پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با بهرهگیری از مباحث دقیق فلسفی در باب جنس و فصل، به تبیین حقیقتِ جوهریِ انسان و تفاوت آن با اعراض و ظواهر میپردازد. ایشان با نقدِ اکتفا به رفتارهای ظاهری همچون نماز، روزه یا تواضعهای نمایشی، تأکید میکنند که این امور بهتنهایی نشاندهنده حقیقتِ باطنی فرد نیستند و ممکن است صرفاً رفتارهایی کنترلشده و ابزاری باشند. محور اصلی بحث، ضرورتِ شناختِ «ملکه» در مقابل «حال» است؛ بدین معنا که صفاتِ اولیاء خدا، آثارِ لوازمِ ذاتِ آنهاست و در فراز و نشیبهای زندگی و مواجهه با منافع شخصی، بهطور ثابت و فارغ از جهتگیریهای نفسانی بروز میکند. در نهایت، ایشان با هشدار نسبت به استفاده ابزاری از دین و انتسابِ منافع شخصی به مقدسات، راهکارِ رسیدن به حقیقت را در عبور از نفس و رسیدن به ثباتِ درونی در مسیرِ حقطلبی معرفی میکنند.
درس ششصد و شصت و هفتم
كیفیت استحصال جنس و فصل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
فی كیفیةِ أخذِ الجنس مِن المادة و الفصلِ مِنَ الصورَة.2
همانطورىكه عرض شد تمام اشیاء خارج، چه اشیاء مركب و چه بسیط تفاوتى از این نظر ندارند و در تحت یك حقیقت نوعیه قرار دارند كه آن حقیقت نوعیۀ خارجیه مشتمل بر آنها و طارد حقایقى است كه منافى با آنها در حقیقت ماهویۀ خودشان هستند، در همۀ اشیاء به همین كیفیت است حتى در باب مقولات، در اعراض هم مسئله به همین كیفیت است منتها در باب اعراض جنبۀ اشتراک صرفُ العروض است كه این عروض بهعنوان یك ماهیت جنسیه درنظر گرفته مىشود و آن ماهیتِ عَرَض بهعنوان فصل در تركیب با او لحاظ مىشود كه این در بسائط هست حتى در بسائط هم ما جنس و فصل بالاِعتبار داریم و این جنس و فصل باید به همۀ اشیاء به لحاظ مابهالاِشتراک و به مابهالاِمتیاز آنها تعلق پیدا كند.
کلام مرحوم آخوند در كیفیت استحصال جنس و فصل
مرحوم آخوند در اینجا در كیفیت استحصال جنس و فصل مطلبى دارند كه یکقدری مطلب ایشان جاى دقت است و ایشان در این قضیه مىخواهند یك واقعیتى را كه نفسِ آن واقعیت یك امر اعتبارى است ولكن مابإزاء خارجى او قابل تشكیك نیست، ذهن آن واقعیت را از مابإزاء خارجى در نفسِ خود واقعیت مىبخشد و آن واقعیت را بهصورت امر فعلى جلوه مىدهد و آن را بهصورت جنس درمىآورد ...، در اعیان خارجى مركبه وقتى كه ما لحاظ بكنیم مىبینیم كه آن اعیان از یك ماده و صورتى تشكیل شده است كه آن صورت هیولا است و همان ماده، زمینه و بستر براى تغییر، تحولات، تبدل و عروض صوَر متفاوته است، یعنى این قضیه در آن ماده شكل پیدا مىكند. در هر مرحلهاى این ماده به صورتى تحقق خارجى پیدا مىكند و تا صورت نباشد ماده تحقق خارجى ندارد و شما نمىتوانید به ماده اشاره داشته باشید.
اشاره و تعیّن و تشخص ماده درصورتى است كه صورت داشته باشد، منظور از صورت به معناى عَرَض و اینها نیست بلكه صورت به معناى آن هویتى است كه شما مىتوانید آن هویت را تسمیه كنید حالا كارى به رنگ، شكل، طول، عرض و پهنای او ندارید بلکه به همان هویتى كه مىتوانید روى آن اسم بگذارید و او را از بقیه جدا كنید [کار دارید] البته هر هویت خارجى داراى یك اعراضی هم خواهد بود و این لا محال است ولكن این تسمیه به لحاظ عرَض نیست بلكه به لحاظ نفس آن ماهیتى است كه اولاً و بالذات خود همان ماهیت از سایر ماهیات جدا است، انسان اول روى او تمركز مىكند و بعد آنوقت مىرود سراغ اینكه حالا این هویت خارجى چه رنگى و چه شكلى و چه طول و عرضى دارد. اینها دیگر در مرتبۀ بعد ملاحظه مىشود.
این هویت خارجیه كه الآن داراى همچنین خصوصیت و وضعى است، باید در مقام تصور از اعراض و از آن چیزى كه در اطراف اوست و مىتواند او را از سایر افراد متمایز كند مجرد بشود تا شما بتوانید آن مابهالاِشتراك را در آنجا نسبت به او اعمال كنید و برای او اسم بگذارید.
تعریف جنس
به این مادهاى كه در اینجا زمینۀ براى تسمیۀ اسم مشترك است، جنس گفته مىشود؛ یعنى مادهاى كه مىتواند بین همۀ افراد مشترك باشد و آن ماده قابلیت براى صورتپذیرى دارد، آن ماده عبارت از جنس است.
اگر یادمان باشد در منطق در تعریف جوهر، جوهر را بهعنوان یك حقیقت خارجى مبهم تعریف كردند كه مىتواند براى عروض سایر مقولات موضوع قرار بگیرد و اعراض مىتواند بر این جوهر عارض بشود، این جوهر بهعنوان یك واقعیت و حقیقت مبهم در اینجا خواهد بود.
حیثیتِ ابهام و استعداد؛ نفس فعلیت حقیقت مبهمه
حال سؤال این است كه وقتى كه یك واقعیت مبهم بهعنوان ماده كه زمینه و بستر براى صورتپذیرى دارد چطور انسان مىتواند از او استحصال و انتزاع جوهریت بكند؟! شیئى كه صورت فعلى ندارد بلكه فعلیتش عبارت از محوضت در استعداد است، چگونه انسان میتواند از او یك حقیقتى را انتزاع كند و او را موضوع قرار بدهد و قِسم جزئى از نوع قرار بدهد، نوعى كه واقعیت خارجى دارد و هویت خارجى اشیاء منوط به او است و این نوع ماهیت هویت خارجى است چطور میشود جسمش یك حقیقت مبهمه باشد؟
این مسئله بسیار مسئلۀ دقیقى است كه نفس فعلیت حقیقت مبهمه عبارت از همان حیثیتِ ابهام و استعداد است گرچه عقل در اینجا آن حقیقت مبهمه را از آن صورت انتزاع مىكند و گرچه هیچ صورتى را براى او بالفعل درنظر نمىگیرد و بهواسطۀ عدم طروّ صورت بر آن حقیقت مبهمه معنا ندارد دیگر او در خارج تحقق پیدا كند زیرا ما در خارج مادۀ بدون صورت نداریم ولى همین مادۀ بىصورتى كه ما در خارج نداریم همین ماده در خارج هست و دارد با زبان بىزبانى خودش را نشان مىدهد كه من یك واقعیتى در خارج هستم كه این واقعیتِ من درون این صورت و لحاف و پرده مخفى است و شما آن را نمىبینید. آنچه را كه شما مىبینید تجلّىای از تجلیات من است و خود من نیست!
منبابمثال این سیبى كه الآن شما در دستتان مىبینید این سیب یک مادهای دارد كه آن ماده، همان جنس اوست، جنس نه به معناى جنس عام بلکه به معناى همان خمیره و سرشت او كه این خمیره و این سرشت الآن بهصورت سیب درآمده، ممكن است فردا بهصورت چدن دربیاید همین سیبى كه الآن در دست شماست فردا چدن مىشود البته با یك استعداد بسیار بعید كه در استعداد امكانى و استعداد وجودى بحثش بیان مىشود. همین سیبى كه الآن در دست شماست ممكن است فردا پرتقال بشود، همین سیبى كه الآن در دست شماست ممكن است فردا بهصورت ترابیه باشد و بهصورت خاك بشود. آن حقیقت بىزبان كه الآن درون این سیب نهفته است و شما وقتى دستتان مىگیرید با ثقل، آن حقیقت را احساس مىكنید یعنى وقتى دستتان سنگین است این سنگینى دست بهخاطر رنگ و شكل و مدوّر بودن این نیست، اینها همه اعراض است كه این اعراض بر این صورت فعلیه حاصل شده است و بهواسطۀ تغییر و تبدل این صورت فعلیه آن عرَض هم تغییر پیدا خواهد كرد. این رنگ سبز و سفید سیب تبدیل به سیاهى و قرمزى و قهوهاى خواهد شد. الآن این سیب سبز است و در دست شما قرار گرفته و گِرد است بعد فردا این تبدیل به مستطیل و مكعب خواهد شد این اعراضى كه الآن هست، این اعراض بر این صورت فعلیهاى كه الآن جلوى چشمان شماست بار شده است و در تغییر شرایط بهواسطۀ آن جوهر كه تغییر پیدا مىكند، این اعراض هم تغییر پیدا خواهند كرد.
آنچه را كه ما در باب طهارت نفس دربارۀ اولیاء خدا و كسانى كه به مرتبۀ تجرد رسیدهاند مىبینیم [به این مطلب میرسیم]؛ شما نگاه بكنید در این روایاتى كه از ائمه و امام سجاد علیهالسّلام دربارۀ اوصاف مؤمن آمده است حضرت مىفرمایند: نگاه به نماز نكنید چون یك رباط هم مىتواند نماز بخواند، نگاه به روزۀ فرد نكنید چون شخصی كه رژیم هم گرفته است مىتواند روزه بگیرد و چیزى نخورد حضرت میفرمایند که حتى از این بالاتر؛ به آن تواضعش در میان افراد نگاه نكنید «فلا تَنظروا إلى حُسنِ تواضعِه»1 نگاه نكنید چون اینها همه فیلم است، تواضع كردن فیلم است شما تواضع درونى را که نمىبینید [مثلاً این سیب که] فقط سبزى او را مىبینید ولی داخل آن را كه نمىبینید، گردى و تدویر او را مىبینید ولی داخلش را نمىبینید و آن را احساس نمىكنید.
امام علیهالسّلام مىفرماید: به مردم نگاه نكنید به اینكه جلوى شما سرشان را پایین مىاندازند و صدایشان را در موقع صحبت خیلى آرام مىكنند، اینها همه فیلم است! شما پیچ ضبط را هم كم بكنید صداى ضبط كم مىشود، یك رباط و عروسك را هم بردارید كوكش كنید براى شما یک نمازى مىخواند كه امام جماعت مسجدالحرام هم اینطورى بلد نیست نماز را بخواند! از تَه حلق و از زیر حلق براى شما نماز میخواند! اینها برای چیست؟ برای همه است. آنچه را كه ما با او ارتباط داریم صرف اعراض است و ما با اعراضِ مردم كار داریم، ارتباط داریم، مىبینیم و حس مىكنیم ولى دیگر داخل آنها و آن جوهر را نمىبینیم و آنچه را كه آن خمیره است احساس نمىكنیم. امام مىخواهد ما را از این ظاهر و از این مجاز دیدن بیرون بیاورد، از این فقط با این دو چشم دیدن بیرون بیاورد و یكقدرى به داخل ببرد آنچه را كه ما داریم الآن مشاهده مىكنیم فقط صرف اطوار و اعراضى است كه اینها قابل كنترل است، همۀ اینها قابل كنترل است.
واقعاً این روایت که حضرت میفرماید، روایت بسیار عجیبى است و حتماً ما همه باید این روایت را داشته باشیم بعد حضرت مىفرمایند: همینطور نگاه نكنید، نگاه نكنید و حتى نگاه نكنید به اینكه در میان شما مثلاً یك مطلب راستى مىگوید [حضرت میفرماید که] باز به این نگاه نکنید و بروید تحقیق و تفحص كنید و ببینید كه این اعمال ملكۀ اوست؟! این مهم است، یااینكه نه [برای] حال است؟ او فعلاً در حال است یااینكه در مقام است و براى او ملكه شده است؟ این ملكه شدن یعنى همین.
طریق شناخت اولیاء خدا
اولیاء خدا براى چه مىگویند كه آقا به یك جلسه دو جلسه نگاه نكن در سفر با او باش چون در سفر فراز و نشیب دارد سختى و سهل دارد، صعوبت و فراخى دارد اینها همه در سفر هست، در سفر با او باش ببین در سفر حالاتش فرق مىكند یااینكه در یك سطح قرار دارد، در موارد مختلف و در سختیها [او را ببین که چگونه است]. بالأخره سفر، سفر است دیگر و براى انسان همه چیز پیدا میشود، مخصوصاً در سابق، البته الآن اینطور نیست، سابق كه سفرهاى مكه و اینها با شتر و فلان و این چیزها بود در كتابهاى اخلاق داریم نگاه كن ببین در سفر چطور است! منظور سفرِ الآن نیست آن سفرهاى آن موقع است كه یك وقتى ممكن بود با شدائد و با چه مسائلى برخورد مىكردید و آنوقت مىدیدی كه او چند مرده حلاج است و چطوری میتواند خودش را [نگه دارد] چون انسان در سفر خیلى زود خودش را در موارد مختلفه بیرون مىریزد و نشان مىدهد یا در نشست و برخواستها و در مصیبتها؛ مصیبت و گرفتارى براى او بیاید یا از همۀ اینها بالاتر بعضی از اینها مىتوانند در بعضى از جریاناتى كه با نفس در سروكار است [خوشان را نشان دهند] آنجاست كه دیگر مسائل مىآید و خودش را نشان مىدهد كه این شخص اینهمه تابهحال درس اخلاق مىگفت و فلان، حالا در یك قضیهاى كه با نفس و مسائل شئونش در ارتباط هست نسبت به آنها چگونه برخورد مىكند و چطور نسبت به آنها عكسالعمل نشان مىدهد! خیلى این مسئله مسئلۀ مهمى است.
حضرت مىفرماید: باید اینقدر با این [شخص] بلند شوى و اینطرف و آنطرف بنشینى تا ببینى آنچه را كه از صفات حسنه و اوصاف و خصایل قیّم در آنها مشاهده مىكنى این ذاتى اوست و عرض نیست. ذاتى به معناى این است كه از ذات و جوهرۀ او اینها نشئت گرفته و بیرون آمده است. این سیبى كه الآن در یك همچنین وضعیتى است، رنگ سبز سیب الآن ذاتى اوست گرچه این رنگ عارض شده ولى این از خصوصیات فعلیۀ او ناشى است كه تغییر نخواهد كرد. این تدویر ناشى از خصوصیات ذاتیۀ اوست كه به این شكل در خواهد آمد و اگر این سیب تغییر پیدا كند و تبدیل به یك ماهیت ترابیه بشود، رنگ سبز او تبدیل به سیاهى و كدورت خواهد شد و تبدیل به رنگ دیگرى خواهد شد. به مقتضاى آن لوازم ذاتیه و آثار ذاتیه، خود آن جوهر او هم تغییر پیدا خواهد کرد. دیگر این در اینجا [رنگ سیب] سبز نیست و سیاه و تیره است دیگر تدویر ندارد و دیگر در آنجا اشكالش مختلف است و فرق مىكند.
خصوصیات اولیاء الهى، آثار لوازم ذات
بنابراین این خصوصیات اولیاء الهى آثار لوازم ذات است؛ یعنى وقتى كه انسان با آنها مىنشیند خواهىنخواهى ساكت هم هستند اما انگار همینطور فرکانس دارد از او مىآید و به آدم مىرسد. این موج دارد از او رد مىشود حرف هم نمیزند ولی شخص در كنارش نشسته است و این حالت را احساس مىكند. صحبت كه مىكند در آن صحبتى كه یك ولىّ خدا مىكند انسان آن روح لطف و صفا را خواهىنخواهى مىفهمد. در مسائل مختلف فكر و ذهن او اصلاً به جنبۀ خلاف متمایل نمىشود در قضاوتهایى كه مىخواهد بكند حق را درنظر مىگیرد، خودى و غیر خودى اصلاً براى او حتى در یك لحظه تصور نمىشود، در ارتباطات با مردم مسائل شخصى و صنفى را درنظر نمىگیرد، خدا را درنظر مىگیرد گرچه براى او این مسئله به ضرر تمام بشود.
تجلى غیرت خدا در اولیاء
یك بنده خدایى بود سالها پیش نمایندۀ تهران بود وقتى كه براى مجلس انتخاب شده بود، بنده خودم شنیدم داخل ماشین بودیم، رانندۀ تاكسى رادیو را كه روشن كرد با ایشان مصاحبه میكردند نفر اول شده بود و ایشان با یك شعف خارج از معمول مىگفت كه در این انتخابات قلب رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم شاد شد! قلب رسول الله شاد شد كه اینها شما را نفر اول انتخاب كردند! و همین ایشان وقتی كه در چهار سال بعد نفر اول نشد، دیگر لابد كمر رسول الله شكست! درحالىكه مردم همان بودند حالا دلشان خواست چهار سال پیش به تو رأی بدهند! نه آن رأى چهار سال پیششان رأى بود نه این رأى الآنشان رأى است! اگر راستش را از من مىخواهید قضیه این است! خودتان هم كه دیدید كه نه آن رأى، رأى است نه این رأی. همهاش روی هواست پس ما نیاییم از رسول الله مایه بگذاریم، اینقدر اقلاً وجدان داشته باشیم كه از خودمان همیشه مایه بگذاریم. چرا اینقدر انسان باید بىانصاف باشد كه در وقتى که مورد توجه است آن را بخواهد به حساب مسائل بالاتر و این حرفها بگذارد؟!
تو را به خدا بیاییم بعد از 1400 سال اینقدر خودمان را به پیغمبر و امام نچسبانیم. اگر وجدان و انصاف داشته باشیم و یك جو دین داشته باشیم بیاییم [خودمان را به آنها] نچسبانیم و بگوییم که ما همین هستیم. پیغمبر و آن سیزده بچهاش را كنار بگذاریم و در یك حصنی قرار بدهیم و خودمان را به آنجا نزدیك نكنیم بلکه بگوییم که إنشاءالله خدا ما را از شیعیان آنها قرار بدهد و به آنها نزدیك كند نگوییم که مثل آنها هستیم و مدام به حساب آنها خرج نكنیم! به خدا این كارها چوب دارد و خدا پدر آدم را درمىآورد!
تفسیر روایت «قلب المؤمن عرشُ الرحمن»
غیرت خدا در اولیاء او تجلى كرده است. چرا مىگویند که اگر انسان یک ولىّ خدا را برنجاند عرش خدا به لرزه درمىآید؟! براى همین است كه آنها عرشُ الرحمن هستند؛ «قلبُ المؤمنِ عرشُ الرحمن»1 و این چهاردهتا هم که حسابشان جدا است. بیاییم ما اینطور باشیم، چه اشكال دارد كه ما بیایم و نسبت به خودمان بگوییم که إنشاءالله تابع هستیم و سعى مىكنیم كه خودمان را نزدیك كنیم. دیگر نیاییم این كارها را انجام دهیم. این معلوم مىشود كه نه آقا! قدس و تقوا و اینها همه بازى است و همه وسیله و اسباب و آلت براى این منویات خود ما است.
بنده خودم در حضور مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ بودم كه یك نفرى داشت اظهار تعصب و تحصّل مىكرد در همان زمان مرحوم آقا از اینكه آنچه را كه ما انجام دادیم همهاش بر باد رفت و مرحوم آقا در جوابش فرمودند: پس دیگر آقاى فلان ـ اسم بردند آقای فلان ـ اعتراض به ما ندارند كه چرا آقاى سید محمدحسین در اینگونه مسائل دخالتى ندارد! بنده این قضیه یادم است، و ایشان چون در كنار من نشسته بود رنگش سیاه شد! اینها همانهایى بودند كه در همان زمانها مىگفتند که این هنر نیست كه انسان مثل ترسوها كنار بنشیند و همینطور نگاه كند، انسان باید بیاید و ... اینها همان افراد بودند.
علىٰكلّحال آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام مىبیند منتها ما مىآییم شلنگ مىاندازیم و اینطرف و آنطرف لگد مىاندازیم و آن بزرگان میگویند که حالا بیندازید اما یک روز بههم مىرسیم! فعلاً شلنگتختههایت را بینداز! فعلاً اینطرف و آنطرف هرچه مىخواهى بگو و فعلاً هرچه متلک و تهمتت میخواهی بزن یك روزى هم مىآید که لبخند ما را بر لبانمان مىبینى و آن موقعى است كه خودت بر سرت مىزنى! و ما دیدیم كه بر سرشان زدند!
علیٰكلّحال این خاصیت اولیای خدا خاصیت ذاتى است؛ اینكه بزرگان مىفرمودند: كار باید بهدست كسى باشد كه از نفس [گذشته باشد] ـ در آن مقالهاى كه براى قانون اساسى نوشتند در آنجا ببینید و در هر كلمه كلمهاش بروید فكر كنید و ببینید چه گفتهاند و امروزه مىیابید آن مسائل منطویهاى كه در آن مطالب و در آن عبارات آنموقع ایشان گفتند؛ امروز مىفهمید كه ایشان چه گفته بودند و چه مقصود و منظورى داشتند ـ تا بتواند كارى در دست بگیرد. این بزرگان صلاح ما را مىخواستند، به خدا صلاح مملكت را مىخواستند و با كسى پدركشتگى نداشتند که این حرفها را مىزدند، آمدیم اینطرف كردیم و آنطرف كردیم و مسخرهشان كردیم و آنها را به كنار گرفتن و گوشهنشینى كردن و مسئله [را مهم ندانستن] متهم كردیم تااینكه مطالب راه و صورت دیگرى پیدا كرد كه گوشهاى از آن دارد براى افراد كمكم فاش مىشود.
تفاوت فكر و جهتگیرى اولیاء با دیگران
این ولىّ خدا كه ما یك همچنین حالى را از او مىبینیم، این دست خودش نیست ولىّ خدا اینطور نیست كه اول فكر كند به اینكه در این قضیه این بچۀ من است و آن هم بچۀ اوست حالا اگر اینطور باشد این ضرر مىكند، اگر آنطور باشد چه مىكند و... [اینطور نیست که] بنشیند فكر كند و بعد تازه بیاید بگوید كه من براساس عدل حركت مىكنم ولو بچۀ من هم باشد، باشد. این عیب ندارد، خدا خیرش بدهد كسى كه این كار را مىكند ولى او آمده و دو ساعت با خودش [درگیر شده] و دو ساعت آمده زیرو رو كرده است و بالأخره نفس خودش را قانع كرده است براینکه به این وضعیت و كیفیت باشد. ولی آن شخصى كه از نفس گذشته است اصلاً یك همچینن تصورى در او نمىآید، نهاینكه بیاید و حتى رفع كند و نهاینکه بیاید و یك ساعت با او [درگیر شود و رفع كند] بلکه اصلاً یك همچنین چیزى از او نمىآید. وقتى یك قضیه به او ارائه بشود چه از اول گفته بشود كه طرفین این قضیه چه اشخاصى هستند چه از اول نگفته نشود كه طرفین این قضیه چه اشخاصی هستند، وقتى یك صورت مسئله بهنحوکلی به او ارائه مىشود از اول این عقربه نشان مىدهد كه باید به كدام سمت حركت كند. بعد به او مىگویند که آقا یك طرف از این قضیه بچۀ شما هست [میگوید که] به جهنم! به او مىگویند که یك طرف از این قضیه رفیق توست میگوید که به جهنم! یا یك طرف از این قضیه هممباحثى و شریك توست هرچه مىخواهد باشد میگوید که به جهنم، این را چه زمانی مىگوید؟! اول تصمیمگیریاش را كرده است و اول نفسش آن جهتگیرى را مشخص كرده است حالا مصادیقش بعد مىآید معلوم مىشود.
منبابمثال میگویند که آقا در این قضیه زن تو، مادرت، پدرت، بچهات، همبحثى تو و هم حزبى تو هستند بعد یكىیكى به جهنم مىگوید و میگوید: یك به جهنم بنویس و همه را تا تهران بنویس هر كه مىخواهد باشد، باشد! من در این قضیه حكم و نظرم این است و تمام شد! نمىآید اصلاً [جهتگیری خود را تغییر بدهد].
این فرد فردى است كه قابل اعتماد است و افراد دیگر قابل اعتماد نیستند و در معرض اغواء شیطان قرار دارند گرچه سعى مىكنند كه خود را نزدیك كنند و قیام به قسط كنند، سعى مىكنند ولى دیگر قیام به قسط در آنها ذاتى نشده است و دیگر تغییر نمىكند. آیا مىشود سیب، سیب باشد ولى درعینحال خواص چدن را داشته باشد؟! نمىشود! اگر سیب سیب است خواص سیب را دارد ویتامین، شكر، گلوکز و املاح دیگر دارد رنگ و پوستش اینطور است و این خصوصیات را دارد و معده مىتواند این سیب را هضم كند اما اگر شما چدن بخوری این وسط شكمت پاره مىشود و تا به بیمارستان نرسیده تلف شدی! فرض كنید در حلق آدم یک قطعه چدن فرو كنند! گاهی میشود آقا! اگر این در آن شكم بدبخت برود چه مىشود؟! این جور درنمىآید و خدا اینطور قرار نداده است؛ چیزى را كه خدا قرار نداده است ما نباید انجام بدهیم. آنچه كه باید معده هضم كند چدن نیست جانم! آن سیب و پرتقال و چیزهاى خوب است و اینچنین چیزها نیست اینها بهدرد ساختمان و خیابان و بهدرد چیزهاى دیگر مىخورد.
حالا این سیب این خصوصیات را دارد و این خصوصیات زاییدۀ صورت فصلیۀ اوست و این صورت فصلیه است كه آمده به ماده این خصوصیت را داده است، همین ماده اگر تغییر و تحول پیدا كند تبدیل به یك صورت فصلیۀ غیر از این خواهد شد كه در آن صورت نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله درست 180 درجه اصلاً خدا در ذهن نمىآید، حتى براى یك لحظه نمیآید، یعنی وقتى كه به انسان یك صورت قضیه گفته بشود قبل از اینكه بگویند که طرفین مسئله چه کسانی هستند اول نگاه مىكند كه آیا این صورت مسئله به نفع اوست یا نیست! اول مىرود روى این قضیه كار مىكند، فكر، فكر مادی و شخصی میشود، فكر مىشود ها! خدا براى انسان این را نیاورد!
مصادیق آیۀ ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ﴾
خدا براى انسان این روزگارى را نیاورد كه فكر اصلاً زاییده و اثر لازم ذاتى خود نفس خواهد شد؛ نفس است كه فكر و جهتگیرى را مىزاید تا مىگویند که در یك قضیه دخالت كن، فوراً مىرود [روی اینکه] یكطورى قضیه را دخالت كنم كه به نفع خودم تمام شود! از اول روى آن مىرود، وقتى روى آن رفت، مهرهها را بلد است که چطور بچیند؛ این و این و این را سهتا ـ سهتا یا چهارتا؟ ـ انتخاب مىكند كه بعد یكدفعه مسائل طورى باشد كه به نفع تمام شود. چه كسى این كارها را انجام مىدهد؟! نفس آمده به یك صورت فعلیۀ شقاوت و كدورت و ظلمت تحول پیدا كرده است، او دیگر نمىتواند در انتخاب مهرهها سراغ امام زمان برود و از امام زمان كمك بگیرد، راهش دیگر بسته است. او در انتخاب این مسئله اصلاً بهطوركلى نمىتواند بخواهد یك فردى را انتخاب كند كه بىطرف باشد. نمىتواند، چون فرد بىطرف مىآید نقطۀ مقابل او قرار مىدهد و نتیجه را او قرار میدهد و او از اول راه را مشخص كرده و باروبندیل را بسته و حالا آمده گفته است که هر كسى هر حرفى دارد بیاید بزند. اول بار و بنه را بسته بعد مىگوید که خیلى خب آقا شما چه میگویید و شما نظرت چیست؟! شما چه مىخواهید؟! روى این اساس آمده است كه خدا براى انسان نیاورد! اینها همانهایى هستند که ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ﴾1 ختم وقتى مىخورد تمام شد. ختم مىخورد نهاینكه خدا ختم مىكند، نه آقا! خودمان به سر خودمان ختم مىآوریم. وقتى كه رأى بیاوریم اسلام گسترش پیدا كرده است، وقتى رأى نیاوریم دشمنان براى ما نقشه كشیدند! قضیه چه شد؟! اوّلى را به اسلام مىزنیم [و نسبت میدهیم] دومى را به دشمنان مىزنیم! نه اوّلى را به اسلام بزنید نه دومى را بزنید همه یكى است. اگر بدى از خودمان بوده است سراغ خودمان برویم. ﴿وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓ ...﴾2 ما نمىتوانیم كه خودمان را تبرئه بكنیم، بهجاى اینكه به این و آن بزنیم، ده درصد به خودمان بزنیم! چرا یك كارى بكنیم كه بعداً معلوم شود که این حرفها و خبرها نبوده است و بیخود آمدیم یك قضیهاى را [بزرگ] كردیم؟! مدام میآییم درست میکنیم.
استفادۀ ابزاری از دین
من چند سال پیش در یك قضیهاى دیدم یك جریانى بود یك بنده خدایى در این جریان انتخاب نشده بود مىدانید چه گفت؟! حرف ایشان این بود كه بله همیشه در اسلام حق با اقلیت بوده است! دست شما درد نكند شما كه دیگر ترتیب همه چیز را دادید! حق با اقلیت بوده است، به صراحت گفته بود که آن اقلیت بودند كه اسلام را نگه داشتند! بنابراین تمام مسائلى كه در این كشور براساس اكثریت بوده همه باطل میشوند تمام شد رفت پى كارش! این استفادۀ ابزارى كردن از دین مىشود. حالا اگر همین آقا میآمد و با رأى اكثریت [انتخاب میشد میگفت که] بله دیدید كه چگونه این افراد آمدند و انتخاب اصلح فرمودند! و عجیب اینكه همین افراد در شرایط دیگر آمدند همان رأى او را انجام دادند پس چه شد؟! اگر قرار است كه شما بفرمایید که همیشه در اسلام آن اقلیت هستند پس این اقلیت سه یا چهار نفرى که در این جریانات بودند پس حق با آنهاست! این را دیگر مردم فهمیدند كه ما داریم با دین بازى مىكنیم و چیزى را كه فهمیدند، فهمیدند! این دیگر قایمباشک ندارد، تمام شد و رفت و همه متوجه شدند، ما تا حالا داشتیم با دین مردم و با باورهاى مردم بازى مىكردیم؛ یك روز اینطرف مىكردیم و یك روز آنطرف مىكردیم یك روز اینطورى و یك روز آنطوری میکردیم. قضیه اینطورى بوده است. خیلى خب جریانى پیش آمد و این قضیه رو شد و دیگر هرچه زودتر انسان به اصلاح خود بپردازد به نفع او و به نفع بقیه است، مىگویند که جلوى ضرر را از هر جا گرفتن، اول منفعت است و ماهى را هر وقت از آب بگیرى این ماهى تازه است. إنشاءالله دیگر تا اینجا ختمش كنیم كه براى بحث بعد برسیم.1
اللهم صل علی محمد و آل محمد