پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فقر ذاتی» و جایگاه آن در توحید افعالی میپردازند. بحث با تحلیل کیفیت انتزاع جنس و فصل از ماده در فلسفه مشاء آغاز شده و به این نقطه میرسد که تمام وجودات خلقی، ربطی و فقیر به مبدأ اعلی هستند. استاد با استفاده از مثالهای ملموس و نقد نگاههای سطحی به پدیدههای عالم، تفاوت بنیادین میان «نگاه استقلالی» اهل ظاهر و «نگاه ربطی» اهل معنا را واکاوی میکنند. در این مسیر، با نقد رفتارهای ظاهری و قشری در عبادات و مرجعیت، بر ضرورت رسیدن به شهودِ فقرِ ذاتی تأکید میشود. حاصل اصلی این بحث، درک این حقیقت است که تا زمانی که انسان به شهودِ فقرِ محضِ موجودات نسبت به حق نرسد، در حجابِ کثرات باقی مانده و از حقیقتِ توحید افعالی که در سیره اولیای الهی متجلی است، محروم خواهد ماند.
درس ششصد و هشتاد و دوم
کیفیت اخذ جنس از ماده و فصل از صورت بنابر حکمت مشاء (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
مظلومیت امام صادق علیهالسّلام (ت)
در بحث جلسۀ قبل خدمت رفقا عرض شد که [مرحوم آخوند] مطالبى ـ اندراج جنس و همینطور فصل در تحت آن ذاتیاتِ کلیات خمس ـ را از فلسفۀ مشاء نقل مىکنند که این مسئله بنابر فلسفۀ مشاء صحیح است و اینکه چطور جنس از ماده انتزاع مىشود و آن کیفیت و توجیهای را هم که مرحوم آخوند در اینجا مىفرمایند توجیه صحیحى بهنظر مىآید از باب اینکه ماده حقیقتى است که آن حقیقت خارجى ابهام محض است یعنى استعداد و ابهام محض براى آن حقیقت خارجى، خودش فعلیت پیدا کرده است. گاهى اوقات خود فعلیت، فعلیت در ابهام و استعداد و قابلیت است؛ آن فعلیتِ در قابلیت است که موجب مىشود که این ماده صور مختلفى بگیرد. اگر این ماده فعلیتِ در قابلیت نداشت، همینطور مثل آهن مىایستاد و نمىگذاشت صور مختلفى بر او حمل شود و همینطور درقبال تقبّل صور مختلفه ایستادگى مىکرد و از ورود صور بر این ماده جلوگیرى مىکرد ولى ما مىبینیم این ماده همینکه صورت فعلیه دارد، خود آن صورت فعلیه دلالت بر حقیقت ابهام و استعداد و تجرد محض او براى رسیدن به آن صور دارد، همین براى او فعلیت دارد؛ فعلیت داشتن به معناى تحقق خارجى، نه حیثیت انتزاعى چون اگر حیثیت انتزاعى باشد تسلسل لازم مىآید. ولى این حیثیت فعلیه که مثل حیثیت ربطیۀ انسان با مبدأ اعلیٰ است و از او به فقر ماهوى تعبیر مىشود هم همینطور است؛ یعنى اگر شما در ذات خلائق نگاه کنید، تمام این وجودات خلائق را ربطى مىدانید که این وجودات ربطى فاقد حیثیت استقلالیه هستند و همان حیثیت ربطیۀ آنها عبارةٌ اخراىٰ فقر آنها است؛ یعنى فقر ذاتى به آن مبدأ اعلیٰ که آن فقر ذاتی براى آنها فعلیت دارد.
فقر، بیانگر جنبۀ ذاتی ربطیه
«إلهى کفىٰ بى عزاً أن أکون لک عبداً»؛1 کفایت عزّ این است که براى تو عبد باشیم. و یااینکه در روایت دیگر دارد: «الفقرُ فَخرى»2 که اهل ذوق و معنا هم فقر و فرقۀ فقر را از اینجا گرفتند که حالت تصوف و درویشی است، همان جنبۀ فقریت و نیاز و احتیاج آنها است [البته] اگر راست بگویند! والاّ در همین بساط هم خب کلک و دکان و اینها تا بخواهید هست! این حیثیت فقر که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مىفرماید: «الفقرُ فَخرى»، حیثیت فعلیه است و در اینجا فقر به معناى حیثیت ابهام و حیثیت اعتبار نیست، آن فقرى را که ما در اینجا قائل هستیم جهت اعتبارى دارد و خودمان را از خدا هم غنىتر و مستغنى میدانیم، اگر مستغنى نمىدانستیم که اینطورى نبود! حیثیت فقریهاى که رسول خدا مىفرماید: «الفقرُ فَخرى»، حیثیت فعلیه است یعنى فقر براى رسول خدا جنبۀ فعلى دارد، گرچه جنبۀ فعلى واقعى دارد ولى مسئله، جنبۀ فعلى ادراکى و شهودى است والاّ آیۀ شریفۀ ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلۡفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَهِ وَٱللَهُ هُوَ ٱلۡغَنِيُّ ٱلۡحَمِيدُ﴾3 به حیثیت واقعیۀ ربطیۀ انسان برمىگردد ولى آیا این حیثیت واقعیه براى انسان مُدرَک شده یا نشده است؟! تا آدم بخواهد به این مطلب برسد دم شتر به زمین مىرسد! پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به این مطلب رسید یعنى این حیثیت براى او صورت فعلیه پیدا کرد و فقر براى او جنبۀ ذاتی ربطیه را نشان داد. این حیثیت به این معنا نیست که شیئی وجود ندارد و از باب وجود نداشتن، این فقر در اینجا حاصل شده است و اگر اینطور باشد خب دیگر در اینجا فخر معنا ندارد! فخر به حیثیت عدمى تعلق گرفته است و عدم که شیئى نیست که یُخبَرُ و لا یُخبَرُ بِه باشد، بنابراین آن چیزى که هست و در عینِ هست نیست، چیست؟ آن چیزى که هست و در عین هست بودن، حیثیت ربطیه دارد چیست؟ آن چیزى که هست و در عین هست بودن جنبۀ اتکاء به مبدأ دارد چیست؟ آن عبارت از تطوّر در وجود و تطوّر در ذات و تطوّر در آن حقیقت جنبۀ خارجى وجود است. معنا ندارد که در آن وجود که جنبۀ حقیقى و ظهور حقیقى است فقر باشد. ظهور حق، یک ظهورى است که یک امر واقعى است. آن وجود خارجى ظهور است و مظهریت ظهور است و تبلور اضافۀ اشراقیه است که در آنجا رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از آن تعبیر به فقر دارند. اینکه وجود حق، همه مربوط به حق است و جداى از حق نیست، این مسئله که فقر نیست بلکه عین غنا است! همانطوریکه ذات بارى خودش در وجود خود غناء ذاتى دارد، در ظهورات خود هم غنا دارد. مگر ظهورات غیر از همان وجود بارى است که به شکل و صور مختلف تجلى پیدا کرده است؟! ما نمىتوانیم حمل موجودٌ بر خود نفس وجود بارى بکنیم و اوصاف وجود را بر او حمل کنیم و درعینحال ظهور او را یک امر عدمی بپنداریم و او را جدا کنیم! اگر جدا کنیم بنابراین دیگر چیزى باقى نمىماند که ما بر او حکم موجود کنیم. اینکه الآن بر ظهور حق حکم موجودٌ مىشود بهخاطر ظهورات همان وجود و مبدأ اول است.
اگر آن مبدأ اول ظهور نداشته باشد ـ ظهور واقعى نداشته باشد نه ظهور اعتباری! ـ در خارج هم چیزى وجود ندارد مثل سایه؛ این ظلّى که به تبع شمس تحقق و وجود خارجى دارد و اگر وجود خارجى نداشت شما بین ظلّ و ذى الظّل احساس تفاوت نمىکردید، این احساس تفاوتى که دارید بهخاطر این است که دارید فرق را مشاهده مىکنید، دارید مىبینید و این فرق دیدن هم به خیال نیست که بنشینید و تصور کنید و بگویید که حالا من اینطورى تصور مىکنم که در اینجا ظلى وجود ندارد، نه! به تصور شما کارى ندارد. ظل هست، چشمتان را ببندید سایه هست و چشمتان را هم باز کنید سایه هست و هیچ ارتباطى به چشم بستن و چشم بازکردن شما ندارد، فقط چشم باز کردن باعث اطلاع شما از این مسئله مىشود نهاینکه باعث وجود یا ایجاد او مىشود! چشم باز کردن ما سایه را ایجاد نمىکند بلکه [باعث] اطلاع بر وجود سایه میشود و دلیل بر این است که در اینجا خود حرکت ذى الظل موجب حرکت خود ظل خواهد شد ولى درعینحال که ظل یک امر واقعى و حقیقى است و در اینجا کنار آن ذى الظل نمود دارد و خود را نشان مىدهد، حقیقت او حقیقت ربطیه و حقیقت فقر محض است، دلیل بر این است که وجود او قائم به وجود ذى الظل است! ذى الظل به آنجا برود سایه هم آنجا میرود، اینجا بیاید اینجا مىآید، آنجا برود آنهم مىگردد و در هر نقطه جایش را عوض کند او هم به تبع او عوض مىکند لذا شما بدون اینکه به شخص نگاه کنید از حرکتى که سایه پیدا مىکند مىدانید که این به کجا مىرود و سیر او را تشخیص مىدهید. اینکه سیر را تشخیص مىدهید، ذى الظل را ندیدید بلکه دارید سایه را مىبینید اگر سایه امر عدمى بود پس چرا رفتن او را تشخیص دادید؟! پس چرا ذهن شما از این مسئلۀ رؤیت ذى الظل به مقصد او منتقل مىشود؟! چرا به جاى دیگر منتقل نمىشود؟! پس معلوم است که ظل یک امر حقیقى است ولى آیا ظل امر مستقل بالذات است یااینکه ظل، معلول است و جنبۀ فانى در ذى الظل دارد؟! حقیقت ظل یک حقیقت فقر و یک حقیقت ابهام و استعداد محض است؛ یعنى وقتى که این ارادۀ ذى الظل در آنجا تعلق بگیرد سایه هم بر طبق او شکل پیدا مىکند. الآن من دستم را درمقابل لامپ قرار مىدهم، شما دست من را نمىبینید و چشمتان بالا را نمىبیند و فقط پایین را مىبیند، نگاه مىکنید مىبینید که الآن این دست من که [روی] کتاب است شروع به حرکت کردن مىکند، شما نمىبینید که بالا کیست که دارد این دست را تکان مىدهد بلکه در اینجا این سایه را مىبینید که حرکت مىکند. این عجب کتاب اسفارى است، در آن چه چیزهایى پیدا مىشود؟! حالا از این حرفها و یک چیزها و حرکتهایی هم این وسط هست و پیدا مىشود. خب سر را که بالا کنید مىبینید دست دارد حرکت مىکند و سر را یک کمی بالاتر بیاورید مىبینید لامپ در اینجا روشن است و اگر لامپ در اینجا خاموش بود یااینکه لامپ روشن بود و دستى وجود نداشت آیا شما این حرکت را هم مىدیدید؟! دیگر نمىدیدید! پس الآن هم باید دو چیز وجود داشته باشد؛ یکى لامپ و یکى هم دست و علاوه بر دست، حرکت دست! اینهمه مسائل هست! آنوقت شما در اینجا یک وجود خارجى مشاهده مىکنید، [آیا] این مشاهدۀ وجود خارجى خیال است یا واقعیت است؟ واقعیت است. اگر واقعیت نداشت که شما از این پى به دست [نمیبردید]! درحالىکه نگاه نکردید.
فرق دیدگاه اهل دنیا با اهل معنا
امروز مسئلۀ خیلی دقیقى را مطرح مىکنم که انسان چطور با حفظ هویت خارجى، آن ربطیت را احساس کند! انسان از اینجا مىتواند این مسئله را ادراک کند و بسیارى از بزرگان که مطالبشان در این زمینه خوب مفهوم نشده است، انسان باید در اینجا این مسئله را پیدا کند. در این قضیهای که دست حرکت مىکند و آن نور را در آنجا و این شىء را مىبیند، واقعاً این صورت خارجى را مىبیند و اینکه صورت خارجى را واقعاً مىبیند عبارت از ظهورات وجود است که ظهورِ وجود، یک امر واقعى است و یک امر خیالى و اعتبارى نیست که معتبِر امروز اینطور اعتبار کند و فردا اعتبارش را عوض کند و بگوید: نه، من مىخواهم اینطورى اعتبار کنم! امروز این ماهیت را بار کند و فردا بگوید که نه، من ماهیت را عوض کردم و مىخواهم یک ماهیت دیگر روی آن بار کنم! نه، دست شما نیست! این یک حقیقت خارجى است که این حقیقت خارجى یک منشأ، یک مبدأ، یک علت، یک مظهر و یک حقیقت ظهورى دارد و همۀ اینها از آن سرچشمه مىگیرد و دست ما نیست. آنچه را که ما در اینجا مىبینیم عبارت از یک حقیقت و واقعیتى است که این واقعیتِ متموج، متحرک، رونده و سیال است. ما در اینجا آن را مشاهده مىکنیم و چشممان آن بالا را نمىبیند و آن حقیقت بالا را مشاهده نمىکند و نمىدانیم که آن حقیقت و مبدأ وجود، چیزى است که الآن به این صورت در اینجا ظهور خارجى پیدا کرده است لذا صرفنظر و مستقل از او، حکم وجود بر این مىکنیم. در اینکه وجود خارجى در اینجا هست حق با ما است. درست است که ما حکم به وجود خارجى مىکنیم نه به اعتباریت او بلکه به واقعیت او، تا اینجا مطلب و مسئله درست است، فقط یک مطلب باقى مىماند براى اهل معنا و اهل ظاهر و آن این است که اهل ظاهر دیگر نگاه به بالا نمىکنند و فقط خیال مىکنند که مطلب همین است و وجود، همین چیزى است که در خارج هست و مستقل است و به مبدأ نیاز ندارد! اگر هم بگویند که نیاز به مبدأ دارد، از باب تفنّن است والاّ اینطوری مسئله را مطرح نمىکنند!
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىخواستند وارد مسجدى بشوند و نماز بخوانند، استرشان هم در آنجا بود. حضرت به یک نفر فرمودند: این را نگه دار که من بروم نماز بخوانم و برگردم. حالا [نمیدانم که] نماز واجب بوده یا مستحب بوده است. آن شخص زین روى استر را دزدید و برد و فروخت، حالا شاید نمىشناخت! بعد حضرت به یکى گفتند که استر، زین ندارد. به او پول دادند و گفتند: برو بگیر. به بازار رفت و دید یکى آن را دارد و در آنجا گذاشتهاند و جزو بازار بوده است گرفت و آورد و دو درهم به همان شخص که آنجا بود داد و آن را خرید!
اینکه حضرت خودشان نرفتند شاید براى این بود که خجالت نکشد! به یکى دیگر دادند که برود اینها خیلى مسئله و جاى نکته دارد که انسان به این مطالب دقت کند. حضرت فرمودند که این شخص، شخص فقیرى بود و من مىخواستم به او کمک کنم که گفتم این را نگه دارد! مىخواستم کمک کنم و این حاضر نشد که این پول را از من به حلال بگیرد! این را برد و الآن همان پول به همان مقدار و به حرام گیر او آمده است!1 مىدانید این برای چیست؟ بهخاطر این است که آن بالا را نمىبینیم و چشم ما فقط این پایین را مىبیند! همه هم همین هستیم و شوخى نداریم! حالا قضیه کم و زیاد دارد ولی اوضاع و این مسائل را نگاه کنید همه همین هستیم! اگر واقعاً در این دنیا خدایى را قبول داشتیم و مؤثراتى را قبول داشتیم و سلسلۀ علل و تسبیب را قبول داشتیم، دیگر این بساط را راه نمیانداختیم! بالأخره این بهخاطر این است که تمام اینها حرف است و حرف هم که خب حرف است!
نگاه ما به افراد، نگاهِ از پشت در
از ما بهتر همین ضبط صوت است؛ [کلید آن را بزنید] اینقدر قشنگ حرف مىزند؛ حسابی حرف مىزند! دوباره آن را بگردانید، دوباره از اول [حرف میزند]، اگر همینطورى پیچ آن را روى گردشهاى متوالى بگذارید، 24 ساعت براى شما حرف مىزند ولى خودش بهاندازۀ یک سر سوزن چیزى نمىفهمد! حتى یک سر سوزن هم شعور و ادراک ندارد! یک کلمه از این حرفهایى که 24 ساعت مىزند، خودش نفهمیده است! خب حالا اگر کسى پشت در باشد و از آن پشت در بشنود، مىگوید: بَهبَه! عجب خطیبى در این اتاق صحبت مىکند! عجب حرفهایى مىزند! پشت در بنشینیم و گوش بدهیم و استفاده کنیم و تا 24 ساعت مىنشیند و گوش مىدهد و نمىفهمد که این ضبط است! بعد خسته مىشود و مىگوید: مگر چانهاش چقدر کار مىکند؟! بروم ببینم چه خبر است؟! گرسنه است و فلان است، زیر چانهاش زردۀ تخممرغ ببندم که یک کمی قوت پیدا کند و از بس که حرف مىزند خسته نشود! در را باز مىکند مىبیند که اى بابا دستگاه دارد کار مىکند! خطیب کجا بود، آدم کجا بود، انسان کجا بود، این [دستگاه دارد حرف میزند]!
نگاه ما به افراد، نگاهِ از پشت در است! مىگوییم: بَهبَه این آقا چه خوب صحبت مىکند درحالىکه خودش یک کلمه از حرفهاى خودش را قبول ندارد و یک کلمه را نمىفهمد! [اگر] قبول داشته باشد که اینطورى نمىکند و این بساط [را درست نمیکند]! این روش او نیست! این حرکت او نیست! این رفتار او نیست! این چیز نیست! بله، گوش آسمان و کرات و کهکشان شیرى را هم با حرفهاى خودمان کر کردیم و آنها هم ازدست ما به فغان آمدند که بابا به خدا خودمان فهمیدیم که خدا کیست! به خدا خودمان پیغمبر را فهمیدیم! امام و دین را فهمیدیم! چه خبر است؟! خوب هم فهمیدیم؛ چنان فهمیدیم که دیگر هیچ کسی نمىتواند اینطورى به ما حالى کند! چه خبر است؟! متوجه همه چیز هستیم و شدیم و دیگر [حرفهای] زیادى نیازى نیست!
خب این بهخاطر این است که ما اینجا در تمام اینها آن جنبۀ تأثیرى را مشاهده نمىکنیم ولى هست! آن شخصى که بصیر و خبیر است و چشمش باز شده و مسائل را فهمیده است، صدا را مىشنوند نهاینکه صدا را نشنود! از نظر شنیدن با ما فرقى نمىکند؛ هم ما مىدانیم در اینجا صدایى هست و هم او مىداند، در اینجا باهم متفق هستیم و بین عارف و غیر عارف در این نقطه اشتراک هست که هردو وجود خارجى را لمس مىکنند نهاینکه آن عارف بنابر آن ذوق متألهین که بعضیها مثلاً به اشتباه این مسئله را برداشت کردند و حتی حکم ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾1را نسبت به وجود خارجى تسرى دادهاند ...، نه! اینطور نیست، وجود خارجى فرق مىکند؛ وجود خارجى، وجود خارجى خود را دارد نهاینکه ندارد! عارف هم مىداند که آن اشیاء خارجى وجود دارند و همه ...، منتها خب انسان نباید طعنه بزند و چیزى را که نمىفهمد به اینها بگوید. عارف نمىگوید که در خارج چیزى نیست بلکه مىگوید: هست، همانطورىکه ما مىگوییم هست، فرق بین ما و او این است که ما در او نظر ربطى را مشاهده نمىکنیم و به او وجود استقلالى مىدهیم گرچه به ظاهر بگوییم که متدلّى به آن مبدأ اعلى است! گرچه به ظاهر بگوییم که متکى به او هست! ولکن نسبت به او جنبۀ خارجى داریم.
بنده در جایی نشسته بودم و یکى از این آقایان آمده بود و مسئلۀ وحدت وجود را مسخره مىکرد! یک کبریت در مقابل او بود، آن را درآورد و گفت: اینها چه مىگویند؟! ـ البته منبرى است! مىگویند: فلسفه [میگوید]! کجا؟! منبری است، باید روضهاش را بخواند! ـ به خدا موجود مىگویند و این را هم موجود مىگویند! گفتم: پس این معدوم است؟! این را که شما به آن سیگارت مىزنی و آن سیگار را مىکشى، هواى اتاق را پر از دود مىکنى و ضرر بر خودت و بقیه ایجاد مىکنى و نمىدانى که ضرر و اضرار حرام است، اینکه تو دارى انجام مىدهى بهخاطر چیست؟ بندۀ خدا بهخاطر کبریتى است که زدی! چطور فوت کنى سیگارت روشن نمىشود؟! چطور آن پیپى که دارى مىکشى با فوت کردن روشن نمىشود؟! چطور حتماً باید سیگار را آتش بزنى و فلان بکنى؟! پس معلوم است که آن اثرى که در این است، آن اثر در آنجا نیست و بر امر عدمى اثر بار نیست.
خب اینکه الآن او با همان لحن منبرى خودش دارد مىگوید: «چگونه مىشود که اینها هم به خدا و هم به این کبریت موجود مىگویند»، بهخاطر این است که نظر استقلالى دارد، ایراد همین است! عارف مىگوید: تو چوب کبریت را کوچک مىدانی ولى چون متدلى به آن مبدأ حق است دیگر کوچک و بزرگ ندارد! چوب کبریت متدلى و متکى به او است و ظهور آن مبدأ است و فیل چهارده تنى هم متدلى به آن مبدأ هستى و مبدأ وجود است، هردو یکى است! منتها حالا شما فرض کنید اگر بخواهید فیل را در اینجا بکشید چقدر باید از این کبریت بگذارید؟! تا کجا باید برود هوا تااینکه بخواهد آن اندازه بشود! هردو یکى است. نهتنها چوب کبریت، شما سر چوب کبریت ـ همان سر اندازۀ سوزن ـ را هم نگاه کنى، آنهم همان است. آیا مىتوانید به او حکم به عدم کنید؟ نمىتوانید! یک میل از آنهم باشد، شما حکم به عدم نمىکنید! باز آن را هم تقسیم کنید، حکم به عدم نمىکنید! حتى اگر یک سر سوزن از این چوب کبریت هم داشته باشید، نمیتوانید حکم به عدم کنید! در نزد عارف بین سر سوزن [و یک فیل تفاوتی نیست]!
یک کسى گفت: دیدن یک بنده خدایی ـ از همین اهل فلسفه و اینها ـ در یک دهى رفته بودیم که کوه و فلان و از این بساط بود. حالا صرفنظر از آن حواشى و اینها، مىگفت: نشسته بودیم که یکدفعه به ما گفت: آقا نگاه کنید این کوه را که مىبینید ـ در مقابلش کوه دماوند بود ـ عظمت خدا است، نشانۀ خدا است! نگاه کنید این کوه نشانۀ خدا است! جان من، اگر شما مىخواهى نشانۀ خدا را ببینی چرا باید به کوه نگاه کنى؟! یک سنگ را هم بردارى، اینهم نشانۀ خداست! یک سنگى که برمىدارى [با کوه] چه فرقی مىکند؟! چون تو این نشانه بودن را نفهمیدى، نشانه را در کوه دماوند مىبینى نه در این سنگ! اگر در این باشد نیاز ندارد که بگویى: این پنجره را باز کنید و از پنجره نگاه کنید، آن را که مىبینید نشانۀ خدا است! همۀ آسمانها نشانه خدا است!
دیدگاه معاویه نسبت به امیرالمؤمنین علیهالسّلام
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یک مطلب خیلى عجیبى مىفرمودند، ایشان مىفرمودند: معاویه مىگفت که على اگر یک خرمن از کاه داشت و به آن مقدار طلا داشت، اول طلا را در راه خدا مىداد!1 ایشان فرمودند: این مسکین از دیدگاه خودش دارد به على نگاه مىکند چون آدم دنیاپرستى است و طلا در چشم او مهم است و مىبیند که على از طلا مىگذرد و از زخارف دنیا مىگذرد لذا سخاء على و بخشش على و جود و کرم على علیهالسّلام را در طلا مشاهده کرده است درحالىکه پیش امیرالمؤمنین طلا و کاه فرقی نمىکند! اصلاً چه تفاوت میکند؟! این حرف خیلى حرف دقیقى است و باید خیلى به این حرف فکر کرد!
علت تفاوت ما با امیرالمؤمنین علیهالسّلام
در پیش امیرالمؤمنین علیهالسّلام یک مشت طلا با یک مشت کاه تفاوتى ندارد! بله، از نظر خارجى تفاوت دارد؛ قیمت و استقبال مردم [تفاوت دارد] ولى پیش خود امیرالمؤمنین این مقدار طلا در عالم وجود همینقدر ارزش و قیمت دارد که این مقدار کاه [ارزش دارد]، هردو [یکی است]؛ این یک اثر است و آنهم یک اثر است. حالا مردم به این بیشتر رغبت دارند، این یک حرف دیگر است و آن بهخاطر مسائل ظاهرى و اعتبارات و شئون دنیوى آنهاست! اما پیش خود امیرالمؤمنین چه فرقى مىکند؟! دیدگاه امیرالمؤمنین دیدگاه واقعى است و آن دیدگاه واقعى امیرالمؤمنین است که باعث شده است که بین او و ما تفاوت باشد! هم ما کاه را کاه مىبینیم و هم علی علیهالسّلام، هردو کاه مىبینیم على کاه را ذهب و فضه نمىبیند! هم ما طلا را طلا مىبینیم و هم علی، از این نقطهنظر بین ما و على فرقى نیست و قضیه یکى است، جاى رؤیت عوض نشده است و این دلیل بر این است که خود کاه یک امر واقعى خارجى است و اعتبارى نیست، اگر اعتبارى باشد خب على باید کاه را طلا ببیند ولی نمىبیند! چطور وقتی بیتالمال را تقسیم مىکنند، کاه را نمیدهد؟! فرق ندارد دیگر! خب فرق دارد؛ آن کاه براى خودش کاه است و آن طلا هم طلا است و از این نقطهنظر بین ما و او فرقى نیست! فرق در این است که وقتى که ما کاه و طلا را مىبینیم، یکدفعه با کله و تمام وجود بهسمت طلا میرویم و اینطرفی نمىرویم! على هم همینطور نشسته است و میخندد و نگاه مىکند، فرق این است! این از کجا آمده است؟!
غرض و هدف گردش کرات و آمدن رسل و انبیاء
تمام عالم وجود براى این هستند که این حالت را ایجاد کنند و تمام این گردش کرات و آمدن رسل و انبیاء و فلان براى این است! براى اینکه به اینجا برسی که کاه و طلا برای تو فرق نکند! تا طلا را مىبینی یکدفعه چشمهایت که اینطورى [عادی] است، اینطورى [درشت] مىشود و دو سانت از بالا و پایین اضافه مىشود! ولى وقتى کاه را مىبیند، میگوید: هیچ خرى نیست که این را بخورد؛ گوسفند و خر و گاوى نیست؟! این را نگاه مىکنیم و مىرویم! بین آنکه چشمهایش آنطورى مىشود و اینطورى مىشود، پنجاه سال راه است!
خدا مرحوم سید حسین میرخانى استاد خط را بیامرزد، پیش او مىرفتیم و خط یاد مىگرفتیم، هیچى هم یاد نگرفتیم! یک روز در دارالکتابه ایشان نشسته بودیم ـ نه آنجایى که [زندگی میکرد]! ـ که در خیابان سعدى بود. یک دارالکتابه داشت و بقیۀ هنرمندان و خطاطها هم پیش او مىآمدند؛ همین کسانى که الآن هستند و خیلى معروف هستند؛ امیرخانیها و اینها هم به آنجا مىآمدند و مىنشستند و بساطى بود. یک روز راجع به پختگى خط براى ما [حرف میزد]، او مىنشست و همه چیز در مجلس بود؛ اخلاق بود و از اینطرف و فلان بود! هیچى ما مىرفتیم که نیم ساعت مشقمان را بگیریم و بیاییم یکدفعه صبح تا ظهر ما را نگه مىداشت! صبح تا ظهر ما را نگه مىداشت؛ ساعت هشت تا دوازده! بعد یک دفعه راجع به پختگى خط و این چیزها صحبت مىکرد، [و میگفت که] انسان خیلى فرق کند، شعرهاى مثنوى هم مىخواند؛ «در نیابد حال پخته هیچ خام»!1 بعد مىگفت که یک چیزى به شما بگویم، ما هم کوچک بودیم و مثلاً مىخواست که ما را ارشاد کند؛ سن ما نوزده بیست سال و در این حدودها بود و او هم برای خودش پیرمردى بود و صفایى داشت! بالأخره اینها براى خودشان صفایى داشتند، اسم امام حسین علیهالسّلام که مىآمد همینطور اشک از چشمهایش مىآمد! ایشان کراوات مىزد و ریشش را مىزد! برادرش نه، سید حسن ریش داشت و فلان. این بنده خدا اینطوری بود ولیکن یک صفاى خاصى داشت و در تعلیم خط از او استادتر بود گرچه خطهایشان تقریباً مثل هم بود. خلاصه اسم سیدالشهدا علیهالسّلام که مىآمد، همینطورى اشک از چشمش مىآمد و [گریه میکرد]، به مرحوم آقا هم ارادت داشت و مىگفت: پدر شما ـ از همان موقع یادم است ـ با بقیه فرق مىکند و تفاوت دارد!
| در نیابد حال پخته هیچ خام | *** | پس سخن کوتاه باید والسلام |
خلاصه یک روز صحبت خط و اینها شد، گفت: برو این دوتا خط را بیاور، ـ یک قفسه داشت ـ من رفتم یک خط آوردم که روی آن نوشته بود که «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»،1 خیلی عالی بود. این خط چه کسى بود؟ خط استاد فعلى، غلامحسین امیرخانى بود که ایشان شاگرد اول و ممتاز مرحوم میرخانى بود، خط ایشان هم بسیار عالى است و مثل ایشان کسى نیست! به نظر من الآن کسى مثل ایشان نیست! این را آوردم و بعد خودش رفت ـ ایشان خط را نوشته بود و قاب کرده بود؛ خطهاى شاگردانش را قاب مىکرد و میگذاشت و [در همین قفسهها نگه میداشت] ـ و یکى هم که برای خودش بود آورد، آن را خودش آورد و گفت: بنشین ببین فرق بین این دوتا چیست؟ من هرچه نگاه کردم نتوانستم بین خط استاد و خط شاگرد تفاوت قائل بشوم؛ یعنى این شاگرد چنان واقعاً استادانه نوشته بود که هیچ قابل [تشخیص نبود] ولى وقتى نگاه کردم دیدم که این یک ملاحتى دارد که آن ندارد! گفتم: این یک ملاحتى دارد، حالا من نمىدانم اسم آن را چه چیزی بگذارم؟ اسمش را پختگى بگذارم یا اسمش را ملاحت بگذارم یا هرچه، ولی مىبینم یک فرقى بین این دو هست. گفت: این فرق، سى سال کار کردن است! گفت: درست مىگویى و فهمیدى. سى سال کار کردن [دلیل] به این فرق رسیدن است حالا این را کسى دیگر نمىفهمد! ما که حالا چیز بودیم، یک چیزى سرمان شد والاّ هیچ تفاوتی نداشت؛ بهاندازهاى [شبیه بود] که اصلاً انگار از روى خط استادش کپى زده بود که اینقدر دقت و ظرافت [داشت]، گفت: سى سال کار کردن برای این است که این خط به این قضیه برسد!
این یک واقعیت است و این یک مسئله است که آنچه که یک بزرگ مىفهمد، آن را انسان نمىفهمد و تشخیص نمىدهد! ما فقط اسمش را مىگوییم، فقط همین! اما آنچه را که در واقع وجود دارد، آن واقع براى ما مشخص نیست. اینکه امیرالمؤمنین علیهالسّلام الآن بین این دوتا فرق نمىگذارد و تا یک طلا ببیند یکدفعه چشمهایش اینطورى [درشت] نمىشود و اگر مثلاً آن کاه کنارش باشد اینطورى نگاه نمىکند ...، نه! آدم به یک جایى مىرسد که آن و این هردو برایش یکی مىشود. حالا که هردو یکی شد آنوقت ﴿قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامٗا﴾2 حالا وقتش است؛ وقتی که کاه و طلا برایت فرق نمىکند حالا برو حکومت را بهدست بگیر، فهمیدید قضیه از چه قرار است؟! بله، چرا ابوبکر نباید بیاید حکومت را بهدست بگیرد؟! چرا منصور دوانیقى نباید بهدست بگیرد؟! چون امام صادق مىفرماید: «یضرب عنقی» ولى اگر حکومت دست امام صادق هم باشد آیا در آن هم «یضرب عنقى» هست؟! دیگر آنجا هیچ تفاوتى نمىکند و یکسان یکسان است! کاه با طلا هیچ تفاوت نمىکند؛ آن تفاوت نمىکند حیثیت ربطیهاش است نه آن وجود خارجى، آن وجود خارجى، خارجی است، در آن کاه بودن آن وجود خارجى مضبوط است، در آن ذهب بودن وجود خارجى مضبوط است و تفاوت بین این و آن مضبوط است. تمام اینها همه مضبوط و صحیح است ولى آن نظرهاى که دارد نسبت به این مىاندازد، چون دارد به این حیثیت ظهور نگاه مىکند آن حیثیت ظهور، همان جنبۀ استعدادیت و فقر محضى است که دارد لذا چون جنبۀ فقر را مىبیند چشمانش اینطورى نمىشود ولی ما آن جنبۀ فقر را نمىبینیم اینطورى مىشویم و آنطورى مىشویم بهخاطر اینکه حیثیت فقریه براى ما مخفى است اما براى امیرالمؤمنین نه، او مىگوید: اگر ظهور است خب اینهم هست چیزى نیست هردو یکى است یعنى الآن هردو از نظر انتساب به حق [یکی هستند]؛ بین این چوب کبریت نیم گرمى یا یک گرمى با یک نهنگ کذا و یک کوه دماوند براى امیرالمؤمنین فرق نیست چون هردو یک انتساب دارند و به همان میزان که او انتساب دارد به همین میزان هم این دارد و یک ذره کوه دماوند از یک چوب کبریت انتسابش بیشتر نیست! یک سر سوزن هم بیشتر نیست! لذا آن جنبۀ فقر که فعلیت دارد و ذاتى آن ظهور است آن جنبۀ فقر براى على روشن شده و براى ما تاریک است و چون تاریک است ما مدام دست و پا مىزنیم و بالا و پایین مىکنیم تا بخواهیم این روزگارمان را بگذرانیم و در تاریکى انسان نمىتواند روزگارش را بگذراند؛ هم خودش خراب مىشود و هم بقیه را خراب خواهد کرد! باید برای انسان حقیقت فقر فعلیت پیدا کند.
| هر گَه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود | *** | در کارِ خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست |
لذا مرحوم آخوند مىفرمایند که حقیقت جنس که در ماده فانى است، آن جنبۀ ماده براى او فعلیت دارد؛ فعلیت در فقر دارد و لذا براى فصل، این جنبه وجود ندارد. ادامۀ مسئله براى جلسۀ بعد باشد.
این شهریه هم آخر درست نشد! مثل اینکه فقط با ظهور حضرت [درست خواهد شد!] ما به همه ایراد میگیریم اما ایرادهای خودمان را انگارنهانگار! تا ظهور حضرت باید صف درست شود. داد و بیداد! این تختهای بیچاره همینطور روی هم سوار شده است، خب بابا اینها را ببرید روی آن بخوابید و صفا کنید [این قضیۀ شهریه چیست] مثل بقیۀ کارهای دیگرتان این را هم درست کنید. مدام هم میگویند که ما حاضریم ما حاضریم. خب اینطوری حاضر هستید؟! یک قضیه پیدا شود و یک جایی عرفان و تصوف بخواهد [مطرح] شود هزار جلسه و فلان و بندوبساط و اینها راه میاندازند تا [لغو] بکنند اما وقتی به این قضیه میرسند میگویند که بله ما آمادهایم و بقیه هم بیایند و همه را با همین چیزهای خودتان بازی دادید!
دیروز یک بنده خدایی که ایران نبود و از خارج آمده بود و شنیده بود که من فیضیه هستم خواسته که بیاید من را ببیند. اتفاقاً ما آن روز که چندی پیش بود بهخاطر همین قضیۀ شهریه تعطیلی داشتیم. دو سه نفر بودند آمده بودند و با این صفهای عریض و طویل مصادف شده بودند مسئله برایشان خیلی نامناسب جلوه کرده بود خیلی! وقتی که برگشته بود اتفاقاً موفق به دیدن من هم نشد و به همان کشور خودش آنطرف آبها برگشت. اتفاقاً خودش خیلی اهل حساب و کتاب و از این مسائل هم هست. استاد فلسفه و الهیات در دانشگاه جرج واشنگتن است. وقتی که با من تماس گرفت گفت که آقا این چه وضعی است؟ گفتم که آقا این وضع ظاهراً فقط با زمان ظهور حضرت برداشته میشود! شما که آمده بودید ما بهخاطر همین درسمان را تعطیل کرده بودیم!
بله، میگفت که چقدر واقعاً زشت است! گفتم که من نمیدانم چرا ما فقط بعضی از زشتها را میفهمیم و چشم ما همۀ زشتیها و نامناسبها را نمیبیند! تعجب میکنم! ظاهراً مثل اینکه یک دفعه آقای خامنهای هم به این قضیه توصیه کرده بودند و تذکر داده بودند، اینطور که یادم هست ولی در مسئله ترتیب اثری داده نشد. یادم هست ایشان هم در صحبتهایشان در مورد این قضایا تذکری داده بودند.
یکی از اینها گفته بود که اگر اینطور باشد دیگر اسم ما در اینجا مطرح نیست اینکه اصلاً فایده و نتیجهای ندارد. تابلو و حساب و کتابی باید باشد مردم بیایند ببینند که بالأخره منشأ این از کجاست! بگیری و بگذاری و بروی؟! اینکه که کار نشد! اینهمه زحمت کشیدیم، مطالعه داشتیم، حواشی را خواندیم، تقریرات نائینی و کمپانی را بحث کردیم آنوقت هیچی به هیچی؟! پول را در بانک بگذاریم او هم برود بگیرد؟! نه آقا! بَهبَه، پس آن زحمات کجا میرود؟!
تلمیذ: یکی از این آقایان أعلام گفته بود: اگر بهشت و گلابی و حورالعین نباشد پس اصلاً برای چه نماز بخوانم!
استاد: مثلاینکه با هر نمازی یک حورالعین باید به او بدهند. الله اکبرش برای موهایش است و حمد و سورهاش هم برای چشمهایش است! دیگر شما همینطور بیا پایین، بالأخره حوری بی یال و دم و اشکم [که نمیشود]!!
تلمیذ: آن حوری جانباز است!!
استاد: واقعاً عجیب است! او نمیتواند تصور کند.
تلمیذ: یکی از همین آقایان میگفت که ما آن درجۀ بالای بهشت را نمیخواهیم.
استاد: آقایان أعلام!
تلمیذ: میگفت: أدنیٰ درجۀ بهشت را بدهند کافی است! فقط از جهنم نجات پیدا کنیم. این حقیقت مرجع مسلمین است!
استاد: نه، آخر صحبت در این است که این همت را به بقیه هم میخواهند منتقل کنند. حالا تو خودت عرضه نداری و اصلاً أدنیٰ و ماتحت و مافوق سرت نمیشود که داری این حرف را میزنی! خب چرا این همت و روش و فکر را داری به دیگران تزریق میکنی و به دیگران هم تحویل میدهی؟! خب برای خودت باشد و بعد هم اگر کسی بخواهد از آن قسم صحبت کند در مقام برمیآیید و هزار انگ و منگ و فلان و این حرفها میزنید! تو خودت داری میگویی که من نمیخواهم. خب نمیخواهی سر جایت بنشین دیگر! آن کسی که بالاتر است دارد میگوید که من بالاتر را عرضه میکنم خب چرا دارید این کار را میکنید؟ اینها همهاش بازی با الفاظ است. ما یک بحثی میرفتیم البته نمیدانم من این را کجا آوردم مثل اینکه در افق وحی هم آوردم البته اسم اینها را من نمیآورم.
یک آقایی داشت از قول آن مرحوم شیخ محمدعلی کاظمی تأیید میآورد ـ از آن آقایان فعلی از آن اوایل که قم آمدیم یک چند روزی رفته بودیم، مرحوم آقا رضوان الله تعالی علیه گفته بودند برو ـ داشت تأیید میکرد که علت اینکه ما دستور نداریم که به این مسائل عرفان و فلسفه و اینها پرداخته شود، این بهخاطر این است که عبد در مقام عبودیت فقط باید اطاعت کند و دیگر لازم نیست که بداند مولا کیست و... او باید اطاعتش را بکند و مولا فقط باید به عبد امر کند و عبد هم از او اطاعت کند حالا مولا چه وضعیتی دارد؛ عالم است جاهل است فَریّ است فقیر است شاخ دارد دم دارد فلان دارد آدم است به اینها کاری نداریم باید اطاعتش را بکند و این مسئله همین است! حالا ایشان داشت تأیید میکرد یعنی میگفت که ما باید کارمان را بکنیم و اطاعت کنیم. آیا این با کلام امیرالمؤمنین علیهالسّلام «کَیفَ اعبُدُ ربا لم اره»1 میسازد؟ کلام ایشان هم همین است؟ امیرالمؤمنین هم همین حرف شیخ محمدعلی کاظمی را زد یا حرف جنابعالی را؟ این خطبات و این مقام ﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ﴾2 و لیعرفون و ﴿ذلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾3
این مراتب بالا و این جهاتی که ذکر شده و اینها با این حرف شما چطور میخواند؟ چه چیزی دارد؟ نهایت این مطلب شما به کجا میرسد؟ آن آدمی که در بیستسالگی هرچه بود در نودسالگی هم همان است. آیا این است میزان معرفت؟! پس چرا اینها را در اصحاب ائمه علیهمالسّلام نمیبینیم؟! آنها مدرکاتشان طور دیگری است؟ «لو عَلِمَ أباذر ما فی قلبِ سلمان لَقتله أو كفّره»4 این معنا پس چیست؟ خب سلمان بیاید عبودیت کند دیگر او چه کار کرده که این شده و او نشده است؟! خیلی اوضاع بههم میریزد ها! ما بهخاطر اینکه از زیر بار این دربرویم و راحت بگیریم و خودمان را به تنبلی میزنیم و نمیخواهیم این مسائل را بپذیریم شروع میکنیم به اینهمه توجیه و این مسائل را آوردن. آن عبدی که بداند مولای او مولای آنچنانی است با آن عبدی که اصلاً خدا را نشناسد هردو یک نماز میخوانند؟! بله، آن نماز او همین میشود که برای شما گفتم؛ در همین فیضیه مرحوم آقا شیخ محمدعلی اراکی نماز میخواند و ما هم شبها نماز مغرب و عشاء را اینجا میآمدیم پشت سر ایشان میخواندیم. یک شخصی که الآن هم حیات دارد و هست کنار ما نشسته بود و از شاگردان درس ایشان بود، ما آنوقت قوانین میخواندیم. در موقع تشهد خواندن، او کمر ما [خم] شده بود و او از پشت مدام کمر ما را راست میکرد! ما هم یک چیزیمان میشد و وقتی دیدیم ایشان بهجای نماز و پرداختن به تشهد دارد کمر ما را را راست میکند ما هم مدام کمرمان را اینطوری میکردیم و او راست میکرد! بعد نماز گفت که آقا چرا اینطوری میکنی؟! گفتم که به تو چه مربوط است؟! همینطوری گفتم! نگفتم که به شما، گفتم که به تو چه ربطی دارد؟! تو نمازت را بخوان! تو مأمور نمازی یا مأمور کمر بندهای که مدام صافش میکنی؟! یعنی آقایی که سنش شصت سال بود و ریشهایش همه سفید بود الآن باید بالای هشتاد سال داشته باشد. بله، آنوقت شصت سال داشت الآن خیلی باید پیر باشد نود را باید داشته باشد، بالای این حرفها باید باشد، موهایش سفید بود تقریباً همین جوگندمی بود، آنوقت او دارد نماز میخواند. این به أدنیٰ [راضی هستیم معنایش] همین است یعنی در همین حد کافی است که مأمور کمر مردم هم هستیم! در همین حدّی که یک چیزی خوانده شود و یک چیزی گفته شود و تمام.
آن نمازی که ما از افراد و بزرگان دیدیم چه بود و این حرفهایی که اینها دارند میگویند چیست! آقا دارد نماز میخواند پیداست نشان میدهد خودِ آقا که در رساله مینویسند [انداختن حنک مستحب است اما خودش عمل نمی کند] آیا «مَن تَعمَّمَ و لَم یَتَحنّکَ»1 را شما خودت نمیگویی؟! غیر از یکی دو سهتایی که میبینم گاهی در نمازهایشان تحتالحنک میاندازند دیگر بقیه همه به عمامهها دست نمیزنند. خب این مردم نمیگویند که خود شما آقایان مراجع به همان حرفی که در رسالۀ عملیه میگویید عمل نمیکنید! آخر یک تحتالحنک انداختن به کجا برمیخورد؟! خب بینداز دوباره بردار دیگر. اینکه دستت طوری نمیشود و مشکل که برایت پیش نمیآید. اقلاً مردم هم بدانند که تو [عمل میکنی]! نه، این خطهای عمامه باید قشنگ یک سانت و نیم یک سانت و سه میل همینطور کنار هم باشد و الاّ اساس مرجعیت زیر سؤال میرود! مرجعیت مهمتر است یا تحتالحنک؟!
تلمیذ: یکی داشته نماز شب میخوانده بعد در تاریکی تیری میآید و به او میخورد نمازش را خراب نمیکند. او چه حالی داشته است؟! بعد نماز گفته بوده که من مشغول سورۀ کهف بودم و از لذت آن سوره میخواستم نمازم را قطع نکنم. چندتا تیر به او میخورد نمازش را ادامه میدهد! این چطور میشود؟ خب این تیر بدن را سوراخ میکند و خون میآید!
استاد: بله، سوراخ میکند و از آنطرف هم درمیآید.
تلمیذ: این چه حالی بوده است؟
استاد: والاّ چه میدانم!
تلمیذ: ما اگر کمی یک جایمان بخارد مشغول خاراندن میشویم.
استاد: طرف موبایلش را میآورد کنار جانماز میگذارد ـ من خودم دیدم ها! ـ که وقتی زنگ میخورد [جواب دهد]. یکدفعه بنده خدایی بود موبایلش آنجا بود من به یکی گفتم که این موبایلش را بگیر، گرفت. یکدفعه دیدیم داشت حمد و سوره میخواند... ـ عمدیها! میگویم که ما گاهی یک چیزیمان میشود! ـ یکی دیگر از یک جا چشمش را اینطور میکرد که ببینید کیست؟! در سجده بود [موبایلش زنگ زد] اول بهجای اینکه الله اکبر بگوید، آن را نگاه میکرد ببیند دارند چیز میکنند. بله، مسئله این است.
همین مرحوم مطهری که خدا رحمتش کند که یک ناخنش الآن پیدا نمیشود وقتی پیش مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میرود و از او میپرسند چگونه نماز میخوانی؟! ایشان میگوید که دفع خواطر میکنم! خب خدا رحمتش کند و خدا پدرش را بیامرزد که حدّاقل در نمازش دفع خواطر بود ولی این مرد بزرگ آدم را کجا میبرد؟! میگوید که تو دفع خواطری میکنی پس کی نماز میخوانی؟! تو که همۀ نمازت به دفع خواطر گذشت. مدام خاطره میآید که مثلاً فلان چیز در شفاء آمده چیست؟! ـ اینها که خواطرشان مادی نبود إنشاءالله خواطر روحانی و نورانی بود! ـ فلان اشکال را چطور میشود حل کنم؟
گاهی اوقات آدم در نماز هم اشکال حل میکند! آنجا گاهی شیطان میآید به آدم کمک میکند و اشکالات را حل میکند! آن اشکال چیست یا فلانجا وعدهای که دادیم و... میآید مدام رد میکند و رد میکند خب وقتی نماز تمام شد آدم دیگر نفهمیده چه میگوید. باز هم صد رحمت به آنها که آنها در یک همچنین چیزی بودند که اقلاً میخواستند از بقیه جدا باشند و دلشان میخواست با بقیه فرق داشته باشند و دیگر مأمور راست کردن کمر این و آن و نگاه کردن به موبایل نبودند و موبایل کنار سجادهشان نمیگذاشتند ولی او دارد میگوید که آن دفع خواطر را برای قبل از نماز بگذارید و وقتی نماز میشود دیگر به سراغ دفع خواطر نروید بلکه یکراست فکر را بزنید به آنجا که باید برود و دیگر چیزی اصلاً نباید باقی بماند. آنوقت اینگونه راهنماییها هست که نفس را عبور میدهد و حرکت میدهد. چیزهای دیگر نه، آدم صدسال هم باشد نتیجه و فایدهای ندارد! وقتی فهمش نیست لذا شما میبینید مدام از نماز سید ابوالحسن اصفهانی تعریف میکند که نماز سید ابوالحسن چیز دیگری بود. متوجه مخرج حاء هم باید بود. بعد آن صف نمازش در صحن پر و فلان و این حرفها، آنوقت مرحوم قاضی نمازش هفت هشت نفر آنهم چهارتا و نصفی از آنها اعتراض میکردند که صبر کنید کمی دیرتر شود! آنها اینطور اینها اینطور.
اللهم صل علی محمد و آل محمد