پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق رابطه میان ماده و صورت در تحلیل عقلی و تحقق خارجی اشیاء میپردازند. بحث با بررسی اشکالات وارد بر کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت آغاز شده و با تفکیک میان ابهام و تحصل در ماده، بر ضرورت وجود هر دو مرتبه برای تحقق خارجی یک موجود تأکید میشود. استاد با استفاده از مثالهای ملموس، نشان میدهند که چگونه در تحلیل عقلی، ماده و صورت مکمل یکدیگرند و هیچیک بدون دیگری در خارج عینیت نمییابند. در ادامه، ضمن تبیین نظر صدرالمتألهین درباره کیفیت معاد جسمانی و حقیقت نفس، به تفاوت میان وجود اعتباری و تحقق خارجی پرداخته میشود. این مباحث در نهایت به بررسی جایگاه روح در عوالم نزول و تفاوت مراتب آن با نفس متعلق به ماده منتهی میگردد تا روشن شود که چگونه حقیقت واحد در عوالم مختلف، صور گوناگون به خود میگیرد.
درس ششصد و هفتاد و یکم
کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
عرض شد که در کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت اشکالى وارد است و مبتنى بر عدم تفاوت ماده و صورت در کیفیت اخذ جنس از هردو است. عرض شد که ماده عبارت از همان هیولا در وضعیت استعداد است و همینطور صورت عبارت از آن جنبۀ فعلیت و ظهور خارجى ماده در تشخص و تعیّن جسمى است و هرکدام از این دو، دو جنبه دارند که همان جنبۀ جنسى و فصلى آنها را تشکیل مىدهد و به همان جهت ایرادى در اینجا وارد است. اگر قرار باشد که جنس را از ماده اخذ کنیم بنابراین چه اشکالى در اینجا هست که خود صورت که در واقع در تحلیل عقلى ـ نه در تحقق خارجی ـ به جنس و فصل تقسیم مىشود، این جنس از صورت اخذ نشود؟ آنچه که در تعیّن و تشخص خارجى مشاهده مىشود یک هیولا است که یک حقیقت مبهمه است یعنى در ذات خودش ابهام دارد در عین اینکه تحصّل دارد.
فرق بین ابهام و تحصّل
عرض شد که بین ابهام و تحصل فرق است؛ ابهام ممکن است وجود داشته باشد ولى ظهور نداشته باشد و این اشکال ندارد! یک امر مبهمی باشد که حقیقت آن امر مبهم بهواسطۀ ابهام بودنش است منتها ظهور و بروزش بهواسطۀ صورت نوعیهاى است که بر او حمل مىشود و آن صورت نوعیه جنبۀ فعلى دارد. شکى نیست که همۀ موادى که در خارج هستند فیحدّنفسه یک حقیقت سیّالى هستند که آن حقیقت سیّال بهواسطۀ صور نوعیهاى که به خود مىگیرد، ظهور و بروز خارجى دارد و اگر آن صورت و تحقق خارجى آن فصلیت نبود، آن حقیقت سیّال هم نمىتوانست تشخص پیدا کند. پس میتوان گفت که هرکدام از این دو مکمل یکدیگرند. اگر شما آن مادهاى که در یک شیء خارجى مشاهده مىکنید وجود نداشته باشد در واقع آن صورت نوعیه هم نمىتواند وجود داشته باشد چون ما صورت نوعیه در هوا که نداریم، این صورت نوعیه باید به یک امر خارجى تعلق بگیرد و آن امر خارجى را متشخص و متعین و قابل اشاره کند. نفس حیوانیت یا نفس انسانیت، جسمیت انسان ـ حالا به روح انسان کار نداریم ـ که آن جنبۀ لحمیت، عزمیت، بشریت، شعریت و اینها را نشان مىدهد، نفس آن مادۀ جسمی بدون یک ماده که آن ماده وجود حقیقى این تعین خارجى است، نمىتواند امکان داشته باشد. ما لحم بدون وزن نداریم و لحم بدون لون نداریم و لحم بدون اعراض مثل امتداد در ابعاد ثلاثه نداریم، آنچه که داریم لحم با این خصوصیات است.
بنابراین یک لحم در عین اینکه عنوان لحمیت بر او صدق کند ولکن آن صورت لحمیت که ما بِه الشىء هو هو است و قابل اشاره است را نداشته باشد، یک همچنین چیزی مستحیل است و همینطور از آنطرف صورتى ـ صورت لحمیت ـ وجود داشته باشد ولى در واقع آن مادهاى که این صورت روى او بنشیند و شما بتوانید بهواسطۀ رؤیت، لحم را از سایر اشیاء تمییز بدهید هم معنا ندارد. [اینکه میگوییم:] بهواسطۀ آن صورت لحمیت، منظور همان اعراض تسعه مثل کم، کیف، لون و امثالذلک [نیست] و اینها عرض هستند که بهواسطۀ این صورت لحمیت عارض مىشوند، بحث در آنجا نیست و مشخص است که در عرض باید مسبوق به موضوع باشد و این عرض روى موضوع حمل بشود. اول صحبت در خود صورت لحمیت است. ببینید ما در اینجا سه مرتبه بهوجود آوردیم و تقسیم کردیم و در هر سه مرتبۀ اینها جسم خارجى بینیاز از هرکدام از این مراحل نیست ولکن باید ببینیم کدامیک از این دو سبقت دارد و کدامیک از این دو متأخر است؟ بحث در سبقت و تأخر و علیت و معلولیت است و بحث در خود نیاز آن شیء خارجى در تحقق خارجى به اینها نیست.
شما وقتى که با دست کلید را مىچرخانید و در را باز مىکنید یا دستگیرۀ در را حرکت مىدهید، در عالم خارج دو حرکت انجام شده است؛ یکى حرکت دست و یکى هم حرکت این دستگیره، هردو باهم انجام شده است و هرکدام از این دو منفک از دیگرى نیست یعنى فرض کنید اگر شما دست را به دستگیره بگیرید الآن منحیثالمجموع یک امر واحد در خارج تحقق پیدا کرده است که عبارت از یک مجموعهای است که آن مجموعه یک فعل را انجام مىدهد ولی در تحلیل عقلى به دو حرکت تقسیم مىشود؛ یکى حرکت ید و یکى هم حرکت دستگیره ولى کدامیک از این دو تقدم دارند ـ تقدم عقلى، نه تقدم زمانی ـ ؟! مشخص است که دست علت براى آن حرکت دستگیره است و اگر دست نباشد دستگیره هم حرکتى ندارد، بحث در تقدم و تأخر زمانى نیست بلکه در تقدم عقلى است.
صحبت در این است که این جسمى که الآن در خارج هست داراى سه مرتبۀ وجودى است و هرکدام از اینها اگر نباشند، خود آن جسم نخواهد بود و شکى در این نیست. مرتبۀ اول مرتبۀ ماده بودن این جسم است که این جسم یک مادۀ خارجى درقبال مادۀ عقلی است، شما مادۀ عقلى هم دارید؛ این تصورات ذهنى که مىشود داراى ماده و صورت است و اگر ماده و صورت نباشد دیگر تصور خارجى در اینجا معنا ندارد. ماده بودنش عبارت از همان حقیقت وجودیۀ کیفیۀ نفسیه است که آن حقیقت کیفیۀ نفسیه یعنى نفس الوجود ذهنى در عالم تجرد، آن نفس الوجود داراى یک حقیقتى است که آن حقیقت، حقیقت مجرده است و شما نمىتوانید آن حقیقت مجرده را جدا و منفک از صورت خودش بکنید. آن حقیقت مجرده در خود ذهن به صور مختلفى درمیآید؛ گاهى اوقات بهصورت انسان درمىآید و شما در ذهنتان تصور یک انسان مىکنید و گاهى اوقات همان بهصورت حیوان درمىآید و تصور حیوان مىکنید و هلمَّ جرّاً.
ترکّب مفاهیم از نقطهنظر تحلیل عقلى در صور عقلیه
بنابراین گرچه مفاهیم در اینجا مختلف هستند ولى خود مفاهیم از نقطهنظر تحلیل عقلى در صور عقلیه مرکب هستند منتها ترکیبشان ترکیب خارجى و سکنجبین نیست که شما مخلوط کنید! وجود آنها وجود مجرد و وجود تجردى است نهاینکه فرض کنید در خارج شکر و آب که هرکدام داراى یک صورت نوعیه هستند و تحقق خارجى دارند را با انضمام یکدیگر و ترکیب و مونتاژى که مىکنید، یک حقیقت خارجى و یک شیء خارجى درست کنید! این در اینجا به آن کیفیت نیست.
پس در خود صورت خارجى هم مسئله همین است، همینکه شما در ذهن خودتان فشار مىآورید و مىخواهید یک شیء و واقعیت را ترسیم کنید ...، آن مهندسى که مىخواهد یک دستگاهى را بسازد که این توقع از آن دستگاه برآورده بشود، آن مهندس در عقل و نفس خودش چه کارى انجام مىدهد و چه نیرویى اعمال مىکند تااینکه آن صورتى را که منطبق با خواستهاى او است و منطبق با نیات و اهداف و اغراض او است ایجاد کند؟! اگر آن صورت خارجى بسیط بود یکدفعه باید به محض اراده، آن صورت خارجى منطبع بشود چون بسیط است. بسیط که دیگر نیاز به ترکیب ندارد! بسیط که نیاز به اعمال رویه ندارد! بسیط که دیگر نیاز به اعمال قوۀ نفسیه و اینها ندارد! صرف یک صورت بسیط به محض اراده، آن صورت در او تجلى و در نفس او حضور پیدا مىکند.
بنابراین مسئله اینطور نیست، شما میبینید که شخصى که مىخواهد آن نقشۀ آن دستگاه را در ذهن خود ترسیم کند دائماً به خود فشار میآورد و داخل اتاق میرود و در را مىبندد که خلوت باشد و صدا نیاید؛ صدای سوت و ماشین آمبولانس و اینهایی که بوق میزنند نیاید و [ذهن] خودش را جمع میکند و شروع به فکر کردن مىکند و آن اهداف را درنظر مىگیرد و آلات و ادواتى که مىتواند آن اهداف را تأمین کند یکییکی جمع مىکند و دو ساعت فکر مىکند تازه بیرون میآید و مىگوید: نصف راه را رفتم و هنوز به قضیه نرسیدم! دوباره و سهباره میرود و چند روز طول مىکشد یا چند ماه طول مىکشد تااینکه بتواند آن دستگاهى که مورد نظر اوست را دقیق تنظیم کند و بعد هم نقشه را روى کاغذ پیاده کند و بگوید: نگاه کنید، یعنی این صورت خارجى پیدا کرد و تا حالا در نفس بود! این اعمال رویهاى که فرد مىکند در دو جنبه تحقق پیدا مىکند؛ یکى در جنبۀ جنسیت عقلیه و دوم در جنبۀ صورتیت عقلیه؛ در جنبۀ جنسیت عقلیه، از خود آن اشیائى که در ذهن دارد بهعنوان مرتکزات عقلى استفاده مىکند. از نظر ارتکازات عقلی در ذهن یک مهندس آهن، فولاد، مس، پلاستیک و اشیاء مختلف قرار دارد و اینها همه حقایق جنسیهاى هستند که این حقایق جنسیه خودشان یک صورت نوعیه دارند و شما مىبینید که در ترکیب این حقایق جنسیه یک صورت نوعیۀ خاص تشکیل مىشود. چطور اینکه در خارج هم همین است؛ فرض کنید شما چند ماده مثل مس، سدیم، ید، پتاسیم و امثالذلک را ترکیب مىکنید و تبدیل به یک قرص مىکنید و مىگویید: شما که کمخونى دارید و مس و چدن [بدنتان کم است] از این قرص بخورید! الآن چیزی که کم داریم فعلاً اینجاست [عقل است]! فرض کنید اسم این قرص را مولتیویتامین میگذارید. چرا؟ چون در آن همۀ این مواردى که مورد نظر است قرار دارد و طبعاً این جنس و فصل دارد و جنس اینها عبارت از مواد مختلفى است که تکتک این مواد هرکدام براى خودشان یک صورت نوعیه دارند و بهواسطۀ آن صورت نوعیه است که خودشان براى خودشان تحقق خارجى دارند و اگر نباشند شما [چطور] مىتوانید این اشیاء مختلف را با همدیگر ترکیب کنید؟! در صورت ذهنیه هم همینطور است. فرض کنید اینکه الآن یک مختبر آزمایشگاهى براساس آن اهداف خودش یک دارو را اختراع و ترکیب مىکند بهواسطۀ این است که اجناس این صورت نوعیه در ذهن او مُنتَقِش است و چون این اجناس در ذهنش منتقش است، آنها را درمىآورد و یکى را کم مىکند و یکى را زیاد مىکند و دوز یکى را کم مىکند و از آنطرف آن را زیاد مىکند تا بعد بهصورت کپسولى که بتواند با خواستهای او و اهداف معیّنى که دارد در بیمارى مشخص مورد استفاده قرار بگیرد و این عبارت از حقایق جنسیهاى است که این حقایق جنسیه در ذهن وجود دارد و ذهن این حقایق جنسیه را بهکار مىگیرد و از اینها در ترکیب و امتزاج آن صورت نوعیه استفاده مىکند. تا یک مهندس در ذهنش آهن وجود نداشته باشد چطور مىتواند این دستگاه را درست کند؟! تا در ذهن یک مهندس آن ابزار و وسایل کلیۀ جنسی وجود نداشته باشد [چطور] مىتواند آن اشیاء را باهم ترکیب کند و به آن هدف و غایت خودش برسد؟! بنابراین همانطوریکه در خارج جنس و فصل خارجى داریم، در آنها هم داریم. خب این مرتبۀ اول بود.
پس در مرتبۀ اول باید آن ماده وجود داشته باشد؛ آن ماده و هیولاى سیّالى که آن اصل و ریشۀ آن تعین و تشخص خارجى را تشکیل مىدهد. این پلۀ اوّلى است که باید باشد و اگر این نباشد اصلاً دیگر معنا ندارد که صورت نوعیه وجود داشته باشد! تا آن ماده نباشد... منظور بنده از «نبود» تحقق خارجى قابل مشاهده نیست و آن تحقق خارجى قابل مشاهده منوط به این است که سایر مراتب را هم طى کند و اگر بدون آن سایر مراتب که آن صورت نوعیه باشد یا آن اعراضى که عارض بر این جسم مىشود، اگر آنجا نباشد خب شما باید بدون اینها آن را ببینید و باید بدون اینها قابل مشاهده باشد و شما در دستتان بگیرید! هرچه را که شما در دستتان قرار مىدهید بالأخره یک صورت نوعیهای بر او مترتب است.
وجود؛ تحقق خارجىِ بدونِ قابلیتِ لمس
منظور از وجود، تحقق خارجىِ بدونِ قابلیتِ لمس است! تحقق خارجى در عالم خارج، نه در عالم اعتبار، در عالم اعتبار یعنى عالم کشک! اعتبار است دیگر، کشک است! فرض کنید که من الآن اعتبار مىکنم که اینجا بالاى مجلس است و یک وقتى اعتبار مىکنم که آنجا بالاى مجلس است و اعتبارش دست من است. مىگویم: آقا بفرمایید بالاى مجلس. مىگوید: آقا بالاى مجلس که اینجاست. مىگویم: تو اینجا را بالای مجلس مىبینى، من بالاى مجلس را آنجا مىبینم! خب حالا فردا رأیم عوض مىشود و مىگویم: نه بهتر است که اینجا را بالاى مجلس قرار بدهیم! میگوید: تو که دیروز گفتی آنجا بالای مجلس است! میگویم که اختیارش با خودم است؛ امروز آنجا را میگویم و فردا یک جای دیگر را میگویم! دلم مىخواهد هر روزى یک چیزى بگویم! این اعتبار مىشود. اعتبار دست خود متکلم است و [اگر] بخواهد حرفش را عوض مىکند آنهم بهخاطر همان کیفیت تصوراتی که دارد و بالأخره دلش مىخواهد، یک چیزى مىگوید! امروز این و فردا آن! این مسئله اعتبار مىشود. مطلب، مطلب واقع است یعنى در مطلب واقع ـ از عالم اعتبار بیرون و آنچه که در خارج تحقق دارد ـ آنچه که در خارج تحقق دارد جداى از یکدیگر مىشود یا نمىشود؟ آن کپسولى که الآن بهعنوان مولتیویتامین از دست مىگیرید و مىخواهید بخورید، اگر بخواهید این کپسول تأثیر بگذارد باید همینطورى بخورید والاّ اگر آن را داخل آزمایشگاه ببرید و تجزیه کنید، آن را به سى یا چهل یا پنجاه نوع یا بیشتر تقسیم میکنند ولی این دیگر فایدهاى ندارد! فرض کنید 1B را از این بگیرید و یا بدون سایر مواد [استفاده کنید] اسیدفولیک هم بخورید تأثیر نمىکند و هضم نمىشود! اگر ویتامین 1B و ویتامین A همراه با سایر مواد ترکیب شود [اثر دارد] و اگر جدا بخورید همان ماده را خوردید ولی اثر ندارد! فرض کنید صبح که میخواهید قرص بخورید میگویید که چه کسی گفته است که من این را بخورم؟! من این قرص را تجزیه و ترکیب میکنم و هر ساعت یکی را میخورم! مثلاً الآن ویتامین 1B را میخورم و یک ساعت بعد ویتامین c را میخورم، اینطور جذب نمیشود و فایده ندارد! یک کیلو هم از این دارو مصرف کنید فایده ندارد! این دارو باید ترکیب شود و توأم باشد تااینکه بتواند اثر و خاصیت خودش را بگذارد و عوارض ایجاد نکند.
منظور از وجود خارجى
بنابراین منظور ما از وجود خارجى نه یعنی وجود قابل اشاره بلکه وجودى که از عالم اعتبار بیرون است و این مسئله مسئلۀ بسیار دقیقى است که آنهایی که در بعضى از تقریرات اشکال وارد کردند متوجه این مسئله نبودند. وجود خارجى نه آنچه که شما دستتان بگیرید! زیرا همینکه دستتان مىگیرید یعنى صورت نوعیه دارد! همینکه این دستگاهى که الآن در اینجاست را در دست بگیرم به معناى این است که پذیرفتهام که ماده و صورت و عرض دارد و خصوصاً به نفس نگاه کردن و به نفس دست گرفتن، همۀ این مطالب را پذیرفتهام و قبول کردم چه بخواهم و چه نخواهم! صحبت در همان تحقق خارجى اوست که از عالم اعتبار و مجاز بیرون است، آن تحقق خارجى باید وجود داشته باشد و اگر وجود نداشته باشد صورت نوعیه که نمىتواند مادۀ شیء را بسازد، اگر مىساخت دیگر نیاز به ماده و جنس نداشتیم و مىگفتیم: فقط آنچه که در خارج هست صورت است و بس!
صورتیت محض بودن مربوط به مجردات
بنابراین اینکه مىگویند: حقیقةُ الشىء بِصورتِه لا بمادَّتِه، نهاینکه بینیاز از ماده است و فقط صورتیت محض است! آن صورتیت محض بودن به مجردات مربوط مىشود و این صورت محض بودن در اینجا قرار دارد. مسئلۀ معادى که مرحوم صدرالمتألهین مطرح کرده است و در آنجا قائل هستند که آن حقیقةُ الإنسان که در قیامت ظهور پیدا مىکند بِصورة الشیء هست نه به مادهای که در دنیا بود چون ماده در اینجا اثرى در هویةُ الشیء ندارد، این مسئله مربوط مىشود به اینکه ما براى نفس و روح در عالم قیامت قائل به قالب بشویم؛ چه قالب مادى و چه قالب مثالی، ولى آن روح و حقیقت صورت و نفسیت انسان که در قالب نمىگنجد و اعلاى از خود قالب و تقیّد به بدن ـ چه بدن مادى و چه بدن مثالى ـ هست و حقیقت او را تجرد محض تشکیل مىدهد، ماوراء بحث مسئلۀ وجود بدن مثالى و وجود بدن مادى یا وجود برزخِ بینهما در عالم خارج و در عالم قیامت است.
تبیین نظر مرحوم صدرالمتألهین در بحث کیفیت معاد جسمانی
آنچه را که مرحوم صدرالمتألهین در بحث معاد مطرح مىکنند به آن مقتضاى کیفیت تحقق اشیاء در عالم ثواب و جزا اشاره دارد که اگر نفس بخواهد به یک قالب و بدنى دربیاید، در آنجا چه بدنى باید بهدست بیاورد؟ آیا همین بدنى که در دنیا است و الآن دارد صحبت مىکند همین بدن را نیاز دارد؟ نه، نیازى به این بدن ندارد زیرا شما با همین فرد در خواب بحث و صحبت مىکنید، پدرتان که از دنیا رفته است را در خواب مىبینید و واقعاً او را مىبینید و صبح که بلند مىشوید مىگویید: پدرم را در خواب دیدم. بابا جنازۀ پدرتان که سى سال پیش خاک شده است و الآن هم بروید نگاه کنید در قبر هم اثرى از او نیست. وقتى مىگویید: من پدرم را در خواب مىبینم خب چرا به شما ایراد نمیشود که پدرى که در خواب دیدهاید چیزى نبوده و بادکنکی بوده است! پدرت همان بود که جنازهاش را خودمان تشییع کردیم و لاالهالاالله گفتیم و در قبر گذاشتیم و روی آن را هم پوشاندیم و الآن هم خاک شده است و دیگر اثرش نیست، رفتیم و نگاه کردیم و دیدیم که خاک شده است و الآن هم یک جنازۀ دیگر در همان قبر گذاشتند! درحالیکه شما چهل سال از فوت پدرتان مىگذرد در خواب مىبینید که انگار دیروز فوت کرده است و اصلاً با او احساس غربت نمىکنید! شما چه چیزی را دیدید که اینچنین در وجدانتان ـ نه در تخیلتان ـ احساس حقیقت بودن با او را مىکنید که گویى اصلاً فوت نکرده و از دنیا نرفته است؟! خیلى جوان و شاداب و بشّاش مىآید و با شما صحبت مىکند و مطالب را مىگوید و واقعاً وجودش را در نفس خودتان احساس مىکنید، تخیّل نیست بلکه واقعیت است. درد مرحوم صدرالمتألهین و امثالهم به این است که میگوید: کاری به روز قیامت نداریم، خودتان بروید ببینید چه خبر است، شما خواهید رفت و خواهید دید! در همین دنیا که هستید آنچه را که در خواب مىبیند ـ حتی افراد زنده ـ [واقعیت دارد]! او در خانهاش نشسته و خوابیده است و شما او را در خواب مىبینید، چه چیزى را در خواب مىبینید؟ فردا مىگویید: آقا من شما را دیشب در خواب دیدم و گفتید که چرا سراغ من نمىآیى؟ تو چه رفیقى هستى که نمىآیى از ما احوالپرسى کنی؟! گفت: اتفاقاً چند روزى است که مىخواستم به تو تلفن کنم و بگویم که این چه رسم رفاقت است که خبر از ما نمىگیرى؟!
ببینید یک واقعیت خارجى که وجود دارد، آن واقعیت را بدون بدن در خواب مشاهده مىکنید! حالا چرا شما در روز قیامت بروید مشاهده کنید؟! همین الآن او همین جا خوابیده است و صفا میکند و شما هم در منزل خودتان بدون صفا استراحت مىکنید و با او صحبت مىکنید و مطالبى هم که مىگویید بعد که مشاهده مىکنید میبینید که همه درست بوده است؛ او مىخواسته این را به شما بگوید و مطرح کند و شما قبل از اینکه او را ببینید و اطلاع هم داشته باشید با او برخورد کردید! دیگر طرف نمىتواند بگوید که بیخود کردى کشک است اینها همه تخیلات خودت است، نمىتواند بگوید! او هم مىگوید: بله، درست است. واقعیت خارجی را نمىشود انکار کرد!
علت بیان نفس و روح با ضمیر مؤنث در قرآن
صحبت در این است که مرحوم صدرالمتألهین که مىفرماید: «حقیقةُ الشىء بِصورتِه لا بمادَّتِه» یعنى آیا شما رفیقتان را در همین دنیا ـ کارى به قیامت نداریم ـ در خواب مىبینید یا نمىبینید؟! رفیقتان را به چه قالبى مىبینید؟! فقط صورت او را مىبینید یا او را در یک شکل و قالب مىبینید؟! صورت زید که همان حقیقت روحیۀ اوست شکل و رنگ و کیف ندارد! در اینجا اشاره به مسئلۀ ادبى هم بکنم که شما وقتى در قرآن مشاهده مىکنید، مىبینید که همۀ آیاتى که مربوط به نفس و روح است با ضمیر مؤنث بیان شده است؛ میفرماید: ﴿يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفۡسُ ٱلۡمُطۡمَئِنَّةُ * ٱرۡجِعِيٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةٗ مَّرۡضِيَّةٗ﴾1 نمىگوید: «یا أیّها النَّفسُ المُطمئن»! خطاب به نفس در اینجا مؤنث است و حالا بماند که جنبۀ تأنیث براى چیست! جلسۀ بعد بگویید که این جنبۀ تأنیث برای چیست و چرا مؤنث شده است. خب دلیل ندارد که نفس مؤنث باشد، حالا ما با این کارى نداریم! ﴿وَنَفۡسٖ وَمَا سَوَّىٰهَا * فَأَلۡهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقۡوَىٰهَا﴾2 ببینید دوباره در اینجا هم تأنیث است و بهطورکلى این مسئله هست.
مطلبى که در اینجا هست این است که در ادب عرب حتی برای روح هم تأنیث آمده است و او هم مثل نفس جنبۀ تأنیث به خود مىگیرد. حالا صحبت در اینجا این است که روح در چه مرتبهاى جنبۀ تأنیث به خود مىگیرد؟! آنچه که در ادبیات هست این است که اجزاء انسان که داراى زوج است، تعبیر به تأنیث مىشود فرض کنید که در مورد «یَد» میفرماید: ﴿وَقَالَتِ ٱلۡيَهُودُ يَدُ ٱللَهِ مَغۡلُولَةٌ﴾1 «مغلول» نمیگوید، «ید» در اینجا مؤنث است و «رِجل» هم مؤنث است و عین ـ قوه باصره ـ هم جنبۀ تأنیث دارد ولی أنف و لسان [جنبۀ تأنیث] ندارند و مذکر هستند و رأس و قلب و کبد هم مذکر هستند! حالا ما که دوتا نفس نداریم، پس چرا نفس در آیۀ ﴿يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفۡسُ ٱلۡمُطۡمَئِنَّةُ * ٱرۡجِعِيٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةٗ مَّرۡضِيَّةٗ﴾ مؤنث است؟!
جهتش این است که نفس از نقطهنظر حقیقت جوهریۀ خودش تک است و جفت نیست اما روح وقتى که تعلق به بدن پیدا مىکند آنوقت در عالم دنیا و در عالم ظهور خارجى زوج برمىدارد! زن و مرد، باهم بودن یعنى زن و مرد دو وجود خارجى از یک حقیقت مىشوند مثل اینکه الآن دوتا «ید»، دو وجود خارجى از حقیقت یدویت مىشود! «رِجل» دو وجود خارجى از حقیقت رِجلیت مىشود و در مورد «عین» و باصره همینطور است! لذا الآن در تحقق خارجى دارید دو شیء مىبینید که هردو عین هم هستند، وقتى که نفس به بدن تعلق بگیرد آنگاه شما در خارج دو انسان مانند هم میبینید. طبق آن قانون ادبى آن نفسى که به هردوى اینها تعلق گرفته و دو شق شده است؛ یک شقش انوثیت را بهوجود آورده و یک شق آن رجلیت را بهوجود آورده است، طبق آن باید تأنیث گفته شود بنابراین مىبینید در ادب و همینطور در قرآن هم تأنیث آمده است [مثل آیۀ] ﴿وَنَفۡسٖ وَمَا سَوَّىٰهَا﴾.
مسئله تا اینجا درست است ولیکن شما وقتى که از اینجا بالاتر مىروید و آن جنبۀ تعلق روح به بدن و دنیا و ماده را ازدست مىدهید و به مرتبۀ بالاتر که آن جنبۀ ربطیه است میرسید و میخواهید در [مورد آیۀ] ﴿وَيَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي﴾1 یا [آیۀ] ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُۥ سَٰجِدِينَ﴾2 صحبت کنید آیا در آنجا هم که خداوند در خطاب به ملائکه مىفرماید: وقتى که روح من به او تعلق گرفت آنگاه به سجده بیفتید هم تأنیث و تذکیر هست؟! دیگر در آنجا تأنیث معنا ندارد چون در آنجا انتساب این حقیقت به ذات پروردگار است! در ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ روح پروردگار تأنیث یا تذکیر دارد؟! در آنجا هیچکدام نیست نه تذکیر است و نه تأنیث، در آنجا جنبۀ ذکوریت و انوثیت بهطورکل معنا ندارد منتها از باب غلبۀ اشرف مِن الطرفین به پروردگار خطاب مذکر داده مىشود! میگوید: ﴿إِنَّهُۥ بِعِبَادِهِۦ خَبِيرُۢ بَصِيرٞ﴾3 نمىگوید: «إنّها بِعبادِها خَبیرٌ بَصیر»! یعنى ضمیر «هو» که به ذات پروردگار در مقام تجلى اسماء و صفات است برمیگردد، او به عبادش خبیر و بصیر است پس برگشت ضمیر «هو» به پروردگار به لحاظ [مذکر بودن نیست] چون مذکر ضد مقابل است و از جملۀ مقابل است و طرف مقابل دارد، ذات پروردگار که طرف مقابل ندارد و براى مشخص شدن مقابل در آنجا مذکر و مؤنث مىآورند. اگر یک شیئی مذکر نباشد و تک باشد، در آنجا دیگر مذکر و مؤنث بودن معنا ندارد.
علت استناد ضمیر «هو» به ذات پروردگار
بنابراین این استناد [ضمیر] «هو» به ذات پروردگار بهخاطر همین جنبۀ اشرف بودن مذکر و مؤنث است نه به لحاظ اینکه [در آنجا مذکر و مؤنث هست و] ذات پروردگار جنبۀ مذکر دارد! ﴿أَفَأَصۡفَىٰكُمۡ رَبُّكُم بِٱلۡبَنِينَ وَٱتَّخَذَ مِنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ إِنَٰثًا﴾4 این مسئله در جنبۀ روحیت است.
روحِ اعلاى از تذکیر و تأنیث
بنابراین روح تا وقتى که تعلق به ذات پروردگار دارد و در نزول از ذات به مراتب کثرت جنبۀ تضاد را بهوجود نمىآورد، آن روح اعلاى از تذکیر و تأنیث است! وقتى که در مراتب نزول از عوالم ربوبى به مرتبۀ مثال مىرسد، در مرتبۀ مثال جنبۀ مذکر و مؤنث بودن شکل مىگیرد و همینطور در عالم خارجِ بعد از مثال آن روح تبدیل به روح مذکر یا روح مؤنث میشود که در اینجا از آن تعبیر به نفس شده است حالا چه نفس مذکر و چه نفس مؤنث.
تلمیذ: آیا امر به سجده قبل از تعلق روح به نفس است؟ چرا مذکر است؟
استاد: نه، امر به سجده بعدش هست ولى الآن دارد خبر مىدهد، [میگوید:] ﴿وَنَفَخۡتُ﴾ و نمیگوید: ﴿نَفَخۡتُ﴾، مىگوید: ﴿إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗ﴾1 نهاینکه الآن من مىخواهم خلیفه درست کنم، شما هنوز ندیدید، در علم عنائى من این خلق شده است منتها شمایِ ملائکه علم به عنائىِ من ندارید و الآن آن علم عنائى ظهور خارجى پیدا نکرده و وقتى ظهور خارجى پیدا نکرده، این اِخبار پروردگار به چه حقیقتى است؟! به حقیقتى است که هنوز ظهور خارجى براى ملائکه پیدا نکرده است، اگر این ظهور پیدا کرد و آن مرتبۀ لا تذکیر و لا تأنیثی به آن مرتبۀ تعلق خارجی متحول شد آنوقت آن جنبۀ روحى به جنبۀ نفسى متبدل مىشود و جنبۀ مذکر و مؤنث به خود مىگیرد ولى هنوز نگفته است. لذا مسئلۀ سجدۀ ملائکه فقط بر آدمِ تنها نبود، بر حوا هم بود! نهاینکه فقط بر آدم بهخصوص و به این شکل و این قواره باشد، به آن آدمیت آدم بود چون حوا را هم از آدم خلق کرد یعنى اینطور که در روایات داریم زنها از مردها خلق شدهاند.2 دندۀ چپ و راست و این چیزها!
بحث در باب کیفیت خلقت زنها
تلمیذ: مثل اینکه مرحوم علامه قبول نکردند و تردید دارند.
استاد: بله، البته حالا شاید مثلاً این برداشت عادى مورد نظر ایشان نبوده است اما اینکه داریم از او [خلق شده است] یعنى آن مسئله از همان حقیقت آدمیت ظهور پیدا کرده است.
تلمیذ: ضلع چپ داریم.
استاد: بله همۀ آنها چپ هستند، یک دندۀ راست در آنها نیست! شما زنی را دیدهاید که با آدم راست باشد؟! همۀ آنها یک طوریشان میشود! البته افراد فرق میکنند؛ یکی شانس دارد و یکی شانس ندارد! خلاصه نسبت به همه جسارت نکنم! إنشاءالله خدا از آن خوبها قسمت کند! [اگر اینطور بگویم میگویند:] آقای طهرانی شما همۀ ما را یک کاسه درب و داغان کردید! ما در این مقام نیستیم و انصافاً که بعضیها از مردها جلوتر هستند و آنها مردها را راه میاندازند و حرکت میدهند! خودم بسیاری از اینها را دیدم. خلاصه این بستگی به توفیق خدا دارد!
علیٰکلّحال این نفس و روحى که الآن به روح تعلق مىگیرد همینکه در ملکوت سفلىٰ میآید که از آن تعبیر به مثال اعلیٰ مىشود و همینطور در مثال اسفل که مربوط به عالم مشاهدات و مکاشفات و صور نوعیه است، وقتى که به او تعلق مىگیرد اینطور مىشود. در روح که همان مسئلۀ ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ هست، در آنجا مذکر و مؤنث بودن راه ندارد! و لذا باید توجه داشته باشید اگر ما مىخواهیم در ادب از روح تعبیر به روحى که جنبۀ نفسی دارد بیاوریم باید بگوییم که روح مجرده! اگر بخواهیم از روح بهنحوى تعبیر کنیم که آن جنبۀ نفسى و تعلق به ماده مورد نظر نباشد، باید بگوییم: روح مجرد!
رد اشکال بعض ادبا به اسم کتاب «روح مجرد»
پس این اشکالى که بعضى از ادبا بر این کتاب گرفتند و گفتند که باید روح مجرده باشد، این اشکال بر آن اساس است که مقصود مؤلف از تعریف این کتاب بیان حالات فرد بهعنوان فردى باشد که روحش به دنیا تعلق گرفته است درحالیکه مؤلف مىخواهد بالاتر از این را بیان کند و مرتبۀ مافوق بشرى در اینجا مطرح است که همان جنبۀ حقیقت مجردۀ محض است لذا در اینجا باید روح مجرد گفته شود خب این یک مسئله و جنبۀ ادبى بود.
این مرتبه مرتبۀ اول است یعنی در مرتبۀ اول، ماده صورت خارجی دارد. إنشاءالله مرتبۀ دوم را جلسۀ بعد بیان میکنیم.
تلمیذ: این نفس که اینجا آمده منظورش مطمّئنه است؟
استاد: نه، نفس که در اینجا نفس مطمئنه است آن حقیقت تعلق روح به ماده را مىگوید، مىگوید: اى روحى که الآن در اینجا آمدى و زحمت کشیدى و تلاش کردى و سالیان سال در این بدن بودى و خدا را عبادت کردى و به مقام اطمینان رسیدى! خطاب، خطاب به نفسِ متعلق به ماده است. [میگوید:] حالا برگرد به آن جنبۀ لاصورة خودت! باید به آنجا برگردى! ﴿ٱرۡجِعِيٓ إِلَىٰ رَبِّكِ﴾ یعنى حالا دوباره برگرد برو آنجایى که آنجا لا اسمٌ و لا رسمٌ و لا صورةٌ است بلکه حقیقت محض و معنای محض است البته این براى بعضى از بندگان خدا است نه براى همه! آنهایى که در آن وادى اعتبارات و تخیلات ـ حالا نمىگویم که تخیلات بد، تخیلات خوب ـ توقف کردند و هدف آنها همین بودن در این دنیا و رسیدن به نعمات ظاهرى و صوریه؛ فواکه و غلمان و حورى و اینها است، آنها مشمول این خطاب نیستند! آنها از مؤمنینى هستند که اصحاب الیمین و متقین هستند که در آن دنیا هم خداوند آنها را متنعم به همین نعمتها مىکند؛ همین مسائل ﴿جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ﴾1 و امثالذلک [البته] على حَسبِ مَراتِبهم! ولى در آن مرتبهاى که «لا عینٌ رأت و لا اذنٌ سمعت»2در بعضى از اخبار و احادیث داریم که در آنجا بالاتر از نعمتها هست یا در آیۀ قرآن اشاره دارد: ﴿وَلَدَيۡنَا مَزِيدٞ﴾3 که همانطوریکه مرحوم علامه طباطبائی فرمودند: اشاره به مراتبى است که در گفتار نمىگنجد و لغتى براى او وضع و جعل نشده است! در آنجا این مسئله نیست و این جنبۀ ذکوریت و انوثیت راه ندارد.
تلمیذ: پس مقام اطمینان نفس مقام تجرد محض نیست؟
مشکک بودن مقام اطمینان نفس
استاد: ببینید اطمینان خودش داراى مراتب است و یک مسئلۀ مقول به تشکیک است مثل مقام طهارت و همان خود تجرد یک حقیقت مقول به تشکیک است براى کسى که مرتکب واجبات و تارک محرمات بشود که این یک نوع طهارت است که در اینجا عدالت ظاهرى و اینها اثبات مىشود. یک شخصى است که مکروهات و ـ البته مکروهات به معناى مبغوضیت، بلکه همین کراهت اصطلاحی منظور است ـ مبغوضیت از او سرنمىزند خب آنهم یک مرتبهای است. بعد به یک مرتبهاى میرسد که ذهن و خاطرات ذهنى خودش هم بر طبق ما فیه رضی الله است و آنهم یک مرتبه است. بعد به یک جا میرسد که اعراض عن ما سوى الله است! همینطور دارد بالا مىرود تا به مراتب «حسناتُ الأبرار سَیئاتُ المقربین»1 میرسد که در آنجا نفسُ الإعراضِ عَن ما سوى الله و نفسُ التوجهِ و التُمایلِ إلى ما سوى الله براى او گناه است! خب این مرتبه خیلى تفاوت مىکند با آن کسى که فقط از نقطهنظر محرمات و واجبات به مرتبۀ ظاهر دست پیدا کرده و از اینها هیچ خبر ندارد! اطمینانى که براى این [هست این اندازه] است یعنى خدا در مقام اطمینان اگر شخص شخص متقى باشد میگوید: خب از همین مرتبه به مرتبۀ اطمینان رسیدی و در همین مرتبه اعمالت را انجام دادى، گناه نکردى، واجبات را انجام دادى، به تکالیف عمل کردى و دیگر از گرفتاریهاى دنیا راحت شدى و براى تو اطمینان به نعمت الهى حاصل شد! خب این یک اطمینان است، یک اطمینان هم ولىّ خدا پیدا مىکند و در هنگام رفتن برای او خطاب ﴿يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفۡسُ ٱلۡمُطۡمَئِنَّةُ﴾ میآید! آنهم یک اطمینان است، اطمینان مراتب مختلفى دارد.
تلمیذ: تأنیث را عرض میکنم که فرمودید روح وقتى که بالا هست [تأنیث و تذکیر معنا ندارد].
استاد: نه، فرق نمىکند پیغمبر هم اگر باشد و خدا بگوید: ﴿يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفۡسُ ٱلۡمُطۡمَئِنَّةُ﴾، نفس پیغمبر الآن تعلق به بدن دارد و این نفس الآن مىخواهد قبض روح بشود نه آن روح، آن که قبض ندارد! این نفس الآن مىخواهد متحول بشود و برگردد.
تلمیذ: آیا این جنبۀ چپ که فرمودید از باب مزاح بود؟
استاد: نه، در روایات داریم منتها باید روایات را تأویل کرد.
تلمیذ: روایتی هست که سندش ضعیف است؛ از امام صادق علیهالسّلام سؤال کردند که نزد ما قومى هستند که این سخن را مىگویند. امام فرمودند که همان خدایى که آدم را خلق کرد، براى او کارى ندارد که حوا را هم جداگانه خلق کند.1 مرحوم علامه طباطبائی در آیۀ اول سورۀ نساء که میفرماید: ﴿وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا﴾2 این بحث را دارد که منظور شخصى است یا نوعى است. بیشتر این جهتش را [مدّنظر دارند].
استاد: خب این ﴿وَخَلَقَ مِنۡهَا﴾ به همان نفس برمیگردد از همان نفس آدمى که خدا آدم را خلق کرد، زوجهاش خلق شده است.
تلمیذ: مرحوم علامه در همین آیه دارند که حوا از حقیقت آدم خلق شده است.
استاد: بله، از همان نفس [خلق شده است]. این یک بحثى است که خیلى چیز نیست! کیفیت نزول آن حقیقت از آن جنبۀ ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ که چه قسم مىشود که یک حقیقت واحده بااینکه وحدت خارجى دارد ولى در نزول در عوالم یکدفعه مىبینید دو قسم شد و هردو قسم هم خصوصیت خاصّ خودش را پیدا کرد! این یک مقداری توضیح دارد و یک گیرى این وسط هست!
تلمیذ: گیر که زیاد دارد!
استاد: یکدفعه چطور مىشود که اینطورى مىشود و قیافهاش اینطورى مىشود و نمىدانم این یک چیزهای اضافه دارد و آن یک چیزهای زیاد دارد و خلاصه آن کم دارد و این وسط چه تغییر و تحولاتى [انجام میشود]؟! گاهى وقتها در خواب این مسئله دیده شده است و در خواب دیدهاید که مثلاً دارید با کسى صحبت مىکنید و یکدفعه او به یکى دیگر تبدیل مىشود؛ همان کسی که دارید با او حرف مىزنید! این خواب است و تخیل نیست! یکدفعه این رفیقتان که دارید با او صحبت مىکنید عوض مىشود و به یک رفیق دیگر و به یک شخص دیگر [تبدیل میشود]، این قضیه چیست؟! اگر به این نکته رسیدید خیلى از مشکلات و مسائل حل مىشود! با یکى [صحبت میکنید] یکدفعه میبینید که قدش کوچک شد یا یکدفعه قدش بزرگ شد! زن مرد شد یا مرد زن شد! اصلاً اینها چیز عجیبى هستند و خلاصه مطالبى است!
تلمیذ: جنبۀ تجردش پذیرای صور مختلفه است و تجردی که در اوست اقتضاى این را دارد که هر شکلی بشود.
استاد: بله، یعنى هر طورى مىخواهد بشود بشود!
تلمیذ: منظور این است که این وسعت و ظرفیت را دارد.
استاد: از قضیۀ ذکوریت پشیمان شدید؟!
تلمیذ: بله! ای کاش ...
استاد: در قضیهای داریم که امام حسن علیهالسّلام در مدینه در جایى نشسته بودند و ـ اتفاقاً روایتش صحیح است و در مناقب ابن شهرآشوب هست ـ داشتند صحبت مىکردند که مثلاً چرا با این معاویه صلح کردى؟ حضرت فرمود: اگر من بخواهم مىتوانم همه کار بکنم منتها ما براساس مشیت خدا حرکت مىکنیم! اگر من بخواهم، مدینه را به شام مىبرم و شام را به مدینه مىآورم! زن را مرد مىکنم و مرد را زن مىکنم! یکى آنجا بود که یک چیزیاش مىشد، گفت: اگر راست مىگویى بکن! یکدفعه حضرت فرمود که برو چادر سرت کن چرا اینجا جلوى مردها نشستى؟! چشم باز کردند و دیدند گیس درآورد! یک چیزهایی را ازدست داد و یک چیزهاى دیگر پیدا کرد و خلاصه فرار کرد و رفت! حضرت فرمودند: خب ما که این شخص را اینطور کردیم، آن مخدرۀ در خانه را هم مرد کردیم! تا حالا این در خدمت او بود، از این به بعد او در خدمت این است! خلاصه در خانه رفت و دید که یک سبیل کلفتی در خانه نشسته است! گفت: تو کجا بودی؟! او گفت که تو تشریف بیاور با تو کار دارم! تابهحال جنابعالی رو و بالا تشریف داشتید و الآن نوبت من است و قرار است که جاها را عوض کنیم! البته حضرت فرمودند: اینها صاحب یک بچه هم میشوند. بعد حضرت فرمودند: اینها یک بچه هم پیدا مىکنند. خلاصه مدتها بود و بعد آمد توبه کرد و حضرت هم آنها را سر جاى اول برگرداندند و گفتند: خلاصه هردو را امتحان کردید! او هم آدم خوبی شد.1
تلمیذ: بچه هم خنثىٰ بهدنیا آمد.
استاد: بله، خنثى بود و حضرت فرموده بود. قضیه چیست؟! حضرت این وسط چهکار کرد؟! بالأخره [این قضیه صحیح] هست و [اینطور] بوده است، چه شد؟! یعنى صورت رجولیت این را به جسمیت آن چسباند؟ نه، هرکدام سر جای خودش هست. آیا صورت نوعیۀ رجولیت او را تبدیل به انوثیت کرد یا آن رجولیت را به حال خودش باقى گذاشت و فقط در بدن و جسم تصرف کرد؟ نه، واقعاً آنطرف زن شد و آن یکی هم مرد شد نهاینکه آن مرد بود ولى احساسات زنانه داشت، این خیلى فرق مىکند! واقعاً زن شد! یک مرد چه چیزی مىخواهد و یک زن چه چیزی مىخواهد؟ آن احساسات و عواطفش چگونه است؟ این احساسات و عواطفش چگونه است؟ آن تعقلش چگونه است؟ وقتى حضرت [این کار را] مىکند همه را عوض مىکند، ناقص که نمىکند! هر کارى که حضرت مىکند تا آخر درست انجام مىدهد، فابریک! انگار این از اول خواستگاری رفته است! ولى آن خاطره در ذهن هست! این خاطرهاى که من اینگونه بودم و اینطورى بودم را در این مدت با خودش دارد چون بالأخره آن خاطره مربوط به روح است و به جنبۀ تجرد علمى روح برمىگردد! حضرت آن را دست نمىزند که اصلاً بهطورکلى خاطره را عوض کند و تبدیل به یک خلق دیگرى بشود که اصلاً ارتباطى ندارد، آن را به حال خودش باقى مىگذارد که حواستان باشد! در ظاهر عواطف، احساسات، افعال و تصرفات عوض مىشود، همه چیز در ظاهر تغییر پیدا مىکند ولى بعد چون آن خاطره هست حضرت مىبیند که حالا اینها [پشیمان] و متنبه شدند، حضرت هم تصرف مىکند و دوباره برمىگرداند!
چه قضیهای اتفاق افتاد؟! چطور شد؟! این چه مسئلهاى است؟! همینکه در اینجا روح واحده از آن عالم نزول پیدا مىکند، همان کیفیت تشکلش در عوالم به صور مختلفه [درمیآید] چون در خود همان عوالم هو المصور و له الأسماء الحسنى، در آن اسماء الحسنى در بعضیها جنبۀ انفعالى قویتر است و در بعضى جنبۀ فعلى و فاعلى قویتر است، آن یکی به حساب غلبۀ جنبۀ انفعالى به صورت تأنیث درمىآید و این یکی به حساب غلبۀ جنبۀ فاعلى بهصورت تذکیر درمىآید! آن نزول را امام علیهالسّلام انجام مىدهد و وقتى او انجام داد بهواسطۀ تأثیر علیت در معلول، مثال او هم تغییر پیدا میکند و مثال که تغییر مىکند، در خارج هم عوض مىشود؛ خصوصیات عوض مىشود و او تبدیل به زن و دیگری تبدیل به مرد مىشود و دوباره مسئله به حالت اول خودش برمىگردد! پس ائمه علیهمالسّلام خیلى کارها میتوانند انجام بدهند و ما خبر نداریم! روی این مسائل فکر کنید! طرف مىگوید که ائمه هم مثل بقیه هستند، کارى انجام نمیدهند! مثل بقیه هستند! منتها خب اینها حواسشان جمع است که گناه نکنند! یکی دیگر میگوید که اینها گناه هم میکنند منتها توبه مىکنند! خب [اینطوری] تازه مثل تو شدند! در صحبتها و سخنرانیها مىگوید: ائمه گناه هم مىکنند منتها توبه مىکنند، خدا توبه را براى چه کسی گذاشته است؟! فقط براى ما که نیست!
تلمیذ: در درس یکی از آقایان مراجع بحث در خصوص گسترش و وسیع کردن حرم و اماکن متبرکه مطرح شد و من بدون ذکر اسم نظر مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را بیان کردم. او میدانست که ما منسوب به این مکتب هستیم، گفت که شما این ولایتها را برای امام درست کردید! کجا امام این ولایتها را دارد؟!
تأثیر میزان افق در ثبوت هلال
تلمیذ: رؤیت هلال طریقیت است؟ چرا اعلام کردند؟
استاد: بله. خب اینجا طریقیت نبوده است.
تلمیذ: ماه بوده است.
استاد: نه، کسى ندیده است.
تلمیذ: کسى ندیده ولی [بالای افق بود].
استاد: از تحتالشعاع خارج شده بود یا نه؟ اگر از تحتالشعاع خارج بشود همه بهواسطۀ چشم خود مىتوانند ببینند.
تلمیذ: پنج درجه بالای افق هست و 12 درجه با شمس فاصله دارد ولى قابل رؤیت نیست.
استاد: وقتى قابل رؤیت نیست پس آن روز ثابت نیست چون طریقیت است.
تلمیذ: از نظر علمى بوده است.
استاد: اتفاقاً از نظر علمى نبوده است یعنى از نظر علمى گفتند که تحتالشعاع بوده است.
تلمیذ: در آفریقا قابل رؤیت بوده است.
تلمیذ: مسئول دفتر یکى از آقایان گفت که الآن 12 درجه با شمس فاصله دارد و دیده نمیشود!
استاد: آیا شما یا آنها با چشمشان ولو با اجهزه و تلسکوپ ماه را دیدهاند یا نه؟!
تلمیذ: میگویند که دیده نمىشود.
استاد: خب دیده نمىشود تمام.
تلمیذ: دیده نمیشود چون نور شمس نمیگذارد که دیده بشود.
استاد: بنده هم همین را عرض مىکنم پس جنابعالى مؤید هستید. از نظر علمى بوده ولى تحتالشعاع بوده و قابل رؤیت نیست. طریقیتى که بنده عرض مىکنم این است که هلال به مقدارى از افق فاصله داشته باشد که بتوان با چشم عادى لولا الغیوم و لولا الأغبرة و الدخان آن را دید. حالا اگر این رؤیت هلال در خروج تحتالشعاع در جایى باشد که اغبره باشد و قابل رویت نباشد، این را مىگوییم که اشکال ندارد. اینکه بگوییم: موضوعیت دارد این است که در وضع و در رفع، منوط به آن است. اگر این موضوعیت داشته باشد معنایش این است که هر جا و هر قریهاى تا با چشم خودشان نبینند، اگر هزار نفر هم شهادت بدهند فایده ندارد! تا با چشم خودشان نبینند در اینجا اثبات شهر جدید نمىشود! بنده مىگویم: این را قبول نداریم. آنچه که ما قبول داریم این است که رؤیت هلال بهنحوى باشد که با چشم عادى لولا الأغبرة و الغیوم قابل رؤیت باشد گرچه این شخص نبیند.
تلمیذ: آن کسی که قائل به موضوعیت است اگر دو شاهد عادل بگویند قبول است.
استاد: در آنجا صحبت در این است که خود نفس رؤیت باید تحقق خارجى پیدا کند. اگر در یک قریهاى خود این رؤیت تحقق خارجى پیدا نکرده است ولکن شما علم دارید بر اینکه در بلاد دیگر دیدهاند، این فایدهاى ندارد و نفس رؤیت خارجى باید در اینجا تحقق پیدا کند. موضوعیت محضه این را مىگوید. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در کتاب رؤیت هلال قائل به این مسئله هستند که موضوعیت باید ..... «صوموا لِرؤیتِه» نه «صوموا إذا تعلموا أنّه خرج عن تحتالشعاع»! «صوموا لِرؤیتِه و أفطِروا لِرؤیتِه.»1 پس در اینجا این موضوعیت موضوعیت محضه است الاّ اینکه در اینجا در یک جا موضوعیت داشته باشد منتها شارع در اینجا در این موضوعیت از باب علم تنزیلى شهادت عدلین را هم جانشین رؤیت خارجى و موضوعیت کرده است. یا تمام شدن سی روز یا شهادت عدلین که در اینجا از باب حجت تنزیلى است پس حجت بالذات عبارت از موضوعیت محضه است یعنى نفس رؤیت. به نظر ما مىرسد که مسئله اینطور نیست، در رؤیت هلال اصل مسئله براساس موضوعیت است نه موضوعیت محضه، موضوعیت بهعنوان طریق براى اثبات شهر جدید! یعنی وجود هلال و موقعیت هلال بهنحوى باشد که چشم عادى لولا الغیوم بتواند ببیند! ما این را مىگوییم یعنى اگر اغبره و غیوم نباشد، این چشم عادى بتواند ببیند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا مىفرمایند که اثبات شهر جدید منوط به رؤیت است و اگر اغبره باشد باید حکم به رؤیت نکنید و باید استمرار شهر سابق را داشته باشید. ما مىگوییم که نه، اگر بهواسطۀ قول افراد براى ما ثابت شد ...
تلمیذ: پس طریقیت شما طریقیت محضه نیست.
استاد: نه طریقیت، طریقیت محضه است ولى درصورتىکه هلال فوق تحتالشعاع باشد نه تحتالشعاع باشد! اگر تحتالشعاع باشد که آن روز، روز جدید نیست! رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در زمان خودش و ائمه علیهمالسّلام در زمان خودشان به کدام روز روزه مىگرفتند و به کدام روز افطار مىکردند؟! به کدام رؤیت؟! آیا به وجود هلال در تحتالشعاع بوده است؟ خب اینکه نبوده است. آیا به خروج هلال از تحتالشعاع بوده است؟! خب ما هم همین را مىگوییم. خروج هلال از تحتالشعاع باید باشد تا ما حکم کنیم. اینکه امسال اتفاق افتاد آیا هلال خارج از تحتالشعاع را دیدند یا نبوده است؟ اگر نبوده است سؤال بنده این است که اگر الآن پیغمبر بود آیا امروز را روز آخر رمضان اعلام میکرد یا روز اول شوال؟!
تلمیذ: اگر هشت درجه باشد چطور؟
استاد: فایده ندارد تا هشت درجه باشد هم قابل رؤیت نیست، تازه تا دوازده درجه هم مشروط است! از دوازده درجه به بالا دیگر روشن است. این زیر هشت درجه بود، چطور در زیر هشت درجه قابل رؤیت است؟!
تلمیذ: یعنی قابل رؤیت نبوده است؟
استاد: قابل رؤیت نبوده است، وقتی قابل رؤیت نیست چطور حکم به دخول شهر جدید کردید؟!
تلمیذ: از نظر علمی گفتند.
استاد: نظر علمی که دخول به شهر جدید را نمیگوید، [نظریۀ علمی] میگوید: هلال الآن این مقدار پیداست البته حالا راست یا دروغ آن بماند، خیلی از این [نظریات] علمی کشک است! علم هیئت میگوید که هلال اینقدر از افق بالاتر بوده است. میگوییم که قبول، میپذیریم ولی الآن شهر جدید نیست! اگر تحتالشعاع باشد قابل رؤیت نیست. رسول خدا حکم شهر جدید را براساس خروج از تحتالشعاع قرار داد نه براساس تحتالشعاع! اشکال اینجاست. لذا ما قائل به طریقیت هستیم نهاینکه قائل به طریقیت نیستیم ولی درصورتیکه اصل موضوع ثابت بشود آنوقت مىگوییم: طریقیت، چه دیدیم و چه ندیدیم! حتى اگر شما ماه را ندیدید ولى یقین دارید. در هیچ کجاى ایران ماه دیده نشود و تمام ایران همه غیوم باشند و یک نقطه در ایران پیدا نکردید که در آنجا غیوم نباشد ولى علم دارید ـ نه حدس! ـ بر اینکه الآن ماه در سیزده درجۀ بالاى افق قرار دارد ما مىگوییم: بله، ولی مرحوم آقا مىگویند: نه، اینجا باید حکم به استصحاب کرد! ما مىگوییم که نه حکم به دخول میکنیم. این را طریقیت مىگوییم ولى موضوع باید ثابت بشود و خروج هلال از تحتالشعاع بشود آنوقت حکم [دخول] به شهر جدید مىکنیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد