669

فنای اعیان ثابته در حقیقت وجود

تبیین نسبت میان تعینات خارجی و حقیقت واحده هستی

14316
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مسئله «فنای اعیان ثابته» در حقیقت وجود می‌پردازند. بحث با تحلیل مثال صوت آغاز می‌شود تا روشن گردد که چگونه یک حقیقت واحده در عین وحدت، ظهورات و تعینات متکثری پیدا می‌کند. استاد با نقد دیدگاه‌هایی که تعینات خارجی را صرفاً نمودهای وهمی می‌دانند، بر واقعیت داشتنِ این تعینات در عینِ فنای آن‌ها در حقیقتِ هستی تأکید می‌ورزند. در ادامه، سیر تحولِ وجودی انسان و نقش مجاهده و معرفت در ارتقای این تعینات بررسی می‌شود. ایشان با ذکر نمونه‌های تاریخی همچون تحولِ وجودی حر بن یزید ریاحی و زهیر بن قین، نشان می‌دهند که چگونه عین ثابت انسان در عینِ بقا، با حرکت در مسیر کمال و تجرد، دائماً فعلیت‌های جدیدی می‌یابد تا در نهایت به مقام فنای شهودی و بقای بالله نائل گردد. این بحث، پیوند میان مباحث دقیق فلسفی و ضرورت‌های سلوکی را به روشنی ترسیم می‌کند.

/25
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۶۹

1
  • درس ششصد و شصت و نهم

  • بحث راجع به عین ثابت (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • عدم منافات تعیّن ثانى با تعیّن اول

  • تعیّن ثانى، ظهور تعیّن اول

  • راجع به مسئلۀ تعیّن اول و تعیّن ثانى خدمت رفقا عرض شد که این تعیّن ثانى منافاتى با تعیّن اول ندارد بلکه ظهور تعیّن اول است و این ظهورات گرچه در خارج با یکدیگر تفاوت دارند و براى هرکدام از اینها حکم جداگانه لحاظ مى‌شود ولى درعین‌حال آن حقیقت اولىٰ و مبدأ این ظهور در همۀ آنها یکى است و هیچ اختلافى ندارد بلکه آن حقیقت واحده‌ای است که در ذات خودش بسیط است و ترکّب و حد ندارد و حد و ترکب موجب خروج آن حقیقت واحده از هویت اولىٰ خودش و غلطیدن به عوارض و به تبعات و توالى فاسدۀ دیگر خواهد شد.

  • براى تقریب این مسئله ما از صوت استفاده کردیم و مثال‌هاى متفاوت دیگرى دارد ولى مثال صوت در اینجا مى‌تواند گویا باشد به‌واسطۀ لحاظ‌هاى مختلفى که انسان مى‌کند. منشأ و مبدأ هر صدا یک حقیقت واحده‌ای‌ است که آن تفاوتى نخواهد کرد، آن منشأ که عبارت از همان خروج هوا بعد از تماس با آن محیطِ مولّد صوت که تارهاى صوتى در دهانۀ ناى هست، بعد از این مسئله ما مى‌بینیم که این هوا داراى ظهورات متفاوتى خواهد شد به ملاحظۀ محیط اطراف و جوانب خودش، اصل و حقیقت صوت حقیقت واحده است منتها در ارتباط با جوانب شکل‌هاى مختلفى پیدا مى‌کند. اختلافى که بین این مثال و ممثَل هست در این است که در اینجا خود حقیقت واحده و منشأ واحد ارتباطى با محیط اطراف ندارد و به‌واسطۀ قرار گرفتن در جریان‌هاى مختلف و جوانب مختلف ظهورات متفاوتى پیدا مى‌کند. این مطلب را براى بعد مى‌گذاریم که همین قضیه منشأ براى اشتباه و خلطى است که بین اعلام شده و نتوانستند مسئلۀ تشخّص در وجود را با تشکیک در وجود به همان مبنایى که ما عرض کردیم بتوانند باهم مقترن کنند و توفیر بدهند.

جلسه ۶۶۹

2
  • اول این مسئلۀ صوت خوب روشن بشود بعد راجع به مابه‌الاِفتراقش صحبت مى‌کنیم، وقتى که آن حقیقت صوت یک حقیقت واحده باشد در خروج این صوت و در شکل‌گیری این صوت ما مى‌بینیم که مظاهر مختلفى در اینجا ظهور دارند؛ یک مظهریت، مظهریت حرف سین است، یکی حرف شین است، دیگری حرف یاء، جیم، حاء، خاء، دال و امثال‌ذلک است که ما براى هرکدام از اینها حکم جداگانه و لحاظ مختلفى داریم و از ترکیب این لحاظ‌هاى مختلف معناى مختلفى قصد مى‌شود و به‌طورکلى این اسامى‌ای که براى این معانى وضع شده همه براساس اختلاف در اصل و منشأ این حروف است.

  • براى این مسئله ما مسائل مختلفى قصد مى‌کنیم و معانى مختلفى قصد مى‌کنیم. در طرز چیدن حروف ما ملاحظۀ آن معنا را مى‌کنیم، وقتى که بخواهیم یک‌ معناى شدیدى را به مخاطب القاء کنیم، با حروفى القاء می‌کنیم که بتواند آن شدت را در خود حمل کند و اگر بخواهیم معناى لطیفى را به مخاطب بفهمانیم معناى محبت، عشق، دوستى، ودّ، عطوفت و امثال‌ذلک را با الفاظ درشت انجام نمی‌دهیم! آن طبع انسانى و فطرت سلیم انسانى در اینجا هم باز مى‌بینیم که تأثیرگذار است. فطرت عجیب است! واقعاً مسئلۀ فطرت یک مسئلۀ عجیبى است که در همۀ موارد حتى در تسمیه‌ها و حتى در ملاحظات مى‌بینیم که این مسئله وجود دارد یعنى نمود خارجى دارد.

  • در قضایا و مطالبى که مى‌خواهد نسبت به آنها حکومت و قضاوت کند با همان کیفیت ارتباط خودش با مبدأ عدل و مبدأ رحم و مبدأ عطوفت و رأفت مى‌آید مسائل را از آن دریچه مى‌سنجد و هرچه را که ببیند مخالف است رد مى‌کند و هرچه را ببیند موافق است قبول مى‌کند حتى در مورد تسمیه و حتى در مورد کیفیت انتخاب حروف هم مى‌بینیم که این فطرت مى‌آید و کلماتى را انتخاب مى‌کند که بتواند جور دربیاید حالا یک شخصی که از دایرۀ عقل و فطرت سلیم خارج شده آن مسئلۀ دیگرى است.

جلسه ۶۶۹

3
  • این فطرت مى‌آید براین‌اساس حروف را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد تااینکه به همان معناى مطلوب به آن کیفیت برسد، این تعیّن تعیّن ثانى می‌شود و تعیّن دیگر که خب تعیّن ثالث است، تشکیل کلمات است، تعیّن رابع فرض کنید که تشکیل جملات است، همین‌طور تشکیل مقالات است، تعیّن خامس و سادس و همین‌طور جلو بروید هرچه را که بعد براین‌اساس تحقق خارجى پیدا می‌کند به‌واسطۀ آن ذهنیت و به‌واسطۀ تصرفات خود فرد، آن دیگر در اختیار اوست که چگونه مى‌تواند این مسائل را جلو ببرد و همین‌طور خودش یکى پس از دیگرى بتواند خلق تعیّن کند.

  • آن تعیّن اول و ثانى فعلاً مورد بحث ماست که چطور این دوتا تعیّن در کنار یکدیگر هستند و در یکدیگر معیت دارند. شما نمى‌توانید آن تعیّن اول را بدون تعیّن دوم در عین اینکه ظهور دارد، درعین‌حال ملاحظه کنید، امکان ندارد شما حروف را در خارج احساس کنید بدون اینکه آن مسئلۀ تعیّن اول که عبارت از منشأ صوت است در اینجا ملاحظه شده باشد.

  • در مظاهر وجود و در خارج وقتى که موجودات را شما مشاهده مى‌کنید ظهور آن تعیّن اول که وجود بالصرافه است، آن ظهور باعث وجودات و باعث ظهور اشیاء و تعیّنات خارج در قوالب مختلفه است؛ چه مادى و چه غیر مادی.

  • الآن که این دستگاه در مقابل من است این خودش یک نوع تعیّنى از تعینات است و این با کتاب متفاوت است با این آب که در اینجاست متفاوت است با این فرش و اینها تفاوت دارد، این تعیّن و خصوصیتى که الآن در اینجا قرار گرفته است، هزار طور مسائل و تعیّن‌ها یکى پس از دیگرى آمده تا این را به این کیفیت درآورده است. حالا این حقیقت خارجیه که الآن دارم مشاهده مى‌کنم و اثر خاصى را از این مى‌بینم و خودم از این اثر خاصى را تقاضا مى‌کنم چرا آن اثر را از چیز دیگر و شی‌ء دیگر تقاضا نمى‌کنم؟ چون آن خاصیتى که در این است در آن نیست.

جلسه ۶۶۹

4
  • من‌باب‌مثال بنده به‌جاى میکروفون نمى‌توانم ظرف آب را درقبال خودم قرار بدهم بعد یک ساعت صحبت را در این ظرف آب ضبط شده و تصحیح شده پس بگیریم، این ظرف آب براى خوردن و براى رفع عطش است و این‌هم براى کار دیگرى است که از او برمى‌آید و او را انجام می‌دهد. این حقیقت خارجیه بدون آن خمیرمایه‌ای که در او باید باشد که عبارت از همان وجود بحت و بسیط است ـ نه منبسط، وجود منبسط همین چیزهایى است که ما داریم مشاهده مى‌کنیم که از آن به تعیّن ثانى تعبیر مى‌شود ـ آن وجود بحت و بسیط که لا ثانى له و لا ثالث و مقابلى را نمى‌پذیرد و نِد و نظیرى را قبول نمى‌کند این وجود آیا ما مى‌توانیم بدون درنظر گرفتن این وجود بحت و بسیط، قوام و ظهور و استقلال براى این امرى که از او توقع داریم ملاحظه کنیم؟! نمى‌شود.

  • اگر شما آن وجود بحت و بسیط که مبدأ اول و مبدأ اعلاى براى همۀ تعینات است را درنظر نیاورید عقلاً حکم به انحاء و به اعدام این امر خارجى کردید و این مسئلۀ بسیطى است. اگر شما آن حقیقت اولایى که در گلوى شما و در دهان شما است را درنظر نیاورید دیگر نه سین مى‌توانید تصور کنید نه جیم تصور کنید نه چ و الف، هیچ چیز قابل تصور نیست یعنى [مثلاً] بگویید که ما حروف خارجى داریم و این حروف خارجى از یک عالم دیگر و از یک منشأ دیگر آمده بدون اینکه ریشۀ آن حروف و ریشۀ آن اصوات براى ما مورد نظر قرار بگیرد، بدون این مسئله ما حکم به نابودى و فناء این اشیاء کردیم، فناء یعنى فناى خارجی، فناء خارجى که دیگر گوش شما اگر گوش بوعلى هم بود قابل استماع نبود.

  • دیدید بعضی‌ها که ناراحتى در ناى و اینها دارند و اصلاً صوت ندارند و باید به‌وسیلۀ دستگاه تحریک ارتعاش تارهاى صوتى صدا از اینها خارج بشود؟! آنها این منشأ را ندارند؛ آن منشأ مولّد براى صوت را ندارند، خب وقتى که ندارند طبعاً ظهورى هم نیست، یک فناى خارجى ـ تصور کنید دارم چه مى‌گویم ـ و فناى تکوینى در اینجا وجود دارد که قابل براى استدراک نیست؛ آن اشیائى که ما داریم ملاحظه مى‌کنیم.

جلسه ۶۶۹

5
  • در همین موقع ما نظر را در همین‌جا متمرکز مى‌کنیم؛ در وقتى که معتقد هستیم و هم‌چنین هم هست که وجودِ مظاهرِ مختلفۀ خارجى نمود و ظهور همان حقیقت اولیٰ موجودۀ در وجود هر کسى هست و آن حقیقت اولىٰ است که به این کیفیت درمى‌آید، آیا در همین لحظه‌اى که من دارم صحبت مى‌کنم و شما دارید گوش مى‌دهید و در همین لحظه که این معنا براى ما روشن شده است، آیا ما واقعاً مى‌توانیم حکم کنیم بر اینکه تمام این ظهورات که به اصوات مختلفى در خارج ظهور پیدا می‌کنند و منشأ آنها یکى است و همان حقیقتى است که از این ناى برمى‌خیزد و بعد به صور مختلفى تعیّن پیدا مى‌کند؟ آیا در همین لحظه ـ‌ نه در وقتى که من ساکت بشوم و دیگر سخن نگویم ـ و در همین حال که من دارم صحبت مى‌کنم مى‌توان گفت که تمام این ظهورات فانى در آن حقیقت اولىٰ هستند یا نمى‌توان گفت؟ مى‌توان گفت.

  • در همین الآن که من دارم صحبت می‌کنم آیا مى‌توانم بگویم که این حقایقى که الآن به‌صورت اصوات متمایز الوجود در خارج دارند شکل پیدا مى‌کنند و ترکیب مى‌شوند و به‌واسطۀ ترکیب آنها معانى به مخاطب القاء مى‌شود، مافى‌الضمیر متکلم به مخاطب ارائه مى‌شود، آن وجود نفسى کلمات به مخاطب ابراز مى‌شود، در همین لحظه آیا من مى‌توانم بگویم که این اشیاء متفاوت الوجود در آن وجود حقیقى خودشان فانى در یک حقیقت و در یک وجود هستند و خودشان استقلال ندارند و خودشان از خود نمود و ظهورى ندارند و هستى ندارند، آیا مى‌توانم بگویم؟ بله، باید بگویم و اگر نگویم پس دیگر حقیقتى براى اینها قائل نشده‌ام و عملاً حکم به بطلان و به فناى این امور کردم بدون اینکه براى آنها واقعیتى بدانیم. این مسئله چه تفاوتى مى‌کند با اینکه من دهانم را ببندم و سخن نگویم و هیچ نمود و ظهورى از من و از دهان و لب‌هاى من مشاهده نکنید؟! هیچ تفاوتى ندارد.

جلسه ۶۶۹

6
  • در فناء اوّلى که قبل از تعیّن باشد، آن حقیقت موجود است ولى وجود او قابل براى ارائه نیست، وجود او یک وجودى است که ظهور ندارد؛ ظهور خارجى ندارد! هست ولى نمى‌تواند بروز و ظهور پیدا بکند! هست ولى نمى‌تواند مطلبى را عیان بکند! لذا در اینجا آن شعر مغربى مصداق پیدا مى‌کند؛‌ «ظهور تو به من است و وجود من از تو»،1یعنى تو در وجود خودت نیاز به من نداری، تو در وجود خودت قائم به ذات هستی، مستغنى عن الغیر هستی، تو صمد هستى، نیاز نداری، احتیاج ندارى، حقیقت واجب الوجودى اقتضاى صمدیت و اقتضاى استغناء ذاتى را مى‌کند. این وجود تو به من نیست، وجود تو به خود ذات تو است و تو ذات حى و قیومى هستى که قائم به ذات هستى ولى ظهور چطور؟ همین‌که تو مى‌خواهى ظهور کنی، ـ طا ظا مولَّف و هاء هوّز که مى‌آید ـ غیر از او یک شیئى قطعاً به نظر خواهد آمد آن شیئى که به نظر مى‌آید چیست؟ آن عبارت از همین اشیائى است که تمام عالم را به‌عنوان مظاهر پر کرده‌اند، همین‌که شما مى‌گویید: ظهور حقیقت واحده، ظهور مقام هوهویت، ظهور همان وجود بالصرافه، اینکه ظهور مى‌گویید آن حقیقت بالصرافه را از آن معناى کُمون خودش خارج کرده‌اید، صدا در اینجا هست ولی براى خروج این صدا من باید لب‌ها را باز کنم، اگر باز نکنم صدا از ظهور نیست، صدا الآن اینجاست، مثلاً یک مطلبى را مى‌خواهید بگویید، مى‌گویید: سر زبانم گیر کرده است، همین سر زبانم مانده است، بگذار کمی فکر کنم همین سر زبانم هست، بگو دیگر! مى‌گویید: نه کمی احتیاج به فکر دارم. خیلى اتفاق افتاده که آدم احساس مى‌کند که یک چیزى سى درصد از آن در ذهن آمده و هفتاد درصدش مانده است، همین‌طور اضافه می‌شود چهل درصد ...، کمی بیشتر بیشتر صددرصد یادش آمد! این که دارد طى مى‌کند چیست؟ این یک واقعیت است، خلق واقعیت نمى‌کند بلکه نتوانسته واقعیتى که هست را احضار بکند، لذا دارد خودش را برمى‌گرداند و به عقب مى‌کشاند تا بتواند به آن قضیه و به آن حادثه دسترسى پیدا کند و به‌واسطۀ آن مطلب مورد نظر را بیان کند لذا مى‌گوید: صبر کن سر زبانم هست کمی فکر کنم به این مسئله مى‌رسم.

    1. دیوان شمس مغربی، غزل 111.

جلسه ۶۶۹

7
  • فنا به معنای سلب استقلال

  • خوب در اینجا دقت کنید! ببینید آنچه را که الآن در حقایق خارجیه مشاهده مى‌شود عبارت از فناى حقیقى و فناى تکوینى در همان وجود بالصرافه و بحت و بسیط است. فنا نه به معناى نیستى است بلکه به معناى سلب استقلال است، به معناى نیستى نیست که اصلاً ظهورى در اینجا نیست! به معناى نیستى نیست که در اینجا اصلاً به‌طورکلى تفاوتى با قبل ندارد! به معناى نیستى نیست که همۀ اینها فقط یک صوت هستند! نه، مسئله این‌طور نیست! نیستى در اینجا به معناى این است که حکم مستقل ذاتى روى هرکدام از اینها باطل است، همان‌طورى‌که مثلاً سین وقتى که بخواهد ابراز وجود کند و نسبت به شین بگوید که من اول هستم و بعد تو هستی ...؛ در حروف الفبا وقتى مى‌گوییم: الف ب ت ث تا برسیم به سین شین صاد ضاد و همین‌طور إلى آخر، منِ سین اول هستم و بعد توی شین هستى، او در جواب مى‌گوید: هم اوّلى و هم دومى و هم سومى و آخرى ندارد همۀ اینها بیخود است اینها همه اعتباراتى است که تو اینها را اعتبار کردی، باید ببینى آن ارادۀ مرید در القاء حروف، اول‌ به چه چیزى تعلق گرفته است؟! اگر مى‌خواهد زید بگوید، اول «زِ» را مى‌آورد و اگر بخواهد سیب بگوید اول سین را مى‌آورد بعد «یاء» را مى‌آورد ولى اگر بخواهد که شهاب بگوید، اول شین را مى‌آورد. این بسته به این است که آن مرید در القاء کلماتش کدام حرف را مقدم و کدام حرف را مؤخر قرار مى‌دهد، نه اوّلیت تو اول است و ثانویّت من ثانى است، تمام بستگى به آن ارادۀ مرید دارد. از اولِ حروفِ الفباء تا آخرش همۀ اینها براساس قرارداد الف ب خوانده شده است. حالا من از اول ى لام جیم را قرار مى‌دهم خب این که چیزی نیست، در اینجا هیچ‌گونه ملاحظه‌اى نیست.

جلسه ۶۶۹

8
  • بله، از نقطه‌نظر طبع سلیم آن حرفى که صدا ندارد را اول قرار مى‌دهند بعد آن چیزهایى که فقط با لب تنها تماس دارد بعد داخل مى‌روند حروفی که با دندان تماس دارد، حتى در حروف انگلیسى همان A,B,C,D به همان کیفیت است، در عربى هم همین‌طور است، در فرانسه هم همین‌طور است. اینها به‌خاطر همان طبع سلیمى است که این فطرت بشرى در ترکیب حروف مى‌آید و آنچه را که از نقطه‌نظر القاء حروف و مطلب در خارج بى‌هویت‌تر هست را ابتدا مى‌گذارد تااینکه هویتش بیشتر مى‌شود.

  • این مسئله که فناء ذاتى حروف در آن صوت است که حقیقت این حروف را تشکیل مى‌دهد، بسیار مسئلۀ دقیقى است این را اگر ما ملاحظه کنیم خیال مى‌کنم تا حدودى قضیه در بحث فناء اعیان ثابته و عدم فناء اعیان ثابته بنا بر اختلاف اقوال در این زمینه حل شده باشد! این حروفى که الآن ما مى‌بینیم این حروف احکام متفاوتى به خود مى‌گیرند که این احکام متفاوته در عین صحت هرکدام، هیچ‌کدام مخلّ به دیگرى نیستند. یکى از آنها وجود حقیقى این حروف در خارج است، شما نمى‌توانید بگویید که این حروف الفبا در خارج‌ وجود ندارند، اگر بگویید که وجود ندارند پس شما اصلاً چیزى را نمى‌شنوید، شما اصلاً چیزى را احساس نمى‌کنید.

  • پس یکى از مسائل مهمى‌ که بعضی‌ها حالا یا به‌واسطۀ جهل یا به‌واسطۀ توغل در آن ذوقِ تألّه ـ هرکدام از اینها مى‌خواهد باشد بنا بر نظر مرحوم حاجى و اشکالى که در آنجا هست، و این مسئله در کتاب توحید علمى و عینى ذکر شده است1 ـ انکار وجود خارجى اشیاء و تعینات شده این مسئله جاى تأمل دارد که آمدند به‌طورکلى انکار کردند و همۀ اینها را ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمۡ‍َٔانُ مَآءً2 تعبیر کردند که اصلاً وجود خارجى براى اینها درنظر نگرفتند و گفتند که همۀ اینها فقط یک نمود و تخیلات است. خب اگر تخیل باشد تخیل که جایش را عوض مى‌کند! شما به‌جای اینکه به این مربع بگویید، مستطیل بگویید! خب این حرف را نمى‌گویید، به‌خاطر اینکه آن ذوق تعلق در اینها خیلى شدید شده که نتوانستند خود ماهیت اشیاء را با توجه به این ذوق مقترن کنند و در کنار هم قرار بدهند ولیکن ما مى‌گوییم که هیچ منافاتى ندارد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 70 ، تعلیقه 1؛ توحید علمى و عینى، 285، تعلیقه.
    2. . سوره نور (24) آیه 39. الله شناسى، ج ‌2، ص 18:
      «[و كسانى كه كافر شده‌اند، اعمالشان] هم‌چون آب‌نما و سرابى مى‌باشد كه در زمین هموارى قرار دارد، به‌طورى‌كه شخص تشنه‌كام آن را آب گمان مى‌نماید، تا اینكه به نزد آن سراب مى‌آید، آن را چیزى نمى‌یابد.»

جلسه ۶۶۹

9
  • واقعى بودن وجود خارجى تعینات ثانویه

  • بعضی‌ها آمدند وجود خارجى و حقیقى اشیاء و تعینات را انکار کردند! این اشتباه اول است. همین‌که شما مى‌آیید انکار مى‌کنید خودش اثبات است. خود انکار این مسئله اثبات است، خودِ ترکیبى که شما از حروف قرار می‌دهید تا اثبات این مسئله را بکنید خودش اثبات مدعا است. چطور شما مى‌آیید مطلب را انکار مى‌کنید؟! وجود خارجى اشیاء وجود واقعى است! واقعاً وجود دارند، وجود واقعى نه به معناى وجود استقلالى ولى به معناى تکوّن خارجى است و این تکوّن خارجى و این تحقق خارجى امرى است که خارجى است و هست و واقعیت دارد و ما براساس هرکدام از اینها حکم مختص به خود را قرار مى‌دهیم و هرکدام را در جاى خود قرار می‌دهیم. من‌باب‌مثال به جاى خوردن آب شما نمى‌آیید این دستگاه را نوش‌جان بفرمایید. این که نمى‌شود! باید آب را که ملایم با طبع است بنوشید، نه آجر و سنگ و درخت و اینها را، اینها قابل براى خوردن نیستند. وجود خارجى تعینات ثانویه یک وجود واقعى است یعنى واقعاً یک امرى در خارج موجود است و بر آن اساس انسان مسائل را حمل مى‌کند. خب این یک مسئله و یک حکم است.

  • حکم دومى که در اینجا بار مى‌شود این است که اینها در عین واقعى بودنشان وجود استقلالى جدا و بدون ملاحظۀ وجود دیگر و حقیقت دیگر که عبارت از منشأ اینهاست ندارند؛ یعنى اینها یک وجودى جداى از آنها ندارند، آن رشته و سرچشمه قطع بشود نه سین در خارج وجود دارد و نه الف وجود دارد و نه ب! وقتى که دهان بسته بشود دیگر نه شین در خارج تحقق پیدا مى‌کند و نه یاء و نه جیم و حروف دیگر. پس حکم دوم اینکه به‌واسطۀ این تعیّنات خارجی، این تعیّنات همه متدّلى و وابستۀ وجودى و وابستۀ ذاتى، ـ نه‌تنها عرضى بلکه ـ وابستۀ ذاتى ماهوى هوهوى در هردوى اینها، وابستۀ ذاتى و ربطى به همان وجود مختفیۀ در وجود انسان و آن فم و حلق و امثال ذلک هستند، این حکم دوم براى اینهاست.

جلسه ۶۶۹

10
  • حکم سوم به‌واسطۀ استنادى که دارد و تدلّى‌ای که نسبت به وجود حقیقى و واقعى دارد پس در هنگام بروز و ظهور ـ در هنگام و وقتی که نیست، خب هیچ چیزی نیست، صحبت در وجود خارجى است ـ و در وقتى که وجود خارجى براى ما ملموس و محسوس است، در همان وقت این تعیّن ثانى، فانى در همان تعیّن اول است که عبارت از همان حقیقتى است که در حلق یا حقیقتى که در این دهان و ارتعاشات صوتى و امثال‌ذلک در اینها وجود دارد. پس وجود خارجى آنها منافاتى با فناء این اشیاء در آن وجود اول ندارد. و ثانیاً فناء همۀ تعینات خارجى صوتى منافاتى با تحقق خارجى و تکوینى ندارد، پس این دو را در اینجا ما باهم جمع کردیم؛ یعنى در عین فناء تمام ظهورات خارجى اصوات، در آن حقیقت صوتیۀ اولىٰ که در وجود انسان مختفى و مکنون است در عین فناء آنها، ما به این اشیاء خارجى وجود واقعى مى‌دهیم یعنی واقعاً وجود واقعى به اشیاء خارجى مى‌دهیم، این مسئلۀ فناء را در اینجا خیال مى‌کنم دیگر بهتر از این نتوانستیم توضیح بدهیم که چطور مسئلۀ فناء با وجود حقایق خارجیۀ تکوینیه منطبق است در عین وجود حقایق خارجیه در عین آن، ما حقیقتاً این مفهوم فناء را در اینجا درنظر مى‌گیریم و وقتى که حقیقتاً مفهوم فناء را درنظر بگیریم، درعین‌حال آن وجود خارجى اشیاء به‌حال خود باقى هستند. این مسئله که در اینجاست را شما منطبق بر حقایق عالم وجود بکنید. در اینکه ما وجودى هستیم جداى از یکدیگر شکى نیست؛ وجود من از وجود زید و امثال او جداست و براى هرکدام یک تمیز و تشخص خاصى وجود دارد، از آن‌طرف هم مى‌دانیم این وجود را از خودمان و از خانۀ عمه و خاله نیاوردیم، این وجود وجودى است از ذات بارى و از آن مبدأ نشأت گرفته است، این وجود که ظهور همان وجود است را در اینجا به همان کیفیت ملاحظه مى‌کنیم تعینات خارجیۀ اشیاء، تمام آنها داراى حقیقت هستند!

جلسه ۶۶۹

11
  • من خیال مى‌کنم احتمالاً مرحوم والد در جلد سوم یا جلد اول الله شناسى به این مسئله اشاره‌اى دارند که افرادى که قائل هستند بر اینکه تعینات خارجى فقط صرف یک نمودى است بلکه واقعیت ندارد [این صحیح نیست] و مسئله این‌طور نیست بلکه واقعیت و حقیقت دارد و ما نمى‌توانیم اینها را یک مسائل واهمه تصور کنیم! نمى‌شود وهم و خیال بیاید نُه جلد کتاب اسفار این‌قدرى بنویسد، همه کشک است؟! نمی‌شود فرض کنید 42 جلد کتاب جواهر بنویسد، همه‌ کشک است؟! خب این 42 جلد کتاب جواهرى که نوشته روى فهم و روى استدلال نوشته شده است و از روى روایت نوشته شده است از روى هزارتا دلیل و اینها نوشته شده است. همۀ اینها تخیلات است؟! نمى‌شود که این حرف را زد. چرا به جاى کتاب الصلاة کتاب الطهاره را ننوشته است؟! چرا به جاى کتاب تجارت نیامده کتاب حج را بنویسد؟! این تبعیض و این ترکیب کلمات از کجاست؟ ایراد استدلالات از کجاست؟! اینها براساس یک حقایق تکوینیه خارجى است که آن حقایق تکوینى خارجیه مى‌آید و اینها به این صورت بیان مى‌شود. پس این حقایق خارجیۀ تکوینیه وجودات حقیقى خارجى درعین‌حال فانى در آن تعیّن اول که عبارت از همان حقیقت الوجود است هستند.

  • خب جناب آقا سید محمد حسین و جناب علامه چه اشکالى در اینجا پیش مى‌آید که ما بیاییم و این‌طور مسئله را به این راحتى مطرح کنیم و بگوییم که حقیقت فانیۀ غالبه و قاهره بر همۀ اشیاء، این حقیقت فانیه فى کلِّ احوالٍ موجودة و معَ کل موجود مُقتَرِنَة؟! چه اشکال و حظری در اینجا دارد؟! این مسئلۀ فناء در اینجا به همان حقیقت اول خودش باقى است، مراتب تشکیکیۀ در وجود به همان واقعیت خودش هست، این مراتب تشکیکیۀ در وجود هیچ منافاتى با مرتبۀ تشخص هم ندارد، در عین اینکه تشخّص وجود به قوت خودش باقى است و در همان تشخص، در وُحدانیت خودش واحد است، درعین‌حال ظهوراتى که از او در خارج صورت عینى پیدا مى‌کند آن‌هم به حقیقت خودش باقى است. نه‌اینکه آن صورت عینیه باعث می‌شود صرافت ازبین برود! آخر کجاى قضیه ایراد دارد که ما بگوییم: وقتى که یک وجودى از آن وجود بسیط تنازل پیدا مى‌کند بین او و بین او فاصله مى‌افتد؟! این فاصله از کجا آمده است؟! اگر فاصله بیفتد ما حکم به امحاء و اعدام این وجود خارجى را کردیم درحالی‌که براى این وجود خارجى ما حکم به حقیقت خارجیه و مولّد آثار داریم؛ این شیئى که الآن در خارج مورد توجه و مورد تشخّص است. پس تشخّص وجود منافاتى با تشخّص‌هاى موجودات ندارد، تعیّن موجود اول منافاتى با تعیّن موجودات خارجیه ندارد، حقیقت بالصرافۀ اولىٰ در آن مبدأ وجود، منافاتى با کثرات و با تعینات خارجیه ندارد. در عین صرافتِ او و در عین لا حدّى او که مقتضى همین مطلب است، در عین صرافتِ او همین حقایق خارجیه، وجود خارجى و تکوینى دارند نه توهمى! چنان که بعض ذوق المتألهین نسبت به این مسئله معتقد هستند. خود ظهور خارجى و تعیّن خارجى در اینجا خودش فى‌حدّنفسه براى خودش حساب و کتابى دارد در عین اینکه این فانى در آن است.

جلسه ۶۶۹

12
  • مثالى که ما زدیم افتراقش با این قضیۀ وجود در اینجاست و فقط در این نقطه باهم افتراق دارند و او این است که در آنجا آن جوانب، حواشى، قالب‌ها، ظرف و محیطى که آن محیطِ قالب در اطراف این حقیقت صوتیه را گرفته است، آن خارج از حقیقت صوتیه است و آن حقیقت صوتیه در ارتباطات مختلف شکل پیدا مى‌کند. در اینجا خود تشکلّ‌هاى وجود که به معناى ماهیت از وجود از او تعبیر مى‌شود، خود او هم در درون همین وجود بالصرافه قرار دارد و این وجود بالصرافه مانع از او نیست.

  • عدم صحت تصور عدمی بودن ماهیت

  • اینکه مى‌گویند: ماهیت یک امر عدمى است و از وجود جدا است یک امر غلط است و ماهیت امر عدمى نیست! عدمى نبودن نه به لحاظ این است که درقبال وجود عرض اندام مى‌کند، از این نظر قبول داریم که امر عدمى است یعنى خود ماهیت فى‌حدّنفسه حقیقت جدا و متمایزه از وجود نیست که وجود یک طرف براى خودش باشد و منشئش هم مشخص باشد و ربطش هم مشخص باشد درقبالش یک عالَمى به نام عالم ماهیات داشته باشیم که در این عالم ماهیات بنا بر قائلین به اصالت ماهیت، خود ماهیت در اقتران با این وجود وجودیت خارجى را تشکیل مى‌دهد از این نظر قبول داریم ولى از این نظر که ما بیاییم و به‌طورکلى براى این محدودات هیچ حقیقتى درنظر نگیریم این غلط است، درست مثل این مى‌ماند که ما براى حروف فقط یک شکل داشته باشیم درحالى‌که حروف اَشکال مختلف دارند، اینکه حروف اشکال مختلفى دارند امری واقعى است، سین با شین تفاوت دارد، شین و سین با لام متفاوت است و همۀ اینها با جیم تفاوت دارند، این تفاوت از کجا آمده است؟ ما نمى‌توانیم این تفاوت را مدّنظر نیاوریم همان‌طورى‌که اصل این صوت واقعیت دارد، شکل او هم واقعیت دارد پس هردو واقعیت دارند منتها فرق بر این است که در اینجا آنچه که موجب تشکّل این ماهیت است خارج از نفس آن حقیقت صوتیه است ولى آنچه که در وجود موجب تشکّل این ماهیت است همان نفسُ الوجود است، همان نفسُ الوجودى است که به این شکل درمی‌آید و به آن شکل درمى‌آید و به صور مختلف درمى‌آید، درعین‌حال که در خودش فانى است. این مسئله تا اینجا روشن شد.

جلسه ۶۶۹

13
  • قضیۀ بقاء عین ثابت هم که فرمایش مرحوم علامه طباطبائی رحمة‌الله‌علیه به این مسئله ناظر است، آن را هم باید به این مسئله برگرداند و باید به ایشان این‌طور عرض کرد که این وجود عین ثابت را شما قبل از تحقق این مرتبۀ فناء چطور ارزیابى مى‌کنید؟ آیا در آن مرتبه قائل به فناء این عین ثابت هستید یا نیستید؟ اگر نیستید بحث تمام است! یعنى تمام این مطالب را ما باید به‌طورکلى کنار بگذاریم. مسئلۀ تشخص وجود مى‌رود، مسئلۀ تشکیک در وجود مى‌رود، مسئلۀ غناء ذاتى آن وجود بالصرافه مى‌رود، مسئلۀ تدلّى این تعینات و وجودات خارجى بالصرافه مى‌رود، همۀ اینها مى‌رود، اگر شما در اینجا در عین تحقق خارجى آن عین ثابت در همان عین، قائل به فناى این در آنها هستید، وقتى در آنجا قائل به فنا هستید خب چرا وقتى که فنا پیدا مى‌شود نیستید؟!

  • تلمیذ: اشکال در همین جاست؛ در قضیۀ فانى بودن، باید صفات مفنی فیه در فانی بروز کند، ما وقتى که قائل به عین ثابت شدیم، شخصى که تعین دارد و ادراک فناء می‌کند، آیا طبق قاعدۀ بسیطُ الحقیقة کلُّ الاشیاء و لیس بشئٍ مِنها صفات واجب در شخص فانى هم بروز مى‌کند؟! مرحوم علامه هم در روح مجرد فرمودند، فرمودند شخصى که فانى مى‌شود ممکن، واجب نشده است بلکه خدا است که دارد خود را ادراک مى‌کند.1 پس شخص فانى باید احکام مَفنی فیه در خودش بروز بدهد پس وقتى بروز بدهد خود به خود عین ثابت محو مى‌شود نه محو می‌شود بر این معنا که تمام اعیان ثابته مثل خود عین ثابته ....

  • استاد: ببینید شما تا اینجا درست مسئله را جلو آمدید، همین‌که مى‌گویید: محو مى‌شود، مقصود از محو چیست؟!

  • تلمیذ: نه، منظور همان بحثى است که از همان طرف شما فرمودید: احکامِ حقیقتِ وجود قائم بر خود کثرات است حالا که دارد سیر مى‌کند مى‌رود آن بالا مى‌خواهد ادراک حقیقت آن ذات را بکند آن ذات احکامى دارد باید احکام ذات را در خودش تجلى بدهد.

    1. . مهر تابان، ص 246.

جلسه ۶۶۹

14
  • استاد: حالا خیلى نیاز به مئونه ندارد که احکام دارد. الآن این اشیائى که فانى هستند ـ در عین وجود استقلالى ـ این فنا را چطور تصور مى‌کنید؟

  • تلمیذ: وجود استقلالی ندارند.

  • استاد: احسنت، منظورم از وجود استقلالى نه وجود جداى از چیز است، همین وجود تکوینى خارجی است. این وجود تکوینى خارجى که الآن هست آیا این یک حقیقت قابل لمس و حقیقت لا یُنکر هست یا نیست؟ درعین‌حال شما نسبت به اینها مى‌آیید و به اینها حکم به فنا مى‌کنید. این فنا با این وجود خارجى چطور مى‌سازد؟ حالا ما کارى به آثار نداریم که آن شخصى که فانى است باید آثارى را داشته باشد خب آن مسائل دیگر است و تبعات قضیه است. ما بحث واقعى و فلسفى را در پیش گرفتیم و از نقطه‌نظر فلسفى جلو مى‌آییم تا بعد به تجلى آثار و صفات در آن تعیّن هم برسیم. این وجودى که الآن وجود خارجى هست ...، وجود خودتان را درنظر بگیرید که نمى‌توانید انکار بکنید، این وجود خودتان که یک وجود خارجى واقعى تکوینى است در عین اینکه حکم کردید با این مطالب بر فناى خودتان در همین لحظه که این ساعتى که مقابل ما هست و نشان مى‌دهد که وقت درس اول تمام شد و یک ربع هم از آن گذشته و وقت دومى هم دارد مى‌رود این آقایى هم اینجا نشستند مدام اشاره مى‌کنند به اینکه بس است و دیگر ما خسته شدیم، این وجودى که الآن در همین لحظه دارید شما ملاحظه مى‌کنید، در همین لحظه احساس فناء عقلاً ـ نه احساس فنا نفساً ـ دارید یا نه؟

  • عدم منافات بحث فلسفى با مباحث اخلاقى و مباحث سلوکى

  • تلمیذ: بله.

  • استاد: احسنت، این احساس فنائى که الآن شما دارید و این احساس فنا عقلى است، این احساس فنا در عین وجود خارجىِ واقعى است، پس ما بین این دوقضیه باهم جمع کردیم؛ وجود خارجى واقعى و احساس فناء عقلى! در سیر و سلوک و تهذیب نفس و صعود به مدارج کمال چه تغییرى حاصل مى‌شود که این احساس فناء عقلى تبدیل به احساس شهودى مى‌شود؟! آن تغییر چیست؟ صحبت ما این است. الآن ما در مقام جهل هستیم و تمام اینها مطالب کتابى و اوراقى و این حرف‌هاست ولى مى‌دانیم چیزی هست. اگر نمى‌دانستیم که اینجا نبودیم، بلند مى‌شدیم مى‌رفتیم مثل بقیه حال مى‌کردیم. مى‌دانیم یک چیزى هست یعنى یک احساسى ما در اینجا داریم ـ حالا عجیب است بعضى که اینها را مى‌خوانند، نمى‌دانم آنها چه وضعى دارند، حالا خدا به داد همۀ ما برسد ـ این وضعى که ما الآن داریم، این تفکرى که الآن داریم که لا مؤثر فى الوجود إلاّ الله، لیس فى الدار غیره دیّار، که بر همۀ آنها یک مراتبى بار مى‌کنیم، تشریح داریم، دنبالش مى‌رویم، کمی به فکر فرداى خودمان هستیم و تنمان براى فردا مى‌لرزد، یک احساسکى داریم، همان یک ذره‌اى که داریم همه براى چیست؟! براى این است که براى خودمان استقلال قائل نیستیم. این تحولى که در ما پیدا مى‌شود و به‌واسطۀ آن تحول برمى‌گردد و به شهود تبدیل مى‌شود آن تحول در چه پیدا می‌شود؟! آن بحث فلسفى را در مباحث اخلاقى و مباحث سلوکى دخالت مى‌دهیم و منافاتى باهم ندارند. شما الآن در یک میزان از معرفت قرار دارید، قبل از اینکه بخواهید این مطالب را بخوانید، قبل از اینکه بخواهید وارد فلسفه بشوید، قبل از اینکه بخواهید وارد این مطالب بشوید، یک برداشتى شما از عالم وجود و از خودتان داشتید که آن برداشتتان دیگر چه عرض کنم بود! واویلا بود! آنهایى که مى‌گویند: نباید فلسفه خواند، باید رفت دید که آن‌طرف چه خبر است!

جلسه ۶۶۹

15
  • من در یک مجلسى بودم که بسیارى از اعلام و بزرگان در آن مجلس بودند، راجع یک قضیه صحبتى شد واقعاً من از آن قضیه خنده‌ام گرفته بود با اینکه سن من حدود هجده نوزده سال بود و با این مطالب چندان اطلاع و آشنایى نداشتم ولى دیدم این پیرمردهایى که سنشان به هشتاد رسیده است که خیلى از آنها الآن فوت کردند برداشتشان از مسائل و عقائد برداشت یک طفل ده دوازده ساله بود، جداً دارم مى‌گویم. یعنى واقعاً مطالبى که ما در آنجا راجع به آن مسئله شنیدیم یضحک به الثکلىٰ بود.

  • تأثیر فلسفه در تغییر نگرش انسان

  • قبل از اینکه وارد این مطالب بشوید یک برداشتى از خودتان داشتید، خودتان را یک وجود حقیقى جداى از وجود خدا مى‌دانستید، خودتان را منفک از آن مبدأ مى‌دیدید، خدا یک اراده کرده است حالا آن اراده چه بود ما نمى‌دانیم! با «ما نمی‌دانیم» هم همه چیز حل مى‌شود! خدا یک اراده کرده و یک موجود خلق کرده و بینونیت ذاتى بین او و مخلوقات هست نه این ربطى دارد و آن هم که مربوط نیست! این برداشتى است که همه دارند!

  • تغییر و ارتقاء برداشت انسان، معلول تجرد نفس

  • آن موقع یک برداشتى از خودتان داشتید ولى آمدید و وارد این مطالب شدید فکرتان عوض شد، با این عوض شدن فکرتان رسیدید به اینجا که وجود شما وجود بالإصاله نیست بلکه وجود تبعى و ظلى است و این وجود در عین حقیقت خارجى فانى در آن مبدأ و وجود اول است. تغییرى در فکر شما پیدا شد یا نشد؟! به‌واسطۀ چه چیزی این تغییر پیدا شد؟! به‌واسطۀ تجرد نفسی‌ای که پیدا کردید؛ نفس شما کمی تجرد پیدا کرد و آن تجرد نفس شما را به این رساند. قبل از اینکه شما به این تجرد نفس برسید، در آن وجود اول‌ و تعیّن ثانى بودید یا نبودید؟ حالا که به اینجا رسیدید آن فنا را ازدست دادید یا هنوز هست؟ همین را شما بگیرید جلو ببرید کم‌کم بروید، یک حرکتى انجام مى‌دهید یک فکر بالاتر، باز آن فناء هست، باز آن حقیقت خارجى هست، باز آن تغییر هست، دوباره باز یک پرده دیگر جلو مى‌روید تجرد بیشتر مى‌شود و تجرد بیشتر یعنى فعلیت، این فعلیتى که الآن دارید آن فعلیت را قبلاً نداشتید، الآن این فعلیت را با خواندن اینها دارید و به‌واسطۀ ممارست با اینها به این فعلیت رسیدید، در عین اینکه تحقق خارجى خودتان را ازدست ندادید بلکه تغییر پیدا کردید یعنى یک خلق جدیدى پیدا کردید؛ خلقٌ جدیدٌ! فرض کنید اگر کسى که از شما قبل از اینکه اینها را بخوانید هزار تومان طلب داشت اگر الآن بیاید یقۀ شما را بگیرد مى‌گویید: آقا من آن موقع براى خودم وجود دیگرى قائل بودم، الآن فلسفه خواندم وجودم عوض شد، الآن این حقیقت من با آن حقیقت فرق مى‌کند، حالا تو برو طلبت را از همان بگیر! مى‌گوید: مرتیکه من نه وجود ثانى مى‌فهمم نه وجود اول، هزار تومان طلب داشتم بده والاّ خفه‌ات مى‌کنم! یا می‌گویید که برو از همسایه بگیر، همسایه با آن چماق و دیلمش بلند مى‌شود مى‌آید یک وجودى به شما مى‌فهماند یا شما را مى‌فرستد یک جایى که متوجه‌تان کنند! مى‌فرستد جاهاى بهتر که بهتر مى‌توانند وجود اول و وجود ثانى تا تعیّن هزارم را هم متوجه‌تان مى‌کنند، خیال کردید!

جلسه ۶۶۹

16
  • چرا؟ چون نه او اختلاف مى‌بیند، نه شما در این تغییر و تحولات اختلافى مى‌بینید، عین ثابت خود را در هردو مرحله یکى مى‌بیند، آن عین ثابت مدام فعلیت بعد از فعلیت پیدا مى‌کند؛ این فعلیت یک اقتضائات و مشاعر و افکارى براى شما داشت، این فعلیت یک اقتضا و مشاعر دارد و هَلُمَّ جَرّا مى‌روید تا جایى که دیگر در آنجا شعور، شعور واحد مى‌شود که همان فناى عین ثابت است. آنجا نه این است که تمام آن افکار ازبین رفته‌اند بلکه آن افکارى که از دوران کودکى داشتید بالا و بالا آمدید و به آنجا که مى‌رسد متکامل مى‌شود نه‌اینکه ازبین برود و بین شما و آن فاصله بیفتد، فاصله نیست!

  • از همان نقطه‌اى که شما وجودتان را شروع کردید در عالم وجود آن ثبت شده تمام این نرده‌ها و پله‌ها تااینکه آمدید و قدم در این مسائل گذاشتید، باز اینها ثبت شده، بالاتر باز ثبت مى‌شود، هر نماز شبى که بخوانید یک وجود جدیدى پیدا مى‌شود، هر ذکرى که بگویید یک وجود جدیدى پیدا می‌شود، هر مجاهده با نفس که بکنید یک وجود جدید پیدا مى‌شود، هر مبارزه بر علیه نفستان کنید یک وجود جدید پیدا مى‌شود. مفت که پیدا نمى‌شود همین‌طورى عمامه سرمان بگذاریم و ریشمان را تا اینجا بکنیم که پیدا نمی‌شود! نه آقاجان! مجاهده مى‌خواهد، تهذیب مى‌خواهد، آدم باید پدرش را دربیاورد و بر خلاف میل و نفسش عمل بکند و تمام اینها را باید یکى‌یکى انجام بدهد و در هر مرحله ببیند، چه شد؟! بَه این چه بود؟! همین‌که شما مى‌روید در مجلس امام حسین یک روضه مى‌شنوید حالتان عوض مى‌شود، وجودتان را ازدست ندادید وجود جدید پیدا مى‌شود، آن وجود فعلیت جدید است و همین جلو مى‌رود جلو مى‌رود تا مى‌رسند به چه؟!

  • افرادى که در رکاب سیدالشهداء به شهادت رسیدند اینها آن وجود و عین ثابتشان در هنگام شهادت که دیگر کارشان تمام شد آیا با آن وجود و بقاء عین ثابت یک ماه قبلشان فرق می‌کرد؟! همان بود تفاوت نکرد! پس چرا مدرکاتشان عوض شد؟! آن حر بن یزید ریاحى که جزو لشگر دشمن اهل‌بیت بوده و در هنگام خروج از کوفه به‌عنوان مقابلۀ با اهل‌بیت خارج مى‌شود خب در عین ثابتى است، در یک موقعیتى است که آن موقعیت اقتضا مى‌کند که همراه با لشگر معاندین باشد، پرچم به‌دست بگیرد و بیرون بیاید و حرکت کند و براساس آن فعلیت یک مدرکاتى دارد؛ بروید جلوی حسین بن على را بگیرید، بروید جلوى آنها را بگیرید، حسین بن على بر علیه نظام مقدس یزید دارد اقدام مى‌کند، باید برویم جلوى او را بگیریم و نگذاریم بیاید، شریح قاضى و اینها گفتند که چون بر علیه نظام یزید ایشان قیام کرده باید جلویش را گرفت.1 بسیار خوب بروید جلوى او را بگیرید، با این عنوان که برویم جلو را بگیریم و او را ازبین ببریم یعنى برویم بکشیم و شمشیر بکشیم و تیر و نیزه و تمام مى‌کنیم! با این نیت جلو مى‌آید جلو جلو و این عین ثابتش در آن فعلیت، آن افکار را ایجاب مى‌کند.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به إحقاق الحق، ج 29، ص 614؛ الفتوح، ج 5، ص 46 ـ 49؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 349 و 365.

جلسه ۶۶۹

17
  • اما مى‌آید مى‌آید تا به امام حسین برخورد مى‌کند، تا به امام حسین برخورد مى‌کند مى‌بیند اِه چه شد؟! ـ روی اینها باید فکر کنیم ها! ـ ما تشنه‌ایم و او آمده به ما آب مى‌دهد! ببینید آن عین ثابت شروع به چرخیدن مى‌کند، ما جلوى او را با شمشیر و فلان مى‌گیریم اما او دارد به ما آب می‌دهد! این مى‌تواند در همین لحظه ـ ببینید سیاسیون باید اینجا فکر کنند، اینکه دین از سیاست جدا نیست اینجاست ـ که بهترین وقت براى تمام کردن کار است؛ تمام اسب‌ها همه بی‌رمق و همه تشنه و از کار افتاده‌اند و شخص طورى است که نمى‌تواند آب بخورد، حضرت برمى‌دارد خودش مشک را جلوى دهانش مى‌گیرد، خب این را که اگر در سرش بزنى افتاده است و نیاز به شمشیر ندارد یک چماق و باتوم بزنى خوابیده روى زمین و دیگر نمى‌خواهد که به او شمشیر و تیر و این حرف‌ها بزنی! دیگر کارش تمام است و بهترین وقت براى استفاده است. اگر حضرت هم این کار را مى‌کرد مسئله‌ای نبود، خودش‌ آمده، ما که نیامدیم بجنگیم، تازه دلیل هم داشت! اگر ما بودیم همین کار را مى‌کردیم! والله اگر ما بودیم غیر از این مى‌کردیم بالله به جان امام حسین اگر ما بودیم غیر از این مى‌کردیم، مى‌زدیم صاف درو مى‌کردیم و می‌گفتیم که خودش آمده دارد مقابله مى‌کند پس سزایش همین است. منِ پسر پیغمبر دارم مى‌روم و... ولى امام حسین با ما کمی فرق مى‌کند، یک مقدارى قضیه متفاوت است، همان یک مقدارش از زمین تا عرش فاصله است! آن‌وقت ما خودمان را مثل امام حسین مى‌دانیم! امام حسین مى‌آید چه‌کار مى‌کند؟! مى‌آید اینهایى که دشمنش هستند را تجهیز مى‌کند، وقتى که به اینها آب مى‌دهد این یعنى دوباره اینها را تجهیز کردن!

  • تأثیر رفتار امام حسین در حر بن یزید ریاحی

  • [حر] مى‌نشیند با خودش فکر مى‌کند عجب! مى‌دانید آن ادبى که به خرج داد که گفت: «اگر هر کسى غیر از تو بود که مادرش فلان بود من جوابش را مى‌دادم»،1 از کجا پیدا شد؟! گرچه یک مقدارى خودش هم داشت بنده خدا، اما آن از دیدن کار امام حسین بود، اگر امام حسین همۀ اینها را تشنه نگه مى‌داشت ـ توجه کنید چه مى‌خواهم بگویم! ـ اگر امام حسین او را تشنه نگه مى‌داشت شاید این حرف را به امام حسین نمى‌زد!

    1. الإرشاد، ج ۲، ص ۷6.

جلسه ۶۶۹

18
  • عمل ما موجب عکس‌العمل مردم

  • علت محبوبیت امام حسین در همۀ مکاتب

  • پس عمل ما است که عکس‌العمل مردم را در پى دارد، امام حسین آمد با این کارش جوانمردى را به او [نشان داد] و گفت: من این هستم، من آزادم، من دل به دنیا نبستم، دل به این حیات دو روز نبستم، آدم یا با شمشیر مى‌رود یا با یک ویروس یا با یک تصادف یا تگرگ در سرش مى‌خورد می‌میرد! تگرگ مى‌آید این‌قدر بزرگ تق در سر طرف مى‌زند و می‌میرد. تگرگ گاو را هم کشته است ـ نمی‌دانم در کجا بود ولی من شنیدم که بود حالا همدان بوده یا جاى دیگر بوده نمی‌دانم ـ حالا چه برسد به آدم! خلاصه ما به دو روز دنیا دل نبستیم ولى من مى‌خواهم کارى کنم که نه‌تنها توی حر بن یزید ریاحى تا دنیا دنیا است مرا اسوه قرار بدهی بلکه تمام دنیا، مرا اسوه قرار بدهند نه‌ بقیه را! لذا یهودى عاشق امام حسین است، مسیحى عاشق امام حسین است، کمونیست عاشق امام حسین است؛ کمونیست در زمان شاه بود مى‌گفت: اسوۀ من امام حسین است! امام حسین این کار را کرد. در این زمینه خیلى مطلب داریم. اگر امام حسین این کار را نمى‌کرد بعد از یک ساعت حُر نمى‌آمد [با حضرت نماز بخواند]! اول امام حسین اینها را سیراب کرد اسبشان را هم آب داد حالا زنده شدید و مى‌توانید بجنگید، هان ببینید ما از ضعفتان استفاده نکردیم! شما انسان هستید و کارى نداریم براى چه آمدید فعلاً باید زنده بمانید، فعلاً انسان هستید حالا فعلاً زنده بمان تا بعد ببینیم چه دردى داری و مرضت چیست! حالا کارى به آن درد و مرض و غرض و هدفت ندارم، فعلاً دارى از تشنگى مى‌میرى و این براى من مهم است که الآن نگهت دارم. حالا خیلى قشنگ دودوتا چهارتا مثل آدم بیا حرف بزنیم. اگر زور دارم، انجام مى‌دهم و اگر زور ندارم، کار خودم را مى‌کنم.

جلسه ۶۶۹

19
  • شما در روش ائمه اگر بخواهید نگاه کنید مى‌بینید یک خط فکر است پیغمبرش همین است که با اسرا و با غیر اسرا با همه، با همه این‌طور بود امیرالمؤمنین در جنگ صفین و غیر صفین همان است، امام حسن همین است، امام حسین همین است امام سجاد تا امام زمانش همه این‌طور هستند و از آنجا مطلب را نگاه می‌کنند.

  • خلاصه این عمل امام حسین آمد آن عین ثابت حُر را تحریک کرد و تغییر داد و تکانى خورد؛ تکان اول! عجب ما آمدیم و این با ما این کار را کرده است و این مسئله را انجام داد!

  • تکان دوم مى‌بیند که حالا همه سیراب شدند، اصحاب آمدند که یکى از همان افراد همین جناب زهیر بن قین بود آمد در همان‌جا جلوى حر بن یزید به امام حسین گفت: یا بن رسول الله چرا با اینها محاجّه مى‌کنی؟! اعلان جنگ بکنید خودمان یک‌ساعته قضیه را تمام مى‌کنیم و تمام هم مى‌کرد!1 آن‌ لشگرى که با سى نفر، چهل نفر [در] روز عاشورا [لشگر انبوه دشمن] را فرارى دادند نمى‌تواند الآن اینجا با هزار نفر مقابله کند؟! یک لقمه مى‌کرد کارى ندارد! زهیر گفت: یا ابن‌رسول الله چرا با این حرف مى‌زنی؟! اصلاً حرف زدن ندارد. بلند شو شمشیر بکش ببینیم! یا الله مشغول شوید! اینجا حضرت گفتند: نه، ما جنگ نمى‌کنیم. این تکان دوم بود. حُر طرفش را مى‌شناسد؛ امام حسین و حضرت اباالفضل هم‌چنین شمشیر را نکشیده، تو هوا رفتى؟! خب اینها را مى‌بیند، این مسائل را مى‌بیند و مدام تکان مى‌خورد، آن عین ثابت در عین اینکه سر جایش هست حرکت مى‌کند، این حرکت فنا است! این مى‌آورد مى‌آورد تا روز عاشورا و آن‌وقت روز عاشورا به دادش مى‌رسد! عجب!

  • واقعاً دارم مى‌گویم، اصلاً ما مسلمانى را کنار بگذاریم و فرض کنید ما اصلاً مسلمان نیستیم، طرف ما امام حسین هم مسلمان نبود دو تا آدم بودیم فرض کنید هردو کمونیست ـ نعوذ بالله ببین ما چه چیزهایى داریم مى‌گوییم! ـ بودیم و یک هم‌چنین جریانى پیدا مى‌شد آیا ما مى‌توانستیم با این آدم بجنگیم؟! زن و بچه‌اش را این‌طور کنیم؟! اصلاً ما به کمونیست کارى نداریم ولى انسان که هستیم، مى‌توانستیم؟! حالا چرا برویم سراغ امام حسین حالا یک آدم دیگر در یک هم‌چنین جریانى با او قرار گرفتیم و با ما این عمل را انجام بدهد [آیا ما مى‌توانستیم با این آدم بجنگیم]؟! من که نمى‌توانم.

    1. الإرشاد، ج 2، ص 84.

جلسه ۶۶۹

20
  • این آدمى که بلند شود منی که مى‌خواهم بمیرم به من آب دهد، اینکه مى‌تواند در آن موقع من را ازبین ببرد نمی‌برد، بعد در یک موقعیت ضعیفى قرار بگیرد، آن‌وقت بگویم که هان در یک موقعیت قرار گرفتى من مى‌خواهم این کار را بکنم؟! این نهایت بى‌حیایى است، نهایت قساوت، نهایت سَبُعِیت، نهایت وحشی‌گری، نهایت حیوانیت را مى‌خواهد که در یک هم‌چنین موقعى این کار را انجام دهد! کى این را انجام مى‌دهد؟! فطرت! همین فطرت! اصلاً کارى به امام حسین نداریم، چرا از امام حسین خرج کنیم؟! یک کمونیستى بیاید این کار را انجام بدهد با او جنگ نمى‌کنیم و می‌گوییم که کارى به کار تو نداریم.

  • ببینید دین اسلام که براساس فطرت است این است؛ این دین براساس فطرت است و این عین ثابت بالا مى‌آید و دائماً تغییر پیدا مى‌کند، حالا با قضایاى مختلف! در وقتى که حر بن یزید ریاحى به‌طرف امام حسین آمد عین ثابتش خیلى تفاوت کرد با آن موقعى که از کوفه حرکت کرده بود و لشگر را به‌‌سمت سیدالشهدا گسیل داشته بود. خیلى در این وسط تغییراتى پیدا شد، مسائلى عوض شد، دیدگاه‌ها تغییر کرد، تازه امام حسین را شناخت، آن موقع نمى‌شناخت، آن موقع درست نمى‌شناخت! حالا برخورد کرد و آن مردانگى را دید، آن آزادى مطلق که هیچ مویى لاى درزش نمى‌رود را دید، لذا در آن عین ثابت شروع به تغییر و تحولات کرد و مدام آن عین ثابتش در عینِ عینِ ثابت بودن به تجرد خودش را نزدیک کرد و همین مطلب مى‌رود مى‌رود تا به مسئلۀ فناء مى‌رسد. إن‌شاءالله جلسۀ آینده بحث را ادامه می‌دهیم.

  • لذا اینها خودشان را با آن موقعیت قبلى دوتا نمى‌دیدند، بلکه مى‌دیدند همان هستند که این شدند، اگر دوتا ببیند نباید چیزى به یادش بیاید، چون دو شخصیت است و دیگر کارى که او کرده به من چه؟ همان است ولى تغییر پیدا کرده است.

جلسه ۶۶۹

21
  • تلمیذ: خواندن سورۀ فیل به‌تنهایی در نماز کفایت می‌کند؟

  • استاد: کسى که بخواهد یک سوره بخواند، او باید هردو را جمع کند والاّ ما که قائل به بعض سوره هستیم اشکال ندارد.

  • تلمیذ: تفاوت مرتبۀ فنا نسبت به بقا، و بقا نسبت به سالک در چیست؟ وقتی ادراک در هر دو همان است در مرتبۀ بقا هم این کیفیت به‌وجود می‌آید.

  • مرام عثمانی مذهب‌ها در زمان ائمه علیهم‌السّلام

  • استاد: تفاوت همین تفاوتى است که من مثال زدم منتها در آنجا تفاوت بالکلیه مى‌شود؛ همین فردى را که مثال زدیم فرض کنید افراد مثل زهیر که یک آدمى بود که اصلاً به‌طورکلى عثمانى مذهب بود یعنى عثمانى به آنهایى مى‌گفتند که در همان وقت نه این‌طرف بودند نه آن‌طرف بودند، خودشان را نه منتسب به دستگاه خلافت مى‌کردند و نه خودشان را منتسب به اهل‌بیت، از یک طرف منتسب به دستگاه خلافت نمى‌کردند چون آن ظلم و جور و اینها را مشاهده مى‌کردند، از آن‌طرف خودشان را به اهل‌بیت منتسب نمى‌کردند چون فشارها و تضییقاتى که مى‌دیدند نسبت به آنها وارد مى‌شود آنها را یک مقدارى از این انتساب کنار نگه مى‌داشت. بله، خودشان جدا بودند و درعین‌حال هم دیدند که چطور این خلیفه را مردم گرفتند و کشتند لذا نتوانستند خودشان را با اهل‌بیت کنار بیاورند و تطبیق بدهند و اینها افرادى بودند که در همان زمان به آنها عثمانى مى‌گفتند.

  • یکى از آنها همان جناب زهیر بود، شما الآن نگاه کنید این زهیر در عین اینکه مسلمان است این افکار را دارد ولى مسلمان است؛ خود ایشان هم به حج‌ مى‌رود و در مورد مراجعت از حج با زن و بچه‌اش و ایل و تبارش و اینها با امام حسین در راه برخورد مى‌کند، یعنى بعد از مراجعت از حج یک هم‌چنین مسئله‌اى را خوب مى‌بیند و برخورد مى‌کند.

  • حالا وقتى که برخورد مى‌کند تابه‌حال به‌واسطۀ اعتقادى که دارد یک حال و هواى خاص به خودش را داشت نمازى که مى‌خواند در وضعیت خودش بود یعنى اگر یک دوربینى از حال درونى او عکس بردارد، یک روزى پیدا بشود یک همچنین دوربینى که بیاید و از حال درونى انسان عکس بردارد ... به‌عکس این حال ظاهرى که انسان مى‌تواند فیلم دربیاورد خیلى قشنگ و مرتب باشد ...! عین آن فیلمى که درست کردند یکى شیخ شده بود از دیوار بالا مى‌رفت، اسمش چه بود؟! مارمولک! خب این بابایى که این کار را مى‌کرد اصلاً طلبه نبود و هیچ بلد نبود و مى‌خواست اداى یک اهل علم و اینها را دربیاورد! گاهى اوقات خیلى از این کارهاى خنده‌دار و اینها مى‌کرد. خیلى خوب مى‌شود که انسان حال خودش را در موقع نماز بتواند ببیند که چگونه ارتباطى دارد؟ در موقع قرآن چه ارتباطى دارد؟ چه معانى‌ای را مى‌فهمد؟ و به‌طورکلی حال خودش را، وضعیت خودش را درنظر مى‌گیرد جسمش همان است، قالبش همان است منتها از نظر روحى فهمش و حالش یک موقعیتى دارد.

جلسه ۶۶۹

22
  • کیفیت ملحق شدن زهیر بن قین به امام حسین علیه‌السّلام

  • این جناب زهیر مى‌آید مى‌آید مى‌آید تا مى‌رسد به آن موقف و منزل و مصادف با سیدالشهدا می‌شود، پیک سیدالشهدا مى‌آید که بیا ما با تو کار داریم، در یک هم‌چنین وضعى و با آن حالى که دارد و با آن برداشتى که دارد و با آن موقعیتى که دارد نمى‌پذیرد! مى‌ماند، خودش همیشه بر حذر بود از اینکه مبادا برخورد کند، اینجا عیالش به دادش مى‌رسد، این زنى که خلاصه همیشه انسان را از رسیدن به آنها باز مى‌دارد ...، بعضى زن‌ها هستند که نه، عجب آنها به‌عکس عمل مى‌کنند! مى‌گوید: شوهرم ازبین برود در رکاب پسر پیغمبر! بگذار ازبین برود! مسئله کشته شدن است دیگر شوخى که نیست. رفتن و کشته شدن و اینها خیلى عجیب است! او آنجا مى‌رود، حالا قضیه‌اى که در اینجا اتفاق مى‌افتد چیست؟!

  • وقتى زهیر برمى‌گردد زنش مى‌بیند این، او نیست! چه اتفاقى مى‌افتد؟! این آن شوهرى که رفته نیست، [دیدار با حضرت] نیم ساعت بیشتر نبود، بیست دقیقه! حضرت خیلى با او صحبت نکرد، زنش دید این او نیست و حالش عوض شده، چهرۀ او اصلاً یک چهرۀ دیگر شده و اصلاً دیگر آن‌طرفى شده است و حال‌وهوا و چهره و صحبت و اینها همه رفته است، صاف به زنش مى‌گوید: خوش آمدید، ما رفتیم! به‌به به‌به! من تو را فرستادم حالا مى‌گویى: خوش آمدید؟! این رسم مردانگى و فلان و این چیزهاست؟! می‌گوید: نه این انصاف نیست پس خوش نیامدی!! این تغییرى که الآن در زهیر پیدا شد آیا این مسئلۀ تخیلى و توهمى است؟! حالا نمازى که از این به بعد مى‌خواند با نماز قبلش یکى است؟! برداشت و فهمى که الآن دارد و معرفتى که الآن دارد و آن قربى را که الآن به اهل‌بیت احساس مى‌کند و تابه‌حال نبود ـ عثمانى بود ـ با قبل یکى است؟! یک میزان است؟! نه، می‌بیند الآن جزو شد، مندک شد، یکى شد و حالش اصلاً یک چیز دیگر است. آن موقع امام حسین یک تصویرى در ذهن او داشت، الآن یک چیز دیگر است، الآن یک لحظه بدون او مى‌میرد ولی آن موقع اصلاً نمى‌خواست او را ببیند!

جلسه ۶۶۹

23
  • ببینید قضیه اصلاً درست در دو نقطۀ مختلف در 180 درجه قرار گرفته است، این از کجا پیدا شد؟! آیا یک عَرَضى بود؟! یعنی حضرت فقط یک صحبتی با او کرد؟! یا نه؟! این تغییرى که اینجا پیدا شد آن تغییر باعث این بروز و ظهور و این مسائل شد، آن تغییر یعنى تجرد! این تغییر هنوز کار دارد، چه وقت به صددرصد مى‌رسد؟ وقتى که آن فنا در او تحقق پیدا کند. حالا این تغییرى که در بقاء هست همین است و او دیگر به‌طورکلى الهى محضِ محضِ است.

  • پس عارف در مقام قبل الفناء با وجود تغییراتى که دائماً در او پیدا مى‌شود و مدام دارد خودش را از آن مقام بشریت و مقام کثرت و مقام ابتعاد به‌واسطۀ تجردى که پیدا مى‌شود، به آن سمت نزدیک مى‌کند؛ در عین اینکه عین ثابت باقى است و طورى نشده است بلکه همان است. زهیر بعد از ملاقات با امام حسین با قبلش همان است و افرادى که او را مى‌دیدند مى‌گفتند که این همان است، نه‌اینکه ببینند این یکى دیگر است، این همان است که تغییر کرده است یعنى آن عین ثابت باقى است. همین مسئله در مورد فنا هست، این مى‌رود مى‌رود مى‌رود مى‌رسد تا دیگر در عین اینکه آن عین ثابت باقى است به آن تجرد تام مى‌رسد بعد دوباره بقاء پیدا مى‌کند؛ این بقاء دیگر با آن بشریت دوتا است، دیگر به‌طورکلى هیچ‌گونه فهم و تخیل و خطورى که مربوط به بشریت و کثرت باشد در وجود او نیست. این مى‌شود اتصاف به اخلاق الله؛ «تَخَلَّقوا بِأخلاقِ اللهِ».1

  • بیان یکى از دقایق فلسفۀ حکومت اسلام

  • تلمیذ: مطلب دیگر اینکه طبق مبانی که حضرت‌عالی فرمودید قضیۀ آقای حداد چطور بود که دیگران را [در اتوبوس] می‌شمارند اما خودشان را نمی‌توانند حساب کنند؟!

  • استاد: خب این‌هم همین است؛ در یک مرتبه براى انسان یک هم‌چنین مسائلى پیدا می‌شود، حالا این اختصاص به آنجا ندارد، در یک مرتبه‌اى انسان به‌واسطۀ تغییر و تحولات برایش پیدا می‌شود و ـ همان‌طورى‌که گفتم پیدا مى‌شود در یک مرتبه انسان وجود خودش را... حالا اینها را باید خدا قسمت کند که انسان به این چیزها برسد ـ به هر مرتبه که آن تجرد در نفس بیشتر باشد آن جنبه‌اى را که ما در خودمان به‌نحو استقلال مى‌دیدیم آن جنبه مدام ضعیف‌تر مى‌شود و این مسئله یکى از دقایق فلسفۀ حکومت اسلام است، این نکته که حاکم اسلام باید فردى باشد که هیچ خود نبیند و هرچه هست خدا ببیند! اگر خود ببیند [کار] تمام است! مثل بقیۀ افرادى که هستند...

    1. بحار الأنوار، ج 5۸، ص ۱۲۹.

جلسه ۶۶۹

24
  • خلاصه آن‌ تغییر و تحول که پیدا مى‌شود انسان به این مرتبه از معرفت مى‌رسد که آن حقیقت وجود را یک حقیقت واحده‌اى مى‌بیند که نظر به آن حقیقت واحده دارد نه نظر به مظاهر، نسبت به مظاهر نظر ندارد یعنى یک حقیقت واحد مى‌بیند. این یک مرتبه است.

  • یک مرتبه هم در همین راستا هست که قبل از اینکه به این جا برسد به‌واسطۀ اندماج در آن حقیقت واحده شعور نسبت به افراد دارد ولى نسبت به خودش چون مندمج است شعور ندارد. این‌هم یک مرتبه است. اینها مراتب مختلفى است که پیدا مى‌شود ولی آن اوّلى قوی‌تر از این است و این هنوز قبل از آن است که بخواهد به آنجا برسد. البته براى انسان هم پیدا مى‌شود یعنى مطلب این‌طور نیست که چیز نباشد؛ در خیلى از موارد انسان احساس مى‌کند؛ خود انسان گرسنه است آن مادرى که خودش دارد از گرسنگى مى‌میرد، وقتى که غذا پیدا مى‌شود بچه‌هایش را مى‌بیند و هیچ [به خود] فکر نمى‌کند که الآن خودش دارد ازبین مى‌رود یا یک خطرى که پیش مى‌آید بچه را نجات مى‌دهد، متوجه [خود] نیست.

  • حالا یک وقتى با توجه به اینکه این خطر برایش پیش مى‌آید مى‌رود انقاذ مى‌کند نه آن یک مطلب دیگری است. یک وقتى اصلاً خود این ادراک را ندارد شعور به هلاکت را ندارد و فقط انقاذ مورد نظرش هست. این به‌خاطر چیست؟! به‌خاطر انصراف ذهن است که فقط متمرکز در همان جهت انقاذى مى‌شود که الآن مدّنظر است.

  • تلمیذ: ... خود مرحوم علامه طباطبائی هم اشاره فرمودند، ایشان خیلى مباحث را فلسفى بیان مى‌کنند ولی مرحوم آقا یک مقدارى این مسئله را به این نحو جواب نمی‌دهند در این مباحث اصلاً یک فاصله‌ای‌ مى‌بینند که مرحوم علامه طباطبائی هم اشاره مى‌فرمایند که خیلى از این مطالب را ما هم بلدیم خیلى اشعار را ما هم بلدیم مرحوم علامه ‌خیلى در آن محیط قرار نگرفتند

جلسه ۶۶۹

25
  • استاد: بله عرض من هم همین است.

  • تلمیذ: آیا مربوط به حال خود مرحوم آقا هم بوده است یا نه؟! در این دخلى داشته یا مربوط به فناء و بوده؟!

  • استاد: نه، ایشان در آن موقع که اصلاً چیز نبودند و همۀ این مطالب بعد از بقا بود منتها نمى‌دانم چه صلاحى در کار بود که اصلاً به‌طورکلی... اعتقاد من این است که بحث اگر همان فلسفى پیگیرى مى‌شد بعد آن بحث فلسفى منتهى مى‌شد دیگر جاى إن قلت نداشت.

  • لذا از اینجا مى‌توانیم بگوییم که مباحث مرحوم علامه از نقطه‌نظر فلسفى مباحث درستى است یعنى در ادله متقن است. اصلاً ایشان فنا را نباید این‌طور مطرح مى‌کردند تا کار به اینجا برسد بلکه فنا باید یک بحث جدایى باشد همان‌طورى‌که ما گفتیم. بحث فنا از نقطه‌نظر فلسفى جاى خود را دارد و بعد هم آن تغییر و تحولات به جاى خودش باقى مى‌ماند؛ تغییر هست و اندکاک ذاتى در همان ذات أحدیت منافاتى با همان عین ثابت ندارد. مثل اینکه همین الآن هم هست، منتها عین ثابت دائماً تجرد پیدا مى‌کند و تجردش به مرحلۀ تمام مى‌رسد.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد