پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
تاریخ 1421/11/30
توضیحات
موضوع: سلوک عقلانی 1 سلوک یعنی انجام همه مراتب تکلیف در مرتبه و جایگاه خود. 2 بیان کیفیت ملاک عقل در مکاتب مختلف. 3 سفارش پیامبر اکرم به امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با پیمودن راه خود بواسطۀ تبعیت از عقل. 4 ملاک قرب و بعد در اعمال انسان فقط نیت است و زیادی و کمی عمل هیچ ارتباطی در آن ندارد. 5 نافرجامی سردمداران مشروطیت بواسطه عدم بصیرت و بینش نسبت به قضایا. 6 تشبیه حضرت آیت اللَه کشمیری نسبت به قضایای مشروطه. 7 مرحوم علامه طهرانی می فرمودند: وارد شدن در مسائل اجتماعی و حکومتی بدون اتّصال به امام زمان علیه السلام و یا ولیّ زنده متصل به آن حضرت غیر از هلاکت مسیری برای او متصوّر نمی باشد. 8 مسیر عقل تنها مسیری است که شیطان به هیچ وجه نمی تواند بواسطه آن در انسان نفوذ کند. 9 منظور و مقصود از عقل و هدایت باطنی چه می باشد 10 خواب و مکاشفه به هیچ وجه نمی تواند دلیل و حجّت بر امور و مسائل باشد.
هو العلیم
اهمیت جایگاه عقل در مسیر سیر و سلوک
سلوک خانواده ـ طهران ـ جلسه 9
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
در راه كه میآمدم با خودم فكر كردم راجع به چه مسئلهای با دوستان صحبت كنم؛ گفتم شاید اگر این مجلس، مجلس سؤال و جواب باشد بهتر باشد و هر سؤالی در هر زمینهای، راجع به مسائل خانوادگی، سلوكی، علمی البته غیر از مسائل فقهی كه آن بحثش جدا است، البته اگر مسئلهای فقهی باشد كه برای عموم مفید است، اشکالی در طرح کردن آن وجود ندارد. علیٰكلّحال تا جایی كه وقت اقتضا میكند اگر مسئله یا مشكلی در ذهن هست مطرح شود تااینكه این مطالب بهصورت شفاف بیان شود. اما قبل از اینكه به این مسائل پرسش و پاسخ بپردازم مناسب میبینم که چند دقیقهای راجع به ملاك عقل و ملاك سایر فرق و مكاتب یك صحبت اجمالی داشته باشیم.
اهمیت جایگاه عقل در مسیر سیر و سلوک
پیغمبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
یا علی اذا رأیت انّ الناس یتقربون الی بارئهم بانواع البرّ فقرب الیه بعقلك تسبقه؛1 «ای علی وقتی كه نگاه میكنی میبینی مردم با انواع كارهای ظاهر، نوافل، امورات مستحبی، عبادات، انفاق و اعمال ظاهری بهسوی پرودگار خود تقرب میجویند تو با عقل خود بهسمت او حركت كن و راه او را بپیما، از آنها پیشی خواهی گرفت.»
با توجه به اینكه كارهایی را كه انسان انجام میدهد تمام این كارها از نقطهنظر صحت و بطلان، ارزش و ضد ارزش، تابع نیات و تابع مقاصد است؛ یعنی ممكن است شخصی عملی را انجام بدهد و نیت او نیت غیر صالحی باشد ولی در ظاهر این عمل عمل مناسبی باشد، این عمل هیچ ارزشی در پیشگاه پروردگار و در مزمار سنجش پیش ملائكۀ پروردگار ندارد. چون باطن، باطن صحیح و سالم نیست؛ باطن باطن معیب و خراب است. بنابراین عمل انسان در صورتی میتواند مقرِّب باشد كه با موازین تطبیق كند. بعضیها دارای جاروجنجال و سروصدا هستند، ظهورشان خیلی خوب است، بیاوبروی آنها خیلی خوب است، دادوبیداد آنها خیلی خوب است و نمودشان در اجتماع خیلی خوب است. مردم تعجب میكنند و میگویند که بَه بَه چقدر این شخص فعالی است! چقدر كار میكند! چقدر زحمت میكشد! چقدر تلاش میکند! زندگیاش را اینطور میكند! منزلش را در اختیار قرار میدهد! امكاناتش را در اختیار قرار میدهد! ولی ممكن است آن باطن و حقیقت و نفس خیلی با عمل ظاهر تطبیق نكند و در اینجا آنچه برای انسان مهم است عبارت است از ملاك، اینكه این عملی كه انجام میشود روی چه ملاكی است و این شخص كه این عمل را انجام میدهد بر اساس چه ملاكی انجام میدهد، آیا واقعا به كنه مسئله رسیده است، بر همۀ زوایا اشراف پیدا كرده است یا نه.
عدم وجود ارتباط با غیب موجب انحراف افراد در جریان مشروطه
در جریان مشروطه مسئله مسئلۀ خیلی مهمی بود. بزرگانِ از شیعه و از فقها و از مراجع مانند مرحوم آخوند خراسانی، مرحوم آخوند ملاصالح مازندرانی و همینطور مرحوم شیخ فضلالله نوری در اوایل كار بهدنبال مشروطه بودند و این مسائل را تعقیب میكردند، همه را پیگیری میكردند ولی مطلب این بود كه آنها كه بهدنبال این مطالب بودند آیا از آن بینش و بصیرت كافی هم كه در پشت این قضیه چه مسائلی میگذرد، برخوردار بودند؟! آیا احساس میكردند كه دست استعمار دارد این قضایا را میگرداند و این جریانات را بهوجود میآورد و با برنامههای حساب شده و دینی بهدنبال اغفال مردم هستند؟! خیلی عجیب است که در جریان مشروطه تمام برنامههای اغفال كننده، مسائل دینی بود! از یك طرف ظلم و اجرای عدالت دو مسئلۀ واضح و روشنی بود که همه این دو مسئله را ادراک میکردند. و از طرف دیگر تعدّی كه از طرف حكام قاجار بر مردم میشد هم روشن و واضح بود. اما صحبت در اینجا این بود كه چه كسی برای ملت ایران دل میسوزاند؟! انگلیس دل میسوزاند یا روس؟! هزار سال میخواهیم دل نسوزانند!! شما چهكاره هستید كه برای ایران و مردم ایران تكلیف تعیین میكنید؟! قاجاریه ظلم میكنند، به شما چه مربوط است؟! این بندگان خدا با تمام سرمایۀ علمی و با تمام استعدادات و موقعیت و شئون اجتماعی به این مطلب پینبردند و در دام انگلیس و ایادی استعمار گرفتار شدند و مردم را هم گرفتار كردند!! التفات میكنیدکه مسائل چقدر دقیق است!
وقتی كه جریان بهنحوی پیش رفت و همۀ مردم قیام كردند و باقرخان و ستارخان و سایر افراد آمدند و پیش بردند و به مطلب و مقصودشان رسیدند و مرحوم شیخ فضلالله نوری را چون مخالفت كرد بر سر دار كردند، آن موقع بود که آخوند خراسانی متوجه شد كه چه كلاهی سرش رفته است! التفات میکنید چقدر مسئله دقیق و حساس است! و چقدر ظریف جلو آمدند که حتی بزرگترین مرجع شیعه را هم فریب دادند! آخوند خراسانی در آن زمان بزرگترین مرجع شیعه بود و وقتی متوجه شد كه فریب خورده و دیگر كار از كار گذشته است، علیه استعمار اعلان جهاد كرد و با افراد از نجف حركت كرد كه به ایران بیاید. در كوفه در قهوۀ او سم ریختند و فردایش هم از دنیا رفت. بعداً متوجه شدند که قهوهچی او جاسوس انگلیسی بوده است. بعد هم تقی زادهها آمدند و زمام كار را بهدست گرفتند و مطلب را تمام كردند.1
حالا چه كسی در این قضیه باخت و چه كسی بُرد؟! آن كسی كه در ماوراء این اعمال و افعال ظاهر و روزنامهها و نوشتهجات و... آن دست پنهان را میدید! مرحوم سید مرتضی كشمیری یكی از آن افراد بود. به ایشان گفتند: شما جزو كدام طرف هستید؟ مشروطه خواه هستید یا آزادی خواه؟ ایشان گفت: ما نه جزو این دسته هستیم و نه جزو آن دسته و بعد هم گفت: عدهای گرگ و حیوان بهعنوان دین و طرفداری از دین به جان هم افتادند و دارند مردم را این وسط له میكنند! التفات كردید مسئله چقدر دقیق و ظریف است.
در جریان مشروطه به خوبی مشخص شد كه هدایت جامعه باید بهدست فردی باشد كه متصل به غیب باشد والاّ در غیر اینصورت قطعاً انسان بدون هیچ شك و شبههای در دام شیاطین گرفتار میشود؛ همانطوریكه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بارها میفرمودند:
وارد شدن در این مسائل بدون اتكا به امام زمان علیهالسلام یا ولیّ حی كه در زیر سایۀ امام زمان است و بر اوضاع و قضایا اشراف دارد، غیر از هلاكت چیزی نیست!
چون تشخیص ما محدود است؛ تشخیص ما در یك حدّ مشخص است؛ ما نمیتوانیم بر طبق آن مسائل و مصالح كلی حركت كنیم. مردم فقط به ظاهر نگاه میكنند؛ مردم فقط به اعمال نگاه میكنند؛ مردم فقط به تسبیح نگاه میكنند؛ مردم فقط به آثار سجده در پیشانی نگاه میكنند اما نسبت به این قضیه كه این شخص چقدر از عقل و فهم دینی برخوردار است، اطلاع ندارند و شیطان دقیقاً از همین راه وارد میشود؛ یعنی درست از همان جایی وارد میشود كه در آنجا جای لغزش و خطر و انحراف است، از جایی وارد میشود كه جای ورود او است و از جایی وارد میشود كه راه برای او باز است، از تنها نقطهای كه نمیتواند وارد شود و راه بر او بسته است راه عقل است؛ لذا آنچه را كه ما در روایات و در كلمات بزرگان داریم این است که به ظاهر افراد و اعمال آنها فریفته نشوید.
عقل یعنی هدایت باطنی برای تشخیص حق از باطل
البته این را هم باید عرض كنیم که منظور از عقل عبارت است از آن نور و آن هدایت باطن و آن قوۀ تشخیصی كه خداوند متعال آن قوه تشخیص را برای هر شخصی قرار داده است و به همان مقدار و بهاندازۀ همان كیفیت هم از او مؤاخذه میكند. و طبق روایتی كه از معصوم علیهالسلام نقل شده است: به همان مقدار عقل به او پاداش خیر و به همان مقدار عقل، او را مورد عتاب و خطاب قرار میدهند.1 مقصود از عقل این است نه این عقول ظاهری كه عقول دنیوی و مكر و حیله و نیرنگ و فریب است، اینها عقل نیست. عقل عبارت است از تشخیص بین حق و باطل.
عدم حکومت عقل در جریانات بعد از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
در زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شیطان از همین راه وارد شد. اصحابی كه دور پیغمبر بودند این اصحاب فقط میآمدند و مینشستند و كلمات پیغمبر را مینوشتند. بعد از رسول خدا مردم نگاه میكردند و میدیدند اینها همان افرادی بودند كه در زمان پیغمبر بودند و احادیث را مینوشتند. ابوهریره یكی از این افراد بود. مینشست و خبرها را مینوشت و طبعاً مورد اعتماد است دیگر. این كسی كه هر روز در مسجد پیغمبر میآید و تمام خطبههای پیغمبر را مینویسد و این همه با پیغمبر رفت و آمد دارد مورد اعتماد است! نه، مورد اعتماد نیست. این شخص فقط مثل یك قلمی است كه بر روی كاغذ میرود اما اینکه در دل او چه میگذرد آیا شما این را هم اطلاع دارید؟!
ابوبكر با پیغمبر به مدینه آمد ، پیغمبر ابوبكر را با خود در غار بُرد و بعد به مدینه آورد.2 الآن یكی از مسائلی كه اهل تسنن مطرح میكنند این است كه میگویند که ابوبكر یار غار پیغمبر است پس حتماً انسان خوبی است. میگوییم که یار غار پیغمبر باشد این چه دلیلی است بر اینكه او شخص خوبی بوده است؟! میگویند که اگر شخص خوبی نبود پیغمبر او را با خودش نمیآورد! این چه دلیلی است؟! آیا واقعاً عقل میتواند این را بهعنوان یك دلیل تلقی كند؟! التفات میكنید! میگویند که چون پیغمبر ابوبكر را با خود آورده است پس حتماً شخص خوبی بوده که او را با خودش آورده والاّ نمیآورد! خب شاید ابوبكر را آورده كه از شرش در مكه در امان باشد! چرا این طرف قضیه را نمیگویید؟!
تکیه بر ظواهر، عامل انحراف افراد پس از فوت مرحوم علامه طهرانی
آن مسائلی كه ما بعد از زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به آن مسائل مبتلا شدیم از همینگونه تفکرات منشاء گرفته بود؛ یعنی ظهورات و جریاناتی بود كه از نقطهنظر وجهۀ ظاهر و خصوصیاتی كه مردم و عوام میتوانستند به آن خصوصیات تكیه كنند موارد قابل توجهی بود ولی وقتی كه قضیه در مزمار عقل و ملاكات قرار میگرفت در آن مسئله میدیدیم كه نه، جا جای تعجب است! جا جای صحبت است، جا جای بحث است. مثلاً میگفتند که فلان شخص اینطور لباس میپوشد پس معلوم میشود که روش او درست است! میبینید به چه دلیلی استدلال میکردند! یا میگفتند که فلان شخص اینطور عمامه به سر میگذارد پس معلوم میشود راه او درست است! ببینید چه مسائلی را مطرح میکردند؟! یا میگفتند که فلان شخص اینطور نعلین میپوشد پس معلوم میشود او ولیّخداست! یا میگفتند که فلان شخص اینطور عمل میكند پس معلوم میشود به فنا رسیده است! هیچوقت نیامدیم ببینیم كه ملاك برای متابعت چیست. آیا ملاك برای متابعت درازی لحیه و عمامه است؟! این ملاك برای تبعیت است؟! اگر اینطور است خب هر فردی ریشش را طویل میكند و عمامه اش را بزرگ میكند و خصوصیاتی كه میتواند جاذب باشد، آن خصوصیات را انجام میدهد و شما میبینید كه عدهای به همین مطالب گرایش پیدا میكنند و به همین مسائل دل میبندند!
دهها بار در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از طرف ایشان این مسئله مطرح شد كه در راه سلوك و در راه خدا، خواب و مكاشفه نمیتواند دلیل راه باشد بهجهت اینكه همانطور كه انسان بهواسطۀ خواب بر بعضی از مسائل عالم برزخ و مثال و حقایق نفسالامری اطلاع پیدا میكند، بههمینكیفیت ممكن است نفس بهواسطۀ صورتگری و صورتسازی خود آن منویات را در قالب صورت برای انسان به نمایش بگذارد و دراینصورت برای اینکه شخص فریب ظاهر را نخورد تشیخص بین حق و باطل لازم است؛ مایز باید وجود داشته باشد؛ فارق باید وجود داشته باشد؛ قوۀ مشخصه باید وجود داشته باشد تااینکه حق و باطل برای افراد روشن شود. اما هر كسی نمیتواند این مطلب را انجام بدهد و هر كسی نمیتواند این مطلب را بهدست بیاورد.
چند روز پیش یكی از رفقای سابق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که بسیار مرد نازنینی است من را دید و گفت که فلان شخص راجع به من و شما و شخص دیگری، مطلبی را گفته است. گفتم که چه گفته است؟ گفت: «گفته است که من سه نفر را سیاه میبینم، حرفهایشان را سیاه میبینم! یكی پسر آقا كه شما باشی و یكی هم من و فرزندم!» گفتم که راجع به من كه درست میگوید ولی راجع به شما دیگر چرا؟! ما اوضاعمان خراب است و از وضع خودمان خبر داریم ولی راجع به شما دیگر چرا؟! التفات میكنید تفکرات بر چه اساسی دور میزند؟! بعد همین شخص كه این حرف را گفته بود بعد از مدتی به قضیهای مبتلا شد و آبروریزی از او شد كه دیگر بیان نکنیم بهتر است! این قضیه برای چیست؟! اینكه میگوید من سیاه میبینیم راست میگوید نهاینكه دورغ بخواهد بگوید، واقعاً سیاه میبیند ولی آیا واقعاً آنچه را میبیند همین است یا دلش سیاه میبیند؟!
انعکاس نفوس مختلف از نفس پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
در زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم یك روز حضرت نشسته بودند و شخصی از كنار حضرت گذشت و گفت که یا رسول الله چقدر زیبایی! من به زیبایی تو اصلاً کسی را ندیدم، انسان از دیدن تو سیر نمیشود! انسان از دیدن تو هیچوقت دلسرد نمیشود! حضرت فرمودند: «راست میگویی. درست است، همینطور است.» پس از مدتی شخص دیگری آمد و گفت که یا رسول الله چرا اینقدر زشتی؟! چرا اینقدر بدقیافه هستی؟! چرا اینقدر قبض و كریه هستی؟! حضرت فرمودند: «راست میگویی؛ درست است؛ همینطور است.» بعد شخصی در آنجا بود و از حضرت سؤال كرد كه این دو جواب متفاوت بهخاطر چه بود؟ حضرت فرمودند:
هر دو راست میگویند، چون من آینه هستم و آینه فقط چهرۀ رائی را مینمایاند. اولی آمد خودش را در من دید و چون نفسش پاك بود پاك دید. خودش را در من دید و زیبا دید. دیگری هم چون نفس خبیثی داشت و نفسش مكّدر بود وقتی چشمش به من افتاد خودش را دید. چون من صاف هستم همان نفس او را به او برگرداندنم و او مرا كریه دید و راست هم میگوید.1
هر دوی اینها نیامدند خلاف آنچه را كه دیدند بگویند بلکه آنچه را دیدند گفتند. هر دو دیدند و واقعاً هم دیدند ولی صحبت در این است كه كدامیك از این دو دیدن با واقع منطبق است.
راهگشا بودن ملاکات و مبانی در مسائل خطیر
شیطان از همین راه وارد میشود؛ یعنی صورتها را در انسان تغییر میدهد و وضعیت انسان را از یك مرتبه به مرحلۀ دیگر برمیگرداند. آنوقت این مسكین هم كه نمیتواند تشخیص بدهد خیال میكند آنچه را كه دیده حق است و واقعیت است. اینجا است كه ما نیاز به ملاك داریم؛ نیاز به مبنا داریم؛ نیاز به این داریم كه این مسئلهای كه مشاهده شده است مورد ارزیابی قرار بگیرد. بارها و بارها شده است كه من خدمت رفقا و دوستان عرض كردم به هر صورتی كه میبینید نمیتوانید عمل كنید و به هر چیزی كه مشاهده میكنید نمیتوانید استدلال و احتجاج كنید لعلّ اینكه این صورتی كه مشاهده شده، صورت رحمانی نبوده است.
نمونهای از اغوای شیطان در صورت ائمه علیهمالسلام
چندی پیش مسئلهای اتفاق افتاد كه شیطان در آن قضیه خیلی عجیب وارد شده بود! صورت ائمه علیهمالسلام در آن مسئله مشهود بود، صورت پنج تن علیهمالسلام در آن قضایا مشهود بود. دستوراتی كه داده میشد بعضی دستورات درستی بود و بعضی دستورات نادرستی بود. آن فرد مثلاً در ذهنش اینطور تصور میشد که مسئله حق است؛ مطلب درست است. وقتی كه صحبت میشد من با شك و تردید به این مطالب نگاه میكردم. مثلاً یك مرتبه آن شخص آمد و قضیهای را برای من نقل كرد، گفتم که این شیطان است! گفت که به چه دلیلی شما میگویید که شیطان است؟! مسئله از این قرار بود كه گویا در صورت، مثلاً امیرالمؤمنین علیهالسلام فرموده بودند که به من امیرالمؤمنین نگویید و به من علی بن ابیطالب بگویید! و این را بهعنوان تواضع تلقی میكرد! گفتم که این شیطان است! گفت: که چطور شما این حرف را میزنید؟! گفتم که امیرالمؤمنین علیهالسلام خودش هم حتی نمیتواند بگوید كه به من امیرالمؤمنین نگویید، چون این لقبی است كه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین دادند و امیرالمؤمنین مكلف است كه این لقب را افشا كند نه اخفا، پس معلوم میشود این شخصی که آمده و گفته است که به من علی بن ابیطالب بگویید، شیطان است! این شخص گفت که نه، خواسته تواضع كند! گفتم که مسئله همین است كه گفتم. یكمرتبه قضایا مشخص شد، البته خدا لطف كرد و مسائلی میخواست انجام شود و بعد برای همین شخص مشخص شد چون شخص صافی است چون شخص صادقی است مشخص شد که تمام این قضایا از اول تا آخر شیطانی بوده است.
هشتتای آن را درست میگوید که نُهمی را طبق مقاصد شیطانیاش به هدف برساند، نهتا را درست میگوید برای اینكه دهمی را به هدف بزند! التفات میكنید چقدر مسئله دقیق است؟! حالا چه كسی میتواند مسئله را تشخیص بدهد؟! نهاینكه من تشخیص بدهم، نه ما چه كسی هستیم؟! شیطان از ما خیلی زرنگتر و واردتر است! من هم یك فرد عادی هستم؛ یك فرد معمولی هستم ولی چون ملاك در دست هست، ملاك را بزرگان فرمودند، در روایات بیان شده است و انسان هم اطلاع دارد خدا هم برای انسان مسئله را واضح و روشن میكند. حتی شیطان از نفس خود انسان هم برای انسان خبر میآورد! دیگر از این بالاتر مسئلهای هست؟! انسان هم میبیند درست است پس با خودش میگوید که این فرد باید امام باشد، پس باید این ملك باشد! این باید از ملائكه باشد چون دیگر از این مسئله واضحتر نیست که ملائکه از دل انسان خبر میآورند. درحالیكه شیطان از نفس انسان اطلاع دارد. شیطان به خصوصیات فكر، مسلط است. اینها را بهكار میگیرد برای آن مورد دهم، برای آنكه آن مورد دهم را به هدف بزند. حالا متوجه شدید چقدر راه دقیق و حساس است و به هر چیزی نمیشود اعتماد و وثوق كرد! چون راههایی را كه او طی میكند این راهها راههای یك قسم و دو قسم كه نیست بلکه به عدد هر شخص و به مقدار هر نفس و به كمیت هر فرد و افراد، شیطان دست و احاطه دارد و هر كدام را طبق خودش و طبق آنچه را كه از قوایی كه آن قوا را برای اغوا و برای اضلال بهكار میبرد، انجام میدهد.
عدم توجه به امور ظاهری در کلام پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
پیغمبر به امیرالمؤمنین علیهماالسلام میفرمایند که به كارهای ظاهر توجه نكن؛ به اعمال ظاهر خیلی توجه نكن. نمیخواهم بگویم که انسان نباید به عبادات برسد نهخیر، به عبادات باید رسید، به نوافل باید رسید، به اذكار باید رسید ولی نباید هدف فقط انجام افعال و عبادات و بیشتر پرداختن به اینها باشد بلکه مقصد باید فهمیدن باشد، مقصد باید رسیدن به مطلب باشد و مقصد این مسئله است.
سلوک یعنی رعایت تمام مراتب تکلیف
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به یكی از خویشاوندان خودشان دستوری داده بود. بعد من یك روز شنیدم كه این شخص میگوید كه اخوی به ما كه اینمقدار دستور داده است ولی من میبینم كه حالم خوب است سه برابر انجام میدهم! گفتم اینجا جای این حرفها نیست باید هر چیزی حساب شده و دقیق باشد، سه برابر انجام میدهم یعنی چه؟! مگر خودشان نمیتوانستند به تو بگویند؟! آنوقت این شخص از كار و كاسبی میزد و مینشست در منزل و ذكر میگفت! اینکه سلوك نیست؛ سلوك یعنی انسان تمام مراتب تكلیف را در هر مرتبه انجام بدهد و از نقطهنظر كسبوكار بتواند به كارش بهنحوی برسد كه بتواند امرار معاش كند، از نقطهنظر رسیدن به مسائل داخلی و خانوادگی و پرداختن به زن و فرزند و شوهر و... بتواند تمام اینها را یكبهیك انجام بدهد و كم نگذارد، اگر كم بگذارد این در جای دیگر اثر میگذارد. از نقطهنظر پرداختن به مسائل شخصی و عمومی، تمام اینها باید یكبهیك دقیق انجام شود.
راه خدا یعنی راه درست و دقیق در تمام امورات
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بسیار شخص دقیقی بودند و حتی در رشتۀ خودشان كه مهندسی فنی بود در بین افراد ضربالمثل بودند كه چقدر ایشان شخص دقیقی است! چند سال قبل از فوت مرحوم آقا یك روز یكی از دوستان یك چوبلباسی را روی دیوار نصب میكرد و من هم آنجا بودم. خیلی جالب بود ایشان درحالیکه عمامۀ سبزی به سر داشتند تشریف آوردند و دستی به محل پیچهای روی تختهای كه جالباسی روی آن نصب شده بود كشیدند و فرمودند:
این پیچها دست را میگیرد درحالیکه نباید به این كیفیت باشد! باید دایره و قطر این دریل را بیشتر كنید كه وقتی این پیچ را زدید كاملاً داخل در آن چوب قرار بگیرد!
ببینید ایشان چقدر در کارها دقتنظر داشتند! آنوقت شما میگویید ای بابا ولیّخدا باید بیاید به این كارها برسد؟! ولیّخدا چه ربطی به پیچ و دریل كاری دارد؟! نه! این پیچ الآن باید دقیقاً در جای خودش قرار بگیرد. اگر شخص این پیچ را الآن به این كیفیت نبست، در یك جایی از سلوك و حركتش نقص وارد میشود و این مسئله است. اینقدر مسئله مهم و حساس است! آنوقت ببینید ما همینطور بدون هیچگونه توجه و التفاتی حركت میكنیم! یك پا به این میزنیم یك پا به آن میزنیم، یك حرف به این شخص میزنیم یك حرف به شخص دیگری میزنیم، یك بیاعتنایی به این شخص میكنیم یك بیاعتنایی به شخص دیگری میكنیم، حالا دلها در اینجا میسوزد، دلها در اینجا شكسته میشود، هتك احترام میشود و هتك موقعیت شخص میشود و میگوییم که بشود عیب ندارد چون راه خدا است! یعنی چه که راه خدا است؟! راه خدا چیست؟! راه خدا این نیست. راه خدا عبارت است از درست حركت كردن، دقیق بودن، مواظب بودن، به كار خود رسیدن و به دیگران كار نداشتن.
بارها من از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ شنیدم كه فرمودند: «سالك آنقدر بدبختی و بیچارگی دارد كه اگر بخواهد به مسائل خودش برسد اصلاً فرصت نمیكند به دیگری نگاه کند كه ببیند عیب دیگری چیست!» پس ببینید چقدر راه دقیق است و چقدر مسیر، مسیر متقن و محكمی است.
استقامت و ایستادگی نسبت به سلوک در ارتباطات
انسان باید هر چیزی را در جای خودش قرار بدهد، نباید از چیزی كم بگذارد و به چیز دیگری اضافه كند، در ارتباطش باید محكم باشد، همانطوریكه نسبت به بعضی از مسائل باید گذشت داشته باشد نسبت به بعضی از مسائل هم باید محكم بایستد و نباید حرف و نقل او را از مسیرش باز بدارد. مسائل و مطالب و اظهارنظرها و سلیقهها نباید او را از واقعیات جدا كند چون بالأخره خواهینخواهی این مسائل برای انسان پیدا میشود و برای مرد پیدا میشود و برای زن هم پیدا میشود، بعضی از صحبتها و بعضی از چیزها موجب دلسردی میشود. انسان در آنچه تشخیص میدهد باید بایستد، این ایستادن از هر چیزی برای او مهمتر است.
نتیجۀ مخالفت با دستور استاد
آنوقت همین شخصی كه این كار را انجام میداد و بر خلاف دستور استادش اذکار خودش را چند برابر کرده بود، خلاف میكند دیگر، چون اذکار اضافه خلاف دستور بوده است. شما كاسبی خودت را انجام نمیدهی و زن و بچهات را در عسر و حرج و ضیق قرار میدهی آنوقت ذكر میگویی؟! آیا خدا از این ذكر رضایت دارد و آیا این ذكر تو را جلو میبرد؟! بله جلو میبرد ولی بهسمت خلاف جلو میبرد! جلو میبرد ولی در مسیر خلاف حق تو را حركت میدهد! برای تو صوری بهوجود میآورد؛ برای تو مسائلی بهوجود میآورد؛ برای تو مكاشفاتی بهوجود میآورد؛ اینها همه پیشرفت است ولی مكاشفات در خلاف طریق حق است! برای تو امام زمان قلابی و ساختگی میآورد!
عدم افتراق بین دستور استاد و دستور امام زمان علیهالسلام
روزی ایشان به من گفت که اگر شخصی امام زمان را ببیند آیا دیگر باید از استاد تبعیت كند یا نه؟! گفتم که اگر دستوری كه امام زمان میدهد آن دستور، خلاف دستور استاد باشد كه آن امام زمان فایدهای ندارد و اگر آن دستور همان دستور استاد باشد، دیگر دوئیت و تبعیت نكردن از استاد در اینجا چه معنایی دارد؟! ایشان امام زمان را میدید اما امام زمان قلابی! امام زمان دروغی! امام زمان تخیلی! همۀ آنها تخیل بود. حالا دلیلش را خدمت شما عرض میكنم تااینکه این ملاك را بهدست شما هم بدهم.
ظاهراً عروسی همشیرۀ آخر ما بود. مرحوم آقا من را فرستادند برای اینكه از این شخص كه عموی ما هم بود دعوت كنیم. دأب این شخص این بود که اگر در مجلسی او را دعوت میكردند همینطور كنار سفره مینشست و غذا نمیخورد! این عمل، عمل صحیحی نیست و ما در شرع دستور نداریم که اینگونه عمل کنیم. اگر نمیخواهی غذا بخوری خب وارد مجلس نشو، عذری بیاور و به مجلس نیا. آمدن و نشستن و غذا نخوردن، بیاحترامی به صاحبخانه است! كجا امام زمان میآید یك چنین حرفی را بزند؟! حالا یك وقت مال مال شبههناك است و انسان یقین دارد یا حداقل شبههناك است، به نحوی عذر میآورد یا اگر چیزی در آن مجلس خورد عوض آن را به فقیر صدقه میدهد و این صدقه دادن آن كدورت را رفع میكند. حالا صحبت در این است که آیا سفرهای كه برادر تو، علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی میاندازد شبههناك است؟! آیا این سفره شبههناك است؟!
مرحوم آقا فرمودند که به ایشان بگو اگر قرار است كه سر سفره بیایید و غذا نخورید نیایید! ولی اگر میآیید و مثل همه غذا میخورید تشریف بیاورید و ما هم شما را دعوت میكنیم. ما رفتیم پیش ایشان و مقداری با هم صحبت کردیم و خندیدیم و...، بالأخره مجلس انسی بود. در ضمن صحبتها با بیان خیلی لطیف و ملایم مطلب مرحوم آقا را هم به ایشان گفتیم، چون بالأخره همینطور كه نمیتوانیم بگوییم آقا اگر غذا نمیخورید نیایید! اینکه طرز دعوت كردن نیست! گفتیم که شما صاحب مجلس هستید، شما بزرگ ما هستید، شما بركت مجلس هستید، افراد به شما نگاه میكنند، افراد میخواهند در كنار شما باشند و...، حالا اگر به مجلس بیایید و غذا نخورید این غذا نخوردن شما ممكن است برای بعضی شبهه ایجاد كند كه مثلاً مسئلهای هست یا غذا شبههناك است یا كدورتی در غذا هست، لذا از شما تقاضا میكنیم كه حداقل چند لقمهای بهعنوان مختصر بخورید. وقتی این حرف را به ایشان گفتم ایشان سرش را پایین انداخت و قدری با خودش فكر کرد، حالا بهحساب خودش به امام زمان متصل شده بود! ما هم كه خبر داریم قضیه چیست! بعد از مدتی سرش را بلند كرد و گفت که نهخیر، اجازه نفرمودند! گفتم که چه كسی اجازه نفرمود؟! گفت که امام زمان! گفتم که میتوانید به امام زمانتان سلام ما را برسانید و بگویید که این مرتبه را زیپ بگیرد؟! حالا مرتبههای دیگر اگر غذا نخورید اشکالی ندارد اما این مرتبه غذا بخورید! خب ما با او شوخی داشتیم دیگر. یكخرده خودش را جمعوجور كرد و احساس کرد که ما به امام زمانش اهانت كردیم و اینهم كه نمیشود و دید اگر مطلب دیگری بگوید ما هم مطلب دیگری میگوییم و مسئله بدتر میشود! بعد دوباره فكری كرد و گفت که نه اجازه نمیدهند! گفتم که ظاهراً این امام زمان شما با ما سر سازگاری ندارد! فلهذا شما هم وقتی كه اینطور است برای اینكه اذهان تشویشی پیدا نكنند، نیایید. بنابراین توفیق نداشتیم كه خدمت شما برسیم و بهرهمند بشویم! خیلی مؤدبانه و خیلی خوب مطلب مرحوم آقا را به ایشان رساندیم و بعد هم برگشتیم.
این قضیه را كه من الآن به شما گفتم فوراً همۀ شما خندیدید و متوجه شدید كه این قضیه قلابی و دورغ است! چون اولاً رسم ائمه علیهمالسلام و بزرگان بر این نبوده كه وقتی دعوتشان میكنند، در جایی بروند و از آن غذا نخورند، یا اصلاً دعوت را نمیپذیرفتند و عذری میآوردند یا اگر میرفتند از غذا میخوردند. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به منزل اصحاب تشریف میبردند و از غذای آنها هم میخوردند و با آنها هم اختلاط میكردند.
مهماننوازی در کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام
روزی یكی از اصحاب آمد امیرالمؤمنین علیهالسلام را به منزلش دعوت كرد. امیرالمؤمنین خیلی شوخ و مزّاح بود! خیلی زیاد! به همان مقدار كه جذبه و قهاریّت و جلال داشت به همان مقدار هم جمال داشت و مزّاح بود. حضرت فرمودند:
میآیم ولی به سه شرط. شرط اول اینكه چیزی را بر عیالت تكلیف نكنی و او را به زحمت نیاندازی. گفت: بسیار خوب. شرط دوم اینكه از بیرون هم چیزی نگیری كه بیاوری بلکه همین كه در منزل هست همین را بیاوری. شرط سوم اینكه چیزی را هم از ما مخفی نكنی! هرچه هست بیاور.1
در این شرط سوم هم مزاح بود و هم واقع. بالأخره مخفی كردن نداریم یعنی این كلامی است كه واقعاً هم در آن حكمت است و هم بالأخره توأم با مزاح است. امیرالمؤمنین از اینگونه كلمات زیاد داشتند.
پس مرام امام علیهالسلام كه اینطور نبوده، مرام بزرگان هم اینطور نبوده است؛ پس اگر امام زمان علیهالسلام، البته امام زمان که نعوذ بالله، اگر شخصی در صورت امام زمان آمد و انسان را به چنین مطلبی امر كرد انسان باید این مطلب را با مبانی بسنجد و اگر صحیح بود عمل کند والاّ بداند که پای شیطان در کار است. «یا علی إذا رأیتَ أنّ الناسَ یَتَقَرّبونَ إلیٰ بارئِهم بأنواعِ البرِّ فقَرِّب إلیه بعقلِك تسبِقُه».2
رفتن به بیراهه، نتیجۀ عمل بر خلاف دستور استاد
این آقا و امثال این آقایان چهكار میكنند؟! دائماً بروند ذكر بگویند! ذكر که اندازه دارد؛ دائماً نماز بخوانند، نماز که اندازه دارد؛ هر چیزی حسابی دارد؛ دائماً قرآن بخوانند، قرآن حساب دارد، اندازه دارد. شما میخواهی با ذكر به خدا برسی ولی دستور استادت را كه میگوید این مقدار بگو كنار میگذاری آنوقت توقع داری به خدا برسی؟! نه، این ذکر زیاد و بدون دستور استاد تو را از این راه میبرد. این راه تو را به امام زمان واقعی میرساند ولی راه دیگر تو را به امام زمان غیر واقعی و مجازی و كذب میرساند. آنوقت این امام زمان تمام مشاعر تو را میگیرد، تمام هوش و عقل تو را میگیرد و تمام سرمایههای خدادادی تو را در مشت خودش قرار میدهد و به هر سمتی كه میخواهد میكشاند، چون تو خواستی با تخیل خودت بروی و نخواستی طبق دستور عمل كنی.
در این مسائلی كه برای دوستان اتفاق افتاد آنچه مورد نظر من بود خیر دوستان و خیر شما بود، مصلحت شما بود. من بهوضوح بعضی از مسائل را میدیدم و بعضی از دستهای پنهان را میدیدم اما انسان كه نمیتواند هر چیزی را بگوید، سخن گفتن جایی دارد، حدّی دارد. اگر شخص با اشارات متوجه شود باید به آن عمل كند. ما مسئله را حتی از اشارات هم گذراندیم و دیگر تصریح كردیم. هنوز كه هنوز است بعضیها كم لطفی میكنند و برای من نامه میدهند كه ما را به آن وضع برگردانید! این افراد بدانند كه در سلوك پیشرفت نكردند، من نسبت به این مسئله تصریح كردم. اگر میخواهید سرخود عمل كنید بسیارخوب، پس ما دیگر با شما حرفی نداریم! از تغییر اینطرف به آنطرف چه چیزی نصیب من میشود و چه چیزی از من گرفته میشود؟! چیزی نیست دیگر. ولی اگر انسان بخواهد بر اساس فكر و تخیل خودش حركت كند باید بداند كه تصورات ما هم ممكن است صحیح باشد و هم ممكن است باطل باشد.
شش سال از فوت مرحوم آقا گذشت. در این شش سال خیلی چیزها اتفاق افتاد! خیلی از سروران ما هم میدانند که چه مطالبی اتفاق افتاد و واقعاً چه گرفتاریها و اوضاعی برای ما پیش آمد و ما با چه مطالبی دست به گریبان بودیم! بعد از شش سال در این سفر اخیر، دو شب پیش كه من به عتبه بوسی علی بن موسی الرضا علیهماالسلام مشرف شده بودم متوجه شدم که عدهای اعتراف میكنند كه ما اشتباه كردیم! آیا حالا بعد از شش سال و بعد از این همه گرفتاری و تشنج و آبروریزی باید اعتراف کنید؟! انسان باید از تجربۀ دیگران استفاده كند.
وقتی که من بعد از فوت مرحوم آقا، زعمای قوم را نصیحت كردم و به آنها گفتم که ما نباید از مرام و مكتب و مبانی مرحوم آقا خارج شویم، آنها این حرف ما را نپذیرفتند و تصور كردند ما قبایی برای خود دوختیم و ردایی به دوش خود افكندیم! ولی مقصود ما هدایت افراد بود، مقصود ما روشن بینی افراد و راه آنها بود. اما این مسائل با چه منظری برخورد كرد؟! از مناظر غیر مناسب و غیر صحیح! گفتند که فلانی برای خودش دانه میپاشد برای زمان دیگر! فلانی افراد را دور خودش جمع میكند! فلانی...! تا كار به جایی رسید كه یكی از نزدیكترین نزدیكان ما پریشب به من گفت که فلانی، برای من مسلم شده است كه گرچه خداوند تو را از عدهای جدا كرد ولی آنچه را كه من میبینم این است که خدا به تو توفیق داده و عدهای افراد بافهم را رفیق تو كرده است. گفتم که مسئله همین طور است.
تبعیت از سیرۀ بزرگان نیاز به مشاهدۀحضوری آنها ندارد
انسان اگر قرار است دو روزی در این دنیا زندگی كند اقلاً با افرادی زندگی كند و رفت و آمد داشته باشد كه صرف وقت برای آنها جا داشته باشد. كدامیك از شماها در زمان حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به زیارت ایشان نائل شدید؟! من خیال میكنم عدۀ كمی از شماها ایشان را زیارت کرده باشید ولی ببینید چطور مرحوم آقا الآن در نفوس و افكار و بیوت شما چنگ انداخته و دست انداخته و شما را میكشد و میبرد، این مسئله مسئلۀ باطنی است. اما در قبالش ما میبینیم كه افرادی كه پانزده سال روز و شب با ایشان بودند، حرفهایی میزنند كه آدم از تعجب میماند! پانزده سال آقا را دیدی، پانزده سال با حرفهای آقا رفیق بودی، پس ثمرهاش کجا رفت و چه شد؟! آن آقایی كه حتی تختۀ روی دیوار را هم دست میكشد كه میخش بیرون نزند و اینقدر در مسائل دقیق است، تو چه چیزی از این دقت و استحکام یاد گرفتی؟! حالا دائماً نماز بخوان، این نماز خواندن برای تو فایدهای ندارد! هرشب بلند شو و نماز شب بخوان، فایدهای ندارد!
شهادت سیدالشهدا علیهالسلام موجب تنبّه مردم و بیداری عقول
پس از كشتن و قتل سیدالشهدا علیهالسلام در میان مردم حرف و نقل شروع شد و شهادت حضرت مردم را به فکر واداشت. درواقع حضرت سیدالشهدا با این مسئلۀ شهادتش جرقهای به این احساساتی كه منكوب هواها شده بود و عقلهایی كه در زیر خروارها خاكِ جهل و نادانی مدفون شده بود، زد. مردم با خود گفتند که ما میتوانیم همه چیز را توجیه كنیم؛ حالا یزید یزید است و پسر معاویه است و سگباز و شرابخوار است، حالا فرض كنید كه اینطوری تربیت شده است! قمارباز و شطرنجباز است و بر خلاف نصّ صریح،1 قماربازی و شطرنج بازی میكند! میمون بازی میكند! کنار تختش میمونی بود و با آن میمون مأنوس بود! هر كاری میخواهد بكند بکند اما كشتن پسر پیغمبر مسئلۀ دیگری است! این مسئله را دیگر نمیشود توجیه كرد! این عمل را نمیشود برتابید. برای مردم كمكم فكر پیدا شد، زمزمه پیدا شد، حرف و نقل پیدا شد، مردم در مجالس و مساجد اینگونه مسائل را با هم مطرح میکردند. دوتا دوتا، چهارتا چهارتا، پنجتاپنجتا، گروهگروه مینشستند و باهم حرف میزدند. مخصوصاً با افشاگریهای حضرت سجاد و حضرت زینب سلام الله علیهما در شام و كوفه با خطبههایی كه خواندند، اصلاً بهطوركلی اوضاع و همۀ نقشههای آنها را بههم ریخت.
جاسوسها آمدند و به یزید این مطالب را خبر دادند. یزید هم افراد را دور خودش جمع كرد و گفت: چهكار كنیم که سر مردم را گرم كنیم؟ همین قرآن را تكهتكه كردند و به سی جزء تقسیم كردند، این تقسیمبندی قرآن به شکل سی جزء و حزب حزب که در مجالس ختم اموات استفاده میشود از همان زمان شروع شده است.2 هر جا میدیدند مردم حرف میزنند یك قسمت از قرآن را به آنها میدادند و میگفتند که بهجای حرف زدن، بنشینید قرآن بخوانید و بعد هم قرآنها را از شما پس میگیریم. بعد میرفتند یك جای دیگر یك جزء دیگر میدادند و همینطور این کار را تکرار میکردند! این ملت مساكین هم مشغول میشدند به قرآن خواندن، حالا میخواندند یا نمیخواندند نمیدانیم! ببینید از قرآن برای كوبیدن قرآن وارد میشوند! از خود قرآن برای اخفاء نور قرآن وارد میشوند! از خود اسلام برای ازبین بردن اسلام وارد میشوند!
طریق شیطان در ازبین بردن سلوک با خود سلوک
حالا شیطان هم از همین سلوك برای ازبین بردن سلوک وارد میشود! هیچوقت شیطان به شما نمیگوید که شرب خمر كنید چون میداند كسی گوش نمیدهد؛ وانگهی پیدا هم نمیشود! حالا نمیدانم، ما كه ندیدیم! هیچوقت شیطان نمیگوید بروید دزدی كنید چون میداند كسی انجام نمیدهد. هیچوقت به انسان نمیگوید فلان كار خلاف ظاهر و حرام بَیّن و روشن را انجام بده، چون میبیند انسان استیحاش و وحشت میكند و انجام نمیدهد. بلکه شیطان از راهش وارد میشود و میگوید که اگر این كار را بكنیم به صلاح است و خوب است؛ الآن این مسئله را انجام بدهیم؛ این اشخاص را دور خودمان جمع كنیم؛ فلانی مسئلهدار است ردش كنیم؛ فلانی كدورت دارد ردش کنیم! صریحاً بعد از فوت آقا تا همین الآن كه الآن است میگویند که سلام كردن كدورت میآورد ما سلام نمیكنیم! عجب!! سلام كدورت میآورد؟! صله رحم كدورت میآورد نباید صله رحم كرد! پس صله رحم برای كیست؟! پس «صله رحمیكه نور میآورد و عمر را زیاد میكند و دست شیطان را قطع میكند»1 برای چیست و برای کیست؟!
پدر و مادر، کلید راه انسان در سلوک
یك روز یكی از شاگردان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نزد ایشان آمد و گفت که پدر من كمونیست است و اصلاً خدا را قبول ندارد، با او چگونه رفتار كنم؟ مرحوم آقا فرمودند که مثل یك شیعۀ امیرالمؤمنین و بلكه بیشتر! چون پدر كلید راه است، او در باطنش هرچه هست خودش میداند و خدای خودش اما تكلیف ما چیز دیگری است و ما باید به تكلیفمان عمل كنیم. مادر انسان كلید راه انسان است. اهانت به مادر و دست كم گرفتن او حرام است و راه را میبندد و راه را قطع میكند. اهانت به پدر و دست كم گرفتن او راه را قطع میكند. این حرفها را از خودم نمیزنم بلکه مرحوم آقا فرمودند.
تحریف در مکتب علامه طهرانی به اسم سلوک
آنوقت پس از فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در دستور سلوكی بگویند که صلهرحم نكن! عجبا! چطور میشود اینطور گفت؟! بهعنوان مسیر و مكتب آقا این حرفها را زدند! اینها افرادی هستند كه عقل را كنار گذاشتند؛ منطق را كنار گذاشتند؛ منطق و عقل كنار میرود! علم حجاب اكبر میشود! در آن نامۀ سرگشاده كه من دو سال پیش نوشتم؛ یعنی بعد از گذشت چهار سال از فوت مرحوم آقا، آخر اینها میگفتند که ما ناسزا میگوییم! چهار سال داریم تهمت میزنیم! چهار سال خانوادهها را از هم میپاشیم! چهار سال خلاف واقع میگوییم! بسیارخوب، حالا ما میخواهیم یك ربع درست صحبت كنیم. در آن نامۀ سرگشاده که نمیدانم مخدرات آن نامه را مطالعه كردند یا نه، در آن نامه من در دو جا اعلان مناظره كردم، البته مؤدبانه مذاكره نوشتم. خب قضیه چه شد؟! حالا میخواهیم مذاكره كنیم دیگر. گفتند: نهخیر، دیگر مناظره صلاح نیست! مناظره درست نیست! دشمن شاد میشود! عجب! تا بهحال مطلب به گوش كسی نرسیده و فقط با این مذاكره و مناظره میخواهد برسد؟! تمام اینها گول زدن خود است؛ انسان دارد خودش را گول میزند؛ انسان دارد از واقعیت فرار میكند.
لزوم اتکاء به عقل و درایت در سنجش مسائل
دو شب پیش در همان منزل نزد والده بودم و با ایشان صحبت كردم و مسائلی را به ایشان گفتم و مطالبی را تذكر دادم ـ امروز به بعضی از دوستان هم این مطالب را عرض كردم ـ به والده گفتم که شما در روح مجرد بخوانید ببینید مرحوم آقا وقتی شخصی را پیش آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ میفرستادند، نمیفرمودند که برو حالا بعداً میفهمی! برو حالا پنجاه سال دیگر میفهمی! یااینکه همینطوری تیری را در تاریكی و ظلمت رها كنند. بلکه میفرمودند که برو امتحان كن و با عقل و علم و درایت خودت ببین مسئله از چه قرار است. من هم نمیآیم بلکه خودت تنها برو و خودت تشخیص بده. آیا هیچوقت گفتند كه حالا بیا بعداً میفهمی؟! یا حالا بیا بعداً متوجه میشوی؟! یا حالا بیا بعداً میرسی؟! یا حالا بیا بعداً به یقین میرسی؟! ایشان كجا و به چه كسی به این شکل مطلب را گفتند؟!
یكی از افراد و دوستان سابق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه اسمش در روح مجرد هم آمده است، سید بزرگواری است كه ظاهراً در یكی از مساجد شمیران اقامۀ جماعت دارند و هنوز هم ایشان در قید حیات هستند، بسیار مرد بزرگ و نازنینی است ولی علیٰكلّحال ایشان از مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سهم و نصیبی نبرد، مرحوم آقا به ایشان میفرمایند که برو با آقای حداد بحث كن.1 من به والده گفتم که آیا این شخص مكاشفه داشت؟! آیا این فرد بر غیب اطلاع داشت یااینکه فقط همین علوم ظاهری را داشت؟! نه خوابی داشت و نه مكاشفهای و نه اطلاع بر غیبی و نه سایر مسائل بلکه فقط همین علوم ظاهری را داشتند که آقا فرمودند: «برو پیش آقای حداد.» با همین درس خواندن و با همین دروس اسلامی و طلبگی و با همین منطق و با همین مغزی که داشت مرحوم آقا فرمودند که برو و با ایشان بحث کن. بعد به والده گفتم که حالا یك سؤال از شما میكنم، اگر این شخص نزد آقای حداد میرفت و آقای حداد را محكوم میكرد آقا چه جوابی داشتند که به او بدهند؟! بالأخره دو حالت دارد دیگر، یا آقای حداد او را متوجه مسئله میكردند یا اینكه نه، او صحبتی را راجع به اسماء الهی و كیفیت نزول اسم كلی در اسم جزئی یا راجع به فنای ذاتی یا اعیان ثابته یا فرض كنید كه یك بحث علمی با آقای حداد مطرح میكرد و آقای حداد را محکوم میکرد. آقا فرمودند که برو بحث كن، اتفاقاً اگر میرفت و آقای حداد در جواب مسائل ایشان میماندند، آیا در اینصورت او نمیگفت که آقای آقا سید محمدحسین بفرما این هم مولایی كه شما به ما معرفی كردید؟! نمیگفت؟! میگفت دیگر. پس چرا نگفت؟ پس معلوم است که مطلب اینطور نبوده است.
در آن زمان که مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به ایران تشریف آورده بودند، من ظاهراً یازده سالم بود و خودم شاهد بودم كه مرحوم آقای مطهری میآمد در همین منزلی كه در خیابان آهنگ بود و با آقای حداد جلسه داشتند و صحبت میكردند. در روح مجرد این مطلب هست که مرحوم آقا به آقای مطهری فرمودند که برو بنشین و با آقای حداد صحبت كن، اصلاً من هم داخل اتاق نمیشوم چون آقای حداد نیاز به كمك من ندارد نیاز به مساعدت من ندارد، خودت برو بنشین و با ایشان صحبت كن؛ برو مسائلت را مطرح كن. ایشان به پشت بام میرود و در همان اتاقی كه در پشت بام هست با مرحوم آقای حداد صحبت میكنند و بعد که پایین میآیند، رو میكنند به آقا و میگویند که آقای سید محمدحسین این سید حیات بخش است!1 به والده گفتم که اگر آقای مطهری میرفت و با آقای حداد صحبت میكرد و ایشان در جواب میماند تكلیف چه بود؟! کار تمام بود دیگر! آقای مطهری رو میکردند به آقا و میگفتند که بنده رفتم و با این آقایی كه به من معرفی كردید صحبت كردم و این مطالب را هم مطرح كردم ولی ایشان نتوانست از عهدۀ مطالب ما برآید! شما چطور به من میگویید که به ایشان مراجعه كنم؟! بعد هم مطالبی را به والده گفتم و آمدم. معمولاً من شبها موقع خواب مقداری از روح مجرد را میخوانم، پنج دقیقه، ده دقیقه، یك پاراگراف، زیاد هم نه و بعد هم میخوابم. از داخل قفسه روح مجرد را برداشتم و رفتم در حسینیه كه آنجا استراحت كنم. همینطوری کتاب را باز كردم یكدفعه این صفحه آمد كه آقا به آقای مطهری فرمودند که برو آنجا صحبت كن و ایشان هرچه گفتند دیگر خودت میدانی. خب اینها برای چیست؟! خودشان بیان كردند دیگر، خودشان راه را روشن كردند، خودشان راه را توضیح دادند.
لزوم تعقل در مکتب ائمه علیهمالسلام
پس اگر قرار باشد مسیری بر خلاف این مسیر بیاید و بخواهد مبانی آن بر خلاف این مبانی باشد و بگوید که بیا در اینجا اما چشمت را ببند! بیا و گوشت را ببند! بیا و زبانت را ببند! بیا و هیچ نگو! بیا بعداً میفهمی! در اینصورت این میشود مسیر ابابكر نه مسیر علی! علی علیهالسلام میفرمایند که بیا مطلب را بشنو و اگر نخواستی نپذیر. امام صادق علیهالسلام درِ منزلشان باز بود و میفرمودند که بیایید و صحبت كنید، حتی با یهودیها هم صحبت میكردند. مكتب امام صادق مكتب بحث است. چه موقع امام صادق فرمودند که عقلت را كنار بگذار؟! چه موقع امام صادق فرمودند که علمت را كنار بگذار؟!
لزوم کسب علم و فهم در کلام بزرگان
میگویند كه علم حجاب اكبر است! فلانی چون علم دارد و علمش زیاد است این علمش برای او حجاب شده است! گفتم که اگر قرار بر این است که علم زیاد من حجاب اکبر برای من باشد پس تقصیر پدر من است كه من را حوزه فرستاد! مسبب همۀ این بلاها پدر من است چون او بود كه ما را به این حجاب اكبر مبتلا كرد والاّ ما آدم سادۀ عامیِ جاهلی بودیم و بر اساس همان نفهمی و سادگی خودمان بالأخره دستمان به یك جایی بند میشد! تمامش تقصیر ایشان است كه ما را فرستاد قم و گفت که برو درس بخوان و یك ساعت از وقت خودت را هم به بیكاری نگذران. وحتی وقتی که من در مشهد بودم و بعضی از اوقات با ایشان به اینطرف و آنطرف میرفتیم، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به من میفرمودند که وقتی من صدایت میكنم كه بیایی با هم به جایی برویم، اگر بحث یا مطالعهای داری به من بگو و با من نیا، اگر كار نداری با من بیا. التفات میكنید که چقدر ایشان بر علم و فهم دقت میكرد و تأكید داشت.
در سفر مكهای كه در هفده سالگی من در خدمت مرحوم آقا و اخوی به عراق آمدیم، دو جلسه مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ با من صحبت كردند، خب توقع شما از یك ولیّخدا و از شخصی مثل آقای حداد با آن مقامات كه تازه این درسها را هم نخوانده بود این است كه ایشان وقتی با انسان صحبت میكند بفرماید: نمازشب بخوان، ذكر بگو و...، درحالیکه ایشان اصلاً از این حرفها به من نزد! تنها مطلبی كه ایشان در این دوساعت، دوتا یک ساعت در هرجلسه، روی آن پافشاری میكرد این بود که فلانی! علم خودت را بالا ببر، درسهای خود را با دقت بخوان! ایشان شخصی است كه خودش این درسها را نخوانده است، حتی بخش صرف میر را هم از كتاب جامعالمقدمات نخوانده است، اما عمدۀ عبارت ایشان دراین مدت این بود که در درس خود اتقان كن! در درس خود اِحكام كن! البته مطالب دیگری هم كم و بیش بود ولی عمدۀ كلمات ایشان بر محور درس بود.
حالا آیا من كه الآن با همین دروس و با همین علم راه را مشخص میكنم این علم برای من و دیگران حجاب اكبر است؟! اگر اینچنین است پس مقصر آنها هستند! نعوذ بالله مقصر آن بزرگان هستند! ببینید چطور مبانی عرفان و مكتب عرفا را زیر سؤال میبرند و چطور افراد را از آن مبنا منحرف میكنند و با چه عباراتی فریبنده و عباراتی كه هر كدام مربوط بهجای خودش است، آنها را در جای دیگری مصرف میكنند و در جای دیگری به كار میبرند!
اختصاص لقب امیرالمؤمنین به علی بن ابیطالب علیهالسلام
مثل اینكه فرض كنید كه به خلفای بنی امیه و بنی عباس امیرالمؤمنین میگفتند! میگفتند که السلام علیك یا امیرالمؤمنین! امیرالمؤمنین لقبی بود كه پیغمبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم برای شخص علی بن ابیطالب علیهالسلام قرار دادند. حتی به امام حسن و امام حسین و امام سجاد تا امام زمان علیهمالسلام هم نمیشود امیرالمؤمنین گفت، الآن جایز نیست و حرام است که ما به امام زمان ارواحنا فداه امیرالمؤمنین بگوییم، چون این لقب برای علی بن ابیطالب است. حالا ما میبینیم كه عجب! خلفای بنی امیه همین لقب امیرالمؤمنین را به خودشان نسبت دادند! خلفای بنی عباس این لقب را به خودشان نسبت دادند! خب این لقب، لقب است ولی برای علی بن ابیطالب است.
بعد حالا میبینیم که عجب! مسائلی که مربوط بهجای دیگر است، در جای دیگر مطرح میکنند و میگویند علم حجاب اكبر است! بله علم حجاب اكبر است اگر درمقابل امر الهی قرار بگیرد نهاینکه برای روشن شدن و واضح شدن راه باشد، نه اینكه انسان، جاهل و خر و نفهم بماند و از این علم برای راه خودش استفاده نكند! زهی جهالت و زهی نفهمی! اینها بهخاطر این است كه ما به ظاهر پرداختهایم و آن مسئلۀ واقع كه رسیدن به ملاكات و عقل است را فراموش كردهایم و عقل را کنار گذاشتهایم!
این شعر را كه برای جای دیگر است، در اینجا بهکار بردیم! علم حجاب اكبر است را به اینجا زدیم! میگویند که یقین در همه جا هم خوب نیست! پس یقین در كجا خوب است؟! میگویند که لازم نیست انسان به این مطالب فكر كند اینها بعداً به او میرسد! خب بنده هم میگویم که لازم نیست به این مطالب فكر كنیم چرا این بر آن ترجیح داشته باشد؟! شما هم بگویید که لازم نیست فكر كنید که...! هر كسی عدهای را دور خودش جمع كند و وقتی به او بگویند که دلیل شما چیست بگوید: «اینکه دلیل نمیخواهد حالا بیا بعداً میبینی!» آنوقت دیگر ببینید چه بینظمی و آشوبی بهپا خواهد شد و دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
إنشاءالله امیدواریم كه خداوند متعال قدمهای ما را در صراط خودش كه صراط ائمه علیهمالسلام است ثابت بدارد؛ افكار ما را تصحیح كند؛ مسیر ما را مسیر مستقیمی قرار بدهد و از آنچه به آن مكلف هستیم ما را به اینطرف و آنطرف متمایل نكند. اگر دوستان در این زمینه مطلب یا سؤالی دارند در آن حدودی كه مجلس اقتضا میكند به یكی دو سؤال پاسخ میدهم.
اللَهمَّ صلِّ عَلی محمَّد و آلِ مُحمَّد