پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(5) في بيان مخلص عرشي في هذا المقام
ص 234
درس سیصد و هشتادم
منشأ و حقیقت روح
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث راجع به کیفیت اتحاد بین نفس و صور مجرده بود. عرض شد بنا بر هردو مبنا چه اینکه نفس صور ذهنیه را از پیش خود ابداع و خلق کند یا بنا بر اینکه از عالم ملکوت و مثال این صور نفسانیه در ذهن و نفس ظهور پیدا کنند، اتحادی بین نفس و این صور منعقد میشود. تا اینجا نسبت به مطلب بحثی نیست و بهنظر نمیرسد که اشکالی وجود داشته باشد. اشارات و آثاری که بر این مسئله مترتب هست، خودش گویای این مطلب و این اتحاد است و نحوۀ انتقاش این صور در ذهن مؤید این اتحاد است. انسان در وجود خود نورانیت و انبساط را یااینکه کدورت را احساس میکند. کسی که در مجلس مصیبت سیدالشهدا علیهالسّلام شرکت میکند این شخص واقعاً دارای یک صفا و اخلاص و بهجتی میشود که اگر همین شخص در یک مجلس معصیت شرکت کند نهتنها آن صفا و بهجت را ندارد بلکه خود را در یک ظلمت و تاریکی احساس میکند. آثار این مسئله در همۀ افراد موجود هست. وقتی انسان با بعضیها صحبت میکند میبیند چقدر سبک شده است اما وقتی با بعضیها صحبت میکند میبیند چقدر کدورت پیدا کرده است. به قول شاعر:
| آثار جمال تو در دیدۀ هر مؤمن | *** | آیات جلال تو در سینۀ هر کافر1 |
معنای آیۀ ﴿وَلَتَعرِفَنَّهُم فِي لَحنِ ٱلقَولِ﴾
و از اینجا هم شاید البته آیۀ شریفه که میفرماید: ﴿وَلَتَعۡرِفَنَّهُمۡ فِي لَحۡنِ ٱلۡقَوۡلِ﴾2 ممکن است اشاره به این مسئله باشد که تو میتوانی منافقین را از لحنِ قول و کیفیت گفتار بشناسی. معنای ظاهری آیه این است که در مطالب و مسائلی که مطرح میکنند ـ طبعاً شخصی که منافق هست ـ ضد و نقیض دیده میشود. به قول معروف میگویند که دروغگو حافظه ندارد! اینجا یک مطلب را میگوید و جای دیگر مطلب دیگری را میگوید.
یک وقتی ما با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتیم در طهران به یک جایی میرفتیم. در راه با یکی از آقایان برخورد کردیم؛ از آقایان معروف طهران و از ائمۀ جماعات طهران بود. ظاهراً بعد از انقلاب بود منتها همان سال اول و دوم بود یا سال اول بود که ایشان هنوز به مشهد مشرف نشده بودند. خلاصه با یکی از این آقایان برخورد کردیم که هر سال مکه میرفت و بهعنوان روحانی کاروان هم میرفت. البته در جلوی ما اظهار میکرد که بله، میآیند از ما درخواست میکنند و ما ناچاریم قبول کنیم و باید بپذیریم چارهای نداریم و خواست مؤمنین است. ما هم میدانستیم پدرسوخته کلک میزند اما ما هیچ چیزی نگفتیم! خیلی هم مرد معنونی بود و شصت هفتاد سال سن داشت. بعد شروع کرد که بله، إنشاءالله میخواهیم حج برویم و آنجا دعاگو هستیم. بله، ما خیلی خسته میشویم آقا اما ناچاریم که آنجا برویم و یک استراحتی بکنیم. حالا نمیداند دو دقیقۀ قبلش گفت که مؤمنین به زور از ما درخواست میکنند که آنجا برویم!! شما الحمدلله خیلی با مردم سروکار ندارید و خسته نمیشوید! آقا پدر بابایمان دارد درمیآید، در مسجد و خانه [با افراد ارتباط دارد]. ما تو را میشناسیم شب تا صبح فیلم تماشا میکنی! علیٰکلّحال بعد یکخرده گذشت و گفت که گرچه در آنجا هم مشغول هستیم اما نمیگذارند راحت باشیم! رفتیم آمدیم آقا گفتند که این چندتا تناقض در حرفش هست؟! پنج دقیقه حرف زد دهتا تناقض در حرفهایش بود!!
﴿وَلَتَعۡرِفَنَّهُمۡ فِي لَحۡنِ ٱلۡقَوۡلِ﴾یعنی همین. وقتی که طرف بیاید صحبت بکند یک مسیر مستقیم ندارد لذا اعوجاج در کلمات و تعبیراتش پیدا میشود اما آدم صادق یک مسیر دارد، همان را میگیرد و جلو میرود. آدمی هم که خلاف و بر انحراف هست ولی در خلافش هم صادق است، او هم یک مسیر را میگیرد و میرود و اینطرف و آنطرف را نگاه نمیکند اما آدم منافق نه! میخواهد جانبداری کند و از آنطرف بر خلاف میلش حرف بزند و از آنطرف ظاهرسازی کند خلاصه حرفهایش بالا و پایین است. این یک معنا [از این آیه است].
یک معنای دیگری که ﴿وَلَتَعۡرِفَنَّهُمۡ فِي لَحۡنِ ٱلۡقَوۡلِ﴾ ممکن است [داشته باشد این است که] بگوییم: از خود کدورت کلامشان تو میفهمی که اینها چه نفاقی در دلشان هست! کلامی که از سینۀ کافر و منافق [بیرون] بیاید آن کلام کدورت دارد و انسان خیلی سریع تحتتأثیر قرار میگیرد و مکدر میشود، خیلی سریع! همانطوریکه این مسئله در چهره ظاهر است و این مطلب مشخص است یعنی صرف عرض نیست که عارض بشود بلکه این نفس با این صورت ذهنیه و عینیه اتحاد برقرار میکند و همان شخص میشود و عرض شد که چطور انسان در صور مختلف، تحقق مثالی پیدا میکند؛ به صورت سگ تحقق مثالی پیدا میکند یا واقعاً به صورت خنزیر تحقق مثالی پیدا میکند. همۀ اینها حکایت از این مسئلۀ عینیت و وحدت بین نفس و این صور عینیه را دارد.
این مقدارش که مقداری از او جنبۀ فلسفی داشت و مقداری مسئلۀ عرفان نظری داشت، تا اینجا مطلب به این کیفیت هست. حالا از اینجا مطلب را به مسائل فلسفی برگردانیم. در این مطلب که این صور عینیه با این نفس اتحاد برقرار میکنند شکی نیست. صحبت، کیفیت و سنخیتِ وجود است. این صور عینیه از چه مقولهای هستند و به عبارت دیگر از نقطهنظر منطقی در تحت چه مقولهای از مقولات عشر قرار میگیرند؟ مطالب در اینجا مختلف مطرح شده است؛ بعضیها قائل هستند به اینکه اینها دارای کیف نفسانی هستند و یک صفتی است که عارض بر نفس میشود و بعد ممکن است که این صفت از آن نفس ذهول و امحاء پیدا کند و محو بشود. طبعاً این افراد نمیتوانند قائل به اتحاد و عینیت این صور با نفس باشند. بهجهت اینکه وقتی که یک صفتی عارض بر یک موصوفی میشود و اتحاد با او پیدا نمیکند، بنابراین فقط یک نوع ظهوری از این موضوع بهواسطۀ این صفت تحقق پیدا میکند ولی خود موضوع به حال خودش باقی است؛ یعنی وقتی که شما این فرش را به رنگ قرمز درآوردید، ظهور این فرش الآن به رنگ قرمز شده است اما پشمی که در این فرش هست تبدیل به قطن یا مواد دیگر نمیشود، لذا بهمجرد تغیر و تبدل یک صورت به صورت دیگر و لون به لون دیگر، آن مادۀ اصلی که همان پشم یا ماده است به حال خودش باقی است و فقط آن صفت تبدل پیدا میکند. اما مسئله در نفس اینطور نیست؛ نفس انسان و آدمی وقتی که با این صور اتحاد برقرار میکنند و این صور در ذهن میآیند کأنَّ نفس آن حقیقت این صورت است که الآن به این کیفیت ظاهر میشود.
کیفیت مسخ در قرآن
چطور ما در سابق مسخ داشتیم و این مسخ یک واقعیتی بود یعنی یک حقیقتی بود، نهاینکه انسانیت باقی است ولی این صورت ظاهری تبدیل به آن شیء دیگر میشود. اگر ما آن مطالبی که در باب مراتب ملکوت و نزول نفس از مقام روح و وجود منبسط و بالصرافه یادمان باشد در اینجا متوجه این قضیه میشویم. در آیات قرآن ببینید راجع به مسخ چه مطلبی دارد؟ ﴿فَقُلۡنَا لَهُمۡ كُونُواْ قِرَدَةً خَٰسِِٔينَ﴾؛1 ما به اینها گفتیم که به شکل میمون درآیید. آیا واقعاً این افراد انسانیت خود را ازدست دادند و آنها از نقطهنظر طبیعت نوعیه متبدل به طبیعت قرده شدند؟ یعنی وقتی که الآن به اینها نگاه میکنیم میگوییم: هذا قِردٌ به این کیفیت است؟ وَ ما کانَ لهُ عَلاقةٌ بَینهُ و بَینَ الطبیعةِ النوعیةِ الإنسانیةِ مِن قَبلِ به این نحو است؟ بنابراین دیگر چطور ممکن است که اینها برگردند و بهصورت انسان در روز قیامت حشر پیدا بکنند؟ الآن این تَبدَّلَ بِأمرٍ آخَر تَبدَّلَ بِشیءٍ آخَر این تبدل در اینجا برایش پیدا شده است.
نقطۀ کمال انسانیت عبارت از ادراک حقیقت توحید و معرفت حقیقت عالم هستی
تلمیذ: همانطور که از آن طبیعت نوعیۀ انسان به قرده تبدل پیدا کرده است در روز قیامت هم آن را میبینیم ....
استاد: این در اینجا با ادلهای که دلالت میکند وقتی که یک شیء به نقطۀ کمالی خودش برسد دیگر رجوع به نقطۀ حضیض برای او محال است. وقتی که انسان به مرتبۀ انسانیت که الآن مراتب کمال است برسد، نهاینکه کمال در انسانیت، کمال در انسانیت یک مطلبی است یعنی انسان مِن حَیثُ هوَ هو دارای استعداداتی است که این استعدادها را بهواسطۀ فعلیت و عمل و مجاهده به فعلیت میرساند و همانطوریکه در آیات و روایات بر این مسئله [اشاره] شده و همینطور شهود و وجدان و ادراک بر این مسئله دلالت میکند، آن نقطۀ کمال انسانیت عبارت از ادراک حقیقت توحید و معرفت حقیقت عالم هستی است و به عبارت امروزیها هستیشناسی و جهانشناسی و جهانبینی واقعی است. جهانبینی نه به معنای پرداختن به مظاهر بلکه رسیدن به حقیقت و اُسّ و اساس مظاهر عالم وجود که عبارت از همان وجود بلا شرط و لا قید پروردگار است که آیات و کلمات ائمه علیهمالسّلام و کلمات و تعابیر بزرگان و اولیاء، همه حکایت از وصول به این مرتبه میکنند که از او تعبیر به مرتبۀ فنا میآورند و یا بقاء بعد از فنا پس از مراتب فنا میآورند. این مرتبه آخرین مرتبۀ کمال انسانی است. پس ممکن است که انسان وجود داشته باشد ولی به مرتبۀ کمال نرسد یا انسانی باشد که به مرتبۀ کمال برسد. در کمالات انسانی بحث نداریم. صحبت در خود انسان است. وقتی که یک شیء به آخرین مرتبۀ کمال که عبارت از همان روح پروردگار و اتصال به نشئۀ مبدأ واقعی است که بالاترین مرتبه از مراتب وجودی بشر است ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ﴾2 برسد دیگر امکان ندارد که آن مرتبۀ کمالی خود را ازدست بدهد و به یک مرتبۀ پایین از مراتب عالم وجود متخلق بشود، در این مسئله هیچ بحث و شکی نیست و مرحوم آخوند در بحث نفس و تناسخ نسبت به این مسئله ادلهای را ذکر میکنند.
صحبت در اینجا نسبت به مراتب متنازلۀ این حرکت است. در اینکه نفس انسان به مقتضای آیات شریفه، از آن نفس و ذات پروردگار نشئت میگیرد؛ ﴿فَإِذَا سَوَّيۡتُهُۥ وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾؛1 خلق از روح من و از خود من هست، نشئت نفس و روح انسان از مرتبۀ ذات است، این اقتضاء میکند که این جنبه در همۀ مراتب محفوظ باشد. حال آن خلقت در عوالم مادون بهصورت همان نفس ناطقۀ انسان تنازل دارد تا به عالم ملکوت و عالم مثال میرسد. در عالم ملکوت و در عالم مثال بهخصوص شکل پیدا میکند؛ شکل انوثیت و بهصورت انفعالی و یا شکل ذکوریت و در قالب فاعلی که همان جنبۀ مردانگی و زنانگی است در آنجا تخلق به لباس انسان پیدا میکند و آخرین مرتبهاش ظهور او در عالم ملک و دنیاست به همین کیفیت که داریم میبینیم. این نحوۀ نزول روح از آنجا به اینجا است. حالا مسئله تا عالم مثال تفاوتی پیدا نمیکند یعنی آن جنبۀ انسانی وجود است اما برای اینکه نفس و آن روح بتواند تعلقی به عالم ماده داشته باشد باید به یک صورت ظاهری و بدن ظاهری که متناسب با عالم ماده است دربیاید. اینجاست که اختلافاتی پیش میآید. یکی بهصورت مرد میآید و یکی بهصورت زن میآید و یکی بهصورت نه مرد و نه زن ظهور پیدا میکند! بنابراین آنچه را که ما در اینجا میبینیم عبارت از ظهور مثالی انسان است که این نفس تعلق به این بدن گرفته و این بدن را مطابق با خودش درآورده است.
بنابراین مسخی که در این عالم انجام میشود در اصل انسانیت و در آن روحی که از آنجا نشئت گرفته، نیست بلکه آن مسخ در جنبۀ مثالی و به تبع مثال در جنبۀ مُلکی و مادی این دنیاست فلهذا ناراحت است از اینکه به این قالب درآمده و از اینکه چرا در این قالب قرار گرفته است. اگر واقعاً تبدل ماهیت برایش پیدا شده بود که ناراحتی نداشت! از این درخت هم بالا میرفت و از این شاخه به شاخۀ دیگر میپرید! اینکه الآن اظهار ناراحتی میکند، جیغوداد میکند، نمیتواند [تحمل کند] و بعد هم از دنیا میرود و شاید از دنیا رفتنش و بیشتر نبودنش تا سه روز بعد [از این مسخ شدن] بهواسطۀ این است که اصلاً نمیتواند تحمل کند! یعنی آنقدر این روح از این وضع ناراحت است مثل افرادی که مصیبتی برایشان وارد بشود، چطور یکمرتبه همۀ مویشان سفید میشود؟ دیده شده است یااینکه سکته میکنند و میافتند و میمیرند، او هم ازبین میرود.
چندی پیش برای یک بنده خدایی که شما هم او را میشناسید یک قضیهای اتفاق افتاد؛ دخترش در منزل بود تازه ازدواج کرده بود و یک بچۀ کوچک داشت. بچه در بغلش بود و شوهرش هم ظاهراً در جای دیگری بود. میگویند که این گاز منزل از خودش یک مادهای تراوش میکند، ـ نمیدانم گوگرد بوده چه بوده ـ میگویند که بهندرت است و خیلی سریع و درجا میکشد! این یکمرتبه در همین حال [میمیرد] و دو روز هم از او خبر نداشتند، مادر و پدر هرچه تلفن میکنند [از او خبری نمیشود]. پدرش از معممین طهران و مرد معروفی است. خلاصه اینطرف و آنطرف پیش همسایه میروند. میگویند که ماشین شوهرش اینجاست، دو روز هم تکان نخورده است. نزدیک در منزل میآیند میبینند که همۀ کفشها دم در هست و در بسته است و قفل است. خلاصه میآیند در را باز میکنند و یکدفعه مواجه میشوند میبینند که زن همینطوری که بچه دستش هست خشک شده است، آن مرد هم که جای دیگری بوده او هم همینطوری به همین کیفیت [خشک شده است]. خلاصه معلوم میشود دو روز قبل اینها فوت کرده بودند. بعد خبر نداشتند بیچاره پدر همین دختر در منزل میآید، وارد مجلس که میشود یکمرتبه که متوجه میشود میگوید که ﴿إِنَّا لِلَّهِ ...﴾1 و او هم وسط زمین دراز میکشد و کارش هم خطری بوده و بیمارستان بردند و... او [اینطوری شد] بعضیها هم هستند اصلاً میمیرند! یعنی وقتی که یک خبر ناگوار برایشان بیاید یا مثلاً انجام بشود یکمرتبه میافتند و میمیرند.
خلاصه شاید اینهم اصلاً برای همین است که بیش از سه روز نمیتوانند زنده بمانند نهاینکه یک مسئلۀ الهی است که باید بعد از سه روز بروند، نه! شاید اصلاً طبع قضیه بر این است که نمیتواند دیگر بیشتر از این دوام بیاورد. نداریم که بعد از سه روز میمیرند بلکه نهایتش تا سه روز هست، ممکن است که اینها کمتر از سه روز هم بمیرند. علیٰکلّحال این مسئلۀ مسخ برای همین مرتبۀ مادون است، لذا وقتی که از این دنیا میرود، به صورت اصلی خودش برمیگردد. آن صورت اصلی هم همان صورت انسانیت است و حالا حسابوکتاب و باقی مسائل را آنجا باید پیگیری بکند.
بناءًعلیٰهذا این نفس انسان که با این صورت عینی اتحاد پیدا میکند گفتیم که در این شکی نیست که این عینیت دارد و افرادی که قائل به کیف هستند با این مسئله چطور برخورد میکنند یعنی چطور نسبت به این قضیه حکم میکنند که آن تغییر و تبدل نوعی در عالم مثال برای آنها پیدا میشود؟! چطور میتوانند با این قضیه برخورد کنند؟! چطور ممکن است نفس بهواسطۀ عروض یک صفت، انسان او را به شکل خنزیر و کلب ببیند؟! مگر کلب بودن آسان است یا مگر خنزیر بودن آسان است؟! آیا آن رائی فقط یک صورت کلبی را بر این میبیند یا واقعاً او را کلب میبیند؟! آیا رائی یک صورت و یک نقش خنزیر میبیند که بر نفس او قرار گرفته یا او را خنزیر میبیند؟! یعنی صورت مثالی او را واقعاً خنزیر میبیند در عین اینکه احساس میکند این همان انسان است که بهصورت خنزیر درآمده است، انسان این احساس را هم در وجودش دارد. این حکایت از این میکند که این صور نفس و آنچه را که در نفس نقش میبندد، اینها با حقیقت نفس اتحاد پیدا میکنند که حقیقت نفس را به شکل خنزیر و کلب درمیآورند. حالا این بحث را فعلاً فقط برای ارائۀ دلیل و شاهد عرض کردیم اما بحث فلسفی ما به اینجا برنمیگردد و از اینجا به بعد شروع میشود
محدود بودن نفس و روح ناطقۀ انسانی از نقطهنظر وجود
شکی نیست در اینکه نفس و روح ناطقۀ انسانی از نقطهنظر وجود، نفس الوجود و صرف الوجود نیست بلکه وجود محدود و مقید و متعین به تعینات و به تقیدات است. حالا این وجود چیست؟ یا در تحت طبیعت نوعیۀ انسانی هست یااینکه فرض کنید روح و نفس در تحت طبیعت نوعیۀ بقر و غنم هست یا در تحت طبیعت کلب و امثالذلک هست اما این روح و این نفس، نفس الوجود نیست زیرا نفس الوجود و صرف الوجود هیچ تعیّن و حد و قیدی ندارد بلکه همان هویت او عبارت از ماهیت اوست؛
| الحَقُّ ماهیّتُه إنّیَتُهُ | *** | إذ مُقتَضَ العُروضِ معلولیَّتُه1 |
إنیت او عبارت از ماهیت است و فقط در اینجاست که نفس وجود حق عبارت از تشخص اوست و نفس تشخص او عبارت از ماهیت اوست. اگر بگوییم که خدا چه ماهیتی دارد؟ حرف گزافی گفتهایم. اگر بگوییم که خدا چه حدی دارد؟ حرف گزافی گفتهایم. اگر گفتیم که خدا تا کجاست؟ اشتباه گفتهایم. اگر گفتیم که خدا چقدر سعه دارد؟ سخن به خطا گفتهایم. چون تشخص او مساوی با إنیت اوست و إنیت او مساوی با ماهیت اوست یعنی وجود عبارت از تشخص در پروردگار است و تشخص عبارت از ماهیت است و از آنجایی که وجود حد و مرزی ندارد پس ماهیت که عبارت از تبیین حدود تشخصی و إنیت یک شیء است هم برای خدای متعال معنا ندارد. روی این جهت نفس و روح ناطقۀ انسانی از نقطهنظر وجود عبارت از محدودیت است گرچه اصل و ریشۀ او بلا حد و لا قید است یعنی از ذات پروردگار که بدون حد و قید نشئت میگیرد و از آنجا به مرتبۀ تحقق میآید در اصل و در نشئهاش کاری نداریم ولی بالأخره محدود هست یا نه؟
فرق بین انسان و سایر موجودات
فرق بین انسان و سایر موجودات مانند فرق اخذ ماء از دریا با خصوصیات دریا یا از برکه با خصوصیات برکه و یا از ماء بئر با خصوصیات ماء بئر است یعنی ماء بحر با ماء برکه و ماء بئر و امثالذلک تفاوت دارند و تفاوت ماهوی دارند. از این نقطهنظر این اختلافات موجود است. اما خود مائی که از بحر گرفته میشود و اتخاذ میشود نمیتوانیم بگوییم که آن ماء همان لا قیدی و لا حدی را دارد که آن لا قیدی و لا حدی در بحر موجود هست! بحر، لا قید و لا حد است؛ حالا یعنی از نظر کثرت هرچه نگاه بکنید شما خشکی نمیبینید باز جلو میروید باز افق را میبینید در بحر هست. باز به آن حد از افق قبل میرسید باز میبینید افق مقابلتان در بحر هست و همینطور دور کرۀ زمین که بگردید چون این آبها بههم متصل است اگر یک نحوهای این کشتی شما را در بحار سیر بدهد که هیچوقت چشمتان به خشکی نیفتد یعنی دائماً در دور این زمین از دریای آرام، اقیانوس آتلانتیک، دریای عمان، اقیانوس اطلس، اقیانوس هند، فرض بکنید از دریای عمان آمدن و رسیدن به دریای سرخ، رفتن در شمال و تنگه در تمام اینها یک نحوهای حرکت در اینجا انجام بشود که چشم ما به خشکی نیفتد آنوقت میگوییم که این بحر اصلاً حد [ندارد] و [همهاش] بحر است. اینجا اینطرف خشکی یا اینطرف خشکی نمیبینیم که بگوییم که این بحر تا اینجا آمده است. فرض بکنید [کشتی] به این کیفیت حرکت بکند ولی بالأخره مائی که از بحر گرفته میشود این ماء محدود میشود و این را دیگر نمیتوانیم به آن ...
تلمیذ: مثل مبنای حضرتعالی که فرمودید ماده در عین ماده بودن مجرد است یا مقید در عین مقید بودن مطلق است، این جمعش چطوری است؟
استاد: حالا آن یک بحث دیگر است آن را عرض میکنیم. من خیال میکردم که آن در اینجا چیزی نباشد و آن جدا است. فعلاً بحث ما دربارۀ خود روح و آن منشأ و حقیقت روح است که از آن وجود بحت و بسیط سرچشمه میگیرد و میآید و در این صورت مثالی به قالب نفس تجلی پیدا میکند. حالا یا نفس، نفس انفعالی که اُنثیٰ میشود یا نفس فاعلی که رجل بهصورت ذکوریت این مسئله درمیآید ولی بحث راجع به این است که وقتی این نفس از آن نشئۀ عالم ربوبی انتزاع میشود و به عبارت دیگر ظهور و تعین و تخصص پیدا میکند، این مرتبۀ نفس مرتبهای از جنس وجود بسیط و وجود مجرد است. این نفس از آن مرتبه آمده است ولی این به این معنا نیست که اینهم به لا حدی او، لا حد است. این به این معنا نیست که الآن در لا حدی او اینهم الآن حد و میز ندارد. بالأخره این یک مسئلهای است که انسان این مسئله را خودش مشاهده میکند و این مطلب را ادراک میکند که آن وجود او محدود و مقید است. بله، هرچه نفس بالا برود مطابق با آن عوالم ربوبی در آن عالم اتحاد پیدا میکند یعنی وقتی که نفس به هر کیفیت و به هر مرتبهای از مراتب تجرد رسید، مطابق با خصوصیات همان مرتبهای که هست لولا نفس؛ فرض میکنیم انسانی وجود نداشته باشد آیا عالم ملکوت داریم یا نداریم؟ فرض میکنیم زیدی وجود نداشت، وجود نداشتن زید دلیل بر نبودن عالم ملکوت نیست! دلیل بر نبودن عالم مثال و عالم لاهوت و جبروت نیست. اینها عوالمی در مراتب مختلفۀ وجود هستند چه زیدی باشد یا زیدی نباشد.
کیفیت مختلف مراتب اسماء و صفات پروردگار در این عوالم وجود
مراتب اسماء و صفات پروردگار در این عوالم وجود در هر مرتبه به یک کیفیتی ظهور دارند؛ یک مرتبه مرتبۀ مثال و مثال برزخ است که انسان فقط صور میبیند و میبیند که تمام اشیاء صور هستند. شما وقتی که خواب باشید صورت میبینید یا در یک محدودۀ خاص قرار دارید یا در یک محدودۀ وسیع صورت میبینید. مسائلی که در آینده اتفاق میافتد، شما آن مسائل را قبلاً در خواب میبینید. این بهخاطر این است که نفس ما در عالم خواب به این مرتبۀ مثال متصل شده است. به ما کاری ندارد عالم مثال برای خودش هست و چرخش و گردش خودش را دارد چه من باشم یا نباشم. اگر من به مثال متصل شوم از مسائل مثال اطلاع پیدا میکنم و اگر متصل نشوم اطلاع هم پیدا نمیکنم، مثل خیلی از افراد که اطلاع ندارند ولی خیلیها هم اطلاع دارند. همینطور هَلُمَّ جَرّا نسبت به سایر عوالم هم مطلب از همین باب است. اطلاع بر عالم ملکوت پیدا بکنند از علل و اسباب عالم مثال و عالم دنیا باخبر میشوند. اگر آنطور نباشد، نباشد.
معنای آیۀ ﴿وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلأَرضِ﴾
﴿وَكَذَٰلِكَ نُرِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ٱلۡمُوقِنِينَ﴾؛1 ما به حضرت ابراهیم علیهالسّلام آن جنبۀ علّی و اسباب عوالم مثال و مادون او را که عالم دنیاست نشان دادیم. ﴿مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾؛ یعنی چطور یک مشیت و تقدیر الهی حرکت میکند و سلسلهای را میپیماید تا در این عالم اتفاق بیفتد، ما این را به حضرت ابراهیم نشان دادیم. به حضرت ابراهیم نشان دادیم که ماه از خودش اختیاری ندارد، شمس از خودش اختیاری ندارد بلکه اینها بندگان مطیع پروردگار هستند که بهدنبال برنامه و در تحت اطاعت او دائماً در حال چرخش و گردش هستند. ما این مسئله را به او نشان دادیم. این را نشان دادیم که الآن که شمس دارد میتابد براساس یک حرکت غیراختیاری نیست! شمس که دارد میتابد اراده دارد و میداند که دارد چهکار میکند و میداند که دارد میتابد و یک آثاری از خودش بهوجود میآورد و دارد بروز پیدا میکند. حالا چه وقتی این شمس و این قمر به این نحو درمیآید و چه وقتی این مسئله برای انسان روشن میشود؟ اینکه انسان همان حالتی را پیدا کند که امیرالمؤمنین علیهالسّلام آن حالت را پیدا کرد که اشاره به شمس میکند و شمس را در تسخیر خودش برمیگرداند. امیرالمؤمنین که شمس را برگرداند، نه به این معنا که اختیار و اراده را از او گرفت و او را در تسخیر خودش درآورده بود. بلکه امیرالمؤمنین به شمس گفت که بیا اینجا و او آمد.2یعنی شمس در مقام اطاعت، اطاعت امیرالمؤمنین را کرد نهاینکه بیاختیار و بدون اراده آمد، مثل اینکه من این را از اینجا بردارم و بیاورم اینجا بگذارم و بیندازم. نه! امیرالمؤمنین به این [شمس] میگوید که تو از اینجا بلند شو و در اینجا بیا و این از آنجا بلند میشود و با اراده و اختیار در اینجا میآید.
البته در این عمل احتیاج دارد که ولایت، او را تأیید کند. ولایت هم او را تأیید میکند یعنی شمس بدون تأیید ولایت و بدون اینکه از این صاحب اراده کمک بگیرد نمیتواند در اینجا بیاید. این [ولیّ] میگوید که بیا، میگوید که من بلند میشوم و میآیم ولی ارادهاش را تو باید به من بدهی. او میگوید که ما ارادهاش را میدهیم و تو از اینجا بلند شو اینجا بیا. لذا امام سجاد علیهالسّلام در خطاب به قمر میگوید: «أیُّها الخَلقُ المُطیعُ»1 خلقی که در تحت اطاعت پروردگار هستی. وقتی یک شیئی چیزی را ادراک نکند که عنوان اطاعت بر او صدق نمیکند. اطاعت در مقام امتثال است یعنی تو داری امتثال میکنی! آیا امام سجاد دارد شوخی میکند؟! اگر کسی به امام سجاد بگوید: این که هیچ چیزی نمیفهمد پس چرا به او مطیع میگویید؟! حضرت چه دارد جواب بدهد؟! از کجا میگویید که مطیع است؟! اطاعت یعنی چه؟! من این [کاغذ] را از اینجا بلند میکنم و اینجا میآورم، حالا میگویند که این اطاعت کرد؟! اطاعت نکرد و دست من این را آورد. ولی حضرت به قمر میگوید: «أیُّها الخَلقُ المُطیعُ» منتها در این اطاعت برنامۀ خاصی برای او تنظیم شده است و نباید از این برنامه تخطی بکند. بسیار خب این از این برنامه تخطی نمیکند و در اینجا حرف خیلی زیاد است؛ راجع به تأثیر اشیاء، گیاهان، عقاقیر و امثالذلک که چرا در اینجا اثر میکنند و چرا در آنجا اثر نمیکنند؟! چرا در اینجا مأمور هستند و در آنجا مأمور نیستند؟! در جایی مأمور هستند که این را خوب کنند اما دکتر همان دوا را به شخص دیگری میدهد خوب نمیشود. همان دوا را به این میدهد خوب میشود. چون این نباید در آنجا عمل کند و این باید در اینجا عمل کند. اینها همه مسائلی است که به ملکوت شیء برمیگردد. بنابراین نفس از نقطهنظر منشأ و ریشه به لا انتهایی و اطلاقی متصل است اما از نقطهنظر ظهور خودش و در مقام بروز خودش دارای مرتبهای از مراتب است. پس گرچه روح، وجود است اما وجود خاص است که این روح بهواسطۀ وجود خاص خود با روح ملائکه متفاوت است، با روح اجنه متفاوت است، با روح شیاطین متفاوت است و با روح حیوانات و اشجار و حصاد متفاوت است. این تفاوت را صورت ماهیت میگویند.
تعریف صورت ماهوی یک شیء
صورت ماهوی یک شیء عبارت از همان تفاوت و مابهالاِمتیازی است که آن مابهالاِمتیاز مراتب نازلۀ آن حقیقة الشیء را تشکیل میدهد. این صورت نوعیه میشود و در اینجا بحثی نیست. حالا سراغ علم میآییم؛ در علم که مثل مرحوم آخوند و امثاله میگویند: وجود است، نفس آن صورت مستقله و نفس آن صورتی که ما او را ادراک میکنیم، همانطوریکه گفتیم در این بحثی نیست که داخل در تحت مقولۀ خارجی خودش است. یعنی وقتی که شما غنم را در ذهن میآورید، بهجای غنم درخت چنار در ذهن نمیآید بلکه همان غنم در ذهن میآید یا وقتی که یک درخت سرو را در ذهن میآورید بهجای درخت سرو سجّاد و فرش در ذهن نمیآید بلکه درخت [در ذهن] میآید. آن صورت مستقله در تحت همان مقولۀ خودش هست و در این مسئله بحثی نیست. صحبت در این است که چرا یک صورتی مکدر است و چرا یک صورتی منور است؟ چرا یک صورتی برای انسان نور میآورد و یک صورت دیگری برای انسان کدورت میآورد؟ تصور یک صورت اشک را از چشمان انسان جاری میکند و تصور صورت دیگر حالت ظلمت بر نفس میآورد غلبه میکند؟ اگر خود آن صورت دارای تعین وجودی نباشد پس چطور در یک جا نور میآورد و در یک جا ظلمت میآورد؟ این ظلمت و این نور از کجا آمده است؟ اگر یک وجود بدون تعین و حقیقت ماهوی باشد پس چرا این صورت در یک جا نور میآورد و در یک جا ظلمت میآورد؟! چرا بعضی از این صور برای انسان خوشی میآورد و بعضی از این صور برای انسان تأسف و ناراحتی میآورد؟! چرا بعضی از این صور برای انسان روحانیت میآورد و بعضی از این صور انسان را در قبض فرو میبرد؟! این تمایز از کجاست؟! شما که معتقد هستید بر اینکه حقیقت علم عبارت از حقیقت وجود است و وجود هم که تعین ندارد و آب دریا همهاش یکی است چه آب دریا را از کنار ساحل برداری چه آب دریا را از اعماق دویست فرسخی برداری، هردوی اینها دارای یک املاح و یک مسئله است، اگر اینطور باشد بنابراین چرا اینطرف آب دریا [انسان را] خوب میکند و آنطرف آب دریا میکشد؟ چرا اینطرف آب دریا انسان را سیراب میکند اما آن آب دریایی که از وسط برداشتید انسان را بیشتر تشنه میکند؟! اینکه نباید اینطور باشد! پس این اختلاف از کجا آمده است؟! پس معلوم است که اینطور نیست که فقط از آب دریا باشد بلکه مسائل دیگری هم هست. گرچه حقیقت این صور علمی حقیقت وجود است ولی مگر وجودات در عالم دارای ماهیت نیستند؟! چه فرقی میکند بین وجوداتی که در عالم ـ البته از اینجا میخواهیم به آن مطلب آقای ... برسیم منتها چون دیگر فرصت نیست، این مطلب را برای جلسۀ بعد میگذاریم ـ دارای صور مختلف هستند، همۀ اینها از مقام وجود سرچشمه میگیرند ولی در خارج دارای وجودات مختلف هستند اما همینکه صبحت و مسئله به علم میرسد، تمام تعینات و حدود و تشخصات را کنار میاندازید و میگویید که علم از مقولۀ وجود است؟! مگر بقیۀ اشیا خارجی از مقولۀ وجود نیستند؟! مگر تا وجود تشخص پیدا نکند، میشود به او اشاره کنید؟!
وجه تسمیۀ مقام هو
او فقط یک وجود است که تشخص دارد و به او نمیشود اشاره کرد. فقط وجودی که وجود واحد و بدون تعین است، یک وجود است ولی صحبت در آن است که نمیشود به او اشاره کرد. چه کسی؟! خدا کجاست؟! بالا هست؟! یعنی اینجا خدا ندارد؟! خدا اینجاست یعنی آنطرف خدا ندارد؟! به قول آن یهودی که آمده بود از ابوبکر سؤال میکرد که خدا کجاست؟ گفت که خدا در عرش هست. گفت: بنابراین فرش خدا ندارد! 1 اینکه اینطور نیست. آن وجودی که وجود واحد است همان وجودی است که به او نمیشود اشاره کرد. لذا در مقام هو، هو را بهعنوان کنایه از ابتعاد عقلی و از ابتعاد در معرفت آوردهاند. یعنی چون معرفت ما نسبت به او بعید است با «هو» اشارهای به او بشود نهاینکه او بعید است. ﴿وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِيدِ﴾؛2 او از خود ما به خود ما اقرب است. ما از او بعید هستیم و اشاره به «هو» میکنیم. چون ما بعید هستیم میگوییم: هو الله، اگر نزدیک بودیم میگفتیم: هذا هو الله. چون ما بعید هستیم اشاره به او اشاره به غیبت میکنیم و اگر بعید نبودیم دیگر اشاره به غیبت نداشتیم و در حضور خود بود. همه چیز در مقام بروز و ظهور حکایت از او میکند اما ما نمیتوانیم ادراک بکنیم و این مطلب را بفهمیم و این دلیل نمیشود که او بعید است. او نزدیک است. مثل یک آدم کور که اینجا در مقابلش یک شخصی ایستاده و او مدام داد میزند که ای داد بیایید به فریاد من برسید. خبر ندارد که به فاصلۀ بیست سانت در کنار خودش یک نفر ایستاده است. مدام دستش را بالا میکند و اینهم به او میخندد! تا این به او بگوید که من اینجا هستم. میگوید که تو کجایی کجایی؟ میگوید که بابا من اینجا هستم. این [شخص کور] چون خود را دور میبیند داد میزند. اگر چشمش را باز کند که داد نمیزند. میگوید که بابا بیست سانت با تو فاصله دارم، وین عجبتر که من از وی چه دورم!3
| دوست نزدیکتر از من به من است | *** | وین عجبتر که من از وی دورم |
بنابراین اینکه همۀ اشیا دارای ماهیات هستند، منع از این نمیکند که آنها خود نحوهای از وجود هستند و متصل به آن وجود بحت و بسیط هستند و اینکه علم از مقولۀ وجود است، منع از این نمیکند که او دارای صورتی از صور و ماهیتی از ماهیات نباشد بلکه علم در عین اینکه از مقولۀ وجود است ولی وجودِ مقید و محدود به ماهیت است. دلیلش این است که در همین علم یک قسم از ظهور منور است، یک قسم از ظهور مکدر است، یک قسم از ظهور روحانیت میآورد، یک قسم از ظهور شقاوت میآورد، یک قسم از ظهور لطافت نفس میآورد و یک قسم از ظهور قساوت میآورد. همۀ اینها هست داریم میبینیم. یک قسم از این ظهور برای انسان انبساط میآورد و یک قسم از این ظهور برای انسان قبض میآورد. شما یک کسی را که دوست دارید تا میبینید از در مدرسۀ فیضیه وارد شد یکدفعه روحتان باز میشود! امان از آن زمانی که بخواهید با یک شخصی برخورد کنید [که علاقهای به او ندارید] ایدادبیداد. با یک [حال] عجیبوغریبی [برخورد میکنید] حالا خدا برای کسی پیش نیاورد.
کسی میگفت: رفیقم میگوید که زنم میگوید که وقتی که یک ربع نیم ساعت نزدیک آمدن تو به خانه میشود قلب من شروع به تپتپ کردن میکند. گفت: آری قلب زن من هم تپتپ میکند. ولی آن تپتپ کجا و این تپتپ کجا!! او میگوید که مردهشورش را ببرند دارد میآید ای وای!! گفت که آری قلب زن من هم تپتپ میکند منتها بین این دوتا خیلی فرق است!! مَردش هم همینطور است. خلاصه شما [تا او را] میبینید یکدفعه میگویید که ایدادبیداد مصیبتمان شروع شد! حالا باید خانه برویم. چه خوب بود اینطور نمیشد. حالا یکی منتظر است که چه وقتی این درس تمام بشود و این حرفهای ما هم به انتها برسد و این آقا ما را رها کند و زود بلند شویم به خانه برویم. یکی هم میگوید که مدام طولش بدهد و طولش بدهد بلکه نرویم آنجا برسیم. غیر از این است؟! هست دیگر!
اقتضای بساطت و صرافت وجود
اگر قرار بر این باشد که این وجود خارجی و اینکه عبارت از همان صورت علمیه است سنخهاش فقط سنخۀ وجود باشد، پس چرا در اینجا تفاوت میکند؟! این اختلاف از کجا آمده و آن اتحادی که برقرار میشود از کجا آمده است؟! اشکالی که به مرحوم صدرالمتألهین و همینطور به افراد دیگری که ظاهراً مرحوم علامه هم در اینجا قائل به این قضیه هستند وارد میشود این است که شما که میگویید: در اینکه علم از مقولۀ وجود است، ما حرف نداریم؛ همۀ اشیاء از مقولۀ وجود هستند و همۀ اشیاء در مراتب وجود متفاوت هستند؛ وجود مجرد داریم و وجود غیر مجرد داریم، مراتب تجرد و ثقل در وجودات هم متفاوت است، بدن مادی تا بدن مثالی متفاوت است، بدن مثالی تا بدن ملکوتی متفاوت است. البته آن مطلبِ شما که چطور مجرد، ماده است بحث آن را إنشاءالله برای جلسۀ بعد میگذاریم که چطور خود اینها با حفظ تعینات خودشان ولی آن حقیقت، حقیقت چیز دیگر است.
روی این جهت باید روی این مسئله یکقدری بیشتر دقت کرد و این مطلب را نباید فراموش کنیم که اقتضای بساطت و صرافت وجود این است که به اَشکال مختلف دربیاید و اگر نتواند به اشکال مختلف دربیاید، با اصل صرافت و بساطتش منافات پیدا میکند.
تلمیذ: ولی اگر صور مقولات کیف هم در ذهنمان کیف است، اینجا یک اشکالی فقط پیدا میکنیم چطور میشود وقتی که صورت در نفس انسان وارد میشود و تأثیر میگذارد و مقولۀ کیف هم که عرض است آنوقت در نفس که میآید دوباره همان عرضیت خودش را حفظ میکند؟
استاد: حالا راجع به خود عرضش را بعد میآییم میگوییم یعنی فعلاً این بحث را تمام میکنیم آنوقت دیگر مسئلۀ مرحوم محقق دوانی و مبنای مرحوم حاجی را میآییم عرض میکنیم.
أللهم صل علی محمد و آل محمد