پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی فلسفی پیرامون کیفیت قضا و قدر الهی میپردازند. بحث با بررسی دیدگاههای حکما در باب مثل افلاطونی و نحوه ترسیم قضا و قدر در نظام هستی آغاز میشود. استاد با نقد نگاههای رایج که قضا را امری مبهم و فاقد تشخص میدانند، بر لزوم درک تعین اطلاقی و سعه وجودی باریتعالی تأکید میکنند. در ادامه، مسیر نزول قضا به قدر و نقش واسطهها در تحقق حوادث خارجی بررسی شده و ضمن اشاره به حقیقت بداء، به این پرسش پاسخ داده میشود که چگونه میتوان در عین پذیرش اراده کلی الهی، به جزئیات و تعینات عالم نیز قائل بود. در بخش پایانی، با بهرهگیری از تجربیات عرفانی و سیره بزرگان، به ثمرات عملی این نگاه در زندگی فردی، از جمله نحوه مواجهه با ناملایمات و حفظ استقلال نفسانی در برابر تعلقات مادی پرداخته شده است.
درس هفتصد و سی و یکم
بحث بداء
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
و قال شیخنا و سیدنا و مَن إلیه سَندُنا فی العلوم القضاء.1
بحث دربارۀ ترسیم مثل افلاطونى بود و همچنین در تأییدات و توجیهاتى که مرحوم آخوند از کلام بزرگان مثل کلام مرحوم شیخ در شفاء و همینطور شیخ اشراق و مرحوم میرداماد در افق مبین ذکر کردند.
تضاد ابهام با تشخّص
یک بیانى مرحوم میرداماد دارد که بسیار بیان دقیقى است البته شاید بعضى از مواردی داشته باشد که مورد ابهام باشد، حداقل در نظر ما [اینطور] باشد و شاید براى خود ایشان مسئله اینطور نبوده که با آن بیان مىشود مطلب نسبت به مثل افلاطونى توجیه پیدا کند و آن کیفیت ترسیم بین قضاى الهى و قدر است. آنچه که تابهحال براى ما در این مسئله مسموع بوده است این است که قضاى الهى یک مسئلۀ مبهم است که خصوصیت ابهام آن همان عدم تعین و عدم تشخّص است. چون هر چیزى که صفت ابهام بر او صادق باشد طبعاً نمىتواند متشخص باشد. تشخّص مساوى با وجود است و وجود مساوى با تعین است و تعین مساوى با ظهور است و ظهور مساوى با نور است! همۀ اینها در یک سطح هستند و نمىشود یک چیز متشخص باشد ولى درعینحال مبهم باشد کمااینکه نمىشود یک شیء مبهم باشد ولى ظاهر نباشد.
کیفیت تعیّن باری تعالی
لزوم ادراک تعیّن واحد با شهود
از این بیان استفاده مىشود که چطور اسم ظاهر به اشدّ و اتمّ معانى و مفاهیم و حقیقت خارجیۀ خود براى وجود بارى تعالى صادق است، زیرا هیچ تشخصى قویتر و هیچ تعینى متعینتر از تعین وجود بارى تعالى نیست و آن تعین، تعینِ اطلاقى، لامتناهى، سعهاى، شمولى و عام است به حیثى که لا یشذُّ عن حیطةِ تعیُّنِه شیء به این نحوه از تعین یک تعین بیشتر نداریم گرچه فهم و ادراک این مسئله جز با رؤیت دل و با شهود باطن امکان ندارد. انسان یک تصوراتى در اینجا مىکند ولکن آن مسئلۀ باطن یک مطلب و مسئله دیگرى است.
کیفیت قضاء و بداء
حالا صحبت در این است که این قضاى الهى آیا تعین خاص و تشخّص خاص است یااینکه یک امر مبهم و بدون هیچ جهتى هست؟! میل پروردگار و ارادۀ او تعلق گرفته است بر اینکه یک مصیبتى فرض کنید بر این بنده بیاید، همین بهنحو کلى، حالا در آن مقام میل و اراده، نفس خصوصیت آن مصیبت لحاظ نشده است که آیا این مصیبت حصبه است یااینکه درد کمر است، شکستگى پا و سر و استخوان است یااینکه بیمارى کبد و قلب است یااینکه مصیبت ازدست دادن عزیزى است و امثالذلک، و خصوصیت این مسئله لحاظ نشده است. این مسئلهاى که عرض مىکنم خود بنده شنیدهام از خیلى افرادى که متصدى این مطالب هم هستند شنیدهام و همیشه این قضیه براى من جاى سؤال داشت از همان سابق که چطور در فرق بین قضاى الهى ما این مسئله را مشاهده مىکنیم که قضاى الهى یک مسئلۀ مبهمى است. مگر در همانجا نمىشود خود خصوصیت قضاء آن مصداق هم در آنجا ترسیم بشود؟! [نمیشود] همان مصداق خارجى هم در مسئلۀ قضاى الهى در آنجا شکل بگیرد؟! این چه مسئلهاى است که براى تحقق خارج باید مراتب علمیۀ مختلفى تصور کنیم؛ اول یک مسئلۀ کلى بعد این نزول پیدا کند جزئىتر شود همینطور جزئىتر و جزئىتر تااینکه آنچه که در خارج تحقق پیدا مىکند ما اسم آن را قَدَر مىگذاریم، قَدَر یعنى اندازه! فرض کنید قضاى الهى بر این است که پاى این بشکند و چلاق شود و دیگر بلند نشود و خلق خدا ازدست او راحت شوند! اما اینکه حالا مىخواهد پایش بشکند از زانو بشکند یا از این وسط بشکند یا از این پا بشکند، این دیگر نیست؛ همینقدر پاى این بشکند و در خانه بیافتد و یک مدتى هم خودش راحت بشود هم بقیه ازدست او راحت شوند! این مقدار را قضاء مىگویند.
اما این که فرض کنید این ملائکه که دارند این قضاء را نازل مىکنند در این وسط با مسائلى که برخورد مىکند با حوادثى که براى او پیدا مىشود همینطور کمکم این قَدَر پیدا مىکند اول فرض کنید مىخورد به این نیمۀ ساق، حالا در این کیفیت بالاتر و پایینتر مجالسى که در اینجا ممکن است تشکیل شود، ارتباطاتى که ممکن است پیدا شود، دعایى پشت سر او باشد، نفرینى پشت سر او باشد، اینها همه باهم ضمّ و ضمیمه مىشوند تااینکه در اخیر این قضاء [به او] مىخورد و از یکجا مىافتد و این کاسۀ زانوى او ترک برمىدارد و مىگویند: باید که براى چند ماه پایت را حرکت ندهی. خب این نحوۀ نزولى که در اینجا آمده است دیگر اسمش را بداء گذاشتند، حالا راجع به بداء هم صحبت مىشود چون ایشان در این زمینه وارد شدند، البته ایشان راجع به بداء صحبت نمىکنند.
حالا یک مقدارى بحث بداء را بهواسطۀ لازمۀ مبحث طرح مىکنیم که اصلاً اصل بداء چیست و این حقیقت بداء چیست و اینکه در لسان ائمه علیهمالسّلام و در بعضى از روایات هست که مسئلۀ بداء فقط «علمٌ مکنونٌ مخزونٌ فى ذات الله تعالی»1 و یا «لولا البداء لأخبرتکم إلى یوم القیامة»2 اینها یعنى چه؟ این روایات حکایت از این مىکنند که مسئلۀ بداء یک واقعیت مکنونى است که فقط به ذات پروردگار برمىگردد و به اراده و مشیت او برمىگردد؛ یعنى این قضیهای هست که از نقطهنظر علمى در ذات پروردگار منحصر است؟! اینجا صحبت دارد. همینطور روایاتى که دلالت بر احاطۀ علمى بر مشیت و بر جریان مشیت دارند؛ چطور مىتواند این قضیه وفق بکند با آن روایاتى که مىفرمایند: هیچ چیز از ما مخفى نیست؟!3 خب خود این بداء هم جزو این مطالب هست و بهاصطلاح از اینها خارج نیست! اینها مطالبى است که خوب است نسبت به آن صحبت شود.
مرحوم آخوند در مجلدات دیگر راجع به این مسئله صحبت مىکنند ظاهراً در جلد هفت یا هشت است که راجع به مسئلۀ کیفیت تحقق علم در آنجا صحبت دارند. اگر بشود بحث را به تأخیر انداخت، میاندازیم والاّ مباحث را در همین کلمات مرحوم میرداماد خواهیم آورد.
این مسئله همیشه براى ما جاى شبهه بوده است که این مسئله را چگونه مىشود ترسیم کرد؟! شما یک حقیقت علمیه را در ذات بارى ترسیم کنید و اسمش را لوح محفوظ بگذارید، بعد یک مرتبۀ دیگر در آنجا [ترسیم کنید] اسمش را لوح محو و اثبات بگذارید که مقام قدر است، آن لوح محفوظ نسبت به قضایاى کلى است ولکن در مقام نزول این ممکن است حد بخورد، تراش بخورد، کم بشود، زیاد شود و شکل پیدا کند مانند همان حقیقت وجود بسیط که مىآید و حدّ مىخورد و شکل پیدا مىکند؛ وجودى که شکل ندارد شکل پیدا مىکند، وجودى که رنگ ندارد رنگ پیدا مىکند، وجودى که حد ندارد حد پیدا مىکند، وجودى که قالب ندارد قالب پیدا مىکند. وقتى که یک وجود، وجود بسیط است در حق تعالى دیگر قالب چه معنایى مىتواند داشته باشد؟! رنگ و شکل و اعراض چه جایگاهى مىتوانند داشته باشند؟! آن وجود بسیط است حتى بسیط از مجرد و ماده است. یعنى وجودی است که میتواند در آنِ واحد ـ توجه کنید! ـ آن وجود مىتواند و یک نحوهاى از تجرد دارد ـ غیر از آن تجرد اصطلاحى که متدوال السنۀ اعلام است ـ که در عین تجردش ماده را هم دربرمىگیرد و شامل مىشود! این چه تجردى است که در عین تجرد، ماده را هم شامل مىشود؟!
الآن شما در وجود خودتان حقایق مجرده را کاملاً لمس مىکنید، این ادراکى که الآن دارید آیا مادى است یا مجرد است؟! ادراک باید مجرد باشد چون از مقولۀ علم است و معنا ندارد که علم ماده باشد. عطوفتى که شما نسبت به افراد دارید، عطوفتى که نسبت به بچهها دارید، عطوفتى که نسبت به پدر و مادر دارید، آیا این عطوفت از مقولۀ ماده است یا مجرد است؟! رحمتى که دارید، غضبى که دارید، فکرى که دارید، تعلّقى که دارید، حبّ نفسى که دارید، احساسى که براى خود دارید، آن احساس براى خود داشتن و احساس خود بودن آیا ماده است یا مجرد است؟! اگر ماده است در کدام جزء از اجزاء بدن است؟! آیا آن احساس خود بودن مربوط به دست است؟! اگر دست قطع شود یعنى آن احساس هم مىرود؟! نه، احساس سرجایش باقى است! احساس خود بودن و احساس خود داشتن و احساس ادراک آیا مربوط به قلب است؟! اگر فرض کنید یک روز پیدا شود ـ پیدا هم شده ـ که قلب را بردارند و قلب مصنوعى بگذارند و آن شروع به زدن کند میبینید که طورى نشده و همان فکر را دارید، همان کار را انجام مىدهید، همان مطالعه را مىکنید، همان راه را دارید مىروید، همان تفکر را مىکنید، همان عواطف را دارید.
لزوم درمان مریض به مقدار متعارف
فرض کنید الآن در بیمارستان مریض خوابیده است و دستگاه پمپاژ، خون را براى او پمپاژ مىکند، او که هنوز نمرده است، قلبش هم کار مىکند یعنى کارى که قلب مىکرد را الآن آن دستگاه دارد مىکند و اگر آن دستگاه را قطع کنند قلب هم مىایستد. در این موارد باید این دستگاه را متوقف کرد چون این مریض مرده است و این خلاف شرع است که مریض را در یک همچنین حالى نگه دارند! باید دستگاه را خاموش کنند و مریض هم اگر مرد خب بمیرد چون الآن وقت مردن اوست و نباید او را زجر داد. در جایى باید مریض را نگه داشت که قلب خودش بتواند کار کند، نهاینکه یک آمپول تزریق کنند و [داروهای دیگر تا بماند] آنوقت تا عمر نوح مدام باید تزریق کنند و او نه مرده است و نه زنده است، همینطورى بلاتکلیف گیر کرده است و روحش از یک طرف متعلق به بدن است و از طرف دیگر [می خواهد برود]! زجرآورترین قسمت براى فرد این حالت است و متأسفانه الآن دارند این کارها را انجام مىدهند. وقتى که مریض دیگر نمىتواند دوام پیدا کند، باید دستگاه را قطع کرد و باید به عمر طبیعى خودش ازبین برود، وقت رفتن او است دیگر! همینطور در مورد ریه و کبد و ... هست. الآن کسی که کلیههایش از کار افتاده را چهکار مىکنند؟ دیالیز مىکنند. حالا کسى که کلیه ندارد حرف نمىتواند بزند؟! فرضاً کلیهاش کار نمىکند و هر سه روز یک بار و دو روز یک بار باید برود دیالیز کند پس معلوم است کلیه هیچ نقشى در خودیت من ندارد، قلب هیچ نقشى در خودیت من ندارد و اینها وسائلى است براى اینکه بدن را نگه دارند و بهواسطۀ بقاى بدن و سلامت بدن، روح بتواند کار انجام بدهد.
امکان احساس و ادراک تجرد در عین ماده بودن
اینها مسائلى است که شما در تجرد این مسائل را ادراک مىکنید. خب وقتى که مسئله را ادراک کردید بدن شما کجا مىرود؟ ماده چه مىشود؟ پس ماده دوتا است؛ یعنى یک احساس مىکنید احساس مجرد بودن و یک احساس مىکنید احساس ماده را که این ماده همان مجرد است که ظهور دارد. وقتى که شما نگاه به دست خود مىکنید ـ تابهحال فکر کردهاید؟ آزمایش کنید ـ آیا این دوتا دست را یک واحد در تصور خودتان مىآورید یا جداى از خودتان در تصورتان مىآید؟! الآن وقتى که نگاه به این عبا مىکنید، نگاه به کیفتان مىکنید، کیف برای خودتان است ولی مىگویید که این کیف جدا از من است و ربطى به من ندارد. این عبا لباسى است که من هرجا بروم برمىدارم روى دوشم مىاندازم، خب مىتوانم این را بردارم و مىتوانم یکى دیگر را بردارم یا این لباس را بپوشم و یا غیر از این را بپوشیم، این عمامه را مىتوانیم بر سر بگذارم، این عینک مىشکند مىروم یک عینک دیگر میگیرم و در تمام این تعلقات من احساس بیگانگى مىکنم احساس دوئیت مىکنم بااینکه اینها را از خود مىبینم. اینها همه فواصل بعید و بعیدتر است. من آن جِدهاى را که نسبت به این لباس دارم طبعاً آن حالت را نسبت به لباس غیر ندارم، لباس غیر را غیر مىبینم و جداى از این جِده مىبینم که نسبت به متعلقات خودم الآن ارتباط دارد ولى در همین تعلّقى که نسبت به لباس هست باز این را جداى از خودم مىبینم. ببینید این مرتبۀ جدا دیدن و مرتبۀ غیر دیدن فرق مىکند، همینطور نزدیکتر بیاییم تااینکه به این بدن مىرسیم، این بدنى را که الآن دارم مىبینم هیچ از خودم جدا نمىبینم درحالىکه این ماده است و آن خودیت خود، مجرد است پس چطور در اینجا مىتوانید یک تصور بکنید که آن تصور آن دوئیت را واقعاً ایجاد بکند؟! اگر شما بهواسطۀ حالات روحى آن جنبۀ فناى ماده در مجرد را بتوانید تفکیک کنید، در آن حالت است که مىتوانید مشرف بر بدن بشوید و خود را ببینید و بدن را از خود نبینید، تا وقتى که آن اشراف پیدا نشده است و آن غلبه حال بر آن نفس مجرد پیدا نشده است شما خود و بدن را یکى مىبینید؛ یک واحد و یک پدیده مىبینید و همان فکرى را که نسبت به خود دارید همین فکر را نسبت به بدن دارید. مىگویید: آقا چرا روى دستم مىزنى، مىگوید: آقا تو که این نیستى، تو یکى دیگر هستی و دستت چیز دیگر است. مىگویید: چرا در اینجا پایت را روى پاى من گذاشتى، مىگوید: پا که مربوط به تو نیست و تو یک واقعیت دیگر هستی، این چراها برای چیست؟ برای این است که الآن یک احساس دارید و اگر در آنجا دو احساس داشتید خیلى فرق نمىکرد.
یکى از همین افرادى که اتفاقاً با مرحوم آقا هم ارتباط داشت مطالبى نسبت به ایشان گفته بود و ما هم خیلى متأثر بودیم که مثلاً چرا یک همچنین شخصى یک همچنین مطالبى را گفته است. یک شب بود که منزل آمده بودیم در خدمت یکى از بستگان و او هم از این قضیه ناراحت بود. او گفت: آقا جان ایشان آمده این حرفها را راجع به شما زده است شما چرا کارى انجام نمىدهید؟ ایشان به من فرمودند: شما برو فلان کار را بکن. خیلى ناراحت بود و مىگفت که این کار یعنى چه؟ باید یک اقدام تندترى بشود! چه بشود! ایشان فرمودند: آقاجان مگر این حرفها را به ما مىزنند؟! اینها را به من نمىگویند! اینها به این قبا مىگویند! اشاره کردند به قبایشان که به جارختی آویزان بود. اینها به من این حرفها را نمىزنند. حال اگر ما باشیم میگوییم که نه! فلان است اما این اصلاً بدن خود را از خود نمىبیند تااینکه حالا بیاید به او بربخورد و ناراحت شود که دارند پشت سر او حرف مىزنند و به او اسائۀ ادب مىکنند و... او مىگوید که به این قبا مىگویند! مىگوید: آقاجان تو برو به این لباس من هرچه خواستى بگو؛ بگو: اى فلان فلان شده و... به تو مىخندند. ببینید اینها چیزهاى اساسى است که اینها را باید در خودمان زنده کنیم و بپرورانیم. این مسائل را بپرورانیم. آنوقت به یک چیزهایی مىرسیم، به مطالبی مىرسیم، حالا نمىگوییم: مثل آنها ولى خب یک چیزهایى ادراک مىکنیم، یک چیزهایى مىفهمیم، زندگى یکخرده براى ما راحتتر مىشود، ارتباطات یکخرده براى ما راحتتر مىشود، معادلات یک مقدارى براى ما منطقىتر مىشود، معادلات! این حرف و نقلها و پشت سرهم حرف زدنها یک مقدارى سبکتر مىشود، کمتر مىشود، حسن ظنها بیشتر مىشود، سعۀ صدرها بیشتر مىشود. اینها چیزهایى است که بزرگان به ما یاد دادهاند. یکى از چیزهایى که ایشان همیشه به ما مىفرمودند این بود که اگر یک حرفى به تو زدند نرو پى آن را بگیرى، انگارنهانگار شنیدهاى.
بله، یک وقتى مطالبى گفته مىشود که یک مسائل و تبعاتى دارد، آنجا آدم باید پى آن را بگیرد ولى در بعضى از موارد دیگر نه، مثلاً میگویند که فلانى خودش را خیلى مىگیرد، گرفتن ندارد آقا. فلانى دروغ از خودش مىگوید، حالا گفت دیگر، تو فکرت را مشغول نکن! اینقدر از این حرفها به من در نامه مىنویسند که یکى را تابهحال نگفتم، اصلاً تا یادم مىافتد به قبایم نگاه مىکنم و میگویم: بخور، نوش جانت، خوب است، قیمتت بالا مىرود؛ مترى هزار تومان مىشود مترى دو هزار تومان، مترى سه هزار تومان! مىبینم لباسم آنجا هست میگویم: هان بخور، چرا فقط من بخورم؟! یکخرده هم تو بخور!
اینها آمدند و زندگى را براى ما راحت کردند! ببینید ما اصلاً درست عکس این مکتب و مرام و مبنا داریم حرکت مىکنیم، طرف یک حرفى را اصلاً نزده است ولی ما این حرف را زده شده تلقّى مىکنیم، از روى قصد تلقّى مىکنیم، از روى عناد تلقّى مىکنیم و به آن ترتیب اثر مىدهیم و دنیا را پر مىکنیم و پدر او را درمىآوریم بعد وقتى نگاه مىکنى میبینی اصلاً طرف روحش هم خبر نداشت، بدبخت روحش خبر ندارد. این کجا و آن کجا؟! اصلاً اینها در دو وادى کاملاً مختلف به اختلاف بُعدُ المشرقین قرار دارند! او (مرحوم علامه طهرانى) مىگوید: اگر یقیناً شنیدى یعنى اصلاً طرف آمد جلوى تو و گفت [بگو اشکال ندارد]. من در آن زمان مىرفتم و نامههایى را که به ایشان مىنوشتند مىدیدم که چه مطالبى را به ایشان مىگفتند ـ چه دوست و چه غیر دوست، نامههاى بدون امضا ـ ولى ایشان انگارنهانگار، مىگفتند که بزن به اینجا و بزن به آنجا و خودت را راحت کن.
تلمیذ: در خصوص پاییز اولیاء و بزرگان نظر خاصى داشتهاند؟
خصوصیت متمایز پاییز از سایر فصول
استاد: بله، مىگفتند: نورانیت پاییز از سایر فصول بیشتر است جهت خاص آن همان رسیدن به مقصد و مطلوب است. درخت و البته کل طبیعت در پاییز است که نتیجۀ از سبز شدن و نتیجۀ از رشد و نمو را ارائه مىدهند، میوهها در پاییز درمىآیند و وقتى که پاییز مىشود دیگر درختها انگار آن وظیفه را انجام دادند و دیگر برگها مىخواهد بریزد. این حالت حالت خاصى است. بله، یک همچنین چیزى است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد