/22
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • اهمیت ادراک صحیح نسبت به حقیقت سیر و سلوک

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 

  • سلوک خانواده ـ طهران ـ جلسه 42

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

2
  •  

  • أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم‌

  • بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • الحمدلله ربّ العالمین

  • و الصّلاة و السّلام عَلَى سیّدنا و نبیّنا أبى‌القاسم مُحَمّدٍ

  • و على آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ

  •  

  • ﴿أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتۡرَكُوٓاْ أَن يَقُولُوٓاْ ءَامَنَّا وَهُمۡ لَا يُفۡتَنُونَ﴾؛1

  • آیا مردم گمان می‌كنند كه به‌صرف ایمانی كه می‌آورند و اعتقاد به توحید و نبوت پیدا می‌كنند، دیگر به حال خودشان رها می‌شوند و كسی با آنها كاری ندارد و راه خودشان را می‌روند و مسیر ترقی خودشان را طی می‌كنند درحالی‌كه به امتحان و ابتلاء مبتلا نشوند و یك زندگی یكنواخت و ارتباطات همسویه و معاشرت عادی و دلپسندی را داشته باشند و بعد هم راه ترقی را طی كنند و به آن مطالب و معارج بالا برسند؟!

  • وجود فراز و نشیب در تمامی ارتباطات بین افراد

  • مدت‌ها است كه بنده دغدغه‌خاطر مطلبی را دارم و معمولاً در نامه‌ها و نوشتجاتی كه رفقا و دوستان برای بنده می‌آورند كم و بیش یك‌هم‌چنین مطلبی را مشاهده می‌كنم و با وجود اینكه بارها خدمت رفقا عرض كردم كه مسائل و مطالبِ سیر و سلوك خارج از این امور است و آن در یك مرتبۀ عالی و راقی و بسیار بالایی قرار دارد ولی ظاهراً آن‌طوری‌ كه باید و شاید به این مطلب توجه نشده، حالا شاید بیان من ناقص و قاصر بوده یا اینكه بالأخره مسائل به‌نحوی بوده كه گاهی از اوقات آن تحمل و ظرفیت لازم برای پذیرش این قضیه را در افراد نمی‌دیدم. لذا دیشب که فكر می‌كردم كه امروز خدمت رفقا چه بگویم، با خود گفتم كه راجع به همین مطلب توضیح مختصری بدهم و دیگر رفع تصدیع بکنم، و آن مطلب این است كه اشتباهی كه ما همیشه داریم و خود بنده هم داشتم و این اشتباه هم یك چیز عادی و طبیعی است، خب برای افراد پیدا می‌شود و برای ما هم پیدا شده بود که حالا خیال می‌كردیم علی‌آباد هم شهری است و افرادی كه می‌آیند و بَه‌بَه و چَه‌چَه و... می‌کنند [همیشه به همین صورت باقی می‌مانند،] ـ حالا دیگر نیازی به بازگو كردن آن مطالب نیست ـ در زمان مرحوم آقا، مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در تصور ما این بوده كه خلاصه همیشه زمانه به یك منوال می‌گردد، چرخ زمانه به یك قسم حركت می‌كند، اوضاع همیشه بر وفق مراد و به كام است که افراد بیایند، بروند، دور و بر انسان را دوستان بگیرند و خلاصه همیشه با انسان باشند، و به‌طوركلی خب حضور و وجود یك‌هم‌چنین مرد الهی و بزرگ و با این هیمنه و سیطره و ولایتی كه ایشان داشتند، اجازه نمی‌داد كه مطالبِ ناشنیده و مختفی در نفوس بماند و آن حالات و خصوصیاتی كه خب مجال برای اظهارش نبود همین‌طور مخفی باقی بماند. البته در همان موقع‌ هم مطالبی به گوش می‌رسید، مسائلی هم بود، قضایایی هم بود و باعث تأثر خاطر ایشان هم می‌شد و حتی یك روز هم ایشان مجلسی با مسئولیت اخوی بزرگترمان ـ حفظه‌الله ـ ترتیب دادند و خلاصه مطالبی در آنجا مطرح شد و بالأخره آن مجلس تمام شد. كم و بیش یك‌هم‌چنین مسائلی بود ولی خب در ذهن بنده چیزهای دیگری می‌گذشت، مطالب دیگری می‌گذشت، و بنده از اوضاع و ارتباطات و اظهار محبت و تفقد و لطفی كه دوستان داشتند تصور دیگری داشتم و خیال می‌كردم این مطالب پایدار است، مستمر است، همیشه هست و با فوت ایشان این مطالب تغییر و تحول پیدا نمی‌كند. اما در واقع آن كیفیت اداره و تدبیر ایشان نسبت به مسائل بود که خب كمتر اجازه می‌داد كه این مسائل از نفوس به بیرون سرایت كند و ابراز و اظهار بشود و ما هم غافل از این‌گونه مطالب به همان زندگی خودمان در همان زمان ایشان ادامه می‌دادیم.

    1. . سوره عنکبوت (29) آیه2.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

3
  • اما فوت ایشان یك امتحان بزرگی بود و یك دگرگونی عجیبی پیدا شد! خیلی عجیب! می‌خواهم بگویم که همه زیر و رو شدند! با رفتن ایشان آنچه در دل‌ها مخفی بود ظهور پیدا كرد، آن مانعی كه برای بروز مسائل و قضایا بود، آن مانعِ بزرگ، فروریخت، دیگر هر كسی در بیان مطالب آزاد بود، هر كسی هرچه می‌گفت آزاد بود و دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان كه چه شد؟!

  • بیان برخی از مشکلات پیش‌آمده در طول زندگی مرحوم علامه طهرانی

  • من پریشب نشسته بودم و داشتم با چندتا از نزدیكان صحبت می‌كردم كه در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یك روز قضیه‌ای پیش آمده بود که من را خیلی متأثر كرده بود و من رفتم پیش ایشان و گلایه كردم كه آخر این چه حكایتی است؟! این چه داستانی است كه انسان باید از نزدیكان خودش، از قوم و خویش‌هایش، مثلاً این‌گونه مطالب را بشنود؟! ایشان خنده‌ای كردند و بعد فرمودند:

  • آقا سید محسن تو كجای كار هستی؟! تو چه داری می‌گویی؟! وقتی كه پدرمان فوت كرد و به رحمت خدا رفت، ما رفتیم برای نجف...

  • چون وقتی كه ایشان با والدۀ ما عقد خواندند، در همان زمان پدر ایشان مبتلا به ناراحتی قلب می‌شود و دیگر در طهران نمی‌مانند، ایشان را به همان محل آباء و اجدادی ما که در همین اوین است می‌برند، خب ایشان اهل دركه بودند دیگر، ایشان را به آنجا می‌برند ـ و آن جدّ دهم یا یازدهم ما هم همین امامزاده سید محمد است كه الآن در دركه گنبد و بارگاه دارد ـ و یك سال هم در آنجا می‌مانند، یك سال بیماری داشتند و بعد هم از دنیا می‌روند. در این مدت طبعاً اینها در دوران عقد بودند تااینكه پدربزرگ ما به ایشان دستور می‌دهد:

  • دیگر بیش از این طهران برای شما خوب نیست و شما به كربلا و نجف برو.(ایشان می‌خواستند به نجف بروند كه ادامه تحصیل بدهند.) برو در آنجا منزل بگیر و بعد هم بیا و عیالت را ببر. تا چه موقعی می‌خواهی منتظر ما بمانی؟ حالا ما مریض هستیم كه هستیم، شاید ده‌ سال دیگر هم به همین صورت ماندیم، دیگر ضرورتی ندارد که شما هم بخواهی اینجا پیش ما بمانی.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

4
  • لذا مرحوم آقا به نجف می‌روند و در آنجا بودند كه به ایشان خبر می‌رسد که پدرشان از دنیا رفتند. یعنی وقتی كه پدربزرگ ما از دنیا می‌روند پدر ما در تشییع و مراسمات او نبودند و آن موقع در نجف بودند. خیلی هم برایشان گران تمام شد، شنیدم كه حتی حالشان هم به‌هم خورده بود و...! چون خیلی به پدرشان علاقه داشتند. بعد به ایران برمی‌گردند و بعد از انجام اموری که به ایشان محول شده بود، دیگر به اتفاق والدۀ ما و والدۀ خودشان به نجف می‌روند.

  • پدر ایشان به یكی از همین افراد مسجدی كه از مریدهای ایشان بود توصیه می‌كنند كه: «شما هر ماه مبلغی را از فلان مورد برای ایشان (یعنی مرحوم آقا) بفرستید»، چون از نظر امكانات و مسائل مالی خب وضعشان بد نبود. بعد كه مرحوم آقا به نجف می‌روند، ایشان هر ماه مبلغی را برای مرحوم آقا می‌فرستادند.

  • مرحوم آقا می‌فرمودند:

  • این شخص هر ماه، این مبلغ را برای ما می‌فرستاد. تااینكه ما بعد از مدتی دیدیم که این مستمری قطع شد، شش، هفت ماهی گذشت و دیگر پولی نیامد!...

  • ایشان هم شهریه‌ نمی‌گرفتند چه در آن زمانی كه در قم بودند و یا آن زمانی كه در نجف بودند، و از حوزه و جای دیگری هم درآمدی نداشتند، حتّی یك قران! ـ و به ما هم در همان زمانی كه برای درس طلبگی به قم رفتیم همین توصیه را كرده بودندـ لذا مسئله خیلی مشكل شد، وضعیت ایشان خیلی سخت شد و والدۀ ما از آن دوران مطالبی را نقل می‌كردند كه اصلاً شاید شنیدنش مشكل باشد! خب آنها صبر كردند.

  • مرحوم آقا فرمودند:

  • ماه‌ها از این قضیه گذشت تااینکه یكی از اقوام به نجف آمد و گفت که بعضی از افراد فامیل رفته‌اند پیش همان شخصی كه هر ماه مقرری می‌فرستاد و گفتند كه تو داری برای چه كسی این مبلغ را می‌فرستی؟! این حرف‌ها چیست که فلانی دارد درس می‌خواند؟ ما فامیلش هستیم، ما از جریان ایشان خبر داریم، ما می‌دانیم: نجف کجا بود؟! درس‌ کجا بود؟! این آقا سید محمدحسین لبنان رفته، نجف نرفته، و با...! ـ حالا دیگر بماند که چه مطالب دیگری گفته بودند! خلاصه اینکه گفته بودند که ایشان به‌نحو دیگری روزگار و زندگی را دارد می‌گذراند! ـ آن شخص هم گفته بود عجب! ما تا حالا خیال می‌كردیم ایشان رفته آنجا درس بخواند و خبر نداشتیم كه این مصارفی كه برای نجف می‌فرستیم صرف در مسائل بهتری خواهد شد! ای دل غافل! خلاصه از این‌گونه مطالب گفته بودند. و دیگر مقرری قطع شد!

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

5
  • شیطان همیشه در کمین است، در همه جا و برای همه کس

  • شما ببینید كار به كجا می‌رسد؟! باور می‌كنید که حالا نه غریبه، نه فرض بكنید كه فردی كه با انسان حساب و كتابی دارد، نه، قوم و خویش آدم بیاید و چنین مطالبی را مطرح کند؟! خب مگر ایشان چه‌كار كرده بود؟! واقعاً چه‌كار كرده بود؟! این آقای آقا سید محمدحسین، پدر ما، چه‌كار كرده بود؟! جز اینكه همه می‌گفتند: این و این و این و...! این انسان به كجا می‌رسد؟! یعنی واقعاً انسان به كجا می‌رسد كه بیاید و تهمت به این عظیمی بزند؟! یعنی آیا واقعاً می‌توان این قضیه را تصور کرد؟! آخر تو كه این تهمت را می‌زنی پس دیگر برای چه نماز می‌خوانی؟! خب بابا راحت باش! خوش باش! روزه‌ات را كنار بگذار و نمازت را كنار بگذار و قرآن را هم کنار بگذار و راحت باش دیگر! تو كه‌ داری این حرف را می‌زنی پس دیگر این نماز و... را کنار بگذار! و من این قضیه را برای امروز دارم می‌گویم ـ توجه می‌كنید؟! ـ برای امروز كه یك وقت این قضیه به سر خود ما نیاید، برای خود ما این مطالب پیش نیاید، شیطان همیشه در كمین است! یعنی این به سر انسان می‌آید و آمده! ایشان آن مطلب را در آن روز برای من گفتند، شاید به چشم باطن خودشان می‌دیدند كه روزی خواهد آمد كه برای [من‌هم این مسئله پیش می‌آید!] دیگر بماند! چه كسانی نسبت به ما این کارها را کردند؟! كسانی كه سالیان سال پیش ایشان تربیت سلوكی داشتند! حالا آن افرادی که نسبت به مرحوم آقا آن حرف‌ها را زدند و آن کارها را کردند، آنها كه دیگر سالك نبودند! هر كاری كردند دیگر سالك نبودند! آخر آدم [کارهایی را بکند که حتی افراد عادی هم نمی‌کنند و آن‌وقت اسم خودش را هم سالک بگذارد!!!]

  • اینها برای چیست؟ برای این است كه ما خیال نكنیم ﴿أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ...﴾ دیگر خدمت علامه هستیم، در مكتب علامه هستیم، در مسیر علامه هستیم، اسم‌مان هم سالك است و الحمدلله تمام است و دیگر شیطان دور و بر ما نمی‌آید و دور ما یك خط كشیده و به سراغ اشخاص دیگر می‌رود! نه آقاجان! شیطان همین‌جا روی این منبر كنار من نشسته، همین‌جا نشسته و می‌گوید: نگاه كن ببین بَه‌بَه چه دوستانی اینجا هستند؟! همۀ اینها به‌خاطر تو به اینجا آمدند! ـ همین الآن دارد می‌گوید! آیا صدایش را نمی‌شنوید؟! می‌شنوید دیگر، من كه شنیدم نمی‌دانم شما هم شنیدید یا نه! ـ بَه‌ نگاه كن دارند می‌گویند كه آقا چرا نمی‌آید! ـ از همین چیزهایی كه خودتان می‌گویید! مرتب این‌طرف و آن‌طرف پیغام و پسغام كه چرا آقا رو برگرداندند و نظرشان کم شده و...؟! به خدا نه رویی برگرداندیم و نه...، بلکه حالم و مجالم مساعد نیست و‌ اطباء درس من را در قم تعطیل كردند، من از این هفته تا اطلاع ثانوی دیگر درس ندارم. فقط به‌خاطر شما به اینجا آمدم! توجه می‌كنید؟ ـ خب شیطان دارد در اینجا از این حرف‌ها می‌زند، حواس من باید جمع باشد، حواس من باید اینجا باشد، این شیطان دست از وسوسه‌اش برنمی‌دارد، خیال نكنید من که آمدم اینجا و بالای منبر نشستم دیگر شیطان اینجا نمی‌آید، نه آقاجان، شیطان بالای منبر هم هست، در محراب عبادت هم هست، در حرم ائمه علیهم‌السلام هم هست، مگر در حرم ائمه دزدی نمی‌كنند؟

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

6
  • در همین حرم موسی‌بن‌جعفر علیهماالسلام دست كردند در جیب من و پول برداشتند! البته بعد ما ولش كردیم و گفتیم برو بابا دیگر از این كارها نكن! مگر در حرم امام رضا علیه‌السلام دزدی نمی‌كنند؟ در حریم ولایت امام رضا علیه‌السلام شیطان حق ندارد بیاید ولی حرم كه خب مكان است، سنگ است، آجر و چوب و تخته و طلا است دیگر، شیطان آنجا می‌آید، شیطان همراه با انسان است. و این مسئله، مسئلۀ خیلی دقیقی است كه انسان متوجه این مطلب باشد.

  • لزوم تصحیح راه و روش و تفکر انسان

  • خب حالا ما باید چه كنیم؟ آن چیزی كه همیشه مورد دغدغۀ من بوده است كه یك روز خدمت رفقا عرض كنم ـ گرچه خب الحمدلله همه می‌دانند و همه اهل اطلاع هستید، دیگر تابه‌حال آنچه را باید بدانید، از كتب و نوارها و صحبت‌های مرحوم آقا به گوشتان رسیده است ـ این بوده كه ما همیشه توقع داریم که عملی را كه انجام دادیم، این عمل ما موجب یك نمود و تأثیر خارجی باشد، هیچ‌وقت نگاه نكردیم كه خود آن حالی را كه در آن موقع داریم و آن عملی را كه بر آن اساس انجام می‌دهیم، این خودش از كجا آمده؟! این را از خود می‌بینیم، چون از خود می‌بینیم توقع داریم كه این عمل ما، موجب اثری در خارج باشد، در زندگی ما تأثیری بگذارد، در درآمد ما تأثیری بگذارد، در رفتار دوستان نسبت به ما اثری بگذارد، در ارتباط ما با دیگران تأثیر بگذارد، در این مسائل، آرامش‌مان بیشتر بشود، دغدغۀ خاطرمان كمتر بشود، گرفتاری‌مان پایین‌تر بیاید، اینها چیزهایی است كه براساس آن حالی كه در آن موقع داریم، این توقع را در آن موقع داریم. این یك اشتباه بسیار بزرگی است كه عرض كردم خود ما هم همین اشتباه را داشتیم، خود ما هم همین خطا را داشتیم و مهم هم نیست، بالأخره انسان باید كم‌كم تفكراتش و راهش تغییر پیدا بكند و تصحیح بشود، این قضیه هست.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

7
  • روش تربیتی مدبرانۀ علامه طهرانی رضوان الله تعالی علیه

  • آن زمانی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند، ما خیال می‌كردیم وقتی که ایشان سرشان را زمین بگذارند، ارتباط رفقا با ما ده برابر خواهد شد! البته بنده در آن سال‌های آخر دیگر یك هم‌چنین تفكری را نداشتم و حتی یك دفعه به والده مطلبی را عرض كردم كه ایشان آن مطلب را به گوش پدرمان رساند و پدرمان خیلی دعوایمان كرد كه اگر آقا سید محسن این رفیق‌ها را نداشته باشد، از كجا می‌خواهد [رفیق] به‌دست بیاورد؟! این حرف‌ها و این غلط‌ها چیست؟! و خلاصه تا توانستند به ما نواختند ولی خب بالأخره مطلب همان بود، یعنی همانی بود كه ما به والده عرض كرده بودیم. و البته آن سال‌ها دیگر مسائل فرق می‌كرد، من یك چیزهایی متوجه شده بودم ولی خب قبلش این‌طور نبود، قبلش به این كیفیت نبود، به این نحوه نبود. نحوۀ تربیتی مرحوم آقا خیلی عجیب بود و نمی‌گذاشت که درون كسی این مسائل رشد كند، یعنی ولو اینكه اگر کسی یك حرف صحیحی هم می‌زد اما ایشان احساس می‌كردند که این حرف صحیح برای او یك اثر منفی در دلش ایجاد می‌كند، خلاصه خیلی روی خوش نشان نمی‌دادند. یك نحوه تربیتی که واقعاً خیلی مدبرانه ‌و پخته‌ بود، خلاصه اول و آخر قضیه اینکه به ما رو نمی‌دادند!

  • ما تصورمان بر این بود که اینهایی كه در زمان آقا این مطالب را به ما می‌گویند، اگر ایشان سرشان را بگذارند زمین چه خواهند گفت؟! یعنی این تعریف‌ها، این تمجیدها، حالا بگذریم از چیزهای دیگری که در مقابلش بود، آنها را كاری نداریم، خب مطالب خلافی كه بود و ما اصلاً به آنها توجهی نداشتیم. حالا كسانی كه تعریف و تمجید و مدح و ثنا و... می‌كردند آنها را می‌گویم، آن زمان خیلی عجیب بود! یعنی اصلاً برنامه و زندگیمان تحت تأثیر این مطالب قرار می‌گرفت، هر كسی با زنش قهر می‌كرد به خانۀ ما می‌آمد، هر كسی با شریكش دعوایش می‌شد به خانۀ ما می‌آمد، خلاصه هر كسی گرفتاری پیدا می‌كرد پیش ما می‌آمد، ساعت یك بعدازظهر، سه بعدازظهر، دو بعد از نصف‌شب و...! آنجا بساط این‌طوری بود!

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

8
  • دهۀ آخر ماه صفر بود كه من به مشهد رفته بودم ـ چون من سه سال قبل از فوت ایشان، به دستور ایشان به قم آمده بودم و ساکن قم بودم كه ایشان به رحمت خدا رفتند، ولی هر سال ایشان به من می‌فرمودند كه: برای ایام عاشورا و آخر ماه صفر جایی نرو و به كسی قول نده، به مشهد بیا و در آنجا صحبت كن ـ یک روز که در آنجا صحبت می‌كردم، راجع به مسائلی كه در دور و بر ایشان پیدا شده بود حرف ‌زدم، همین مطالبی كه راجع به قضایای دكتر سروش بود و بعضی از افرادی كه اتفاقاً از فضلا هم بودند و بعضی‌هاشان هم به رحمت خدا رفتند، خدا بیامرزدشان، آنها هم تحت تأثیر این حرف‌ها قرار گرفته بودند و در آن موقع ما نسبت به این مطالب عكس‌العمل نشان می‌دادیم، خلاصه دور و بر ایشان هم از این حرف‌ها بود كه ممكن است که ولیّ‌خدا هم اشتباه بكند! حرفی بزند و بعد هم از حرفش برگردد! مثلاً پارسال چیزی گفته و بعداً سال بعدش چیز دیگری بگوید! خلاصه از همین‌گونه مطالب مطرح بود، یعنی از همین حرف‌هایی كه ایشان (دکتر سروش) می‌زدند، که البته من پاسخ همۀ اینها را در همین كتاب افق وحی داده‌ام.1 ایشان در آن سال‌های آخر به‌واسطۀ كسالتی كه داشتند دأبشان این بود که از هر ده جلسه‌ روضه‌ای كه رفقا در منزلشان می‌انداختند، یك روزش را می‌رفتند، مثلاً ده جلسه منزل فلانی بود و ایشان فقط یك روزش را می‌رفتند ـ خلاصه یک روز که نمی‌دانم راجع به چه مسئله‌ای صحبت می‌كردیم، آیا سیرۀ رسول ‌خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بود یا مطلب دیگری بود، اتفاقاً آن روز ایشان آمدند و در آن روضه شركت كردند، من مطلب را كشاندم كشاندم و برگرداندم به این قضیه، یعنی از آن بحث خودم تعمداً خارج شدم و جلوی ایشان که در آن مجلس نشسته بودند صریحاً گفتم که ولیّ‌خدایی كه یك روز حرفی را بزند و بعد از آن حرفش برگردد، من این ولیّ‌خدا را قبول ندارم! خیلی صریح گفتم! افرادی كه در آنجا بودند دیگر دیدند كه من جلوی ایشان دارم این حرف را می‌زنم! چه جسارتی كردیم و چه جرأتی كردیم كه جلوی ایشان گفتیم که اگر یك روز ولیّ‌خدا حرفی [را بزند و بعد از آن حرفش برگردد، من این ولیّ‌خدا را قبول ندارم!]

    1. . افق وحی، فصل چهارم: بررسی مطالب مطرح شده از طرفین.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

9
  • بله ممكن است یك وقت ولیّ‌خدا مطلبی را از روی ظاهر بگوید، فتوایی بدهد و بعد نسبت به آن، نظرش برگردد،1 از این مطالب هست كه ان‌شاءالله توضیح مفصلش در کتابی که اگر دوستان و رفقا همت كنند و مطالبی را که بنده راجع به حجیت فعل ولیّ‌خدا در شب‌های ماه مبارك در شرح دعای ابوحمزه بیان می‌كردم2 پیاده کنند و آن را آماده برای طبع بکنند، در آن کتاب خواهد آمد، این کتاب، كتاب بسیار مهم و حساسی خواهد بود، بسیار بسیار مهم و اگر خدا توفیق بدهد پاسخ خیلی از اشكالات در آنجا داده خواهد شد كه رفتار ولیّ‌خدا چگونه است؟ چند قسم است؟ هر قسمش جایش در كجا است؟ اقتضایش چیست؟ چه مسائلی را می‌طلبد؟ و خیلی از مطالب دیگری که امیدوارم كه بعد از این كتاب سیمای عاشورا كه الآن در دست تألیف دارم، اگر عمری و حیاتی باقی باشد بتوانم به این قضیه برسم، ما در آنجا این مسائل را عرض كردیم.3

  • خلاصه یك هم‌چنین صحبت‌هایی در آن زمان مطرح بود، بعد از آن منبری که در حضور مرحوم آقا رفتیم و آن مطالب را بیان کردیم، وقتی كه با هم به منزل آمدیم، ایشان در همان ایوان اندرونی با همان عصا و قبا كه ایستاده بودند رو كردند به من و فرمودند: «درویش دمت گرم!» گفتم: كدام حرف را می‌گویید؟ فرمودند: «همان‌هایی را كه امروز گفتی!» خب ایشان با ما شوخی داشتند و من هم بیش از بقیه با ایشان شوخی می‌كردم. این قضیه برای یك سال قبل از فوت ایشان بود، چون ایشان نهم صفر1416 از دنیا رفتند و این قضیه برای ماه صفر سال قبل بوده، تقریباً یك سال یا كمتر، یازده ماه قبل از فوتشان بود.

  • لزوم بیان مطالب به‌نحو کلی توسط خطیب و سخنران و...

  • بعد ایشان فرمودند كه:

  • مطلبی است كه مدتها است که می‌خواهم به تو بگویم و خب امروز می‌گویم و آن این است كه هیچ‌وقت صحبت كه می‌كنی، صحبتت را پایین نیاور، مطلب را این‌قدر پایین نیاور كه افراد و مصادیق آن مشخص بشود، حرف را به‌نحو كلی بیان كن.

    1. . جهت اطّلاع بیشتر پیرامون نسبت به علت اختلاف گفتار و نظرات اولیای الهی رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 2، ص 321؛ سیری در تاریخ پیامبر اکرم، ج 2، ص 150.
    2. . سخنرانی های شرح دعای ابوحمزه ماه مبارک رمضان سال1432 هجری قمری.
    3. . بحمد الله این کتاب با نام سیرۀ صالحان به زیور طبع آراسته شده و در معرض عموم قرار گرفته است.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

10
  • من گفتم: آقاجان اگر پایین نیاورم خب نمی‌فهمند، هرچه حالا ما كلی بگوییم اینها قضیه را متوجه نمی‌شوند. خب این همه به‌طوركلی در دنیا گفته می‌شود، نه‌اینكه مصداق مشخص كنم و اسم بیاورم، ولی بالأخره باید به‌نحوی صحبت بكنم كه افراد برایشان جا بیفتد كه بالأخره این قضیه فقط در فضا نیست بلکه در میان افراد هم هست و مصداق هم دارد، خصوصیات هم هست، همه هم هستند، [منظور من از این نحوه بیان این است که به افراد بگویم که یک وقت] ما این كار را نكنیم، ما این رفتار را نداشته باشیم. ایشان فرمودند:

  • آقا سید محسن تو حرفی را كه قرار است بزنی بزن! (این مسئله، مسئلۀ خیلی مهمی است) آن كسی كه باید بفهمد می‌فهمد و آن كسی كه نمی‌خواهد بفهمد و نباید بفهمد، اگر تو هزارتا مصداق هم تعیین كنی نخواهد فهمید! تو حرفت را كلی بزن و مطلب را به‌نحو كلی بیان كن. آن كسی كه باید بگیرد، روی هوا مطلب را می‌گیرد و آن كسی هم كه نمی‌خواهد بفهمد نمی‌فهمد.

  • و من در ارتباطی كه ایشان با اساتیدشان داشتند، در كیفیت نگاهشان، در كیفیت صحبت‌شان، از طریق دقت كردن به چشم و دهان آنها می‌دیدم که ایشان حرف را روی هوا می‌زدند، نگاه می‌كردند و حرف و مطلب را می‌گرفتند. این را من خودم از ایشان مشاهده می‌كردم.

  • به‌قول معروف شخص خوابیده را می‌شود بیدار کرد ـ این حرف من است حرف ایشان نیست ـ خوابیده را می‌شود بیدار كرد اما آن كسی كه خودش را به خواب می‌زند چه؟ آیا شما می‌توانی او را بیدارش كنی؟ نه، خودش دارد خودش را به خواب‌ می‌زند می‌خواهی چه‌كارش كنی؟! می‌گوید: بنده نمی‌خواهم این‌طور باشم! بنده نمی‌خواهم بفهمم! مرتب شما حرفی را می‌زنی و او آن حرف را آن‌طرف می‌پیچاند، دوباره می‌گویی، این‌طرف می‌پیچاند! یعنی چه؟ یعنی من روی مرام خودم هستم، من روی فكر خودم هستم، من روی عقیدۀ خودم هستم و تو را قبولت ندارم، هرچه هم می‌خواهی بگویی بگو، هاون بر آب كوفتن است، خودت را خسته نكن! كسی كه خودش را به خواب می‌زند، نمی‌شود بیدارش كرد.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

11
  • بعد ایشان این مطلب را به من فرمودند:

  • از تمام این افرادی كه داری می‌بینی دور و بر من هستند، (دستشان را این‌طوری كردند[(کنایه از اینکه به تعداد انگشتان یک دست یا دو دست هستند که پای کار ایستادند بقیه سیاهی لشگرند)] فقط چند نفر از آنها كالجبل الراسخ هستند، تمامشان سیاهی لشگر هستند!

  • با این حرف ایشان، اصلاً انگار كوه بر سر ما خراب شد! عجب!! پس این شخص سیاهی لشگر است! آن شخص سیاهی لشگر است! یعنی همه سیاهی لشگر هستند؟! اینها را عمداً به من می‌گفتند، چون می‌دانستند كه مسائلی در پیش است و من باید اینها را بدانم و مطّلع و خبردار باشم، چون من حساب و كتاب‌هایی باز كرده بودم! در این ارتباطات خودم، خیلی حساب‌ها باز كرده بودم!

  • لزوم اطلاع افراد از مبانی راه

  • و اینها را امروز شما هم باید بدانید، یعنی اینها آن مبانی، راه، روش و آن اصول فهم سلوكی و فهم توحیدی است كه تك‌تك افراد ما باید بدانیم و اطلاع داشته باشیم تا اینكه نگاه نكنیم که عجب فلانی آمد و فلانی رفت! فلانی دارد حرف می‌زند! عجب! ابرویمان بشود هفت و هشت و نه و... که چرا مثلاً این‌طوری شده؟! نه آقاجان! هیچ‌اتفاقی نیفتاده، آب از آب تكان نخورده، این همین بوده، منتها تا حالا معلوم نبوده و حالا معلوم شده، این شخص همین است، تا حالا مشخص نبوده و حالا مشخص شده، این همین است، خب مشخص شده، خدا پدرش را هم بیامرزد. ای كاش ده سال پیش خودت را مشخص می‌كردی، چرا ده سال گذاشتی که بگذرد؟! چرا ده سال صبر كردی؟! خب ده سال پیش می‌آمدی و می‌گفتی که آقا من این هستم، رفتارم این است، حرفم این است! می‌گفتیم بابا تو را به خیر و ما را به سلامت! خدا خیرت بدهد، یكی كمتر یك مسئولیت كمتر!

  • هیئت‌وار نبودن مسائل در طریق عرفان

  • وقتی كه یك نفر به من می‌گوید: آقا سلام علیكم، من نگاهش كه می‌كنم یك مسئولیت روی دوش من می‌افتد كه ای داد این یک نفر هم به بقیه اضافه شد، حالا باید درستش كنیم و مواظب باشیم که چطوری با او صحبت كنیم، حرفی نزنیم كه خارج از ظرفیت و تحمل او باشد و چه و چه و چه! خب تا نیامده نیامده، تا نگفته سلام علیكم خب نیامده، ولی وقتی که به من گفت سلام علیكم، گفت آقای طهرانی بنده روز قیامت جلوی پدرت را می‌گیرم و می‌گویم که رفتم پیش فلانی و به او گفتم که آنچه مربوط به بزرگان است را به من بگو و او امساك كرد، خب آن‌وقت من چه جوابی دارم که به او بدهم؟! اینجا است كه من فردی نیستم كه همین‌طور هیئت‌وار افراد را بپذیرم و دور خودم جمع کنم! در هیئت وقتی که كسی می‌آید، ثبت‌نام كه نمی‌كنند، کنار در بیرق می‌زنند، در خانه هم باز است و علاوه بر آن یك تابلو هم می‌نویسند که عزاداری فلان، تشریف بیاورید به‌صرف صبحانه و شام و... یا اینجا فلان است و پلو می‌دهند، بیایید، جمعیت هم زیاد می‌آیند، اما اینجا كه این‌طور نیست، هر شخصی وقتی كه می‌آید روی حساب و كتاب می‌آید، زندگی‌اش را می‌آورد، سعادتش را می‌آورد، راهش را می‌آورد، برنامۀ سعادت و خسارت و شقاوتش را می‌آورد، همین‌طوری نیست كه آقا بیا و برو! نه، نسبت به افراد مسئولیت پیدا می‌شود. و شما این را هم بدانید، حالا چه باور كنید چه باور نكنید، این مسئولیت در حال من تأثیر می‌گذارد، این‌طور نیست كه فرض كنید كه خب اینها بیایند و آنها بروند ودر حال من‌هم تأثیری نداشته باشد! یعنی همین‌كه یك شخص می‌گوید من می‌خواهم که به‌دنبال فلانی بروم، این در حال من تأثیر می‌گذارد.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

12
  • بنده در منا بودم که یك نفر آمد و گفت:

  • آقا من الآن حج سوم یا چهارمم است ـ رمی جمرات کرده بود و در راه با ما برخورد كرد، از دوستان بود ـ و بعد از حج هم می‌خواهم برای تجارت به فلان‌جا بروم ـ یکی از این كشورهای اروپایی ـ حالا می‌شود فرض بكنید كه من سرم را نتراشم و حلق نکنم و تقصیر کنم؟ از خیلی‌ از آقایان و نماینده‌هایشان هم که سؤال کردم گفتند که: چون‌ حج سوم یا چهارمت است لازم نیست که حلق كنی و می‌توانی تقصیر کنی.‌

  • گفتم: خب سؤال كردی دیگر و آنها هم جوابت را دادند پس دیگر چرا پیش من آمدی؟ برو به وظیفه‌ات عمل كن.

  • گفت: «دلم آرام نگرفته!» این مسئله مهم است! هان! وقتی که تو می‌گویی دلم آرام نگرفته من یك شوك پیدا می‌كنم، پس این شخص كه الآن پیش تو آمده، تو دیگر نمی‌توانی بگویی که به من چه مربوط است؟ اول به او گفتم که خب تو كه رفتی سؤالت را كردی و آنها هم وظیفه‌ات را گفتند، خب برو انجام بده، همه گفتند كه حج سوم یا چهارم است و دیگر نیازی به حلق نیست، تازه در حج اول هم خیلی‌ها می‌گویند که حلق نکردن اشكال ندارد! گفت: «من نظر شما را می‌خواهم!» گفتم: اگر موی سرت را نزنی آثار حج در تو پیدا نخواهد شد، می‌خواهد حج اولت باشد یا می‌خواهد حج چهارصدم باشد! همین‌طوری به او گفتم، این نظر بنده است و به كس دیگری هم كاری ندارم. بعد او فكری كرد و دیگر هیچ چیزی به ما نگفت و رفت.

  • ما در خیمه نشسته بودیم و منتظر بودیم كه بگویند ذبح انجام شده تا برویم حلق كنیم و موی سرمان را بزنیم، یك‌دفعه دیدم او با سر تراشیده آمد، حالا هنوز خبر ذبح ما را نداده‌اند ولی او موی سرش را هم زده بود، خب خودش ماشاءالله قوی بود و اهل كار بود و وارد هم بود، خودش رفته بود و گوسفند خودش را در منی كشته بود و آمده بود. حالا كسی را راه نمی‌دهند که خودش برود و قربانی‌اش را ذبح کند ولی نمی‌دانم چطور این را راه داده بودند! اصلاً من وقتی که چشمم به این شخص افتاد گفتم که این حاجی است، وقتی که آمد اصلاً از چهره‌اش پیدا بود که عوض شده، حال و هوایش عوض شده، روحیه و سیمایش عوض شده! تا آمد که سلام كند به او گفتم که اول یك سجده بكن كه خدا به تو این توفیق را داد كه رفتی و موی سرت را زدی و الآن حج تو قبول شد، سجده كرد و شكر خدا را كرد و بعد هم باهمدیگر نشستیم و دیگر با هم بگو و بخند داشتیم.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

13
  • گفتم: می‌دانی همۀ اینها برای چیست؟ همۀ اینها برای این است كه تو به حرف پدر من گوش کردی، چون این حرف من نبود، من یك واسطه بودم، من یك واسطه هستم و این امانت را در اینجا انجام دادم و نیامدم مراعات حالت را بكنم بلکه مراعات آن طرفت را كردم، خب اگر گوش می‌دهی که می‌دهی و اگر هم گوش نمی‌دهی من دیگر تكلیفی ندارم، دیگر فردا نمی‌توانی جلوی پدر من بایستی و بگویی که من رفتم سراغ پسرت و به او گفتم ولی او مرا از این فیض محروم كرد و نگفت! دیگر نمی‌توانی این حرف را به پدرم بگویی. پدر من فرموده: ـ او هم كه یك آدم عادی نبود كه طبق روزنامه فتوا بدهد، نه آقاجان! او فرق می‌كرد، حسابش فرق می‌كرد، كارش فرق می‌كرد، افقش فرق می‌كرد ـ «كسی كه حلق نكند آثار حج در او پیدا نمی‌شود!» گفتم: تو این‌طور بودی که به حرف او گوش کردی و حلق کردی، اما همین الآن به تو بگویم كه من یك عكس از پدرم در منا دارم که در آن عكس ایشان حلق كرده‌اند، پسر ایشان ـ آن اخوی ما که خدا حفظش كند، آقا سید علی که ان‌شاءالله خدا صحت و سلامتی به او بدهد ـ هم حلق كرده، دو سه نفر دیگر هم هستند که آنها هم حلق كرده‌اند ولی یك نفر پشت سر ایشان ایستاده كه او حلق نكرده، او هم می‌خواست همین كار تو را انجام بدهد، هان! نه‌اینكه نداند، می‌داند، ولی ازدست داد! گفتم که عكسش را دارم كه همۀ اینها حلق كردند و در خیمه نشسته‌اند، فقط این یكی موهایش بلند است و معلوم است که حج انجام نداده، پیدا است! توجه می‌كنید؟!

  • به او گفتم که سجده كن برای اینكه از یك جای دیگر تو را موفق كردند، از یك جای دیگر كنترل را زدند و این میل در تو افتاد، این فكر در تو افتاد كه بیایی و از من بپرسی، همۀ اینها برنامه‌ریزی شده است، همۀ مسائل برنامه‌ریزی شده است. در آن موقع، در همان یك ثانیه، فقط در همان یك ثانیه اگر با من برخورد نمی‌كرد، نه من او را می‌دیدم و نه او من را می‌دید، یا اگر به او می‌گفتم ولی توفیق برایش پیدا نمی‌شد، او هم نمی‌توانست به این مسائل و به این فیض برسد. اصلاً از چهره‌اش پیدا بود! اصلاً این آن كسی نیست كه ما اول در منا دیدیم، آن كسی را كه در راه دیدیم با این موقعش که حلق کرده، مسئله‌اش فرق می‌كند!

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

14
  • توفیق فقط از جانب خداوند متعال است و بس

  • ما تصورمان بر این است كه هر كاری را كه می‌كنیم قبل از اینكه آن را به خدا نسبت بدهیم به خودمان نسبت می‌دهیم! در خود زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم همین اشتباه را من داشتم، از خود می‌دیدیم، ظاهراً به خدا نسبت می‌دادیم که بله هرچه هست، توفیق است و از خدا است و... اما شوخی می‌كردیم، از آن ته باطن و ته قلب نمی‌گفتیم، خیلی هم قشنگ صحبت می‌كردیم، فلانی صحبتش چطور است، فلانی چطور است، خیلی خوب است، بسیار خوب است، ولی همۀ اینها شوخی بود، به جان ننشسته بود، به سرّ ما ننشسته بود، به اعماق روح و قلب ما نفوذ نكرده بود، چه موقعی این مسئله كاملاً پیدا ‌شد؟ وقتی که ایشان سرش را زمین گذاشت، این امتحان بزرگ پیش آمد، آن مانعِ بزرگ برای آن مسائل درونی برطرف شد، آن موقع حالا بیا نگاه كن ببین که آن كسی كه می‌گفت که اگر قرار است بعد از آقا كسی بتواند این مكتب را اداره بكند یك نفر است، حالا همان شخص در خیابان، از جلویت که می‌گذرد حتی به تو سلام هم نمی‌كند و می‌رود! حالا خوب شد؟ نوش جانت! حالا فهمیدی؟ حالا قضیه جا افتاد که همۀ آن حرف‌هایی را كه آن موقع می‌زدی نتیجه‌اش چه شد؟! در حرم امام رضا علیه‌السلام، جلوی ضریح نگاهت می‌كند ولی به تو سلام نمی‌كند، بلکه هم‌چنین چهره‌اش قرمز می‌شود که هرچه زیارت كرده بالا می‌آورد! بابا اقلاً سرت را پایین می‌انداختی و ما را نمی‌دیدی که زیارتت خراب نشود! توجه می‌کنید؟! اینها واقعیت است! یعنی اینها چیزهایی است كه ما باید اینها را خیلی مهم بدانیم! باید خیلی مهم در نظر داشته باشیم كه اینها قضایایی است كه هیچ از خود ندانیم.

  • رسیدن به توحید در اثر ابتلائات و امتحانات

  • اگر در زمان مرحوم آقا برای كاری كه می‌خواستند بكنند، اول سراغ تو می‌آمدند و بعد سراغ بقیه می‌رفتند، چرا این را از خودت دیدی؟ چرا؟ اگر در زمان مرحوم آقا راجع به قضایا و مسائل مهم، اول تو را جلو می‌انداختند، چرا این را از خودت دیدی؟ اگر در زمان ایشان مسائل به نحو دیگری می‌گشت، چرا این را از خودت دیدی؟ چرا؟ چرا؟ این چراها همه جمع شد ولی از آنجایی كه خدا بنده‌اش را دوست دارد، می‌خواهد بگوید: این مطلب این‌طور است، این دنیا این است، این اعتبارات این است، خیالات و توهمات این است، وقتی مسائل این است می‌گوید بفرما! چطوری خدا بخواهد به ما بفهماند؟ آیا می‌شود این تلاطم پیش نیاید و من بفهمم؟! آیا می‌شود تا وقتی كه ایشان در قید حیات است من اینها را بفهمم؟! آیا می‌شود همین‌طوری من سر بگذارم به رختخواب و راحت روی تشك پر قو بخوابم و صبح از خواب بلند شوم و همه چیز برایم آشنا باشد؟! این نمی‌شود. باید یكی‌یكی مسائل اتفاق بیفتد. و خدا خیرشان بدهد، خدا هرچه می‌خواهند به آنها بدهد كه وسیله شدند و باعث شدند که ما بفهمیم، ما مطلب را ادراك بكنیم، ما بدانیم که مطلب فقط یك جا است و چهره‌مان، فكرمان، ذهن‌مان، قلب‌مان را فقط به یك سمت باید نگه داریم و حركت بدهیم و همۀ ارتباطات را در راستای آن قرار بدهیم.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

15
  • پایداری محبت‌های الهی نه محبت‌های دنیایی و اعتباری

  • نمی‌گویم محبت‌های دنیایی و... بیخود است، نه، همۀ اینها ممكن است در طریق سیر انسان جزو محبت‌های الهی قرار بگیرد، همه‌اش این‌طور نیست که محبت‌های دنیایی باشد، ولی باید در این راه باشد. آن محبت‌های مستمر یك روزی استمرارش قطع می‌شود، محبت‌های فامیلی یك روز كمرنگ می‌شود، محبت‌هایی كه مربوط به ارتباطات و رفاقت و... باشد خلاصه یك روز شكل دیگری پیدا می‌كند، آنچه همیشه برای انسان می‌ماند آن محبت و عُلقه و جذبی است كه این راه برای انسان به‌وجود می‌آورد، این مسیر برای انسان به‌وجود می‌آورد، این راه برای انسان ایجاد می‌كند، آن می‌ماند، تا وقتی که راه هست آن محبت و علاقه هم هست، وقتی که راه هم نباشد پس هیچ چیز دیگری هم نیست، دیگر دلیلی بر این مسئله وجود ندارد.

  • لزوم عمل برطبق اطمینان و آرامش قلبی

  • لذا اینجا است كه همیشه انسان باید نگاه كند و ببیند كه قلبش نسبت به چه قضیه‌ای روشن است و اطمینان دارد. خیلی از افراد هستند فرض كنید كه در نامه‌هایی كه می‌دهند و مسائلی را كه سؤال می‌كنند می‌گویند كه آقا ما فلان مطلب را می‌پرسیم و می‌خواهیم انجام بدهیم ولی ته قلبمان یك چیز دیگر می‌گوید، یك مطلب دیگر می‌گوید، برای خود انسان خیلی اتفاق می‌افتد که از چیزی سؤال می‌كنند یا از كسی سؤال می‌كنند ولی می‌گویند آن ته قلبمان یك چیز دیگر است.

  • روایتی را دیروز دیدم و با اینكه خب حفظ بودم ولی این روایت را نوشتم كه امروز برای رفقا درست بخوانم، روایت از امام صادق علیه‌السلام است.

  • روایت عجیبی است از پیغمبر که اتفاقاً این روایت در صحاح اهل سنت نقل شده است، این روایت، روایت خیلی عجیبی است كه معروف به روایت استفتاء قلب است. شخصی خدمت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌آید و می‌خواهد سؤالی را از حضرت بپرسد، قبل از اینكه آن شخص سؤالش را بپرسد، حضرت می‌فرمایند كه چه سؤالی را می‌خواهد بپرسد! حضرت فرمودند:

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

16
  • «جئت لتسأل عن البر»؛ آمدی از كار خوب و نیك از من بپرسی كه كار خوب به چه می‌گویند؟ خوب چیست؟ خوبی چیست؟ نیكی چیست؟ صلاح چیست؟ رستگاری و فلاح در چیست؟ آیا آمدی تا از این بپرسی؟ گفت: بله یا رسول‌اللَه! می‌خواستم این را سؤال بكنم. معلوم می‌شود شخصی بوده كه قابلیت این را داشته كه پیغمبر این جواب را به او بدهند، بالأخره سؤال، ظرفیت و فهم و ادراك شخص را نشان می‌دهد. این شخص این قابلیت را داشت، حضرت فرمودند: «استفت قلبك»؛ از قلب خودت استفتاء كن، سؤال كن، رجوع به قلب خودت بكن و ببین که قلبت چه می‌گوید؟

  • كار نیك هر كاری است كه در نفس باعث اطمینان است

  • آن‌وقت توضیح می‌دهند که: «البرّ ما اطمأنّ به النفس و اطمأنّ به القلب».1 كار نیك هر كاری است كه در نفس باعث اطمینان است. نفس، مرتبۀ اول از ادراك است، آن ادراك اولی كه شما می‌كنید به آن ادراك نفس می‌گویند، آن عمقی كه بعد پیدا می‌كند و مرتب فكر می‌كنید و فكر می‌كنید، آن آرامش بعدی را قلب‌ می‌گویند. اول نفس است، بعد از نفس، قلب است. اول مطالب در نفس نقش می‌بندد بعد آن حالت آرامشی كه برای انسان پیدا می‌شود، آن را می‌گویند حالت تأكید و حالت تصدیق، آن را می‌گویند قلب. انسان وقتی كه در قضیه‌ای فكر می‌كند و برایش اطمینان پیدا می‌شود كه نسبت به یكی از دو طرف انجام بدهد یا انجام ندهد، آن را اطمینان قلبی می‌گویند، نه اطمینان نفسی. ممكن است یك شخصی از نظر نفسی مطمئن باشد ولی هنوز قلبش در اضطراب باشد، در تردید باشد ولی از نظر ظاهر می‌بیند غیر از این راهی نیست، این‌طوری به او گفته‌اند و باید انجام بدهد، از یك بزرگتری سؤال كرده و او گفته که این کار را انجام بده، از جایی، دفتری، چیزی استفتاء كرده و آنها گفته‌اند که برو این كار را بكن، ولی هنوز ته دلش شك‌ دارد، می‌گوید: بروم با فلانی هم مشورتی بكنم! خب وقتی جواب را به تو گفتند پس چرا می‌گویی بروم با فلانی هم مشورتی بكنم؟! این برای همان عدم اطمینان قلبی است؛ یعنی هنوز در قلب یقین پیدا نكرده‌ای، اگر یقین پیدا بكنی که دیگر نمی‌گویی بروم از فلانی هم بپرسم.

    1. . مسند احمد، ج 4، ص 228؛ سنن دارمى، ج 2، ص 246:
      «أتیت رسول الله صلى الله علیه و آله سلم فقال: ”جئت تسأل عن البر والإثم؟“ قلت: نعم. قال: ”استفت قلبك، البر ما اطمأنت إلیه النفس واطمأن إلیه القلب والإثم ما حاك فی النفس وتردد فی الصدر وإن أفتاك الناس و أفتوك.“»
      فقاهت در تشیع، ص 67:
      «وابصه مى‌گوید: خدمت رسول خدا رسیدم، حضرت فرمودند:”اینجا آمده‌اى تا از عمل خیر و عمل شر از من پرسش نمایى؟“ عرض كردم: آرى. حضرت فرمودند:”همیشه (درباره امور و قضایا) از قلب و ضمیر و فطرت خود پرسش نما! عمل نیك، آن كارى است كه نفس به انجام آن مطمئن و آرام باشد و قلب نیز در آسودگى و انبساط از آن استقبال نماید؛ و عمل خلاف و ناشایست، كارى است كه در نفس و قلب قرار نمى‌گیرد و دائماً در تردّد و شك و رفت‌وآمد است، گرچه مردم به انجامش فتوا دهند و دیگران نیز حكم به آن بنمایند (تو به قلبت نگاه كن، نه به فتواى دیگران).“»

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

17
  • سال‌ها پیش یك نفر از دوستان یك گرفتاری خانوادگی داشت و می‌خواست با پدرخانمش به‌خاطر حرف‌هایی كه او زده بود، قطع رابطه بكند. خانم ایشان با یكی از دفاتر تماس گرفته بود و آن شخص گفته بود که: «اصلاً باید با پدرتان قطع رابطه بكنید، این پدر شما مرتد است، كافر است، نجس است، نباید دیگر به خانه‌اش بروید!!» ـ حالا نسبت به پدرش! یا الله! چه شد؟!! ـ هر دوی آنها، یعنی هم زن و هم شوهر آمدند قم پیش بنده. تا جریان را به من گفتند، من به آن زن گفتم که از همین‌جا كه رفتی اول می‌روی دست پدرت را می‌بوسی و می‌گویی هرچه راجع به شما گفتم، غلط كردم! و از این به بعد هم احترام او را مانند یك شیعۀ امیرالمؤمنین نگه می‌داری و تمام! البته آن پدر هم وقتی كه شنیده بود كه فلان دفتر این حرف را زده، دیگر هرچه قبلاً می‌گفته حالا ده‌تای دیگر هم رویش گذاشته و گفته است! تا حالا به فلان شخص و فلان شخص بد می‌گفته حالا دیگر سراغ امام زمان و پیغمبر و خدا هم رفته بود! گفتم حالا خوب شد؟! آیا این‌طوری باید با اعتقادات مردم بازی کرد؟!

  • گفتم: و اما بنده به تو این را می‌گویم. آن زن هم رفت و آن كار را كرد. می‌گفت: پدرش همان موقع در سرش زد و گریه كرد و توبه كرد كه غلط كردم، فلان كردم، و الآن همان پدر نمازشب‌خوان است! خب حالا آن خوب بود یا این؟ استفت قلبك! چرا آمدی قم؟! چون وقتی که رجوع به قلبت كردی دیدی جوابت را گفتند ولی دلت آرام نگرفته و می‌گویی حالا برویم یك سؤال دیگر هم بكنیم! اینكه برویم یك سؤال دیگر بكنیم یعنی یك جای قضیه گیر دارد، پیغمبر این روایت را صاف می‌آورند و می‌گذارند اینجا که ببین قلبت چه می‌گوید؟! جدای از همۀ این حرف‌ها آنكه بین تو و بین خدا ربط برقرار می‌كند قلبت است، قلب است كه ارتباط دارد، نه نفس، نفس آن ادراك اولی است كه می‌توانی در آن همه چیز بریزی، درِ صندوق را باز بكنی و نخود و لوبیا و عدس و پیاز را در آن بریزی، ولی خب حالا که می‌خواهی از این مرتبه عبور كنی، حالا که می‌خواهی اینها را بجوشانی، بپزی و طبخ كنی، او می‌رود سراغ قلب.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

18
  • ببینید! ما همیشه باید این را به‌عنوان یك اصل در زندگی‌مان رعایت كنیم، حضرت فرمودند: همیشه نگاه كن ببین نسبت به كاری كه داری می‌كنی از ته قلبت مطمئن هستی یا نه؟ «اطمأن به النفس واطمأن به القلب»، این مربوط به برّ و نیکی است.

  • كار بد كاری است كه توأم با شك باشد

  • بعد برخلافش، گناه چیست؟ كار نیك این است اما حالا گناه چیست؟ حضرت فرمودند: «والإثم ما حاك فی النفس و تردد فی القلب»؛ «می‌آید در نفس جولانی می‌دهد و در قلب همین‌طور به حال تردید و شك می‌ماند.» حالا گاهی اوقات ممكن است یك طرف برای انسان قطع پیدا بشود، ولی در اینجا همین‌طور در مرحلۀ شك باقی می‌ماند، حضرت فرمودند: «در این‌صورت اقدام نكن.»

  • پس همیشه كار نیك این است و كار خلاف آن است، كار بد كاری است كه توأم با شك باشد و انسان در نیكی آن شك بكند. روی این جهت دیگر خیلی از مسائل برای انسان روشن می‌شود، خیلی از كارها برای انسان باز می‌شود و مطالب حل می‌شود.

  • حال اطمینان نتیجۀ استفتاء از قلب

  • از آثار این قضیه و مطلبی كه خدمتتان عرض كردم این است كه انسان همیشه در حال راحتی است، در حال اطمینان است، اگر یك وقت به یك نعمت ظاهری برسد، باز این نعمت ظاهری را از خدا می‌داند، و این نعمت ظاهری در او تأثیر نمی‌گذارد. وقتی كه در یك معامله سودی می‌كند، امروز حاج آقا را یك‌خرده خندان می‌بینی و وقتی كه در یك معامله ضرر می‌كند، والله نمی‌دانیم چه شده! چند روزی است که سودی نمی‌کنیم! مدتی است كه خبری نیست و...! بابا بخند، مسئله فرقی نكرده، آنكه قرار بوده سودی را برای تو بفرستد همان نفرستاده، حالا تو چرا ناراحت هستی؟ خدا كه باید بفرستد او باید ناراحت بشود، اما او ناراحت نیست و دارد می‌خندد، آن‌وقت تو داری اینجا [حرص می‌خوری که بعدش هم] ناراحتی‌اش برای تو باشد؟ اعصابت را خراب می‌كنی، خونت را كثیف می‌كنی، بعدش باید بروی قرص بخوری، قرص رقت خون بخوری و آسپرین بخوری و...! خب ناراحتی نكن، بخند و قرص هم نخور، راحت باش.

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

19
  • یك روز در زمان شاه یك نفری که پارچه‌فروش بود پیش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آمده بود، زمستان بود و ما زیر كرسی نشسته بودیم، گفت: «آقا ماه اسفند است، دیگر نزدیك بهار است و فاستونی‌هایی كه خریدیم روی دستمان مانده!» حالا داشت با مرحوم آقا صحبت می‌كرد و من هم هِرهِر زدم زیر خنده! من آن موقع حدود شانزده هفده سالم بود، بچه بودیم دیگر، زن و بچه سرمان نمی‌شد، گرفتاری سرمان نمی‌شد، حق داشتیم که بخندیم، حالا این دارد در سرش می‌زند و من مرتب دارم به این می‌خندم! خدا حفظش كند هنوز در قید حیات است. لابد حالا دیگر افكارش عوض شده. این قضیه در ذهن ما بود، آقا هم به او چیزهایی فرمودند كه: «حالا برو صدقه‌ای بده و فلان بكن!» خلاصه چیزی به اوگفتند و سرِكارش گذاشتند و بیچاره او هم ناراحت بود! خب به او چه بگویند؟ نخریدند كه نخریدند بگذار باشد، طوری نیست، همین‌طور بگذار باشد آنكه باید مشتریش باشد، خدا خودش او را می‌فرستد و این پارچه‌ها را می‌برد.

  • ما مشرف شدیم كربلا، یك شب نشسته بودیم، آن موقع من سنم حدود هفده سال بود، همین قضیه‌ای كه مرحوم آقا هم در روح مجرد نوشتند كه بعد از سفر حج به کربلا مشرف شدند، آن موقع من هنوز هفده سالم هم نشده بود، شانزده سال ونیم یا نزدیكی‌های هفده سالم بود و ریش هم درنیاورده بودیم، هیچ نداشتیم و راحت بودیم، خلاصه نه زنی و نه بچه‌ای و نه خیالی و خلاصه خیلی خوش بودیم دیگر، دیگر با حالا یك‌خرده فرق داشتیم! با حالا یك‌خرده تفاوت داشتیم! نشسته بودیم یك‌دفعه ایشان (مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ) سؤال كردند که: «آقا سید محمدحسین! فلانی حالش چطور است؟» اصلاً یك‌دفعه تعجب‌ كردیم! ایشان فرمودند: «خوب است آقا، حالش خوب است، چیزی فهمیده كه آن نمی‌گذارد آرام و راحت باشد!» بعد آقای حداد این را فرمودند: ـ زدند (اشاره كردند) به آن جریان آقای پارچه‌فروش در آن شب دو سال قبل ـ «آیا به اینجا رسیده كه بفهمد آنكه می‌آید از او پارچه را می‌خرد با آنكه پول پارچه را می‌گیرد هر دو یكی است؟! آیا به اینجا رسیده یا نرسیده؟!» گفتم: عجب، ببین این ولیّ‌خدا چطوری به هدف می‌زند! او می‌زند بر سرش كه اسفند است و فاستونی‌های ما هنوز روی دستمان مانده و ایشان می‌فرما‌ید: فاستونی چیست؟ كرك چیست؟ پشم چیست؟ كتان چیست؟ فاستونی از یك جا آمده و مشتری هم از یك جا آمده، خودِ تویِ بیچاره هم از یك جا آمدی! چرا نمی‌آیی همه را در یك كاسه و در یك مجموعه بگذاری جلو؟! خودت را از این مجموعه جدا می‌كنی، مشتری را هم جدا می‌كنی، فاستونی را هم جدا می‌كنی! همه را یك جا جمع كن، همه را دور این بشقاب جمع كن و همه را بگذار این وسط، همه‌اش یكی است! فرمودند:

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

20
  • آیا رسیده به اینجا كه بفهمد آن مشتری كه می‌آید و این فروشنده، آنكه می‌دهد و اینكه می‌گیرد، هر دو یكی است؟! ایشان خنده‌ای كردند و هیچ نگفتند و فقط سری تكان دادند!

  • توجه می‌كنید؟! این آدم به اینجا می‌رسد، یعنی وقتی كه این عمل را انجام بدهد، این دستورالعمل را انجام بدهد می‌رسد به اینجا.

  • لزوم واگذاری مطالب و مسائل به حضرت حق تعالی

  • لذا این‌طور نیست كه ما تصور كنیم که وقتی که برای ما یك گرفتاری پیدا می‌شود پس خدا از ما رو برگردانده! نه، اصلاً شاید اتفاقاً خدا رو آورده كه این قضیه دارد پیدا می‌شود! خدا وقتی رو برمی‌گرداند كه زندگی‌ات خوب بود، همه چیز در آرامش بود، هیچ گرفتاری نبود، نه این قهر می‌كرد نه آن قهر می‌كرد، بگو و بخند و بیا و برو و نوه و نتیجه و بریزند به‌هم و در سر همدیگر بزنند، پول از بالا و پایین بیاید و فلان تا بعد بگوییم حالا درست شد! نه، قضیه این نیست، و برای همه هم پیش آمده، یك نمونه‌اش را از نجف پدرمان گفتم، در طهران هم كه الیٰ‌ماشاءالله نمونه‌های فراوان هست. این مسئله این‌طور نیست. گاهی اوقات آنكه به آدم می‌دهند، در گرفتاری می‌دهند، آدم باید هرچه هست وسط بگذارد، این پازل را بگذارد برعهدۀ خود آن كسی كه می‌خواهد حل كند و خودش را كنار بكشد.

  • بیان حالاتی از مرحوم حاج آقا معین شیرازی

  • خدا رحمت كند مرحوم پدربزرگ ما را، پدر مادرمان، مرحوم حاج آقا معین شیرازی، خب شاید افرادی در اینجا باشند كه ایشان را دیده‌ باشند، مرد بسیار بسیار خوبی بود و به پدر ما هم خیلی علاقه داشت، ولی خب بالأخره علیٰ‌كلّ‌حال دیگر هر كسی راه خودش را دارد. ما هم خیلی با او كَل‌كَل می‌كردیم و او هم به ما می‌گفت که: «تو بچۀ ناخلف من هستی، تو فقط حرف من را گوش نمی‌دهی و بقیه همه گوش می‌دهند!» می‌گفتم: آقابزرگ دعا كنید که خلف بشویم! دیگر چه‌كار كنیم؟! حتی به او می‌گفتم که ذاتیات كه دیگر تغییر پیدا نمی‌كند! او هم ما را خیلی دوست داشت! خیلی! خدا رحمتش كند، مرحوم آقا هم او را خیلی دوست داشتند. و دیگر در اواخر هم كه یك حالات انقطاعی پیدا كرد و مرحوم آقا هم به ایشان در آخر حیاتش كه از دنیا رفت خیلی توجه داشتند! و مردی بود كه واقعاً برای خدا منبر می‌رفت، و من این را می‌دانم که برای خدا منبر می‌رفت و برای مردم نمی‌رفت، اهل جمع‌آوری مال و این حرف‌ها هم نبود و چه بود و چه بود و واقعاً از این لحاظ، مرد بسیار برجسته‌ای بود و من امثال ایشان را خیلی كم می‌بینم! خیلی!

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

21
  • ایشان خب خیلی سفر می‌رفت، ایشان همان كسی بود كه مرحوم آقا در روح مجرد آورده‌اند كه آقای حداد در آن قضیۀ كاظمین به او فرمودند: «پس كی سراغ خدا می‌روی؟!»1 ایشان در یكی از این سفرهایی كه به حج می‌رفت، از راه نجف به اتفاق بستگان، با ماشین رفتند و در راه، چرخ ماشین خراب می‌شود و اصلاً ماشین منحرف می‌شود و خیلی به شدت مصدوم می‌شوند و خدا هم به او خیلی رحم كرده بود و به‌طور معجزه‌آسایی نجات پیدا کرده بود و دیگر حج تعطیل می‌شود و به ایران برمی‌گردند، و مدتی در بیمارستان مدینه تحت درمان بود تا اینكه به ایران می‌آیند. با مرحوم پدرمان برای دیدن ایشان رفتیم، ایشان خب حج انجام نداده بود دیگر ولی برای دیدن ایشان رفتیم و حال خیلی عجیبی داشت، خیلی حال انكسار داشت، خیلی حال تواضع داشت و یك حال به‌خصوصی داشت به‌طوری كه ما هم كه هیچ چیزی سرمان نمی‌شد و آن موقع پانزده سالم بود، خود من هم متوجه این حال عجیب ایشان شدم! وقتی که از منزل ایشان بیرون آمدیم پدرمان رو كردند به من و فرمودند:

  • این تصادفی كه برای حاج آقا معین پیش آمد اثری در او گذاشت كه اگر ده بار هم به مكه می‌رفت یك‌هم‌چنین اثری در او به‌وجود نمی‌آمد!

  • آنچه در انجام اعمال مهم است حاصل شدن ربط با ذات حق تعالی است

  • توجه می‌كنید؟! خب یك تصادف است، اما آنچه قرار است که اثر بگذارد، مكه نیست، آن چیز دیگری است، آن یك دست دیگر است، آن ربط است، آن ارتباط است، آن تأثیرگذار است، آن تأثیر ممكن است که در هر جایی پیدا شود، یا در مكه پیدا شود یا فرض كنید در فلان بیابان پیدا شود یا از فلان حادثه پیدا شود یا از قضیۀ دیگری پیدا شود، مهم آن تأثیری است كه در من می‌گذارد. حالا اگر از من سؤال كنند که اگر این را به تو ندهیم و تو به جایش ده دفعه مكه بروی، تو کدام را انتخاب می‌کنی؟ می‌گویم مكه بروم که چه‌كار كنم؟! این همه زحمت بكشم و بروم دور كعبه بگردم و مرتب سعی بین صفا و مروه بکنم و دوباره دست از پا درازتر برگردم که چه بشود؟ مهم آن ارتباط است، آیا آن ارتباط بهتر شد یا نشد؟ آن مهم است كه آن ارتباط در این موقع برای انسان حاصل می‌شود. و این مطلب، مطلب خیلی مهمی است.

    1. . روح مجرد، ص 671:
      «حاج سیّد هاشم می‌فرمود: روزى براى دیدن فلان، در كاظمین كه بودم به مسافرخانه‌اش رفتم، دیدم خود با زوجه‌اش ایستاده‌اند و چمدان‌ها و اسباب را بسته و عازم مسافرت به حجّ هستند پس از كرّات و مرّاتى كه حجّ رفته بود و شاید تعدادش را غیر از خدا كسى نداند. به وى نهیب زدم: تو كه هر روز كربلا می‌روى، مشهد می‌روى، مكّه می‌روى! پس كى به سوى خدا می‌روى؟! وى حقّ سخن مرا خوب فهمید و ادراك كرد، امّا به روى اندیشۀ خود نیاورد و خود را به نادانى و غفلت زد و خنده‌اى به من نمود و خداحافظى كرد و گفت: دعاى سفر براى من بخوانید، و چمدان‌ها را دست گرفته بیرون مى‌برد تا به حركت درآید.»

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

22
  • البته خب این مطلب جای صحبت دارد ولی از آنجایی كه خودم احساس می‌كنم كه دیگر از حد قرمز هم امروز مقداری گذشتم، ان‌شاءالله رفقا ما را دیگر عفو بفرمایند. خیلی خوشبخت و خرسند هستیم كه خداوند مجدداً توفیق زیارت دوستان را نصیب كرد. این دوستان قم می‌گویند که چه شده که شما برای طهرانی‌ها مرتب جلسه می‌گذارید ولی دو سال است که برای ما جلسه نگذاشتید؟ این قضیۀ طهرانی‌ها چیست كه تا تلفن می‌شود فوری می‌گویید باشد و می‌روید، ولی ما هرچه می‌گوییم می‌گویید ان‌شاءالله باشه سر فرصت! حالا وعده‌ای هم به آنها داده‌ایم تا خدا ان‌شاءالله توفیق بدهد.

  • علیٰ‌كلّ‌حال من خودم این مجالس را خیلی مغتنم می‌شمارم و واقعاً خودم شارژ می‌شوم، خودم از محبت و این نیّات پاكی كه به‌دنبال مطلب است، واقعاً غبطه می‌خورم، غبطه می‌خورم كه خداوند این توفیق را به بندگان خودش عطا كرده كه فارغ از همۀ مسائل و قضایایی كه در دور و بر می‌گذرد و دارید می‌بینید كه چطوری می‌گذرد، به‌دنبال آن هستند كه راهی، روشی، فكری، مسیری و مطلبی از آن بزرگان به گوششان برسد، اهتمام بورزند، عمل كنند، پایبند باشند و خلاصه نصیبی از این دور هم بودن برای همه پیدا بشود. الحمدلله.

  • ما را از دعای خیر فراموش نفرمایید و ان‌شاءالله خداوند هرچه زودتر توفیق زیارت مجدد را فراهم بكند.

  • اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد