پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(4) في زيادة توضيح لإفادة تنقيح
درس سیصد و هفتاد و دوم
بررسی قول به شبح در وجود ذهنی (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فَإن قُلتَ إنَّما یَتصورُ هذا الانقِلابُ لَو کانَ بَینَ الموجوداتِ الخارجیةِ مِنَ الجَواهرِ ِوَ الأعراضِ و بَینَ الکیفیاتِ الذِّهنیةِ أی الصُّورِ العِلمیةِ مادةٌ مُشترکةٌ.1
مطلب مرحوم سید برایناساس بود که حقیقت نَفسُ الشّیء بهواسطۀ وجود، انقلاب پیدا میکند و چون وجود بالطبع بر ماهیت متقدم است وجود خارجی اقتضاء به ماهیتِ جوهر و عرضی را میکند و وجود ذهنی اقتضای کیف نفسانی را میکند درحالیکه شیء همان است منتها حقیقتش که عبارت از ماهیت اوست در دو ظرف وجود خارجی و وجود ذهنی تفاوت پیدا میکند.
اعتراض قائلین به قول شَبَح بر ایشان بهخاطر این است که شما هم دارید همین حرف ما را میزنید و در واقع مطلب ما را میگویید. وقتی که شما میگویید که انقلابِ حقیقت است و حقیقت در وجود خارجی بهصورت جوهر و عرض جلوه میکند و در وجود ذهنی بهصورت کیف نفسانی جلوه میکند پس آنچه که در ذهن هست عین آنچه که در خارج هست، نیست. نه وجوداً و نه ماهیتاً، وجوداً بهخاطر اینکه وجود ذهنی با وجود خارجی دوتا است. این وجود، وجود مجرد است و وجود خارجی مادی است. ماهیت هم دوتا است چون آنچه که در خارج هست از قبیل جواهر و اعراض است و آنچه در ذهن هست از قبیل کیف نفسانی است. قول به شبح هم همین است و همین را میگوییم که آنچه که در ذهن هست شبیه آنچه که در خارج هست میباشد و یک شَبح و نمودی از اوست و بهاصطلاح ممثل اوست نهاینکه واقعاً نفسِ آنچه که در خارج هست، باشد. این کلام ایشان بود که البته مرحوم آخوند هم راجع به این قضیه جوابی داده است.
اگر شخصی بیاید بر مرحوم سید ایراد وارد کند به این کیفیت که اگر همیشه در انقلاب قرار باشد یک امری منقلب به یک امر دیگری بشود چه این انقلاب در جواهر باشد یا در اعراض یا در اتصاف باشد باید یک امر مشترکی موجود باشد یعنی اگر شیئی میخواهد به شیء دیگر تبدیل بشود یک مابهالاِشتراک باید موجود باشد. مثلاً اگر نطفه و علقه میخواهد تبدیل به مضغه بشود، در این انقلاب باید مادهای موجود باشد که آن ماده، صورت بگیرد و بهواسطۀ انقلاب صورت جدیدی پیدا کند و همینطور هر انقلابی استدعای مادۀ مشترکهای را دارد. حالا اگر انقلابی وجود داشته باشد ولی شما مادۀ مشترک را پیدا نکنید، دراینصورت انقلاب نیست و نمیتوانید اسم این را انقلاب بگذارید. در مانحنفیه هیچ مابهالاِشتراکی بر مبنای شما وجود ندارد اما از نقطهنظر وجود ذهنی و خارجی که اینها دو وجود هستند و بههم ارتباط ندارند، آن [وجود خارجی] وزن دارد و آن [وجود ذهنی] وزن ندارد، هیچ ربطی بههم ندارند. از نقطهنظر ماهیت آن [وجود خارجی] از قبیل ماهیت جواهر و اعراض است و این یکی که در وجود ذهنی هست از قبیل کیف نفسانی است و اینها باهم ارتباطی ندارند. پس چه میخواهد منقلب بشود؟! یعنی شما یک وحدتی را پیدا نمیکنید که این وحدت راسم بین حلقههای متفاوت یک سلسله باشد، در اینجا چیزی وجود ندارد.
عدم لزوم وجود مادۀ مشترک در انقلاب
جوابی که ایشان میدهند میگویند که هر انقلابی این مسئله را اقتضاء نمیکند. بله، اگر انقلاب در وصف باشد مانند انقلاب سیاهی به سفیدی، لازمۀ این یک مادۀ مشترک و موضوع خارجی است. حار تبدیل به برودت میشود لازمهاش [مادۀ مشترک] است اما اگر قرار باشد انقلاب به تمام حقیقت باشد در آن این مسئله نیست! در انقلاب لازم نیست که حتماً یک امر مشترکی باشد. شما معنای اخص را حمل کردید و سرایت به معنای اعم دادهاید. در انقلاب صفت به صفتِ دیگر آن مابهالاِشتراک که عبارت از همان موضوع خارجی است باید باشد اما اگر یک شیئی بهطورکلی به یک امر دیگر منقلب بشود که ماهیت خود را ازدست بدهد دراینصورت لازمۀ این مسئله این [وجود امر مشترک] نیست. در وجود ذهنی اگر آن صورت ذهنی بخواهد در خارج پیدا بشود بهطورکلی به یک امر دیگری منقلب میشود. آنچه که در خارج هست اگر بخواهد تبدیل بشود، به یک امر دیگری منقلب میشود و آن وجود که وجود خارجی است چون اصلاً حقیقتش با آن وجود ذهنی تفاوت دارد لذا بهواسطۀ آن وجود، ماهیت هم برمیگردد نهاینکه یک ماهیتی موجود است و آن ـ در دو وجود ـ دو نحوه وجود دارد بلکه خود آنچه که در ذهن هست وقتی که بخواهد در خارج بیاید چون وجود، وجود خارجی است اصلاً برمیگردد و به تبع وجود، زیر ماهیت هم میزند و ماهیت را هم از سنخۀ خودش میکند و آنچه که در وجود خارجی هست وقتی که در ذهن بیاید آن وجود چون به وجود ذهنی برمیگردد زیر ماهیت را هم میزند و تبدیل به کیف نفسانی میکند. لذا ما قبول نمیکنیم که در هر انقلابی اینطور است و تعریف انقلاب این نیست که باید یک مادۀ مشترک در اینجا وجود داشته باشد.
اقسام انقلاب
و این مربوط به اقسام انقلاب است؛ یک انقلاب، انقلاب در صفت است و یک انقلاب، انقلاب در ماهیت است. حرف شما را در انقلاب در صفت قبول میکنیم اما [حرف شما را در] انقلاب در ماهیت قبول نمیکنیم. یک امری تبدیل به یک امر دیگری شده است. این جوابی است که ایشان میدهند. البته خود ایشان نسبت به این قضیه نظری دارند که بعداً در جلسات دیگر بحث میشود. این جلسه برای این مسئله فرصت نمیشود. البته مرحوم سبزواری هم در اینجا حاشیهای دارند منتها چون میخواهیم دوباره به نظر مرحوم سید برگردیم راجع به این حاشیۀ مرحوم سبزواری جلسۀ بعد صحبت میکنیم و نظراتی که نسبت به این قضیه هست خدمتتان عرض میکنیم.
نظر مرحوم علامۀ دوانی دربارۀ امر خارجی به ذهنی
مرحوم علامۀ دوانی در اینجا اعتراض دیگری بر سید وارد میکنند. اعتراض و آن نقطۀ حمل ایشان بر همین اصل انقلاب برمیگردد. آنها هم میگفتند که در انقلاب باید مادۀ مشترکی باشد. ایشان میگویند که اصلاً در مسئلۀ اصل انقلاب حرف داریم که اگر قرار باشد امر خارجی منقلب به امر ذهنی بشود، در اینجا چه ارتباطی بین آن امر خارجی و امر ذهنی هست؟! وقتی که شما آمدید و قائل شدید به اینکه این دو باهم از نقطهنظر وجود ارتباط ندارند دیگر چه راسم وحدتی در اینجا بین آن امر و این امر میماند؟! دیگر چه امر واحدی در اینجا باقی میماند؟! یعنی آن ماهیتی که در خارج بهصورت جوهر و عرض هست چطور آن ماهیتِ واحده کیف نفسانی میشود و شما میگویید که این، آن است؟! و بعد مرحوم دوانی میفرمایند که قائلین به اشباح هم دارند همین حرف را میزنند یعنی آنها هم دارند همین مطلب را مطرح میکنند و میگویند که آنچه که در خارج هست مربوط به اعیان خارجی است و چون ذهن نمیتواند آنچه را که در خارج هست در خودش بیاورد و گنجایش این را ندارد و ادلۀ وجود ذهنی هم این را نمیدهد بنابراین ذهن شَبَحی از او و مثل و شبیه او را خلق میکند و در ذهن میآید نهاینکه خود او باشد. بنابراین این قول با قول به شَبح در اینجا هیچگونه فرقی پیدا نکرده و این لبّ مسئله است.
البته مرحوم دوانی اشکالات متعددی نسبت به این قضیه نقل میکنند یعنی صور مختلفی را نقل میکنند منتها از باب اینکه نیاز به اشاره و توضیح ندارد گفتیم که از روی [متن کتاب] بخوانیم و معنا کنیم.
فَإن قُلتَ إنَّما یُتصوَّرُ هذا الانقِلابُ لَو کانَ بَینَ الموجوداتِ الخارجیةِ مِنَ الجَواهر ِوَ الأعراضِ و بَینَ الکیفیاتِ الذِّهنیةِ أی الصُّورُ العِلمیةُ مادةٌ مُشترکةٌ یَکونُ بِحسبِ الوجودِ الظِّلی کیفاً و بِحسبِ الوجودِ الخارجی مِن مَقولةِ المَعلومِ کَما قرَّروا الأمرَ فی الهَیولَى المُبهمَةِ فی ذاتِها حَقَّ الإبهام و تَصیرُ بِاقتِرانِ الصورةِ تارةً ماءً و تارةً هواءً و تارةً ناراً و ظاهرُ أنَّهُ هُناکَ مادةٌ مُشترکةٌ بَینَ جَمیعِ الموجودات.1
[اگر بگویی که] انقلاب دو ماهیت در جایی است که بین موجودات خارجیه از جواهر و اعراض و بین کیفیات ذهنیه و نفسیه یعنی صور علمیه یک مادۀ مشترکه باشد این مادۀ مشترک بهواسطۀ وجود ظلی که وجود نفسی است کیف باشد و بهحسب وجود خارجی از مقولۀ معلوم بالعرض باشد. کَما قرَّروا الأمرَ فی الهَیولَى ... همانطوریکه این مطلب را در هیولای مبهمه که در ذاتش ابهام وجود دارد نقل میکنند. چون هیولا که همان مادةُ المواد هست در هر صورتی به شکل خاصی بهوجود میآید و آن هیولای مبهمه در همۀ موضوعات وجود دارد و اینها بهواسطۀ صور تشخص پیدا میکنند. وَ تَصیرُ بِاقتِرانِ الصورةِ تارةً ماءً و تارةً ... و بهواسطۀ اقتران با صور نوعیه گاهی آب و گاهی هوا و گاهی نار خواهد شد و مشخص است که در هیولای مبهمه یک مادۀ مشترکی داریم که آن بین همۀ موجودات هست، این اشکالی است که بر مرحوم سید وارد میشود.
قُلت إنَّما استَدعىٰ هذا الانقِلاب ...1
این انقلاب استدعا میکند ... من خیال میکنم که اگر ایشان بهجای «هذا الانقِلاب»، «الانقلابُ هذا» میگفتند بهتر بود یعنی انقلاب، این مسئله را اقتضاء میکند یااینکه بگوییم: این انقلاب اقتضاء میکند...
تلمیذ: ... میگفت که و الظاهرُ انَّهُ لَیسَ هناکَ...
استاد: بله، آنهم ممکن است. این لَیسَ قاعدتاً باید بهتر باشد چون بحث در وجود ذهنی است. اگر بخواهیم أنَّهُ هُناکَ بگوییم، باید به هیولای مبهمه برگردانیم یعنی در هیولای مبهمه مادۀ مشترکه وجود دارد اما اگر لَیسَ باشد که لَیسَ بهتر است یعنی در مسئلۀ مانحنفیه مادۀ مشترکه وجود ندارد که هُناکَ اشاره به بعید است و همین نسخه که شما نقل میکنید باید بهتر و اصح باشد.
قُلت إنَّما استَدعىٰ هذا الانقِلاب لَو کانَ انقلابُ أمرٍ فی صِفتِهِ کانقلابِ الأسودِ أبیض و الحار بارداً.
انقلاب این را اقتضاء میکند که اگر یک امری در صفت خودش منقلب بشود ابیض تبدیل به اسود بشود.
تلمیذ: میشود گفت که «هذا» مفعول «استَدعىٰ» است.
استاد: بله، من همین را میگویم که بهتر بود هذا بعد میآمد که این شبهه پیدا نشود.
أو صورتهِ کانقلابِ النُطفةِ جَنیناً و الماءِ هواءً و أمّا انقِلابُ نَفسِ الحَقیقةِ بِتمامِها إلى حَقیقةٍ أُخرىٰ فَلا یَستَدعی مادةً مُشترکةً موجودةً بَینهما.
یا در صورت انقلاب پیدا بشود مثل انقلاب نطفه به جنین و آب به هوا، اما اینکه یک حقیقتی یعنی یک ماهیتی به تمام معنا به یک ماهیت دیگر منقلب بشود، این استدعای مادۀ مشترک موجود بین اینها را نمیکند. این کلام مرحوم سید بود.
نَعَم یَفرُضُ العَقلُ لِتصویرِ هذا الانقلابِ أمراً مُبهماً عاماً هذهِ خُلاصةُ ما ذَکرَهُ هذا الحِبَرُ العَلامة فی تَعالیقهِ.
عقل برای تصویر این انقلاب یک امر مبهم عامی را فرض میکند؛ یعنی وقتی که یک صورت ذهنی میخواهد حکایت از یک امر خارجی بکند عقل میآید یک امر مبهمی را بین دو نحوۀ وجود تصور میکند. همانطور که در هیولای مبهمه آن امر مبهم مادةُ المَواد بود، همینطور عقل میآید یک نحوه سنخیتی بین دو صورت خارجی و ذهنی و دو وجود خارجی و ذهنی تصور میکند و آن را محور و مرکز برای دوتا صورت قرار میدهد. هذهِ خُلاصةُ ما ذَکرَهُ ... [این خلاصۀ مطالبی است که این دانشمند، علامه در تعلیقاتش آن را ذکر کرده است]. البته نسبت به این مطالبی که ایشان در اینجا گفتند طبعاً نظراتی وجود دارد.
وَ اعترضَ عَلیهِ مُعاصِرهُ العَلامةُ الدوانی بِقولهِ لا یَخفىٰ عَلىٰ مَن لهُ أدنىٰ بَصیرةٌ أنَّ انقلابَ الحَقائقِ غَیرُ مَعقولٍ بلِ المَعقولُ أن یَنقلبَ المادةُ مِن صورةٍ إلى أخرىٰ أو الموضوعُ مِن صفةٍ إلى أخرىٰ
علامۀ دوانی به قول خودش بر ایشان اعتراض کرده است. ـ مرحوم دوانی بسیار مرد ملاّیی بوده و مطالبش بسیار مطلب خوبی بوده است. یکی از افرادی که در فلسفه در مسائل و مطالبش خیلی میشود دقیق شد و به آن توجه کرد مرحوم دوانی است ـ بر هر شخصی مخفی نیست که اصلاً حقایق انقلابپذیر نیستند بلکه آنکه معقول است ماده از یک صورت جنینی به صورت علقه و نطفه برگردد یا موضوعی از صفت دیگر، اسود تبدیل به ابیض بشود.
وَ لَیسَ لِکلِّ أمرٍ یوجَدُ فی الذِّهن مَحلٌ أو موضوعٌ سِوَى الذِّهن بِاعتبارِ حصولِهِ فیهِ و مَعلومٌ أنَّ الذهنَ لا یَنقلبُ مِنَ الصورةِ الذهنیةِ التی هیَ عِندهُ کیفٌ إلى الأمرِ الخارجی الذی هو جوهرٌ مثلاً.
برای هر امری که در ذهن پیدا بشود محل یا موضوعی غیر از ذهن نیست، به اعتبار حصول آن امر در ذهن. محل آنکه در ذهن هست فقط ذهن است و جای دیگر محل ندارد. و مَعلومٌ أنَّ الذهنَ لا یَنقلبُ ... مشخص است که ذهن از صورت ذهنیهای که در نزدش کیف است به یک امر خارجی که جوهر است برنمیگردد. ذهن همیشه ذهن است و صورتی هم که در آن هست همیشه کیف نفسانی است دراینصورت این هیچوقت به جوهر برنمیگردد پس چطور میگویید که منقلب میشود؟!
و لیتَ شِعری ما هذا الأمرُ الواحدُ الَّذی زَعَمَ أنَّهُ بِحیث إذا وُجِدَ فی الخارجِ کانَ ماهیةً و إذا وُجدَ فی الذهنِ کانَ ماهیةً أخرىٰ و کیفَ یَنحَفِظُ الوَحدةُ معَ تَعدُّدِ الماهیةِ ثُمَّ تَقدّمُ الموجودیةِ غَیرُ بَیِّنٍ و لا مُبیَّن و عَلىٰ فَرضِ التَسلیمِ لا یوجِبُ جَوازَ الانقلابِ إذِ العوارضُ مُتقدمةً کانَت أو مُتأخرةً لا یُغیِّرُ حَقیقةَ المَعروض ِفإنَّها إنَّما تَعرضُ لِتلکَ الحَقیقةِ فَلا بُدَّ مِن بَقائِها مَعها.1
میگوید که ای کاش میفهمیدم این امر واحدی که ایشان خیال کرده اینطوری است که اگر در خارج بیاید ماهیت است و اگر در ذهن بیاید ماهیةً أخرىٰ است. این امر واحد چیست؟ وَ کیفَ یَنحَفِظُ الوَحدةُ ... چگونه وحدت با تعدد ماهیت حفظ میشود؟! وقتی ماهیت دوتا هست این وحدت از کجا پیدا میشود؟! اینکه شما میگویید که موجودیت بر ماهیت مقدم است، نه روشن است و نه کسی همچنین حرفی را زده است؛ چه کسی گفته که موجودیت متقدم بر ماهیت است؟! ماهیت متقدم بر موجودیت است؛ یعنی ماهیت در وعاء و ظرف خودش متقدم بر وجود است. خود شما میگویید که وجود میآید عارض بر ماهیت میشود پس باید قبلاً ماهیت تقرری داشته باشد که وجود بیاید عارض بشود، شما نمیتوانید [این حرف را] بگویید. البته این مطلب ایشان هم یک مسئلهای است که طبعاً در آن نظر هست.
و عَلىٰ فَرضِ التَسلیمِ ... گیرم بر اینکه موجودیت متقدم بر ماهیت باشد یعنی بالطبع نه زماناً؛ تقدم رتبی، نه تقدم زمانی، بالطبع موجودیت بر ماهیت مقدم باشد این باعث نمیشود که انقلاب بشود زیرا شما میگویید که موجودیت عارض بر ماهیت است، این عوارض چه متقدم باشند یا متأخر باشند حقیقت و ماهیت معروض را تغییر نمیدهند. ماهیت معروض در خارج جوهر است و ماهیت این معروض در ذهن، کیف نفسانی است پس اینکه تبدیل به آن نمیشود.
فَإنَّها إنَّما تَعرضُ لِتلکَ الحَقیقةِ ... این عوارض برای این حقیقت عارض میشوند بنابراین این عوارض همیشه با او هستند. اگر وجود خارجی عارض بر ماهیت شده بنابراین همیشه جواهر و اعراض با این وجود هستند و اگر وجود ذهنی عارض بر این ماهیت ذهنی شده پس همیشه کیف نفسانی همراه با این وجود ذهنی خواهد بود و هیچوقت کیف، جوهر و عرض [نخواهد شد] و هیچوقت جوهر و عرض، کیف نخواهد شد. این کلام ایشان است و اشکال اول بود.
ثُمَّ عَلىٰ فَرضِ الانقلاب یَکونُ الحاصلُ فی الذهنِ مُغایراً بِالماهیةِ لِلحاصلِ فی الخارجِ و هوَ خِلافُ مُقتضَى الدَّلیل الدّال عَلَى الوجودِ الذهنی و ما ذَکرهُ مِن أنَّ حصولَ الماهیةِ فی الذهنِ أعمٌ مِن أن یَبقىٰ فیهِ عَلىٰ ما کان أو یَنقلبَ إلى ماهیةٍ أخرىٰ مِن قَبیلِ أن یُقال حصولُ زیدٍ فی الدارِ أعمٌ مِن أن یَبقى فیهِ عَلىٰ ما کان أو یَنقلب فیهِ إلى عمرو مثلاً.1
اشکال بعدی این است که اگر انقلاب در اینجا باشد ماهیت آنکه در ذهن هست با آنکه در خارج هست دوتاست پس این دیگر نمیتواند حکایت از او کند و دلیلی که دلالت بر وجود ذهنی میکند میگوید که همان خارج در ذهن هست درحالیکه اینجا دوتا هست.
و ما ذَکرهُ مِن أنَّ حصولَ الماهیةِ فی الذهنِ ... اینکه ایشان ذکر کردند که حصول ماهیت در ذهن اعم است همانطوریکه قبلاً بوده است یااینکه به ماهیت دیگر قلب بشود که کیف نفسانی است، اعم است. ما میگوییم که شیء در ذهن حاصل و موجود شده است حالا یا همانطوریکه قبلاً ماهیت و جوهر و عرض بوده، یااینکه تبدیل به یک کیف دیگر شده است؛ انقلابش به یک ماهیت دیگر موجب نمیشود که آن وحدت ازبین برود.
مِن قَبیلِ أن یُقال حصولُ ... اینکه ایشان ذکر کردند مثل این است که یک کسی اینطوری بگوید که حصول زید در دار اعم از این است که باقی بماند یااینکه به عمرو برگردد و تبدیل به عمرو بشود. زید که در خانه هست هر روز زید است حالا که زید در خانه هست چه زید باشد چه برگردد عمرو بشود هردوی آن زید است، اینکه نمیشود! ایشان هم همین را میگویند که آنکه در خارج هست جوهر است و اینکه در ذهن هست نفس است؛ حالا جوهر در ذهن باشد چه جوهر باشد چه تبدیل به کیف نفسانی بشود دیگر جوهر نیست و معنی ندارد. مثل اینکه امروز زید اینجا آمده است شب که میخوابد صبح عمرو میشود! نمیشود این به آن تبدیل بشود.
ثُمَّ مِن البَیِّنِ أنَّهُ إذا لَم یَکن بَینَ الأمرَینِ أمرٌ مُشترکٌ یَبقىٰ معَ الانقلابِ کالمادةِ أو کالجنسِ مثلاً لَم یَصدُق أنَّ هُناکَ شَیئاً واحداً یَکونُ تارةً ذلکَ الأمر و أخرىٰ أمراً آخر و الفِطرةُ السَّلیمةُ تَکفی مَئونةَ هذا البَحث و أنتَ تَعلمُ أنَّ القائلَ بِالشَّبحِ لا یَعجزُأن یَقولَ وجودُ الأمرِ الخارجی فی الذهنِ لا یُمکن إلاّ بِحصولِ شَبَحِهِ فیهِ و أنَّ الشبَحَ لَو وُجدَ فی الخارجِ یَکونُ عینَ الأمرَ الخارجی بَل هوَ قائلٌ بِذلکِ.
اشکال دیگر این است که اگر بین وجود خارجی و وجود ذهنی ـ بین دو حقیقت ـ امر مشترک نباشد که با انقلاب باقی بماند مثل ماده در ظاهر یا جنس در صور نوعیه، این صدق نمیکند که در اینجا شیء واحد است، در یک وقت آن صورت را دارد و در یک وقت دیگر این [صورت] را دارد و فطرت سلیمه کفایت میکند که این مطلب را چطور بررسی کند.
و أنتَ تَعلمُ أنَّ القائلَ بِالشَّبحِ ... و تو میدانی که قائل به شَبَح باکی ندارد و عاجز نیست که بگوید: وجود امر خارجی در ذهن ممکن نیست مگر اینکه شَبَحی از او در ذهن باشد و شَبح اگر در خارج باشد، عین امر خارجی است. خب او هم همین حرف را میزند. اینهم اشکال دیگر که این مطلب شما عین قول به شبح است.
و أنَّهُ عَلىٰ ما ذَهبَ إلیهِ یَتوجهُ أن یُقال لَو فُرِضَ وجودُ هذا الکیفِ النفسانی فی الخارجِ لَم یَکن عَینَ الجوهرِ بَل کیفاً نَفسانیاً مِثالُ الجوهر و لَو فُرِضَ وجودُ الجوهرِ الخارجی فی الذِّهنِ لَم یَکن کیفاً نَفسانیاً بَل جوهراً قائماً بِالنفسِ بَل نَقولُ إنَّ الکیفَ النفسانیَّ القائمَ بِالنفسِ موجودٌ فی الخارجِ کَسائرِ الکیفیاتِ النفسانیةِ فَإن أرادَ أنَّهُ عَلىٰ تَقدیرِ الوجودِ الخارجی عَینَ الجوهرِ فَلا یصدقُ أنّهُ لَو وُجدَ فی الخارجِ لَکانَ عینَه.
اشکال دیگری که وارد میشود، همانطوریکه ایشان این مطلب را فرمودند متوجه از این است که اینطور گفته بشود که اگر فرض بشود کیف نفسانی در خارج هست، این عین جوهر نیست بلکه کیف نفسانی است. چون ایشان میگویند که همان است که در خارج منقلب میشود پس اگر آنچه که در ذهن هست کیف نفسانی است در خارج هم باید کیف نفسانی باشد نه جوهر. و لَو فُرِضَ وجودُ الجوهرِ الخارجی ... اگر وجود جوهر خارجی در ذهن باشد دیگر کیف نفسانی نیست بلکه قائم به نفس است چون وجودش عوض شده و ماهیتش که عوض نشده است. بلکه ما در اینجا اینطور میگوییم که کیف نفسانی که قائم به نفس است در خارج موجود هست منتها نه در خارج بلکه خود نفس یکی از خارجها است مثل سایر کیفیات نفسانی که چطور در خارج موجود هست اینهم در خارج موجود هست. فَإن أرادَ أنَّهُ عَلىٰ تَقدیرِ الوجودِ ... اگر این جناب کیف نفسانی اراده کند که بر تقدیر وجود خارجی جوهر باشد یعنی هم کیف نفسانی باشد چون کیف نفسانی أحدٌ مِنَ الظروفِ الخارجیة و در عین اینکه این صورت، کیف نفسانی است درعینحال جوهر باشد، دیگر صدق نمیکند که اگر در خارج پیدا باشد، عین آن خارج است چون دراینصورت کیف نفسانی باقی است.
فإنَّ حالَ قیامهِ بِالنفسِ موجودٌ فی الخارجِ و لیسَ جوهراً و إن أرادَ أنَّهُ عَلىٰ تَقدیرِ وجودِهِ خارجَ النفسِ أی قائماً بِذاتهِ جوهرٌ فَکذلکَ لِأنَّهُ عَلىٰ هذا التقدیرِ یَکونُ کیفاً نًفسانیاً غَیرَ قائمِ بِالنفسِ فَلا یَکونُ جوهراً کیف و الکیفُ النفسانی القائمُ بِغیرِ النَّفس ممتنعُ الوجود و الجوهرُ مِن أقسامِ مُمکنُ الوجود.
در وقتی که قائم به نفس است همین کیف نفسانی در خارج موجود هست و جوهر هم نیست و اگر اراده کند ـ منظور از وجود خارجی یعنی خارج از نفس باشد، نه نفس؛ یعنی نفس را بهعنوان ظرف خارج نگیریم بلکه خارج از نفس را در اینجا ظرف خارج بگیریم ـ یعنی بر تقدیر وجودی خارج از نفس یعنی درحالیکه به خودش قائماً جوهر باشد این اشکال هم وارد میشود که این بر این تقدیر، کیف نفسانی است در عین اینکه قائم به نفس نیست درعینحال هم باید بگویید که جوهر است [درحالیکه] دیگر نمیشود جوهر باشد. چون اگر کیف نفسانی است این کیف نفسانی باید قائم به نفس باشد. این صورت در اینجا کیف نفسانی هست و درعینحال هم وجود خارجی دارد پس دیگر نمیشود جوهر باشد! وَ الکیفُ النفسانی القائمُ بِغیرِ النَّفس ... درحالیکه کیف نفسانی که قائم به غیر نفس است ممتنع الوجود است، خودتان میگویید که قائم به نفس است و جوهر هم که از اقسام ممکن الوجود است و این دو باهم جور درنمیآیند.
و إن أرادَ أنَّهُ عَلى تَقدیرِ وجوده خارجَ النفس و انقلاب حَقیقتهِ إلى حَقیقةِ الجوهریةِ یَکونُ جوهراً فَذلکَ عَلىٰ تَقدیرِ صِدقِهِ جارٍ فی الشَّبحِ أیضاً انتهى.
اگر اینطور بگویند که بر تقدیر وجودش خارج از نفس و انقلاب حقیقتش به حقیقت جوهریه دراینصورت جوهر است، اگر بگویی که این هم راست باشد در شَبَح هم همینطور است و قول به شبح همین را میگوید؛ همانطوریکه آنچه در خارج هست وقتی که در نفس بیاید بااینکه تبدیل به یک حقیقت دیگر میشود ولی درعینحال همانی است که در خارج هست خب قول شبح است. همانی که در خارج هست ولی تبدیل به یک ماهیت دیگر میشود چون میگوید که شبح است و نمیگوید که عین اوست. اینکه میگویید: آنچه که در [نفس] هست شبح اوست یعنی در عین اینکه آنچه که در خارج هست برمیگردد منطبق با نفس میشود و مانند او میشود خب این قول به شبح همین است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد