] عدل شرط اوّلیۀ یک ظرفیت اجتماعی برای رشد و تکامل است، لذا پیغمبر میفرماید: «الملکُ یَبقی مع الکُفر و لا یَبقی مع الظُلم؛1 ملک و سلطنت با ظلم نمیتواند باقی بماند». عدل، شرط اوّلیه است و آیات قرآن هم در این زمینه هست: ﴿لَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا رُسُلَنَا بِٱلۡبَيِّنَٰتِ وَأَنزَلۡنَا مَعَهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡمِيزَانَ لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِٱلۡقِسۡطِ﴾.2
معنای عدل
معنای عدل چیست؟! عدل یعنی «وضع کل شیء فی موضعه»3 یعنی در جامعه موقعیتی برای افراد مهیا شود که اینها در این موقعیت، قابلیّت برای به فعلیت در آوردن استعدادات خودشان را داشته باشند؛ این معنای عدل است. یعنی این جامعه باید جامعهای باشد که اگر یک شخص بخواهد برای معیشت خودش تلاش کند مانع و رادعی نداشته باشد؛ این معنای عدل است. یعنی جامعه بهنحوی باشد که اگر این شخص بخواهد صبح از منزل بیرون برود، کسی به او تعدی نکند؛ این معنای عدل است. جامعه باید جامعهای باشد که اگر شخص بخواهد از منزل بیرون برود، خیالش از عیال و از بچههای خودش در منزل آسوده باشد؛ این معنای عدل است. جامعه باید بهنحوی باشد که شرایط معیشت برای این شخص در این جامعه آماده باشد؛ این معنای عدل است. این یک مسئله است.
مسئلۀ دوم اینکه شرایط رشد اخلاقی باید در این جامعه باشد. اگر جامعهای باشد که وقتی شخص میخواهد از منزل بیرون بیاید، از نقطهنظر فکری و اخلاقی با موانعی برخورد کند، این جامعه، جامعۀ عادلی نیست. جامعهای که اقتضای آن به رشد درآوردن قوا و استعدادات است، با ظهور مناظر و قضایایی که منافی با این رشد و ظهور هستند تعارض دارد، این مخالف با عدل است؛ چون بحث راجع به این بود که جامعه باید جامعهای باشد که شرایط را برای فردی که میخواهد به کمال برسد آماده کند، نه آن جامعهای که شخص فقط میخواهد هیکلش را بزرگ کند، برای او در بیابان علف هم فراهم است! جامعهای که میخواهد فرد را به تکامل برساند، نه جامعهای که میخواهد مثلاً اطفاء شهوت را در او پیاده کند! این کار را در خیلی جاهای دیگر میتواند انجام دهد.
اصل اوّلی و مبنای ما در جامعه
اصل اوّلی و مبنای ما در جامعه این بود که رشد و تعالی فرد در این جامعه تضمین شود. این مسئلۀ ما بود و بر این اساس گفتیم که جامعه باید جامعۀ عادلهای باشد. جامعۀ عادله فقط جامعهای نیست که به مسائل زندگی فرد بپردازد بلکه باید به دو مسئله بپردازد:
مسئلۀ اوّل: مسائل ظاهری.
مسئلۀ دوم: مسائل اخروی، چون هدف اخروی است نه دنیوی.
حالا منبابمثال اگر زنی در چنین جامعهای بگوید که من میخواهم لخت و عریان در کنار خیابان بیایم و آزاد هستم، اعطاء آزادی و اختیار به این زن منافی با عدالت در جامعه است چون این آزادی با تحقق اصل اوّلی در رشد این فرد نسبت به مسائل دینی و مسائل دیگر در تعارض قرار میگیرد. بالأخره انسان که کور نیست، وقتی که بیرون میآید اگر چشمش را ببندد در جوی میافتد، سرش به دیوار میخورد! اینطور که نمیشود! اگر بگوییم: «ای زن، تو بیرون بیا، مرد بیرون نیاید»، این منافی با آزادی و عدالت برای مرد است.
تلمیذ: ... وقتی که یک جامعه عادله باشد، کمبود مادی و... نباشد... .
استاد: حرف شما عیناً مثل این است که بگوییم: «ما باید اوّل در جامعه میکروب وبا را وارد کنیم، بعد واکسن وبا را در اینجا بیاوریم!» واقعاً خیلی حرف عالیای است! مثل اینکه بگوییم: «اوّل با چکّش بزن دندانت را خرد کن، بعد نزد دکتر برو!» معنایش این است دیگر! معنایش این است که با چکش در مغزت بزن، بعد به بیمارستان برو و بگو که بیا عمل کن! خیال میکنم این یک منطق ... است!
دو دلیل روی این مسئله بار است:
دلیل اوّل: وقتی که فسادی در یک جامعه وارد میشود، بههمان مقدار فساد، از رشد شخص کاسته میشود.
دلیل دوم: اینکه آن فساد میآید و در ذهن شخص جا باز میکند.
چرا گفتند که زنها از درون خانه بیرون نیایند؟!1 بهخاطر اینکه زن بیرون میآید و با هزار نفر برخورد میکند. چرا میفرمایند: «النظرةُ سهمٌ مِن سَهامِ الإبلیس»؟!2 اینکه بگویند: «به زن نگاه کن و بعد با خودت مبارزه کن!» نمیشود مبارزه کرد. لعلّ اینکه این نظره بیاید و در دل جای بگیرد و بعد بیرون نرود! چهکارش میکنی؟! حرف خیلی غلطی است!
تلمیذ: اگر جامعۀ عادله باشد، شخص بهسرعت میرسد دیگر.
استاد: باید برسد، همین است دیگر! جامعه باید به اینجا برسد! مثل این است که شما در یک دانشگاه درس میخوانید، یکوقت شرایط برای شما آماده است و مثلاً در عرض سه سال تمام کنید و یکوقت شرایط آماده نیست و سی سال طول میکشد. بله، اصلاً دانشگاهی نیست که سی سال طول بکشد! چرا سی سال طول بکشد، باید سهساله برساند؟! منبابمثال برای شما شرایطی آماده میشود و استاد پیدا میشود که یک کتاب را یکساله میخوانید، درمقابل شخصی مثل من یک باب اطلاق را دو سال برای شما میخواند! کدام بهتر است؟!
تلمیذ: ... حتی مولوی هم دارد که صفت صبر، صفتِ ... .
استاد: شما این را بدانید که خدا بهاندازۀ کافی مسئله درست میکند، لازم نیست که خودمان اضافه کنیم. خود ما به جامعه میکروب تزریق کنیم، خود ما در جامعه فساد ایجاد کنیم، آنوقت با این فساد مقابله کنیم که رشد کنیم؛ این کار خیلی احمقانهای است! شیطان بهاندازۀ کافی مجال دارد برای اینکه انسان را وسوسه کند و انسان این کار را انجام دهد! اینطور نباشد که ما خودمان را دستیدستی در جریانی قرار دهیم و بعد آنوقت کاری کنیم! ما باید استعداد برای دفع حملۀ شیطان را داشته باشیم نهاینکه خودمان اجازه دهیم که او به ما حمله کند و فکر کنیم که مثلاً این کار خیلی عقلایی است! نه خیر! مملکت باید استعداد برای دفع تجاوز اجنبی را داشته باشد، اما کدامیک از این کشورهای دنیا با دست خودش کشوری غریبه را راه میاندازد و بعد میگوید: «حالا که راه افتاد، ما باید دفاع کنیم»؟! مثل جریان آن آقایی که اوّل رئیس جمهور شده بود و میگفت عراق این مملکت ما را بگیرد بعد ما هم مثل اشکانیان یا ساسانیان دور اینها را بگیریم و بیرونش بکنیم! این منطق خائنان یا منطق مجانین است که بگذارند دشمنی وارد مملکت شود و بگویند: بیا اینجا و هر کاری که میخواهی انجام بده و بعد ما تو را بیرون میکنیم! طبعاً معلوم است که کار به کجا میرسد! بعد آقا آنجا میفرمودند که اینها اینطور هستند... !
بنابراین اشکال اوّل این است که فسادی که منافی با ترقی است، این فساد به همان مقدار وجود فسادش از ترقی انسان کم میکند.
اشکال دوم: ممکن است این فساد موجب اثرات تخریبی عمیقی شود که دیگر نتوان اینها را ازبین برد.
مختلف بودن افراد در مقابله با وجود فساد در یک جامعه
اشکال سوم: افراد در مقابلۀ با فساد مختلف هستند. منبابمثال یک نفر نسبت به وبا مصونیت دارد اما ممکن است شخصی مصونیت نداشته باشد! نسبت به او ظلم میشود! شما نمیتوانید بگویید که ما میکروب وبا را داخل مملکت کنیم چون یک عده واکسن زدهاند و مصونیت دارند! اینها که واکسن نزدهاند چه گناهی کردهاند؟! پس وجود فساد در یک جامعه در ارتباط با همۀ افراد متفاوت است. آن بچۀ چهارده ساله و مراهق یا بالغی که نمیتواند خودش را در معارضۀ با این فساد کنترل کند، آیا نسبت به او ظلم نیست که این جامعه دارای چنین مواضع فاسد باشد؟! آیا این عدل است؟!
بنابراین اینهایی که میگویند: «باید در جامعه آزادی باشد»، از یک نقطهنظر میخواهند عین ظلم را در جامعه پیاده کنند! بهجهت اینکه اختیار برای اِعمال در یک جامعه با وجود ضرر و یک مضرّت و خطر برای افراد دیگر، عین تعدّی به حقوق اینها تلقی میشود. شما که میخواهید آزاد باشید و عریان بیرون بیایید، بروید در حمام عریان شوید، در منزل خودتان عریان شوید، این عریان بیرون آمدن سلب حقوق بقیه است، استفادۀ از اختیارات نفسی نیست. شما با این بیرون آمدن اختیار بقیه را سلب میکنید. حالا آیا متوجه شدید که به کجا میخواهم برسم؟! حالا بهعنوان اجمال یک اشاره میکنم و رد میشوم. آن کسی که تظاهر به کفر میکند، [غرضی از این تظاهر دارد.] او نمیخواهد از آزادی خودش استفاده کند. تو در خانهات تظاهر به کفر کن کسی به تو کاری ندارد، اعدامت هم نمیکنند و حکم به ارتداد هم بر تو جاری نمیکنند! هیچ! تو میخواهی در ملأ تظاهر به کفر کنی! چه کسی به تو گفت که در ملأ تظاهر به کفر کنی؟! چه کسی چنین اختیاری به تو داده است؟! تظاهر به کفر در ملأ غیر از تظاهر به کفر در منزل است! شما در منزل خودتان تظاهر به کفر کنید، کسی هم به شما کاری ندارد!
لذا روایتی که آن جلسه راجع به امیرالمؤمنین علیهالسلام [بیان شد که] در مسجد کوفه آن دو نفر آمدند و به صنم [سجده کردند،]1 آنها تظاهر به کفر میکردند والاّ اگر در منزلشان این کار را انجام میدادند، امیرالمؤمنین کاری به آنها نداشت. با این بیان، روایت را هم معنا میکنیم. آن دو نفر را میآورند و حضرت میفرمایند: «چرا این کار را کردهاید؟!» و بعد اقرار میکنند و ... . چون این مطلب را در ملأ مطرح میکردند، این اشکال به آنها وارد است. اینطور نیست که چون اصل این مطلب فیحدّنفسه واقع شده است. اگر اصل این مطلب در حمام اتفاق میافتاد و مثلاً یک صنم در حمام درست میکرد و به او سجده میکرد، امیرالمؤمنین با او کاری نداشت، درِ خانهاش را هم باز نمیکرد، اگر هم کسی درِ خانهاش را باز میکرد به او میگفت که چرا تحقیق کردی؟! چرا تجسّس کردی؟! چرا تفحّص کردی؟! پس اشکال به مقام اثبات و مقام اظهار برمیگردد، به نفس تحقق اعتقاد خلاف برنمیگردد.
ردّ کلام افرادی که در حکومت اسلامی قائل به آزادی هستند
آنوقت ما در اینجا میتوانیم بأیِّنحوٍکان مچ افرادی را که در حکومت اسلامی قائل به آزادی هستند بگیریم، و کسی با آزادی مخالفت نکرده است ولی اگر این آزادی بخواهد به اعتقاد و موقعیت تربیتی شخص صدمه بزند، این آزادی عین تعدّی است! بنده هم به همین آقا میگویم که ایشان اصلاً زنازاده است! ای آقا، چرا به من اهانت میکنی؟! چون آزادم دیگر، چه اشکالی دارد؟! دلم میخواهد به شما بگویم... ! میگوید: اگر میخواهی به من زنازاده بگویی، یکوقت در خانه میروی و در را میبندی و به من زنازاده میگویی، کسی با تو کاری ندارد اما اگر بخواهی این را در ملأ عام بگویی، الآن حیثیت من در اینجا لکهدار شده است، با این سبّ و با این ناسزا و کلام خلافی که تو الآن میگویی، حیثیت من با این مسئله به خطر افتاده است. پس تمام اشکالات به مقام اثبات برمیگردد. یعنی مقام اثبات است که موجب ظلم خواهد شد، نه ثبوت خود قضیه؛ خود قضیه که اصلاً فرقی نمیکند کافر باشد یا نباشد، کسی با او کاری ندارد. این مقام اثبات موجب میشود که این مسائل ظلم و خلاف عدل و... پیدا شود. إنشاءالله بقیهاش برای جلسات بعد باشد.
وجود یهودی و مسیحی در حکومت امام زمان علیهالسّلام
تلمیذ: در روایات نسبت به حکومت امام زمان علیهالسّلام هست که حضرت امام زمان نسبت به یهود و نصاریٰ بنا بر کتاب خودشان حکم میکنند. یعنی آیا در زمان حکومت ایشان یهود و نصاریٰ ملزم به آمدن بهسوی اسلام نیستند؟!1
استاد: نه، آنها هم نیستند.
تلمیذ: آیا مردم میتوانند مسیحی و یهودی باشند؟!
استاد: بله، مسیحی و یهودی هستند و به احکام مسیحی عمل میکنند مثل زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم.
تلمیذ: یعنی آیا حجت بر آن شخص تمام نمیشود؟!
استاد: حجت تمام است ولی میگوید که نمیخواهم طبق حجت عمل کنم! مگر زمان پیغمبر نبودند؟! میگوید که من جزیه میدهم. حکم جزیه همین است دیگر.
تلمیذ: آیا این الآن عناد نیست؟!
استاد: عناد است، ولی مقام اثبات ندارد. عناد است ولی مخالفت با دین نیست. میگوید که طبق دین خودم هستم. خدا در اینجا منةً علی العباد یهود و نصاریٰ را که قائل به الوهیت هستند و همینطور زرتشتیها را تا وقتی که مقام عناد و ابراز و امثالذلک را در عالم خارج نداشته باشند، یعنی مسخره نکنند، کلیسای مجدد نسازند، در ظاهر مشروب نفروشند و مشروب نخورند و این مقام اثبات را رعایت کنند، با آنها کاری ندارد.
تلمیذ: آیا در زمان حکومت امام زمان علیهالسّلام؟!
استاد: در زمان حکومت امام زمان.
وجود اصل آزادی در اسلام
آزادی بهنحوی در اینجا هست، اصلاً آزادی در اسلام هست. اسلام میگوید که هر کسی آزاد باشد، ما آزاد هستیم شما هم آزاد باشید اما این آزادی شما مخالف با آزادی من است.
خیلی وقت پیش در زمان سابق، حدود بیست سال پیش ـ آن موقع بیست ساله بودم ـ به کوه میرفتم. من آنموقع تهریش داشتم و گاهیاوقات به آنجا میرفتم. قهوهخانههای زیادی آنجا بود و خیلی از آن قهوهخانهها هم ساواکی بودند. یک قهوهخانۀ عبدالله درویش بود و خیلی هم ریش داشت، و اصلاً مشخص بود که ساواکی بود. افرادی که به آنجا میآمدند و میرفتند، مجاهدین و فدائیان [را شناسایی میکردند]. یکدفعه هم من را گرفتند و میخواستند به سازمان امنیت ببرند. البته به خود سازمان نکشید، با همان تحقیقاتی که کردند قبل از سازمان مرا رها کردند. به آنها گفتم که چرا مرا گرفتهاید؟! گفتند: «قیافهات به سازمان مجاهدین میخورد!» آنجا که نشسته بودم بعضی از این افراد هم میآمدند، دو یا سه روحانی هم میآمدند، یکی آقای لاهوتی بود و یکی هم آقای ملکوتی بود که اینها صبح میآمدند و کنار آبشار میرفتند و میآمدند. خلاصه، ما گاهیاوقات کنار همان قهوهخانه مینشستیم، آنموقع کتوشلواری بودیم دیگر، میرفتیم و مینشستیم و چایی میخوردیم و بعد هم میآمدیم. وقتی که برمیگشتیم و میخواستیم سوار ماشین شویم تازه آفتاب میزد، نماز صبحمان را در امامزاده ابراهیم میخواندیم. یعنی یک ساعت و نیم یا دو ساعت قبل از نماز صبح راه میافتادیم و تا کنار آن چشمه و حوض و امثالذلک میرفتیم و تا برمیگشتیم طلوع فجر میشد و مقداری هم از فجر گذشته بود که نمازمان را در امامزاده ابراهیم در دربند میخواندیم و بعد پایین میآمدیم و در آنجا مینشستیم، دو نفر از آقایان هم بودند. بعد بعضیها مسخره میکردند و فلان و ... ! بعد این بندگان خدا میرفتند، و دیگر من با آنها درمیافتادم و میگفتم که مرتیکه، زنیکه، او به تو اعتراض نمیکند که با این قیافه کوه میآیی، آنوقت تو به او اعتراض میکنی؟! به او چهکار داری؟! مگر او به تو گفت که چرا با این سر و وضع و اوضاع و امثالذلک به اینجا میآیی؟! حالا او هم میآید که میآید! خلاصه، آنها هم خجالت میکشیدند و میرفتند. چند دفعه ما از اینها دفاع کردیم و اینها هم خیلی از ما ـ البته خودمان را معرفی نمیکردیم ـ خوششان میآمد.
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد