/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۸۵

1
  • درس سیصد و هشتاد و پنجم

  • بحث راجع به تحقق ماهیت به تحقق وجود

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • بحث راجع به تحقق ماهیت به تحقق وجود بود و عدم اعتباریت ماهیت بر همان مبنایی که استفادۀ عدم از آن مبنا بشود. عرض شد که نسبت به مسئلۀ ماهیت نظرات متفاوتی وجود دارد. البته دو قول در اینجا هست یا می‌توانیم بگوییم که سه قول [هست]؛ قول اول، قول به اصالت ماهیت درمقابل اصالت وجود است. قول دوم قول به اصالت وجود درقبال اصالت ماهیت است و قول سوم که بعضی از افراد جاهل نسبت به این مسئله تفوّه دارند قول به اصالت وجود و ماهیت هردو است. اما راجع به مسئلۀ اصالت وجود چون مطلب تمام است دیگر بحث راجع به آن قضیه معنا ندارد ولی راجع به مسئلۀ کیفیت اعتباریت آن بر همان مبنایی که مشیء شده است و به عبارت دیگر تعبیری که حکماء از مسئلۀ اعتباریت وجود آورده‌اند در آن مسئله همان‌طوری‌که عرض شد باید صحبت بشود و کیفیت مفاد این مسئله توضیح داده بشود که توضیحش داده شد و یک مختصری باقی ماند که آن را در این جلسه عرض می‌کنیم و به مناسبت، وارد همان مسئله‌ای که مدّنظر بود خواهیم شد.

  • برگشت بحث اصالت و عدم اصالت ماهیت به ‌وجود اصلی و وجود تبعی

  • مسئلۀ وجود، مقوِّم و محصل برای تمام قضایای بدیهیه و اولیه

  • آن این است که برگشت بحث اصالت و عدم اصالت ماهیت به ‌وجود اصلی و وجود تبعی است. در اینکه یک حقیقتی به نام وجود که به معنای هستی است و هستی به همان مبنای مابإزاء خارجی، نه در عالم تخیل مورد نظر است و به عبارت دیگر منظور از وجود، محکی هستی است و محکی این معنا و مفاد است. چون طبعاً آنچه که در نظر از مسئلۀ وجود تبادر می‌کند همین تکوّن و تحقق است و این یک معنا از ابده بدیهیات است به‌نحوی‌که هیچ نیاز به توضیحی ندارد و عدم احتیاج به توضیح از این باب است که هر بدیهی و هر اوّلی را که در نظر قرار بدهید و بقیۀ نظریات و قضایای نظریه یا تصورات نظریه را حمل بر آن تصدیقات و تصورات بدیهی و ابتدایی بکنید شرط بداهت آن تصور و تصدیق بدیهی، وجود اوست. این اولین شرط است. بنابراین مسئلۀ وجود مقوِّم و محصل برای تمام قضایای بدیهیه و اولیه می‌شود. بنابراین چطور ممکن است خود وجود که مقوِّم هست نظری باشد؟! بنابراین ادراک مسئلۀ وجود که به معنای مصدری همان معنای بودن است از ابده ‌بدیهیات است یعنی در مرتبۀ اولیٰ و اقدم از سایر قضایا و تصورات بدیهیه قرار دارد و اما در حقیقت خارجی او که به همان معنای تأصلی و تحقق خارجی او برمی‌گردد یعنی به همان محکی این معنای بدیهی و مابإزاء این معنای بدیهی نسبت به این مسئله باید بگوییم که از اصعب قضایا و تصورات صعبه است نسبت به تصور وجود یعنی همان تصور حقیقت خارجی وجود!

جلسه ۳۸۵

2
  • فرق بین مای شارحه و مای حقیقیه

  • یک وقت صحبت در یک برداشت احتمالی است که انسان از اعیان خارجی می‌کند که عبارت از همان شیء خارجی است یعنی یک برداشت و نظرۀ ابتداییه نسبت به طبیعت نوعیۀ خارجی که از این مسئلۀ تعبیر به «مای شارحه» می‌آورند. البته در خود مای شارحه و مای حقیقیه مسئله یک‌قدری قابل بحث است و بعضی‌ها مای حقیقیه را که از حقیقت یک شیء سؤال می‌کند با مای شارحه یکی گرفتند ولی آنچه را که معروف است بین مای شارحه و مای حقیقیه اختلاف است و مرحوم حاجی در ابتدای بحث منظومه که در بحث منطق هست راجع به این قضیه نظری دارند.1 در مای شارحه صحبت از همان بیان اجمالی اعیان خارجی است که همان ماهیات خارجی باشد. فرض کنید بگوییم که زید چیست؟ بگوییم که زید همینی است که دارد راه می‌رود، غذا می‌خورد، درس می‌خواند و حرکت می‌کند همین زید است. به این مقدار جای شک و شبهه‌ای برای کسی باقی نمی‌ماند چون بالأخره مشخص است که زید راه می‌رود، راه رفتن که معما نیست یااینکه دارد غذا می‌خورد یا دارد درس می‌خواند این چیزی نیست اما یک وقتی بحث در مای حقیقیه می‌رود و واقعاً از حقیقتش سؤال می‌شود حالا این زید چه حقیقتی دارد؟ این چیزهایی که داریم می‌بینیم، این چیزها ظاهر اوست اما حقیقت و واقعیت او چیست که این ظاهر از او نشأت می‌گیرد؟ اینجا دیگر ما لنگ می‌زنیم! یعنی در اینجا خیلی بخواهیم خلاصه به خود جرئت بدهیم می‌توانیم آن جنس مشترک را از این زید و امثال این زید افراد دیگر استخراج کنیم اما دیگر فصلیت زید که همان صورت نوعیت زید است، آن صورت نوعیتش که همان فصلیت اوست این به آسانی کار هر کسی نیست که بخواهد این را واقعاً کما هی هی بیان کند، نه به یک معنای مشترک! البته به معنای مشترک می‌گویند؛ بالأخره همان جنبۀ ناطقیت او که ما‌به‌الإشتراک بین او و سایر افراد هست، آن موجب امتیاز ‌بین این حقیقت نوعیه از سایر حقایق نوعیه خواهد شد. ولی واقعاً صحبت در آن حقیقت و واقعیت زید است که آنچه را که این زید را زید کرده است و حتی بین او و عمرو فاصله انداخته است، آن چه مسئله‌ و قضیه‌ای هست؟ فرض کنید همین رفقایی که الآن همه در اینجا نشسته‌ایم شکی نداریم که یک شناخت اجمالی نسبت به‌هم داریم. حالا نیاز به شناخت اجمالی هم ندارد، همین‌که‌ در حدی شخص وارد بشود و بیاید اینجا بنشیند معلوم است که آدم آمده نشسته است و این جنس مشترکش بین افراد، مشخص است و فصلش هم مشخص است. همین‌که آمده و نشسته و دارد بحث را گوش می‌دهد معلوم است که یک مطالبی و ادراکاتی و مسائلی الآن در ذهنش دارد وارد می‌کند ولی این چه شخصیتی دارد که الآن آن شخصیت او، او را از بقیه متمایز کرده است؟ آیا این‌هم قابل تشخیص است که این شخصیت و خصوصیت او [چیست]؟ آنچه را که ما می‌فهمیم همان‌طوری‌که یک حیوانیتی را می‌فهمیم که دارد همین‌طور یک ناطقیتی را هم احساس می‌کنیم و بالأخره می‌فهمیم اگر یک گوسفند اینجا بیاید از این حرف‌ها چیزی سر درنمی‌آورد ولی این آدمی که الآن آمده در اینجا نشسته می‌فهمد، اشکال می‌کند، اعتراض می‌کند و عکس‌العمل نشان می‌دهد! انسان حرفی که بزند عکس‌العمل نشان می‌دهد. همین موجب می‌شود که ما او را مانند خود داخل در جرگۀ خودمان قرار بدهیم، به همین مقدار نه بیشتر! بیش از این نمی‌توانیم تجاوز کنیم چون بالأخره این انسان است اما حالا صحبت در این است که آنچه که باعث شده این از بقیه جدا شود و حالات و شخصیت او با بقیه فرق کند [چیست]؟ یکی بخیل است، یکی بخشنده است، یکی آدم متین و متواضعی است، یکی آدم بوالهوس است، یکی آدم با ادب و با کمالی است و یکی آدم بی‌تربیت است آن شخصیت این زید که موجب می‌شود از این شخصیت جدا بشود آن شخصیت قابل ادراک نیست و انسان یک ظواهری از این مسئله را می‌فهمد. لذا اینجاست که بسیاری از بزرگان گفتند که ناطقیت هر شخص قابل برای ادراک نیست و فقط علام الغیوب نسبت به این قضیه می‌داند.

    1. شرح المنظومة، تعلیقه حسن‌زاده آملی، ج 1، ص 156.

جلسه ۳۸۵

3
  • حالا بحث راجع به همین مسئلۀ وجود می‌رود. آنچه را که از اعیان خارجی می‌بینیم، می‌بینیم که همه هستند یعنی حالت ما نسبت به اعیان خارجی با عدم آن اعیان خارجی تفاوت دارد، آن تفاوت حالت یعنی این هست. همین‌که حالت ما بین این کتاب که هست و نبودش تفاوت می‌کند معنایش این است که این کتاب هست. الآن من در اینجا نشسته‌ام فرض کنید زید وارد می‌شود و دوستی است، می‌گویم که بَه! سلام علیکم از کجا آمدی؟ مدتی در انتظار بودیم و چند مدتی بود شما را ندیده بودیم، اینکه الآن این حالت عوض می‌شود و حالت شوق پیدا می‌شود به‌خاطر این است که ایشان را دیدیم اگر ندیده بودیم که این حالت پیدا نمی‌شد. این را همان تصور ابتدایی از وجود می‌گویند که این تصور ابتدایی از وجود بدیهی‌ترین است. اما حالا که بخواهیم روی این وجود برویم نگاه بکنیم حقیقت این زید چیست؟ از کجا آمده و به کجا می‌خواهد برود؟ در این دنیا به چه نحوی هست و چه ارتباطی دارد؟ نفس او دارای چه مقوله‌ای است؟ روح او دارای چه مقوله‌ای است؟ چه ارتباطی بین نفس او و بدن او وجود دارد؟ تا بخواهیم به این حرف‌ها برسیم دم شتر به زمین می‌رسد! مگر برای افرادی که خدا چشم آنها را باز کرده باشد و از این مرتبۀ ظاهر عبور کرده باشند و به ملکوت اعیان خارجی اتصال پیدا کرده باشند که بدون اتصال به ملکوت اعیان، معرفت واقعی کما هی هی مستحیل است که برای شخصی حاصل بشود. آنچه که حاصل می‌شود فقط عبارت از همین جنبۀ ظاهر است. این عبارت از حقیقت و واقعیت وجود است. پس واقعیت وجود که این وجود چیست و آنچه را که موجب شده است که ما به این دردسر و به این اشکال بیفتیم این است که ملاحظه می‌کنیم همان‌طوری‌که ما دارای وجود ماده هستیم همین‌طور دارای وجود مجرد هم هستیم. همین‌طور که با مادیات تماس داریم با مجردات و با معانی هم تماس داریم و آن معانی را ادراک می‌کنیم نه‌اینکه فقط صرف تخیل است و از آن‌طرف ما به یک حقایقی که آن حقایق به صور مختلفه‌ای برای ما نمود پیدا می‌کنند اطلاع پیدا می‌کنیم. زید از دنیا رفته و بدنش پوسیده و دیگر از بدن او چیزی باقی نمانده است، بعد آن زید را در خواب می‌بینیم و وجود آن زید را احساس می‌کنیم درحالی‌که زید دیگر بدن مادی ندارد! این یک مسئله‌ای است که ما را متوجه می‌کند به اینکه یک واقعیت و یک پدیدۀ دیگری ماوراء این ظاهر وجود دارد و چیزی نیست که کسی بخواهد این مطلب را انکار کند! بالاتر از این قضیه می‌رویم، برفرض که جبرائیل و ملائکه و اینها را ادراک نکنیم و نسبت به اینها تشکیک کنیم اما بالأخره نسبت به صانع اول و مبدأ وجود که نمی‌توانیم تشکیک کنیم! خدای متعال که مبدأ عالم و وجود هست قطعاً وجود او باید وجود مجرد باشد تااینکه اشکالاتی که مترتب بر وجود ماده است در آنجا پیش نیاید و احتیاج و امکان در آنجا تسری پیدا نکند. بنابراین این مسائل مختلف که در گرداگرد ما دور می‌زند مجموعه‌ای از تفکرات مختلفة الحقائق را در ذهن ما به‌وجود می‌آورد که حقیقت وجود را برای ما مشکل می‌کند والاّ همین‌طور نبود اگر ما از اول فقط نظر بر ماده و مادیات داشتیم مشکلی پیدا نمی‌شد مثل همین ماده‌گرایان که ماتریالیست‌ها هستند اینها قائل هستند به اینکه مسئلۀ وجود همین ماده است والسّلام تمام شد دیگر هیچ مسئله‌ای نیست. صاف خودشان را راحت کرده‌اند یا افرادی که اصلاً قائل به عدم هستند و تمام اینها را تخیلات می‌دانند.

جلسه ۳۸۵

4
  • اختلاف واقعیت!

  • اما وقتی که می‌خواهیم به واقع نگاه کنیم و می‌خواهیم به جنبۀ رئالیستیِ مسئله توجه کنیم که جنبۀ واقع هست می‌بینیم که واقع، مختلف است! واقع فقط در یک شکل و یک ظهور نیست که ما فوراً بر همان ترکّز پیدا بکنیم و دیگر از او عبور نکنیم. واقعی به نام اعیان خارجی داریم که این اعیان خارجی، مادی هستند. یک واقع دیگری به نام صور مثالی داریم که در عالم مشاهده، مکاشفه، همین‌طور اتصال به برزخ و همین‌طور در عالم نوم و رؤیا این واقعه برای انسان جلوه می‌کند و واقعیت هم دارد شوخی و خیال هم نیست به‌جهت اینکه انسان در خواب مسائل و حقایقی را می‌بیند که آن حقایق قابل انکار نیست! از افرادی که از دنیا رفتند و انسان اینها را در خواب می‌بیند. مطالبی می‌گویند و این مطالب به خود انسان مربوط است یعنی کسی از این قضایا اصلاً اطلاعی ندارد و قطعاً باید یک مطلبی باشد لذا انسان را متوجه این قضیه می‌کند که غیر از این عالم باید عالم دیگری هم باشد. از آنجا بالاتر نسبت به مسئلۀ اثبات صانع و وجود مبدأ اول و اعلیٰ این مسئله در آنجا پیدا می‌شود. این قضیه برای انسان این نکته را ثابت می‌کند که حقیقت وجود یک حقیقتی است یعنی من‌حیث‌المجموع حقیقت واحده‌ای است که این حقیقت واحده دارای صور متفاوتی است.

  • ارتباط بین حادث و قدیم از مشکل‌ترین مباحث فلسفی

  • بحث مهمی هست که بعدها هم مرحوم آخوند این بحث را در اسفار مطرح می‌کنند منتها حالا ما فعلاً از باب مقدمه یک مقداری می‌گوییم تا بعد به آن برسیم. آن بحث ارتباط بین حادث و قدیم است. این بحث از مشکل‌ترین مباحث فلسفی است و به قول بعضی از بزرگان، اگر نگوییم: اتفاق، شاید قریب‌به‌اتفاقِ فلاسفه غیر از آنهایی که شامۀ عرفانی و ذوقی داشته باشند و از عرفان عملی و شهودی هم بهره داشته باشند نسبت به مسئلۀ ربط حادث و قدیم خلاصه دچار مشکل شدند و این مسئله برای آنها حل نشده است و تمام بحث به عدم شناخت حقیقت وجود برمی‌گردد که چطور حقیقت وجود را می‌شناسیم و نسبت به ‌وجود چه برداشتی داریم؟ آیا باید مسئلۀ وجود را در ظرف و زمینۀ عرضی بررسی کنیم تا ربط بین حادث و قدیم را بیابیم و آن حلقۀ مفقودۀ بین این دو را در ظرف عرضی زمان و ماده جستجو کنیم؟ یعنی از وضعیت فعلی خودمان همین‌طور به عقب برگردیم چطور اینکه این امروزی‌ها همین کار را می‌کنند و به زمان‌های گذشته برمی‌گردند؛ یک میلیون سال گذشته، صد میلیون سال گذشته، یک میلیارد سال گذشته تااینکه اختلافاتی در این زمینه پیدا شده است همۀ این اختلافات را پشت سر می‌گذارند و تشکلاتی که در کرات شده را پشت سر می‌گذارند تا می‌روند می‌روند می‌روند و به یک نقطۀ واحد می‌رسند ـ البته همۀ اینها به‌نظر می‌رسد در عالم تخیل و تئوری هست! ـ که اسم آن نقطه را نقطۀ بیگ‌بنگ یعنی انفجار بزرگ می‌گذارند و آن نقطه را مبدأ برای تمام خلقت کرات و آسمان و زمین می‌دانند! بعد هم اینجا قائل هستند به اینکه چهارصد میلیارد مثلاً کهکشان وجود دارد و در هر کهکشانی هم چهارصد میلیارد ستاره و سیاره وجود دارد، این چهارصد میلیارد را ضربدر آن چهارصد میلیارد بزنیم این عالم ماده در اینجا پیدا می‌شود. اولاً می‌گویند که چهارصد میلیارد حالا من می‌گویم که 398 میلیارد! از کجا شما درآوردید که چهارصد میلیارد است؟!

جلسه ۳۸۵

5
  • اینها فرضیه‌هایی است که امروزه براساس این فرضیه کتاب‌ها نوشتند! یعنی مباحث فیزیک روی این قضیه است و مباحث علم نجوم به‌خصوص کیهان‌شناسی بر همین اساس است و اینها فرضیه‌هایی است که خودشان هم یک دلایلی برای این مسئله دارند گرچه از نظر ما دلایل قابل قبول نیست ولیکن اینها به این نکات می‌رسند و قرائن و شواهدی بر این مسئله‌ اقامه می‌کنند، اختلافاتی که در همۀ کرات وجود دارد، شواهدی که برای این قضیه می‌آورند، آثاری که از این تحقیقات فضایی به‌دست می‌آوردند و امواجی که در دوایر مغناطیسی که در دور کرات وجود دارد، در نحوۀ کیفیت تکوّن زمین و سایر اجرام سماوی در این تخوم الارض که اینها دارای اَشکال مختلف و مواد مذاب و خصوصیات دیگری [هستند] که طبعاً نشان می‌دهد این زمین در حقیقت خودش قبلاً یک گوی آتشین بوده و این گوی آتشین از شمس جدا شده است و خود شمس در تحت نظام یک منظومۀ شمسی دیگری قرار دارد و آن‌ در تحت یک کهکشانی [قرار دارد] من‌حیث‌المجموع این قضایا و قرائن را همراه با حدس‌ها و گما‌ن‌ها و فرضیه‌هایی مخلوط کردند و این مسائل فیزیک جدید را به‌وجود آوردند. آن نقطۀ بیگ‌بنگ که همان نقطۀ انفجاری که از آنجا این انفجار به‌وجود می‌آید آن را مبدأ برای ربط بین حادث و قدیم بنا بر اصطلاح فلسفی قرار می‌دهند؛ یعنی اولین نقطۀ شروع ماده و پدیدۀ متریال یعنی مادۀ برای خلقت عالم، اسم آن را ربط بین حادث و قدیم می‌گذارند؛ یعنی این عالم ماده در آن نقطه به‌وجود آمد. بعد به اینجا که می‌رسند گیر می‌کنند البته آنهایی که می‌خواهند در مسائل فلسفی دخالت کنند امثال راسل و کانت به‌خصوص راسل که در این قضیه خیلی [بحث] کرده است البته افکار خیلی عوضی دارد که با مسائل فیزیک و ریاضی می‌خواهد این قضیه را روشن کند که قبل از این نقطۀ انفجار چه مسئله‌ای وجود داشته است لذا اینها در این مسئلۀ گیر می‌کنند و خواهی‌نخواهی باز اشکال بر سر جای خودش باقی می‌ماند.

جلسه ۳۸۵

6
  • خلاصه ما تا وقتی که مسئله را عرضی پیگیری بکنیم و عالم را به عقب برگردانیم مشکل همراه ما خواهد آمد یعنی نه‌تنها مشکلی که امروز با آن مواجه هستیم و نمی‌توانیم کیفیت ارتباط بین ماده و مجرد را حل کنیم، این مشکل را با بازگشت و رجوع به عقب همراه خود می‌آوریم تا وقتی که به آن نقطه‌ای برسیم که آن نقطه، نقطه‌ای است که اصل و اساس برای تکوّن همۀ عالم است. خب نقل کلام در آنجا می‌کنیم یعنی آن نقطه به‌عنوان نقطۀ ماده چطور در وجود، به‌واسطۀ عدم سنخیتش با آن مبدأ تحقق و تکوّن پیدا کرده است؟

  • اینجا هست که دیگر بعضی‌ها برای فرار از این مسئله، مسئلۀ علیت و معلولیت را کنار می‌گذارند یعنی نفس ارادۀ پروردگار را ـ حالا این ارادۀ پروردگار به عدم تعلق بگیرد، بگیرد. به وجود تعلق بگیرد، بگیرد. به هرچه می‌خواهد تعلق بگیرد ـ به‌عنوان یک اراده فقط در عالم ابهام و اجمال می‌گیرند. اگر از آنها بپرسیم که این اراده چیست؟ به قول خواجه سعدی که می‌گوید: «الحَمدُلله الَّذی خَلقَ الوجودَ مِن العدمِ»1 این مِن العدمِ این «مِن» چه نوع «ِمِن» است؟ اگر «مِن» نشویه است که از عدم چیزی خلق نمی‌شود و عدم که چیزی نیست تااینکه چیزی از او خلق بشود و اگر «مِن» ابتدایی است یعنی ابتدای وجود از عدم بوده، باز عدم که زمان نیست تااینکه ابتدای آن وجود باشد. پس این «مِن» در اینجا چیست؟ باید بگوییم که عدم در اینجا ظرف است. ظرف نه به‌ معنای مکان بلکه به معنای همان مفاد خودش یعنی نیستی است. پس طبیعی است که خدای متعال وجود را از وجود که خلق نمی‌کند چون تحصیل حاصل می‌شود. طبعاً باید وقتی که وجود تحقق پیدا می‌کند آن تحقق وجود باید در ظرف عدم باشد نه‌اینکه یک کاسه‌ای به نام کاسۀ عدم داریم که وجود در آن می‌افتد. نه! یعنی قبل الوجود، عدم هست و از آنجایی که به قاعدۀ اشتراک در وجود و اینکه ثانی برای وجود نیست و اصل با وجود است طبق این قاعده اگر این مسئله را ملاحظه کنید این وجودی که خلق به او تعلق گرفته است آیا خلق به اصل الوجود تعلق می‌گیرد یعنی وجودی که نیست خلق می‌شود؟! وجود که همیشه هست! وجودی که هیچ‌وقت عدم عارض بر او نمی‌شود و انتها و حدی ندارد. وجود در مقام تحقق و تأصل خودش که همان عبارت از وجود باری و مبدأ اعلیٰ است که هیچ‌وقت عدم بر آن وجود عارض نمی‌شود و ثانی برای خود برنمی‌دارد که به‌واسطۀ عدم ثانی، عدمی درمقابل وجود اول تصور کنیم. بنابراین تا بوده وجود بوده و تا هست وجود است.

    1. مجالس پنج‌گانه سعدی، شماره ۱، مجلس اول:
      الحَمدُلله الَّذی خَلقَ الوجودَ مِن العدمِ *** فَبَدَت عَلی صفحاتِه أنوارُ أسرارِ القدم

جلسه ۳۸۵

7
  • حالا این خلق به چه تعلق گرفت؟ به خود اصل وجود که تعلق نگرفت چون اصل وجود که بوده است. حقیقة الشیء و حقیقة الوجود که همان وجود حضرت حق است آن که بوده و دیگر طاری اطوار و عروض اختلافِ کیفیات در او معنا ندارد. پس این خلق و این جنبۀ افاضه و اضافۀ اشراقیه به چه تعلق گرفته است؟ به اطوار وجود [تعلق گرفته است]. خیلی راحت! خود وجود بوده است. پس چه به‌وجود آمد؟! تغییروتحول در خودش به‌وجود آمد! نه‌اینکه وجود از جای دیگری در اینجا بیاید و بگوییم که هذا وجودٌ تأصلیٌ و تحققٌ خارجیٌ، از آنجا کجاست؟! به‌اصطلاح آن ناکجاآباد و ناشنیده‌آبادی که خدا وجود را از آنجا برداشته و اینجا گذاشته و این زمین شده است و یک تکه هم از آنجا برداشته اینجا گذاشته قمر شده است. یک تکه هم از آنجا برداشته [اینجا گذاشته] و شمس [شده است]. آن ناکجاآباد کجاست؟! آن ظرف عدمی که عنایت از آن تعلق گرفته و آورده است آن در کجاست؟! جایی نیست! شما هرچه را تصور بکنید ثانی برای وجود می‌شود وَ هوَ باطلٌ! هرچه را که درمقابل وجود تصور کنید منافات با اشتراک در وجود دارد له ماهیةٌ. بین وجود حق و آن وجود باید مابه‌الاِختلاف وجود داشته باشد، مابه‌الاِختلاف حکایت از ماهیت می‌کند، ماهیت حکایت از امکان می‌کند، امکان نیاز به علت، به‌وجود می‌آورد و هَلُمَّ جَرّا.

  • لازمۀ صرف الوجود بودن!

  • بنابراین در اینجا هیچ چیزی نداریم جز اینکه صرف الوجود داریم و این صرف الوجود که الآن می‌بینیم اختلاف پیدا کرده عبارت از تغییروتحول در خودش است. یعنی خود صرف الوجود آمده در خودش تغییروتحول به‌وجود آورده و تمام این خلایق همه از اینجا به‌وجود آمدند پس این مسئله ما را به این نکته می‌رساند که مسئلۀ تحقق ماهیات خارجی و اختلاف در کیفیت نوعیۀ وجود در خارج، چیزی را جدای از آن وجود صرف درمقابل وجود صرف قرار نمی‌دهد و درقبال وجود مجرد به نام وجود متعین و مقید چیزی را خلق نمی‌کند بلکه همان وجود است که با تغییروتحول در خود به اَشکال مختلف درمی‌آید و این لازم، لازمۀ صرف الوجود است. چرا می‌گویید که یک وجود صرف و مجرد به اَشکال مختلف درمی‌آید؟ چون خودتان دارید مجرد و صرف می‌گویید!

جلسه ۳۸۵

8
  • ماده، اضعف مراتب وجود

  • یک وقتی یخ در دستتان هست این یخ نمی‌تواند در این کتاب نفوذ کند چون یخ سفت است اما اگر همین یخ را آب بکنید و در این کتاب بریزید در کتاب فرومی‌رود. روی این فرش بریزید فرومی‌رود. شکر روی آن بریزید و به‌هم بزنید شربت می‌شود اما یخ را مدام با شکر به‌هم بزنید شربت نمی‌شود چون دوتا مانع هستند و او در صلبیتش مانع می‌شود از اینکه این شکر در او حل بشود اما همین‌که یخ آب شد این آب شدن به هرطوری می‌شود دربیاید. یک وقتی همین خودش را با شکر متلایم می‌کند شربت می‌شود. یک وقتی همین خودش را با نمک متمایل می‌کند ماء مالح می‌شود، یک وقتی همین خودش را با الوان متمایل می‌کند ماء اللون و ذو الالوان می‌شود، یک وقتی خودش را با برودت متلایم می‌کند، یک وقتی خودش را با حرارت متمایل می‌کند، یک وقتی خودش را با تبخیر متمایل می‌کند و یک وقتی خودش را با ثلج و با یخ و اینها متمایل می‌کند. ببینید این قضیۀ صرف الوجود هم همین است. مایع چون مایع است خودش را با هر شرایطی وفق می‌دهد و در هر ظهوری به مظهری درمی‌آید و در هر ظرفی به نوعیتی درمی‌آید. حالا اگر به آن نوعیت درآمد دیگر نمی‌تواند خودش را با نوعیت دیگر وفق بدهد چون ماده یکی است ولی الآن شکل پیدا کرده است. تا وقتی دست من دست است و به هیچ کیفیتی درنیامده است به هر قسمی می‌شود دربیاید اما وقتی که این‌طور [دستم را مشت] کردم دیگر دست من این‌طوری است و نمی‌شود پنجه باز بشود و وقتی باز کردم دیگر باز است و نمی‌شود بسته باشد. نمی‌شود هم باز باشد و هم این‌طور [بسته] باشد. این مانعة الجمع می‌شود. نمی‌شود هم انگشتان من باز باشد و هم به‌هم گره کرده باشد. در مسئلۀ صرف الوجود عیناً قضیه همین‌طور است. مسئلۀ وجود بالصرافة در تغییروتحول در خودش به همین شکلی است که الآن دارید می‌بینید؛ یا مجرد است خودش را به‌صورت مجرد درآورده یا بین مجرد و ماده است برزخ است خودش را به‌صورت مثال و برزخ درمی‌آورد یااینکه نه، پایین‌تر می‌آید یعنی از آن تجرد خودش می‌آید دائماً خودش را به ‌یک ‌نحوه مقیدتر می‌کند و از آن قوای خودش کمتر می‌کند و خودش را به‌صورت ماده درمی‌آورد. ماده اضعف مراتب وجود است.

جلسه ۳۸۵

9
  • پس آن وجودی که در همۀ این ظواهر و مظاهر سریان دارد آن وجود بالصرافه و وجود بحت و بسیط است. همان وجود بحت و بسیط است که در شکل ماده ظهور دارد نه‌اینکه این وجود، ماده شده بلکه آن وجود در ماده ظهور دارد پس ماده در همان حالی که ماده است هیچ‌گونه تفاوتی با آن وجود مجرد ندارد الاّ فقط در ظهور، نه در حقیقت! حقیقتش یکی است. وقتی که یخ، یخ است از اکسیژن و هیدروژن بودن خارج نمی‌شود، باز همان مادۀ اصلی برای مایع بودن در آن وجود دارد و فقط شکلش عوض شده است. این شکل عوض شدن موجب می‌شود که از بعضی از نعمت‌ها محروم باشد ولی ماده همان است! ماده همیشه همین است نه‌اینکه خارج و جدا بشود و به یک مادۀ دیگری تبدیل بشود، همین است. آبی که در اینجا هست با بخاری که در اینجا هست با ثلجی که در اینجا هست همه یکی هستند و هیچ فرقی نمی‌کنند منتها یک وقت بخار را درنظر می‌گیرید یا آن آب را درنظر بگیرید فرقی نمی‌کند. آن رقیق می‌شود و مایع می‌شود، سفت می‌شود یخ و ثلج می‌شود. یک وقتی گرم می‌شود و یک وقتی سرد می‌شود و یک وقتی ولرم می‌شود با اشیاء دیگر خودش را وفق می‌دهد. بعد هم فرض کنید آب مالح را روی آتش بگذارید بخارش بالا می‌رود و دوباره یخ می‌شود و آن نمکش هم آن تَه می‌ماند. یرجعُ کلُّ شیءٍ إلی أصلِه؛ به اصلش برگشت. آن دوباره تقطیر می‌شود و آنجا می‌رود ماء می‌شود و دوباره نمک در اینجا باقی مانده است. همین جریان دائماً ادامه پیدا کند باز با حال خودش تفاوت نمی‌کند. این حرکت دَورانی که در همۀ خلایق وجود دارد و آن چیزی که در همۀ اینها دارد دوران می‌کند آن صرف الوجود است.

  • حقیقت ماده از نقطه‌نظر اتصالش به مبدأ

  • پس آن حلقه و ربط بین حادث و قدیم را پیدا کردید کجاست؟ ما بحث را از نقطه‌نظر عرضی طی نکردیم ها! اشکال در عرضی بود ما آمدیم آن را طولی کردیم یعنی بالا بردیم نه‌اینکه عقب بردیم یعنی گفتیم که این وجود و این ماده که الآن در اینجا هست حقیقت این ماده از نقطه‌نظر اتصالش به مبدأ عبارت از نفس همان وجودی است که در مبدأ هست یعنی همان وجود در مبدأ الآن به شکل ماده و به این کیفیت درآمده و این همیشه هست. یعنی این حالت حالتی است که هست به خود می‌گیرد و دوباره عوض می‌کند. لذا در یک هم‌چنین وضعیتی آیا می‌شود ماده تبدیل به مجرد بشود؟ بله، چون همان‌طوری‌که مجرد تبدیل به ماده شد! ﴿قُلۡ يُحۡيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٖ﴾1 آن کسی که از اول خلق کرده، خلق از اول مشکل‌تر است یا بعثش مشکل‌تر است؟ خلق اول مشکل‌تر است. آن کسی که چیزی را اول خلق می‌کند تازه یاد می‌گیرد که چطوری خلق کرده و کیفیتش چطور است. لذا در آیۀ قرآن می‌گوید که خلق اول از بعث روز قیامت مشکل‌تر است. ما شما را خلق کردیم نمی‌بینید اما تعجب می‌کنید چطور از قبر زنده می‌شوید؟! البته این را از نظر مثال گفتم.

    1. . سوره یس (36) آیه 79. افق وحی، ص 554:
      «ای پیامبر ما بگو: خدای متعال هم‌چنان‌که ابتدا انسان را خلق نمود، آنان را دوباره می‌تواند احیاء نماید و زنده گرداند و برای حضور در روز بازپسین از خاک به‌درآورد.»

جلسه ۳۸۵

10
  • تلمیذ: در اینجا فرمودید که فرقی بین وجود مجرد و وجود ماده نیست و فقط وجود ماده تقید بیشتری دارد. حالا در آن وجودات ماده فرمودید که اگر به یک شکلی دربیاید همان موقع که به آن شکل هست نمی‌توانیم به یک شکل دیگری [دربیاوریم] در واقع آن شکلش را عوض بکند. چطور وقتی که این شکل، وجود مجرد است می‌آید ماده می‌شود یا چطور این ماده باز تبدیل به مجرد می‌شود؟ درصورتی‌که ما گفتیم که این نمی‌تواند دیگر تغییر پیدا بکند. وقتی ما وجود را بالصرافه بگیریم و فرقی بین ماده و مجردش نگذاریم...

  • استاد: در آن حینی که الآن این شکل را دارد نمی‌تواند شکل دیگری پیدا بکند. یعنی با فرض این شکل بودن نمی‌تواند شکل دیگری را در عالم ماده پیدا بکند یعنی در این ظرف و موقعیت و قالبی که الآن این درآمده نمی‌تواند [شکل دیگری] پیدا بکند. البته یک بحث دیگری هست که به‌اصطلاح چیزتر است...

  • تلمیذ: بحث جامعۀ اضداد ...؟

  • استاد: آنکه من قبلاً مطرح کرده بودم؟ در اضداد که اصلاً وجود ندارد و اضداد که باهم جمع نمی‌شوند! یعنی ضد با فرض ضدیتش در همان مرتبه، متحقق به ضد دیگری باشد؟ هم‌چنین چیزی نداریم. البته یک مطلبی قبلاً خدمتتان عرض کرده بودم که الآن چیز نیست و آن این است که در قوانین ماده این مسئله هست اما ما از ماده که بیرون بیاییم این مطلب وجود ندارد. این را إن‌شاءالله برای جلسۀ بعد بگذاریم. نه برای این جلسه. این مطلبی که شما می‌گویید و ایشان هم بیان می‌کنند خیال می‌کنم و این‌طور در تصورم هست که شما مطلبتان ناظر است به آن قضیه‌ای که قبلاً گفتم که در عالم مثال و ملکوت ممکن است یک حفظ با حفظ تقیدش به یک قیودی با حفظش مقید به قیود امر دیگر باشد. این یک بحثی است که إن‌شا‌ءالله برای جلسۀ بعد بماند. فعلاً در ماده بحث می‌کنیم حالا راجع به خصوصیات دیگر کار نداریم.

جلسه ۳۸۵

11
  • پس مشخص شد بر اینکه خود وجود مجرد با حفظ تجرد خودش به‌صورت ماده درمی‌آید. بنابراین بین ماده و مجرد دیگر چه اختلافی است؟ اختلافی نیست! اگر شما می‌فرمایید که وجود مجرد از تجردش دست برمی‌دارد و به ماده تبدیل می‌شود، این مطلب را می‌گویید؟ بنابراین ما قائل به انعزال و تفکیک بین موجودات و مبدأ شدیم و این عین شرک و کفر و عجز خالق و قطع ارتباط بین مخلوق و خالق است که بیاییم بگوییم: همین‌که وجود مجرد که همان وجود پروردگار است می‌خواهد در تطور و چرخش و گردش خودش به ماده از آن وجود مجرد یک قسمت جدا بشود و تبدیل به ماده به نام زید بشود. اگر این است پس این قطع بین مخلوق و خالق است و این با استناد بین وجود و موجد خودش منافات دارد! چطور می‌شود این قضیه در اینجا حل بشود؟! إن‌شاءالله این مطلب برای جلسۀ بعد باشد.

  • دلیل بی‌معنا بودن ربط بین حادث و قدیم

  • تلمیذ: می‌شود نتیجه گرفت که اصلاً بحث ربط بین حادث و قدیم معنا ندارد؟

  • استاد: بله، همه‌اش ربط است و دیگر اصلاً چیزی نداریم که بخواهیم جدا کنیم! مشخص است بالأخره این اطوار را داریم می‌بینیم اطوار که هست.

  • تلمیذ: این تغییر در صرف الوجود.... لا ینفک صرف الوجود نیست ...

  • استاد: نه، مثل اینکه الآن من خودم دارم این‌طور و این‌طور [دستم را شکل می‌دهم] کدام از این اشکال دست من الآن از حقیقت یدویۀ من منفک می‌شود؟! این در عین اینکه لحم و عظم است درعین‌حال به اشکال مختلفی درمی‌آید و هر شکلش نفس او می‌شود. در عین حفظ وحدت اَشکال مختلفی دارد.

  • تلمیذ: منظورم این بود که مثلاً فقره‌ای که صرف الوجود بوده و هیچ‌کدام از این تغییر و تحولات در خود صرف الوجود نبوده است.

  • استاد: آن صرف الوجود که مبدأ است.

  • تلمیذ: منظورم همین بود یعنی صرف الوجودی که وجود مبدئی دارد و خلقی ندارد.

جلسه ۳۸۵

12
  • استاد: بله، اشکال ندارد مسئله‌ای نیست. یعنی در این قضیه اصلاً نیاز نداریم بحث بکنیم یا نکنیم. به‌خاطر اینکه وقتی ما مسئله را عرضی کنار گذاشتیم بنابراین زمان در اینجا کنار رفت. خود زمان مخلوق می‌شود و صرف الوجود در هر وعائی که خودش را به ماده دربیاورد زمان از همان‌جا شروع می‌شود. [من‌باب‌مثال] امام رضا علیه‌السّلام آمدند با آن مسئلۀ صرف الوجود یک اسدی را در خارج خلق کردند،1 اسدی که اصلاً در خارج وجود نداشته است. کردند یا نکردند؟ کردند. چشم‌بندی که نبود! یا موسی بن جعفر علیهما‌السّلام،2 این اسدی را که موسی بن جعفر و امام رضا خلق کردند چشم‌بندی که نبود. نعوذ بالله سحر که نبود. یک شیری خلق کرد چهارصد کیلو هم وزنش بود. حالا امام رضا علیه‌السّلام که این شیر را خلق کرد با خلق این شیر زمان پیدا شد؛ یک دقیقه گذشت، دو دقیقه گذشت، سه دقیقه گذشت، پنج دقیقه گذشت و ده دقیقه این جناب شیر بود، زد و گرفت و پاره‌اش کرد و همۀ آن را هم بلعید و بعد خدمت حضرت آمد، گفت که چه امر می‌فرمایید؟ ترتیب این [مأمون] را هم بدهیم یا نه؟ حضرت فرمودند که نه، یکی بس است فعلاً غذای امروزت [داده] شد. حالا فعلاً این را نگه می‌داریم. چه شد؟ پس الآن با نفس ارادۀ حضرت، زمان هم خلق می‌شود. نه‌اینکه حضرت این را در زمان به‌وجود آورد! ببینید اشکال اینجاست که حضرت اسد را در زمان به‌وجود نیاورد بلکه حضرت اسد را به‌وجود آورد و با به‌وجود آمدن اسد زمان هم شروع به‌وجود آمدن کرد. بعد دوباره همین اسد را به همان تجرد خودش برمی‌گرداند.

  • تلمیذ: شما در واقع می‌گویید که یک شیء در عین تعین در تجرد محض است؟

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: حرکت به‌سوی تجرد چه می‌شود؟

  • استاد: آن حرکت از خودش است.

  • تلمیذ: خودش که نیست این کیست؟

  • استاد: خودش است. شما خودتان وجود ندارید؟!

    1. عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، ج ٢، ص ١٧١؛ عنوان بصری، ج 7، ص 267.
    2. الأمالی، شیخ صدوق، ص ١٤٨؛ عنوان بصری، ج 7، ص 267.

جلسه ۳۸۵

13
  • أللهم صل علی محمد و آل محمد