پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
توضیحات
بخش پنجم: هدف از خلقت انسان - فصل اوّل: خلقت هدفدار انسان
هو العلیم
هدف از خلقت انسان و ذکر بعضی آیات در این باب
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه بیستم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
هدف از خلقت انسان، یکی از مهمترین مباحث فلسفی و فلسفۀ اخلاق و مباحث فطری
یکی از مهمترین مباحث فلسفۀ اخلاق و مباحث فطری، بحث هدف از خلقت انسان است. این مسئله که انسان عبث خلق نشده و غایت و هدفی از خلقت او مدّنظر است، یک مسئلۀ فطری است. یعنی فطرت بشر براساس آن سرمایههایی که خداوند به او عنایت کرده و برداشتهایی که از حقیقت و نفسالأمر دارد، حکم میکند به اینکه باید یک منظوری از خلقت انسان وجود داشته باشد. این یک مسئلۀ فطری است و قابل مناقشه نیست. البته ضرورت ندارد که این مسئله در همۀ احوال برای انسان حضور علمی داشته باشد؛ چهبسا انسان در یک مرحله و برهه از بسیاری از مسائل فطری غافل باشد، مانند قبح ظلم یا قبح کذب یا استحسانات عقلی و بسیاری از مسائل دیگر که لازم نیست همیشه برای انسان حضور علمی داشته باشند.
فطری بودن مسئلۀ توحید
همانطور که نسبت به مسئلۀ توحید هم [همینطور است.] توحید یک مسئلۀ فطری است و هر شخصی در وجود خود احساس مبدأای میکند و فطرت او را به این موضوع راهنمایی میکند.
آیات دالّ بر فطری بودن مسئلۀ توحید
آیات قرآن هم بر این قضیه دلالت دارند مثل آیۀ شریفۀ:
﴿فَأَقِمۡ وَجۡهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفٗا فِطۡرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِي فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيۡهَا لَا تَبۡدِيلَ لِخَلۡقِ ٱللَّهِ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلۡقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ﴾.1
مثل قضیۀ حضرت ابراهیم که بر این مسئله دلالت دارد: ﴿قَالَ بَلۡ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمۡ هَٰذَا فَسَۡٔلُوهُمۡ إِن كَانُواْ يَنطِقُونَ﴾2 یا مسئلۀ حضرت ابراهیم راجع به پرسش خورشید و ستارگان و ماه بر این قضیه دلالت دارد.
و همینطور تمام آیاتی که با ادلّۀ فطری و با دلالت عواطفی اثبات مبدأ و صانع میکنند و از نقطهنظر نقلی بر این مطلب دلالت دارند.
اما از نقطهنظر عقلی و وجدانی و شهودی هم این مطلب، بدون هیچ شک و شبههای قابل برای تأمّل میباشد. در اینجا هم مسئله به همین منوال است.
فطری بودن ترتّب و تعاقب غایت و هدف بر خلقت انسان
یکی از مسائل فطری، ترتّب و تعاقب غایت و هدف بر خلقت انسان است؛ یعنی نمیشود که این انسان با توجه به این شرایط و استعدادات و ملکات، بدون هدف خلق شود. این یکی از مسائلی است که مورد نظر و اثبات قانون فطرت است؛ اگرچه ممکن است این مسئله مانند مسئلۀ اوّل یک حضور علمی برای انسان در همۀ مراحل و مراتب نداشته باشد، گاهگاهی هست، بیاید، برود، جرقّههایی بزند، و اینطور نباشد که همیشه برای انسان مثل حضور عینی وجود خود انسان و به علم حضوری باشد بلکه این در وجود انسان هست و با مختصر عنایت و تأمّلی برای انسان روشن و آشکار میشود. خداوند متعال خلقت انسان را براساس این مسئلۀ فطری در قرآن بیان میکند:
یکی از آیاتی که دلالت بر این مطلب میکند آیۀ: ﴿أَفَحَسِبۡتُمۡ أَنَّمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ عَبَثٗا وَأَنَّكُمۡ إِلَيۡنَا لَا تُرۡجَعُونَ﴾1 است که دلالت میکند بر هدف و غایتی که از این خلقت برای انسان هست. در این آیه میفرماید که زندگی شما عبث نیست، شما به ما برمیگردید؛ یعنی اینطور نیست که یله و رها باشید، بالأخره بعد سر و کارتان با ما خواهد بود.
منافات داشتن گذران زندگی در این دنیا به هر کیفیتی با خلقت انسان
ما از اینجا استفاده میکنیم که گذران زندگی در این دنیا بأیِّنحوٍکان و به هر کیفیتی با خلقت انسان منافات دارد. اگر کسی بخواهد که در این دنیا هر طوری بیاید و هر طوری برود و هر ظلمی بکند و هر کسی را بکشد و هر تجاوز و غصبی را انجام دهد، این کارها با ﴿أَفَحَسِبۡتُمۡ أَنَّمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ عَبَثٗا﴾ منافات دارند.
کیفیت رجوع به پروردگار
رجوع به پروردگار باید رجوع منطقی باشد؛ والاّ اگر آدم کافر به خدا رجوع کند، آدم مؤمن هم رجوع کند پس ﴿وَأَنَّكُمۡ إِلَيۡنَا لَا تُرۡجَعُونَ﴾ چه معنا دارد؟! چون بحث فقط صرف رجوع است! اما صرف رجوع [کافی] نیست بلکه صرف رجوع با عمل صالح است، صرف رجوع است با ارائۀ یک حیات طیبه است. پس آیۀ ﴿أَفَحَسِبۡتُمۡ أَنَّمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ عَبَثٗا وَأَنَّكُمۡ إِلَيۡنَا لَا تُرۡجَعُونَ﴾ با گذراندن حیات به هر نحوی در تعارض است.
ذکر غایت خلقت در آیات قرآن
یا اینکه منبابمثال آیاتی که دلالت میکنند بر اینکه خلقت آسمان و زمین برای این است که شما به حق برسید؛ لِتَعلموا ﴿بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾1 عبارت است از عرفان، عبارت است از رسیدن به حق، این غایت برای خلقت انسان است.
منظور از عبادت همان عرفان به حق
یا منبابمثال آیاتی که میگویند: ﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ﴾2 که میفرمایند: «غایت از خلقت عبادت است، منظور از عبادت همان عرفان به حق است». ﴿لِيَعۡبُدُونِ﴾ یعنی مقام عبودیت. به مقام عبودیت برسند یعنی به مقام عرفان و معرفت برسند. برفرض اینکه ما آن روایاتی را هم که در اهل تسنّن باشد قبول نکنیم، همین نفس ﴿لِيَعۡبُدُونِ﴾ بهمعنای نماز خواندن و روزه گرفتن نیست بلکه عبد باشد، عبد در صورتی است که انسان معرفت به مولا داشته باشد والاّ عبد نیست. این یک مسئله است.
شناخت مولا شرط لازم برای عبادت
ترتّب عبادت بر شناخت
لذا این مطلبی که از مرحوم آقا شیخ محمدعلی کاظمی نقل میشود بر این که ما بهدنبال فلسفه و عرفان نمیرویم برای اینکه کاری به معرفت مولا نداریم که مولا کیست، وظیفۀ ما عبودیت است، مولا هر کسی که میخواهد باشد و دارای هر تعریف و حد و صفتی که میخواهد باشد، بنده در مقام عبودیت باید اطاعت کند،3 این دلیل کاملاً باطل است و از مرحلۀ عقل و منطق خارج است! چون تا انسان مولا را نشناسد نمیتواند او را عبادت کند، عبادت مترتّب بر شناخت است. همانطور که میفرماید: ﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ﴾؛ تا اینکه عبادت کنند. این عبادت یعنی در مقام عبودیت بربیایند، یعنی نماز را بهتر بخوانند، کارشان را در دنیا بهتر انجام بدهند، بینششان در دنیا بهتر باشد. لازمۀ عبادت کردن شناخت پروردگار است و همانطور که امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید: «ما عَبَدتَ الله خوفاً مِن ناره و لا طمعاً إلی جنّتِه بل وَجَدتُه أهلاً للعبادة فعَبَدتُک»4 معنای این کلام این است که آن عبادت، عبادت عبید است و آن عبادت، عبادت تجّار است. همانطور که میفرماید: این عبادت، عبادت واقعی است. لازمۀ «وَجَدته أهلاً» عرفان و شناخت است، چرا «وَجَدته أهلاً للعبادة»؟! چون او را شناخته است. بنابراین مطلب ایشان (مرحوم کاظمی) خالی از تأمل بوده و باطل است.
غایت خلقت انسان، رسیدن به کمالات و معرفةالله
فلذا غایت برای خلقت انسان معرفةالله و رسیدن به کمالات در اینجا ارزیابی شده است. بر این اساس بعثت و رسالت انبیاء هم روی این مسئله قرار میگیرد. حالا من همینطور تیتروار و مجمل از اینها میگذرم، بحثهای [فنی و مهم] روی آنها انجام شود و خود رفقا آیاتی که مربوط به این مسئله میباشند و هدف از خلقت را بیان میکنند و همینطور ادلّهای را که مربوط به رشد و شکوفا شدن و بروز ظهورات و استعدادات و به فعلیت رسیدن آنها است پیدا میکنند. روایاتی را که إلیماشاءالله مربوط به هدف و غایت خلقت از امام صادق و امام باقر علیهماالسّلام بیان شدهاند بررسی میکنند و احتجاجاتی را که آنها با مخالفین کردهاند و همه دلالت بر این قضایا دارند بررسی میکنند. اینها دیگر بستگی به همّت ما دارد که تا چه اندازه انجام دهیم.
بعثت انبیاء براساس حکم فطری
بعثت انبیاء هم براساس همین حکم فطری است؛ یعنی چون حکم فطری در بشر اقتضاء میکند که انسان به کمال مطلوب از این خلقت برسد، انبیاء هم بر همین اساس نازل شدهاند، آیات قرآن هم بر این قضیه هست: ﴿قُلۡ مَآ أَسَۡٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ مِنۡ أَجۡرٍ إِلَّا مَن شَآءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلٗا﴾.1
هدایت خود شخص، مطلوب برای بعثت رسل
اجر را بر هدایت خود شخص مترتّب میکند نه بر نصیبی که متوجه او شود. یعنی میگوید که هدایت خود شخص، مطلوب برای بعثت رسل است. ﴿وَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ إِلَّا رَحۡمَةٗ لِّلۡعَٰلَمِينَ﴾2 این ارسال رسل برای رحمت بر عالمین است. برای اینکه بشر را از جهالت بیرون بیاورد، پس مقصد در اینجا مشخص شده است، مقصد از خلقت رسل در اینجا این است که بشر به جنبۀ هدایت برسد. جنبۀ هدایت، جنبۀ معرفةالله است و به این مطلب میخواهد برسد.
پس از نقطهنظر فطری مطلب تمام است بر اینکه منظور از خلقت بشر رسیدن به غایت است، حالا یکعده بهدنبال این حکم فطری نمیروند، نروند، به ما کاری ندارند! ما بحث منطقی نسبت به این مطلب داریم. مثل اینکه فطرت بشر انسان را به وجود یک صانع راهنمایی میکند، حالا یکعده انکار صانع میکنند و روی فطرت پرده میاندازند، این به ما مربوط نیست و بما نحن فیه کاری ندارد! فطرت بشر انسان را به صداقت، امانت، عدم خیانت، عدم دروغ و امثالهم هدایت میکند، حالا یکعده میآیند و روی این پرده میاندازند و خودشان را در این ستار قرار میدهند، این به جریان نفسالأمری بحث و منطق کاری ندارد! فطرت بشر انسان را به عدم ظلم و به عدالت راهنمایی میکند، حالا مرام یکعده مرام ظلم و خلاف عدالت باشد، این به اصل قضیه و فطرت مربوط نیست! بحث ما در باب ارتداد با جهات نفسالامریۀ مسئله است که مسئله در چه محدودهای است و آزادی بشر در چه محدودهای است. ما در اینباره بحث میکنیم، حالا یکعده نمیخواهند از این آزادی استفاده کنند و بر طبق فطرت حرکت کنند به بحث ما کاری ندارد!
علت وجود شوق رسیدن به کمال در انسان
بنابراین گفتیم که یکی از احکام فطرت، شوق رسیدن به کمال براساس اهدافی است که خداوند در فطرت انسان قرار داده و غایتی است که مترتّب کرده است. یعنی وقتی که فطرت انسان غایتی را برای خودش میداند که این غایت عبارت است از رسیدن به کمال و استعدادات، بر این اساس است که انسان را برای رسیدن به کمالات راهنمایی میکند. حالا شما در اینجا میبینید که گاهیاوقات اشتباه و خلط پیدا میشود. حالا اینکه ما رسیدن به کمال را در رسیدن به علوم ظاهر میدانیم، این یک بحث دیگر است ولی اینکه فطرت مشوِّق برای ظهور استعدادت و به فعلیت رسیدن استعدادت است، بین همه علیالسواء است، یعنی حتی آن کمونیست و ملحد هم بهدنبال به فعلیت درآوردن استعدادت خود هستند. چرا میروند کتاب میخوانند؟! چرا میروند درس میخوانند؟! چرا میروند فلان اختراع را انجام میدهند؟! چون دائماً میخواهند استعدادت خود را به فعلیت درآورند و خود را از مرتبۀ جهل بیرون بیاورند و به مرتبۀ علم برسانند. پس فطرت است که انسان را به این وادی سوق میدهد تا اینکه کمالات را برای خود تحصیل کند.
این همان مسئلهای است که موجب میشود پیغمبران بیایند. یعنی ما براساس فطرت از خدا این مطلب را طلبکار میشویم که چون فطرتی که در ما قرار دادهای ما را به کمال میکشاند، پس بر تو واجب است که ما را در این مسیر حرکت دهی.
ما در اینجا میخواهیم حکمی را برعهدۀ خدا بگذاریم، نهاینکه خدا بخواهد برعهدۀ ما بگذارد. خدا ما را خلق کرده است؛ حالا که ما را خلق کرده است، میبینیم که فطرت، ما را به یک هدف سوق میدهد. یعنی ما باید به حکم فطری استعدادهای نهفتۀ خود را به فعلیت برسانیم. بالاترین فعلیت این استعدادها، استعداد رسیدن به علم مطلق و رسیدن به کمال مطلق است؛ در این مطلب هم فطرت انسان را راهنمایی میکند. منبابمثال اگر ما قضیۀ حقیقت وجود را استنباط کنیم، حقیقت ماهیت را استنباط کنیم و اطلاق و صرافت آن را استنباط کنیم، طبعاً به خیلی از مسائل حکم میکنیم که نیاز به ادلّه و... دارد. تمام اینها بهخاطر این است که مسائلِ حول و حوشش، آنطور که بایدوشاید استیعاب نمیشود.
معنای هدایت
حالا اگر شما خلقت انسان را درنظر بگیرید و اگر حکم فطریِ برای خلقت انسان را و اینکه یک هدف و غایتی مترتّب بر این است درنظر بگیرید، خود این فطرت بر گُردۀ خدا میگذارد که باید این فطرت، در مسیر رسیدن به فعلیت حرکت کند و انسان در آن مسیر حرکت کند؛ این عبارت است از هدایت.
بنابراین بعثت رسلی را که خداوند متعال گذاشته است، بهعنوان یک حکم تکلیفیِ از آنطرف به مرتبۀ نزول نیست بلکه به مقام اقتضاء و استدعای ذاتی نسبت به مقام علّیت است، و از موقعیت فشار و تکلیفِ از علت به معلول نیست تا اینکه این بعثت رسل چکشی بر سر افراد باشد، بلکه از باب اقتضاء ذاتی است. همانطور که وقتی شما تشنه میشوید اقتضای ذات شما طلب آب است، حالا اگر کسی به شما آب بدهد آیا این آب دادن را یک حکم تکلیفی از جانب او علیه خودتان تلقی میکنید؟! اگر گرسنه باشید و به در خانۀ کسی بروید تا اینکه به شما غذا دهد، آیا او به شما تحمیل میکند که این غذا را بخورید؟! یا اینکه میگوید: اگر نمیخواهی، نخواه، خودت اینجا آمدهای، اگر نخوری خودت ازدنیا میروی! همینطور این بعثت رسل اوّلاً بلااوّل مقتضای استدعا و طلب ذاتی بندگان است، چون بندگان ذاتاً استدعا میکنند، خدا در اینجا منةً علی العباد ارسال رسل میکند. یعنی این دقیقاً برخلاف آن چیزی است که مردم تصور میکنند!
تکلیفی نبودن احکام و شرایع
برخلاف تصورِ مردم، احکام و شرایع تکلیفی نیستند بلکه اقتضای ذاتی ما اوّل وجود داشته است. اگر این اقتضاء ذاتی نباشد ما یک آدم دیوانه هستیم! اگر ما از گرسنگی بمیریم و به مطعم نرویم دیوانه هستیم! اگر تشنگی بهحدی برسد که [قابل تحمل نباشد و] از شخصی تقاضای آب نکنیم دیوانه هستیم!
به همین لحاظ این اقتضای ذاتی و این حکم فطری را لبیک گفتن و پاسخ گفتن پروردگار، یک جهت اجابت دعوت از ناحیۀ فطرت و مقتضای ذات بشر دارد؛ یعنی استدعای ذات ما از مرحلۀ نزول به صعود است که موجب لطف پروردگار نسبت به ما شده و این باران رحمت که عبارت است از بعثت انبیاء و تدوین احکام و شرایع بر ما آمده است. اگر استدعای ما نبود خدا چهکار میکرد؟ میگفت: اینها که نمیخواهند پس رهایشان میکنیم! خدا چه نفعی در این بعثت رسل میبرد؟! هیچ! لذا در آیۀ شریفه است که ﴿قَالَ فَمَن رَّبُّكُمَا يَٰمُوسَى * قَالَ رَبُّنَا ٱلَّذِيٓ أَعۡطَىٰ كُلَّ شَيۡءٍ خَلۡقَهُۥ ثُمَّ هَدَىٰ﴾1 نمیفرماید: «أعطیٰ کلَّ شیءٍ خَلقَهُ و رَماهم و تَرَکَهم؛ آنها را رها کرد» بلکه ﴿ثُمَّ هَدَىٰ﴾، یعنی براساس این خلق هدایت کرد. پس خلق اقتضاء و استجلاب هدایت میکند، خلق طلب این هدایت را میکند.
الإنسان بما هُوَ إنسان، مقتضی برای بعثت رسل و تدوین احکام و شرایع
بناءعلیٰهذا خلق و حکم فطری این مسئله را اقتضاء میکنند، و این حکم فطری هم بین مؤمن و کافر فرقی نمیکند. حکم فطریِ قبل از خلقت رسل، حکم فطریای است که منبعث از انسان است بما هُوَ إنسان، بما أنَّهُ إنسان، لا بما أنَّهُ متدیّن، لا بما انَّهُ مکلف، لا بما انَّهُ مسلم، لا بما انَّهُ ... ، بلکه الأنسان بما هُوَ انسان، این مقتضی برای بعثت رسل و تدوین احکام و شرایع است. قبل از مرحلۀ بعثت، قبل از اینکه پیغمبر بیاید، میگوییم که خدایا چهکار کنیم؟! یک نفر را بفرست! وقتی که آمد، دیگر آمد! پس قبل از بعثت رسل است که استدعای ذاتی برای هدایت و تشریع قوانین هست. وقتی که بیاید، دیگر آمده است. ﴿إِنَّا هَدَيۡنَٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرٗا وَإِمَّا كَفُورًا﴾.1
هدایت یک استدعای ذاتی است که به بشر برمیگردد
بنابراین، این استدعای ذاتی به إنسان بما هُوَ إنسان برمیگردد، نه به إنسان بما هو مؤمنٌ یا متدیّنٌ. و یک نکتۀ خیلی مهمی در اینجا هست که هیچ کس از این نکته مفرّی ندارد و آن اینکه هدایت یک استدعای ذاتی است که به بشر برمیگردد نه به مؤمنین و نه به نصاریٰ و نه به یهود و... . اصلاً بشر چون بشر است باید هدایت برای او فراهم شود!
تلمیذ: اگر کسی در اینجا بگوید که ما قبول داریم فطرت ما اقتضای میل بهسوی کمال و علم و... را دارد و در اقتضای فطرت ما بحثی نیست، ولی این اقتضای فطری ما را وادار میکند بر اینکه خودمان تلاش کنیم و با فکر خودمان و با سعی خودمان و با تلاش خودمان بهدنبال علم برویم.
استاد: هیچ اشکالی ندارد. ما میگوییم: شما با فکر و سعی و تلاش خود بروید، اگر سرتان به سنگ نخورد، ما هم از شما تبعیت میکنیم و متابعت میکنیم. میگوییم: حرفی نداریم، شما بروید ولی صحبت در این است که این مطلب را اوّلاً فطرت شما میگوید و هر فطرتی نمیگوید، چون یکی از مسائلی که موجب میشود او بهسمت این برود همین است که میگوید: من استعدادها را به شکوفایی برسانم؛ یعنی بر خودش اثبات جهل میکند و میگوید: جاهل است. حالا صحبت در این است که آیا تو برای ازبین بردن این جهل در فاعلیّت تامّ هستی؟! یعنی آیا میتوانی همۀ جهالتها را ازبین ببری یا نه؟! اینها در مسائل پزشکی یک میلیون مسئله برایشان مجهول است، فقط چهارتا از آن را حل کردهاند، حالا چه برسد به اینکه بخواهند مجهولات نَفْسشان را حل کنند! کجایش اینطور است؟! اگر هم بگویند، دروغ جعل میکنند! منبابمثال اینکه مینشینند و اینهمه قانون جعل میکنند و بعد میگویند که اینجایش خراب شد و تبصره میگذارند، اینها برای چیست؟! یعنی شما وقتی که قانون را عمل کردید و بعد از دو سال متوجه شدید که این قانون اشتباه بوده است، پس دو سال در اشتباه بودهاید! در این مدت دو سال که شما در اشتباه هستید، چه کسی پاسخگو است؟!
تلمیذ: جواب میدهند که این سیر تکاملی است، بشر از آن ابتدا این سیر را ادامه میدهد.
استاد: حالا ما اینطور جواب میدهیم که اگر راهی برای شما پیدا کردیم که این سیر تکاملی وجود نداشت، شخص از اوّل در مسیر کمال بود، چه جواب میدهید؟! کدام بهتر است؟! کدام ترجیح دارد؟! بهجای اینکه شخصی از ابتدا خودش برود و الفبا را یاد بگیرد ما از اوّل برایش یک معلم گذاشتهایم، کدام یک از این دو راجح است؟! بعثت انبیاء برای این است.
تلمیذ: ما نمیخواهیم زیر بار این مطلب برویم.
استاد: اینکه میگویید: «نمیخواهیم»، میشود خلاف فطرت. شما نمیخواهید زیر بار بروید، بسیار خوب، نروید، این یک مسئلۀ مربوط به شما است! بحث جلسۀ آینده در تأمین امنیت برای افرادی است که میخواهند زیر بار فطرت بروند، و بحث مهم ما است!
تلمیذ: نهاینکه نمیخواهیم برویم، یعنی میگوید که اقتضای فطری ما این است که ما را بهسوی کمال و علم [ببرد] و ما هم همینطور خودمان با سعی و تلاش خودمان و با فکر خودمان میخواهیم برویم و برسیم.
استاد: آیا رفتید و رسیدید یا نه؟!
تلمیذ: نه، نمیگوییم که رسیدیم ولی میگوییم که این سیر تکاملی است که از اوّل خلقت بشر شروع شده است.
استاد: شما بیجهت میگویید!
تلمیذ: هر کسی به هرجا رسید بقیه هم همینطور ادامه میدهند.
استاد: کجا به سیر تکاملی رسید؟! آیا در این سیر تکاملی به کمال رسیدند یا نرسیدند؟! چه کسی رسید؟!
تلمیذ: اگر کمال را برای آنها تعریف کنند ... .
استاد: همین دیگر، فطرت از اوّل همین را میگوید. ببینید یکوقت شخص میخواهد یک چیزی بیندازد و یکوقت هم شخص واقعاً میخواهد بفهمد، این دوتا مطلب است. اگر میخواهد بیندازد و انداختنی است، باید در مقابلش هم انداخت؛ یعنی اگر منظور چماق است، [مقابلش هم همان است!] ولی یکوقت شخص میخواهد بفهمد؛ لذا از او اینطور سؤال میشود: فطرت شما که شما را بهسوی کمال میرساند، کمال را چه تشخیص میدهید؟! آیا کمال را حیات دنیوی تشخیص میدهید یا رسیدن به مبدأ؟! دیگر متعجّب میماند و هیچ راه برو و برگرد ندارد!
تلمیذ: خود همین مسئله هم محکوم به حکم عقل و فطرت است. اگر کسی بخواهد با عقلش هم به کمال برسد، حکم عقل میگوید: به متخصص رجوع کن!
استاد: بله، در آنجا هم همین است، عرض کردم که در آنجا هم خود فطرت میگوید که برای رفع جهل نیاز به هدایت داری.
تلمیذ: نسبت به علوم تجربی هم همینطور است.
بشر بهدنبال اقرب طریق برای رسیدن به کمال
استاد: نسبت به همهچیز همین را میگوید. آیا شما دیدهاید که شخصی بهدنیا بیاید و از اوّل خودش بهدنبال تجربه برود؟! یا از تجربۀ دیگران استفاده میکند؟! مثلاً کسی که بخواهد نجّاری یاد بگیرد آیا از اوّل خودش میرود و درخت را ارّه میکند و از جنگل میآورد یا پیش نجّار میرود؟! اصلاً بشر بهدنبال اقرب طریق برای کمال است! هیچکسی تجربۀ دو هزار ساله را از اوّل شروع نمیکند، بلکه تجربۀ دیگران را بهعنوان راهنما میگیرد! وقتی که اینطور شد ما این مسئله را میگوییم که اگر این راهنمایی بهصورت دیگری جامع الأفراد باشد آیا فطرت باید او را بپذیرد یا نباید بپذیرد؟!
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد