676

فایده فلسفه در خودشناسی و سلوک

نقش خلوت و تفکر در شناخت حقیقت نفس و فعلیت‌های وجودی

13947
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه مباحث عقلی و فلسفی در زندگی شخصی و اجتماعی می‌پردازند. ایشان با نقد نگاه‌های سطحی به فلسفه، آن را ابزاری برای انطباق تشریع با تکوین و شناخت دقیق موقعیت انسان در عالم هستی معرفی می‌کنند. محور اصلی بحث، ضرورت خلوت و دوری از هیاهوی اجتماع برای بازگشت به خویشتن و درک حقیقت نفس است. استاد با استناد به سیره بزرگان و اولیاء الهی، خلوت را بستری برای فهم استعدادهای ذاتی و عبور از صورت‌های اعتباری می‌دانند. در ادامه، با تحلیل مباحث دقیق فلسفی پیرامون ماده، صورت و جنس، معنای «فقر ذاتی» و «فعلیت» تبیین می‌شود. در نهایت، ایشان با اشاره به تفاوت میان صورت‌های ظاهری و حقایق باطنی، بر لزوم تسلیم در برابر واقعیت‌های هستی و آمادگی برای پذیرش حقیقت در مسیر سلوک و ظهور تأکید می‌ورزند.

/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۷۶

1
  • درس ششصد و هفتاد و ششم

  • فایدۀ فلسفه در امور شخصی و اجتماعی

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1

  • به‌دنبال کیفیت اخذ جنس از ماده و همین‌طور فصل از صورت، مرحوم آخوند به آن نکتۀ دقیق در این قضیه اشاره مى‌کنند و اگر مطلب را کش مى‌دهند براى این است که این مسئله به‌خوبی روشن بشود و جایگاه خودش را باز کند البته همان‌طورى‌که عرض کردم مسئله و مطلب بسیار دقیق است و این مطلب از نقطه‌نظر اخلاقى و سلوکى و تربیتى جاى براى تأمل دارد! واقعاً همۀ مطالب فلسفه فقط صرف یک سرى اطلاعات و معرفت و جهان‌بینی نیست بلکه از نقطه‌نظر انطباق مسئلۀ تشریع که مسئلۀ تزکیه و تربیت با حیثیت تکوینى است، انسان بهتر مى‌تواند به مواضع خودش پى ببرد و بهتر مى‌تواند به موقعیت خودش اطلاع پیدا بکند واقعاً اگر کسى همین بحث را... و من تعجب مى‌کنم این افرادى که بویى از مطالب حکمى و فلسفى و عقلى نبردند چطور همین‌طور بی‌محابا این مطالب را زیر سؤال مى‌برند و اینها را لهو و لغو و عبث مى‌پندارند؟! بهترین فایده و نتیجه را انسان مى‌تواند از این مباحث بگیرد و در امور خودش در امور شخصى و اجتماعى خودش و در ارتباط با خدا این مسائل را مورد توجه قرار بدهد.

  • لزوم خلوت داشتن با خود

  • مرحوم آخوند که سالیان سال در یک دِه و کنار و در جایى [مثل] کوهستان و خلوت رفت، بیخود که این کار را نکرد آنها که بلند شدند رفتند این مسائل را اختیار کردند و خود را از جامعه دور نگه داشتند و با قیل و قال افراد و اهل دنیا سروکار نداشتند مغزشان عیب نداشت! مکان خلوت و در گوشه بودن است که انسان را متوجه مى‌کند! شما تا وقتى که با افراد ارتباط دارید فرصت فکر کردن به خودتان را ندارید تا وقتى که با مخاطب صحبت مى‌کنید به خودتان نمى‌توانید بیندیشید وقتى که تنها شدید آن‌وقت کم‌کم به خودتان، به مسائل خودتان، به موقعیت، شخصیت و نقایص خودتان پى مى‌برید! علت اینکه بزرگان به شاگردانشان دستور مى‌دادند که در شبانه‌روز حداقل یک یا دو ساعت را خلوت کنند و در اتاق بنشینند و کسى را راه ندهند، مثل امروزه زنگ موبایل و تلفن و قارّوقور از این‌طرف و آن‌طرف مدام نشنوند و تا دو دقیقه دارند فکر مى‌کنند یک‌دفعه از پایین و بالا صدایتان نکنند اینها همه به‌خاطر این است که انسان بفهمد! امروز مى‌رود و فردا مى‌آید، فردا مى‌رود و پس‌فردا مى‌آید بعد هم مى‌گویند که بفرمایید بروید دیگر! بفرمایید تشریف ببرید تمام شد!

    1. . ... بالأخره آدم وقتى این اصطلاحات و مطالب به گوشش مى‌خورد چه‌بسا مطالب مفیدى هم هست حالا نکته‌هایى ممکن است پیدا بشود و خود گوینده یک ظرایفى را تذکر بدهد و این حاصل خواهد شد چه طرف یک ربع صبحت کند یا سه ساعت! مسئلۀ دوم تأثیرگذارى اینهاست! این مسئله، مسئلۀ مهمى است! در این‌گونه مجالس و مسائل مثلاً همین بحثى که ما داریم این اگر مثلاً بین 35 دقیقه تا 40 دقیقه باشد در این محدوده خوب است. الآن فرض کنید که راجع به بحث امروز که مربوط به کیفیت قدرت و قوت در مئونۀ استطاعت است یک ساعت و نیم مى‌توانم صحبت کنم با توجه به مطالب و نکاتى که باید در آن تذکر داده بشود ولى فایده ندارد، فایده‌اش چیست؟! فایده‌اش این که در این‌گونه مطالب به‌طورکلی همۀ ما داراى نفس هستیم و یک آمادگى و استعدادى براى پذیرش و قبول و جاافتادن و منطبق شدن فکر با همان مطلبى که القاء مى‌شود داریم حالا کارى به‌خوبی و بدى مطلب نداریم نسبت به مطالب خلاف هم مسئله همین است بالأخره نفس یک هم‌چنین وضعى دارد. وقتى این مسئله حاصل مى‌شود که آن حالت نشاط براى نفس محفوظ باشد وقتى براى مخاطب آن نشاط کم‌کم به ملالت گرایید استعداد براى تقبّل هم سست مى‌شود و آن استعداد کم مى‌شود و دیگر آن اثر را ندارد لذا منبری‌هایى که زیاد طول مى‌دهند چه‌بسا مطالب مفیدى هم ارائه مى‌دهند ولى مخاطب آن فایده‌اى را که باید ببرد نمى‌برد به‌خصوص اگر مسائل مسائلى باشد که حال و هواى دیگرى هم در آن لحاظ شده باشد و اینها.
      در این‌گونه موارد بهتر است که آن گوینده به این مسائل برسد، علت اینکه من تأکید دارم که در منبرها از مطالب متنوعى بهره گرفته بشود به‌خاطر همین جهت است که این در یک روال عادى نماند، این مسائل موجب خستگى مخاطبین نشود گوینده خودش سرحال است و همین‌طورى دارد مى‌گوید، چون خودش مى‌خواهد مطلب را پیگیرى کند اما متوجه نیست که آن مخاطب بدبخت چه بر سرش مى‌آید. مسائل را قشنگ و خوب دارد مى‌گوید و راست هم مى‌گوید و مى‌خواهد مسئله را به یک نقطه برساند و تمام کند ولى بالأخره باید شرایط مخاطب را هم درنظر بگیرد! خودش را به‌جاى او بگذارد که کم‌کم چشمش روى هم می‌افتد و صداى خوروپفش بالا می‌رود ـ ما مى‌بینیم و مى‌شنویم ـ یک‌دفعه بغل‌دستى به او مى‌زند که بابا پاشو! اینجا فلان است... پس رعایت این مسئله، مسئلۀ مهمى است که منبری سخنانش با مطالب متنوع همراه باشد و همین‌طورى موتور را روشن نکند بعد هم کوک کند تا سر یک ساعت خاموش بشود! نه، منبری باید در صحبت فراز و نشیب داشته باشد، همراه با او مخاطب هم در یک حالت تازگى قرار بگیرد. براى منبر، طولانى شدن به‌طورکلی خوب نیست.
      تلمیذ: چند دقیقه باشد؟
      استاد: نیم ساعت خوب است.‌
      تلمیذ: در بین الطلوعین هم همین‌طور باشد؟
      استاد: بله، نیم ساعت خوب است. بیشتر نه! ده دقیقه هم مقدمه و مؤخره‌اش باشد، چهل دقیقه کافى است. نمى‌دانم از کجا آمده که حتماً یک ساعت کمتر نباشد؟! منبری‌هاى سابق این‌طور نبودند یادم است مثلاً همین آقاى فلسفى یک ساعت حرف نمى‌زد! این‌طرف و آن‌طرف که دعوتش مى‌کردند یک منبرى یک جا مجلس فاتحه رفت 27 دقیقه، اینها این‌طورى بودند، یا 35 دقیقه در جایى دیگر.
      بله، یک وقت مجلسى بود که اقتضاء طولانى شدن داشت مثل ظهرهاى ماه رمضان مسجد سید عزیزالله ایشان یک ساعت صحبت مى‌کرد و در فوت‌وفن منبر واقعاً استاد بود یعنى رعایت جهات را می‌کرد و ریزه‌کاری‌ها و ظرافت‌ها و لحن صحبت و تعبیر همه در منبر دخالت دارد. من از افراد دیگر هم مى‌شنیدم که نسبت به این یک ساعت برایشان ملالت داشت حالا اگر مطلب هم کمی سنگین باشد که دیگر نورٌ علىٰ نور، آدم در آخر مجلس یادش مى‌رود که اول مجلس چه بوده! به‌خاطر این، حداکثر چهل دقیقه هر روز کفایت مى‌کند یعنى یک قسمى آن سخنگو باید مطلب و مقدمه و مؤخره‌اش را ترتیب بدهد که مثلاً در نیم ساعت مطلب را به یک جایى برساند و در انتظار نگذارد که براى بعد باشد. در همان نقطه‌اى که هست به یک جا برساند. در مباحثى که ما داریم مسئله‌اى دیگرى مورد نظرم هست؛ در آنجا مى‌گویم که اینها از راه‌های دور و این‌طرف و آن‌طرف آمدند و اگر نیم ساعت یا چهل دقیقه صحبت کنم انگار خود افراد یک احساسى دارند یعنى یک مقدارى هنوز بیش از این توقع طولانى شدن دارند. اتفاق افتاده در بسیارى از همین مجالس عنوان بصرى که صحبت دارم‌ خواستم تمام کنم ولى به چهره‌ها که نگاه مى‌کنم مى‌بینیم هنوز حال انتظار در آنها هست و هنوز انگار پر نشده‌اند و خودم دلم نمى‌آید با اینکه خسته هستم [تمام کنم] لذا مطلب را ادامه مى‌دهم ولى در سایر موارد باید رعایت کرد.

جلسه ۶۷۶

2
  • اینکه بزرگان مى‌رفتند و از خانواده دور مى‌شدند و هفته‌ها حتى ماه‌ها در بین سال جایى براى خلوت داشتند و علت اینکه امثال مرحوم قاضى فاصله می‌گرفتند و علت اینکه پیغمبر غار حراء مى‌رفت و از مکه و تمام جریانات مکه فاصله مى‌گرفت چه بود؟! مگر همان عبادتى را که در غار حراء مى‌کرد نمى‌توانست در خانۀ خودش بکند؟! چه کسى در خانۀ خودش مزاحم بود؟! قضیه چه بوده است؟! این نفس باید از اجتماع فاصله بگیرد و برود در یک جاى خلوت تا بفهمد چه خبر است! انسان با بودن در این اجتماع و این مردم و سروکله زدن با اینها نمى‌تواند به آن خودىِ خود برسد و نمى‌تواند به آن وضعیت خودش برسد! لذا مى‌بینیم بزرگان همه در منازل خودشان قبلاً یک‌ اتاق اختصاصى براى خود داشتند و کسى را راه نمى‌دادند! مرحوم والد هم همین‌طور بود، بنده یادم هست. روزها بود که ایشان به اتاقى که در پشت‌بام بود مى‌رفتند و مشغول خودشان بودند! این‌طور نبود که فقط ذکر بگویند، نه، وقتى که آن بالا مى‌رفتند در بسته مى‌شد یعنى کسى حق نداشت بیاید، انگار ایشان در منزل نیستند، کسى نمى‌توانست تماس بگیرد البته به اذکار و مسائلشان هم مى‌پرداختند و مى‌رسیدند، این به جاى خود بود و مطالعات، درس، رسیدن به مسائل مردم، مراجعات و این حرف‌ها در شب و در جای خودش به جاى خود بود. ولى این مسئله باید باشد بى‌جهت نبوده است که اینها [این‌گونه رفتار] مى‌کردند چطور مى‌شود که آدم صبح تا شب [مشغول] سروکله زدن با افراد، درس، بحث و این حرف‌ها و بعد هم دوباره روز از نو [روزی از نو]؟! [انسان] جایى مى‌خواهد و یک حسابى مى‌خواهد و خلوتى مى‌خواهد که این‌طور باشد. مرحوم قاضى براى چه این نیمۀ آخر ماه رمضان مى‌رفتند، دهۀ آخر را مى‌رفتند، چرا؟! مگر در نجف بودن چه اشکالى دارد؟! پیش امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بودن که اشکال ندارد خیلى خوب است ولى بالأخره آدم باید با این مردم سروکله بزند و این مردم را باید ببیند؟! می‌گویند که سلام علیکم حال شما [چطور است] مدتى است شما را نمى‌بینیم آن یکى مى‌آید می گوید که آقا مدتى است که شما را نمى‌بینیم! یکى دیگر می‌گوید که آقا چه زمانی منزل تشریف دارید خدمتتان برسیم؟! آن یکى این، آن، آن، آن هیچ! همه‌اش رفت! همه‌اش بین این و آن پخش شد همه‌اش تکه‌تکه شد و یکى‌‌یکى برداشت به این و آن داد و دیگر چیزى براى خودش نماند و چیزى براى موقعیت خودش پیدا نکرده است که دارد چیز می‌کند!

جلسه ۶۷۶

3
  • این مرحوم آخوند به بیرون رفت و از این اغیار و از این اهل دنیا در هر صنف و لباسى فاصله گرفته است! حرف خدا زدن هم گناه است! ایشان دارد حرف خدا را مى‌زند، فلسفه دارد از خدا مى‌گوید. خب بلند شو بیا جوابش را بده اما چرا فحشش ‌مى‌دهی و طردش مى‌کنی؟! چرا عوام الناس را بر علیه او تحریک مى‌کنی؟! آخر چرا یک مشت لات را مى‌فرستی؟! چقدر در همین اصفهان مرحوم آخوند را دنبال کردند و اذیت کردند و فحش دادند! همین علماء و آخوندهاى اصفهان بالأخره کارى کردند که شاه عباس آمد از مرحوم آخوند تقاضا کرد که آقا بلند شو از اصفهان بیرون برو! خودش تقاضا کرد! آخرسر وقتى دید که ایشان نمى‌رود، گفت: آقاجان شما مى‌خواهى زنده باشى یا نه؟! وقتى مسئلۀ «آقا سر جایت بنشین و حرف نزن» را گوش نداد کم‌کم قضایا جدى‌تر خواهد شد! بلند شد به قم آمد و بعد هم مدتى در قم ماند در همین مدرسۀ فیضیه آمد که آن موقع به این شکل نبود خیلى کوچک و خیلى مختصر بود بعد توسعه پیدا کرد، در زمان مرحوم آخوند [مدرسۀ فیضیه] به این کیفیت نبود، ایشان در اینجا آمد و اول کسانى که با ایشان مخالفت کردند همین روحانیون و آخوندهاى اینجا بودند خب مى‌دانستند ـ و مى‌شنیدند ـ اینجا را دوباره مى‌خواهد مثل اصفهان بکند و منبعِ چه بکند و هیچ. ایشان آمد و پیش حضرت معصومه علیهماالسّلام رفت و گفت که مخلصیم و چاکریم و نوکریم ولی ما با این وضعیت نمى‌توانیم اینجا باشیم. به بیرون قم رفت در کوهستان ـ کهَک ـ آنجا بود که هم نزدیک قم باشد هر وقت خواست بیاید زیارت کند و هم اینکه دور باشد.

  • اتفاقاً ما یک دفعه منزل ایشان در کهک رفتیم نگاه کردیم و دیدیم و به رفقا گفتم: آدم که اینجا می‌آید مثل اینکه نوشتنش مى‌گیرد یعنى یک چیزی‌اش می‌شود! اصلاً وارد خانه و حال و هوا و آن وضع هندسى منزل و اینها که می‌شوید خیلى جالب و باب طبع [ایشان بوده است] و به نظر مى‌آید ایشان در آن حال و هوا بوده است. خب اینها در آنجا رفتند به خودسازى خودشان برسند چه بدبختى‌ها و چه بیچارگى‌هایى دارند! چه‌کار کنند! به خدا کسانى که این حرف‌ها را زدند کاه و یونجه نخورده بودند! تو که یک صفحۀ این اسفار را نمى‌توانى بى‌غلط بگویى پس برای چه بلند می‌شوی مى‌آیى و مى‌گویى که آقا ما هم مى‌توانیم اسفار بگوییم ولى این اسفار همه‌اش چرت‌وپرت است؟! تو بلند شو بیا جلوى من دو خط بى‌غلط این را معنا کن من به تو اجازۀ اجتهاد مى‌دهم! یعنی چه این حرف‌ها را همین‌طوری می‌زنند و هرکسى هر شر و ورى از دهانش بیرون مى‌آید؟! نه حسابى و نه کتابى و نه ضابطه‌ای! آخر صحبت کردن راجع به اینها شر و وِر و عبث و لغویات است؟! فقط از اینکه گربۀ سَکونى چندتا زاییده است آن فقط مطالب درست و حسابى در این مملکت است؟!

جلسه ۶۷۶

4
  • حیثیت ربطیه، تشکیل‌دهندۀ فعلیت

  • اینها همه [داراى] حساب و کتاب است اینکه ایشان الآن دارند مسئلۀ کیفیت اخذ جنس را از ماده استنتاج مى‌کنند مى‌خواهند ما را متوجه آن حقیقت واقعى فعلیت استعدادیه بکنند که آن فعلیت ما فعلیت تهیؤ است نه فعلیت استعدادی! یعنى همان حیثیت ربطیه است که آن فعلیت ما را تشکیل مى‌دهد!

  • ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلۡفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَهِ وَٱللَهُ هُوَ ٱلۡغَنِيُّ ٱلۡحَمِيدُ﴾1 معناى این آیه در این یک صفحه هست. اگر کسى بخواهد راجع به این آیه صحبت کند بلند شود بیاید این یک صفحۀ مرحوم آخوند را در اینجا خوب مطالعه کند و بحث کند و دقت کند که چطور ایشان بین حیثیت فعلیه و حیثیت استعدادیه؛ حیثیت فعلیه در صورت، حیثیت استعدادیه در ماده و هیولا تمیز قائل شدند و بعد ماده را استعداد محض مى‌دانند. استعداد محض داشتن ماده یعنى فعلیت داشتن در این وضعیت، نه فعلیت به معناى ظهور؛ فعلیت به معناى ظهور به‌واسطۀ صورت پیدا مى‌شود!

  • معنای فعلیت

  • فعلیت یعنى بودن، فعلیت یعنى داشتن، فعلیت یعنى تحیّز به این شرایط داشتن، این معناى فعلیت است گرچه ظهور و بروز همین فعلیت به‌واسطۀ یک فعلیت مشخّصه و معیّنه یا متعیّنه و متشخّصه است که‌ آن عبارت از همان صورت باشد ولى اصل خود این ماده و هیولا داراى استعداد فعلى است نه استعداد انتظارى که بعداً در او استعداد پیدا مى‌شود که از آن تعبیر به امکان وقوعى و امکان قابلى و اینها مى‌شود. وقتى که ما دربارۀ شجر یا دربارۀ حدید صحبت مى‌کنیم مى‌گوییم که آیا این استعداد براى انسان شدن دارد یا ندارد؟ مى‌گوییم که این استعداد، استعداد قابلى و استعداد ذاتی نیست بلکه این استعداد به معناى امکان ذاتى است. آن استعداد که به مرحلۀ فعلیت اخیرۀ از جنین بودن است آن استعداد در جنین و نطفه حاصل مى‌شود که هم داراى امکان ذاتى است و هم داراى استعداد به معناى قابلیت فعلى و خارجى است.

    1. . سوره فاطر (35) آیه 15. امام شناسى، ج ‌1، ص 108:
      «اى مردم، تمام شما به تمام شراشر وجود هستى نیازمندانى به‌ خدا هستید و فقط خداست كه بى‌نیاز است و اوست كه سزاوار تحمید و ستایش است.»

جلسه ۶۷۶

5
  • این مسئله که این قابلیتِ در ماده، فعلیت داشته باشد یک مسئله‌اى است که ما این را احساس مى‌کنیم و جنس را از همین مى‌گیریم درحالى‌که هویت خارجى همین ماده به‌ صورت است؛ یعنى همان صورتى که الآن شما دارید مى‌بینید، همین شیئی که دارید در خارج مى‌بینید همه‌اش همین واقعیت است و اگر صورت تغییر کند باز همه‌اش همین است؛ یعنى همانى که دارید شما مى‌بینید به معناى فناء ماده در صورت است یعنى بااینکه این ماده از نقطه‌نظر فعلیت داراى فعلیت استعدادى است یعنى استعداد و تهیؤ و آمادگى را دارد یعنى واجد تقبل صورت است این واجدیت را اگر نداشت هزارتا صورت هم نمى‌توانست این ماده را به وضعیت خودش برگرداند باید این ماده قبول بکند تااینکه این صورت بتواند این را در خود هضم و محو کند و به مخاطبین به آن کیفیتى که در خودش هست ارائه بدهد. این هضمى که مى‌خواهد بکند باید چیزى باشد یا نباید باشد؟ باید یک استعداد و آمادگى و قبولى باشد یا نباشد؟ اگر این استعداد و آمادگى نباشد این صورت نمى‌تواند آن کار را انجام بدهد. چطور ممکن است آن صورت جنین بودن در رحم مادر که تبدیل به ﴿ثُمّ انشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَر﴾1 مى‌شود، همان صورت بتواند یک حدید را دربیاورد؟! البته عرض کردم فعلاً بحث ما در عالم عَرض است نه جنبۀ طولی یعنی ما این بحث را در عالم ماده و صورت، در عالم هیولا و صورت مى‌کنیم ولى از نقطه‌نظر مسائل غیرعادی و امثال‌ذلک و کرامات و اینها نه، آن صورت به هر جسمى که تعلق گرفت مى‌تواند او را در خود هضم کند! یااینکه اصلاً خود صورت، جسم بسازد؛ یعنى خود صورت است که آن جسم خارجى را به این انواع و اشکال مختلف در هردو حال خودش درمى‌آورد؛ چه جسمى ‌وجود خارجى داشته باشد و صورت بیاید در او تأثیرگذار ‌باشد یا جسمى‌ وجود خارجى نداشته باشد و فقط صورت محض باشد مثل اراده و همت ولىّ، کرامت اولیاء، اعجاز انبیاء و ائمه و حُجج که در اینها خود صورت مى‌آید و ماده از خود ایجاد مى‌کند! خود صورت مى‌آید و وزن در خارج خلق مى‌کند، سایه در خارج به‌وجود مى‌آورد. خود صورت مى‌آید آثار و خصوصیات ماده را به همه نشان مى‌دهد. این الآن این است و وزنش هم این است هیچ تفاوتى هم ندارد بلند شو برو نگاهش کن! این‌هم شیری است که امام رضا علیه‌السّلام درست کرده است اگر جرئت داری یک متر جلوتر برو! نگاهت که مى‌کند زمین مى‌خورى! این دیگر شوخی‌بردار نیست! وضعیت و هیکل و خصوصیاتش [مانند شیر واقعی است]. هر شیرى که آدم در آن شک کند دیگر در شیرى که امام رضا درست مى‌کند شک ندارد که خطرى است و باید از او فاصله گرفت!

    1. . سوره مومنون (23) آیه 14. امام شناسى، ج ‌11، ص 234:
      «پس پربركت است خداوند كه از میان آفرینندگان بهتر و نیكوتر است.»

جلسه ۶۷۶

6
  • این مسئله‌ای‌ که الآن در اینجا دارد به این کیفیت مطرح مى‌شود به‌جهت همان خصوصیت ماده بودن است که جنبۀ استعداد در او به فعلیت رسیده است لذا در اینجا مى‌بینیم که مرحوم آخوند مى‌فرمایند که ما وقتى که نظر به ناطق مى‌کنیم و وقتى که مى‌خواهیم ناطق را تعریف بکنیم این‌طور نیست که بگوییم: ناطق شی‌ءٌ لهُ نُطق یک شیئی است که داراى یک حقیقتى است و آن حقیقت با خود آن اتصاف به این وصف تفاوت دارد و بعد نطق بر او عارض مى‌شود. ناطق در این مظهر و تحقق وجود خارج، نفس نطق است؛ نفس همان نطق در اینجا عبارت از ناطقیت است. کلام مرحوم آخوند هم در اینجا حکایت از همین مسئله مى‌کند که وقتى آن ناطق به معناى گویا، مدرک، عاقله، نفس انسانى و با هر معنایى که شما این ناطق را تصور مى‌کنید، وجود خود این ناطق در اینجا با وجود آن حیثیتى که به او تعلق گرفته است واحد است و شما در اینجا دو چیز نمى‌بینید بلکه یک حیوانیتى را مى‌بینید که دَم و دستگاه خاص خودش دارد و علاوۀ بر آن حیوانیت، یک حالت دیگرى را مى‌بینید که آن حالت به او اضافه شده است و وقتى که به او اضافه شد آن حیوانیت را [به او] برگردانده، نه! اگر شما در این، حیوانیت را مى‌بینید این حیوانیت وجود خودش را از این ناطقیت اکتساب کرده است اگر شما در آن جنب‌وجوش مى‌بینید این در اینجا از جنبۀ نفسیت انسانى عاقلۀ ناطقیت به‌وجود آمده است منتها یک جنبۀ اشتراکى دارد که ما به آن جنبۀ اشتراکش نگاه مى‌کنیم و حیوانیت مى‌گوییم! هرچه هست همان صورت است منتها آن صورت چون آن جنبۀ جنسیت را در خود محو مى‌کند، او مى‌شود؛ یعنى جنس در اینجا صورت مى‌شود نه‌اینکه به‌عکس باشد و صورت، جنس مى‌شود. آن جنبۀ قابلیت که در او فعلیت داشت محو مى‌شود و فعلیتى ساخته مى‌شود که آن فعلیت، صورت محضه است. آن‌وقت روى این حساب‌ در آن مباحث بین مسائل فناء ذاتى و چیز اینها را بیاورید ولى در آنجا مسئله را گسترش بدهید آنجا هم این قضایا مى‌آید که حالا دیگر بحثش مربوط به خود شما است.

جلسه ۶۷۶

7
  • فالهیولى فی الجِسم لیسَ إلاّ جوهراً محضاً لهُ فی الوجود قابلیةُ التلبُّسِ بأیّة صورةٍ و صفةٍ كانَت.1

  • خب این فقط یک جوهر است لذا ایشان فرمودند که ما جنس را از ماده مى‌گیریم نه از صورت؛ چون ماده است که داراى فعلیت در استعداد و تهیؤ است و صورت این‌طور نیست. صورت فعلیت در فعلیت و در ظهور و در تشخص است ولى آنچه که در استعداد داشتن فعلیت دارد در ظهور فعلیت ندارد، چون ظهور ندارد و مبهم و مجمل است. نفس فعلیتش یعنى تهیؤ محضه، خود تهیؤ براى او [فعلیت] مى‌شود.

  • صورت فعلیۀ رسول خدا

  • مگر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نفرمودند که «الفقرُ فَخری»؟!2 مگر مى‌شود کسى فقیر باشد و نداشته باشد و نداشتن، فخر بشود؟! همیشه داشتن براى انسان مایۀ افتخار است؛ اینکه انسان چیزی را واجد باشد، عدم که مایۀ افتخار نیست! ولى رسول خدا مى‌فرماید: این عدم براى من به فعلیت تبدیل شده است! ما این‌طور نیستیم ما خیلى کار داریم تا [به اینجا] برسیم! ما تمام وجودمان صورت محضه است! تمام حقیقتمان فعلیت در فعلیت است! این حرف‌ها چیست؟! خدا کیست؟! فقر و این حرف‌ها چیست؟! ما هستیم؛ علم ما، قدرت ما، نظام ما، دنیاى ما و توان ما است، شخصیت و محبوبیت ما است!! بَه‌بَه مگر اینها را از خانۀ خاله‌مان آوردیم؟! خودمان کسب کردیم! این‌همه درس خواندیم، زحمت کشیدیم، شب تا صبح کتاب برمی‌داشتیم و مطالعه مى‌کردیم و این‌همه چه‌کار می‌کردیم، اینها کجا رفته است؟! اینها از خدا بوده است؟! آقا این حرف‌ها چیست؟! نه برای خودمان است! رفتیم همۀ اینها را کسب کردیم، پدر خودمان را درآوردیم، سردرد، زخم معده، اعصاب خراب و عینک نمرۀ 3، 4، 5، 10 و 20 گذاشتیم و... البته بنده دارم به‌طورکلی مى‌گویم! بله، اینها همه‌اش برای بنده است! چه کسى گفته اینها از خداست؟! این حرف‌ها چیست؟! اگر از خدا است پس چرا بقیه که صاف صاف در خیابان راه مى‌روند، عالم و دارای این مسائل نشدند؟! پس اینها همه از خود ما و برای ما است! تمام اینها یعنى صورت‌هاى فعلیت داشتن محضه درقبال صورت فعلیۀ واقعى الهیّه! درقبال صورت فعلیۀ واقعى ربوبیّه، درقبال صورت فعلیۀ واقعیۀ علیم، قدیر، حىّ، رازق، خالق و معطی! درقبال او براى خودمان صورت‌هاى فعلیه ترسیم کردیم و داریم مى‌ایستیم و قد عَلَم مى‌کنیم و هل مِن مبارز و حریف مى‌طلبیم!! ولى رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم صورت فعلیه‌اش صورت فعلیۀ فقر است! یعنى همان جنبۀ حقیقت فعلیۀ استعدادیه و تهیؤ که در وجود ماست ولکن به صورت‌هاى فعلیۀ تقابلیۀ با صورت فعلى واقعى درآمده است، براى رسول خدا آن صورت فعلیۀ جنسیه همان صورت فعلیۀ فصلیه شده است!

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 38.
    2. عدة الداعی، ج ۱، ص ۱۲۳.

جلسه ۶۷۶

8
  • فقر؛ حقیقت فعلیۀ ذاتیه

  • آن حقیقت فعلیۀ ذاتیه که فقر است و فقر ذاتى در خارج هم همان فقر، صورت فعلیۀ خارجیه پیدا کرده و یک سر سوزن از جاى خودش دست نخورده است و از همان امکان استعدادى و امکان ذاتى عقلى تبدیل به فعلیت خارجى شده است. کسى به آن امکان ذاتى عقلى نمى‌شود دست بزند، آن امکان ذاتى، صورت خارجیۀ فعلیۀ فقریه پیدا کرده است و حالا مى‌فرماید: «الفقرُ فَخری». ما نمى‌توانیم «الفقرُ فَخری» بگوییم: چون ما فقیر نیستیم ما دارا و غنى هستیم چه کسى مى‌گوید که ما فقیر هستیم؟! ما غنى هستیم، هستیم، بى‌نیاز هستیم، قدرت داریم، شوکت داریم و این‌همه داریم. اینها را از خانۀ خاله‌مان که نیاوردیم بلکه خودمان کسب کردیم، حالا که خودمان کسب کردیم نمى‌خواهیم به دیگرى واگذار کنیم! چرا به خدا واگذار کنیم؟! خدا این وسط چه‌کاره است و چرا باید به خدا واگذار کنیم؟! ما به‌دست آوردیم و ما آن را نگه مى‌داریم و هر کسى بخواهد با ما مقابله کند با او درمى‌افتیم! حالا بیا این را درست کن! چون از خود مى‌بینیم در مقام مقابله قرار مى‌گیریم! دیگر شما ببینید در این دیگ چه چیزهایى ریخته شده است؛ نخود و لوبیا و لپه، این تو سر این بزن، آن تو سر این بزن، اینها همه به‌خاطر چیست؟! به‌خاطر این است که «الفقرُ فَخرى» را نفهمیدیم! این کلام پیغمبر را نفهمیدیم! معناى آن کلام پیغمبر در این یک صفحۀ مرحوم آخوند هست و اگر همین یک صفحه را قشنگ و خوب بفهمیم کلام رسول خدا را خواهیم فهمید که چطور آن امکان ذاتى براى انسان صورت فعلیۀ خارجى پیدا مى‌کند.

  • كَما أنَّ الجنسَ لیسَ لهُ إلاّ مفهومَ الجوهرِ الممكنِ لهُ فی نفسِ ذاتِه الاتحادُ بِقیودِه المُنوِّعَة و المشخصة و الإمكانَ الاستعدادی فی المادةِ بإزاءِ الإمكانِ الذاتی فی الجنسِ.

  • «همان‌طورى‌که جنس همان جوهرى است که ممکن است براى او در نفس ذاتش اتحاد پیدا بکند بیاید و قیوده منوعۀ جنس را به انواع مختلفه و مشخصه دربیاورد. امکان استعدادی در ماده به ازاء امکان استعدادى در جنس است و هیچ فرق نمى‌کند؛ یعنى اگر همان امکان ذاتى در جنس بخواهد صورت خارجى پیدا کند و در یک فرد خاص مشخص بشود، اسمش امکان استعدادى است و تفاوتى از این نظر ندارد.»

جلسه ۶۷۶

9
  • و كَذلِك الصورةُ فیه هی الجسمیةُ و الاتصالُ كَما أنَّ الفَصلَ لَه هوَ مفهومُ قولِنا المُمتَد و هوَ أمرٌ بسیطٌ لا یَدخلُ فیه شی‌ءٌ لا عاماً و لا خاصاً على ما علیه المحققون.

  • «صورت در آن جنس عبارت از همان جسمیت و اتصال است، وقتى که این صورت به آن جنس که همان جوهر ممکن فى نفسِ ذاتِه هست، آن جوهرى که امکان ذاتى دارد وقتى که صورت به او تعلق بگیرد آن صورت، صورت جمسیةُ اتصال جسم مى‌شود، مى‌گوییم: هذا جسمٌ. البته جسم هم باز بدون صورت نمی‌شود. بله، جسمیت از غیر جسمیت به‌واسطۀ این جدا مى‌شود ولى باز خود جسمیت یک صورت دیگرى مى‌خواهد. فصل براى این جسمیت عبارت از امتداد است و آن امتداد این یک امر بسیطى است که چیزى در او داخل نمى‌شود ـ نه به طور عموم و نه به طور خاص ـ چون امتداد مشخص است که در سه جهت طول و عرض و عمق است و این به‌نحو عموم فصلیت براى این شی‌ء است و احتیاج به چیزى و ضمیمه‌اى ندارد و خود این، حقیقت آن جسمیت را تشکیل مى‌دهد.»

  • حیثُ ذَكروا أنَّ ذكرَ الشی‌ء فی تفسیرِ المُشتقّات بیانٌ لِما رجعَ إلیه الضمیرُ الذی یَبرُزُ فیه لا غیر.

  • «ذکر شیء در تفسیر مشتقات، بیان آن چیزى هستند که ضمیر به آنها برمى‌گردد که بروز دارد» مثلاً وقتى مى‌گوییم: الناطقُ شی‌ءٌ لهُ النُطق منظور این نیست که ناطق جنسٌ لهُ النطق، جنس اینجا داخل نیست ناطق جسمٌ له النطق، جسم نیست ناطق مادةٌ لهُ النطق اینها نیست، این شی‌ءٌ له النطق این شى به همان حقیقت ناطقیت برمى‌گردد، منتها در بیان تعریف اشیاء براى تقریب ذهن شی‌ء را مى‌آوردند اگر هم شىء را نیاورند طورى نیست. اینکه مى‌گوییم: الناطق شی‌ءٌ لهُ النطق نه‌اینکه یک چیزى باشد مثل الأبیض شی‌ءٌ لهُ البَیاض که شی‌ءٌ منظور کتاب است له البیاض که براى او این بیاض و سفیدى است. این معناى ابیض است؟ نه! أبیض، یعنى الکتابُ المقیّدةُ بالبَیاض روى هم، نه به‌تنهایى، اگر تنهایى باشد بنابراین به خود کتاب باید ابیض گفته بشود درحالی‌که اگر این سواد نباشد شما دیگر به این نمى‌توانید اسود بگویید. اگر این بیاض نباشد شما دیگر نمى‌توانید به این صفحه ابیض بگویید؟! چه وقت شما به این صفحه ابیض گفتید؟ وقتى هردوى اینها باهم در جلوى چشم شما قرار گرفتند نه به‌تنهایى، نه این پنبه‌اش و نه این ماده‌اش! چون پنبۀ بدون بیاض قابل ادراک و لمس نیست. احساس مى‌کنید ولى نمى‌توانید ببینید و آن به تنهایى [ابیض] نیست حتى خود پنبه و خود کتان، و بیاضیت خود او هم باز عبارت از یک حقیقت مبهمه نیست که بیاض بر او عارض شده است بلکه نفس همین بیاضى که الآن داریم مشاهده مى‌کنیم این شی‌ءٌ له البیاض است نفس این ورق و قرطاسى که الآن‌ داریم مشاهده مى‌کنیم این شئٌ له البیاض به فناء ماده در صورت بیاضیت است و در این حقیقت بیاضیت که الآن این ماده فانى شده است و به‌صورت قرطاس ابیض ظاهر شده است لذا شی‌ءٌ له، دلالت بر حقیقت مبهمه نمى‌کند بلکه دلالت بر همان صورت فصلیۀ خارجیه مى‌کند منتها با این بیان است. اگر در همین بیان شی‌ءٌ نمى‌گفتند بهتر بود تااینکه ایجاد اشکال نکند. الناطقُ هوَ الناطِق، الحقیقةُ النطقیةُ نه شی‌ءٌ له که یک خورده انسان عادت دارد بر اینکه در مسائل حسّى بیشتر حسش را به‌کار ببرد تا آن مبانى عقلى خودش را، این شیء خودش در اینجا غلط انداز است!

جلسه ۶۷۶

10
  • پس در اینجا ایشان مى‌فرمایند که در ناطق این نیست که بگویید که شی‌ءٌ له النطق برفرض هم اگر باشد آن شی‌ءٌ له النطق آن شی‌ء فناى در آن نطق پیدا کرده است به‌طورى‌که نطق آن حقیقت خارجیه شده است نه‌اینکه شی‌ء در اینجا یک مسئله است، لهُ النطق هم یک مسئلۀ دیگر است و آن لهُ النطق آمده حمل بر شی‌ء شده است و حالا ما به این ناطق مى‌گوییم! مسئله این‌طور نیست و شی‌ء یک حقیقت جدا نیست. تااینکه مى‌گویى: شی‌ءٌ لهُ النطق یعنى همین، شیئی در کار نیست. الناطق شی‌ءٌ له النطق، شی‌ءٌ را به آن نطق بچسبانید. اینکه مى‌گویید: شی‌ءٌ له النطق یعنى همان ناطق، همانى که دارید مى‌بینید. چیزى غیر از این نیست و حقیقتش همین حقیقت صوریۀ خارجیه است.

  • و یؤكّدُ ذلكَ قولُ الشیخ فی الشِّفاءِ و هو أنَّ الفصلَ الذی یُقالُ بِالتواطُؤ معناهُ شیءٌ بِصفةٍ كَذا جوهراً أو كیفاً مِثالهُ أنّ الناطقَ هوَ شیءٌ لهُ نطقٌ فلیسَ فی كونهِ شیئاً لهُ نطقٌ هوَ أنَّهُ جوهرٌ أو عرَضٌ.

  • «[این مطلب را قول شیخ در شفا تأکید می‌کند که] ایشان مى‌فرمایند که آن فصلى که به همه یک ‌طور به تواطؤ گفته مى‌شود» چون فصل تشکیک ندارد ـ البته این محلّ نظر است چون خود فصل هم داراى یک حقیقت مشککه هست بنابر یک معناى عالى و راقى که ما آن حقیقت وجودیه را در فصل داراى مراتب تشکیک بدانیم ـ منظور همین فصل منطقى است که فقط انسانیت است و دیگر بین رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم و یک فردى که هیچ بهره‌اى از علم و اینها ندارد یکى است. آن فصل منظور است. «این شیئی است که به صفت کذا [می‌باشد]؛ حالا مى‌خواهد جوهر باشد یا کیف باشد و هنوز ما نمى‌دانیم که فصل جوهر است یا کیف است و این فعلاً در وهلۀ اول براى ما حاصل مى‌شود. [مثالش این می‌باشد که] ناطق شیئی است که براى او نطق هست؛ این نیست که شیئی که براى او نطق است این جوهر است یا عرض است.»

جلسه ۶۷۶

11
  • این عبارتى که من خواندم درست بود؟! سایر چاپ‌ها فرق نداشت؟! به نظر من یک چیزى اینجا کم دارد هو أنَّ الفصلَ الذی یُقالُ بِالتواطُؤ معناهُ شیءٌ بِصفةٍ كَذا جوهراً أو كیفاً بعد از این جملۀ دیگرى نیست؟! این یک جمله کم دارد و بهتر بود [این جمله را در اینجا می‌آوردند] و اگر بوده و حذف شده باید در اینجا بیاورند که در وهلۀ اول انسان شی‌ءٌ لهُ بصفةٍ کَذا را مى‌فهمد منتها در نظرۀ دقیق دیگرى که دوباره مى‌خواهد مراجعه بکند در آنجا شیئیت را حذف مى‌کند، اگر ایشان این‌طو‌رى مى‌گفتند بهتر بود و بهتر مى‌توانستند مطلب را برسانند. الآن دیدم که ظاهراً مرحوم سبزوارى هم به این قضیه مى‌خواهند اشاره کنند ظاهراً این‌طور است.

  • هوَ شیءٌ لهُ نطقٌ فلیسَ فی كونهِ شیئاً لهُ نطقٌ هوَ أنَّهُ جوهرٌ أو عرَضٌ ... در اینکه شیئی براى نطق است، این نیست که جوهر است یا عرض است احتمال جوهریت مى‌دهیم و احتمال عرضیت هم مى‌دهیم هنوز معلوم نشده است. بله، وقتى که ما نظر به خارج بکنیم مى‌فهمیم که این باید جوهر باشد.

  • پس در اینکه شی‌ءٌ له النطق [ممکن است جوهر باشد یا عرض باشد] مثل ابیض در ابیض شما چه تصور مى‌کنید؟ ابیض جوهر است یا عرض است؟ هیچ‌کدام، ممکن است شما بگویید که جوهر است و ممکن است بگویید که عرض است شی‌ءٌ لهُ البیاض چیزى است که بیاض است ولى وقتى که در خارج نگاه مى‌کنید مى‌بینید که‌ این ابیض باید قبلاً یک موضوعى داشته باشد که بر او حمل شود. اگر این قرطاس نبود بیاض بر این عارض نمى‌شد پس گرچه در اینجا ابیض را یک امر واحد مى‌بینیم ولى این حمل بیاض بر این شی‌ء خارجى و این اتصاف به ابیض بودن نمى‌شود جوهر باشد بلکه این باید عرض، کیف، کم و امثال‌ذلک باشد چون احتیاج به موضوع دارد ولى در مورد ناطق نه؛ در مورد ناطق نگاه مى‌کنید باید ناطق یک موضوعى داشته باشد که ناطق بر او حمل بشود، یک حیوانى باید اینجا چهار دست و پا راه برود یک‌دفعه ناطق از آن بالا:

جلسه ۶۷۶

12
  • هَبَطَت إلَیكَ مِنَ المَحَلِّ الأرفَعِ *** وَرقَآءُ ذاتُ تُعَزُّزٍ وَ تَمَنُّعِ

  • مَحجوبَةٌ عَن كُلِّ مُقلَةِ عارِفِ *** [وَ هىَ الَّتى سَفَرَت وَ لَم تَتَبَرقَع]1

  • ... یک‌دفعه از آن بالا آن نفس انسانى بیاید و [سریع] داخل این حیوان برود و [این حیوان] آقا بشود! سلام علیکم حضرت آقاى حجة الاسلام بشود! حالا این چیست که این وسط راه مى‌رود دیگر خودتان مى‌دانید که چیست! بنده در آن کتاب اخیر بود یا در قبل بود نمی‌دانم نوشتم که خودم از مرحوم مطهرى شنیدم - خدا رحمتشان کند- که ایشان در یکى از مجالسى که با مرحوم پدرمان داشتند من هم در آنجا حضور داشتم و خودم شنیدم که ایشان گفتند که از مرحوم آیة الله آقا سید احمد خوانسارى شنیدم که ایشان مى‌گفتند که من از مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودکى اصفهانى شنیدم ـ‌ این سلسلۀ سند است! ـ که در وقتى که من در نجف به حرم مشرف مى‌شدم بعد از تشرفم به حرم وقتی که بیرون می‌آمدم بعضى از اجلّۀ علماء نجف را به‌صورت خوک مى‌دیدم! سلسلۀ سند را هم گفتم حالا در بنده مى‌شود تشکیک کرد که این آقاى فاسق فاجر به هیچ حرفش اعتبارى نیست! ولى حالا دیگر هر کسى این نظر لطف و واقع را به ما ندارد، بقیۀ افراد دیگر قابل شک نیستند! از مرحوم مطهرى خودم شنیدم با این دو گوش خودم وإلّا صُمَّتا! و ایشان از مرحوم خوانسارى و ایشان از مرحوم حاج شیخ حسنعلى نخودکى شنیدند. چقدر مسئله عجیب است!

  • در این کتاب افق وحى یکی از اشکالاتى که این وزارت ارشاد کرده بود گفته بود که این عبارت باید حذف شود! الآن یادم آمد که این عبارت «بعضى از اجلّه» گفتند که یعنى چه آقا؟! قضیه چطورى مى‌شود که این‌طور باشد؟! گفتیم که خیلى خب، ما دعوا نداریم پاکش مى‌کنیم و یک طور دیگر مى‌نویسیم؛ بعضى از آقایان یا بعضى از معاریف، حالا نمى‌دانم چه نوشتم بروید ببینید! ولى خب بدانید که اگر خواستید دقیق و [مستند] نقل کنید این دست خورده است، آن دست نخورده‌اش از نسخۀ اصل [عبارتِ] بعضى از اجلّه است! آدم باید اصل را بداند دیگر که اصل چیست! دست خورده چیست! بزک شده چیست! اینها را باید بداند!

    1. عشر قصائد و أشعار، اِبن سینا، ج 1، ص 1.

جلسه ۶۷۶

13
  • آن‌وقت ﴿وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا1 اولیاء خدا مى‌آیند یک نگاه به طرف مى‌کنند تا انتهای قضیه را مى‌خوانند چیست! حالا مرحوم حاج شیخ حسنعلى نخودکى از عرفا نبود اما مرد بزرگى بود، صاحب کرامات بود، صاحب نَفْس بود و مرد ممتازى بود ولى عارف چیز دیگر است! خود ایشان بارها مى‌فرمود که این مطالب را از من نپرسید، قابل براى طرح این مطالب آقا سید على قاضى است. در وقتى که ایشان حیات داشتند می‌گفت که سراغ ایشان بروید بنده قابل براى طرح این مطالب نیستیم. مرد صادق و راستی بود اگر نداشت [می‌گفت که ندارد] صاف نمى‌گفت که من دارم و فلان و این حرف‌ها نه، واقعاً صدق داشت و بیان مى‌کرد مى‌گفت: دربارۀ این مطالب به آقاى قاضى مراجعه کنید ایشان قابلیت براى تصدّى این‌گونه مسائل را دارند. حالا آقایان بلند می‌شوند مى‌آیند مسخره مى‌کنند! این‌هم آقاى آقا شیخ حسنعلى که همه قبولش دارید.

  • إلاّ أنّهُ یُعرفُ مِن خارِجٍ أنه لا یُمكنُ أن یكونَ هذا الشی‌ء إلاّ جوهراً أو جسماً انتهى.

  • از خارج مى‌فهمیم که این یا باید جوهر باشد یا باید جسم باشد خود ناطق چیزى را نمى‌رساند که جوهر است یا عرض است. خود ابیض نمى‌رساند جوهر یا عرض است و این را از خارج باید بفهمیم.

  • تلمیذ: مرحوم آقاى خوانسارى از خود آقای نخودکی هم سؤال کرده بودند؟

  • استاد: نمى‌دانم. البته شاید منظور شما یک قضیۀ دیگرى است چون نظیر این قضیه هست که ایشان دیده بودند که هروقت که به حرم مشرف مى‌شوند وقتى که از حرم بیرون مى‌آیند عبایشان را روى سرشان مى‌اندازند آن قضیه برای آن است. یکى از آقایان دیده بود و اصرار کرده بود چرا شما این کار را مى‌کنید؟ ایشان نگفته بود، گفته بود اینجا نه گرمایى است که بخواهید سایه درست کنید و نه چیزی، موقع رفتن که چیزى روی سرتان نینداختید چرا حالا وقت برگشتن انداختید؟ ایشان گفته بود که در آنجا من یک هم‌چنین حالى پیدا مى‌کنم و وقتى بیرون مى‌آیم نمى‌خواهم با مشاهدات خودم مواجه بشوم و بعد گفته بوده که من را به چه صورت مى‌بینى؟ ایشان هم نگفت و آخر گفت که تو را به‌صورت الاغ مى‌بینم! لذا همین بندۀ خدا آدم خوبى بوده است و مى‌گویند که او در نجف تسبیح دستش گرفته بود و مدام مى‌گفت که خدایا این خر را بیامرز! نمى‌فهمیدند چه مى‌گوید. از این سؤال مى‌کنند و مى‌گوید که قضیۀ ما این است که خلاصه ما خر هستیم! تسبیح مى‌گرفت و می‌گفت که خدایا این خر را ببخش، خدایا این خر را چه‌کار کن و ... باز هم خر خوب است دیگر خوک و گرگ و پلنگ نباشیم حالا خر باشیم باز خوب است!!

    1. . سوره اسراء (17) آیه 85.
      ترجمه: «...و (شما پى به حقیقت آن نمى‌برید زیرا) آنچه از علم به شما دادند بسیار اندك است.» (محقق)

جلسه ۶۷۶

14
  • مسکین خر اگر چه بى‌تمیز است***چون بار برد همى‌عزیز است
  • گاوان و خران بار بردار***به ز آدمیان مردم آزار1
  • تلمیذ: نسبت به علامه طباطبائی هم ذکر مى‌کنند و مکتوب است که ایشان هم از حرم که بر می‌گشتند یااینکه در نجف در زمان جوانی که بودند رؤیت مى‌کردند. بعد مثل اینکه آقای حسن‌زاده در مجلۀ کیهان...

  • استاد: مرحوم علامه در صورت برزخى حتى بالاتر از این داشتند اما با این تعبیر که از حرم برمى‌گشتند این‌طور بودند یا نه؟

  • تلمیذ: الآن شک کردم احتمالاً در نجف یقینى است در سنین جوانی‌شان بوده است.

  • استاد: البته این مسئله‌اى نیست که خیلى نیاز به مراتب داشته باشد ما در خیلى از دوستان و رفقاى خودمان این مطالب را مى‌شنیدیم و مى‌شنویم. اینها چیزى است که طبیعى است. یک وقتى یکى پیش ما آمد خیلى ترسیده بود و رنگش پریده بود، گفتم: هان چه شده است؟ نمى‌توانى براى خودت نگه دارى؟ بندۀ خدا عکس کسى را در روزنامه‌اى جایى دیده بود که به‌صورت یک درنّده است خیلى برایش عجیب بود! چنان عجیب بود که اصلاً به‌هم ریخته بود و نتوانست بپذیرد و تحمل کند و خودش را نگه دارد. گفتم: باباجان حالا از این چیزها شاید زیاد ببینى ولی باید کم‌کم عادت کنى. در این باغ‌وحش همه چیز پیدا مى‌شود باید عادت کنی!

  • مبناى بزرگان بر کتمان و اخفاء و اختفاء

  • اینجاست که وقتى آدم از بزرگان یک چیزهایى را حالا به اشاره یا به کنایه مى‌شنود [نباید سرسری بگیرد]. آنها که نمى‌آیند صریحاً یک مطلبى را بگویند؛ مبناى بزرگان بر کتمان و اخفاء و اختفاء است؛ یک چیزى را به کنایه مى‌گویند، اگر طرف گرفت، گرفت! ولى هیچ‌وقت [صریح نمى‌گویند] مگر اینکه یک مطلبى باشد که برای شخص نیازى به کتمان نباشد، آن‌وقت صراحت دارند. بنده در این مدتى که با مرحوم آقاى حداد بودم و مسائل ایشان را مى‌دیدم خیلى ایشان روی این قضیه عجیب بود ولى در بعضى جاها مى‌دیدم که ایشان صراحت دارند یعنی جایى بود که زمینه زمینۀ تصریح بود ولى حتى به‌ خود ما هم تأکید و اصرار [داشتند] بر اینکه انسان عیب مردم را نباید بگوید و خداوند ستارالعیوب است و... واقعاً اگر ما اینها را نمى‌دیدیم خَسرَ الدنیا وَ الآخرة بودیم حالا هم معلوم نیست اوضاعمان چیست ولی آن دیگر قطعى بوده است.

جلسه ۶۷۶

15
  • یک دفعه من یک قضیه‌اى نقل کردم ولى بعد از طرف من این قضیه ظاهراً با یک اضافاتى نقل شده بود. قضیه‌اى که عرض کردم این بود که یک دفعه از مشهد به‌سمت تهران مى‌آمدیم هواى تهران خیلى غبارآلود بود و اصلاً زمین به‌هیچ‌وجهى پیدا نبود و آن‌قدر گرد و خاک و غبار و اینها بود که اصلاً امکان دیدن به‌هیچ‌وجه نبود. بعد در این موقع من دنبال بهشت زهرا مى‌گشتم چون مرحوم آقا به ما توصیه کرده بودند که همیشه این را داشته باش هر وقت از کنار بیمارستان مى‌گذرى یک حمد بخوان و هر وقت از کنار قبرستان می‌گذری یک حمد و سوره بخوان. من دیگر از همان زمان هروقت از اینها مى‌گذریم مى‌خوانیم. این‌طرف و آن‌طرف مى‌رویم یک حمد و سوره می‌خوانیم یا از کنار هر بیمارستانى که رد مى‌شویم یک حمد مى‌خوانیم. مى‌گفتند که این را همیشه داشته باش! بعد که داشتیم نزدیک مى‌شدیم معمولاً وقتى که مى‌آیم و همان نزدیک بهشت زهرا که مى‌رسم من یک حمد و سوره مى‌خوانم، معیار من هم همین گنبد و مقام آقاى خمینى است که در آنجا پیداست و خود بهشت زهرا هیچ علامتى ندارد، کنارش گلدسته‌ها و فلان این شاخص ماست، ما همین‌طور دنبال این مى‌گشتیم که بالأخره این کجاست، نزدیک شده بود دیگر چیزى نمانده بود، هیچ چیزی هم پیدا نبود و همین‌که نگاه مى‌کردم یک جایى به نظرم آمد که باید آنجا باشد بالأخره حال و هوا فرق مى‌کند، آنجا مؤمنین و ارواح دفن هستند و فضا فرق مى‌کند و حال و هوا تفاوت مى‌کند، ما حمد و سوره را خواندیم. گفتم که حالا این‌طور حدس زدیم و به دلمان افتاده است بخوانیم. بعد که جلوتر رفت [این شک] برطرف شد و یک‌دفعه دیدم همان‌جا بود و درست بوده است. مسئله‌اى که من گفتم این بوده است و حالا ظاهراً یک طورهاى دیگر از قول ما نقل شده است.

جلسه ۶۷۶

16
  • فرق ظهور امام زمان علیه‌السّلام با انقلاب‌ها

  • ظهور امام زمان علیه‌السّلام این نیست که شما خیال بکنید که فردا یک دولتى مى‌رود و یک دولتى مى‌آید و یک حکومتى مى‌رود و یک حکومتى مى‌آید مثل انقلابات و کودتاهایى که در دنیا مى‌شود نه، دیگر باطن مردم فقط حضرت را مى‌طلبد. الآن این‌طورى نیست. هنوز کار داریم! اگر باطن این‌طور نباشد حضرت براى چه بیاید؟! کارى ندارد! باطن به اینجا مى‌رسد که دیگر هیچ راهى نیست فقط یک راه هست! همه را دیدیم و همه آمدند در این صدها سال، حکام و اُمرا و سلاطین آمدند!

  • تلمیذ: ظهور صغرىٰ و کبرىٰ چیست؟

  • استاد: اینها ساختگی است! ما یک هم‌چنین چیزهایی نداریم! ظهور کبرىٰ، صغرىٰ، اصغر و اکبر و این چیزها است که خودشان مى‌گویند، نداریم! بعد هم که طول مى‌کشد مى‌گویند که حالا صغرىٰ دیر شد و کبرىٰ چه شد! البته شاید اسم مقدمۀ براى این مسئله را صغرىٰ گذاشتند. بالأخره هر چیزى مقدمه مى‌خواهد و پذیرش آن حضرت مقدمه مى‌خواهد. وقتى که حضرت مى‌آید دیگر به عدل مى‌آید به عدل آمدن یعنى چه؟ یعنى در خانۀ بنده مى‌آید و مى‌گوید که از این خانه بلند شو برو بیرون! این خانه به درد تو نمى‌خورد و یک خانۀ دیگر به دردت می‌خورد! بنده حاضر هستم یا نه؟ باید این پذیرش باشد یا نه؟ مى‌گویم که آقا من براى خانۀ خودم این‌قدر زحمت کشیدم شما همین‌طورى مى‌گویید که بلند شو و یک جاى دیگر برو؟!

  • تلمیذ: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا﴾.1

  • استاد: نه این حداقلش است‌.

  • تلمیذ: این ایمان خیلى پایین است.

  • استاد: خب ما که ایمان شما را نداریم! ما به اندازۀ خودمان داریم. یعنى تسلیم در برابر همه چیز، مسئله این است! تسلیم در برابر فقط یک واقع!

  • تلمیذ: این آیه عجیب است مى‌گوید: در نفسش هیچ حرجی نماند.

  • استاد: خب بله، پذیرش باز اشکال ندارد آدم با غرغر هم گاهی مى‌پذیرد. من این مطلب را در مواردى دربارۀ مرحوم آقا مى‌دیدم‌.

    1. . سوره نساء (4) آیه 65. امام شناسى، ج ‌5، ص 25:
      «سوگند به پروردگار تو (اى پیامبر) كه این مردم ایمان نمى‌آورند مگر آنكه در مشاجرات و مرافعاتى كه بین آنها اتّفاق مى‌افتد، تو را به‌عنوان قاضى و حكم قرار دهند، و پس از آنكه حكم كردى، ابداً در دل خود نسبت بدان حكم، گرچه بر علیه ایشان باشد، گرفتگى و ناراحتى نداشته باشند، و به تمام معنى الكلمه تسلیم باشند.»

جلسه ۶۷۶

17
  • تلمیذ: حرجى نبیند؟

  • استاد: بله، در ارتباط با استادشان مسائلى که پیش مى‌آمد این نکته خیلى مشهود بود.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد