667

معیار شناخت اولیاء الهی و تفاوت آن با تظاهر

تمایز میان ملکات نفسانی و رفتارهای ظاهری در سلوک

13963
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با بهره‌گیری از مباحث دقیق فلسفی در باب جنس و فصل، به تبیین حقیقتِ جوهریِ انسان و تفاوت آن با اعراض و ظواهر می‌پردازد. ایشان با نقدِ اکتفا به رفتارهای ظاهری همچون نماز، روزه یا تواضع‌های نمایشی، تأکید می‌کنند که این امور به‌تنهایی نشان‌دهنده حقیقتِ باطنی فرد نیستند و ممکن است صرفاً رفتارهایی کنترل‌شده و ابزاری باشند. محور اصلی بحث، ضرورتِ شناختِ «ملکه» در مقابل «حال» است؛ بدین معنا که صفاتِ اولیاء خدا، آثارِ لوازمِ ذاتِ آن‌هاست و در فراز و نشیب‌های زندگی و مواجهه با منافع شخصی، به‌طور ثابت و فارغ از جهت‌گیری‌های نفسانی بروز می‌کند. در نهایت، ایشان با هشدار نسبت به استفاده ابزاری از دین و انتسابِ منافع شخصی به مقدسات، راهکارِ رسیدن به حقیقت را در عبور از نفس و رسیدن به ثباتِ درونی در مسیرِ حق‌طلبی معرفی می‌کنند.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۶۷

1
  • درس ششصد و شصت و هفتم

  • كیفیت استحصال جنس و فصل

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1

  • فی كیفیةِ أخذِ الجنس مِن المادة و الفصلِ مِنَ الصورَة.2

  • همان‌طورى‌كه عرض شد تمام اشیاء خارج، چه اشیاء مركب و چه بسیط تفاوتى از این نظر ندارند و در تحت یك حقیقت نوعیه قرار دارند كه آن حقیقت نوعیۀ خارجیه مشتمل بر آنها و طارد حقایقى است كه منافى با آنها در حقیقت ماهویۀ خودشان هستند، در همۀ اشیاء به همین كیفیت است حتى در باب مقولات، در اعراض هم مسئله به همین كیفیت‌ است منتها در باب اعراض جنبۀ اشتراک صرفُ العروض است كه این عروض به‌عنوان یك ماهیت جنسیه درنظر گرفته مى‌شود و آن ماهیتِ عَرَض به‌عنوان فصل در تركیب با او لحاظ مى‌شود كه این در بسائط هست حتى در بسائط هم ما جنس و فصل بالاِعتبار داریم و این جنس و فصل باید به همۀ اشیاء به لحاظ مابه‌الاِشتراک و به مابه‌الاِمتیاز آنها تعلق پیدا كند.

  • کلام مرحوم آخوند در كیفیت استحصال جنس و فصل

  • مرحوم آخوند در اینجا در كیفیت استحصال جنس و فصل مطلبى دارند كه یک‌قدری مطلب ایشان جاى دقت است و ایشان در این قضیه مى‌خواهند یك واقعیتى را كه نفسِ آن واقعیت یك امر اعتبارى است ولكن ما‌بإزاء خارجى او قابل تشكیك نیست، ذهن آن واقعیت را از ما‌بإزاء خارجى در نفسِ خود واقعیت مى‌بخشد و آن واقعیت را به‌صورت امر فعلى جلوه مى‌دهد و آن را به‌صورت جنس درمى‌آورد ...، در اعیان خارجى مركبه وقتى كه ما لحاظ بكنیم مى‌بینیم كه آن اعیان از یك ماده و صورتى تشكیل شده است كه آن صورت هیولا است و همان ماده، زمینه و بستر براى تغییر، تحولات، تبدل و عروض صوَر متفاوته است، یعنى این قضیه در آن ماده شكل پیدا مى‌كند. در هر مرحله‌اى این ماده به ‌صورتى تحقق خارجى پیدا مى‌كند و تا صورت نباشد ماده تحقق خارجى ندارد و شما نمى‌توانید به ماده اشاره داشته باشید.

    1. . ... ایشان در تاریخ مطالعاتشان خیلى زیاد بود، یك دفعه یادم است كه به ما مى‌گفت: من ده سال متوالى روزى دو ساعت تاریخ مطالعه مى‌كردم، همۀ تواریخ را دیده بود. خیلى عجیب است! یك دفعه یادم است ایشان در مشهد روز شهادت امام جواد علیه‌السّلام منبر مى‌رفت، این قضیه را از امام جواد در تاریخ داریم و این مسئله در مناقب ابن شهرآشوب هم ظاهراً باید باشد که وقتى كه مأمون مى‌آید از یك مکان رد بشود مى‌بیند همه مى‌روند اما یك طفلى آنجا هست و نمى‌رود بعد مى‌رود و برمى‌گردد، دوباره مى‌بیند [که او نرفته است] مى‌گوید: تو چرا مثل همه نرفتی؟! مى‌گوید: كارى نكردم كه بترسم و فرار کنم و سر جایم ایستادم!
      خلاصه سؤال مى‌كند و به حضرت هم خبر مى‌دهند و می‌گویند كه در دستت یك ماهى هست كه این ماهى را عقاب‌ها صید كردند درحالى‌كه در آنجایى كه بوده ماهى و دریا و چیزی نبوده است و این ماهى از ابر افتاده و در دست تو قرار گرفته است،* ایشان وقتى كه این مسئله را در منبر نقل مى‌كند، اعتراض مى‌كند یعنی روایت قضیه را نقد مى‌كند كه مثلاً این قضیه ساختگى است و چطور مى‌شود ماهى [از ابر بیفتد] و این جعل شده است و فلان و این چیزها درحالى‌كه مسئله، مسئلۀ واقعى است. من خودم همان موقع به ایشان گفتم كه این قضیه، واقعى است اما او نمى‌خواست بپذیرد و بالأخره حرفى نزد یعنى من گفتم كه حتى در این ابرها كه الآن هست اتفاق مى‌افتد، ابرها بر چند قسم هستند، بعضی از آنها از نظر تراكم حتى رفتن هواپیما در داخل آنها خطر است و به‌جهت شدت تراكم و اینها فاصله مى‌گیرند و بعضى از اینها وزنشان به اندازۀ وزن یك كوه است! خب خیلى برای او مشكل بود [بپذیرد] بعد من در یك مقاله دیدم كه شخص در آنجا حتى گفته بود كه در بسیارى از جاها به‌واسطۀ باران چیزهایى دیده مى‌شود مثلاً قورباغه دیده شده است درحالى‌كه قورباغه اصلاً آنجا نبوده و ماهى و حیوانات دریایى دیده شده است و این به‌خاطر گردبادهاى دریایى است كه مى‌آید و آب خود دریا را بالا مى‌برد، نه‌اینكه بخواهد تبخیر بشود، وقتی [گردباد دریایی] خیلی شدید بشود خود آب دریا در آن بالا مى‌رود و در آن بالا مى‌ماند تا هرجایى كه انتقال پیدا بكند و بعد هم بخواهد پایین بریزد.
      آن‌وقت جالب اینجاست كه مثلاً آدم بیاید و همین‌طور رد كند و بگوید که این روایت جعلى است و فلان. یادم است خیلى قشنگ هم ایشان طورى در صحبت و در تركیب این را آورده و ضمیمه كرده و آن را چه كرده است [که اصل قضیه را رد کند] درحالى‌كه اصلاً یك هم‌چنین مسئله‌اى نیست و واقع بوده است.
      *. مناقب آل ابی‌طالب علیهم السلام، ج 4، ص 388.
    2. . الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 37.

جلسه ۶۶۷

2
  • اشاره و تعیّن و تشخص ماده درصورتى است كه صورت داشته باشد، منظور از صورت به معناى عَرَض و اینها نیست بلكه صورت به معناى آن هویتى است كه شما مى‌توانید آن هویت را تسمیه كنید حالا كارى به رنگ، شكل، طول، عرض و پهنای او ندارید بلکه به همان هویتى كه مى‌توانید روى آن اسم بگذارید و او را از بقیه جدا كنید [کار دارید] البته هر هویت خارجى داراى یك اعراضی هم خواهد بود و این لا محال است ولكن این تسمیه به‌ لحاظ عرَض نیست بلكه به لحاظ نفس آن ماهیتى است كه اولاً و بالذات خود همان ماهیت از سایر ماهیات جدا است، انسان اول روى او تمركز مى‌كند و بعد آن‌وقت مى‌رود سراغ اینكه حالا این هویت خارجى چه رنگى و چه شكلى و چه طول و عرضى دارد. اینها دیگر در مرتبۀ بعد ملاحظه مى‌شود.

  • این هویت خارجیه كه الآن داراى هم‌چنین خصوصیت و وضعى است، باید در مقام تصور از اعراض و از آن چیزى كه در اطراف اوست و مى‌تواند او را از سایر افراد متمایز كند مجرد بشود تا شما بتوانید آن مابه‌الاِشتراك را در آنجا نسبت به او اعمال كنید و برای او اسم بگذارید.

  • تعریف جنس

  • به این ماده‌اى كه در اینجا زمینۀ براى تسمیۀ اسم مشترك است، جنس گفته مى‌شود؛ یعنى ماده‌اى كه مى‌تواند بین همۀ افراد مشترك باشد و آن ماده قابلیت براى صورت‌پذیرى دارد، آن ماده عبارت از جنس است.

  • اگر یادمان باشد در منطق در تعریف جوهر، جوهر را به‌عنوان یك حقیقت خارجى مبهم تعریف كردند كه مى‌تواند براى عروض سایر مقولات موضوع قرار بگیرد و اعراض مى‌تواند بر این جوهر عارض بشود، این جوهر به‌عنوان یك واقعیت و حقیقت مبهم در اینجا خواهد بود.

  • حیثیتِ ابهام و استعداد؛ نفس فعلیت حقیقت مبهمه

  • حال سؤال این است كه وقتى كه یك واقعیت مبهم به‌عنوان ماده كه زمینه و بستر براى صورت‌پذیرى دارد چطور انسان مى‌تواند از او استحصال و انتزاع جوهریت بكند؟! شیئى كه صورت فعلى ندارد بلكه فعلیتش عبارت از محوضت در استعداد است، چگونه انسان می‌تواند از او یك حقیقتى را انتزاع كند و او را موضوع قرار بدهد و قِسم جزئى از نوع قرار بدهد، نوعى كه واقعیت خارجى دارد و هویت خارجى اشیاء منوط به او است و این نوع ماهیت هویت خارجى است چطور می‌شود جسمش یك حقیقت مبهمه باشد؟

جلسه ۶۶۷

3
  • این مسئله بسیار مسئلۀ دقیقى است كه نفس فعلیت حقیقت مبهمه عبارت از همان حیثیتِ ابهام و استعداد است گرچه عقل در اینجا آن حقیقت مبهمه را از آن صورت انتزاع مى‌كند و گرچه هیچ صورتى را براى او بالفعل درنظر نمى‌گیرد و به‌واسطۀ عدم طروّ صورت بر آن حقیقت مبهمه معنا ندارد دیگر او در خارج تحقق پیدا كند زیرا ما در خارج مادۀ بدون صورت نداریم ولى همین مادۀ بى‌صورتى كه ما در خارج نداریم همین ماده در خارج هست و دارد با زبان بى‌زبانى خودش را نشان مى‌دهد كه من یك واقعیتى در خارج هستم كه این واقعیتِ من درون این صورت و لحاف و پرده مخفى است و شما آن را نمى‌بینید. آنچه را كه شما مى‌بینید تجلّى‌ای از تجلیات من است و خود من نیست!

  • من‌باب‌مثال این سیبى كه الآن شما در دستتان مى‌بینید این سیب یک ‌ماده‌ای دارد كه آن ماده، همان جنس اوست، جنس نه به معناى جنس عام بلکه به معناى همان خمیره و سرشت او كه این خمیره و این سرشت الآن به‌صورت سیب درآمده، ممكن است فردا به‌صورت چدن دربیاید همین سیبى كه الآن در دست شماست فردا چدن مى‌شود البته با یك استعداد بسیار بعید كه در استعداد امكانى و استعداد وجودى بحثش بیان مى‌شود. همین سیبى كه الآن در دست شماست ممكن است فردا پرتقال بشود، همین سیبى كه الآن در دست شماست ممكن است فردا به‌صورت ترابیه باشد و به‌صورت خاك بشود. آن حقیقت بى‌زبان كه الآن درون این سیب نهفته است و شما وقتى دستتان مى‌گیرید با ثقل، آن حقیقت را احساس مى‌كنید یعنى وقتى دستتان سنگین است این سنگینى دست به‌خاطر رنگ و شكل و مدوّر بودن این نیست، اینها همه اعراض است كه این اعراض بر این صورت فعلیه حاصل شده است و به‌واسطۀ تغییر و تبدل این‌ صورت فعلیه آن عرَض هم تغییر پیدا خواهد كرد. این رنگ سبز و سفید سیب تبدیل به سیاهى و قرمزى و قهوه‌اى خواهد شد. الآن این سیب سبز است و در دست شما قرار گرفته و گِرد است بعد فردا این تبدیل به مستطیل و مكعب خواهد شد این اعراضى كه الآن هست، این اعراض بر این صورت فعلیه‌اى كه الآن جلوى چشمان شماست بار شده است و در تغییر شرایط به‌واسطۀ آن جوهر كه تغییر پیدا مى‌كند، این اعراض هم تغییر پیدا خواهند كرد.

جلسه ۶۶۷

4
  • آنچه را كه ما در باب طهارت نفس دربارۀ اولیاء خدا و كسانى كه به مرتبۀ تجرد رسیده‌اند مى‌بینیم [به این مطلب می‌رسیم]؛ شما نگاه بكنید در این روایاتى كه از ائمه و امام سجاد علیه‌السّلام دربارۀ اوصاف مؤمن آمده است حضرت مى‌فرمایند: نگاه به نماز نكنید چون یك رباط هم مى‌تواند نماز بخواند، نگاه به روزۀ فرد نكنید چون شخصی كه رژیم هم گرفته است مى‌تواند روزه بگیرد و چیزى نخورد حضرت می‌فرمایند که حتى از این بالاتر؛ به آن تواضعش در میان افراد نگاه نكنید «فلا تَنظروا إلى حُسنِ تواضعِه»1 نگاه نكنید چون اینها همه فیلم است، تواضع كردن فیلم است شما تواضع درونى را که نمى‌بینید [مثلاً این سیب که] فقط سبزى او را مى‌بینید ولی داخل آن را كه نمى‌بینید، گردى و تدویر او را مى‌بینید ولی داخلش را نمى‌بینید و آن را احساس نمى‌كنید.

  • امام علیه‌السّلام مى‌فرماید: به مردم نگاه نكنید به اینكه جلوى شما سرشان را پایین مى‌اندازند و صدایشان را در موقع صحبت خیلى آرام مى‌كنند، اینها همه فیلم است! شما پیچ ضبط را هم كم بكنید صداى ضبط كم مى‌شود، یك رباط و عروسك را هم بردارید كوكش كنید براى شما یک نمازى مى‌خواند كه امام جماعت مسجدالحرام هم این‌طورى بلد نیست نماز را بخواند! از تَه حلق و از زیر حلق براى شما نماز می‌خواند! اینها برای چیست؟ برای همه است. آنچه را كه ما با او ارتباط داریم صرف اعراض است و ما با اعراضِ مردم كار داریم، ارتباط داریم، مى‌بینیم و حس مى‌كنیم ولى دیگر داخل آنها و آن جوهر را نمى‌بینیم و آنچه را كه آن خمیره است احساس نمى‌كنیم. امام مى‌خواهد ما را از این ظاهر و از این مجاز دیدن بیرون بیاورد، از این فقط با این دو چشم دیدن بیرون بیاورد و یك‌قدرى به داخل ببرد آنچه را كه ما داریم الآن مشاهده مى‌كنیم فقط صرف اطوار و اعراضى است كه اینها قابل كنترل است، همۀ اینها قابل كنترل است.

    1. الإحتجاج، ج 2، ص 52، با قدرى اختلاف.

جلسه ۶۶۷

5
  • واقعاً این روایت که حضرت می‌فرماید، روایت بسیار عجیبى است و حتماً ما همه باید این روایت را داشته باشیم بعد حضرت مى‌فرمایند: همین‌طور نگاه نكنید، نگاه نكنید و حتى نگاه نكنید به اینكه در میان شما مثلاً یك مطلب راستى مى‌گوید [حضرت می‌فرماید که] باز به این نگاه نکنید و بروید تحقیق و تفحص كنید و ببینید كه این اعمال ملكۀ اوست؟! این مهم است، یااینكه نه [برای] حال است؟ او فعلاً در حال است یااینكه در مقام است و براى او ملكه شده است؟ این ملكه شدن یعنى همین.

  • طریق شناخت اولیاء خدا

  • اولیاء خدا براى چه مى‌گویند كه آقا به یك جلسه دو جلسه نگاه نكن در سفر با او باش چون در سفر فراز و نشیب دارد سختى و سهل دارد، صعوبت و فراخى دارد اینها همه در سفر هست، در سفر با او باش ببین در سفر حالاتش فرق مى‌كند یااینكه در یك سطح قرار دارد، در موارد مختلف و در سختی‌ها [او را ببین که چگونه است]. بالأخره سفر، سفر است دیگر و براى انسان همه چیز پیدا می‌شود، مخصوصاً در سابق، البته الآن این‌طور نیست، سابق كه سفرهاى مكه و اینها با شتر و فلان و این چیزها بود در كتاب‌هاى اخلاق داریم نگاه كن ببین در سفر چطور است! منظور سفرِ الآن نیست آن سفرهاى آن موقع‌ است كه یك وقتى ممكن بود با شدائد و با چه مسائلى برخورد مى‌كردید و آن‌وقت مى‌دیدی كه او چند مرده حلاج است و چطوری می‌تواند خودش را [نگه ‌دارد] چون انسان در سفر خیلى زود خودش را در موارد مختلفه بیرون مى‌ریزد و نشان مى‌دهد یا در نشست و برخواست‌ها و در مصیبت‌ها؛ مصیبت و گرفتارى براى او بیاید یا از همۀ اینها بالاتر بعضی از اینها مى‌توانند در بعضى از جریاناتى كه با نفس در سروكار است [خوشان را نشان دهند] آنجاست كه دیگر مسائل مى‌آید و خودش را نشان مى‌دهد كه این شخص این‌همه تابه‌حال درس اخلاق مى‌گفت و فلان، حالا در یك قضیه‌اى كه با نفس و مسائل شئونش در ارتباط هست نسبت به آنها چگونه برخورد مى‌كند و چطور نسبت به آنها عكس‌العمل نشان مى‌دهد! خیلى این مسئله مسئلۀ مهمى است.

جلسه ۶۶۷

6
  • حضرت مى‌فرماید: باید این‌قدر با این [شخص] بلند شوى و این‌طرف و آن‌طرف بنشینى تا ببینى آنچه را كه از صفات حسنه و اوصاف و خصایل قیّم در آنها مشاهده مى‌كنى این ذاتى اوست و عرض نیست. ذاتى به معناى این است كه از ذات و جوهرۀ او اینها نشئت گرفته و بیرون آمده است. این سیبى كه الآن در یك هم‌چنین وضعیتى است، رنگ سبز سیب الآن ذاتى اوست گرچه این رنگ عارض شده ولى این از خصوصیات فعلیۀ او ناشى است كه تغییر نخواهد كرد. این تدویر ناشى از خصوصیات ذاتیۀ اوست كه به این شكل در خواهد آمد و اگر این سیب تغییر پیدا كند و تبدیل به یك ماهیت ترابیه بشود، رنگ سبز او تبدیل به سیاهى و كدورت خواهد شد و تبدیل به رنگ دیگرى خواهد شد. به مقتضاى آن لوازم ذاتیه و آثار ذاتیه، خود آن جوهر او هم تغییر پیدا خواهد کرد. دیگر این در اینجا [رنگ سیب] سبز نیست و سیاه و تیره است دیگر تدویر ندارد و دیگر در آنجا اشكالش مختلف است و فرق مى‌كند.

  • خصوصیات اولیاء الهى، آثار لوازم ذات

  • بنابراین این خصوصیات اولیاء الهى آثار لوازم ذات است؛ یعنى وقتى كه انسان با آنها مى‌نشیند خواهى‌نخواهى ساكت هم هستند اما انگار همین‌طور فرکانس دارد از او مى‌آید و به آدم مى‌رسد. این موج دارد از او رد مى‌شود حرف هم نمی‌زند ولی شخص در كنارش نشسته است و این حالت را احساس مى‌كند. صحبت كه مى‌كند در آن صحبتى كه یك ولىّ خدا مى‌كند انسان آن روح لطف و صفا را خواهى‌نخواهى مى‌فهمد. در مسائل مختلف فكر و ذهن او اصلاً به جنبۀ خلاف متمایل نمى‌شود در قضاوت‌هایى كه مى‌خواهد بكند حق را درنظر مى‌گیرد، خودى و غیر خودى اصلاً براى او حتى در یك لحظه تصور نمى‌شود، در ارتباطات با مردم مسائل شخصى و صنفى را درنظر نمى‌گیرد، خدا را درنظر مى‌گیرد گرچه براى او این مسئله به ضرر تمام بشود.

جلسه ۶۶۷

7
  • تجلى غیرت خدا در اولیاء

  • یك بنده خدایى بود سال‌ها پیش نمایندۀ تهران بود وقتى كه براى مجلس انتخاب شده بود، بنده خودم شنیدم داخل ماشین بودیم، رانندۀ تاكسى رادیو را كه روشن كرد با ایشان مصاحبه می‌كردند نفر اول شده بود و ایشان با یك شعف خارج از معمول مى‌گفت كه در این انتخابات قلب رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم شاد شد! قلب رسول الله شاد شد كه اینها شما را نفر اول انتخاب كردند! و همین ایشان وقتی كه در چهار سال بعد نفر اول نشد، دیگر لابد كمر رسول الله شكست! درحالى‌كه مردم همان بودند حالا دلشان خواست چهار سال پیش به تو رأی بدهند! نه آن رأى چهار سال پیششان رأى بود نه این رأى الآنشان رأى است! اگر راستش را از من مى‌خواهید قضیه این است! خودتان هم‌ كه دیدید كه نه آن رأى، رأى است نه این رأی. همه‌اش روی هواست پس ما نیاییم از رسول الله مایه بگذاریم، این‌قدر اقلاً وجدان داشته باشیم كه از خودمان همیشه مایه بگذاریم. چرا این‌قدر انسان باید بى‌انصاف باشد كه در وقتى که مورد توجه است آن را بخواهد به حساب مسائل بالاتر و این حرف‌ها بگذارد؟!

  • تو را به خدا بیاییم بعد از 1400 سال این‌قدر خودمان را به پیغمبر و امام نچسبانیم. اگر وجدان و انصاف داشته باشیم و یك جو دین داشته باشیم بیاییم [خودمان را به آنها] نچسبانیم و بگوییم که ما همین هستیم. پیغمبر و آن سیزده بچه‌اش را كنار بگذاریم و در یك حصنی قرار بدهیم و خودمان را به آنجا نزدیك نكنیم بلکه بگوییم که إن‌شاءالله خدا ما را از شیعیان آنها قرار بدهد و به آنها نزدیك كند نگوییم که مثل آنها هستیم و مدام به حساب آنها خرج نكنیم! به خدا این كارها چوب دارد و خدا پدر آدم را درمى‌آورد!

  • تفسیر روایت «قلب المؤمن عرشُ الرحمن»

جلسه ۶۶۷

8
  • غیرت خدا در اولیاء او تجلى كرده است. چرا مى‌گویند که اگر انسان یک ولىّ خدا را برنجاند عرش خدا به لرزه درمى‌آید؟! براى همین است كه آنها عرشُ الرحمن هستند؛ «قلبُ المؤمنِ عرشُ الرحمن»1 و این چهارده‌تا هم که حسابشان جدا است. بیاییم ما این‌طور باشیم، چه اشكال دارد كه ما بیایم و نسبت به خودمان بگوییم که إن‌شاءالله تابع هستیم و سعى مى‌كنیم كه خودمان را نزدیك كنیم. دیگر نیاییم این كارها را انجام دهیم. این معلوم مى‌شود كه نه آقا! قدس و تقوا و اینها همه بازى است و همه وسیله و اسباب و آلت براى این منویات خود ما است.

  • بنده خودم در حضور مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ بودم كه یك نفرى داشت اظهار تعصب و تحصّل مى‌كرد در همان زمان مرحوم آقا از اینكه آنچه را كه ما انجام دادیم همه‌اش بر باد رفت و مرحوم آقا در جوابش فرمودند: پس دیگر آقاى فلان ـ اسم بردند آقای فلان ـ اعتراض به ما ندارند كه چرا آقاى سید محمدحسین در این‌گونه مسائل دخالتى ندارد! بنده این قضیه یادم است، و ایشان چون در كنار من نشسته بود رنگش سیاه شد! اینها همان‌هایى بودند كه در همان زمان‌ها مى‌گفتند که این هنر نیست كه انسان مثل ترسوها كنار بنشیند و همین‌طور نگاه كند، انسان باید بیاید و ... اینها همان افراد بودند.

  • علىٰ‌كلّ‌حال آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام مى‌بیند منتها ما مى‌آییم شلنگ مى‌اندازیم و این‌طرف و آن‌طرف لگد مى‌اندازیم و آن بزرگان می‌گویند که حالا بیندازید اما یک روز به‌هم مى‌رسیم! فعلاً شلنگ‌تخته‌هایت را بینداز! فعلاً این‌طرف و آن‌طرف هرچه مى‌خواهى بگو و فعلاً هرچه متلک و تهمتت می‌خواهی بزن یك روزى هم مى‌آید که لبخند ما را بر لبانمان مى‌بینى و آن موقعى است كه خودت بر سرت مى‌زنى! و ما دیدیم كه بر سرشان زدند!

  • علیٰ‌كلّ‌حال این خاصیت اولیای خدا خاصیت ذاتى است؛ اینكه بزرگان مى‌فرمودند: كار باید به‌دست كسى باشد كه از نفس [گذشته باشد] ـ در آن مقاله‌اى كه براى قانون اساسى نوشتند در آنجا ببینید و در هر كلمه كلمه‌اش بروید فكر كنید و ببینید چه گفته‌اند و امروزه مى‌یابید آن مسائل منطویه‌اى كه در آن مطالب و در آن عبارات آن‌موقع ایشان گفتند؛ امروز مى‌فهمید كه ایشان چه گفته بودند و چه مقصود و منظورى داشتند ـ تا بتواند كارى در دست بگیرد. این بزرگان صلاح ما را مى‌خواستند، به خدا صلاح مملكت را مى‌خواستند و با كسى پدركشتگى نداشتند که این حرف‌ها را مى‌زدند، آمدیم این‌طرف كردیم و آن‌طرف كردیم و مسخره‌شان ‌كردیم و آنها را به كنار گرفتن و گوشه‌نشینى كردن و مسئله [را مهم ندانستن] متهم كردیم تااینكه مطالب راه و صورت دیگرى پیدا كرد كه گوشه‌اى از آن دارد براى افراد كم‌كم فاش مى‌شود.

    1. بحار الأنوار، ج 55، ص ۳۹.

جلسه ۶۶۷

9
  • تفاوت فكر و جهت‌گیرى اولیاء با دیگران

  • این ولىّ خدا كه ما یك هم‌چنین حالى را از او مى‌بینیم، این دست خودش نیست ولىّ خدا این‌طور نیست كه اول فكر كند به اینكه در این قضیه این بچۀ من است و آن هم بچۀ اوست حالا اگر این‌طور باشد این ضرر مى‌كند، اگر آن‌طور باشد چه مى‌كند و... [این‌طور نیست که] بنشیند فكر كند و بعد تازه بیاید بگوید كه من براساس عدل حركت مى‌كنم ولو بچۀ من هم باشد، باشد. این عیب ندارد، خدا خیرش بدهد كسى كه این كار را مى‌كند ولى او آمده و دو ساعت با خودش [درگیر شده] و دو ساعت آمده زیرو رو كرده است و بالأخره نفس خودش را قانع كرده است براینکه به این وضعیت و كیفیت باشد. ولی آن شخصى كه از نفس گذشته است اصلاً یك هم‌چینن تصورى در او نمى‌آید، نه‌اینكه بیاید و حتى رفع كند و نه‌اینکه بیاید و یك ساعت با او [درگیر شود و رفع كند] بلکه اصلاً یك هم‌چنین چیزى از او نمى‌آید. وقتى یك قضیه به او ارائه بشود چه از اول گفته بشود كه طرفین این قضیه چه اشخاصى هستند چه از اول نگفته نشود كه طرفین این قضیه چه اشخاصی هستند، وقتى یك صورت مسئله به‌نحوکلی به او ارائه مى‌شود از اول این عقربه نشان مى‌دهد كه باید به كدام سمت حركت كند. بعد به او مى‌گویند که آقا یك طرف از این قضیه بچۀ شما هست [می‌گوید که] به جهنم! به او مى‌گویند که یك طرف از این قضیه رفیق توست می‌گوید که به جهنم! یا یك طرف از این قضیه هم‌مباحثى و شریك توست هرچه مى‌خواهد باشد می‌گوید که به جهنم، این را چه زمانی مى‌گوید؟! اول تصمیم‌گیری‌اش را كرده است و اول نفسش آن جهت‌گیرى را مشخص كرده است حالا مصادیقش بعد مى‌آید معلوم مى‌شود.

  • من‌باب‌مثال می‌گویند که آقا در این قضیه زن تو، مادرت، پدرت، بچه‌ات، هم‌بحثى تو و هم حزبى تو هستند بعد یكى‌یكى به جهنم مى‌گوید و می‌گوید: یك به جهنم بنویس و همه را تا تهران بنویس هر كه مى‌خواهد باشد، باشد! من در این قضیه حكم و نظرم این است و تمام شد! نمى‌آید اصلاً [جهت‌گیری خود را تغییر بدهد].

جلسه ۶۶۷

10
  • این فرد فردى است كه قابل‌ اعتماد است و افراد دیگر قابل اعتماد نیستند و در معرض اغواء شیطان قرار دارند گرچه سعى مى‌كنند كه خود را نزدیك كنند و قیام به قسط كنند، سعى مى‌كنند ولى دیگر قیام به قسط در آنها ذاتى نشده است و دیگر تغییر نمى‌كند. آیا مى‌شود سیب، سیب باشد ولى درعین‌حال خواص چدن را داشته باشد؟! نمى‌شود! اگر سیب سیب است خواص سیب را دارد ویتامین، شكر، گلوکز و املاح دیگر دارد رنگ و پوستش این‌طور است و این خصوصیات را دارد و معده مى‌تواند این سیب را هضم كند اما اگر شما چدن بخوری این ‌وسط شكمت پاره مى‌شود و تا به بیمارستان نرسیده تلف شدی! فرض كنید در حلق آدم یک قطعه چدن فرو كنند! گاهی می‌شود آقا! اگر این در آن شكم بدبخت برود چه مى‌شود؟! این جور درنمى‌آید و خدا این‌طور قرار نداده است؛ چیزى را كه خدا قرار نداده است ما نباید انجام بدهیم. آنچه كه باید معده هضم كند چدن نیست جانم! آن سیب و پرتقال و چیزهاى خوب است و این‌چنین چیزها نیست اینها به‌درد ساختمان و خیابان و به‌درد چیزهاى دیگر مى‌خورد.

  • حالا این سیب این خصوصیات را دارد و این خصوصیات زاییدۀ صورت فصلیۀ اوست و این صورت فصلیه است كه آمده به ماده این خصوصیت را داده است، همین ماده اگر تغییر و تحول پیدا كند تبدیل به یك صورت فصلیۀ غیر از این خواهد شد كه در آن صورت نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله درست 180 درجه اصلاً خدا در ذهن نمى‌آید، حتى براى یك لحظه نمی‌آید، یعنی وقتى كه به انسان یك صورت قضیه گفته بشود قبل از اینكه بگویند که طرفین مسئله چه کسانی هستند اول نگاه مى‌كند كه آیا این صورت مسئله به نفع اوست یا نیست! اول مى‌رود روى این قضیه كار مى‌كند، فكر، فكر مادی و شخصی می‌شود، فكر مى‌شود ها! خدا براى انسان این را نیاورد!

جلسه ۶۶۷

11
  • مصادیق آیۀ ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ﴾

  • خدا براى انسان این روزگارى را نیاورد كه فكر اصلاً زاییده و اثر لازم‌ ذاتى خود نفس خواهد شد؛ نفس است كه فكر و جهت‌گیرى را مى‌زاید تا مى‌گویند که در یك قضیه دخالت كن، فوراً مى‌رود [روی اینکه] یك‌طورى قضیه را دخالت كنم كه به نفع خودم تمام شود! از اول روى آن مى‌رود، وقتى روى آن رفت، مهره‌ها را بلد است که چطور بچیند؛ این و این و این را سه‌تا ـ سه‌تا یا چهارتا؟ ـ انتخاب مى‌كند كه بعد یك‌دفعه مسائل طورى باشد كه به نفع تمام شود. چه كسى این كارها را انجام مى‌دهد؟! نفس آمده به یك صورت فعلیۀ شقاوت و كدورت و ظلمت تحول پیدا كرده است، او دیگر نمى‌تواند در انتخاب مهره‌ها سراغ امام زمان برود و از امام زمان كمك بگیرد، راهش دیگر بسته است. او در انتخاب این مسئله اصلاً به‌طوركلى نمى‌تواند بخواهد یك فردى را انتخاب كند كه بى‌طرف باشد. نمى‌تواند، چون فرد بى‌طرف مى‌آید نقطۀ مقابل او قرار مى‌دهد و نتیجه را او قرار می‌دهد و او از اول راه را مشخص كرده و باروبندیل را بسته و حالا آمده گفته است که هر كسى هر حرفى دارد بیاید بزند. اول بار و بنه را بسته بعد مى‌گوید که خیلى خب آقا شما چه می‌گویید و شما نظرت چیست؟! شما چه مى‌خواهید؟! روى این اساس آمده است كه خدا براى انسان نیاورد! اینها همان‌هایى هستند که ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ﴾1 ختم وقتى مى‌خورد تمام شد. ختم مى‌خورد نه‌اینكه خدا ختم مى‌كند، نه آقا! خودمان به سر خودمان ختم مى‌آوریم. وقتى كه رأى بیاوریم اسلام گسترش پیدا كرده است، وقتى رأى نیاوریم دشمنان براى ما نقشه كشیدند! قضیه چه شد؟! اوّلى را به اسلام مى‌زنیم [و نسبت می‌دهیم] دومى ‌را به دشمنان مى‌زنیم! نه اوّلى را به اسلام بزنید نه دومى ‌را بزنید همه یكى است‌. اگر بدى از خودمان بوده است سراغ خودمان برویم. ﴿وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓ ...﴾2 ما نمى‌توانیم كه خودمان را تبرئه بكنیم، به‌جاى اینكه به این و آن بزنیم، ده درصد به خودمان بزنیم! چرا یك كارى بكنیم كه بعداً معلوم شود که این حرف‌ها و خبرها نبوده است و بیخود آمدیم یك قضیه‌اى را [بزرگ] كردیم؟! مدام می‌آییم درست می‌کنیم.

    1. . سوره بقره (2) آیه 7. معاد شناسى، ج ‌10، ص 265:
      «خداوند بر دل‌هاى آنان و بر گوش آنان مهر زده است، و بر چشم‌هاى آنان حجاب و پرده‌اى است؛ و آنان داراى عذابى بزرگ مى‌باشند.»
    2. . سوره یوسف (12) آیه 53. سر الفتوح، ص 124:
      «من نگه‌دارنده نفس خود نیستم...»

جلسه ۶۶۷

12
  • استفادۀ ابزاری از دین

  • من چند سال پیش در یك قضیه‌اى دیدم یك جریانى بود یك بنده خدایى در این جریان انتخاب نشده بود مى‌دانید چه گفت؟! حرف ایشان این بود كه بله همیشه در اسلام حق با اقلیت بوده است! دست شما درد نكند شما كه دیگر ترتیب همه چیز را دادید! حق با اقلیت بوده است، به صراحت گفته بود که آن اقلیت بودند كه اسلام را نگه داشتند! بنابراین تمام مسائلى كه در این كشور براساس اكثریت بوده همه باطل می‌شوند تمام شد رفت پى كارش! این استفادۀ ابزارى كردن از دین مى‌شود. حالا اگر همین آقا می‌آمد و با رأى اكثریت [انتخاب می‌شد می‌گفت که] بله دیدید كه چگونه این افراد آمدند و انتخاب اصلح فرمودند! و عجیب اینكه همین افراد در شرایط دیگر آمدند همان رأى او را انجام دادند پس چه شد؟! اگر قرار است كه شما بفرمایید که همیشه در اسلام آن اقلیت هستند پس این اقلیت سه یا چهار نفرى که در این جریانات بودند پس حق با آنهاست! این را دیگر مردم فهمیدند كه ما داریم با دین بازى مى‌كنیم و چیزى را كه فهمیدند، فهمیدند! این دیگر قایم‌باشک ندارد، تمام شد و رفت و همه متوجه شدند، ما تا حالا داشتیم با دین مردم و با باورهاى مردم بازى مى‌كردیم؛ یك روز این‌طرف مى‌كردیم و یك روز آن‌طرف مى‌كردیم یك روز این‌طورى و یك روز آن‌طوری می‌کردیم. قضیه این‌طورى بوده است. خیلى خب جریانى پیش آمد و این قضیه رو شد و دیگر هرچه زودتر انسان به اصلاح خود بپردازد به نفع او و به نفع بقیه است، مى‌گویند که جلوى ضرر را از هر جا گرفتن، اول منفعت است و ماهى را هر وقت از آب بگیرى این ماهى تازه است. إن‌شاءالله دیگر تا اینجا ختمش كنیم كه براى بحث بعد برسیم.1

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. .
      جهر و اخفات در صلاة (ت)
      استاد: این روایت احسن اخفات را داریم، چطور شما نیاوردید؟!
      تلمیذ: ... من ندیدم آنچه که در جهر و اخفات دیدم به آن کیفیت بود که انسان در غیر از حمد و سوره مختار است.
      استاد: بله، مختار داریم روایت دیگرى هم احسن الإخفات است هم داریم مى‌خواهید حالا من چیز مى‌كنم. بله، من روایت را دیدم نه‌اینكه كراهت دارد بلکه احسن اخفات است البته این منافاتى ندارد مى‌گوید: إن شاءَ جَهَر و إن شاءَ لَم‌ یَجهر ولى احسن در صلاة اخفاتیه اخفات است و در صلاة جهریه جهر است. در مورد اذكار ركوع و سجود منظورم هست.
      تلمیذ: در تشهد اصلاً روایت هم داریم مى‌گوید که امام جماعت صدایش را به خلفش برساند* براین‌اساس آن فرمایش شما که نباید در....
      استاد: ببینید در اینجا دارد كه یُستحبُّ للإمام الجهرُ بِه ولى ندارد در صلاة اخفاتیه «یَنبَغی لِلإمامِ أن یُسمِعَ مَن خَلفَهُ التَّشَهُّدَ»** خب این مربوط به صلاة جهریه است اخفاتیه ندارد.
      استاد: این إن شاءَ دلالت بر اباحه مى‌كند ولی دلالت بر افضلیت نمى‌كند و افضلیتش در اخفاء است.
      تلمیذ: ما از فرمایش جناب‌عالی تعیین را [برداشت کردیم] که حتماً باید آهسته باشد.
      استاد: نه نگفتم اگر هم گفتم اشتباه است.
      تلمیذ: در آن جلسۀ شب سه‌شنبه هم که آقای... نماز می‌خواندند ایشان هم تأکید کردند که ظاهراً نظر حضرت‌عالی این است که باید این‌طور باشد.
      استاد: نه باید را نگفتم پس اگر این‌طور است اصلاح كنید. نه‌خیر بنده عرض كردم كه در صلاة جهریه حكم به اخفات است، حكم به اخفات به تناسب. نه‌اینكه به‌عنوان اینكه كراهت دارد، نه آن نیست به‌عنوان افضلیت و ارجحیت است. من این را گفتم كه به‌خاطر رادیو و تلویزیون و اینها انسان آنچه را كه در شرع تشریع شده است كنار نمى‌گذارد و در صلاة اخفاتیه متناسب با خود صلاة اخفات تشریع شده و رجحان با اوست لذا انسان نمى‌آید آن را كنار بگذارد چون دارند از او عكس مى‌گیرند و برای اینکه صدایش در آن بیاید بخواهد بیان كند! اگر از شما فیلم نمى‌گرفتند و شما هم با این جماعت نماز مى‌خواندى تشهدت را بقیه می‌شنیدند یا ساكت بودی؟! چون از تو دارند فیلم مى‌گیرند لذا تشهد و سجده‌ات را داری بلند مى‌خوانی! این چیزی است که ما داریم می‌بینیم. این منظور من است‌.
      تلمیذ: پس حمل بر كراهت می‌شود. ‌
      استاد: نه كراهت هم نمى‌توانیم بگوییم بلکه رجحان دارد. كراهت نیست همان إن ‌شاءَ هست که اگر بخواهد ولى در كراهت آن مبغوضیت لحاظ است؛ كراهت این‌طور نیست كه در مقابل مستحب باشد بلکه كراهت براى خودش حكم استقلالى است و ممكن است یك شی‌ء مستحب باشد ولى مخالفش مباح باشد، فرض كنید كه در شب آب را ایستاده خوردن مكروه است ولى دلیل نیست كه نشسته خوردن آن مستحب است، مباح است یعنى یک امر مباحی را انجام دادید و ثواب نمى‌دهند.‌ در استحباب اگر مستحب است گاهى اوقات استحباب به معناى مختار است، نه به معناى امرى كه در او یك ثوابى اضافۀ بر آن جهت نفسى آن شی‌ء لحاظ شده است كه در اینجا تقریباً به معناى رَفعُ الحَظر است؛ در امر بعدَ النهى دلالت بر رَفعُ الحَظر مى‌كند. وقتى كه مى‌گویند که در شب مستحب است نشسته آب را بخورى نه‌اینكه برای این نشسته‌ بودن ثواب به تو بدهند؛ یعنى وقتى كه ایستادن كراهت دارد پس ضدّ و مقابلش در كیفیت شرب، آن كه مختار است نشسته است ثواب هم به تو نمى‌دهند نه نشسته بخور. استحباب این است. در بعضى موارد استحباب به معناى فضیلت زائد است، یعنى رجحان أحدُ الطرفین به رضایت مولا است آن با این فرق مى‌كند. در نماز در قرائت تشهد و امثال‌ذلك در صلاة جهریه قرائت به جهر مستحب است درعین‌حال كه قرائت به اخفات مكروه نیست، مکروه یعنى در اینجا مباح است و شما می‌توانید اینها را آهسته بخوانید. مستحب در مقابلش كراهت است در صلاة اخفاتیه قرائت إخفات مستحب است؛ یعنى مستحب است انسان همراه با او اینها را هم آهسته بگوید و مقابلش مباح است، مباح نه به معناى مكروه،‌ مباح است.
      عدم صحت کراهت به معنای اقلُّ ثوابًا (ت)
      تلمیذ: كراهت به معناى‌ اقلُّ ثوابًا هم هست. در فقه این حاکم است.
      استاد: نه، حالا در این قضیه بله، این یكى از مسائلى است كه آن در آنجا این‌طور مطرح شده است كه كراهت را به معناى أقلُّ ثواباً گرفتند ولكن بنده این مطالب را قبول ندارم مثلاً فرض كنید در صلاة در حمام و صلاة در شارع و صلاة بعد از شروع و امثال‌ذلك اینها را أقلُّ ثواباً مى‌گیرند، نه اینها صحیح نیست آن كراهتی که در آنجا مكروه است به معناى أقلُّ ثواباً نیست، مكروه اگر مكروه باشد آن باطل است و نمى‌شود چیزى مورد نهى شارع باشد و [أقلُّ ثواباً باشد] آیا در أقلُّ ثواباً نظر شارع بالأخره بعد از داد و بیداد و بعد از بالا و پایین بر انجام و اتیان آن است یا بر عدمش است؟! با أقلُّ ثواباً كه كار حل نمى‌شود.
      مكلَّف مى‌گوید که أقلُّ ثواباً یعنى فرض کنید شارع بر یك صلاة بعد الشروع، قبل الشروع بیست‌تا ثواب به آدم مى‌دهد بعد الشروع پانزده‌تا مى‌شود باز پانزده‌تا اشكال ندارد خیلى هم مستحب است پس چرا باید بگوید که مكروه است؟! اینكه شارع مى‌گوید: نخوان، یعنی نخوان یا مى‌گوید: بخوان و ثوابت كمتر است؟! شما از شارع چه مى‌فهمید؟! شارع مى‌گوید: وقتى كه وارد حمام مى‌شوید به كسى كه در حمام هست سلام نكن آیا این سلام كردن أقلُّ ثواباً است؟! یعنى پانزده‌تا ثواب دارد یااینكه مى‌گوید سلام نكن؟! برای چه سرت را انداختى و سلام مى‌كنى حالا آن بدبخت دارد خودش را مى‌شورد و فلان مى‌كند یااینكه شارع صلاة در وسط خیابان را مى‌گوید: نخوان یعنی بخوان ولى ده‌تا به تو ثواب مى‌دهم؟! یعنی چه نشستند أقلُّ ثواباً مى‌گویند؟! اقلُّ ثواباً چیست؟! ما اقلُّ ثواباً نداریم! اصلاً این حرف‌ها را نداریم اینها كشك است. البته در این بحث حج به مواردى مى‌رسیم كه این بحث را باید بیان بكنیم إن‌شاءالله آنجا مفصل بیان می‌گوییم.
      تلمیذ: اگر کسی آخر ماه رجب برای عمرۀ مفرده احرام می‌بندد منتها كاروان درون مکه حركت نمى‌كند چون هنوز زمانش نشده است آیا مى‌تواند به مدینه برگردد و در احرام باقى باشد بعد وقتى كه ماه شعبان ظاهر شد وارد مکه بشود و اعمالی را که انجام می‌دهد به‌عنوان عمرۀ رجبیه انجام بدهد؟!
      استاد: البته احرام بستن هر وقتى بلامانع است و شما مى‌توانید از اول رجب هم احرام ببندید و شعبان بروید طواف را انجام بدهید.
      تلمیذ: در داخل مکه نه، می‌آید در میقات احرام می‌بندد و بعد برمی‌گردد، به‌طرف مکه حرکت نمی‌کند و به‌طرف مدینه دوباره برمی‌گردد. در مسجد شجره به نیت عمرۀ رجبیه احرام می‌بندد و می‌داند که در ماه رجب داخل مکه نمی‌شود و کاروانش حرکت نمی‌کند پاسپورت هم به او نمی‌دهند که طرف مکه برود اما می‌خواهد رجبیه را ادراک کند. آیا این قضیه با احرام بستن او ممکن است؟ دوباره مدینه برمی‌گردد و در هتل هست ماه شعبان که داخل می‌شود با همین احرام از میقات رد می‌شود و دوباره طرف مکه می‌رود.‌
      استاد: احرام بستن او اشكالى ندارد احرام مى‌بندد و مى‌آید یك ماهی هم که در مدینه هست باید محرماً باشد این اشكالى ندارد ولى چون مى‌داند كه در ماه رجب موفق نمى‌شود این به‌عنوان ماه رجب حساب نمى‌شود. بله، اگر خیال مى‌كرد كه در ماه رجب مى‌تواند انجام بدهد یااینكه در آخر ماه رجب است و در شرف رفتن است، مى‌تواند كه احرامش در رجب قرار بگیرد و تا بخواهد به مكه برسد رجب تمام مى‌شود در این دو صورت این عمره عمرۀ رجبیه است ولى اگر بداند که نه، چند روز یا یك هفته در مدینه است و او قطعاً به مكه نخواهد رفت اشكال ندارد احرام ببندد ولكن این عمره‌اى كه حساب مى‌شود عمرۀ شعبان حساب می‌شود.
      معنای احرام (ت)
      تلمیذ: این احرام به معناى دخول در حرم است وقتى انسان احرام می‌بندد یعنى مى‌خواهد از میقات رد بشود و داخل در حرم بشود.
      استاد: احرام بستن به معناى دخول در حرم نیست، احرام به معناى عزم و ارادۀ براى رفتن به‌سمت حرم و اعمال و این مناسك است نه‌اینكه همراه با احرام باید یك حركت فعلى هم از او سر بزند، انسان مى‌تواند احرام انجام بدهد و حركت خودش را به تأخیر بیندازد. بله، نیت نیت رفتن را داشته باشد این اشكال ندارد لذا مى‌تواند از منزل خودش احرام ببندد مثل كسانى كه نذر مى‌كنند و از همان منزل خودشان احرام مى‌بندند و این لازمه‌اش این نیست كه وقتى كه احرام می‌بندد فوراً حركت كند. او در همان‌ منزل مى‌تواند نیت احرام بكند و لباسش را عوض بكند و بعد هم یك هفته دیگر باز بماند چون نیت براى رفتن دارد این براى تلبّس به احرام كفایت مى‌كند. چون نیت رفتن دارد حالا همان موقع كه احرام بست باید پایش را از خانه بیرون بگذارد؟! نه، یك هم‌چنین چیزى نیست بلکه مى‌تواند بماند؛ یك روز دو روز چند روز برحسب آن نیت خودش بماند و این هیچ اشكالى ندارد. بودن در احرام حدّ و مرزى ندارد، ولى اگر بداند كه نه، این داخل در حرم و مناسك شدنش و اینها بعد از رجب قرار مى‌گیرد آن جزو [عمرۀ رجبیه] حساب نمى‌شود مگر اینكه نداند یعنى علم به خلاف داشته باشد كه بر آن اساس این احرام جزو رجب حساب مى‌شود.
      تلمیذ: در واقع تبدل نیت عمرۀ رجبیه به عمرۀ شعبانیه می‌شود؟
      استاد: نه، اصلاً نیاز به نیت ندارد، ما نیت رجبیه نداریم خود نفس الوقوعش رجبیه یا شعبانیه حساب مى‌شود. 
      تلمیذ: پس اینکه بعضی از خود ایران مُحرم می‌شوند اشکالی ندارد.
      استاد: بله، من خودم دیدم در بعضى از شهرها از همین نواحى كردستان بودند اینها با احرام بودند. اشكال ندارد. حتى در بعضى از این موارد خلبان مى‌گوید كه الآن ما وارد میقات شدیم، ما به قصد احرام نبودیم ولى افراد دیگری بودند آنها مُحرم بودند وقتى به میقات رسیدیم گفت كه الآن ما وارد میقات شدیم آنهایى كه مُحرم هستند نیت مجدد كنند یك‌دفعه همه لبیك گفتند!
      *. الکافی، ج ۳، ص ۳۳۷.
      **. همان.