پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(5) في بيان مخلص عرشي في هذا المقام
وجود رابط 7
درس سیصد و هفتاد و پنجم
مسلک مرحوم آخوند در باب وجود ذهنی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فَصلٌ فی بَیانِ مَخلصٍ عَرشیٍ فی هذا المَقامِ.
وَ هاهُنا مَسلکٌ آخَر فی حَلِّ بَعضِ الإشکالاتِ الواردةِ عَلى القولِ بِالوجودِ الذِّهنی مِن غَیرِ لزومِ ما یَلتزمُ القائلُ بِانقلابِ الحَقائِق و ارتکابِ ما یَرتکبُهُ مُعاصرُهُ الجَلیل.1
بحث راجع به بیان مفهوم سید بود و اشکالاتی که بر این بیان وارد میشد. بیان ایشان بر وجود ذهنی مبنی بر انقلاب حقایق بود که حقیقت جوهریه به حقیقت کیفیۀ نفسانیه منقلب میشود و بالعکس کیفیت نفسانیه به حقیقت جوهریه و عرضیه در ماهیت خارجی منقلب میشود. مرحوم آخوند اشکالاتی که بر این زمینه وارد شده بود را بیان کردند. اشکال مرحوم محقق دوانی بر ایشان که اشکال وارد و بسیار محکمی بود، مرحوم آخوند آن اشکال را نقل کردند و توجیهی از کلام مرحوم سید آوردند.
در این بحث که انتهای بحث وجود ذهنی است ایشان مطلب خود را در اینجا بهعنوان یک مسلک عرشی که بتواند مبنای مرحوم سید را هم دربر بگیرد نقل میکنند. البته اگر در این جلسه توفیق پیدا بکنیم از روی [متن کتاب] این بحث را میخوانیم اما پرداختن به مسئلۀ وجود ذهنی و انتخاب مبنای خودمان یک هفته وقت لازم دارد که إنشاءالله برای جلسات دیگر میگذاریم که شبها راجع به حقیقت وجود ذهنی و بیان کلام قوم و افراد مختلف در اینجا و جمع بین آنها یا عدم جمع بین آنها و بالنتیجه مختار خودمان را در بحث وجود ذهنی از خارج بیان کنیم.
علم عبارت از وجود
مسلکی که مرحوم آخوند در اینجا بیان میکنند در واقع میشود گفت که آخرین حرفی است که ایشان در باب وجود ذهنی میزنند و با این مطلب میخواهند آن اشکالاتی که بر وجود ذهنی و همینطور بر مرام مرحوم سید وارد میشود را دفع کنند. این مطلب مبتنی بر حقیقت علم است و علم عبارت از وجود است.
همانطوریکه درنظر رفقا هست بهنظر میرسد که این مطلب را در بحث وجود ذهنی منظومه گفتیم که اینکه مرحوم آخوند علم را کیف نفسانی میگیرند بر چه اساسی است و بعد قائل به این هستند که علم اصلاً از مقوله خارج است و مانند قول بعضی که حرکت را صرف الوجود میگیرند، علم هم از تحت مقولات بیرون است و آنچه که در تحت مقوله قرار میگیرد معلوم است، نه علم؛ یعنی علم به هرچه تعلق بگیرد او داخل در مقولهای از مقولات است. علم به جوهر یا به عرض تعلق میگیرد یا به مخلوطی از جوهر و عرض یا مخلوطی از فصل و جنس که علم و همان حقیقت و طبیعت نوعیه [به آن] تعلق میگیرد. البته ما هم در بخشی از این مقدار در اینجا سهیم هستیم و نظرمان همین است اما در مقداری از آن بهنظر میرسد احتیاج به تأمل و نظر دارد.
ماحصل کلام مرحوم آخوند
ماحصل کلام مرحوم آخوند این است که ما یک حقیقت خارجی به نام جواهر و اعراض داریم. این حقیقت خارجیه که در اعیان خارجی متجلی هست، یک صورت مجردی از این حقیقت خارجیه در ذهن قرار دارد! در این مسئله هم جای شکی نیست و در اینکه آن صورت ذهنیه هم از این حقیقت خارجی حکایت میکند شکی نیست. اصلاً روابط و ارتباطات و محاورات ما همه بر این پایه است. اگر آنچه که در ذهن ما هست حکایت از خارج نکند پس محاوره بر چه اساسی پابرجا است؟! این محاوره و این مبانی که هست همه برایناساس است که آنچه را که ذهن او را تصور میکند مابإزاء آن چیزی است که در خارج هست و آن چیزی که در خارج هست مابإزاء آن چیزی است که در ذهن هست. این یک مسئلۀ واضح است و انکار این مسئله مکابره است. هر بچهای این مطلب را میفهمد و نسبت به مدرکاتش ترتیباثر میدهد. اگر آن طفل این را ادراک نمیکرد که ذهنیات او محاکی از خارج هست بنابراین نسبت به تصورات خود ترتیباثر نمیداد تا چه رسد به اینکه انسان این مسئله را کاملاً ادراک کند. بنابراین شکی نیست در اینکه نفس بهواسطۀ ارتباطی که بهواسطۀ این صورت با خارج پیدا میکند، تغیّر و تبدلی در ذات خودش احساس میکند.
تأثیر علوم در انسان
اگر شما یک آیۀ قرآن را حفظ کنید حالت نفسانیتان با قبل از حفظ آیۀ قرآن تفاوت میکند و این قطعی است! اگر یک حکایتی را بخوانید حالت نفسانیتان نسبت به خواندن این حکایت تا قبل از خواندن تفاوت میکند، این یک مسئلۀ قطعی است و در این شکی نیست. در اینکه علوم در انسان اثر میگذارند و نفس متأثر از علوم است کسی در این مسئله شکی ندارد. برایناساس مسائل روانی، مسائل نفسی، رشد و تجرد نفس پایهگذاری شده است و علمای علم اخلاق و تربیت همه اساس حرکت و صعود را براساس معلومات، تصورات نفس، تخلیه و تجرید نفس، ادراک صحیح و تفکر و تعقل قرار دادند. «تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عبادةِ سبعین سَنَةً»،1 دیگر تمام آن تبعات و غایات و اهدافی که از نظر شارع مبتنی بر تکمیل تکالیف است همه براساس تصورات ذهنی، واردات، علوم، الهامات، جاذبهها و نفحاتی است که بر نفس وارد میشود و نفس را تغییر و متبدل میکند.
این یک مسئلۀ بسیار اساسی است که إنشاءالله در جلسات دیگر روی این مسئله خیلی مانور میدهیم در اینکه چطور نفس بهواسطۀ علوم مختلف دائماً در حال تغیر و تبدل است. إمّا صعوداً و إمّا هبوطاً إمّا رفاعاً و إمّا حضیضاً در هردو مرحله و در هردو مرتبه وجود دارد. از این باب این حالت نفس داخل در تحت مقولۀ کیف است. بنابراین کیف عبارت از اتصاف موضوع به یک چگونگی و به یک کیفیت و به یک نحوهای است که آن نحوه نه کمّ، نه عین، نه متیٰ و نه اضافه است بلکه عبارت از کیفیت و چگونگی است که در اصطلاح داخل در تحت مقولۀ کیف است و از آن باب که این مقوله، مقولۀ خارجی نیست پس مقولۀ کیف نفسانی است.
از این نقطهنظر بحثی نیست اما از نقطهنظر دیگر این حالتی که نفس پیدا کرده اتحادی با آنچه را که دریافته دارد و ما نمیتوانیم بین آن دریافت و تصور و تلقی نفس با نفس افتراق قائل بشویم بلکه بین آن دو وحدت حاکم است. وحدت در معلوم و علم، اتحاد بین نفس و مدرکات، اتحاد بین نفس و تصور، گرچه نفس منبع و منشأ است اما درعینحال باز دوئیت عقلیه و تجرید عقلی در اینجا حاکم است. از باب اینکه نفس بالأخره معلومی را در خود واجد است و معلومی را در وجود خود حیازت کرده است بحث در آن معلوم به خود ماهیت آن معلوم برمیگردد. اگر آن معلوم عبارت از جوهر و عرض باشد، نفس ادراک جوهر و عرض را کرده و اگر آن معلوم فقط عرض باشد، نفس ادراک عرض را کرده است و این بسته به این است که او چه ادراکی در اینجا کرده است.
بنابراین اشکالاتی که بر کلام مرحوم سید بر انقلاب وارد میشود دیگر در اینجا وجود ندارند زیرا مبنای مرحوم سید بر انقلاب ماهیت به امر دیگر بود درحالیکه بر این مبنا و بر این مسلک مرحوم آخوند، انقلابی وجود ندارد بلکه معلوم همان امر خارجی است. اگر امر خارجی جوهرٌ و عرضٌ معلوم ذهنی ما هم جوهرٌ و عرضٌ. اگر امر خارجی بقرٌ امر ذهنی هم بقرٌ. امر ذهنی بهواسطۀ امر خارجی به غنم تبدیل نمیشود. اگر امر خارجیحمارٌ آن امر ذهنی هم حمارٌ!! بنابراین هیچ تفاوتی بین آنچه که در ذهن هست و آنچه که در خارج هست [وجود ندارد].
محبوبِ انسان، تشکیل دهندۀ حقیقت انسان
واقعاً کلام رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم عجیب است: «وَ المَرءُ مَعَ مَن أحَبَّ»1 این خیلی عجیب است! این یک عبارت است که چطور حقیقت انسان را آن محبوب انسان تشکیل میدهد! عبارت مهمتر از او این است که «نیةُ المؤمن خَیرٌ مِن عَملهِ»2 و «و لِکُلِّ امرِءٍ ما نَوَی»3 یا در یک روایت دیگر دارد که حالا آن متن عربی روایت را نمیدانم که بالضبط چیست ولی ماحصل روایت و ـ مرحوم آقا این را در جُنگشان آورده بودند ـ مضمون روایت این است که شخصیت مرد به آن نیت و به آن معلوم اوست. ظاهراً باید از امیرالمؤمنین علیهالسّلام باشد. خیال میکنم در کلمات قصار و در آن حِکَم باید باشد که «قیمَةُ المَرء ما یُحسِنُه»4 این خیلی عجیب است! یعنی اگر هرچه راجع به این کلمه فکر کنیم نمیتوانیم به جایی [برسیم] که ارزش و قیمت و صورت فصلیۀ یک انسان به آن چیزی است که او را تحسین میکند و خوب و حَسَن میپندارد. شخصیت هر شخصی همانی است که در ذهنش آن را پرورش میدهد. این شخصیت اوست! دیگر در اینجا خیلی مسئله هست ها! خیلی قضیه [مهم است] که چطور نفس انسان با آنچه را که تحسین میکند اتحاد برقرار میکند! شخصیت یک دزد عبارت از سرقت، ظلمت، تعدی، لجن و قاذوراتی است که بهواسطۀ تعدی میآید. شخصیت یک دروغگو عبارت از مکر و حیله و حقهبازی است و اگر در خارج تجسم اعمال پیدا بکند اصلاً صورت فصلیۀ او به این شکل تبدیل میشود و به این قسم درمیآید! شخصیت یک شخص راستگو شخصیت صدق است و حالت او حالت صدق است. خیلی عجیب است ها! این خیلی عجیب است!
توضیحی دربارۀ معنای روایت «قیمةُ کُلِّ امرِئٍ ما یُحسِنُه»
«قیمةُ کُلِّ امرِئٍ ما یُحسِنُه» یعنی همان صورت نوعیهاش [به آن شکل تبدیل میشود]! به ظاهر انسان است ولی صورت نوعیهاش گاو یا حمار یا خنزیر است! یک انسان شهوتپرست که دائماً بهدنبال شهوت میگردد اصلاً آن صورت نوعیهاش خنزیر است! صورت نوعیۀ یک انسان متجاوز به حقوق دیگران نَمِر است، ببر و پلنگ و گرگ است. گاهی اوقات یک عکسهایی در روزنامه [چاپ میکنند] از این افراد خیلی شرور و از اینهایی که اهل جنگ و آدم کشتن هستند مثلاً بعضی از این اسرائیلیها و افراد دیگر را که اصلاً انسان میبیند که این چه صورت شریری دارد و اصلاً نفس چه نفس شریری است!
در اوایل انقلاب که دائماً از این افراد از اینهایی که در زمان شاه خلاف کرده بودند میکشتند، یک دفعه یک روزنامهای بود که خلاصه همهطور و همه قسمی از اینها بودند! در این عکسهایی که میانداختند برکة السباع بود! یک دفعه یادم هست که همان موقع طهران بودیم یک روزنامه گرفته بودیم. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اوایل انقلاب همۀ روزنامهها را میگرفتند بعد هم همه را جلد کردند؛ هم روزنامۀ کیهان و هم اطلاعات را آن موقع میگرفتند و جلد کردند و چند جلد شده بود. یادم هست یکی از اینها بود که سرلشکر خسروداد بود که فرماندۀ هوانیروز بود. ایشان میگفتند که این عجب آدم خونریزی است یعنی اصلاً قیافهاش یک آدم سفّاک مثل مغول بود که چطور خونریز است او هم اینطور بود اصلاً تیپ اینطوری شده و اصلاً قیافه به یک آدم خونریز که تمام وجودش را سفک دماء میگیرد تبدیل شده است. بعضی از اینها بودند که اینقدر خونریز نبودند ولی کدورتشان خیلی بیشتر بود؛ [میفرمودند] چقدر کدورت دارد! هرکدام را بر حسب مراتب صعود و نزول درجهبندی میکردند و میگفتند که این کیست و آن کیست. البته بعضی از آن را ایشان میگفتند...! و شما همین را در جاهای دیگر هم میتوانید ببینید؛ واقعاً انسان بعضیها را میبیند با وضعیتهای کذا آه آه! یعنی وقتی نگاه به این چهره میکند پناه بر خدا میبرد! خدایا آن داخل چه خبر است! هزارتا خسروداد به گردش نمیرسد! این «ما یُحسِنُه» است. همان را در خودش پرورانده و گسترش داده و به اینجا رسیده است. این ماحصل مطلبی است که مرحوم آخوند با اضافاتی که در اینجا دارد بیان میکند بود.
و هاهُنا مَسلکٌ آخَر فی حَلِّ بَعضِ الإشکالاتِ الواردةِ عَلى القولِ بِالوجودِ الذِّهنی مِن غَیرِ لزومِ ما یَلتزمُ القائلُ بِانقلابِ الحَقائق و ارتکابِ ما یَرتکبهُ مُعاصرُهُ الجَلیل مِن أنَّ إطلاقَ الکیف علَى العِلمِ و الصورةِ النفسانیةِ مِن بابِ المَجازِ و التَّشبیِهِ.1
در اینجا یک مسلک دیگری در حل بعضی از اشکالات که وارد بر وجود ذهنی است بهنظر میرسد، بدون لزوم به آنچه که قائل به انقلاب حقایق به آن ملتزم میشود که یک حقیقتی در ذهن به حقیقت دیگر متبدل میشود و مرتکب شدن آنچه را که معاصر جلیلِ او مرحوم دوانی مرتکب میشود و راه دیگری را در اینجا درست مقابل او طی میکند. آن چیست؟ مرحوم محقق دوانی میفرمایند: مِن أنَّ إطلاقَ الکیف علَى العِلمِ ... اطلاق کیف بر علم و صورت نفسانیه اصلاً از باب مجاز و تشبیه است والاّ کیفی در کار نیست؛ نه، همانچه که در خارج هست همان در ذهن هست والاّ کیف نفسانی نداریم. اینکه کیف نفسانیه میگوییم چون شبیه به کیف خارجی است. شما وقتی که یک شعری را بخوانید چون کیف میکنید، کیف نفسانی میگویند یا مثلاً غصه پیدا میشود کیف نفسانی میگویند البته [این کیف نفسانی] از آنطرفی پیدا شده است. این از باب مجاز و تشبیه و همینطور موارد دیگر است.
بَل مَعَ التَّحفظِ عَلىٰ قاعدةِ انحِفاظِ الذّاتیاتِ مَعَ تَبدّلِ الوجوداتِ و کونِ الصورِ العِلمیةِ کیفیاتٍ حَقیقیةً و هوَ أنّا نَقولُ إنَّ لِلنفسِ الإنسانیةِ قوةً بِها یَنتزعُ المَعقولاتِ الکلیةَ مِنَ الأعیانِ الخارجیةِ و مِن الصورِ الخیالیةِ و الأشباحِ المِثالیةِ.2
بلکه الآن مسئله به این شکل است یعنی مرحوم آخوند اینطور تعبیر میکنند که با تحفظ بر قاعدۀ انحفاظ ذاتیات که ذاتیات ذات خودشان را حفظ میکنند ولی وجودات آنها متبدل میشود؛ وجود خارجی تبدیل به وجود ذهنی با حفظ بر قاعدۀ انحفاظ ذاتیات میشود. نهاینکه ذاتیات، ذاتیات خود را ازدست بدهند. نه! بلکه همان ذاتیات در خارج در ذهن میآیند و وجودشان تبدیل میشود. و کونِ الصورِ العِلمیةِ... اینکه صور علمیه واقعاً اینها کیفیات حقیقیه هستند ما این مطلب را پایه میریزیم و آن این است که ما میگوییم که برای نفس انسانیه قوهای است که معقولات کلیه را از اعیان خارجی انتزاع میکند؛ یعنی از عین خارجی یک معقولات کلیه را انتزاع میکند؛ زید را میبینید و انسان کلی را انتزاع میکند. الاغ را میبیند و حیوان کلی را انتزاع میکند! این ماء را میبیند اما یک ماء کلی انتزاع میکند! امر کلی را از امر جزئی انتزاع میکند! این میتواند این کار را بکند و زورش هم میرسد. به قول معروف گفت که دهان طرف را میبندی عقلش را که نمیتوانی ببندی! عقل و وجدان و فطرتش را که دیگر نمیتوانید حبس کنید.
انتزاع معقولات کلیه از صور خیالیه
و مِن الصورِ الخیالیة و الأشباحِ المِثالیة ... از صور خیالیه یک امر کلی را انتزاع میکند و از حالت ترحم جزئی یک ترحم کلی [را انتزاع میکند]. اینها صور خیالیه هستند؛ ترحم، غضب، شهوت، عطوفت و این صوری که همۀ اینها صور هستند یعنی رنگ ندارند ولی بالأخره صور خیالی هستند، [از اینها] امور کلی را انتزاع میکند یعنی [وقتی] یک حالت عطوفتی که در یک شیء خارجی میبیند میگوید که این شخص دارای عطوفت نسبت به طفل یتیم است. پس از آن صورت خارجی که آن صورت خیالیه است میآید امور کلی، بعد عطوفت کلی، رحمت کلی و غضب را به او نسبت میدهد. این انتزاع معقولات کلیه از صور خیالیه است یااینکه از اشباح مثالیه [انتزاع میکند]، امور کلی را از شبحهای مثالیه ـ آنچه را که در خواب میبیند یا در مکاشفه میبیند یا ذهن او ترسیم میکند ـ انتزاع میکند. بسیار خب اینکه چیزی نیست.
و لا شَکَّ أنَّها عِندَ انتزاعِ هذا المَعقولِ المُنتَزَعِ یَتأثرُ بِکیفیةٍ نَفسانیةٍ هیَ عِلمُها بِه فَیُعلَمُ حینئذٍ أنَّ لِلنفسِ هُناک کیفیةً حادثةً عِندَ انکشافِ هذا المَعنىٰ و الحُکماءُ قالوا إنّا إذا فَتَّشنا حالَنا عِندَ التَّعقلِ لَم نَجِد إلاّ هذهِ الصورةَ.
شکی نیست وقتی که این نفس این معقول را انتزاع میکند، خود نفس به یک کیفیت نفسانیهای متأثر میشود که آن کیفیت نفسانیه، علم نفس به آن منتزع است این عبارت از این است. کیفیت نفسانی عبارت از علم اوست و علم او به این منتزع همان کیف نفسانی است که در اینجا پیدا میشود. فَیُعلَمُ حینئذٍ أنَّ لِلنفسِ ... نفس در اینجا کیفیتی حادث دارد یعنی وقتی که این معنا برایش منکشف شد یک حالت جدیدی برایش پیدا میشود که این حالت نبود و حادث است. حکماء فرمودند: وقتی که ما حالمان را موقع تعقل تفتیش کنیم ما فقط این صورت را پیدا میکنیم. یعنی وقتی که دائماً در ذهنمان فرو برویم...
به قول همدانیها در ذینمون فرو برویم، قضیۀ ذین را برایتان گفتم یا نه؟ حالا إنشاءالله بعد از درس میگویم. علیٰکلّحال خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ [هادی] تألهی بود به یکی لمعه میگفت. از این لاتهای چاپارخانۀ همدان هست او یک آخوند و طلبهای را دید که این کتاب دستش هست. گفت که برا شِی کتاب را دستت گرفتی؟! گفت که به مسجد آقا شیخ هادی میروم لمعه بخوانم. گفت که خب باشد. سال دیگر برحسب اتفاق این طلبۀ بیچاره باز لمعه دستش گرفته بود گفت که باز میخواهی پیش آقا شیخ هادی بروی لمعه بخوانی؟ گفت که بله. بعد بلند گفت که اگر من بودم یک هفتهای کتاب را تمام کرده بودم! یک سال کتاب رو دستت گرفتی و...! قشنگ اسم هم برد!
لَم نَجِد إلاّ هذهِ الصورة فَتلکَ الکیفیةُ النَّفسانیةُ هیَ هذهِ الصورةُ العَقلیةُ فهیَ قائمةٌ بِها ناعِتَةٌ لَها فَلهذا فُسِّرَ العِلم بِالصورةِ الحاصلةِ مِنَ الشَّیءِ عِندَ العَقلِ و لَمّا دَلَّ الدَلیل عَلىٰ أنَّهُ تَحصُلُ الحَقائقُ العینیةُ لا مِن حَیثُ وجودِها العینی فی الذهنِ صَرَّحوا بِأنَّ العلمَ بِکلِّ مَقولةٍ مِن تِلکَ المَقولةِ فاستشکلَ الأمر و اشتبهَ الحَق.
علیٰکلّحال وقتی که ما به آن ذهنمان مراجعه کنیم ما فقط همین صورت را پیدا میکنیم و چیز دیگر پیدا نمیکنیم. وقتی که به ذهن مراجعه کردیم میبینیم که همین معلومی که چشم ما به آن افتاده و گوش ما این را شنیده است، همان معلوم در ذهن ما قرار دارد و کیفیت نفسانیه همین صورت عقلیه میشود. فهیَ قائمةٌ بِها ناعِتَةٌ لَها فَلهذا ... پس این قائم به آن نفس و وصف برای نفس است پس به همین خاطر به علم، صورتی که از شیء پیش عقل حاصل میشود میگویند، این از یک طرف است و به اصطلاح قضیۀ دیگر ما [این است که] از آنجایی که دلیل دلالت میکند که حقایق عینیه حاصل میشود نه از حیث وجود عینی آن در ذهن بلکه از حیث غیر از وجود عینی که عبارت از حقیقت ذات خودش است، فرمودند که علمِ به هر مقولهای از همان مقولۀ خودش است؛ اگر شما علم به جوهر پیدا کردید در ذهن هم جوهر هست و اگر علم به عرض پیدا کردید و صورت عرضی دیدید در ذهن هم عرض هست. دیگر در اینجا مخلوط شده است اینکه نفس بهواسطۀ این علم تبدل حال پیدا میکند تبدل حال هم عبارت از کیف نفسانی است و غیر از این صورت معلومه چیز دیگری نیست که ما اسمش را کیف نفسانی بگذاریم پس آمدند در اینجا این دوتا باهم گیر کردند یعنی انحفاظ ذاتیات در خارج و در نفس از یک طرف و این حالت نفسانی که اسمش کیف نفسانی است از یک طرف با همدیگر تعارض کردند و ندانستند که در این وجود ذهنی قضیه از چه قرار است.
وَ تَحقیقُ الحقِّ فیه أنَّهُ کَما یوجَدُ فی الخارجِ شَخصٌ کَزیدٍ مَثلاً و یوجَدُ مَعهُ صِفاتُه و أعراضُهِ و ذاتیاتُهِ کالأبیضِ و الضاحک و الماشی و الجالِسِ و النامیِ و الحیوانِ الناطقِ فَهیَ موجوداتٌ توجدُ بِوجودِ زیدٍ ذاتاً بَل عینُ زیدٍ وجوداً فإنَّ فی الخارجِ ما هوَ زیدٌ بِعینهِ الضاحکُ و الکاتبُ و الحیوانُ و الناطقُ و لا یَلزمُ مِن اندراجِ زیدٍ تَحتَ الجوهرِ بِالذاتِ و کونِ الجوهرِ ذاتیاً لَه أن یَکونَ الجوهرُ ذاتیاً لِلکاتبِ و الضاحِکِ و الناطِقِ فَکذلکَ الموجودُ الذهنی فإنَّ مِن جُملةِ الحَقائقِ الکلیةِ العلمُ و إذا وُجدَ فَردٌ مِنه فی الذهنِ فإنَّما یَتعیَّنُ ذلکَ الفردُ مِنه بِأن یَتَّحِدَ بِحقیقةِ المعلومِ کَما أنَّ الجِسمَ إنَّما یوجدُ فی الخارجِ إذا کانَ فیهِ مُتکمِّماً مُتشکلاً مُتحیزاً نامیاً أو جماداً و عُنصراً أو فَلکاً و بِها یَتعینُ حَقیقةُ هذا الجِسم کَذلک العلمُ إنَّما یَتعینُ و یَتحصلُ إذا اتَّحدَ بِحقیقةِ المَعلوم.1
تحقیق مسئله همانطور که در خارج مثل زید است و با این زید صفات و اعراض و ذاتیاتش پیدا میشود مثل ابیض، ضاحک، ماشی، جالس، نامی، حیوان و ناطق که تمام اینها ذات و ذاتیات و صفات او هستند، موجوداتی هستند که به وجود زید ذاتاً پیدا میشوند بلکه وجود آنها عین وجود زید است و جدای از وجود زید نیست. پس آن که به او در خارج زید میگویند، بعینه ضاحک، کاتب، حیوان و ناطق است. و لا یَلزمُ مِن اندراجِ زیدٍ تَحتَ الجوهرِ ... اینکه زید ذاتاً داخل در تحت مقولۀ جوهر هست و ذات زید عبارت از جوهریت است و اینکه جوهر ذات اوست لازم نیست که جوهر ذاتی برای کاتب باشد. نه، کاتب در اینجا عرض است! عرض آن است که عارض بر معروض بشود. جوهر عارض نمیشود و جوهر موضوع است. عرض تازه میآید بر جوهر عارض میشود و موجود ذهنی هم همینطور است. فإنَّ مِن جُملةِ الحَقائقِ الکلیةِ العلمُ ... ازجملۀ حقایق کلی یکی علم است، حالا اگر فردی از علم در ذهن بیاید ـ هرچه میخواهد باشد؛ جوهر یا عرض بیاید جوهر و عرض باهم بیایند سهتایی یا دوتایی بیایند هرچه میخواهد بیاید ـ این فرد از این علم متعین است به اینکه با حقیقتِ معلوم متحد باشند همانطور که جسم در خارج هست وقتی که در خارج متکمم باشد و کمّ و شکل داشته باشد و متحیز و نامی باشد یا جماد و عنصر و یا فلک باشد یعنی جسم در صورتی در خارج هست که دارای این خصوصیات باشد و بهواسطۀ اینها حقیقت این جسم تعین پیدا میکند. جسمی که کمّ و شکل نداشته باشد جسم نیست و همینطور متحیز [و نامی و جماد و عنصر و فلک.]
کَذلک العلمُ إنَّما یَتعینُ و یَتحصلُ ... علم، متعین و محصور و متحصل میشود وقتی که با حقیقت معلوم یکی باشد؛ ما علم لنگ در هوا نداریم! علم آن چیزی است که به یک معلومی تعلق بگیرد؛ علم به غنم، علم به سماء، علم به ماء و علم به شجر، علم باید با آن معلوم یکی باشد. نمیشود در نفس ما علم باشد ولی معلوم نباشد. دیگر علم نیست! پس درصورتی آن علم کلی متعین میشود که معلوم هم همراهش باشد.
فکانَ العِلمُ جِنساً قریباً و الکیفُ المُطلقُ جِنساً بَعیداً و تَحصُّلُ العِلم و تَعیّنهُ إنَّما هو بِانضمامِ الحقیقةِ المعلومةِ إلیه مُتحدة مَعه بِحیثِ یَکونُ فی الواقعِ ذاتاً واحدةً مُطابقةً لَها فَهذهِ الذاتُ الواحدة ُعلمٌ مِن حیثُ جِنسها القَریبِ و کیفٌ مِن حیثُ جِنسِها البَعید و مِن مَقولةِ المَعلومِ مِن حیثُ تَحصُّلِها و تَعیِّنها کَمّا أنَّ زیداً فی الخارجِ حیوانٌ مِن حَیثُ جِنسِهِ القَریب و جوهرٌ مِن حیثُ جِنسِهِ البَعید و مِن مَقولةِ الکمّ و الکیف و غیرهِما مِن حیثُ تَشخصهِ و تعینهِ.1
پس علم برای آن معلوم جنس قریب میشود و آن معلوم صورت نوعیهاش میشود و کیف مطلق، جنس بعید میشود. از یک طرف کیف مطلق است و از یک طرف این علم، جنس قریب برای معلوم است. وَ تَحصُلُّ العِلم و تَعینهُ ... تحصل و تعینش بهانضمام حقیقت معلوم به آن علم است. میگویید که علم به غنم، همینکه علم به غنم میگویید یعنی معلوم شما و آنچه که در ذهن شما هست غنم است. پس این علم قائم به نفس با غنم و بقر تحصل پیدا کرد و هَلُمَّ جَرّاً، و با آن معلوم متحد است و در واقع یک ذات واحده است که مطابق با آن حقیقت معلومه است.
فَهذهِ الذاتُ الواحدة ... این ذات واحده علم است یعنی از حیث جنس قریبش حالت نفسانی است و از حیث جنس بعیدش کیف است یعنی داخل در تحت مقولۀ کیف هست بهخاطر اینکه قائم به نفس است و از حیث تحصل و تعینش از مقولۀ معلوم است. چون معلوم است که میآید این علم را شکل میدهد و متشکل میکند. همانطور که زید در خارج از حیث جنس قریب، حیوان است چون زید حیوانُ ناطقٌ پس از حیث جنس قریبش میشود، بگوییم که زیدٌ حیوانٌ. بله، حیوان است و از حیث جنس بعیدش جوهر است. اگر بگوییم که زیدٌ جوهرٌ اشتباه نکردیم بهخاطر اینکه جنس بعیدش یک جوهر است. و از مقولۀ کمّ و کیف است بالأخره زید کمّ و کیف دارد خیلی کیفها و کمها دارد!! این از حیث اینها داخل در تحت مقولۀ کمّ و کیف است.
و یَکونُ اتحادُ المعلومِ مَعها اتحادُ العرضیِ مَعَ المَعروض فَصحَّ أنَّ العِلمَ مِن مَقولةِ الکیف و الکیفَ ذاتیٌ لَه مِن حیثُ إنَّهُ علمٌ و هوَ فی الواقعِ بِعینهِ حَقیقةُ المَعلوم.
اتحاد معلوم با این نفس عبارت از اتحاد عرضی با معروض است وقتی یک عرضی عارض بر معروض بشود چطور متحد است مثل این بیاض که عارض بر این قرطاس شده است علم هم عارض بر نفس میشود و با نفس اتحاد برقرار میکند. این اتحاد عرضی است. فَصحَّ أنَّ العِلمَ مِن ... پس درست است اینکه بگویید: علم از مقولۀ کیف است و کیف هم ذاتی برای علم است از حیث اینکه این علم، علم است و در واقع همان حقیقت معلوم است؛ یعنی همان غنم خارجی همان غنم ذهنی است و آن غنم ذهنی همان غنم خارجی است. اگر در خارج جوهر باشد در نفس هم تصور جوهر است و اگر عرضی را مثل بیاض تصور کرده پس آنچه که در ذهن هست سواد نیست بیاض است یا آجر نیست مثل اینکه بگوییم: شما در خارج آجر را تصور میکنید حالا که در ذهن هست تبدیل به احمرار میشود! نه باباجان همان است؛ آنچه که در خارج هست همان در ذهن میآید و از تحت همان مقوله است.
وَ عَلىٰ هذا لا یَتوجَّهُ الإشکال بِأنَّ العلمَ لِکونهِ مِن صفاتِ النَّفس وُجبَ أن یکونَ مِن مَقولةِ الکیف و مِن حیثُ إنَّ حَقیقةَ المَعلومِ وُجدَت فی الذهنِ یَجب أن یَکونَ مِن مَقولةِ المَعلوم.
بر این مبنای ما که آمدیم علم را در تحت مقولۀ کیف گرفتیم و معلومش را در تحت همان مقولهای گرفتیم که با خارج منطبق است. روی این حساب علم چون از صفات نفس است باید یکی از مقولۀ کیف باشد و از حیث اینکه حقیقت معلوم در ذهن هست واجب است اینکه از مقولۀ معلوم باشد. چطور ممکن است یک شیء داخل در تحت دو مقوله باشد؟ این اشکال دیگر وارد نمیشود. چون مسئله حل شد و علم داخل در تحت دو مقوله نیست بلکه علم داخل در تحت مقولۀ کیف است اما معلومش داخل در تحت همان مقولهای است که از او خبر میدهد.
فَیلزمَ أن یَکونَ حَقیقةٌ واحدةٌ مِن مَقولتینِ. لِأنَّ مُحصلَ هذا التَّحقیق أنَّ العلمَ مِن مَقولةِ الکیف بِالذاتِ لِکونِ تِلکَ المَقولة جِنسه.
اینهم غلط است و نمیشود حقیقت واحده دو مقوله باشد. علم هم داخل در تحت مقولۀ کیف نفسانی باشد و هم داخل در تحت مقولۀ همان است که از آن حکایت میکند. محصل تحقیق ما این را میرساند که علم ذاتاً از مقولۀ کیف است و از مقولۀ جوهر و اینها نیست چون این مقوله، جنس است و هر نوعی هم داخل در تحت جنسش هست. ما داخل در تحت مقولۀ حیوان هستیم و اگر به همۀ ما حیوان بگویند به هیچکدام از ما نباید بر بخورد چون حیوان جنس ماست! اینطور نیست؟! هست دیگر!! البته حیوانیت بهانضمام ناطقیت است منتها بعضیها ناطقیتشان مقول به تشکیک است! حیوانیت تام است و در حیوانیت هیچ کم و زیادی نیست ولی بعضیها ناطقیت قلیلی دارند و ناطقیت بعضیها کثیر است و فقط این فرق را دارند و بعضیها هم اصلاً [ناطقیت] ندارند؛ راحت! صاف: ﴿فَأُوْلَٰٓئِكَ يَدۡخُلُونَ ٱلۡجَنَّةَ يُرۡزَقُونَ فِيهَا بِغَيۡرِ حِسَابٖ﴾!!1
وَ مَفهومُ المَعلومِ مُتحدٌ معَ العلمِ ذاتاً و وجوداً فی الذِّهنِ و مِن تلکَ المَقولةِ بِالعرضِ کَما أنَّ زیداً مِن حیثُ ذاتِهِ مِن مَقولةِ الجوهرِ و مِن حیثُ إنَّهُ أبٌ و ابنٌ مِن مقولةِ المُضاف.2
و مفهوم معلوم با علم، ذاتاً و وجوداً در ذهن متحد است و از این مقوله به عرض است یعنی از همان مقولهای که حکایت از خارج میکند و [زید] از حیث ذاتش از مقولۀ جوهر است، ذاتش داخل در تحت مقولۀ جوهر است چون جوهر جنس بعید است و از حیث اینکه أب و ابن است در تحت مقولۀ مضاف است. پس هم زید عرض میشود چون اصلاً از مقولۀ مضاف است و هم جوهر است چون داخل در تحت مقولۀ جوهر است.
وَ قَد ذَهبَ ذلکَ النِّحریرُ المُحققُ تَبعاً لِعباراتِ القُدماء أنَّ العرضَ و العرَضی مُطلقاً مُتَّحدانِ بِالذاتِ و مُتغایرانِ بِالاعتبارِ فإنَّ الأبیضَ و البیاضَ عِندهُ أمرٌ واحدٌ بِالذاتِ مُختلفٌ مِن حیثُ أخذهِ لا بِشرطِ شیء أو بِشرطِ لا شیء.3
این نحریر محقق [با تبعیت از عبارات قدماء] اینطور فرمودند: عرض و عرضی مطلقاً، [ذاتاً] با همدیگر یکی هستند و از حیث اعتبار متغایر هستند مثل ابیض و بیاض که ابیض عرض است و بیاض عرضی میشود. فإنَّ الأبیضَ و البیاضَ عِندهُ أمرٌ ... [ابیض و بیاض] پیش ایشان امر واحد است؛ ذاتاً یکی است منتها چون ابیض را به ذات نسبت بدهید ابیض میگیرید و اگر نفس او را لابشرط تصور کنید بیاض میگیرید. و اگر از لابشرطشیء اخذ بکنید به او ابیض میگویید یعنی قابل صدق باشد و اگر بشرطلای صدق بر ذات باشد، بیاض میشود. شما به این نمیتوانید بیاض بگویید ولی میتوانید ابیض بگویید چون ابیض لا بشرط است؛ لا بشرط صدقش بر موضوع و عدم صدق است اما اگر یک صفتی را به شرط عدم صدق تصور کنید که نشود بر ذات حمل بشود، اسم آن بیاض میشود. پس سفیدی و سفید هردو یکی است و به دو اعتبار فرق میکند؛ سفید لابشرط اخذ شده و سفیدی بشرطلا اخذ شده است.
کَما أنَّ الصورةَ و الفصلَ واحدةٌ بِالذاتِ مُتغایرةٌ بِالاعتبارِ المَذکورِ کَما سَیقرعُ سمعَک إشباعَ القولِ فی ذلک و علىٰ هذا لا غُبارَ علىٰ ما ذَکرناه و لا یُشوِّشُ الأفهامَ وساوِسُ الأوهام.
صورت و فصل واحد بالذات هستند و متغایر به اعتبار مذکور هستند. صورت همان فصل است منتها صورت در آنجا لابشرط است و حملش بر آن ذات میشود و فصل بهعنوان جنس است که بشرطلا است که جنبۀ کلی دارد و به شرط عدم صدق بر واحد است. کَما سَیقرعُ سمعَک إشباعَ القولِ فی ذلک ... [همانطور که گوش تو در این باره کامل خواهد شنید و به همین خاطر در آن چیزی که ذکر کردیم شکی نیست و وساوس توهمات، فهمها را آشفته نمیکند]. بعداً راجع به این مسئله بحث خواهیم کرد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد