پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین حقیقت ولایت تکوینی و نحوه ارتباط اولیاء الهی با مشیت پروردگار میپردازند. بحث با نقد رفتارهای عوامانه و خرافهآمیز در مواجهه با کرامات و معجزات آغاز میشود و بر این نکته تأکید میگردد که اولیاء خدا نه برای برآورده کردن توقعات دنیوی، بلکه برای ارتقای فهم و هدایت انسانها به سوی حقیقت عمل میکنند. در ادامه، با عبور از مباحث فلسفی پیرامون قضاء و قدر، تفاوت میان صور علمیه و عینیت خارجی تبیین شده و این حقیقت روشن میشود که اولیاء الهی با قرار گرفتن در مجرای مشیت حق، بدون تظاهر و خودنمایی، به انجام وظیفه میپردازند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزوم تسلیم در برابر اراده الهی و پرهیز از تحجر و خودمحوری، به عنوان درسی برای عبور از تعلقات دنیوی و رسیدن به توحید افعالی به پایان میرسد.
درس هفتصد و چهل و سوم
مرورى بر مطالب قبلى راجع به قضاء
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بهدنبال مطلب گذشته چند دقیقهاى مطالب قبلی ـ کیفیت قضاء ـ را مرور مىکنیم و بعد از روى متن مىخوانیم تا خلاصه ازدست ما راحت بشوید! مثل قضیۀ آن شخص که یک خروس به غلامش داد و گفت که برو سر این خروس را ببر و با آن آش درست کن، خروس خیلى خاصیت دارد! آن غلام رفت و درست کرد و آش را آورد و او خورد ولى خروس را باقى گذاشت و نخورد! بعد گفت که حالا برو با این خروس براى فردا آبگوشت درست کن. دوباره غلام رفت این خروس بدبخت را در دیگ گذاشت و یک آبگوشت درست کرد و آورد و دوباره آبگوشت را خورد و خروس را گذاشت و گفت که حالا برو با خروس یک پلویى درست کن! غلام دید که این خروس همینطور مدام در دیگ مىرود و بیرون مىآید، رو به مولا کرد و گفت: بابا ما را رها نمىکنى، خروس را رها کن! این را بخور ازدست تو راحت بشود! حالا ما هم همینطور شدیم!
همانطورىکه در جلسات گذشته عرض کردیم در این بحث طبعاً به مسائل نقلیه و روایات و احادیث نمىپردازیم چون بهطورکلی خودش مطوّل هست و دیگر أطول خواهد شد. تفتازانى یک کتاب نوشته بود به نام أطول! بعد دید این أطولش خیلى أطول شد لذا برداشت این را مطوّل کرد و باز دید این مطوّل خیلى مطوّل است، دوباره آن را مختصر کرد ولى مختصر کافى نیست! علیٰکلّحال مطوّل را باید خواند و نباید رها کرد.
خلاصه پرداختن به احادیث یک مجال دیگرى میطلبد و اگر توفیقى در آینده پیدا کردیم؛ در آیندۀ دور، بله! در آیندۀ دور، خلاصه شاید اینطور بشود [و بیان کنیم] حالا ما نمىدانیم این دورى که ما مىگوییم: «در آیندۀ دور» ممکن است فردا باشد! آخر ما اینطورى هستیم؛ یک چیزى در کلهمان هست، دیگر شیرهمالى اینطور است دیگر، شیرهمالى! میگوییم که در آیندۀ دور این کار را مىکنیم بعد مىبینیم که یکدفعه فردا این مسئله پیگیرى شد! قضیۀ آیندۀ دور مىشود: فردا! بله!
اما عجیب این است که قریبى که خدا مىگوید، آن قریب، دور است؛ یعنى خدا مىگوید: إنّه قریبٌ ولى مىبینیم که اوه اوه! هزار سال طول کشید، دو هزار سال طول کشید! امام صادق مىفرمایند: «معلوم نیست که شما شب بخوابید فردا ببینید که قائم ما ظهور کرده است».1 الآن 1400 سال مىگذرد و مىبینیم که هنوز خبرى از این مسئله نیست! علیٰکلّحال مسائل اینطورى است.
خدمتتان عرض کنم که اگر خدا یک توفیقى داد در آن برنامهاى که راجع به تلفیق بین مطالبِ عقلیه و نقلیه داریم به این مطالب إنشاءالله مىپردازیم. حالا تا چه وقتی فرصت پیدا بکنیم آن با خداست. فعلاً ضرورىترها مانده است اما از نقطهنظر ترتیب مبانى فلسفى و همینطور مسائل شهودى [مطالبی باید بیان شود] چون در آنجا بنده عرض کردم که قصدم هم در شهود و هم در نقل و هم در عقل است.
مرحوم صدرالمتألهین در این قضیه یک قدمى جلو گذاشتهاند و انصافاً هم با توجه به مضمون روایات و احادیث از معصومین علیهمالسّلام مطالب فلسفى را به شکل قابل تأمّلى در این زمینه درآوردهاند که البته با مطالب شهودى تا حدودى ـ نه زیاد ـ ارتباط پیدا مىکند. بنده ملاحظه کردم دیدم که این مطالب کافى نیست و نیاز به یک بسط بیشترى در این زمینه هست و علیٰکلّحال باید که انسان روى واقعیتها تأمل کند و همینطور بهنحو احتمال نباید بگذرد. وقتى که ما مطالبى از بزرگان مىشنویم که جاى شبههاى براى ما نیست [نباید بدون تأمّل بگذریم]. حالا یک وقت مسائلى که افراد دیگر به طرق مختلف از هر کشک، کشف، پشم، خواب، چرتوپرت و اینها برمىدارند بهعنوان یک واقعه و مسئله بازگو مىکنند و کار به جایى مىرسد که خودتان دیدید که چطور این مسائل ملعبۀ سیاسیون قرار گرفت و بازیچۀ دست بىخبران از دین و دنیا و موجب گمراهى مردم شد! اینها همه بهخاطر راهوروش غلطى است که گذشتگان ما به مردم ارائه دادند و اگر آنها مىفهمیدند و اینطور بند را به آب نمىدادند و با این مسائل براى خود یک موقعیت اعتبارى و مجازى در میان مردم ایجاد نمىکردند، اینطور نمىشد که الآن هر آدم بىسر و پایى بیاید و از خودش هزارتا مزخرف دربیاورد و به آنها نسبت بدهد.
عدم سپردن اولیاء خودشان را در دست عوام الناس
بزرگان و اولیاء خدا رِند بودند و خودشان را در دست مردم قرار نمىدادند! نه در دست مردم بلکه در دست جهّال مردم و عوام مردم؛ آنهایى که فقط دلشان با همین ظواهر و الفاظ خوش است و به معانى و مفاهیم توجهى ندارند. آنها هستند که بهدنبال این مسائل مىروند؛ امروز اینطور مىشود، فردا آنطور مىشود، پسفردا اینطورى است و ... مردم همینها را مىخواهند! امروز این کار را بکنید اینطورى مىشود، فردا آن کار را بکنید ... و بعد هم همۀ دروغها را دیدیم. دروغ! حرفهایی که همه دروغ از آب درآمد و یک راست هم در آن نبود. همه دیدیم و الآن هم مىبینیم! مطالبى که راجع به خیلىها درست کردند که کذبش مسلّم شده است و خلاصه مسئله اینطور نیست.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند: اولیاء خدا رند هستند! خودشان را دست مردم قرار نمىدهند و کارى را که باید بکنند انجام مىدهند بدون اینکه اصلاً نمودى داشته باشد! آنها مثل یک کشتى مىمانند که نُهدهم آن زیر آب هست و یکدهم آن بیرون است اما ما نه! مثل آن بادکنکى مىمانیم که روى حوض و روى دریا انداختهاند که یک مِیل آن فقط زیر آب هست و بقیه روى آب هست. یک بادکنک را هرچه شما باد کنید و یک فیل هم درست بکنید زیر آب نمىرود، خیلى وزن سنگینى داشته باشد یک میل یا دو میل با آب تماس دارد همین! ما بهاندازۀ یک بادکنک ادعا داریم اما آن مقدار که از آب بهره داریم یک میل است. بزرگان و اولیاء خدا نُهدهمشان زیر آب هست و یکدهمشان بیرون هست! بهخاطر همین وقتى به کشتى نگاه مىکنى فکر میکنى کشتى الآن دارد غرق مىشود! درحالیکه این مقدار کشتى روى آب است... بزرگان خودشان را دست مردم نمىدهند، هر کسی آمد، نمىگویند: ما حالا دعا مىکنیم إنشاءالله ساعت سه و 45 دقیقه بعد از ظهر مریض شما شفا پیدا مىکند. این حرفها را به مردم نمىزنند! برفرض هم درست باشد، مىگویند: تقدیر خدا هرچه باشد. آنوقت مىروند از آنطرف کار خودشان را هم مىکنند ولی به اسم خودشان تمام نمىکنند! به حسابوکتاب خودشان مسئله را به اتمام مىرسانند ولی کسى نمىفهمد و بىخود هم توقع پیدا نمىشود.1 والاّ از فردا یک صف دو کیلومترى پشت در خانۀ آدم تشکیل مىشود! حالا از فردا شما شروع کنید بگویید: آقا هر کسی سرطانى است بیاید! اوه اوه! تمام ایران جمع مىشوند! هر کسی مریض است بیاید، هر کسی قطع نخاع است بیاید، هر کسی کلیهاش خراب است و دیالیزى است بیاید و... بهجای دو کیلومتر دو فرسخ مىآیند و همه صف مىکشند. اما چند نفر درِ خانۀ مرحوم آقا براى این حرفها مىرفتند؟! چندتا؟! دوتا هم نبودند. تا به آقا میگفتند که [فلان گرفتاری را داریم] آقا میفرمودند: ما خودمان هشتمان گرو هجدهمان است! پاشو برو پى کارت! من خودم دیسک دارم، بیا ببین مرا در بیمارستان دو هفته بسترى کردند، بیا ببین من خودم مرض قلب دارم دو هفته سىسىیو بودم، ببین خودم کبدم را عمل کردهام و ... طرف میگوید که آقا ببخشید مثل اینکه شما اول باید براى خودتان دعا کنید!
یک دفعه رفته بودم لبنیاتى شیر بخرم دیدم یک شیخى آنجا ایستاده است و مىگوید: سلام علیکم! یکخرده نگاه کردم، دیدم من این را مىشناسم! پس چرا اینطورى شد؟ دندانها همه کرمخورده و اصلاً دندانى نداشت انگار همه ریخته بود. قیافهاش یک وضعى بود! گفت:
ـ حال شما خوب است؟
ـ گفتم: الحمدلله! بد نیستیم! از شما که بهتریم!
ـ ما هم اینجا هستیم و مشغولیم و اگر سرطانى باشد و مریضى داشته باشید، در خدمتیم!
ـ گفتم: آقا اول برو خودت را معالجه کن! همینطورى گفتم ها! گفتم: تو اگر عرضه دارى اول برو خودت را معالجه کن و به خودت برس اگر عرضه دارى! چند روز پیش شنیدم که یک سال است فوت کرده است. عجب روزگاری است!
عارف، مجرى مشیت خدا
اینها اینطورى هستند اما اولیاء اگر یک وقت بخواهند یک کارى بکنند اصلاً کسى خبر ندارد. چند نفر پیش مرحوم آقا آمدند بااینکه خب ما از ایشان خیلى بیشتر از اینها را مىدانستیم و مىدانیم ولى خب ظهورشان درقبال مردم چطور بود؟ چطور برخورد مىکردند؟ چطور تظاهر مىکردند و فلان. این حرفها نبود، این مسائل نبود، این انجیر را بده بخورد خوب بشود، نبود! این نبات را بخور نبود! این مسائل نبود! اینها مجرى مشیت هستند. فرق بین عارف و غیر عارف همین است دیگر؛ عارف مجرى مشیت خداست! خدا گفته که اینطورى شخصى شفا پیدا بکند؟! از طریق غیرعادی؟! نه، بلکه باید دعا کند، حمد بخواند، ائمه گفتهاند: حمد بخوانید، دعا کنید، ادعیه هم هست، توسل کنید اشکال ندارد. از خدا بخواهیم اشکال ندارد. روایات در این زمینه هست. اما اینکه آدم بلند شود اینطور و این قسم و به این کیفیت [عمل کند] اصلاً ما این مسائل را نداریم. این حرفها را نداریم. مرحوم شیخ حسنعلى [به این کارها] معروف بود! مىگویند: صف پانصد مترى جلو خانهاش درست مىشد. جداً پانصد متر بود! او هم همیشه یک کیسه انجیر خشک ـ نمىدانم از کجا مىآورد! ـ مىآورد و مىگذاشت و به یکی میگفت: این را به مریض بده و به یکى مىگفت: خودت بخور! طرف مىگفت: آقا من که مریض نیستم! میگفت که مىگویم: تو بخور! این شخص مىخورد، آن یکى خوب مىشد!1 حالا چه وصلى از این دوتا به همدیگر بود!! چه لولهکشىای هست؟!
خودِ مرحوم پدر ما مىگفتند. یک پسرخاله داشتند، سهتا برادر بودند ـ احمد و محمود و مثل اینکه اکبر، حالا سومىاش را خیلى مطمئن نیستم اما احمد آقا و محمود آقا را یادم هست ـ و یکى از اینها مریض شده بود و داشت مىمرد و اصلاً روبهقبله بود، ایشان مىگفتند که این مریض شد و افتاده بود و همه از او قطع امید کرده بودند، یکى از برادرها به مشهد آمد و زیارت امام رضا کرد و بعد پیش همین مرحوم نخودکى رفت و گفت که قضیه این است و برادرمان دارد مىمیرد و مادرمان ما را به اینجا فرستاده است و حالا رفتهایم زیارت و اینجا آمدهایم. ایشان یک دانه انجیر برداشت و گفت: بخور!
ـ گفت: آقا برادرم مریض است!
ـ گفت: من مىگویم: تو بخور! مگر برادرت مریض نیست؟!
ـ گفت: بله!
ـ گفت: خب تو این را بخور!
ـگرفت خورد، گفت: بلند شو برو.
ـ رفت و تماس گرفت، گفتند: مریض بلند شده نشسته است و دارد صبحانه مىخورد! صبحانه!
انجیر را این خورد، آن یکى خوب شد!
مثل حکیمباشىِ کریمخان که هروقت کریمخان مزاجش قبض مىشد این را مىآوردند و تنقیهاش مىکردند، مزاج کریمخان راه مىافتاد! این ظروف مرتبطه به این مىگویند دیگر!! خب اینجا هم این برادر انجیر خورده بود و آن برادر بلند شد و رفت تا آخر عمر هم مثل برادرانش زندگى کرد و عمر کرد. مرحوم شیخ حسنعلى به این روش عمل مىکرد نمىدانیم دیگر قضیه چیست!
من یک قضیه خواندم که یک شب این آقاى شیخ حسنعلى نخودکى در باغ بود هنگام شب یکدفعه دیدند دزد آمده است. یک تفنگ هم آنجا بود، حالا بادى بود یا شکارى بود، او گفت: که بیا بزن تا دزد نیاید، طرف گفت که آقا سروصدا مىشود، یک دعایى بفرمایید! حاج حسنعلى نخودکى گفت که نه، ما اول باید از وسایل ظاهر استفاده کنیم، اگر نشد آنوقت سراغ آن برویم!1
خب اینکه ایشان گفت: اول از وسایل ظاهر استفاده کنیم، این خوب است و درست است اما اینکه «اگر نشد سراغ مسائل باطنی برویم» این جاى حرف است. مسائل باطنی مثلاً دعا کنیم که دزد همانجا تا صبح خشک بشود و صبح برویم یقهاش را بگیریم که اى بىپدر! اینجا چه مىکنى؟! اینجا چهکار مىکنى؟!
اما خیلى عالى است ها! این کار را مىکرد! یکدفعه همینطورى طرف خشک مىشد! دیدهاید بعضى وقتها مارمولک همینطورى بالاى دیوار مىایستد؟! او هم طرف را همینطورى نگه مىداشت.
اولیاء خدا از این چیزها ندارند! از این مطالب ندارند! آنها بهدنبال رساندن مطلب هستند. آنها بهدنبال بالا بردن فهم هستند! این مادرى که الآن بچهاش خوب مىشود، دیگر حظّ و نصیبى نمىبرد! بچهاش خوب شد دیگر، ولى همینجا ایستاد و نتوانست از تعلق خودش نسبت به بچهاش بگذرد و در همین تعلق توقف کرد! بچهاش خوب مىشود ولى چیزى گیر او نمىآید. حالا اگر بچهاش از دنیا مىرفت [چیزهایی گیر او میآمد چون] مشیّت خدا این [بود] که بچه بمیرد! بچه از وقتى که به دنیا مىآید یا قبل از اینکه به دنیا بیاید فوت مىکند و سقط مىشود تا چهار هزار سالگى، ـ مىگویند: عمرهاى قدیم اینقدر بود، حالا اگر درست باشد ـ همه دست خداست، در هر سنّى باشد همه دست خداست و خودش مىداند؛ امام حسین را در سن 57 سالگى شهید مىکند، حضرت علىاصغر عبدالله رضیع را در سن ششماهگی شهید مىکند و این دیگر دست خودش هست و هر طورى که خودش صلاح مىداند. خود او حاکم است بِما یُرید و فاعل است بِما یَشاء، خب این هم الآن باید بمیرد و باید فوت کند. آنچه که گیر امام حسین مىآید این است که عبدالله رضیع در دستش جان بدهد! اینجا یک چیزى گیر او مىآید ولى اگر حضرت عبدالله رضیع را مىداد به آنها و مردم هم مىرفتند به او آب مىدادند و برمىگشت خب چیزى تغییر پیدا نمىکرد، آب دادند دیگر! سیراب شد و دیگر هم گریه نمىکند اما این مسئله و به این کیفیت و این آمادگى و این گذشت؛ این گذشتى که به مقام شفاعت کبرى مىرساند، این مسئله هست.
آن پدر یا مادرى که دربهدر دنبالِ بهبودى مىرود ـ باید انسان دنبال مسئله برود. بهدنبال مداوا و درمان باید برود، اینها همه بهجاى خود محفوظ و دعا هم باید بکند، دعا هم اشکال ندارد ـ اما به این اصرار و به این کیفیت، این مطلوب نیست و معلوم نیست که براى انسان نتیجهاى داشته باشد! علیٰکلّحال بزرگان و اولیاء خدا براى این آمدند.
در همان سالهای اوّلى که قم آمده بودم ـ البته بعد از مراجعت از مشهد ـ مرحوم آقا به من فرمودند: درس یک بنده خدایى بروم و ـ یکى دوتا بروم ـ ما هم یک هفتهاى رفتیم و بعد هم یک مقدارى شروع به اشکال و ایراد کردیم و یک مقدارى صحبت شد اما دیدیم نه، مثل اینکه اطرافیان خیلى خوششان نمىآید، حالا آن بنده خدا خیلى [ناراحت] نبود و بدش نمىآمد اما اطرافیان از اینکه مسئله [تغییر] پیدا کند [ناراحت بودند] و حالا چهبسا گاهى دیگر مطلبى نمىماند. خلاصه رفتیم به مرحوم آقا گفتیم که آقا اینکه ما را فرستادید اینطورى است! شما ما را کجا فرستادید؟!
خلاصه بعدش دیگر اینطورى بود و شروع مىشد؛ یکى مىآمد یک تقاضایى داشت، آن یکى مىآمد یک حاجتى داشت، آن یکى مىآمد و... او هم میگفت: إنشاءالله خوب مىشود، إنشاءالله سه روز دیگر، هفت روز دیگر، خلاصه از این حرفها و از این بساط و این چیزها بود و آن مراجعین، از آنهایى که در درس مىآمدند بیشتر بودند! مراجعین؛ ارباب حاجاتى که سرى بعدى درس بودند! ما یک هفتهاى آنجا بودیم و گفتیم که بلند شویم دنبال کار خودمان برویم که [کار اینها را خراب] نکنیم!
اولیاء خدا چون صلاح بندگان خدا را مىخواهند [اینگونه عمل نمیکنند] نهاینکه بهخاطر خودشان ...، او بهخاطر خود ندارد! چه بکند و چه نکند، به آن مرتبهاى که باید برسد رسیده است اما چون دلش مىسوزد و چون مىبیند فرداى روز قیامت همین آقایى که حمد خوانده و شفا پیدا کرده یا دست کشیده به سرش تومورش ازبین رفته و امثالذلک، همین آقا روز قیامت به او مىگوید: اى کاش نمىکردى! [لذا این کار را نمیکند] و او این «کاش نمىکردى» را الآن دارد مىبیند! کسی که الآن این کار را مىکند و بچهاش هم خوب مىشود، آنجا مىایستد دیگر. خیلى خب! بچهاش خوب شد، دیگر مشکلى ندارد، خیلى خوشحال، شیرینى هم مىخرند و یک پارتى هم مىگیرند و اطعامى مىکنند و مسئله حل مىشود و تبلیغ شعائر هم مىشود!! تبلیغ شعائر هم بهحساب خودشان مىشود! خیلى خب دیگر مطلبى نیست، پس ناراحتى وجود ندارد، گذشتى دیگر در اینجا نیست، مسئلهاى نیست.
اما ولىّ خدا از باب رحمت و عطوفتى که نسبت به این دارد، نمىخواهد این شخص توقف کند. مىخواهد حرکتهایی کند لذا مىگوید: إنشاءالله چشم، دعا مىکنیم، در ضمن آدم باید تسلیم باشد، آدم نباید بر مشیّت خدا غالب بیاید، حالا ما هم دعا مىکنیم.
در زمان مرحوم آقا یادم هست که یک همچنین مواردى اتفاق مىافتاد و وقتى که توقع آنها انجام نمىشد، مىگفتند: اگر این ولىّ خدا بود پس چرا این انجام نشد؟! خودم شاهد بودم! خودم شاهد بودم موارد عدیدهاى را که کار خاصى صورت نمىگرفت و توقعات برآورده نمىشد. خب قرار نیست که هر کسی هر توقعى مىکند بشود. اگر اینطور است پس خدا کاسه کوزهاش را جمع کند دیگر! ملائکه جمع کنند بروند دیگر! ما بندگان خدا مىگوییم: این باید بشود! اینکه باید بشود، خب خدا هم مىگوید: این نباید بشود! ما میگوییم که این نباید بشود! خب خدا هم مىگوید: نهخیر، باید بشود! پس ما بهجاى خدا نشستهایم! پس خدا اینجا چهکاره است؟! خدا برود پى کارش دیگر! بلند شود برود نماز شبش را بخواند و ما بهجاى خدا مىنشینیم و میگوییم که این باید برود، آن باید بیاید، آن باید بنشیند، آن باید برخیزد، باید، باید، باید... آخر کار که مىشود یکدفعه مىبینیم که نباید، نباید، نباید... چنان کله پایین مىرود و ابروها بالا مىرود که چرا اینطورى شد؟! پس چرا اینطورى شد؟! چرا؟! راه را اشتباه رفتیم! مطالب را اشتباه گفتهایم، حد خود را نشناختهایم، پا از گلیم خود بیرون گذاشتهایم، از خط قرمز عبور کردهایم! خدا هم که ننشسته آنجا به حرفهاى جنابعالى گوش بدهد عزیزم! شما هرچه اراده بکنید، بشود! نه! مىگوید: هرچه من اراده بکنم.
امام علیهالسّلام، مجرای مشیت پروردگار
على چه کرد؟! امیرالمؤمنین [میبیند که] او حاکم است! تا آن دم آخر مىرود، نگاه به ارادۀ خدا مىکند [میبیند] ارادۀ خدا این نیست که در صفین پیروز شود، همینکه مىخواهد شمشیر را به کلۀ آن آدم بىمروتِ بىپدر و مادر ـ عمرو بن عاص ـ بزند مىبیند ارادۀ خدا مىگوید: بایست! اوه اوه اوه! کمر خرد مىشود! کمر آدم خرد مىشود ها! اینهاست که امیرالمؤمنین را امیرالمؤمنین مىکند. اینهاست! نه درِ خیبر کندن و خورشید را نگه داشتن و این مسائل! خورشید را نگه داشت، خب به من چه مربوط است؟! او نگه داشت. آنچه به درد من مىخورد در خیبر کندن نیست، آن به درد من نمىخورد، در خیبر یک واقعهاى در 1400 سال پیش بود بعد هم لشکر عبور کرد و آن جریانات پیش آمد، خب به چه درد الآنِ من مىخورد؟! امیرالمؤمنین خورشید را نگه داشت. بله، درست است، نگه داشت، قطعى، واقعى، همه بهجاى خود محفوظ ولى به من چه مربوط است؟! به چه درد من مىخورد؟! خب یک قضیهاى اتفاق افتاد؛ مثل اینکه حضرت سلیمان خورشید را نگه داشت، خب حضرت سلیمان آن موقع نگه داشت، الآن بنده چهکار کنم؟! حضرت سلیمان دو هزار سال پیش در حین اینکه داشتند از لشکر سان مىدیدند نمازش داشت قضا مىشد، به آصف بن برخیا گفت: ردّوه! ردّوه إلینا؛ برگردانید، خورشید را برگردانید.1 خب حالا این کار را کردند. عجیب است که قرآن دارد این قضایا را بیان مىکند. چه سرّى در این مسئله هست! چرا قرآن دارد این مسائل را براى ما بیان مىکند؟! قضیهاى بوده در دو هزار سال پیش، حالا هرچه بوده، بیشتر، کمتر، اتفاق افتاده است، براى چه قرآن دارد اینها را بیان مىکند؟! حالا اینها را بعداً عرض مىکنم. خب این قضیه اتفاق افتاده، به چه درد من مىخورد؟ الآن روز دوشنبه سنۀ 1432 در ماه ذوالقعده ما در اینجا هستیم و مىخواهیم به این قضیه نگاه کنیم و به این واقعه نگاه کنیم، یک قضیهاى بوده تاریخى، اتفاق افتاده و همینقدر مىدانیم بشر با این قضیه مىتواند این قدرت را پیدا بکند که با اتکاء به قدرت الهى و اسم قدیر بتواند در کائنات تصرف کند، خب همینقدر را ما فهمیدیم و خوب است یک مقدار فهمیدیم و حالا بیشترش هم هست. آنچه که الآن ما باید بهکار ببندیم و آنچه که الآن باید از آن استفاده بکنیم چیست؟! چه مسائلى هست؟! آن جریان است، این قضیه و واقعه است؛ امیرالمؤمنین و ائمه و اولیاء خدا علیهمالسّلام عملاً کیفیت قرار گرفتن خودشان را در مجراى مشیّت خدا به ما ارائه مىدهند یعنى تو هم همینطور باش!!2 حالا نه به آن حدّ ما، به حدّ ما که اصلاً محال است برسی. در همان حد خودت و در همان مسئلۀ خودت [اینطور باش]؛ براى یک قضیه دارى کوشش مىکنى، یک سال زحمت کشیدى، دو سال زحمت کشیدى، الآن به آن مسئله دارى مىرسى و مىبینى نباید برسى! چه مىکنى؟! چهکار مىکنى؟ الآن به این قضیه باید برسى، یکدفعه یک مانع پیش مىآید، آیا به آسمان و زمین فحش مىدهى، یااینکه نه میگویی: نشد که نشد؟!(33 آسمان و زمین را بههم مىدوزى که خلاف توقعت شده است؟! به درک که خلاف توقعت شده است! مگر قرار است هر کارى که ما توقع مىکنیم انجام بشود؟!
شخصی به ما مىگفت که اگر چیزى که خلاف توقعم هست انجام شود، بههم مىریزم! گفتم که بریز! مگر دنیا را بهدست توقع جنابعالى و آرزوهاى جنابعالى ساختهاند؟! شاید شما توقع خیلى چیزها بکنید! خب حالا چون بنده به توقعم نمىرسم ...، این حرفها نیست آقا! دنیا حساب دارد! کتاب دارد! ﴿فَٱلۡمُدَبِّرَٰتِ أَمۡرٗا﴾1 دارد، ملائکه دارد، لوح و قلم دارد، تقدیر و مشیّت دارد، هر کسی و هر چیزى جاى خود دارد، تو بهاندازۀ سر سوزن هم در این عالم خلقت بهحساب نمىآیى! بعد خودت را بهاندازۀ منار و چنار فرض کردهاى؟! یک سر سوزن هم بهحساب نمىآیى! ما باید بهاندازۀ سر سوزن براى خودمان حساب داشته باشیم، واقعاً کل این کائنات را بهحساب بیاورید، ببینید یک اپسیلون هم مىشوید یا نمىشوید؟! حساب کنید؛ زمین، آسمان، منظومه، کرات و کهکشان و... حالا فقط همین دنیا را حساب کنید، آخرتش بماند، آن عوالم بعد بماند. حالا به یک آدم دو مترى ـ دو مترى هم نیستیم، به یک و هشتاد هم نمىرسیم ـ آدم یک و هفتاد و چندسانتی، چقدر سهم دادهاند؟! من احساس مىکنم اگر یک اتم را ده میلیارد هم تقسیم کنند ما آن یک ده میلیاردم اتم هم نمىشویم! آنوقت مىگوییم: من اگر ببینم چیزى را که توقعم نیست، خیلى بههم مىریزم! خب به سُمّ اسب حضرت عباس که بههم مىریزى!
اولیاء الهى درصدد افزایش فهم انسانها، نه برآورده کردن توقعاتشان
ببینید! این مربوط به عدم فهم ماست! اولیاء الهى مىآیند فهم مىدهند، مىآیند به انسان فهم مىدهند، نهاینکه بیایند توقع انسان را برآورده کنند، آن خیانت است! اگر کسى را پیدا کردید بهجاى فهم دادن به شما آمد توقعات دنیوىتان را برآورده کرد، او نسبت به شما خائن است! دنبالش نروید، پىاش را نگیرید! بروید دنبال کسى که بهجاى برآوردن توقع، کلنگ در مغزتان بکوبد! نه چکش، کلنگ در آن مغز خرابتان بزند! آن افکار پوسیده و گندیده را خارج کند! آن خونِ متعفّن ذخیره شده در آنجا را با این کلنگ زدن بیرون بکشد. اگر دنبال این برویم یک چیزى گیرمان مىآید. اگر پیدا کردیم یک چیزى گیرمان مىآید اما اگر دنبال یکى دیگر رفتیم و گفتیم که آقا آنطور، آقا اینطور... نه! چیزى گیرمان نمىآید! بعد بدبخت مىشویم! یعنى اگر هم برفرض به آن مسئله رسیدیم بدبخت مىشویم.
بنده در زمان مرحوم آقا ـ خب من پسر ایشان بودم ـ گاهى اوقات مطالبى پیش مىآمد که توقع ما این بود که انجام بشود، با آن موقعیتى که از ایشان سراغ داشتیم، یک مدت میگذشت میدیدیم نه بابا، این خبرها نیست! آب در هاون کوبیدن است! از این کنده دودى بلند نمىشود و فایدهاى ندارد! گاهى من مىگفتم که آقا مسئله اینطور است! مىگفتند: بفرمایید! بفرمایید! چشم! ما مىفرماییم! ما هم مىفرمودیم!! گاهى مىرفتیم یک چیزى مىگفتیم، بفرمایید هم نمىگفتند میفرمودند: بله، بله، حالا، بله، بسیار خب! گاهى اوقات مىرفتیم، لبخند هم مىزدند، یعنى خر خودتى!
اینها هرکدام معنا داشت، یک مفهوم است! مفهوم دارد و اینها مسائلى است که باید ما اینها را درنظر داشته باشیم. لذا این اولیاء و این بزرگان بهدنبال اصلاح مردم بودند که مردم را اصلاح کنند و بالا ببرند. اگر فرض کنید بهجاى اینکه آدم بگوید اینطور بشود، آنطور بشود، مىآمد و براى آنها توضیح مىداد و براى آنها مسئله را بیان مىکرد و آنها را براى این قضیه آماده مىکرد، چقدر مطلب تفاوت مىکرد؟! اولاً که دوروبرش خلوت مىشد و دیگر آنقدر گلهگله راه نمىافتادند...!
یکدفعه من دیدم یک بنده خدایى دارد از یک جایى مىرود و خلق خدا هم پشت سرش همینطور تا بیست سى متر دارند مىآیند و مىروند، خلق الله! بعد یکى این وسط خودش به من گفت: گفت که فلان فوتبالیست هم جزوشان است، همۀ مردم برگشتند به او نگاه کردند و به او مشغول شدن!
بهبه! عجب گلهاى! گفتم: مردم بین فوتبالیست و این آقا فرق نمىگذارند! هیچ برایشان فرق نمىکند! اگر آن فوتبالیست هم استخاره مىکرد، فکر کنم دنبال او مىرفتند!
اگر همان هم حمد مىخواند دنبال او میرفتند! باور کنید ها! باور کنید دنبال او مىرفتند. مىگویید: نه؟! خیلى خب! من یک چیزى یادِ آن فوتبالیست مىدهم، فردا ببینید دو کیلومتر در خانهاش صف کشیده مىشود یا نه! یک مطلب یاد میدهم نه بیشتر! مردم همین هستند! چه کسی دنبال فهم مىآید؟! چه کسی دنبال رسیدن به مطلب مىآید؟! چه کسی بهدنبال دریافت آن دُرّ از آن صندوق برمىآید؟! چه کسی این کار را مىکند؟! این مطالب و مسائل خلاصه یادگارى از آن بزرگان است.
خب ما دربارۀ این مسئله تا آنجایى که بهنظر مىرسید مطالبى گفتیم. خیال مىکنم که اگر از روى متن بخوانیم این یک ورق هم ازدست ما راحت مىشود و بعد به مطلب بعدى مىپردازیم!
البته همانطورىکه دیگر خیلى سخن به درازا کشید در جلسات قبل عرض کردم که اگر بتوانیم یک تغییر مختصرى در عبارت مرحوم سید بدهیم تقریباً همان مطلبى مىشود که خدمت رفقا عرض کردیم و آن این بود که در قضاء علمى و عینى آنچه که مورد نظر است عبارت از صور علمیه و صور عینیه نیست. بلکه صور علمیه در قضاء کلى عین صور عینیه است منتها ابتداء حرکتِ صور عینیه، از مبدأ بهسمت کمال را قضاء کلى مىگویند و انتهایش را که تعیّن خارجى است که فعلیت پیدا مىکند، به او قضاء جزئى و قدر مىگویند. فقط فرق در همین است والاّ هیچ تفاوتى از این نقطهنظر در این مسئله نیست که در قضاء کلى فقط صور علمیه باشند و براى تحقق خارجى، نیاز به گذشت زمان داشته باشیم. نیاز به گذشت سنوات و دهور داشته باشیم که بهواسطۀ گذشت، آن جنبۀ علمى در علم عنائى متبدّل به عینیت فعلى خارجى بشود.
﴿و ما أمرُنا إلاّ واحِدَةٌ﴾ یعنی ارادۀ بر تحقق
گفتیم که همۀ این مطالب باطل است. یک امر بیشتر نیست؛ ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾1 و آن ارادۀ بر تحقق است. اینکه اول اراده باشد بر نفس خود آن صور، بدون آن جهت خارجى، اگر اینطور باشد، خب دراینصورت همانطورىکه عرض کردیم توالى فاسد متعددى بر آن مترتب است.
کیفیت توسل حضرت آدم به خمسۀ طیبه علیهمالسّلام
علاوه بر آن که اصلاً در اینجا مطلب با خودِ آن روایات مسلّم ـ روایاتى هست که ضعیف هم نیستند ـ و منطبق با مبانی اصل هست. منبابمثال داریم که حضرت آدم براى قبول شدن توبۀ خودش متوسل به خمسۀ طیبه شده.2 خمسۀ طیبه در زمان حضرت آدم کجا بودند؟ اگر صرفاً وجود علمى آنها در علم عنائى بوده، کسى به صورت که توسل نمىکند! شما یک صورت را روى دیوار بگذار و یک نقش بکش، مدام بگو: ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓء﴾3 صورت که کارى انجام نمىدهد. عکسى که شما در خانه گذاشتهاید که کارى انجام نمىدهد. نقشى که بر دیوار کشیدهاید که دیگر کارى انجام نمىدهد، اگر انجام مىدهد، بروید انجام بدهید! کارى انجام نمىدهد. این چه مسئلهای است که حضرت آدم براى قبولى توبۀ خودش باید توسل به این خمسه پیدا بکند؟! جز اینکه آن حقیقت و آن واقعیت و همان عینیت آنها در اینجا وجود خارجى داشته است و به آن وجود خارجى حضرت آدم دارد متوسل مى شود.
خارجى نه منظور همین خارج است که الآن مثلاً چشم دارد مىبیند، نه! حضرت آدم در آن موقع که دارد نگاه مىکند، جلویش کسى نبود. فقط همین حوّا بود و شخص دیگرى نبود، فقط درخت و بیابان و امثالذلک بود. اینکه حضرت آدم یک انوارى را به این کیفیت مىبیند و در اتصالى که پیدا مىکند آیا این انوار در عالم خیال بودند یعنى وجود خارجى نداشتند یا داشتند؟! نور هم که بهتنهایى نمىشود [محلّ توسل آدم واقع بشود] خب این لامپ هم نور دارد! این خورشید هم نور دارد!
پس معلوم است یک عینیت و یک واقعیت خارجى بوده که در آن حقیقت اولىٰ خود به صورت انوار خاص که همان جهت مقام واحدیت و ظهور مظاهر در عالم اعیان است تجلى کرده است.
در قضیۀ حضرت موسى یا حضرت عیسى یا سلیمان یا نوح اینطور بوده است؛ توسلى که حضرت نوح به ائمه کرد و الآن هم آثارش هست. قضیۀ حضرت سلیمان هست؛ در واتیکان موزهاى دارند که خیلى از این آثار در آنجا هست و اجازه نمىدهند کسى به آنجا وارد بشود و فقط یکى دو نفر مىتوانند بروند والاّ کسى اجازه ندارد! از همین مسائلى که پتۀ آنها را روى آب مىریزد در آنجا زیاد است؛ مثلاً این لوح حضرت سلیمان هست، عکس پیغمبر هست، همین عکسى که الآن چاپ مىکنند ـ عکس پیغمبر در دیر راهب که راهب نصرانى کشید ـ این الآن در همان موزۀ واتیکان هست، زیر کلیساى سنتپیتر است، عکس آنجاست و اجازۀ دیدن نمىدهند.
من سرگذشت و کیفیت گرفتن این عکس و اینکه به چه صورت گرفتند و بعد چه مسائلى پیش آمد را دارم، در همان زمانى که قبلاً انجام شد. حتى آن کسى که این کارها را کرده بود خودش براى بنده تعریف مىکرد. حتى لوح سلیمان در همانجا نگهدارى مىشود و سایر مطالب دیگر. البته آن قضیۀ کشتى نوح در جاى دیگر است؛ ظاهراً در روسیه است.1 ولى در آنجا آثار دیگرى هم هست که اینها خیلى به شدت کنترل مىشوند و حتى تعبیرى که پاپ از بعضى از این آثار آورده است این است که گفته: افشاء اینها مساوى با دارزدن دوبارۀ مسیح است که ما با دست خودمان مسیح را دوباره دار بزنیم. یعنى آنقدر مسائل واضح است. علیٰکلّحال همیشه حق را مىپوشاندند! عدهاى هستند مىپوشاندند. این همیشه بوده و همینطور هم هست؛ همینطور هم هست که حق باید پوشیده باشد و انسان باید از حق به آن مقدارى افشاء کند که به صلاح دنیایش باشد! اگر به صلاح دنیایش نباشد، با هزار تعبیر و تاویل و توجیه و به صلاح نیست و معلوم نیست و... بله! دیگر بهتر از من هم مىدانید، همین حق مىشود: ناحق! با همین یک «مصلحت نیست» مىشود: ناحق! تمام شد! دروغ مىشود: حلال! با مصلحتاندیشى، راست مىشود: خلاف! خیلى راحت با یک توجیه!
مثلاً همین شهید ثالثى که الآن در قزوین هست، شهید ثالث در زمان بهائىها بود، ملا محمدتقی برغانى که در قزوین دفن است. در قزوین یک امام جماعتى بود اتفاقاً امام جماعت خوبى هم بود، آدم خوبى بود. ایشان نماز جمعه مىخواند و به نماز جمعهاش هم افراد مىآمدند و این شهید ثالث خیلى با این نماز جمعه مخالفت مىکرد. همین آقاى ملا محمدتقی که به او شهید مىگویند، شهید ثالث! شهید! چه شهیدى!! شهید اوّل و ثانى ما کجا و این کجا!
بله! حالا که به این آقا هم مىگویند: شهید! این آقایى که در لیبى او را کشتند! همین آقایى که عین میمون بود؟! چه قیافۀ عجیبى داشت! این اصلاً معلوم نبود [چه بود]؛ من نمىدانم آدم باید این را به چه حیوانى تشبیه کند! گراز بود؟! پلنگ بود؟! خوک بود؟ ! گفت: هرچه خوبان همه دارند، این یکى بهتنهایى داشت!
من سرگذشت و مسائل این را چندى پیش مىخواندم، دیدم عجب آدمى بود! واقعاً چه کسانى پیدا مىشوند و چه کسانى مراد ما قرار مىگیرند! این آقا، با این جنایاتى که انجام داد، همین آقا، رئیس جمهور یک کشورى از همین کشورها ـ ونزوئلا و فلان ـ به این گفته بود: شهید راه وطن!
عجب! پس رفیقهایمان را هم شناختیم! شهید! شهید راه وطن! خیلى عجیب است ها! یعنى آدمى که حاضر است تا آن دم آخرى که او را مىکشند، مردمش را بکشد! یکى بیشتر، بهتر! این آدم که واقعاً حیف است انسان اسم نجس روى آن بگذارد چون نجس خیلى تعبیر پایین و ناکارآمدى براى این افراد و اینگونه افراد هست مثل صدام و مثل اینها! اصلاً آدم [نمیتواند] به اینها نجس بگوید، فرض کنید که خون هم نجس است [اینها هم نجس هستند]؟! آخر آدم به این چه بگوید؟! چه اسمى بگذارد؟! یعنى انسان در قاموس و فرهنگ لغت چه لغتى پیدا بکند که بتواند شایسته و زیبندۀ یک همچنین حیوانى باشد؟! حیوان بیچاره کجا و یک چنین چیزى که حاضر است همۀ مردمش بمیرند، کجا؟! همه را به توپ بست، به توپ بست، به موشک بست! آقا این مردمش را به موشک مىبست! این دیگر کیست؟! یعنى اصلاً آدم مىماند، آخر تو که دارى مردم را به موشک مىبندى، بچۀ شیرخواره هم در این جمع دارد مىمیرد، پیرمرد هم دارد مىمیرد، فقط آنهایى که دارند مىجنگند نیست! خب اینها همه دارند مىمیرند. بمیرند! من زَنْدَه باشم، اینها بمیرند! دارد این را مىگوید! مىگوید: من زنده باشم، اینها بمیرند. این آقا حاضر است براى اینکه حرفش روى زمین نیفتد، تمام مردمش بمیرند! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! حاضر است بمیرند!
آنوقت به این آقا مىگوید: شهید! همین آقاى رئیس جمهور ونزوئلا [به این قذافى] مىگوید: شهید؛ شهید راه وطن! حسابوکتاب چیست؟! قضایا چیست؟! مسائل چیست؟! خیلى عجیب است ها! خیلى عجیب است. آدم در بربریت و در توحش و وحشىگرى به کجا مىرسد! شیر مىآید دو سهتا را لتوپار مىکند مىگذارد و مىرود خوابش را مىکند. آن پلنگ مىآید یکى دوتا را برمىدارد... این در وحشىگرى به کجا مىرسد که مىگوید: همه بمیرند، من باشم! حرف من زمین نیفتد! عجیب است! آدم مىماند که در این دنیا چه کسانى هستند!
و قالَ شیخُنا و سیدنُا و مَن إلیه سَندُنا فی العلومِ أدامَ الله علوَّه و مجدَه فی بعضِ کتبِهِ العقلیةِ إنَّ القضاءَ على ضربینِ مختلفینِ علمیٌ و عینیٌ و کَما یَصح أن یُعنىٰ به ظهورٌ فی العلمِ و تمثُّلٌ فی العالمِ العقلی.1
واقعاً اینها چه بزرگانى بودند که اینطور مرحوم آخوند این تعابیر را راجع به اینها مىآورد.
این قضاء علمى و عینى را قبلاً توضیح دادهایم.
فَکذلکَ یَصحُّ أن یُعنىٰ به وجودٌ فی الأعیانِ و عَلَّمناکَ أنَّه یَمتَنِعُ اللانهایةَ بِالفعلِ فی القَدَر لا فی القضاءِ فَرَبُّ القضاء و القَدَر وراءَ ما لا یَتَناهىٰ و لا یَضیقُ عن الإحاطةِ بِجملةِ ما لا نهایةَ له مجملةً و مفصلةً و هو واسعٌ علیمٌ.
در مسئله همانطورىکه صحیح است؛ مقصود از این قضاء یک نحوه ظهور در علم باشد نه، در أعیان، که در عالم عقلى تمثل پیدا بکند بدون تجسم خارجى و بدون تعیّن خارجى در ظرف زمان.
قضاء ممکن است اینطور باشد یعنى فقط صرف صورت علمیه باشد، فقط یک صورت علمیهاى از یک حادثه و پدیدهاى در لوح محفوظ باشد، حالا اگر لوح محفوظ بگوییم، عالم قضاء بگوییم، قضاء کلى بگوییم، هرچه بگوییم [فرقی ندارد] اسم آن صورت علمى قضاست. همینکه از عدم، متبدّل به یک وجود علمى شد یعنى بر این ماهیت، یک قضاء یعنى حکم الهى تعلق گرفت. قضىٰ علیه؛ یعنى حَکَمَ علیه... ﴿فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيۡهِ﴾2 موسی یک مشت در این گیجگاهش زد و طرف دراز شد. قضىٰ علیه یعنى حکم بر او کرد، حکم کرد یعنى کارش را تمام کرد و دیگر نگذاشت دستوپا بزند. یک مشت هم آبش شد و هم نانش! حضرت موسى انگار خیلى پهلوان بود و نمىشد با او شوخى کرد!
فَکذلکَ یصح... همینطور هم مىشود از این قضاء وجود در اعیان را قصد کرد که قضاء عبارت از همان وجود خارجى در اعیان است. بینهایتِ فعلى در قدر ممتنع است [نه در قضاء] و نمیشود که یک امرى بهصورت بینهایت [در قدر] باشد چون همینکه شما در عالم مىگویید که قدر، این یعنى اندازه! چطور شما به یک شیئى درعینحال مىگویید: محدّد، مقیّد، مقدّر یعنى داراى قدر و اندازه و کمّ و کیف و خصوصیات دیگر حالا هر خصوصیاتى که مىخواهد باشد، درعینحال بینهایت باشد، بینهایت عبارت از عدم تحقق قید است و وجود حق است که بینهایت است و هر چیزى که بسیط است طبعاً بینهایت خواهد بود.
فَرَبُّ القضاء و القَدَر وراءَ ... چون پروردگار قضاء و قدر بالاتر از آن چیزى که بینهایت است میباشد و بالاتر از قضاء و قدر است و بر هر دو آنها در نشئۀ اجمال و تفصیل احاطه دارد و درنتیجه قضاء و قدر بر او تنگ نیامده و بلکه سعه و شمولش فراتر از غیر منتاهی است. و کمتر و ضیقتر از احاطه به جملۀ تمام آن چیزى که لا نهایة له است؛ یعنى همۀ آنها را این مسئلۀ قضاء کلى شامل مىشود حالا چه مجمل باشد یااینکه مفصل باشد. برگشت این مسئله به همان ما لا نهایة اسماء پروردگار است که بهواسطۀ تدلّى به ذات پروردگار به لا نهایة رسیده است.
و أنَّ ما یوجَدُ فی وعاءِ الدهر و یَتُمُّ وجودُه التدریجیُ بِالفعلِ فی أفقِ التغیرِ و یبقىٰ تحققُهُ بِتمامِه فی وعاءِ الدهر بقاءً دهریاً لا زمانیاً.
حالا آن چیزى که در وعاء دهر هست دیگر بینهایت نمىتواند باشد و وجود تدریجىاش بالفعل تمام مىشود. ما یوجد فى وعاء الدهر در افق تغییر است و بینهایت نمىتواند بر او صدق بکند. و تحققش بعد از تغیّر باقى مىماند؛ وقتى که تغیّر به مرحلۀ فعلیت رسید. این تغیّراتى که پیدا مىشود وقتى به مرتبۀ فعلیت برسد این بقائش در وعاء دهر بقاء دهرى مىشود، نه بقاء زمانى چون در مورد زمان که آن بقاء اصلاً بهطورکلی معنا ندارد.
فإنَّه یجبُ أن یکونَ متناهی الکَمّیَّة سواءٌ کان فی الآزالِ أو فی الآبادِ و أنَّ المادیات لیست فی القضاءِ أعنی بِحسبِ الوجودِ العینی فی وعاءِ الدهر الوجودی عندَ ربِ القضاءِ و القَدَر متأخرةً عن حصولِ موادِها بَل هی و موادُها بِحسبِ ذلک فی درجةٍ واحدةٍ.
این جملۀ [فإنَّه یجبُ أن یکونَ متناهی الکَمّیَّة] خبرِ یوجَدُ فی وعاءِ الدهر است. یااینکه این در آزال متناهى الکمیه باشد یا در آباد؛ یا در قبل و یا در بعد باید متناهى الکمیه باشد؛ یعنى در ازل این به یک نقطه برسد، یااینکه در ابد، در ازل نیست ولى در ابد در چرخش دهرى این بتواند تحقق پیدا بکند!
اینجا یک مطلبى بود که من خدمتتان عرض کردم آن چیزى که در ازل هست، همان چیز هم در ابد به همان کیفیت هست و آن چیزى که در ابد هست! همان در ازل هست.
معنای ازل و ابد
مسئلۀ ازل و ابد مسئلۀ قبل و بعد نیست بلکه مسئلۀ ابتداء و انتهاء است، حالا چه آن ابتداء و انتهاء قبل باشد یا بعد باشد تفاوت ندارد و فرق نمىکند.
ازل به معناى ما لا إبتداء له درست است؛ آن چیزى که ابتداء ندارد را ازل مىگویند و أبد آن چیزى است که انتهاء ندارد، این مسئله درست است. اما صحبت در این است که اشیائى که در این عالم خلق مىشوند ـ یعنى در عالم وجود نه در این عالم ماده ـ ارادۀ پروردگار به آنها تعلق مىگیرد، در چه مرتبهاى از ازل و ابد قرار دارند؟! در چه مرتبهاى؟! بین ازل و ابد قرار دارند؛ بین ازل و ابد یعنى یک امر ثابت. چون گفتیم که هر نقطهاى را شما در ازل بر آن دست بگذارید، آن نقطه مسبوق به یک نقطۀ قبل است، دوباره در این نقطه دست بگذارید، این مسبوق به یک نقطۀ قبل است و این اول ندارد؛ یعنى اوّلى که از آنجا شروع کنیم! وقتى که اول نداشت پس ما در کجا قرار گرفتهایم؟! دیگر بین در اینجا معنا ندارد! چون چیزى در اینجا نیست. «بین» در آنجایى هست که دو چیز محدّد باشند، در آنجایى است که دو چیز معلوم باشند. آنوقت ازلى در اینجا نداریم تااینکه بین ازل و أبد قرار بگیریم. ما لا نهایة یعنی ابتدا ندارد! وقتى که ابتداء نداشت، پس ما کِى هستیم؟! پس ما کِى بودیم؟! دیگر کِى بودیم معنا ندارد! چون آن ظرفى که مىخواهیم خودمان را در آن قرار بدهیم، آن ظرف ابتدا ندارد! پس ما در جریانِ سیر خلقت قرار داریم اما نه بین ازل و ابد! تعبیر بین ازل و ابد تعبیر نارسایى است و لذا در اینجا مىتوانیم بگوییم که با مرحوم سید در اینجا اختلاف داریم. چه در آزال باشد چه در آباد، این تعبیر نمىتواند مسئله را برساند!
و أنّ المادیات لیست فى القضاء؛ مادیات در قضاء نیستند! مرحوم سید مىفرمایند: [مادیات] در قضاء فقط صور علمى هستند و هنوز تحقق خارجى ندارند! وجود عینى ندارند. در وعاء دهر وجودى نزد ربّ القضاء و القدر که متأخر از حصول موادش باشد؛ اول موادش باشد بعداً این صورت علمى بیاید در آنجا پیدا بشود. چون وقتى که شما مىخواهید از یک شیئى یک صورت بردارى کنید، تا نباشد که نمىتوانید. اولاً باید این باشد بعداً بیایید از او عکس بگیرید. اگر این نباشد، شما از چه مىخواهید عکس بگیرید؟! نقاش چه چیزى را مىخواهد تصویر کند؟! باید یک چیزى باشد دیگر! این صور به این کیفیت نیست.
بلکه آنها و موادش از این نقطهنظر در یک درجه قرار دارند؛ یعنى آن صور علمى و صور عینى در یک درجه قرار دارند در وعاء دهر، نه در زمان!
فَلو سَمعتَنا نَقولُ إنَّ المادیات إنَّما هی مادیةُ فی القدرِ و فی أفقِ الزمان لا فی القضاءِ الوجودی فی وعاءِ الدهر و فی الحصولِ الحضوری عند العلیمِ الحق.
اگر از ما اینطور بشنوید که مادیات در قضاء مادى نیستند و در قضاء صور علمیه هستند ولى در لوح محو و اثبات قدر تعیین مىشود. در افق زمان مادیات وجود دارد نه در قضاء وجودى در وعاء دهر اما در آن قضاء وجودى که وجود به آن صور علمى در وعاء دهر تعلق گرفته است، اینطور نیست که مادیات در آنجا باشند. در علم عنائى حق مادیات وجود ندارند.
فافقَه أنّا نَعنی بِذلک سلبُ سبقِ المادة فی ذلک النحو مِنَ الوجود لا مفارقة المادة و الانسلاخ عنها.
منظور ما را متوجه باش که قصد ما به این مسئله سلب سبق ماده است در این نحوه از وجود، اینکه سبقت ماده را مىخواهیم برداریم نهاینکه مفارقت ماده و انسلاخ را از آنجا سلب کنیم.
ببینید مرحوم سید هم دارد به همان مطلب ما اشاره مىکند که ماده هم در آنجا هست نهاینکه نیست منتها این ظهور خارجى ماده، در اینجا نیاز به زمان دارد. خیلى مطلب دقیقى مىفرماید! البته عرض کردم که اگر ما از کیفیت بعضى از تعابیر صرفنظر کنیم.
فى ذلک نحو من الوجود ... در این نحوه از وجود که وجود علمى است، در آنجا داریم مىگوییم که این نحوه از ماده نیست نهاینکه اصلاً ماده از او مفارق است. نه! ماده در مرتبۀ خودش هست. مثل یک نورى که شما تصور بکنید این نور که الآن در اینجا دارید مشاهده مىکنید، این نور دیگر ارتباطى با آن چراغ ندارد. آن چراغ این نور را از خودش ساطع کرده است و در وقتى که چراغ آن نور را از خودش ساطع کرد، اینجا روشن نبود. وقتى که اینجا روشن شد، در آن لحظه ارتباط به آن ندارد. درست شد؟! پس این حقیقتش از چراغ است در وقتى که هنوز اینجا روشن نبود. حالا شما از نظر زمان هرچه مىخواهید تصور بکنید، سیصدهزار کیلومتر هم تصور کنید و این حرفها، بالأخره یک زمانى طول کشید. یک سر سوزن طول کشیده یا نه؟! خب طول کشیده دیگر. الآن نور خورشید که دارد به ما مىرسد و شما الآن دارید به خورشید نگاه مىکنید، از داخل آن ماسک دارید مىبینید و دارید تماشا مىکنید آیا واقعاً خورشید همینجا هست؟ نه، خورشید رفته اینطرفتر و شما دارید اینجا را مىبینید پس شما چه را دارید مىبینید؟! شما نور را دارید مىبینید و خورشید را نمىبینید. چون همینکه نور به شما رسیده و شما توانستهاید خورشید را نگاه بکنید، با نور نگاه مىکنید، هشت دقیقه و سیزده ثانیه طول کشید. در این هشت دقیقه و سیزده ثانیه که طول کشید و شما بهوسیلۀ همین نور دارید به خورشید نگاه مىکنید، هشت دقیقه خورشید از جایش حرکت کرد؛ یعنى زمین حرکت کرد. پس الآن وقتى که شما دارید به این خورشید نگاه مىکنید، بدانید خورشید چهار سانت اینطرفتر هست، درست شد؟! چون شما دارید با این نور به خورشید نگاه مىکنید. ستارههایى که بعد از میلیونها سال الآن مىبینند، الآن ستاره را مىبینند؟! اوه! الآن آنجا تاریک است! اینها دارند نور مىبینند؛ ستاره نمىبینند. ما که داریم الآن به ماه نگاه مىکنیم، به ماه نگاه نمىکنیم بلکه به نور نگاه مىکنیم؛ نورى که از ماه آمده و به این وسیله باعث شده است که ما یک جرمى را مشاهده کنیم. آن جرم، ماه نیست، نور است! درحالیکه ماه از جاى خودش الآن حرکت کرد ـ ماه 384 و 400 هزار کیلومتر با ما فاصله دارد ـ ماه حالا خیلى دور نیست؛ در دو ثانیه نورش به زمین مىرسد. حالا همین را شما در مرتبۀ ستارهها و اجرام سماوى دورتر آن را مىتوانید مشاهده بکنید و این مسئله را ببینید.
این مطلب را ما به مسئلۀ قضاء در عالم اعیان و عالم علمى در وعاء دهرى و وعاء خارجى تشبیه مىکنیم؛ حقائق اشیاء در وعاء دهر هست منتها نه به همان مرتبۀ اول علمى خودش بلکه در مراتب بعد خودش. کأنّ نظر مرحوم میرداماد هم همین است. اینکه تمام آنچه که الآن شما در عالم وجود دارید مشاهده مىکنید، همۀ اینها ازلاً از ازل وجود داشتند منتها وجود اینها داراى مرتبه است؛ مرتبۀ اوّل یک مرتبۀ علمى است و مرتبۀ دوم یک مرتبه مثالى است و مرتبۀ سوم یک مرتبۀ جسمى و مادى است.
مگر شما گذشتگان خودتان را در خواب نمىبینید؟! آیا آنها در خواب داراى همین جسم هستند؟! جسمشان که فرق مىکند و جسم آنها جسم مثالى است. آن مرتبۀ علیاء از مرتبۀ ماده مىشود. پس این حقیقت در مثال هست ولى مثال بدون ماده. البته حالا با این تعبیر که ایشان کردهاند اما آن مطالبى که ما عرض کردیم خب فرق مىکند. همین مرتبه در مرتبۀ بالا هست که اسم او روح گذاشته مىشود؛ ﴿وَيَسَۡٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي﴾1 که آن روح در مرتبۀ بالاتر هست و از ملکوت علیا و سفلى هم بالاتر مىرود و به آن مرتبۀ بالا مىرسد. پس همین صور علمیه در آن عالم أعیان بوده و مترتّب بر آن در یک عالم دیگر، صور مثالى بوده و یک عالم دیگرش صور مادى بوده است. خب این مىشود تقریباً همان مطلبى که ما گفتیم. از این نقطهنظر که هرجا که صورت علمیه بوده باید در آنجا صورت مثالیه هم باشد و هرجا که صورت مثالى هست باید در آنجا صورت عینیه هم باشد گرچه ما نبینیم و گرچه زمان هنوز به آن نرسیده باشد! پس مرحوم سید هم متفطّن به این مسئله بودهاند. خب ازدست این صفحه خلاص شدیم!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ این افرادى که اصلاً در نفسشان یک کینۀ عجیبى دارند و از آن کینه، حقد، سختى، صلابت، سفتى و تحجّر نمىتوانند خودشان را بیرون بیاورند تعبیر و تشبیه به تمساح و کروکودیل مىکردند؛ اینها وقتى که یک طعمهاى را بگیرند، فکشان روى آن طعمه قفل مىکند و اصلاً درنمىآید. این فک چنان مىچسبد که بیچاره مىکند و آنقدر باید روى سرشان بزنند و چه کنند و...
یک فیلمى را مىدیدم خیلى خندهدار بود. یکى بود کلهاش را در دهان اینها مىکرد ـ تئاتر و سیرک بود ـ یک دفعه که سر را در دهان این کرد، آن هم صاف دهانش را بست! آنقدر روى سرش زدند و طورى که چوب لاى دهانش گذاشتند و... مگر رها مىکرد؟! نمىدانم چه شده بود که... گفت: حالا که مىخواهى با ما شوخى کنى، حالا بد نیست یک دفعه هم کمى مشت و مالت بدهیم و اعصابت کمی سر جایش بیاید! ریلکس بشود! بعد که دهانش را باز کردند این استخوانهای کلهاش خرد شده بود و بُردَندش و مُرد دیگر. اصلاً عین اینکه استخوانها را پرس مىکنند! اصلاً با چه قدرتى این کار را مىکند! آنوقت ایشان مىگفتند که بعضى اوقات اتفاق مىافتاد مثلاً در همان سامرا در کنار دجله از این تمساحها هستند. بعضى اوقات اتفاق مىافتاد مثلاً زارع دارد کشاورزى مىکند و این یکدفعه مىآید این بیل را گاز مىگیرد! آهن را گاز مىگرفت! هر کاری مىکردند بیل را رها نمىکرد! بیل که به دردش نمىخورد! هرچه مىکردند این رها نمىکرد و بیل را برمىداشت با خودش مىبرد! لابد مىبرد تا چیزى [برای دفاع] نباشد بعد خدمت خودش بیاید! مىگفتند: بعضى از این مردم اینطورى هستند! هر کارى مىکنى از حرفشان برنمىگردند! هرچه بشود برنمىگردند. اصلاً یک سفتى در وجودشان هست و اینهم بهخاطر ظلمت نفس است! ظلمت نفس و کدورت نفس و قساوت همه یک مجموعۀ خیلى جالبى درست مىکنند!
این [قذافی] اینطور بود، همین کسی که چند روز پیش حسابش را رسیدند. [قذافى] از این نوع افراد بود یعنى اصلاً یک سفتى و سختى و تحجّرى داشت. اصلاً دیوانۀ عجیبى بود! اما عجیب است وقتى مشیّت خدا مىآید، تقدیر خدا مىآید، دیگر این حرفها سرش نمىشود! اگر این خارجىها به کمک این مردم نمىآمدند، همه را لتوپار کرده بود! بعضىها مىگویند: چرا اینها آمدند؟! بابا اگر اینها نمىآمدند همه را به موشک بسته بود! خب تو مىرفتى به دادشان مىرسیدى! اگر راست مىگویى، چرا نمىروى به داد مردم برسى؟! مردم را دارد به موشک مىبندد، چهکار کنند؟! دارد با تانک مىآید در خانه چهکار کنند؟! بایستند نگاه کنند و بگویند: تشریف بیاورید؟! چهکار بکنند! واقعاً اینها همه براى ما عبرت و درس است! ولى درس نمىگیریم و درس نمىگیریم و وقتى متوجه مىشویم که کار از کار گذشته است. بله! وقتى که کار از کار گذشته است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد