پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(5) في بيان مخلص عرشي في هذا المقام
معقول ثانی ص 339
درس سیصد و هشتاد و چهارم
بحث راجع به کیفیت تجرد و تلائم بین مجرد و ماده
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم1
کیفیت تحقق ماهیت
تعریف امر اعتباری
بحث دربارۀ کیفیت تحقق و تکوّن ماهیت بود و صحبت در این بود که آیا ماهیت که به تعبیر قوم یک امر اعتباری است صحت دارد یااینکه باید تعبیر دیگری جایگزین آن کرد؟! در اینکه اینها قائل هستند به اینکه ماهیت یک امر اعتباری است عرض شد که امر اعتباری آن امری است که مسئله به اعتبار معتبر اختلاف پیدا میکند. معتبر گاهی عرضی را در عالم اعتبار عارض بر موضوعی میکند و موضوع را متصف به آن میکند، گرچه همین اعتبار یک منشأ انتزاع داشته باشد، و گاهی آن اعتبار را سلب میکند و تغییر و تبدل در اعتبار بهوجود میآورد. این مسئله و مطلب به اختلاف احوال و کیفیت نظر معتبر تفاوت دارد. در جایی مسئلۀ ریاست هست، در آنجا تبدیل به مرئوسیت میشود! در جایی صحبت در ملکیت است، ملکیتی را منتسب به زید میکند و فردای آن روز ملکیت را از زید سلب میکند! در یک جا بهواسطۀ اعتبار ایجاد علقه بین زوجیت حاصل میکند و در روز دیگر بهواسطۀ سلب این علقه موجب افتراق بین زوجیت میشود تمام اینها از اعتباراتی است که معتبر این اعتبارات را در وعاء ذهن و تصور معتبر میکند. برایناساس هم مسئله مترتب میشود یعنی اینطور نیست که فقط صرفاً این اعتبار یک امر عدمی محض باشد بلکه وقتی معتبر آن جهت اعتباری خود را اعتبار میکند، بر این مسئله هم حکم بار میکند.
نحوۀ ایجاد علقۀ زوجیت در اقوام و ملل
در باب نکاح باید دید که این معتبر به چه نحو مسئلۀ نکاح را ایجاد و انشاء میکند؟! آیا وکیل و یا شخص زوج یا زوجه که عاقد باشند، وقتی که این اعتبار زوجیت را انشاء میکنند چه تغییر و تحولی در خارج نسبت به این مسئله انجام میشود؟! وقتی که وکیل میگوید: أنکَحتُ یا زَوَّجتُ چه مسئلهای ایجاد میشود که ایجاد علقه میشود؟! و این مسئله برای همه [همینطور] است یعنی این قضیه برای همه و در همۀ اقوام و ملل وجود دارد منتها کیفیتش فرق میکند! در بعضی، الفاظ متفاوت است و این مسئله با لفظ انجام میشود و در بعضی نفسِ عمل موجب این علقه میشود و در بعضی حتی نیّت و اشاره موجب این مسئله خواهد شد و شارع هم در اینجا ترتیباثر داده است.
نحوۀ رجوع در طلاق رجعی
حقیقت و مقصود از علقۀ زوجیت!
منبابمثال در مسئلۀ طلاق وقتی که زن در عدۀ رجعی است خب یک وقتی مرد میآید با او صحبت میکند و صحبت، صحبت عادی است، خب در اینجا رجوع صدق نمیکند. یک وقتی صحبت به یک نحوی است که مقصود از آن صحبت ایجاد ارتباط است، خب در اینجا رجوع صدق میکند و شارع هم به این مسئله ترتیباثر میدهد یا در مورد زواج وقتی که زن میگوید: زَوَّجتُکَ نَفسی، این دراینصورت چه چیزی را ایجاد میکند؟! یعنی با این زَوَّجتُکَ نَفسی در ذهن خودش، خودش را به این شخص مرتبط میکند و نحوۀ ارتباط هم فقط یک ارتباط دو نفر در یک دفتر و شرکت نیست که پیش همدیگر بنشینند و هرکدام یک وظیفۀ خاصّ به خودشان را انجام بدهند؛ این یک قسمت از کار را انجام بدهد و این خانم هم یک قسمت از کار را انجام میدهد، این نیست. یا ایجاد ارتباط یک ارتباط محرمیت نیست که محرمیت در اینجا انجام شود! مثل محرمیتی که بین پسر و مادر یا بین برادر و خواهر است! این محرمیت هم محرمیت نیست. همینطور منظور از ایجاد ارتباط، عمل نکاح نیست بهجهت اینکه در بسیاری از اینها ممکن است مواردی از این زوجین باشد که عمل نکاح ممتنع باشد؛ فرض کنید اصلاً مرد نتواند مضاجعت داشته باشد و اصلاً امکانش نباشد. خب بالأخره این در عالم اعتبار چه تصوری دارد که میگوید: من خودم را به زنیت تو درآوردم؟! اگر از او سؤال کنند که مقصود از زنیت چیست به ما چه جوابی میدهد؟! میگوید که منظور محرمیت است؟ میگوییم: خب بین برادر و خواهر هم محرمیت است. بگوییم: منظور از این «به زنیت درآوردم» این است که در تحت تکفل تو باشم؟ میگوییم: خب شخص به کلفت و نوکرش هم حقوق میدهد و در تحت تکفل او هستند! مرغ و خروسِ در حیاطش هم در تحت تکفل او هستند! صرف تحت تکلف بودن را که زوجیت نمیگویند! یا اگر بگوید: منظور من نفس عمل نکاح است. میگوییم: خب اینکه اصلاً امکان ندارد!
منبابمثال در آنجایی که پسر خردسال و طفلی را برای دختری عقد میکنند، ولیّ هردو این را برای او عقد میکند، خب در اینجا عمل ممتنع است. از طفل هم گذشته، حتی اگر در مورد رضیع نکاح انجام بشود، در اینجا باز هم عمل نکاح ممتنع است و در مورد رضیع دیگر امکان ندارد. بنابراین ولیّ طفل چه نیّتی در ذهن خود دارد که بهواسطۀ آن نیّت و آن هدف، یُعَدُّ هذا زَوجٌ و هَذه زَوجَةٌ؛ یعنی با آن نیّت، این رضیع و رضیعه هردو متبدل به این عنوان و معنون بهعنوان زوج و زوجه میشوند. چه مسئلهای در اینجا تحقق پیدا میکند؟! این در اینجا نفس همان تعلق زوجیت است یعنی اینکه در تحت ارتباط خاصّ با اوست و این ارتباط خاص جدای از محرمیت و جدای از نفس عمل نکاح است و این یک مطلب خاصی است که عرف این را میداند که اسم این ارتباط و علقۀ خاص زوجیت است، چه اینکه عمل زوجیت و نکاح محقق باشد یا نباشد!
فرض کنید رضیعهای را به متعۀ رضیعی درمیآورند، خب در اینجا عمل نکاح در مورد این رضیع یا مثلاً طفل دوساله امتناع دارد! عمل نکاح با یک طفل دوساله و صغیره امتناع دارد و ممتنع است. دراینصورت این نحوۀ عمل و اعتبار عبارت از آن تعلق خاص است که آن تعلق خاص غیر از محرمیت و ارتباط زناشویی است، او فرق میکند و یک مسئلۀ دیگری است که محرمیت و عمل نکاح و مضاجعت از آثار مترتب بر اوست.
عدم وجود صیغۀ محرمیت در شرع
بناءًعلیٰهذا اینکه میگویند: ما صیغۀ محرمیت داریم، اصلاً در شرع چیزی به نام صیغۀ محرمیت نداریم زیرا محرمیت عبارت از محرمیت خواهر و برادری است، خب خواهر و برادری که صیغه ندارد! غیر از آنهم که دیگر چیزی نداریم، لفظی که ایجاد محرمیت کند نداریم. آنچه که ما داریم لفظ نکاح و صیغۀ نکاح است و نکاح هم همین تعلق زوجیت است.
بله، ممکن است که انسان بعضی از آثار یک عقد را در ضمن عقد نفی کند و این اشکالی ندارد. فرض کنید که از لوازم بیع، حقّ تصرف در مال، خریدوفروش، بخشش، امحاء و نقل و تصرفات اوست اما انسان ممکن است که یک مالی را به شخصی ببخشد و در این بخشش شرط عدم انتقال از این بلد به بلد دیگر را بکند یا یک مالی را به شخصی ببخشد و شرط عدم انتقال به فرد دیگری را بکند. ولی اگر مالی را به شخصی ببخشد و شرط عدم تصرف در مال را بأیّنحوٍکان بکند، خب این نمیشود! اگر انسان مالی را به یکی بفروشد و در ضمن شرط کند که شما هیچ حق تصرفی ندارید، این نمیشود.
بنابراین این ملکیت در اینجا و این برای این بودن، مساوی با عدم است! فرق نمیکند که شما در یک معامله نفس خود تذوت ذات را به ذاتی یا ذاتی سلب کنید که این موجب انتفاء اصل ذاتیات یک عقد است. یااینکه شما آثار مترتب بر ذاتیات عقد را بهنحوی سلب کنید که در حکم سلب ذاتیات متلاصقۀ با او باشد، دراینصورت هردو اشکال دارد. بله، ممکن است شما بعضی از آثار و متفرعات بر عقد را سلب کنید، در مورد نکاح هم مسئله همینطور است.
عوارض مترتبۀ بر عقد نکاح
در مورد نکاح مسئله ایجاد علقۀ زوجیت است و این علقۀ زوجیت یک مسئله و امری سواء سایر مسائل است. ذاتی اولِ این علقۀ زوجیت عبارت از محرمیت است یعنی این اولین ذاتی است. ذاتی دوم از ذاتیاتش عبارت از همان نکاح و التذاذات و اینها است البته در اینجا نمیشود گفت که ذاتی لا یُفسَد یا لا ینعزل است بلکه ممکن است که [این] وجود نداشته باشد. از عوارض دیگر که بر آن مترتب میشود وجوب نفقه و ترتب ارث و امثالذلک و سایر مسائل است که بعضیها را شارع تعیین میکند و بعضیها را خود عرف تعیین میکند مثل حضور در بیت و نوم أربعة لیالی و امثالذلک. حالا ممکن است که طرفین این را بهعنوان حقوق نفی کنند، اشکالی ندارد. اما خود اصل زوجیت مترتب بر استعداد و تهیؤ عمل نکاح و مناکحه نیست بلکه آن عمل مناکحه خارج از آن است و همینطور مسئلۀ دیگر این است که در مورد نکاح، عقد بر حلیت و جواز نظر مترتب نمیشود بلکه بر خود همان نفس تعلق و رابطه و ربط خاصّ زوجیت است، این از آثارش است.
لذا همۀ این صیغههای محرمیتی که میخوانند محلّ اشکال است و حالا اگر نگوییم همه، اغلبش محلّ اشکال است چون منظور اینها از این صیغۀ محرمیت فقط همین حلیت نظر است بدون [نکاح]، اصلاً در ذهنشان اینکه این زن او میشود خطور نمیکند. بله، اگر صیغه را بهعنوان زوجیت بخوانند [صحیح است]. اگر یک وقتی یک جایی پیش آمد و یک وقت خواستید صیغۀ محرمیت بخوانید باید حواستان باشد و به خود آن شخص و اشخاص یا به ولیّ آنها بگویید که منظور از این صیغه نفس ازدواج است و تفاوت نمیکند منتها ممکن است که طرفین در بعضی از آثار این محرمیت و ازدواج اسقاط حق کنند مثلاً به شرط عدم استمتاع صیغه را بخوانند و این اشکال ندارد. چه اشکالی دارد؟! فرض کنید یک شخص شخصی را یک سال یا دو سال یا ده سال متعه میکند و زن یا مرد عدم استمتاع را شرط میکنند. البته در مورد متعه [این] حقّ مرد است ولی بهعنوان یک شرط لازم خودش ملزم به انجام شرط میشود و در اینجا اسقاط این حق را میکند، این اشکال ندارد و مسئلهای نیست. ولی درعینحال این متعه است و سایر آثار بر آن مترتب است. یا فرض کنید که این زوجه، زوجۀ او است و سایر آثار بر آن مترتب است. چطور اینکه فرض کنید در مورد اسکان یا نفقه یا در مورد سایر حقوق ممکن است که طرفین اسقاط حق کنند یا شرط جدیدی را بگذارند، اینها میتوانند این کار را انجام بدهند.
تبیین نظر قوم در مورد اعتباری بودن ماهیت
بحث ما در اینجا راجع به اعتبار بود یعنی شارع و عرف این اعتبار را [وضع] کرده است و این اعتبار را حجت میداند و بر این اعتبار ترتب اثر بار کرده است و بر آن اثر مترتب است. همانطوریکه عرض شد وضع و رفع اعتبار به ید معتبر است چطور اینکه امروز ایجاد علقه میکند و فردا این علقه را نفی و سلب میکند. اما صحبت ما دربارۀ ماهیت این است که قوم که میفرمایند: ماهیت یک امر اعتباری است آیا مانند عقد نکاح میماند؟ یا مانند ملکیت میماند که الآن این عبا اعتباراً برای من است و بعد من این عبا را به یک شخص دیگر میبخشم و دیگر وقتی که بخشیدم سلب اعتبار و سلب ملکیت از این عبا میشود و آن شخص هم این را به یک شخص دیگر میبخشد؟! آیا مسئلۀ ماهیت که میگویند: یک امر اعتباری است به این کیفیت و اینطور است؟! یعنی آیا هر شخصی میتواند جعل ماهیت کند و فردا ماهیت را بردارد؟! مثلاً امروز بگوید: جناب آقای ... که امروز حی، زنده، شاعر، بصیر و مدرک است، یک ساعت دیگر بنده ایشان را اعتبار میکنم که او میت بین الأحیاء است و خلاصه سلب شعور و اینها و این مسائل شده است؟! نهخیر، ایشان حیاتش در اختیار بنده نیست چطور اینکه موت او هم در اختیار بنده نیست و ما فقط با اعتبارات متفاوت خودمان را به زحمت انداختهایم و مسئله در خارج تفاوتی نمیکند! به فرمایش کلام امام کاظم علیهالسّلام که حضرت میفرماید:
اگر همۀ دنیا بیایند و به تو بگوید که در دست تو خزف است تو را باکی نیست درحالیکه در دست تو لؤلؤ است و اگر همۀ دنیا بگویند که در دست تو لؤلؤ است برای تو نفعی ندارد درحالیکه در دست تو خزف باشد!1
این واقعیت است، فرق نمیکند! حالا آدم را تعریف کنند یا آدم را تنقیح کنند، آدم باید ببیند که خودش چیست و چه حال و کیفیتی دارد!
ظاهراً قوم مسئلۀ اعتبار را با انتزاع خلط کردهاند! در بحث ماهیت، مسئلۀ ماهیت مسئلۀ انتزاع است یعنی انسان وقتی که نگاه به اصناف و افراد یک طبیعت نوعیه میکند، یک مابهالاِشتراک و مابهالاِختلافی که پیدا میکند، آن را از آن متشارکات و متمایزات انتزاع میکند و آن انتزاع را ماهیت میگویند. پس ماهیت یک مابإزاء خارجی و وجود خارجی دارد! انسان که نمیتواند امری را از عدم انتزاع کند بلکه انتزاع باید از امر وجودی باشد! بنابراین شما که میگویید: زید انسان است، نمیگویید: زید چدن است و زید حجر است و زید شجر است! این بهجهت این است که در زید چیزی را یافتهاید و بهواسطۀ این یافتن میگویید که انسان است. آن یافتن چیست؟ آن چه چیزی است که شما آن را یافتهاید؟! اگر نفس الوجود و صرف الوجود است که آن صرف الوجود در همه هست و اگر مسئلۀ شما به خود وجود برمیگردد و وجود را یافتید که این وجود که با وجود دیگر تفاوتی نمیکند و بنا بر مسئلۀ اصل صرافت و اطلاق در وجود و اینکه برای وجود ثانی نیست و وجود دارای ماهیت نیست، از این مسائل استفاده میشود که هرجا وجود پای خود را بگذارد، آنجا تحقق، تکوّن، عینیت و تشخص است. اینکه در هرجا پای خود را میگذارد، این معلوم میشود که خودش فیحدّنفسه یکی است و یک حقیقت است! حالا میخواهد پای خود را بگذارد، در انسان خود را به انسان تبدیل میکند و در حیوان خود را به حیوان تبدیل میکند و در سایر موارد خود را به همان مورد و همان شکل خاص تبدیل میکند. آیا حالا میتوانیم بگوییم که در اینجا دو امر وجود دارد؟! یک امر، امر واقعی است که عبارت از خود وجود است و یک امر، امر موهومی و اعتباری است و به اعتبار معتبر فرق میکند که آن عبارت از ماهیت است! آیا میتوانیم یک همچنین حرفی بزنیم؟! حاشا و کلا! چرا؟! چون همین ماهیتی را که شما برای زید بار کردید، این ماهیت را از کجا آوردهاید؟! این ماهیتی را که میگویید: زید حیوان ناطق است، این ماهیت را از کجا برای زید بار کردهاید؟! چرا نگفتید که حیوان صاهل است؟! آن اختلافی را که شما در زید دیدهاید، آیا آن اختلاف هست یا نیست؟! بالأخره هست یا نیست؟! چطور شد که وقتی به خود وجودات مختلفه در ارض واحد نظر میکنیم، این اختلاف را واقعه میبینیم؟! وقتی که به گندم نگاه کنیم، این را با جو و ارزن و برنج متفاوت میبینیم اما وقتی به خود گندم نگاه میکنیم، این ماهیت قمحیت عبارت از امر اعتباری است؟! اگر امر اعتباری است پس چرا جدا کردهاید؟! چرا بین وجودات جدا کردهاید؟! اگر امر واقعی است که شما وجود را واقعی میگویید و ثانی برای وجود فرض نمیشود.
واقعی بودن تشکل وجود به اشکال مختلف
بنابراین از اینجا استفاده میکنیم که نهتنها خود وجود یک امر واقعی است بلکه تشکل وجود به اَشکال مختلف هم امر واقعی است! وجود است که خود را به شکل مختلف درمیآورد و دیگر در اینجا نمیتوانید بین شکل و وجود فاصله بیندازید و بگویید: خود وجود امر حقیقی است اما شکل آن یک امر اعتباری و بیخود است! وجودی که دارای شکل است وجود است یعنی هم شکل است و هم وجود است، هم ماهیت است و هم وجود است نهاینکه ماهیت در کنار وجود، یک امر مستقل است که در اینجا مسئلۀ اصالت وجود و ماهیت هردو پیش بیاید.
ماهیت عبارت از اطوار وجود
نه، ماهیت عبارت از اطوار وجود است یعنی وجود که به شکل درمیآید، نفس آن شکل هم وجود خاص است و این عبارت از ماهیت است. لذا اینجاست که ما به ماهیات ترتیباثر میدهیم و برای هر ماهیتی حکم خاصّ به خود را میدهیم و در اینجا خلط بین ماهیات نمیکنیم و تمام اینها بهخاطر این است که خود ماهیت هم وجود است منتها در اینجا دو مطلب است؛ یکی اینکه ما نظر به شکل داریم و یکی نظر به آن چیزی داریم که این شکل از آن بهوجود آمده است، اگر نظر به شکل داشته باشیم وجود خاص میشود و اگر نظر به چیزی داشته باشیم که در همۀ این اشکال موجود است، وجود منبسط و وجود صرف میشود. درست مثل یک کارخانۀ پلاستیکسازی که یک وقتی بشقاب میسازد، یک وقتی یک پارچ آب میسازد، یک وقتی لیوان میسازد، یک وقتی عروسک میسازد، یک وقتی توپ میسازد و یک وقتی اسباببازی دیگری میسازد، به هرکدام از اینها به خصوص نگاه کنیم میبینیم که هذا شیءٌ یُباعُ فی السّوق! آن مادۀ تنها لا یُباعُ فی السّوق ولی این شکلی که این است یُباعُ فی السّوق.
شما اگر همان مایع را در بازار بیاورید و یک سال هم نگه دارید، کسی از شما نمیخرد اما همینکه یک مقداری از آن را تبدیل به یک توپ کنید فوراً برای آن مشتری پیدا میشود! اگر یک مقداری را تبدیل به یک لیوان کنید برای آن مشتری پیدا میشود! بنابراین به آن چیزی که بهواسطۀ آن مشتری کشش پیدا میکند ماهیت میگوییم و اسم آن چیزی که در همۀ اینها به یک نحو جاری و ساری است و این اشیاء مختلف از او بهوجود میآید را صرف الوجود میگذاریم.
تلمیذ: همین عبارةٌ أخرای کلام همان افرادی است که اصالت را به وجود میدهند و ماهیت را امر عدمی میگیرند منتها میگویند که ماهیت با وجودِ ذیالوجود است یعنی ماهیت را که ما علی الرأس حساب نمیکنیم، آثاری بر آن مترتب نیست.
استاد: همینکه شما میگویید: ماهیت یک امر عدمی است، مقصودتان از عدمی چیست؟! مقصود شما از عدم، اگر قرار بر این باشد که همانطور که گفتیم یک امر اعتباری است یعنی به اعتبار معتبر است، خب آن واضحالبطلان است! اگر مقصود شما از امر عدمی این است که امری است که وجود ندارد و ما به این وجود میدهیم، اینهم واضحالبطلان است. بهخاطر اینکه الآن مایعی که به شکل توپ درآمده است بهجای آن، لیوان نمیخرید بااینکه وزن مایع پلاستیک در هردو یکی است! اگر در این یک لیوان یک سیر مایع پلاستیک تزریق شده باشد، در این توپِ بازی هم یک سیر مایع پلاستیک تزریق شده است ولی شما بهجای توپ لیوان نمیخرید و نمیگویید که اینهم یک سیر پلاستیک است و آنهم یک سیر است!
تلمیذ: اگر اعتباری بدانیم، ما که معتبر نیستیم که رفع و وضع آن بهدست ما باشد معتبر خود وجود بسیط و ذات مقدس پروردگار است. آیا در اعتبار وضع و رفع به دست او نیست؟ او میتواند اعتبار کند؟!
تعریف اعتبار و شخص معتبر
استاد: آن در جنبۀ تکوین است، در عالم اعتبار که دیگر جنبۀ تکوین نداریم! مسئلۀ اعتبار یعنی همین. اعتبار از عَبرَت است یعنی شخص معتبر به کسی میگویند که از یک مسئلهای عبور میکند و این را اعتبار میگویند. اِعتَبرَ یعنی از اینجا رد شد و از اینجا گذشت. خب وقتی که یک شیء از اینجا میگذرد دوباره میتواند برگردد و از همانجا بگذرد یعنی یک راهی را برود و دوباره آن راه را برگردد، میتواند یک امری را ایجاد کند و بعد دوباره آن امر را سلب کند. این معنا معنای اعتبار است.
تفاوت عالم اعتبار و عالم خلق
عالم اعتبار با عالم خلق دوتاست؛ عالم اعتبار در عالم مجازات است و عالم خلق در عالم حقایق و تکوین است و خدا هیچوقت اعتبار نکرده است و کار خدا اعتباری نیست. اشاعره گفتهاند که مسائل شرعی اعتباری است که در آنهم حرف داریم، در احکام شرعی گفتهاند که وضع و رفع به ید شارع است؛ در یک جا اعتبار میکند و در یک جا نمیکند فرض کنید که در یک جا شرب خمر را حرام میکند و در جای دیگر همین شرب خمر حلال میشود! روزۀ وصال را در زمان سابق واجب میکند اما همین روزۀ وصال در زمان شریعت حرام میشود! احکام امم سابقه در زمان خودشان واجب و لازم الإجرا بود و همان احکام در اینجا لازم الإجرا نیست! اگر ما قائل باشیم، فقط در مسائل شرعی است و حتی در آنجا هم حرف داریم و این در آنجا هم منشأ انتزاع دارد.
اما در عالم اعتبار این است که شخص بهواسطۀ جهتی که یک منشأ خارجی دارد موضوع را به یک وصفی متصف میکند و همین شخص میتواند همان موضوعی را که متصف به این وصف است را متصف به وصف مخالف آن بکند، این معنا معنای اعتبار است. امروز ملکیت برای این است و فردا ملکیت را به یکی دیگر میدهد، خب این اعتباری میشود پس ملکیت اعتباری است. اما آیا میتواند به خود شخص و خود لباس هم اعتباراً وجود و عدم بدهد؟! این دیگر دست او نیست چون لباس وجود خارجی دارد. آیا به من که این لباس را پوشیدم هم میتواند به دید اعتبار نگاه کند؟! نه، من وجود خارجی دارم یا هستم یا نیستم، این دیگر نمیتواند من را اعتباراً موجود یا معدوم قرار دهد، این دیگر به اختیار او نیست! امر واقعی به اختیار او نیست!
آن امری در اختیار معتبر است که به همان جعل ثبوت یا اثبات انتفاء یا امحاء او را بهوجود بیاورد. این اعتبار میشود. حالا در مسئلۀ ماهیت در اینکه ماهیات به ید قدرت خداست شکی نیست بالأخره ماهیات از یک جا آمدهاند. اصلاً ما میگوییم: در دست قدرت خدا نیست و در دست ماست؛ بنده مایع پلاستیک را دارم ـ خب حالا چرا بخواهیم منت آن را سر خدا بگذاریم! ـ و دست من هست، دلم بخواهد به شکل لیوان درمیآورم و دلم نخواهد به شکل جعبه درمیآورم، این ماهیت میشود. این دست کیست؟ دست من هست. این مسئلۀ ماهیت الآن دست من هست اما من که این را به این شکل درآوردم آیا حالا که به این شکل درآمده است میتوانم اعتباراً جای این را با آن عوض کنم؟! یعنی بگویم: اینکه الآن در دست من هست و لیوان هست اعتباراً جعبه است و شما بیخود میبینید که این جعبه است، اینهم که در اینجا هست لیوان است!
عدم تعلق اعتبار به وجود
اعتباری بودن ملکیت
آیا میتوانم این کار را انجام بدهم؟! نه. چرا؟ چون اعتبار به وجود تعلق نمیگیرد بلکه اعتبار به امر عدمی تعلق میگیرد! ریاست امر عدمی است، مرئوسیت امر عدمی است. امر عدمی یعنی تحقق کونی در خارج ندارد! زوجیت امر عدمی است یعنی تحقق کونی ندارد! وقتی که طرفین مرد و زن باشند و باهم نامحرم باشند، بهواسطۀ عقد نکاح چیزی به آنها اضافه نمیشود که یکدفعه تا مرد 75 کیلویی عقد نکاح کند یکدفعه 77 کیلو شود! اینطوری نیست، چیزی به آن اضافه نمیشود و چیزی از او کم نمیشود! بله، آن مسئلۀ زوجیت که عبارت از یک امر عدمی است در عالم و وعاء ذهن تحقق پیدا میکند و تحقق آن تحقق اعتباری است و عرف هم به آن ترتیباثر میدهد. یا در مسئلۀ ملکیت؛ الآن یک زمین و مزرعهای در اینجا هست و در این مزرعه برای خودشان کدو و چغندر و شلغم کاشتهاند و شما این مزرعه را به این شخص میفروشید، با فروختن این مزرعه به این شخص از محصولات آن کم میشود؟! یا این آقا که در اینجا ایستاده است بهمحض اینکه مزرعه فروخته شد، با کله در زمین فرو میرود؟! نه! صرفاً در عالم نفس یک مسئلهای تبادر پیدا میکند، این مزرعه را متعلق به خود دید و این تعلق را از خود سلب کرد و بین این شخص و شخص دیگر تعلق ایجاد کرد، فقط همین. چیز دیگری اضافه نشده است و هیچ چیزی هم از قضیه کم نشده است، نه زیاد شده و نه کم شده است! این اعتبار میشود.
اضطراب در کلام قوم درخصوص ماهیت
مسئلۀ ما در ماهیات اینطور نیست، وقتی یک ماهیت وجود خارجی دارد دیگر نمیتوانیم آن را عوض کنیم این همین است! شما بالا بروید و پایین بیایید این لیوان است یا بالا بیایید و پایین بیایید این جعبه است! این زید است و تبدیل به غنم هم نمیشود و غنم اعتبار هم برنمیدارد! این زید، زید است. حالا صحبت ما این است؛ آن چیزی که زید به آن شکل درآمده چیست؟! یعنی آن چیزی که باعث شده است که الآن این حقیقت را به این شکل ببینیم چیست؟! آن عبارت از صرف الوجود است. حالا اینکه الآن به آن اشاره میکنید، امر عدمی است؟! اگر امر عدمی است پس چرا به آن اشاره میکنید و میگویید: این؟! شما که نمیتوانید به صرف الوجود اشاره کنید! صرف الوجود یک امر مشترک است. میتوانید بگویید: از صرف الوجود در این هست، میتوانید این را بگویید چون اگر صرف الوجود نباشد، این تشخص هم نخواهد بود! این را میتوانید بگویید اما اینکه بگویید که این تشخص امر عدمی است، اگر امر عدمی است پس چرا به آن اشاره میکنید؟! اگر اعتباری است پس چرا دارید به آن اشاره میکنید؟! اینجاست که در کلام قوم این اضطراب وجود دارد یعنی از یک طرف قائل هستند به اینکه ماهیت یک امر اعتباری و عدمی است و از یک طرف نسبت به ماهیات ترتیباثر میدهند و این ناشی از این مسئله است.
اینها اینطور گمان کردهاند و اسم آنچه را که در تمام اطوار مختلف باقی میماند، وجود گذاشتهاند ولی از آنطرف گفتهاند چون این صورت تغییر پیدا میکند و بعد ازبین میرود و صورت جدید پیدا میکند بنابراین این صورت یک امر عدمی میشود و اگر امر عدمی نبود که میبایست باشد!
مثل این پلاستیکی که در اینجا هست، مایعی بهدست ما میدهند و این اینطور نیست، من این مایع را در یک قالب میریزم و تبدیل به این لیوانی میشود که الآن در دست من هست. بعداً دوباره همین را روی چراغ میگیرم و آب میکنم، همینکه این را آب کردم دیگر الآن لیوان در دست من نیست و در دست من مایع هست لیوان کجا رفت؟ مایع در دست من باقی است و ازبین نرفته است اما همان صورتی که باعث جلب مشتری میشد، آن صورت الآن نیست و اینجاست که اینها گفتهاند که ماهیت یک امر عدمی است؛ یعنی وقتی دیدند که آن مسئلۀ صرف الوجود در همۀ وجودات هست و باقی است ـ البته ما در مورد ماده این را مثال زدیم و در سایر موارد هم این مسئله وجود دارد ـ ولی چون آن صورت فصلیت و نوعیتش ازبین میرود بنابراین چیزی که ازبین برود معلوم است که وجود تأصلی نداشته و وجودش وجود اعتباری بوده است. اینجا آمدهاند به ماهیت امر عدمی گفتهاند ولی غافل از اینکه این که الآن ازبین رفته است اولاً ازبین نرفته است و بنا بر قواعد فلسفی چیزی که وجود پیدا کند ازبین نمیرود، این یک.
تشکل، وجودی طبعی نه استقلالی
دوم اینکه برفرض ازبین برود، این وجود تا وقتی که دارای این شکل هست، خود همین شکل برای آن نوعی از وجود است نهاینکه حالا چون این بعداً ازبین میرود پس این وجود نیست! این وجودی که الآن به این کیفیت هست، وجودش وجود تبعی است و وجود تبعی هم نوعی از وجود است نهاینکه حتماً وجود باید وجود اصلی و استقلالی باشد، ما قبول داریم که هرچه در خارج هست عبارت از وجود است در این حرفی نیست اما این وجود از خود میزاید، چه میزاید؟! تشکل را میزاید. پس وجود تشکل الآن طبعی است نه استقلالی. شما دیدهاید وقتی که مار پوست میاندازد چطوری است؟! یعنی این یکدفعه از این پوست بیرون میآید و یکدفعه نگاه میکنید و میبینید که این پوست است و خود مار راه رفت و رفت! اینکه در اینجاست پوست است. آیا این وجود به یک نحوی است که این وجود از زید میآید و فقط زید مثل پوست مار میماند، اینطوری است؟! یااینکه در واقع دیگر این یک پوستهای است و ازبین میرود؟! یا نه این وجودی که هست، هرچه هست الآن با این تشکل، امر واحدی را تشکیل دادهاند نهاینکه مسئله دوتا است؟!
در بحثی که الآن مطرح میکنیم نمیخواهیم اینطور بگوییم که وقتی که وجود را از زید گرفتهاید مثل آن پوست مار که الآن به حال خودش باقی است، این زیدیت هم باقی است. خب مار از اینطرف میرود و وجود هم این کنار ایستاده است تا اجازه بگیرد که دوباره به این ماهیت برگردد یا نه. ما این را نمیگوییم، این وجود اصلی میشود. این وجود اصلی با اصل وجود که نمیشود برای وجود ثانی فرض کرد، منافات دارد! آنچه که ما نسبت به ماهیت میگوییم این است که وقتی شما وجود را از زید میگیرید، دیگر زیدی باقی نمیماند و دیگر کسی نیست! وقتی آن وجود از زید گرفته شود دیگر نه وجود است و نه زید و فقط همین وجود تنها میماند و دیگر زیدی در اینجا نیست. حالا آن وجود به شکلی دوباره درمیآید یا دوباره به چه شکلی درنمیآید، آن یک مطلب دیگری است. این معنا معنای این است که اگر ما بخواهیم کلام قوم را توجیه کنیم، باید اینطور بگوییم که وجود استقلالی ماهیت ندارد و وجود او عین نفس الوجود و صرف الوجود در خودش است. به این کیفیت میتوانیم توجیه کنیم.
این وجودی که الآن به شکل زید درآمده است، أمرٌ واحدٌ و زیدٌ و وجودٌ. به یک اعتبار میگوییم: زید چون بالأخره با سایر افراد تفاوت دارد، به یک اعتبار میگوییم: وجود، بهخاطر اینکه هرچه هست فقط وجود است. حالا که متوجه شدیم که این وجود با آن ماهیت یکی است، نقل کلام را در وجود میکنیم. آن وجود چیست که میتواند خودش را با همۀ قالبهای مختلفة الحقائق وفق بدهد؟! در اینکه زید ماده است شکی نیست! در اینکه وجود مابهالاِشتراک بین ماده و غیر ماده است، در آنهم شکی نیست چون وجود که متعدد نیست که ما چندتا وجود داشته باشیم؛ یک وجود، وجود مجرد و یک وجود، وجود برزخ و یک وجود، وجود مثال و یک وجود هم وجود ماده و خود ماده هم تقسیم بشود به وجود امواج، وجود برق، وجود تشعشعات و وجود امواج کذا و کذا! اینها اصناف و آثار وجود است و این تفاوت هست. اگر اینطور است بنابراین مابهالاِختلاف در خود وجود موجب اثبات ماهیت در وجود است و این واضحالبطلان است!
بنابراین ما باید چه حقیقتی را برای وجود تصور کنیم که آن حقیقتِ وجود بتواند هم خود را با مجرد بسازد، هم خودش را با مثال بسازد، هم با صورت خودش را وفق دهد و هم بتواند خودش را با ماده بسازد، چه واقعیتی در اینجا هست؟! از اینجا به این نکته میرسیم که باید یک واقعیت را برای وجود تصور کنیم و ادراک آن خیلی مشکل است ولی میشود به حقیقت مسئله نزدیک شد، ادراک این مسئله خیلی سخت است! ما باید یک واقعیتی را تصور کنیم که آن واقعیت در نهایت درجۀ از صرافت، تحقق داشته باشد و آنهم عبارت از تجرد است. چون ماده دارای مِیز، حدود، شکل، ماهیت و تعین است. ماده این است که الآن در دست من هست، اینکه الآن در دست من هست حدودی دارد و این حدود اجازه نمیدهد که ما اسم این را بر این بگذاریم! اسم این آب را بر این بگذاریم. هرکدام حدودی دارند؛ همسایه حد دارد یااینکه برای زمینها حد میگذارند و میگویند: چرا در حدّ ما داخل شدی؟! میگویند: مواظب حدّ خودت باش و حساب خودت را داشته باش یعنی اندازه و مقدار و حساب خودت را داشته باش! احترام خودت را داشته باش!
معنای روایت: «رَحِمَ اللهُ مَن عَرف قَدرَه»
«رَحِمَ اللهُ مَن عَرَفَ قَدرَه»1 امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید: خدا پدر آن کسی را بیامرزد که اندازۀ خودش دستش باشد و پایش را از گلیم خودش بیرون نگذارد. اگر بیرون بگذارد آبروریزی بار میآید! اندازهاش دستش باشد که من الآن این مقدار هستم و بیش از این خودم را معرفی نکنم! اگر معرفی کنم فردا کار خرابی میشود. چرا؟ چون بیش از حد خودم آمدم خودم را جلوه دادم، بیش از حد خودم آمدم خودم را بروز و ظهور دادم! آدم عاقل نمیآید بیش از آن اندازه که خودش هست خودش را در مقام بیاورد! آدم رند کسی است که کمتر از آنچه که هست خودش را در مقام بیاورد! آدم رند اینطور است!
مرحوم آقا ـ خدا رحمتشان کند ـ میفرمودند: مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی شفا میداد و این حرفها. بعد میگفتند که خودت را در اختیار مردم گذاشتی! خب روزی یک کیلومتر هم صف در خانهات جمع میشود! یکی قولنج گرفته یک انجیر بدهید، یکی دستش درد گرفته، آن یکی جلوش درد میگیرد، دیگری پایین، آن یکی بالا، آن دیگری قرض دارد و ... از صبح تا شب مجبور هستی مردم بیایند و [جواب بدهی]! خب درد هم که تمام نمیشوند. آدمی که عارف هست نمیآید اینطوری خودش را در اختیار مردم بگذارد! میگوید: نه آقا ما کی هستیم ما چی هستیم، حالا دعا میکنیم خدا شفا بدهد، خدا هرچه تقدیر باشد میآورد! اگر یکخرده نشان بدهی کلاهت پس معرکه است! اصلاً نباید نشان داد! لذا آدم رند از آنچه که هست خودش را کمتر نشان میدهد! کشتیای که دارد در دریا راه میرود نُهدهم هشتدهم آن زیر آب هست و یکدهم آن بالاست و روی آب هست ما نهدهممان روی آب هست و یکدهم زیر آب! نهدهم هیاهو و تشریفات و فلان است اما هرچه نگاه میکنی میبینی هیچ خبری نیست!
خب دیگر ما نفهمیدیم به کجا رسیدیم و قضیه از کجا سر درآورد! بحث راجع به کیفیت تجرد و تلائم بین مجرد و ماده است.
تلمیذ: بحث اعتباریت که فرمودید حالا خارج از بحث مادیت آیا فقط اعتبار صرف و دلبخواهی است یا بنا بر نظریۀ اشاعره که فرمودید، بالأخره پشت آن مصالح و مفاسد خوابیده است؟ حتی در اعتباریات عرفی که ما معتقد هستیم همینطوری که نمیآیند طرف را بههم وصل کنند و علقه ایجاد کنند، پس نمیتوانیم بگوییم که اعتبار امر عدمی است.
استاد: نه، منظورم این است که اعتباری که معتبر او را در عالم جعل و وضع یا رفع قرار میدهد گرچه باید یک مابإزاء خارجی داشته باشد ولی وضع و رفعش بهدست اوست. وقتی که این آقا را رئیس و این آقا را مرئوس میکنند بالأخره دو نفر باید در خارج باشند؛ یک شخص را نمیشود هم رئیس کنیم و هم مرئوس. پس ما در وهلۀ اول ما باید دو نفر را داشته باشیم. این یکی!
دوم باید ببینیم که غرض از این چیست یعنی چرا ما این را رئیس و دیگری را مرئوس میکنیم؟ بهخاطر مصالحی که هست بهخاطر مصالح و منافعی که بر این مترتب است. فرض کنید چند نفر میخواهند بروند کاری را انجام بدهند مثلاً دشمن حمله کرده و میخواهند بروند دفاع کنند، اگر قرار بر این باشد که بر تعداد افرادِ این گُردان فرمانده داشته باشیم، دیگر کسی از کسی اطاعت نمیکند! باید یک نفر جامع بین اینها باشد که دستور بدهد که این کار را انجام بدهند یا ندهند یعنی برای مصالح میآیند جعل ریاست میکنند و میگویند که این فرمانده باشد و بقیه هم از او اطاعت کنند. اینهم یک مسئله است.
مسئلۀ سوم این است که برای اینکه ما کسی را رئیس کنیم باید یک ملاکاتی وجود داشته باشد. همینطوری که انسان نمیآید مثلاً بچه را رئیس کند بالأخره باید یک فنون و تجربه و مسائلی داشته باشد تا بتواند نسبت به این قضیه بربیاید مابإزاء خارجی باید داشته باشد، حالا ما کار نداریم ولی صحبت در این است شخصی که میآید این را رئیس قرار میدهد این جعل ریاست برای او در دست اوست و فردا میتواند همین را برای مصالح دیگر بردارد یا اصلاً خودش بخواهد بردارد میلش اینطور است. شما در مورد ملکیت مگر براساس میلتان رفتار نمیکنید؟! دلتان میخواهد عبایتان را بفروشید یا نفروشید، کسی جلوی شما را نگرفته است. دلتان میخواهد به یک بنده خدایی ببخشید یا نبخشید. یااینکه میخواهید رفقا را منزلتان دعوت کنید، دلتان میخواهد دعوت میکنید و نمیخواهد دعوت نمیکنید، این دیگر میل خودتان است و در اختیار شما است و کسی نمیتواند زور بگوید. گرچه این کاری که میکنید بر طبق مصالح است اما عرض من این است که اعتبار در اختیار معتبر است و به دلخواه او وضع و رفع میشود حالا دلخواه او بر طبق مصلحت است مثل عقلاء یا دلخواه او غیر عقلایی است.
فرق داشتن اعتبار شرعیه با عرفیه
تلمیذ: پس اعتبار شرعیه و عرفیه باهم فرق دارند؟
استاد: بله، فرق میکند! او در مقام جعل و وضع است و خودش میداند ...
أللهم صل علی محمد و آل محمد