/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۷۳

1
  • درس سیصد و هفتاد و سوم

  • توجیهات مرحوم آخوند در باب نظر سید میرداماد در بحث وجود ذهنی (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم1

  • و غایَةُ ما یُمکِنُ لِأحَدٍ أن یَقولَ مِن قِبَلِ القائلِ بِانقِلابِ الحَقائِقِ الخارِجیَّةِ مِنَ الجَوهَرِ و الکَمِّ و غَیرِهُما إلى الکیفِ فی الذِّهنِ أنَّ لِکُلٍ مِنَ الحَقائِقِ العینیةِ رَبطاً خاصّاً بِصورَةٍ ذهنیَّةٍ بِهِ یُقالُ إنَّها صورَتُهُ الذهنیة.2

  • مرحوم آخوند برای توجیه کلام مرحوم سید دو وجه را ذکر می‌کنند؛ وجه اول جنبۀ ربطی بین صور خارجیه و صور ذهنیه است. ایشان می‌فرمایند که بین صور خارجیه که حقایق عینیه هستند و بین آن صورت ذهنی که یک کیف نفسانی است یک ارتباطی وجود دارد و آن ارتباط و ربط به یک نحوی است. در مورد انقلاب مشکلی که پیدا می‌شود این است که ـ همان‌طوری‌که مرحوم علامه دوانی فرمودند ـ ما در انقلاب یک شیئی به شیء دیگر یک مادۀ مشترک می‌خواهیم؛ وقتی که یک حقیقت نوعیه می‌خواهد تبدیل به حقیقت نوعیۀ دیگر بشود مادۀ مشترکی باید موجود باشد که آن مادۀ مشترک عبارت از همان ماده یا جنسیت است یا انقلاب در وصف باز باید یک مادۀ مشترکی باشد که عبارت از موضوع است مثلاً وقتی که اسود می‌خواهد تبدیل به ابیض بشود.

  • بنابراین با توجه به این قضیه، چطور شما می‌گویید که حقیقت خارجیه تبدیل به کیف نفسانی می‌شود درحالی‌که دیگر جوهر نیست؟ آن مادۀ مشترک بین کیف نفسانی و بین صور خارجیه و اعیان خارجیه چیست؟ نمی‌شود برای این جوابی داد. آنچه را که ایشان در اینجا مطرح می‌کنند این است که می‌گویند: ما به این نحو می‌توانیم جواب بدهیم که مسئله در اینجا مسئلۀ انقلاب نیست بلکه مسئلۀ عینیت است. به‌لحاظ اختلاف در وجود، تبدل عینیت می‌شود یعنی یک امر واحد، همان یک امر واحد وقتی که در خارج وجود دارد به حقیقت عینیۀ خارجیه تبدیل می‌شود و همان امر واحد وقتی که در ذهن می‌آید نه‌اینکه انقلاب به کیف نفسانی پیدا می‌کند بلکه همان امر واحد کیف نفسانی می‌شود! منقلب نمی‌شود! یعنی یک امر واحد است که دو ظهور پیدا می‌کند و دو قسم تجلی پیدا می‌کند؛ در خارج تجلی‌اش به صورت اعیان خارجی است و در نفس و ذهن تجلی‌اش به صورت کیف نفسانی و به صورت علمیه است. بنابراین در اینجا اشکال پیش نمی‌آید.

    1. . ... یا به‌واسطۀ صور روحانیه یا به‌واسطۀ صور خبیثه می‌تواند از بعضی از مسائل [اطلاع پیدا کند]. یک جایی بودیم شخصی بود دفترچه‌ای داشت؛ دفترچۀ کوچکی بود ـ یک‌دفعه چشمم افتاد نه‌اینکه بردارم ـ دیدم در هر صفحه‌ای آیاتی هست و در آن خوب و بد و میانه [نوشته است]. سؤال کردم که این چیست؟ گفت که این توسط یکی از احفاد مرحوم آخوند ملا حسینقلی به‌دست ما رسیده است خیلی هم تعریف می‌کرد و ظاهراً راست می‌گفت؛ یعنی طبق قراینی که پیدا بود مصاب بود. می‌گفت: اگر می‌خواهی شما از آن نسخه‌بردار. آیات مختلف داشت و در هر صفحه یک آیه بود و ظاهراً خود مرحوم آخوند هم نتیجۀ این آیات را می‌گفت؛ خوب، بد، میانه! خلاصه طرف هم خیلی به [داشتن آن می‌نازید].
      تلمیذ: ... .
      استاد: بندۀ خدا اهل دود و اینها نیست ولی سر آدم شلوغ می‌شود، آدم گیر می‌افتد. یک وقتی صحبت شد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند: این مرحوم آسید مرتضی کشمیری کارهایی می‌کرد از همین قبیل کرامات و امور غیرعادی و اینها، پیش ایشان می‌آمدند و [درخواست می‌کردند]، یکی آمده بود گفت: در منزل‌ ما سنگ می‌اندازند، از همین اعراب بادیه‌نشین بود، آسید مرتضی به ایشان گفته بود که روی پشت‌بام برو و بگو که سید مرتضی می‌گوید: دیگر سنگ نیندازید. او هم بالای پشت‌بام رفت و گفت، دیگر تمام شد و دیگر سنگی در منزلش نیفتاد. سنگ می‌انداختند و شیشه را می‌شکستند و خسارات بار می‌آوردند.
      قضیه این بود تا وقتی که مرحوم آسید مرتضی کشمیری فوت می‌کند و دوباره سنگ‌اندازی شروع می‌شود! این مستأصل می‌شود و به نجف می‌آید، همین آقایان و اصحاب مراجع، همین صاحبان رسائل عملیه می‌گویند: اگر کسی در نجف بتواند از عهده بربیاید آسید علی قاضی است. نزد مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌آید، ایشان می‌گوید: نه، ما کاره‌ای نیستیم و بلد نیستیم و حالا إن‌شاءالله دعا می‌کنیم، خدمت حضرت می‌رویم و دعا می‌کنیم، خداوند رفع گرفتاری کند. ایشان این را می‌گوید و آن قضیه هم تمام می‌شود و بعد از فوت آقای قاضی هم دیگر پیدایشان نمی‌شود.
      فرق بین عالم عارف و غیر عارف (ت)
      مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند: بین عارف و اینها فرق این است؛ عارف رند است و خودش را در دست مردم نمی‌اندازد اما اینها نه، مثل مرحوم آقا شیخ حسن نخودکی و امثالش خودشان را در دست مردم می‌اندازند و گرفتار می‌شوند. ولی او نه، خودش را گرفتار نمی‌کند و فرار می‌کند.
      امور دنیایی، عمده علت استخاره مردم (ت)
      همین است دیگر اگر یکی استخاره کند خوب درآید، دفعۀ دوم می‌گوید: فلانی خوب استخاره می‌کند، او هم به قوم‌وخویش می‌گوید، طرف از صبح که بلند می‌شود زنگ تلفنش به‌راه است تا وقتی که شب می‌خوابد. تازه می‌گویند که آقا تلفن زدیم نبودید، حالا کار واجبش چیست؟! می‌خواهد سر مرغ را ببرد استخاره می‌کند، می‌خواهد برود شاه عبدالعظیم استخاره می‌کند، می‌خواهد آبگوشت بخورد، مردم همین هستند! هیچ‌وقت کسی برای اینکه در راه خدا بیاید استخاره نمی‌کند! فقط برای اینکه معامله بکنند، دکتر بروند، دوا بخورند، مسافرت بروند، خانه عوض بکنند استخاره می‌کنند، مردم در این چیزها هستند.
      من کسی را در این مسئله در خصوص این قضایا مثل مرحوم آقا ندیدم در آن سیره و تواریخ مطالعه کردم و همۀ آنها بروزات و ظهوراتی داشتند اما مرحوم آقا نه‌اینکه نداشتند ولی خیلی مخفی بود و اصلاً کسی متوجه نمی‌شد! کسی را مثل ایشان ندیدم! اگر ده سال نزد ایشان می‌نشستید هیچ از ایشان نمی‌توانستید دربیاورید! یک دفعه ما به سرمان زده بود ـ حدود 18 یا 19 یا 20 سال بودم ـ یک جا شنیده بودیم و آمده بودیم یک رمز و رموزاتش را هم یاد گرفته بودیم و نزد مرحوم آقا آمدیم که ایشان به ما بگویند که کدام‌یک از اینها اگر فلان بشود ... ، خلاصه اسم اعظم را به‌دست بیاوریم! آمدم تا گفتم، گفتند:
      برو آقا ما خودمان هشتمان گرو نه‌مان است! اسم اعظمم کجا بود؟! بلند شو برو! برو آقا اسم اعظمم کجا بود؟!
      آنچه را که ما در پیش داریم و به‌دنبالش هستیم این‌قدر بالا و ارزشمند است که هرچه بخواهیم برای آن مسئله وقت کم بگذاریم کلاه سرمان رفته است. خودمان را گرفتار این مسائل نکنیم! یعنی وقتی که آن شخص گفت: شما بیا برایت فتوکپی بگیرم دیدم اصلاً نمی‌توانم بیایم فکرم را مشغول کنم. فکر مشغول می‌شود دیگر! آیه هست و آدم دیگر خیالش راحت است دیدم اصلاً فکر بیاید و حتی مشغول چیز خوب هم بشود یعنی حالا اگر یکی بخواهد استفاده کند، استفاده برای کار فلان که نمی‌کند، دیدم این مقدارش هم کلاه سرمان رفته و اصلاً حتی فکرش هم آدم بکند [خوب نیست].
      خود من هم گاهی استخاره می‌کنم البته با قرآن، تسبیح، گاهی مشکل پیدا می‌شود، خیلی عادی با همین چیزهایی که هست و گفته‌اند در ظاهر [استخاره می‌کنم]. یک دفعه یک بنده خدایی می‌خواست به ما یک طریقۀ استخاره یاد بدهد که ضمائر و منویات و اینها هم در آن روشن می‌شود. می‌گفت: به کسی نگفته‌ام و این از جدم همین‌طوری فقط به من رسیده است و قرار است به یک نفر به نسل بعدی ـ نه بیشتر ـ برسد و من چون نسلی ندارم می‌خواهم به شما بدهم. گفتم: برو به یکی دیگر بده! هرچه کرد، گفتم: نمی‌خواهم آقا مگر زور است؟! منویات چیست؟! خیلی باختن است که انسان بیاید آن هدف را به این چیزها عوض کند! یک کلاه بزرگی سرش می‌رود!
    2. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 320.

جلسه ۳۷۳

2
  • جوابی که طبعاً به‌نظر می‌رسد که خود مرحوم آخوند هم می‌گویند: فیه‌ ما فیه این است که در اینجا فرق بین انقلاب و این مسئله چه شد؟! ما نفهمیدیم. خود مرحوم حاجی هم در اینجا اشاره می‌کند و می‌گوید: بالأخره وقتی که یک امر دو صورت پیدا می‌کند باید یک مادۀ واحده‌ای وجود داشته باشد که این مادۀ واحده در جایی به صورتی و در جایی به صورت دیگر باشد. شما در اینجا مادﮤ واحده و امر مشترک پیدا نمی‌کنید. پس چه فرقی شد؟! گفت که اسمش را نیاور، خودش را بیاور! این همان انقلاب است؛ آن ربطی که بین صورت خارجی و صورت ذهنی که کیف نفسانی است چیست؟ اگر ماهیت است که آن ماهیت در خارج جوهر و عرض می‌شود و در نفس کیف نفسانی می‌شود. اگر آن امر واحد وجود است ـ چون خارج از این دو که نداریم؛ یا وجود است یا ماهیت! ـ شما گفتید که وجود هم که فرق می‌کند و وجود خارجی با وجود نفسی دوتا است و اینها چه ارتباطی با همدیگر دارند؟! این یک مسئله بود.

  • مرحوم آخوند می‌فرمایند: ما مطلب را دقیق‌تر [بیان می‌کنیم] و یک قدم بالاتر از این می‌گذریم و ما در اینجا توجیه بهتری نسبت به کلام مرحوم سید انجام می‌دهیم و بحث را می‌بریم از باب هیولای مبهمه وارد می‌شویم.

  • عدم تعین هیولای مبهمه

  • همان‌طور که هیولای مبهمه یک امری است که تعین ندارد و تعینش به‌واسطۀ صوری است که بر او عارض می‌شود. شما خاک را درنظر بگیرید؛ این خاک از یک عناصری ترکیب شده فرض کنید آن عناصر گوگرد و کلسیم و ید و سایر مواد عالی است تااینکه این خاکی که الآن شما در باغچه دارید این عناصر موجب تشکّل این خاک شده‌اند. در یک جا آهن زیاد می‌شود، یک جا گوگردش زیاد می‌شود، یک جا فسفرش بیشتر است، یک جا یدش زیادتر است. برحسب اختلاف در هوا و امکنه این مواد ابتدایی که مواد آلی هستند به این خاک تبدیل شده و حالا این خاک صورتی از همین مواد آلی است. این مواد آلی هرکدام یک صورت نوعیه دارند؛ گوگرد برای خودش یک صورت نوعیه دارد، آهن یک صورت نوعیه دارد، ید یک صورت نوعیه دارد، سدیم یک صورت نوعیه دارد، کلسیم یک صورت نوعیه دارد و هرکدام از اینها یک صورت نوعیه دارند، آن صورت نوعیه‌ای که اینها دارند به‌واسطۀ اختلاط و امتزاج تبدیل به این تراب می‌شود، این تراب به‌واسطۀ اختلاط و امتزاج با ماء تبدیل به شجر می‌شود، شجر تبدیل به ثمره و فاکهه می‌شود، ثمره و فاکهه تبدیل به غذا و دم می‌شود و هَلُمُّ‌ جَرّاً.

جلسه ۳۷۳

3
  • معنای هیولا

  • آن چیزی که در بین همۀ اینها موجود هست یک واحد سیال است که از آن اول گرفته تا آخر در همۀ این صور نوعیه موجود هست و اسمش را هیولا می‌گذارند. پس مادةالمواد و هیولا که معلمِ اول ارسطو اثبات می‌کند عبارت از یک حقیقتی است که تعین ندارد و لا متعیّن است. البته مرحوم حاجی ایراد می‌کند ولی ایرادش در اینجا وارد نیست. تعین ندارد ولی صوری که بر آن عارض می‌شود این صور می‌آید و این ماده و مادةالمواد و هیولای اوّلیه را متعین می‌کند. درست شد؟! مرحوم آخوند می‌فرمایند: ما این مسئله را شبیه این مادةالمواد می‌دانیم یعنی قرار می‌دهیم.

  • کلام مرحوم سید این است که یک امر مشترکی بین اعیان خارجی و صورت ذهنیه هست مثل مادةالمواد که غیر متعیّن است و اگر صورت خارجی به آن بخورد جواهر و اعراض می‌شود مثل لحم، دم، بشره، مو، پشم و... اینها می‌شود همین زیدی که الآن در خارج هست. به همین مادةالمواد وجود ذهنی بخورد، تبدیل به صورت ذهنیه و کیف نفسانی می‌شود. بنابراین دیگر در اینجا مشکل چندانی که مشکل انقلاب است پیش نمی‌آید که در انقلاب ما یک مادۀ واحده می‌خواهیم، حالا این مادۀ

  • به‌نظر می‌رسد که باز این مسئله گیر دارد به‌جهت اینکه آن مادةالمواد و آن هیولای اوّلیه در همۀ صور نوعیه موجود هست منتها با هر صورت نوعیه‌ای تبدیل به نوع خاص خواهد شد. اگر فرض بکنیم بر اینکه وجود خارجی تباین با این وجود ذهنی دارد؛ تباین کلی از نقطه‌نظر صورت نوعیه دارد، چطور ممکن است یک مادۀ واحدۀ سیّالی بین صورت خارجی و بین صورت ذهنی پیدا بکنید؟! مگر اینکه در اینجا این مطلب مطرح بشود که اصلاً بین وجود خارجی و بین وجود ذهنی یک ارتباطی وجود دارد. بحث در وجود می‌رود، بحث در صورت نوعیه نمی‌رود؛ یعنی یک نحوۀ ابهامی بین وجود خارجی و وجود ذهنی وجود دارد یک امر مشترک بین این دو هست؛ آن امر مشترک در وجود خارجی به صورت اعیان خارجی درمی‌آید و آن امر در وجود ذهنی به صورت، صورت ذهنی درمی‌‌آید. این یک مقداری مطلب را نزدیک می‌کند ولی اشکالی که باز در اینجا باقی می‌ماند این است که آنچه که موجب تبدل یک شیء است عبارت از صورت نوعیه است، نه نحوۀ وجود! صورت نوعیۀ نفس است که این را تبدیل به کیف نفسانیه می‌کند اما خود آن امر مبهم بین وجود کاری انجام نمی‌دهد، فقط یک امر مبهم است ماده‌ای نیست که آن ماده بین همۀ موارد و همۀ صور وجود داشته باشد و وجود که ابهام ندارد. وجود أمرٌ متشخصٌ خارجیٌ! آیا غیر از این است که شما یک مسئله را به‌نحو ابهام درنظر بگیرید بعد به هرکدام از موارد یک صورت خاص به خودش را بدهید؟! تا شما می‌گویید: وجود، وجود امر متشخص خارجی می‌شود. اما وجود مبهم ندارد، وجود مبهم اصلاً معنا ندارد! یا آن وجود جنبۀ سعه‌ای دارد یا آن وجود جنبۀ تقید و حدود دارد؛ یعنی حدّ دارد. از این جهت شما چطور در اینجا یک امر مانند هیولای مبهمه را درنظر می‌گیرید؟! درحالی‌که در هیولای مبهمه خود نفس هیولا و شیء خارجی موجود هست منتها آن هیولا صور مختلفی به خود می‌گیرد تااینکه ظهور پیدا بکند. این‌هم به‌نظر نمی‌رسد که مسئلۀ قابل توجهی باشد.

جلسه ۳۷۳

4
  • و غایةُ ما یُمکِنُ لِأحَدٍ أن یَقولَ مِن قِبَلِ القائلِ بِانقِلابِ الحَقائِقِ الخارِجیَّةِ مِنَ الجوهَرِ و الکَمِّ و غَیرِهُما إلى الکیفِ فی الذِّهنِ أنَّ لِکُلٍ مِنَ الحَقائِقِ العینیةِ رَبطاً خاصّاً بِصورةٍ ذهنیَّةٍ بِهِ یُقالُ إنَّها صورَتُهُ الذهنیة.

  • غایت چیزی که می‌‌شود از طرف قائل به انقلاب حقایق خارجیه از جوهر و کمّ و غیر اینها به کیف نفسانی در ذهن آورد و نهایت چیزی که می‌شود برای اینها استدلال کرد این است که برای هرکدام از حقایق عینیۀ خارجیه از اشیاء خارجیه یک ارتباطی با صورت ذهنیه است و به این ربط گفته می‌شود که این حقایق خارجیه صورت ذهنیه هستند.

  • وَ یَجِدُ العَقلُ بَینَهُما ذَلکَ الرِّبطَ و حَقیقَةُ ذَلکَ أنَّها لَو وُجِدَت فی الخارِجِ کانَت عینَه و لا یَلزَمُ مِن ذَلکَ أن یَکونَ وُجودُ کُلِّ شَیءٍ وُجودَ کُلِّ شَیءٍ آخَرَ لِأنَّهُ فَرَّقٌ بَینَ أن یُقالَ.

  • عقل بین این حقایق خارجیه و بین صورت ذهنیه این ارتباط را می‌بیند و حقیقت مطلب این است که اگر در خارج این حقایق پیدا بشود، عین همان شیئی است که در خارج پیدا شده است؛ عین خارج است.

  • از این حرف انقلاب لازم نمی‌آید که وجود هر چیزی وجود شیء دیگر بشود که در انقلاب این مسئله بود؛ وجود «الف» نفس وجود «ب» بشود درحالی‌که مادۀ واحد‌ه‌ای بین این دوتا موجود نباشد. فرق است که گفته بشود: لَو وُجِدَ ألف مثلاً فی الخارجِ؛ اگر «الف» در خارج باشد وَ انقَلَبَت حَقیقَتُهُ إلَى حَقیقَةِ ب؛ حقیقتش به حقیقت «ب» منقلب بشود کانَت عَینَ ب؛ این عین «ب» است. یااینکه گفته بشود: ـ ایشان می‌گویند که دومی صحیح است ـ أو یُقالُ لَو وُجِدَ ألفٌ فی الخارِجِ کانَ عَینَ ب نه‌اینکه منقلب به «ب» بشود، «الف» در خارج پیدا بشود نفس «ب» است. نه‌اینکه وقتی «الف» در خارج پیدا بشود از «الف» برمی‌گردد تبدیل به «ب» ‌می‌شود. این فرق بین اینها است. البته هردو تقریباً یکی است ولی در این کیفیت بیان ایشان این‌طور بیان کردند.

جلسه ۳۷۳

5
  • قولِکَ إذا وُجِدَ الکیف النفسانیُّ فی الخارِجِ بِحَقیقَتِهِ الذَّهنیَّةَ کانَ کیفاً نفسانیّاً لا جَوهَراً.

  • اینکه شما اشکال می‌کنید که وقتی کیف نفسانی در خارج به حقیقت ذهنیۀ خودش پیدا بشود باید کیف نفسانی باشد، نه جوهر. درحالی‌که می‌بینیم جوهر است.

  • قُلنا المفروضُ لیسَ هذا بَل المفروضُ وجودُهُ الخارجیُّ فَقط لا معَ انحِفاظِ کونِهِ کیفیَّةً نَفسانیَّةً فإنَّ وجودَه الخارجی یَستلزِمُ انقلابَ حقیقَتهِ.

  • جواب این است که ما این‌طور مطلب را طرح نمی‌کنیم مفروض این است که در اینجا فقط وجود خارجی است نه‌اینکه آن کیف نفسانی را برای خودش نگه داشته و حفظ کرده و درعین‌حال تبدیل به این شده است. کیف نفسانی که نمی‌شود در خارج وجود عینی باشد! وجود خارجی این، لازم می‌گیرد که حقیقت این منقلب بشود و از کیف نفسانی بیرون بیاید.

  • إذِ الحَقیقةُ الذهنیَّة مَشروطَةٌ بِالوُجودِ الذُّهنیِّ و الحقیقةُ الخارجیةُ مشروطةٌ بِالوجودِ الخارجیِ و بِالجملةِ فَوجودُ الأمرِ الذهنی فی الخارجِ عبارةٌ عن انقلابِ حقیقتِهِ إلى الحقیقةِ الخارجیةِ أو مُتضَمِنٌ لِهَذا الانقِلابِ فَلیَتأمَّل فَفیه ما فیهِ.

  • [حقیقت ذهنیه مشروط به وجود ذهنی است]. این درست است! حقیقت خارجیه هم مشروط به وجود خارجی است. وجود امر ذهنی در خارج عبارت از انقلاب حقیقت او به حقیقت خارجیه است. یا این‌طور است.

  • یااینکه، نه‌اینکه بگوییم که این انقلاب است بلکه مثل این انقلاب است و این انقلاب را تقریباً دربرگرفته است.

  • فَلیَتأمَّل؛ جواب این است که هردوی اینها یکی است؛ چه اینکه انقلاب باشد یا متضمن انقلاب باشد هردوی آنها یکی است. همین‌که می‌گوییم: وجود ذهنی در خارج وجود عینی است. خب چه شده که وجود عینی شده است؟! آن چه شده‌ را شما برای ما بیان نکردید. بالأخره منقلب شده است! گفت که اسمش را نیاور خودش را بیاور. اینکه این وجود نفسی تبدیل به وجود عینی شده است، این تبدیل خودش یعنی انقلاب، حالا ولو اینکه شما نگویید: انقلاب. تفاوتی در مسئله ندارد.

  • و یُمکِنُ توجیُه کلامِهِ بِوجهٍ آخر أقرَبَ مِنَ الحقِّ و أبعَدَ مِنَ المفاسدِ المَذکورَةِ.

جلسه ۳۷۳

6
  • ممکن است ما کلام ایشان را به یک وجه دیگری توجیه کنیم که به حق نزدیک‌تر است و ابعد از مفاسدی است که ذکر شده است. حالا آن چیست؟!

  • و هو أنَّه لَمّا قامَ البُرهانُ عَلَى أنَّ لِلحَقائِقِ العینیَةِ ذاتیات بِها یَصدُرُ آثارُها الذّاتیَةُ التی هی مَبادی تَعرُّفِ الذّاتیاتِ و امتیازِها عَنِ العَرَضیّاتِ کالجسمیة المعتبرة فی مفهوم الشجر المقتضیة لِلتَّحیُّزِ و قبولِ الأبعادِ.

  • از آنجایی که برهان قائم است که برای حقایق عینیه یک ذاتیاتی هست که عبارت از همان جنس و فصلش است. به‌واسطۀ آن ذاتیات آثار ذاتیه‌ای که اینها مبادی شناخت ذاتیات هستند و امتیازش از عرضیات به‌واسطۀ ذاتیات مشخص می‌شود. مانند جسمیتی که در مفهوم شجر معتبر است که تحیّز و مکان و قبول ابعاد را اقتضاء می‌کند. این جزو ذاتیات شجر است.

  • و الصّورةُ النَباتیةُ المُقتضیةُ لِلنموّ و التَغذیةِ و إذا حَصَلتَ تِلکَ الحَقائقُ فی الذِّهنِ کانت صوَراً عِلمیةً ناعِتةً لِلنَفس صِفاتٍ لها مَعَ بَقاءِ تِلکَ الحقائِقِ بِوَجهِ ما و صارت لها حقائق عرضیات من الکیفیات النفسانیة.1

  • صورت نباتیه نمو و تغذیه را اقتضاء می‌کند پس ما هم جسمیت و هم صورت نباتی را می‌خواهیم، این ذاتیات شیء می‌شود. این ذاتیات شیء باید در شجر موجود باشد چه شجر خارجی و چه شجر ذهنی. اگر این حقایق؛ جسمیت و صورت نباتیه در ذهن بیاید، این صور علمیه می‌شود و اینها وصف و صفات برای نفس می‌شود بااینکه این حقایق به یک نوع به یک وجهٌ‌مایی باقی است. شما که یک شجر را در ذهنتان تصور می‌کنید، جسمیت شجر را هم در ذهن تصور می‌کنید.

  • الآن فرض کنید که درخت کاج و چنار که در اینجا هست، تا گفتم الآن یک درخت کاج در ذهن همه آمد. این درخت کاجی که در ذهن شما آمد، تنۀ آن آمد یا نیامد؟ آمد. بسیارخب إن‌شاءالله مبارک باشد!! پس این تنۀ درخت کاج در ذهن شما آمد و همۀ آن برگ‌هایی که بالای آن هست در ذهنتان آمد. همدانی‌ها می‌گویند: ذین! همۀ اینها در ذهنمان آمد تا تنۀ درخت و آن برگ‌ها در ذهنمان آمد احساس کردیم که یک فضایی را اشغال کرده است، یک جسمیتی را احساس کردیم غیر از اینکه رنگ و شکلش را هم احساس کردیم و خضرویت آن را هم احساس کردیم، احساس کردیم که این درخت جسم است یا نه، احساس کردیم این هواست؟ نه، جسمیت این را احساس کردیم درعین‌حال که احساس کردیم سنگین هم نشدیم. پس هم جسمیت شجر را احساس کردیم، هم نباتیش را، هم جنسش را، هم فصلش را، هم ماده‌اش را و هم صورتش را درحالی‌که سنگین هم نشدیم.

    1. همان، ص 320.

جلسه ۳۷۳

7
  • پس در اینجا این استفاده را می‌کنیم که آن جسمیت و آن صورت نوعیه مثل هیولای مبهم می‌ماند که دو صورت به خود می‌گیرد؛ یک صورت خارجی و یک صورت ذهنی که البته برگشت همۀ اینها به همان نفسُ الشیء است که حالا بعد قضیه را مطرح می‌کنیم منتها حالا از یک راهی وارد شدند که این صحیح نیست. این نعت و صفات برای این نفس است. این حقایق به یک نوع در ذهن می‌مانند نه مثل آنکه در خارج است بالأخره اینها یک‌طوری و به یک قسمی در ذهن هستند و برای نفس تبدیل به یک حقایقی می‌شوند که اینها عرضیاتی از قبیل کیفیات نفسانیه هستند.

  • فَعُلمَ أنَّ الحَقائِقَ الکُلیَّةَ مِن حَیثُ هیَ مِثالهُا مِثالُ الهَیولى الَّتی أثبَتَها المُعلِّمُ الأولُ و أتباعُهُ مِن حیثُ إنَّها لَیسَت مُتعیِّنةً أصلاً و لَیسَت لَها حَقائِقُ مُتحَصِّلةٌ بّها تَدخُلُ مِن حَیثُ هی تَحتَ مَقولةٍ منَ المَقولات بَل هی مُبهمَةٌ غایةَ الإبهامِ إنّما یَتحَصَّلُ و یَتعیَّنُ لَها ماهیاتٌ بِالقیاسِ إلى أحدِ الوُجودین فالحَقیقةُ المائیةُ إذا لوحِظَت مِن حیثُ وجودِها العینی الأصیل کانَت جِسماً سَیّالاً رَطباً ثَقیلاً؛ و إذا وُجِدَت فی الذِّهن و قامَت بِه صارَت عَرضاً مِنَ الکیفیاتِ النَفسانیةِ و هی بِنَفسِها لا یَتحَصَّلُ بِشَی‌ءٍ مِنها و لا یَندَرجُ تَحتَ واحدٍ منَ المَقولَتین بِالنَّظَرِ إلى حَقیقتِه المُبهمَةِ المَأخوذةِ مَعَ الوُجودِ المُطلقِ الغَیرِ المُتخصِّصِ بِالخارجّ أوِ العِلم.1

  • بنابراین حقایق کلیه خودش مثل جسمیت، صورت نباتیه، انسانیت، فرسیت و شجریت، این حقایق کلیه مثالش مثال هیولائی است که معلم اول و اتباعش هیولا را اثبات کرده‌اند که همان مادةالمواد است و وزانش، وزان هیولاست از حیثی که اصلاً اینها متعین نیستند. برای اینها حقایق متحصله که مشت‌پرکن باشد و بتوان به آن اشاره و توجه کرد، چنین چیزهایی را ندارند که به‌واسطۀ این حقایق متحصله در تحت مقوله‌ای از مقولات داخل می‌شوند. اینها تحصل ندارند، خیلی مبهم هستند. بله! اگر بخواهد در خارج تحقق پیدا کند در تحت مقوله‌ای از مقولات می‌آید یا اگر بخواهد در نفس تحقق پیدا بکند در تحت کیف نفسانی می‌آید، خودش هیچ نیست یعنی جسمیت شجر و صورت نوعیۀ شجر خودش فی‌حدّنفسه در تحت مقوله‌ای نیست و مبهم است. برای این حقایق یک ماهیاتی حاصل می‌شود و تعین پیدا می‌کند. اگر وجود خارجی پیدا کند یک‌طور ماهیات تحقق پیدا می‌کند و اگر این حقایق وجود ذهنی پیدا کند یک قسم ماهیات تحقق پیدا می‌کند یعنی تبدیل به یک‌طور از ماهیات می‌شود که عبارت از کیف نفسانی است. وقتی که حقیقت ماهیت از حیث وجود عینی و اصیل و خارجی خودش ملاحظه بشود، جسم است، سیال است، تر است و ثقیل است و خفیف نیست، این حقیقت مائیه می‌شود.

    1. همان، ص 320.

جلسه ۳۷۳

8
  • وقتی که بخواهد وجود عینی خارجی پیدا کند، همین حقیقت مائیه وقتی که بخواهد در ذهن بیاید و قائم به ذهن بشود تبدیل به عرض می‌شود و ماهیتش عوض می‌شود. درحالی‌که همین حقیقت مائیه به هیچ‌کدام از این دوتا تحصل ندارد؛ نه به صورت خارجی و نه به صورت ذهنی. خودش فی‌حدّنفسه تحصل و تقوم ندارد و یک چیز مستقلی نیست و در تحت هیچ‌کدام از دو مقولات هم نمی‌آید. خودش ‌تنهایی و صرف‌نظر از [صورت] خارجی و ذهنی که با وجود مطلق اخذ شده است که آن وجود مطلق تخصصی نه به خارج و نه به علم تخصص نخورده است. ما فقط نفس آن حقیقت مائیه را درنظر می‌گیریم که آن حقیقت مائیه به وجود مطلق موجود است. آن وجود مطلق حالا گاهی به‌صورت حقیقت خارجیه می‌آید و این‌‌طور می‌شود و گاهی آن صورت ذهنیه‌ای که خورده به آن وجود مطلقی که آن‌هم خودش مبهم است گاهی به صورت وجود نفسانی می‌آید و تبدیل به علم می‌شود. این مطلب ایشان بود.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد