پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(5) في بيان مخلص عرشي في هذا المقام
ان الوجود معقول ثان (ظاهرا مطابق با 399)
درس سیصد و هفتاد و نهم
بحث در تحقق وجود ذهنی در ذهن و انتسابش به آن
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در بحث گذشته صحبت به آنجا رسید که وجود ذهنی در آن حقیقت و استقلال خودش عبارت از همان ماهیت خارجی منهای نحوۀ وجود است اما صحبت و بحث در تحقق آن در ذهن و آن انتسابش به ذهن مطالب و نظرات مختلفی را بهوجود آورده است.
مرحوم صدرالمتألهین کلامشان از این نقطهنظر موجه است که ایشان قائلاند بر اینکه صور ذهنیه اینها همه موجوداتی مخلوق ذهن است که ذهن اینها را بهوجود میآورد یعنی از خارج به ذهن عروض پیدا نمیکرد بلکه هرچه هست از خود ذهن و از وعاء ذهن این مسائل ظهور پیدا میکند. شکی نیست بر اینکه طبق کلام بعضی از بزرگان صور ذهنی از عالم ملکوت و عالم مثال و برزخ به ذهن القا میشود این مسئله اقتضا میکند که جمعی قائل به عروض البته نه عروض خارجی بلکه عبارت از عروض نفسی و عروض مثالی و ملکوتی نسبت به صور و معانی مفاض بر ذهن و نفس باشند و به عبارت دیگر تمام صوری را که در ذهن انتقاش پیدا میکند، انتقاش این صور را از عالم ملکوت و مثال بدانند، نه از عالم خارج. این مطلب مطلبی است که از بعضی از بزرگان در همین دروس گذشته در بحث وجود ذهنی مطرح شد.
مرحوم صدرالمتألهین در مقام جمع بین خلاقیت ذهن و بین این مبنا قائل به یک نوع ترکیبی شدند که آن ترکیب عبارت از این است که بعضی از صور از عالم ملکوت و عالم صور و مثال و معانی بر ذهن انتقاش پیدا میکنند و بعضی از این صور که عبارت از صور خارجی است موجوداتی هستند که معلول و مخلوق برای ذهن هستند.
تعریف مکاشفات روحانیه و خلاقیت نفس
همانطوریکه اشیاء در خارج بهواسطۀ سلسلۀ علل تحقق خارجی پیدا میکنند همینطور این صور در ذهن بهواسطۀ جنبۀ فاعلی ذهن خلق میشوند و در ذهن ثبات پیدا میکنند خب این نحوه ترکیبی بود که مرحوم آخوند در اینجا قائل شدند. شکی نیست در اینکه انسان بهواسطۀ تهیؤ و آمادگی برای جلب صور روحانی، استجلاب آن صور روحانی را برای خود میکند؛ یعنی از عالم مثال و ملکوت برای ذهن این صور روحانی استجلاب و مهیا و آماده میشوند منتها لازمۀ این انتقاش ـ حالا به این عبارت انتقاش میآوریم ـ عبارت از تهیؤ نفس است و نفس تا آمادگی پیدا نکند آن صور روحانی در ذهن نقش نمیبندد که از این مسئله تعبیر به مکاشفات روحانیه میکند. آنچه را که نفس بهواسطۀ این مکاشفات روحانیه بهدست میآورد این اکتساب مکاشفات و صور موجب میشود که خود او اعمال رویه کند و از این مکاشفات روحانیه به مطالب علمیه و عقلانیه دست پیدا کند. این قسمت دوم را خلاقیت نفس میگویند. در قسمت اول آن مکاشفات روحانیه در ذهن نقش میبندد و وقتی که نقش بست ذهن این مکاشفات را بهعنوان اصول موضوعه و مفروقه تصور میکند و بعد اینها را مقدمات برای قضایا و کبریات دیگر یا آنها را کبری برای صغریات دیگر قرار میدهد و به نتایج منطقی و عقلی دیگر دسترسی پیدا میکند و از این باب است که احتجاجات و حجج برهانیۀ عرفایی که آنها عرفان شهودی خود را به صورت علمی و فلسفی و منطقی بیان کردند.
کیفیت روشن شدن سعۀ علمی و واقعی و عقلانی مکاشفه
یعنی وقتی که یک مسئله و کشف روحانی در ذهن میآید ذهن و نفس در آن مکاشفات نفسانی و روحانی اعمال رویه میکند و از او به مطالب عقلیه و به براهین حکمیه و براهین فلسفیه میرسد، به مقدار آن جنبۀ تجرد آن مکاشفه یک و به مقدار سعه و ظرفیت و استعداد اهل کشف این دو، این به این مقدار در زمینه این اول به ثانی آن سعۀ علمی و سعۀ واقعی و عقلانی این مکاشفه برای شخص روشن میشود به مقداری که این نفس او تهیؤ و آمادگی دارد.
مطالبی که مولانا در کتابهای خودش مخصوصاً در کتاب مثنوی میگوید از همین قبیل است مسائلی را که محیالدین به خصوص در فصوص یا فتوحات مطرح میکند از همین باب است. مسائلی را که ابنتُرکه اصفهانی در کتاب خودش تمهید بیان میکند از همین باب است و همینطور در کتابهای دیگر مانند جامی و افراد دیگر که این مکاشفات بعداً به صورت حجج برهانیه و حکمیه درمیآید از این باب است. قسمت اول: تهیؤ نفس برای استجلاب آن صور روحانی [است]، قسمت دوم: اتمام و توسعه و نتیجهگیری این کشف به صورت حجج برهانی ظاهر میشود. این مطلبی است که مرحوم آخوند این را بیان میکند و بعداً هم در بحث نفس و یا دربارۀ علم این مسئله را میگوید.
نفس دارای دو مرتبه از مراتب شهود
آنچه که بهنظر میرسد این است که حقیقت هردو قسمت برگشتش به یک نشئه است. حالا یا ما اسم او را خلق بگذاریم یا اسم او را ثبوت و اظهار و ظهور بگذاریم هردو یک معنا را دارد. نفس در مقام کشف، چه کشف علمی یا کشف صوری، بهواسطۀ اتصالش به عالم تخیل یا عالم مثال یا بهواسطۀ اتصالش به عالم عقل منفصل که تجرد تام دارد دو نوع مسئله برای او ظاهر میشود؛ مسئلۀ اول: انکشاف صور برای او نسبت به آنچه که در عالم ماده یا در عالم مثال تحقق پیدا میکند، نسبت به موجودات خارجیه، گذشته، حال یا آینده و یا همچنین نسبت به عوامل دارای صورت مانند عالم مثال و عالم برزخ که همان عبارت از مثال منفصل است که بهواسطۀ اتصال مثال متصل که همان قوۀ متخیله و آن نفس مثالی انسان است به مثال منفصل، موجب ادراک آن صور روحانی و آن صور مثالی در آنجا خواهد شد. این قسمت اول بود. پس نفس دارای دو مرتبه از مراتب شهود است مرتبۀ اول مرتبۀ صور و مرتبۀ دوم مرتبۀ استجلاب قضایای منطقی و مطالب عقلی است. آن مطالب و مطالب علمی صورت ندارد بلکه ادراک است؛ ادراک یک حقیقت مجرده بدون صورت که نفس یعنی عقل جزئی و عقل متصل بهواسطۀ اتصال به عقل منفصل آن معانی علمی را میتواند استجلاب کند.
حالا آن ترکیبی را که مرحوم آخوند در تقریب دو نظریه مطرح کردند که نظریۀ اول این بود که تمامی مطالبی که بر نفس نقش میبندد همه از عالم مثال بر نفس میآید. مطلب دوم اینکه نظریۀ خود ایشان بود که نفس آنچه را که ادراک میکند در مقام اصدار است یعنی خلاقیت نفس هست. تقریب بین این دو این بود که بعضیها را نفس خلق میکند و بعضیها را بدون اختیار نسبت به نفس نقش میبندد. گاهی اوقات خود ما هم این مطلب را ادراک میکنیم منبابمثال یکدفعه احساس میکنیم یک تصوری در وجود ما بدون اختیار آمد، یکمرتبه احساس یک قضیهای یا یک مسئلهای در ما تحقق پیدا کرد، یک معنا و صورتی را فهمیدیم و یک قضیهای برای ما روشن شد. همانطوریکه در عالم خواب خیلی از مسائل بدون اختیار برای انسان روشن میشود؛ قضایایی که قبلاً یا بعداً بوده یا واقعیت حقیقتی که وجود دارد و تحقق خارجی دارد و تحقق پیدا میکند.
یکی از دوستان میگفت: چند شب قبل ساعت را دو وقت زنگ گذاشته بودم ـ از آن ساعتهایی بود که دو بار زنگ میزند ـ برای اینکه قبل از نماز صبح بیدار شوم، زنگ اول را زد خسته بودم اعتناء نکرده بودم، مدتی گذشت بعد از پنج یا ده دقیقۀ دیگر زنگ دوم را زد باز اعتناء نکردم و صبح خوابم برده بود، قبل از نماز که بیدار شدم شخص بزرگی را در خواب دیدم که با عصبانیت گفت: دو مرتبه من تو را صدا کردم چرا نیامدی؟! این که میگوید: دو مرتبه صدایت کردم اشاره به آن دو مرتبه زنگ زدن ساعت بود که دو دفعه زنگ زده است چرا بیدار نشدی؟! خودت را به خستگی و اینها زده بودی. ببینید چقدر حسابها دقیق است این ساعت دو دفعه زنگ زده است و او بیدار نشده بود، این مرد بزرگ آمد به او گفت: من دو دفعه صدایت کردم تو چرا جواب ندادی؟! خب اینها را خود انسان احساس میکند که بدون اختیار این جهت در نفس آمده البته این احساس بدوی است و بعداً اگر انسان دقت بیشتری در اینجا داشته باشد ممکن است متوجه معانی دیگری بشود. همان حالتی که این نخواسته که او پیش بیاید این در عالم معنا و عالم مثال به صورت رد طلب در آنجا جلوه کرده است. اینکه میگوید: صدا زدم چرا نیامدی و چرا جوابم را ندادی؟ این همان حالتی است که خودش آن را خواسته یعنی نفس آمده و این عمل را انجام داده منتها در عالم مثال از آنجایی که این تهیؤها موجب میشود که انسان در معرض مثال منفصل قرار بگیرد، از آنجا عنایتی به این شده منتها این نگذاشته این عنایت به او برسد رد شده و رفته است. خواسته عنایتی به او بشود و این قضیه را رد کرده و با همان عدم برخاستن و نخواندن نماز شب گذاشته رفته، این چیست؟! این، این را نشان میدهد که آنچه را که به نفس بیاید و بگیرد، این عبارت از همان اتصال نفس با عالم مثال یا اتصال نفس با عالم عقل فعال است یعنی این عقل متصل و یا این خیال متصل با آن خیال منفصل و یا با عالم عقل منفصل ارتباط برقرار میکند. خب این ارتباط به هر مقدار که قویتر شود، خیال منفصل در خیال متصل اثر بیشتری میگذارد و هرچه این ارتباط نسبت به عقل منفصل بیشتر شود آن عقل منفصل بر عقل متصل اثر بیشتری میگذارد.
معنای خلق در کلام مرحوم آخوند
مرحوم آخوند این اثر گذاشتن و تأثّر پیدا کردن را در اصطلاح به آن خلق میگویند. پس خلق نه به این معنایی است که ذهن بدون درنظر گرفتن آن جنبۀ اتصال ایجاد میکند. همانطوری که عرض کردم، بله! نفس آنچه را که بهعنوان مقدمات تهیؤ برای رسیدن به مثال منفصل و عقل منفصل است آن حالت را در خود بهوجود میآورد. آن حرکتی را که نفس برای رسیدن به مثال منفصل یا به عقل منفصل میکند، حالا ما آن را در تعبیر مناقشه نمیکنیم، به تعبیر مرحوم آخوند اسم او را خلق میگذاریم. این حرکت وقتی که در او بهوجود میآید آن مثال منفصل در نفس طلوع میکند، عقل منفصل در نفس طلوع میکند، تمام قیاسات علمی و ترتیب صغریٰ و کبریٰ و نتیجه بهواسطۀ عقل منفصل در این متصل میآید. تمام صور روحانی بهواسطۀ این در این مثال متصل این میآید. بهواسطۀ آمدن این و بهواسطۀ آمدن او بین دو قضیۀ خیالیه ـ خیال منفصل و بین عقل منفصل ـ ارتباط برقرار میشود. حجج برهانیهای را که عرفا بر عرفان نظری بار میکنند تلفیق این دو مسئله است؛ یعنی از یک نظر مثال منفصل این آمده و از نظر دیگر اتصال با عقل فعال این مشاهده را مبرهن میکند و حجت به این مشاهده میدهد و این مشاهده را در قالب علمی بیان میکند، اینطور نیست که همینقدر پای منقل نشسته باشند و همینطوری چرتوپرت بگویند. نه! وقتی که بحث از وحدت اسماء و وحدت افعالی میکند، میآید با دلیل و برهان مطلب را میگوید نهاینکه فقط صرف شهود خودش را بیان میکند. التفات کردید؟! قدرت و عظمت یک شخص بزرگ در انطباق بین این دو جنبه روشن میشود؛ هرچقدر این تهیؤ و استعداد نفس وسیعتر باشد. قدرت انطباق و به عبارت دیگر علمی کردن صور مکشوفه و مشاهدات روحانیه برای این بیشتر خواهد شد.
منشأ همۀ تعینات
ملاک تشخیص عظمت یک شخص بزرگ
نتیجهای که ما از اینجا میگیریم این است که آیا نفس بهواسطۀ ارتباطش با خیال منفصل و یا عقل منفصل چیزی به او اضافه میشود؟ به عبارت دیگر کیسهای که دارد آن کیسه بهواسطۀ این القاء صور و یا القاء امور عقلانی اضافه میشود یا نه؟! نفس بهواسطۀ تجردی که پیدا میکند هرچه تجرد او بیشتر بشود هرچه به آن وجود بحت و بسیط از نقطهنظر تعلقات نزدیکتر بشود این صور در او بیشتر و آن صور عقلیه و معانی عقلیه در او قویتر میشود.
خصوصیت وجود منبسط
از آنجایی که وجود منبسط، مجرد از هرگونه تعینی است و همۀ تعینات، آثار، صفات و اسماء جزئیه بالأخره منشائش به همان وجود منبسط میرسد که آنها آثار و لوازم ذات است بنابراین سیر و حرکت نفس از جزئیت به کلیت، قطعاً باید از تعین بلا تعین باشد یعنی وقتی که نفس حرکت میکند و میخواهد خود را برای رسیدن به آن معانی عقلیه آماده بکند قطعاً باید آن تعلقات مادی، تعلقات شهوانی، تعلقات بهیمیت و تعلقات حیوانیت که آنها را از رسیدن به آن صور علمیه محروم میکند حذف کند.
علت عدم ادراکات کلیه توسط حیوانات
ذکر بعضی از مصادیق برای تجرد بیشتر و کمتر نفس
شما اگر در حیوان نظر کنید میبینید که ادراکات حیوان ادراکات جزئی است و نمیتواند ادراکات کلیه داشته باشد. چرا؟! چون در عالم حیوانیت و عالم بهیمیت گرفتار است. در اینجا یک قیاس برای انسان حاصل میشود به عبارت دیگر در اینجا برای ما یک تناسب رسم میشود. به هر مقدار که تعلقات ما نسبت به امور دنیا و نسبت به آنچه که موجب بُعد است کم بشود، تجرد نفس و حرکت او بهسمت تجرد جوهری خود قویتر خواهد شد. تجرد بیشتر موجب جلب معانی کلیتر و ادراک حقایق هستی بیشتر خواهد شد و هرچه از تجرد او کمتر بشود و نسبت به عالم حیوانیت نزدیکتر بشود و تعلق او به دنیا بیشتر بشود و گرفتاری او به مسائل دنیا مثل ریاستها، تعلق ظاهری به مالومنال، شهوت، غضب، أنانیت، خودیّت، خودمحور بودن برای خود دیدن، دیگران را درنظر نداشتن، شخصیت طلبی، فرعونیت بیشتر بشود آن ثقل و کثافت نفسی و روحی و ثقل نفسی و روحی او بیشتر [شده و] اتصال او به خیال منفصل، منتها نه خیال منفصل روحانی بلکه خیال منفصل شیطانی که عبارت از جنود شیطان است بیشتر خواهد شد و وقتی که اتصال او به خیال منفصل شیطانی بیشتر شد، صوری که در نفس او منتقش خواهد شد صور شیطانی خواهد شد و افکار او به تبع آن صور شیطانی خواهد شد. صورت اول، صورت جلب منافع شخصی خواهد شد. بهدنبال این صورت راههای رسیدن به این منافع شخصی و هواهای نفسانی و مطامع حیوانی مهیا خواهد شد. تمام اینها یعنی این دو قطب و این دو نحوۀ از وجود در آنطرف به شکل نورانیت و رحمانیت وجود دارد و در اینطرف به شکل شیطانیت و هواهای نفس وجود دارد.
همانطوریکه خدا در اینطرف ملائکه و وسایطی برای این کار گمارده همینطور در اینطرف شیطان و جنود ابلیس و شِباک ابلیس برای استیلاء این نفس در تحت قوای شیطانی خود در اینجا آمادگی پیدا کرده است! هرچه به آنطرف نزدیکتر بشویم، از این قوا کمتر میشود و اتصال انسان به قوۀ متخلیۀ شیطانی کمتر میشود! هرچه بهسمت دنیا و اعتبارات حرکت کنیم اتصال انسان از خیال منفصل روحانی و از عقل منفصل کمتر خواهد شد و به خیال منفصل شیطانی و عقل شیطانی نزدیکتر میشود.
اختلاف مراتب افراد در نورانیت و ظلمت
اینجاست که افراد دارای مراتب مختلفی هستند؛ بعضیها را نگاه میکنیم میبینیم افکار اینها روحانی است و آنچه که در نفس و ضمیر آنها میگذرد روحانی است اینها دارای نور هستند. زندگی و ارتباط آنها هم با افراد دیگر برایناساس است.
به افراد دیگر نگاه میکنیم میبینیم صور شیطانی در نفس آنها قرار دارد و دائماً از خود و خودیت حرف میزند، دائماً برای رسیدن به دنیا و تکالب بر دنیا تلاش میکنند، دائماً در حال رسیدن به نقشههای حیوانی و شیطانی و خودمحورهای خود هستند، دائماً در حال طرد حریف و او را از میدان به در کردن هستند. برایناساس نقشه میکشند و پایه و اساس زندگیشان را قرار میدهند. افراد و وسایطی که میتواند آنها را به این سمت بکشانند جلب میکنند. خوابهایی که میبینند تمام این خوابها شیطانی است و بهواسطۀ خواب اتصال به خیال منفصل شیطانی پیدا میکنند. در بیداری نقشههایی که در سرشان هست همه نقشههای شیطانی است! گرچه صبغۀ الهی دارد، گرچه دم از خدا میزند، گرچه میگویند که برای خدا است ولی باطنشان را که بشکافی بوی تعفنش تمام دنیا را میگیرد. چرا؟! چون از خدا بهعنوان سپر استفاده میکنند! از خدا فقط بهعنوان یک وسیلهای که اینها را به مطامع برساند استفاده میکنند! اگر خدا به آنها بگوید که من این را نمیخواهم، خود خدا را هم کنار میگذارند و به خود خدا هم توجه نمیکنند.
علت دستور امیرالمؤمنین علیهالسّلام به تیراندازی بهسمت قرآنها در صفین
خدا را میگویند و شیطان را قصد میکنند؛ امیرالمؤمنین علیهالسّلام وقتی که صحبت میکردند شخص آمد و گفت که «لا حُکمَ إلاّ لِلَّهِ لا لَکَ و لا لِغَیرِکَ یا علی!» حضرت فرمودند: «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرادُ بِها باطِلٌ»!1 این میگوید: «لا حُکمَ إلاّ لِلَّهِ» اما اگر همین خدا الآن بگوید که از علی تبعیت کن به خود خدا میگویند برو پی کارت چرا؟! چون نفس دارد این حرف را میزند و اتصال به خیال منفصل شیطانی است که این حرف را میزند! آن خیال منفصل شیطانی میآید عبارت و آیات و روایات را بهکار میگیرد؛ کلام کلام واحد است اما این کلام را در اختیار خود میگیرد، این کلام را به نفع خود استفاده میکند.
حجاج بن یوسف ثقفی هم میآمد به آیات قرآن استدلال میکرد و خود را امیرالمؤمنین خطاب میکرد. تمام آیات قرآن را هم حفظ بود اما این آیات را براساس خیال منفصل شیطانی تفسیر میکرد، نه براساس خیال منفصل روحانی! دلیلش این است وقتی که امیرالمؤمنین در جنگ نهروان میآید برای مردم توضیح میدهد و مطلب و دلیل را بر آنها تمام میکند، هشت هزار نفر از آنها برمیگردند و چهار هزار نفر باقی میمانند! اگر جواب علی را داری خب بیا جواب بده، چرا جواب نمیدهی؟! اگر جواب نداری خب بیا قبول کن، قبول نمیکند! پس معلوم است دارد دروغ میگوید و خیال منفصل شیطانیاش [اجازه نمیدهد]. او قرآن را هم دست میگیرد ولی با شیشۀ عرق و با صفحۀ شطرنج و با قمار نمیآید درمقابل اصحاب علی بایستد و خودش را ارائه بدهد بلکه میآید با تسبیح و با قرآن و مصحف حمایل به گردن درمقابل اصحاب علی میایستد! در آن جنگ با معاویه میگوید: این قرآنها را بزنید.2 چرا؟! چون الآن اینها با این قرآنشان به خیال منفصل شیطانی متصل هستند، نه به خیال منفصل روحانی! به ملکوت متصل نیستند! اینها در اینجا به عالم حیوانیت و بهیمیت قرار دارند و آمدند قرآن را هم وسیله برای این قرار دارند.
از اینجا میخواهیم به آن مسئله برسیم که مرحوم آخوند یا بعضی از افرادی که معتقدند بر اینکه وجود ذهنی و علم و تصورات همه از سنخ وجود است و دارای جوهر و ماهیتی نیست. میخواهیم به این نکته برسیم که آیا این مطلب همینطور است یا تفاوت میکند؟! ببینید وقتی که نفس در مسئلۀ جوهریت و تجرد خودش به این صور نقش پیدا میکند، وجود او این نقش میشود. حقیقت او این نقش میشود. حال او این نقش میشود؛ نفس دارای این صورت علمیه است حالا این صورت علمیه یا صورت علمیۀ خیال منفصل روحانی و عقل منفصل روحانی است یا این صورت علمیه خیال منفصل شیطانی است یااینکه عقل شیطانی است که تعبیر به عقل در اینجا غلط است بلکه تعبیر به یک نوع رندی و شیطنت است.
معنای حقیقی عقل
به قول امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرمایند: «لَولا کَراهیةُ الغَدرِ لَکُنتُ مِن أدهَى النّاسِ و لَکِن کُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ»1 معاویه عقل نداشت غَدَر داشت یعنی شیطنت داشت. اسم کلکهایی را که معاویه میزند نمیتوانیم عقل بنامیم چون «العَقل ُما عُبِدَ به الرّحمٰنُ و اکتُسِبَ بِهِ الجِنانُ»،2 این عقل است. آن عقل منفصل هیچوقت نمیآید درمقابل علی نقشه بکشد. آن عقل منفصل هیچوقت نمیآید درمقابل حق نقشه طرح کند که چهکار کنم که علی را زمین بزنم! بروم جلوی نهر فرات را بگیرم تا لشکریان علی تشنه بمانند و تسلیم بشوند!
میزان برای اتصال شخص به عقل منفصل یا شیطنت
عقل منفصل این کار را نمیکند عقل منفصل وقتی که لشکریان میآیند آن مسئله را حل میکنند جنگ میکنند و معاویه و اصحاب معاویه را از آن شریعه دور میکنند، میگویند که خب حالا تو هم بیا تلافی کن. امیرالمؤمنین میگوید که ما تلافی نمیکنیم! ما شمشیر در دستمان هست، حیوانها چه گناه کردند؟! این کار، کار افراد عَجَزه است!3 این چیست؟ این عقل منفصل است و عقل منفصل هست الآن دارد میآید این کار را انجام میدهد. شما به کلام معاویه نگاه میکنید، یک نگاه هم به کلام امیرالمؤمنین میکنید، این دوتا را کنار هم میگذارید آنوقت اگر شما عقلتان به غدر و شیطنت اتصال پیدا کرده باشد میگویید: معاویه درست میگوید! اگر عقلتان به عقل منفصل اتصال پیدا کرده باشد میگویید: علی درست میگوید. خیلی راحت ما یک میزان کلی داریم؛ این کلام معاویه است و این هم کلام امیرالمؤمنین است.
شما کلام امام حسین علیهالسّلام در روز عاشورا را نگاه کنید، کلام عمر سعد را هم نگاه کنید، اینها همه را نگاه کنید؛ عمر سعد میگوید: اگر این کار را با تو نکنم حکومت ری را ازدست میدهم. امام حسین میگویند که اگر پیش من بیایی من شفاعت جدم را در روز محشر برای تو تضمین میکنم. خب او میدانست امام حسین علیهالسّلام راست میگوید، اگر میدانست دروغ میگوید اشکال نداشت [قبول نکند] و گناه هم نمیکرد اما عمر سعد میدانست امام حسین راست میگوید و با توجه به این قضیه [قبول نکرد]. درست شد؟! حالا افراد سیاستمدار، ماکیاولی، اگر یک فرد ماکیاولی باشد یعنی منظور رسیدن به خواستهای شهوانی و رسیدن به سلطنت به هر نحو و به هر قسم و به هر طریقی باشد به این کلام عمر سعد نگاه کند که گفت: این نقد است و شفاعت جد تو نسیه است.1 اگر نگاه کند میگوید: عمر سعد راست میگوید! خیلی راحت اینطور میگوید. اما اگر کسی بخواهد به منطق و به عقل نگاه کند و ذهن او و این خیال متصل او به خیال منفصل روحانی وصل شده باشد میگوید: امام حسین راست میگوید. دو روز دنیا میگذرد! تو دو روز دنیا را داری فدای چه میکنی؟! تو یک سعادت همیشگی را به اضافۀ بینهایت داری فدای چه میکنی؟! داری فدای دو روز دنیا میکنی؟! عقل این را حکم نمیکند!
دیوانۀ واقعی!
علت تغییر نفس به صور و اشکال مختلف
بنابراین افرادی که دارند در این دنیا دنبال اینها میگردند دیوانه هستند و آدم نیستند! آنهایی که دارند دنبال ریاسات در این دنیا میگردند دیوانه هستند! آنهایی که دارند دنبال شهوات میگردند بدون توجه... اینها همه دیوانه هستند! اینها به خیال منفصل شیطانی متصل هستند نه خیال منفصل روحانی! این یک سرنخی بود که بروید روی این قضیه خودتان مطالعه کنید.
آنچه را که ما میخواهیم بگوییم که مربوط به بحث ماست این است که نفس بهواسطۀ اتصالش به خیال منفصل شیطانی هبوط پیدا میکند و از آن مرتبۀ تجرد دور میشود. بهواسطۀ اتصالش به خیال منفصل روحانی و عقل منفصل روحانی به مرتبۀ تجرد که همان وجود است نزدیک میشود. اینجاست که نفس بهواسطۀ حرکت در این دو سمت مخالفت صور نوعیۀ مختلف را به خود میگیرد؛ یعنی اگر در مرتبۀ صعود در مراتب تجرد حرکت کرد، صورت او به صورت انسانی که مقام خلیفۀ الهی است ﴿لَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ فِيٓ أَحۡسَنِ تَقۡوِيمٖ﴾2 نزدیک میشود و اگر نفس آمد و بهواسطۀ اتصالش به خیال منفصل خود را نزدیک و قریب با خیال منفصل شیطانی کرد، صورت نفس هم به مقتضای نقشهایی که در او تحقق پیدا میکند به صورت حیوان و ظلمت و کدورت درمیآید. درست شد؟!
مرده یعنی بینصیب از حیات!
حالا فهمیدید چرا نفس دارای صور مختلفی است؟! حالا متوجه شدید که چرا نفس در هر لحظه به شکلی درمیآید؟! مکاشفاتی که بزرگان نقل میکند، داستانهایی که آنها میگویند، افراد را به صور مختلف میبینند، از مرحوم علامۀ طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ و مرحوم شیخ حسن نخودکی اصفهانی راجع به این قضیه حکایاتی نقل شده و این مسائل خیلی مسائل مختلفی است، تمام اینها به همین جهت برمیگردد. آیات قرآن هم همه به این مسئله دلالت دارد؛ ﴿إِنَّكَ لَا تُسۡمِعُ ٱلۡمَوۡتَىٰ﴾؛1 تو نمیتوانی به مردگان چیزی یاد بدهی! این افرادی که در مقابل تو هستند؛ این ابوسفیان و ابوجهل و ابوبکر و اینها، مردگان هستند و تو به مرده نمیتوانی چیزی یاد بدهی! مرده یعنی بینصیب از حیات! کسی که نمیتواند خود را به مثال متصل روحانی نزدیک کند ـ یعنی نخواسته است نهاینکه نمیتواند ـ یا به عقل منفصل نزدیک کند، این شخص مرده است و مرده کدورت دارد. پس این شخص مکدر است این شخص در ظلمت هست، آیات قرآن هم بر این قضیه حکایت میکند، مکاشفات هم بر این مسئله بر ارباب شهود هست و خود انسان این مسئله را میفهمد، درست شد؟!
بیان مثال برای عرضی نبودن تغییر نفس!
خب این نفس که این حالت را به خود میگیرد، «شدن»هایی را برای خود بهوجود میآورد، الآن در یک مرتبه از هستی هست و در یک مرتبۀ دیگر به شدن دیگری متبدل میشود؛ شدن یعنی اوست! وقتی که نفس این حال را به خود میگیرد نفس، نفس است در این حال، نهاینکه فقط یک عرضی آمده عارض بر نفس شده مانند این فرش که الآن قرمزی آمده عارض بر این شده و اگر شما یک شیشه مرکب روی قرمزی بریزید تبدیل به سیاهی میشود بعد دوباره بشویید تبدیل به قرمزی میشود، نه! نفس، شدن میشود؛ یعنی نفس میشود این حالت! یعنی آن صورت نوعیۀ او بهواسطۀ اضافۀ بر آن حقیقت نفسیه که وجود است، تبدیل به این شکل میشود!
اشکال به تعریف مرحوم آخوند از علم
معنای صورت فصلیه
ما از اینجا این مطلب را میفهمیم اینکه مرحوم آخوند میفرمایند که علم عبارت از صرف الوجود بدون اندراج در تحت یک حقیقت است. این مسئله جای تأمل دارد. زیرا همانطوریکه حقیقت مجردۀ نفس بهواسطۀ تعلقش به این عالم دارای صورت آدمی ـ ناطقیت و حیوانیت ـ است و این مسئله قابل انکار نیست. البته هرچه شما میخواهید [اسم] بگذارید. بله، مسئلۀ ناطقیت به چه صورت متصور است؟ میتوانیم بگوییم که این مطلب را کسی نفهمیده است و بوعلی نسبت به این قضیه اشاره دارد. خود مرحوم آخوند هم نسبت به این مسئله میگوید: مگر برای اوحدی از افراد، اینها اطلاع بر صور فصلیه میتواند پیدا بکنند. نسبت به این قضیه حرفی نداریم. بالأخره چیزی هست یا نیست؟! همین چیزی که انسان را از حیوان جدا میکند این عبارت از صورت فصلیه است. وقتی که اینطور شد بنابراین آن علومی را که بر نفس نقش میبندد و نفس بهواسطۀ اتحاد بین عالم و معلوم بالذات ـ معلوم بالعرض که در خارج هست و با او کاری نداریم ـ که عبارت از همان صور ذهنیه است. اتحاد و عینیت که بین این صورت و بین نفس حاصل میشود نفس از مقولۀ آن صورت علمیه خواهد شد.
بنابراین اینطور نیست که علم صرف الوجود باشد، در اینکه علم وجود است بحثی نداریم و ادلۀ وجود ذهنی هم نسبت به این مسئله ناظر است اما صرف وجود بودن با وجود متعین بودن منافات ندارد! وجود بودن با اینکه این وجود صورت داشته باشد منافات ندارد! همانطوریکه نفس دارای صورت است همینطور وقتی که علم و یک حقیقتی بر او افاضه میشود آن نفس از نقطهنظر صورت همان صورتی را پیدا میکند که آن علم دارد. اینجا یکمرتبه میبینید که یک نفر دارای صور مختلفی شد؛ فرض کنید که هم صورت گرگ دارد، هم خوک، گراز، شیر، ببر، پلنگ، گربه و هم صورت مار دارد! چرا؟! چون دارای صور مختلفی هست. این فصول مختلفه آمده و بر این جنس که عبارت از همان حقیقت جوهریۀ نفس است حک شده و این را مانند خودش کرده است. یک نفر است یکدفعه شروع میکند یک کنفرانس میدهد؛ سیصدتا صورت مختلف و همه دارای خصوصیات مختلفه دارد. از آنطرف هم وجود دارد؛ از آنطرف اتصال نفس به آن صور منفصله و به عقل منفصل موجب این مسئله خواهد شد.
نکته و اشکالی که در اینجا باقی میماند این است؛ آیا مرحوم آخوند که قائل به وجود محض و مجرد برای علم هستند یااینکه این مسئله را همانطوریکه در جلسۀ قبل گفتیم، در حرکت بعضیها قائل به صرف الوجود برای ماهیت حرکت هستند، این مسئله چگونه با تعین و تشخص وجود میسازد؟! راجع به این مسئله فکر کنیم ببینیم برای این مسئله میتوانیم جوابی پیدا کنیم یااینکه این مسئله هم خودش دارای اشکال است.
بنابراین در اینکه علم عبارت از نحوٌ مِنَ الوجود است شکی نیست. در اینکه نفس بهواسطۀ اتحاد عینی با علم از مقولۀ خود آن علم خواهد شد در این مسئله شکی نیست. حالا بین این مطلب و بین کلام مرحوم آخوند که ایشان میفرمایند: علم نحوٌ مِنَ الوجود است بِلا صورةٍ از نقطهنظر تعلق با نفس، نه از نقطهنظر استقلالی، از نقطهنظر استقلالی ـ همانطور که ایشان گفتند ـ عبارت از همان ماهیتی است که میآید. [منظور ما] از نقطهنظر انتساب به نفس است که عبارت از نفس الوجود بدون صورت و بدون تعین است، آیا بین این دو مطلب میتوانیم جمع کنیم یا نمیتوانیم جمع کنیم؟ إنشاءالله برای جلسۀ آینده باشد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد