پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
توضیحات
اول درس متفرقه - بخش دوم: بحث فقهی استدلالی ارتداد
هو العلیم
معنای لغوی ارتداد و بحث فقهی ـ استدلالی ارتداد
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه پنجم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فرق بین مکتب عرفان و مکتب شیخیّه
فرق بین مکتب شیعه یعنی عرفان و مکتب شیخیّه در این است که در مکتب عرفان، راه معرفت برای همه تا ذات الهی باز است و امام علیهالسّلام فقط یک مظهریت است که موصل انسان به آن مرتبۀ ولایت میباشد که همان مرتبۀ توحید و ذات باشد و بین انسان و امام از نقطهنظر مظهریت فرقی نیست؛ یعنی امام علیهالسّلام در اینجا فقط حکم واسطه را ایفا میکند و واسطهای برای رسیدن انسان به مقام توحید.
شیخیّه معتقد هستند به اینکه همانطور که در ذات راه نیست، در امام هم راه نیست و بین توحید و ولایت واسطه قائل شدهاند.
عینیت توحید با ولایت در مکتب عرفان
در عرفان، توحید عین ولایت است. پس کسی که به امام علیهالسّلام برسد به توحید رسیده است. اما شیخیّه معتقد هستند که بین توحید و ولایت فاصله است و بین ولایت و معرفت انسان هم فاصله است.
تلمیذ: خدا در اینجا عالَم را بیان میکند که تمام ملائکه مسخّر وجود انسان هستند و شیطان مسخّر نیست.
استاد: نه، تمثیل نیست بلکه یک واقعیت است. یعنی وقتی که خداوند بهواسطۀ خلقت آدم، ملائکه را بر آن حقیقتی که در وجود آدم هست مطلع کرد، او را امر به سجده کرد. البته این دلیل بر این نیست که این حقیقت فقط در خصوص آدم قرار دارد، بلکه در همۀ افراد قرار دارد. یعنی اگر کسی غیر از آدم بهجای حضرت آدم بود دوباره مسجود ملائکه قرار میگرفت، یعنی حضرت آدم در اینجا بهعنوان نمایندۀ بنیآدم مسجود واقع شده است. اما تعلیق حکم به وصف مُشعر به علّیت است، اینطور نیست که اصلاً سجدهای درکار نبوده است و بهطورکلی قضیه و مسئله تخیلی و سمبلیک بوده است.
تلمیذ: یعنی آیا یک قضیۀ خارجی بوده است که تحقق پیدا کرده است؟!
استاد: بله، طبعاً خارجی بوده است.
تلمیذ: آیا ملائکه سجده کردهاند؟!
استاد: ملائکه سجده کردهاند، چه اشکالی دارد؟!
تلمیذ: ملائکۀ مقربین که در عالم ماده و صورت نیستند!
استاد: به ماده و صورت کار نداریم.
تلمیذ: آدم از طین خلق شده است و در عالم ماده و صورت، سجدۀ کسی که در آن عالم است چگونه نسبت به این عالم تحقق پیدا میکند و این مسجود واقع میشود؟!
استاد: مگر ملائکه خدا را سجده نمیکنند؟!
تلمیذ: یک بحث هم همینجا است که این سجدۀ ملائکه یعنی چه؟ آیا واقعاً سر بر خاک میگذارند یا معنای دیگری است؟! آیا بهمعنای امتثال امر است، یعنی هیچ ارادهای از خود ندارند و هیچ اختیاری ندارند و هرچه که خدا اراده کند آنها هم انجام میدهند؟!
معنای سجده و تسبیح در مخلوقات
استاد: ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ﴾1 چیست؟!
تلمیذ: همین را میخواهم بگویم، همین سؤال را دارم.
استاد: میدانم. آیا تسبیح بهمعنای حرکت زبان است؟!
تلمیذ: نه.
استاد: سجده هم همان است، سجده اظهار عبودیت است کلٌّ بحسبه.
تلمیذ: اظهار عبودیت یعنی هیچ اراده و اختیاری نداشتن.
استاد: چرا؟!
تلمیذ: معنای عبودیت این است دیگر!
استاد: اظهار عبودیت. چرا اختیار ندارند؟!
تلمیذ: میخواهم بگویم که خود محلّ ظهور ارادۀ حق واقع شدن. عبودیت محض هم همین میشود دیگر.
اطاعت ملائکه از خدا امری از روی اختیار
استاد: منظور شما را متوجه نمیشوم. اظهار عبودیت کردن بهمعنای سجده است. الآن خدا امر میکند که این مَلک این کار را انجام دهد، اظهار عبودیتش به این است که حرکت کند نَحوَ المأمورُ به. به این ملک میگوید که این کار را انجام بده، اظهار عبودیت به این است که این کار را انجام میدهد و با اختیار هم انجام میدهد، مضطراً و مجبوراً انجام نمیدهد ولی چون در آنجا عقل به فعلیت رسیده است جنبۀ خلاف در آنها تحقق ندارد، اما آنها همه را از روی اختیار انجام میدهند، ﴿لَّا يَعۡصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمۡ وَيَفۡعَلُونَ مَا يُؤۡمَرُونَ﴾.2
تلمیذ: هر عملی که انجام میدهند ... .
استاد: ﴿لاٰ يَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُم﴾ در مقام اختیار است. در مقام جبر که عصیان معنا ندارد!
تلمیذ: درست است. ﴿لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ وَهُم بِأَمۡرِهِۦ يَعۡمَلُونَ﴾؛1 آیا این عمل همان سجده نیست؟!
استاد: سجده است دیگر.
تلمیذ: یعنی عمل کردن سجده است.
استاد: بله، همان سجده است.
تلمیذ: ما میخواهیم همین را بگوییم.
استاد: نهاینکه سجده بهمعنای عمل کردن است! وقتی که ملائکه میروند تا اینکه قوم عاد را عذاب کنند، نمیگویند که در حال سجده هستند!
تلمیذ: چرا؟! عمل میکنند دیگر؟!
کیفیت سجود و رکوع ملائکه
استاد: سجده یک عمل خارجی است، ملائکه رکوع میکنند، سجود میکنند، تسبیح میکنند، هر کدام از اینها اعمال مختلفهای هستند. آنوقت رکوع هم همینطور است، سجده هم همان است. یعنی اگر شما چشم دلتان باز شود سجدۀ ملائکه را ببینید، آنها را در حال سجده غیر از رکوع میبینید؛ والاّ خاک نیست، همان حال توجهی که دارند آن حال را سجده میگویند. لازم نیست که به خاک سجده کنند. ما باید به خاک سجده کنیم. سجدۀ آنها به غیرخاک است و سجدۀ ما به خاک است. رکوع آنها به غیر از روی زمین است و رکوع ما روی زمین است. آنها در آسمانها و محلّ خودشان رکوع میکنند و ما باید روی زمین و کرۀ خاکی رکوع کنیم، مثل اینکه ما از کرۀ زمین به کرۀ ماه برویم، حالا چون به کرۀ ماه رفتیم آیا پس باید برای سجده سرمان را بالا کنیم؟! نه، آنجا هم باید سرمان را به این حالت روی زمین بگذاریم.
تلمیذ: آیا آنجا [مثل] عالم ماده شکل دارد؟
استاد: بله، شکل دارد؛ نداشته باشد که نمیکنند.
تلمیذ: پس چطور عمل میکنند؟! در بعضی از روایات داریم بعضی از ملائکه همیشه در حال رکوع هستند، بعضی از ملائکه همیشه در سجود هستند، بعضی از آنها دائماً در حال قیام هستند،2 درعینحال ﴿وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ این چطور میشود که هم عمل به امر میکنند و هم دوامشان در آن حال است؟!
استاد: نه، این منافات ندارد که دو جنبه در آنها لحاظ شود. مثل اینکه شما چند کار را باهم انجام میدهید، در عین اینکه چند کار را باهم انجام میدهید به همۀ اعمالتان هم ناظر هستید. ولی این از حقیقت وجودی شما جدا است، آنها هم همینطور هستند. منبابمثال شما الآن که به من گوش میدهید درعینحال هم به من نگاه میکنید، هم متوجه چیز دیگری هستید و هم با دستتان کتاب را برمیدارید، تمام این اعمال، مختلف هستند و از یک شخص سر میزنند. چه اشکالی دارد که مَلکی دائماً در حال سجده باشد و در عین سجده بخواهد عملی را هم انجام دهد؟! آنجا که دیگر تزاحم نیست؛ هم حرکت است و در عین حرکت سجده هم هست و در عین حرکت رکوع هم هست.
در مورد سجدۀ بر آدم هم مطلب همینطور است. وقتی که خداوند در حقیقتِ آدم همان سرّ خود را قرار داد ـ در آنجا کاری به نزولش در عالم ماده ندارد، این مطلب به آن مربوط نیست، همان خلقت آدم با همان حقیقت و با همان سرّی که در وجود او هست اما بعد آن حقیقت در عالم ماده هم تجلّی پیدا کرد ـ آنموقع مسجود برای ملائکه واقع شده است، نه وقتی که بهصورت آدم خاکی و گل شد؛ این مراحل بعد از سجده بود.
تلمیذ: پس نمیتوانیم مسجود شدن را به این معنا بگوییم که ملائکه دائماً در اطاعت امر آدم هستند.
استاد: نهخیر، نمیتوان به آن اطاعت گفت.
تلمیذ: آیا خلقت آدم از همین خاک مادی بوده است؟
استاد: بله، از همین خاک است.
تلمیذ: میگویند: بهشت آنها بهشت برزخی بوده است.
استاد: آن برای خلقت جسمی بوده است اما برای خلقت روحی اینطور نیست؛ خلقت روحی و نفسی به جسم کاری ندارد.
تلمیذ: در آن عوالم آیا واقعاً امر حضرت حق مثل امر تشریعی است که ما در این عالم با امر و کلام داریم یا صرف ارادۀ حضرت حق تعالیٰ در مَلَک ایجاد عمل میکند؟
استاد: بله، آن هم تشریعی است. همان اراده تشریع میشود. خود آنجا هم تشریع است، فرقی نمیکند. ارادۀ حق به صلاة موجب امر خارجی صلاة میشود. حالا اگر مثلاً یک نبی این اراده را در نفس خودش بفهمد، بدون امر خارجی صلاة را اتیان میکند.
توضیحی پیرامون مسئلۀ تکوین
مسئلۀ تکوین مسئلۀ خود عمل خارجی است که بدون اختیار تحقق پیدا میکند. آن را تکوین میگویند، مثل خلقت انسان، خلقت ملائکه، خود اصل خلقت و امثالذلک یا بهطورکلی جنبۀ فعل خارجی را ولو با ارادۀ شخص تکوین میگویند؛ یعنی آن فعلی که مستند به او است.
وجود اختیار برای همه در جنبۀ تشریع
در تشریع اختیار نهفته است. یعنی جنبۀ تشریع در انبیاء و غیر انبیاء و ملائکه لحاظ میشود و با تشریع عمل را انجام میدهند. یعنی به آنها امر میشود و آنها اختیاراً آن را انجام میدهند و با اختیار خودشان صعود پیدا میکنند. لذا ملائکه هم در آن حیطهای که هستند با اعمالی که انجام میدهند دائماً ترقی میکنند؛ اینطور نیست که ملائکه یک مرتبه داشته باشند. بله، خود ملائکه هم همینطور هستند.
تلمیذ: ﴿وَمَا مِنَّآ إِلَّا لَهُۥ مَقَامٞ مَّعۡلُومٞ﴾1 پس چیست؟!
تفاوت علم جبرئیل از زمان حضرت آدم تا زمان حال
استاد: جنبۀ طولی است. ولی از نقطهنظر عرضی حدّ یقفی ندارند یعنی اینطور نیست که مثلاً علم جبرئیل از زمان حضرت آدم یا قبل از آنها به هر اندازهای که بود، الآن هم در همان حد باشد. همینطور دائماً علمش زیاد میشود و ملائکۀ دیگر هم همینطور؛ چون علم حدّ یقفی ندارد چون پروردگار حدّ یقفی ندارد. اگر اینها تا بینهایت حرکت کنند مثل این است که سر جای خود ایستادهاند، هیچ حدّ یقفی نیست.2
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ﴾.3
روایاتی که در زمینۀ ارتداد وجود دارند، در موارد مختلفۀ آن بیان شد و همۀ آنها برای بیان اجمالی از خود ارتداد و همینطور موارد متعلَّق ارتداد بود تا اینکه روشن شود کسی که انکار ولایت میکند ناصبی و کسی که انکار رسالت میکند و همینطور کسی که انکار ضروریات دین میکند، هر کدام از موارد این موضوع هستند. إنشاءالله از این جلسه وارد اصل و حقیقت ارتداد میشویم که حقیقت ارتداد چیست، مواردی را که قوم آنها را جزء ارتداد میدانند کدام هستند و آیا صحیح است یا صحیح نیست.
معنای لغوی ارتداد
[ابنمنظور در لسان العرب میگوید:]
ردد: الرَّدُّ: صَرْفُ الشَّيْءِ و رَجْعُه. و الرَّدُّ: مَصْدَرُ رَدَدْتَ الشَّيْءَ. و رَدَّهُ عَنْ وَجْهِهِ يَرُدُّه رَدّاً و مَرَدّاً و تَرْداداً.1
ارتداد از مادۀ «رَدَّ» است و «رَدَّ» در لغت به معنای صرفالشیء است، «الرَّدُّ صَرفُ الشیء و رَجعُه». انسان چیزی را از مسیرش به اول برگرداند، این را «رَدَّ» میگویند. «و الرَّدُّ: مَصْدَرُ رَدَدْتَ الشَّيْءَ. و رَدَّهُ عَنْ وَجْهِهِ يَرُدُّه رَدّاً و مَرَدّاً و تَرْداداً: صَرَفَهُ» بهمعنای صرف و رجوع و برگشت است.
و أَمر اللَّهِ لَا مردَّ لَهُ.
«لا مَرَدَّ له» یعنی هیچ رجوعی در امر خدا نیست! امر خدا بتّی و قطعی است، رجوع و بازگشتی برای امر او نیست؛ یعنی یک وجهه و یک مآل بیشتر ندارد و صارفی از امر خدا وجود ندارد که بخواهد امر خدا را برگرداند. إرتَدَّ، هم به همین معنا است، ﴿مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ﴾.
وَ الِاسْمُ الرِّدّة، وَ مِنْهُ الردَّة عَنِ الإِسلام أَي الرُّجُوعُ عَنْهُ. و ارتدَّ فُلَانٌ عَنْ دِينِهِ إِذا كَفَرَ بَعْدَ إِسلامه.
«و الإسمُ اَلرِّدَّ»، اسم مصدرش رِدَّ است. «و منهُ اَلرِّدَّةُ عن الاسلام اَی رجوع عنه». اصحاب رِدِّه به آن افرادی میگفتند که از دین برمیگشتند. خیلی از افراد بعد از وفات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به حکومت ابوبکر رضایت ندادند و قبول نکردند و زکات ندادند؛ چون زکات ندادند، آنها این افراد را مرتد میدانستند و میگفتند که هر کسی که به حکومت اسلام زکات ندهد مردودٌ عن الاسلام و مرتدٌّ عن الاسلام است و لذا آنها را کافر میدانستند و با آنها قتال میکردند. یعنی همین جهت ارتداد در زمان پیغمبر اکرم هم لحاظ میشده است. «وَارتَدَّ فلانٌ عن دینه إذا کَفَرَ بَعدَ إسلامه»، این بهمعنای ارتداد بعد از اسلام است.
وَ في حَديثِ الْقيامَةِ وَ الْحَوضِ فَيُقالُ: «إِنهم لَمْ يَزالُوا مُرْتَدِّين عَلَى أَعقابهم» أَي مُتَخَلِّفينَ عَن بَعضِ الواجِباتِ. قالَ: و لَم يُرِدْ رِدَّةَ الكُفرِ و لهذا قَيَّدَهُ بأَعقابهم لأَنه لَمْ يَرتَدَّ أَحد مِنَ الصَّحابَةِ بَعدَهُ، إِنما ارْتَدَّ قَومٌ مِنْ جُفاة الأَعراب.1
در حدیث حوض از پیغمبر اکرم که حدیث معروف است پیغمبر میفرمایند که «یا رَبِّ أصحابی، أصحابی»، وقتی که اصحاب پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میآیند و از کنار حوض میگذرند، اینها داخل در حوض نمیشوند و ملائکه اینها را رَد میکنند و از حوض نفی میکنند، پیغمبر میفرمایند که اینها اصحاب من هستند، ـ مرحوم آقا هم این حدیث حوض را که خیلی مفصل است و اهل تسنّن هم روایت کردهاند در کتاب امامشناسی آوردهاند2 و إنشاءالله ما هم میآوریم. ـ خطاب میرسد که «إِنهم لَمْ يَزالُوا مُرْتَدِّين عَلَى أَعقابهم» اینها بر اعقابشان برگشتهاند. البته در اینجا خود ابنمنظور در لسان العرب و همینطور اهل تسنّن این روایت و امثال این روایت را تأویل میکنند به تخلف از واجبات که همان زکات باشد؛ یعنی چون زکات را نپرداختهاند پس برگشتهاند! حالا اگر نماز نمیخواندند طوری نبود!! اما چون آن موقع زکات معیار برای اسلام بود و حکومت خیلی به زکات و پول نیاز داشت خلاصه هر کسی زکات نپردازد، جزء مرتدین است! ایشان در اینجا میگویند که «أَي مُتَخَلِّفينَ عَن بَعضِ الواجِباتِ» درحالیکه ما تخلف از واجبات را مرتد نمیدانیم. خود اهل سنت هم تارک بعضالواجبات را مرتد نمیدانند، فقط زکات چون پول و مال است، برای آنها خیلی سخت آمده است و متخلّفش را مرتد میدانند؛ ولی اگر شخصی مثل خالد بن ولید زنا هم کند کسی نمیگوید که او مرتد است! اینطور است دیگر!
اگر میخواهید در این بحث مطالعه کنید این مطلب را هم درنظر داشته باشید که ما ارتداد از مذهب عامه را هم مورد مطالعه قرار میدهیم، چون میخواهیم همۀ جوانبش را بررسی کنیم. یعنی درعینحال که میخواهیم بحث خیلی گسترده نشود میخواهیم آن معنا هم جمع شود. ما از آنجا هم مطالب و روایات را خواهیم آورد و معنای ارتداد را از نظر آنها هم بیان میکنیم چون آنها هم قائل به ارتداد هستند.
«وَ لَم یُرد ردَّة الکُفر»، ابنمنظور در اینجا میگوید که منظور پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم ارتدادِ کفر نبود بلکه ارتداد از بعضی از واجبات بود «و لهذا قیَّدهُ باعقابهم لِاَنَّهُ لَم یَرتَدَّ اَحَدٌ منَ الصحابة بَعَده»، احدی از صحابه مرتد نشد «إِنما ارْتَدَّ قَومٌ مِنْ جُفاة الأَعراب»، بعضی از جفاة اعراب مرتد شدند. این معنای ارتداد است که در اینجا وجود دارد.
البته بقیۀ افراد از اهل لغت هم همین معنا را میرسانند که رَدَّ بهمعنای برگشت و رجوع است.1 اگر منبابمثال شخصی نماز نخواند، نمیگویند که او از دین رجوع کرده است. رجوع یعنی عدم قبول. نفی الإسلام و نفی الدّین را رجوع میگویند. معنای «ردّ» رجوع از دین است و ما باید نسبت به اینها دقت کنیم چون بعداً بهدرد میخورند. وقتی که معنای ردّ و ارتداد از اوّل روشن نشود آنوقت ما در بعضی از مشکلاتی میافتیم که در تعارض روایات یا تعارض اقوال فقها بهوجود میآیند؛ اما اگر از اول خوب و درست روشن شود، ما در مندوحه واقع میشویم.
«ردّ» بهمعنای رجوع است. شخصی که منتحل به یک نحلهای و متدین به دینی است و بعد، از آن دین دست برمیدارد و رجوع میکند، او را مرتد میگویند. اما اگر شخصی گفت که من فلان چیز را قبول ندارم، اینکه میگوید: «قبول ندارم»، اغلب بهخاطر این است که فهم او به این قضایا نمیرسد. منبابمثال ـ گرچه ممکن است که این یک مسئلۀ سیاسی باشد ولی ما در بیان مطالب باید بگوییم ـ بعضی از همین افراد و شُعوبی که قبلاً راجع به قصاص صحبت میکردند و یا گفته بودند که قصاص یک عمل غیرانسانی است. ما نمیتوانیم بگوییم که واقعاً این اشخاص با گفتن اینکه قصاص یک عمل غیر انسانی است مرتد شده باشند، بهجهت اینکه یکوقت شخصی میگوید که اینها اصلاً معلوم نیست که برای این زمان باشد بلکه اینها برای آن زمان بوده است و الآن فرهنگ عوض شده است، هزارتا محمل درست میکند. یکوقت هم شخص میگوید که اگر پیغمبر هم الآن این مطلب را بگوید من پیغمبر را قبول ندارم! این را ارتداد میگویند.
ارتداد یعنی نفی الإسلام و نفی الرسالة. اما اینکه بگویند: ما نمیفهمیم که مثلاً چرا بهخاطر زنا یک نفر را باید اعدام کنند؟! در زنا هم مرد خوشش میآید هم زن خوشش میآید، به زور هم که نبوده است، به عنف هم که نبوده است و چهبسا اینکه گاهی از اوقات تمایل از اینطرف (زن) میشود، حالا مرد را چهکار کنند؟! اگر بگویند که ما این را نمیفهمیم، این را باید حمل بر جهالت کرد، و نباید گفت که مرتد هستید و بعد هم آنها را به گلوله ببندند!
تلمیذ: شاهد آنها این است که طبق عقیدۀ خودشان میگویند: «احیاء اسلام کنیم».
استاد: بله. البته فرق میکند. شخصی میگوید که باید یک اسلام جدید پیریزی کنیم مثل مکاتبی که درست میشوند و میگویند که در خارج اینطور است، عدهای جمع میشوند و میگویند که اصلاً میخواهیم یک دین درست کنیم، ده نفر یا پانزده نفر جمع میشوند و میگویند که میخواهیم یک قانون درست کنیم، اصلاً به خدا و پیغمبر و اینها هم کاری ندارند، یکمقدار قوانین را از اسلام میگیرند، یکمقدار قوانین را از نصاریٰ میگیرند، یکمقدار قوانین را از یهود میگیرند، اینها را باهم جمع میکنند و بعد این را مطرح میکنند؛ لذا معلوم است که اصلاً به خدا اعتقاد ندارند.
وجود ارتداد در سایر ملل غیر از اسلام
اصلاً بهطورکلی مسئلۀ ارتداد و برگشت از دین در میان سایر ملل هم هست؛ مثلاً در یهود هم قائل به همین هستند. در یهود هم میگویند: «کسی که خارج از یهود است دَمش مباح است.» یعنی مثلاً اگر در اسرائیل دو نفر ـ یهود و غیر یهودی ـ با همدیگر معارضه کنند و یهودی او را بکشد، دادگاه بهعنوان اینکه او خارج از دین است برای قاتل حکم قصاص ندارند! درحالیکه آنها حکم قصاص هم دارند، یعنی در نزد آنها قصاص قتل، قتل است، اما میگویند که چون او خارج از مذهب است و خارج از یهود است، حکم قاتل مثلاً ده سال یا دو سال زندان است یا فلان مقدار جریمه برای او تعیین میکنند. یعنی حکم آنها هم در مورد ارتداد و خروج از مذهب مثل ما است. درواقع حکمشان اسلامی است. آنها هم غیر از یهودیها را اصلاً آدم نمیدانند و میگویند که فقط یهود باید باشد.
بناءعلیٰهذا در اینجا مسئلۀ ردّ بهمعنای رجوع از ملت بهحساب میآید. مرحوم علامۀ طباطبایی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در ذیل این آیۀ ﴿يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اَللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾ میفرمایند که معنای ارتداد با توجه به آیاتی که قبل از این آیه هستند که مربوط به محبت کفار و تقلید از کفار و امثالذلک میباشند، ایشان ارتداد را به یک معنای وسیعتری میگیرند و میگویند که همانطور که در اسلام انسان باید فقط به یک نحوه متوجه باشد و آن عبارت است از توحید و هرچه غیر از او است را باید حذف کند، و محبت به کفار و تقلید از کفار، منافی با آن روح توحید اسلامی است، لذا بهمجرد میل و محبت به آنها کأنّ این دین از این مسلمانها منسلخ میشود. اگر انسان بخواهد محبت یهود یا محبت نصاریٰ و امثالهم را داشته باشد، آن تمایل قلبی و اتّجاه قلبی که قلب یک مسلمان باید مُتّجه به یک مبدأ واحد باشد، منقسم میشود و به مبادی عدیده و متعدده توجه پیدا میکند و این معنای ارتداد است. ارتداد یعنی برگشت یعنی رجوع. خداوند متعال انسان را به اتّجاه به مبدأ واحد میخواند. اگر انسان از این اتّجاه به مبدأ رجوع کند و به مبادی دیگر تمایل پیدا کند، این معنای ارتداد است.1
البته این معنا، معنای صحیحی است و بسیار معنای خوبی است؛ اما صحبت در این است که ارتداد مصطلح نمیتواند به این معنا باشد. آن ارتدادی که احکام بر آن بار هستند نمیتواند به این معنا باشد. این همان معنایی است که ما در باب شرک در جلسات قبل عرض کردیم که شرک یکوقت بهمعنای شریک قرار دادن برای خدا است که با این معنا همه مشرک هستند! چه کسی هست که برای خدا شریک قرار ندهد؟! همینکه در مبادی، ذهن شما و ما منصرف به مبادی متعدده در عالم اسباب و مسببات است، خودش بالاترین شرک است. اما آن شرکی که متعلَّق برای احکام میباشد عبارت است از عبادة لغیر الله و صلاة لغیر الله و الدعاة لغیر الله که امام علیهالسّلام هم به این مسئله اشاره میکنند و این نمیتواند بر این باشد. بنابراین معنای ارتداد عبارت است از رجوع مِن الحق. معنای ارتداد واقعی چیست؟! حالا آن معنا بماند!
ابتدا ما مبانی اهل تسنّن را بیان میکنیم بعد سراغ مبانی شیعه میرویم. حالا فعلاً بهطور اجمال هردو جهت را در اینجا بیان میکنیم.
مرحوم مجلسی ـ رحمة الله علیه ـ در کتاب بحار الأنوار میگوید:
أقول: قالَ السيّدُ ابن طاوس ـ رحمةُ الله علیه ـ: «ذَكَرَ العباسُ بن عبدالرحيمِ المروَزي في تاريخِه: ”لم يَلبَثِ الإسلامُ بعدَ فوتِ النّبى صلّی الله علیه و آله و سلّم في طَوايفِ العربِ إلاّ في أهلِ المدينةِ و أهلِ مكةَ و أهلِ الطائفِ، و ارتَدَّ سائرُ النّاسِ.“ ثمّ قال: ”إرتَدَّت بَنوتَميمٍ و الرَّبابُ و اجتَمَعوا علىٰ مالكِ بن نُوَيرَةٍ اليَربوعي“.»1
در اینجا مروَزی در تاریخ خودش راجع به ارتداد اینطور بیان میکند که بعد از نبی سایر مردم همه برگشتند. حالا او از اهل تسنّن بوده است!
مالک بن نویره یکی از اصحاب مهم بوده است، از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام و پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بوده است و همان کسی است که پیغمبر بشارت جنت را در مورد او داد و فرمود: «مَن یُحبُّ أن یَنظُرَ إلیٰ رَجلٍ مِن أهلِ الجنَّة فلیَنظُر إلیٰ مالکِ بنِ نویرة».2 وقتی که پیغمبر اکرم این مطلب را فرمودند، عمر بن خطاب از نزد پیغمبر بلند شد و نزد مالک بن نویره رفت و گفت که دستم به دامنت! او هم گفت: «خاک بر سرت کنند، پیغمبر را رها کردی و بهدنبال من آمدهای؟!»
مالک بن نویره [بیرون مدینه] بود، وقتی که به مدینه آمد و دید که خلافت به امیرالمؤمنین علیهالسّلام نرسید، از اعطاء زکات إبا کرد و چون إبا و امتناع کرد، ابوبکر جیشی را به زعامت خالد بن ولید فرستاد و از باب ارتداد او را کشتند، چون او را از اصحاب رَدَّه میشمارند درحالیکه اینها نماز میخواندند و به خالد بن ولید گفتند که اینها در حال نماز هستند اما خالد بن ولید در هنگام نماز غفلتاً و غیلتاً حمله کرد و سَر اینها را برید و بعد هم با زن مالک بن نویره همان شب زنا کرد!3 اینها هیچکدام ارتداد نیست دیگر!! اگر قرار باشد که به آدم ببندند اگر طرف نماز هم بخواند میبندند! هر کاری بکند میبندند! اگر هم قرار بر این است که از انسان نفی عیب کنند اگر زنا هم کند توجیه میکنند! این چیزی است که ما فهمیدیم!
در ادامه دارد:
و ارتَدَّت رَبيعةُ كُلُّها و كانَت لَهم ثَلاثةُ عَساكِرَ: عَسكَرٌ بِاليَمامَةِ معَ مُسَيلِمةٍ الكَذّابِ، و عَسكَرٌ معَ مَعرورٍ الشَّيباني، و فيه بَنو شَيبانَ و عامَّةُ بَكرِ بنِ وايلٍ و عَسكَرٌ معَ الحَطيمِ العَبديِّ، و ارتَدَّ أهلُ اليمَنِ ارتَدَّ الاَشعَثُ بنُ قيسٍ في كِندةَ، و ارتَدَّ أهلُ مَأْرِبٍ معَ الأسوَدِ العَنْسيِّ و ارتَدَّت بَنو عامِرٍ إلا عَلقَمةَ بنَ عُلاثةَ.1
البته مسیلمه خودش ادعای نبوّت و رسالت کرد، و در آنجا این مطلب صحیح است.
ببینید اهل سنت ارتداد را ـ علتش هم مشخص است! ـ بهعنوان عدم اعطاء زکات میدانند ولی اینها صلاة را کنار نگذاشته بودند بلکه نماز میخواندند و به واجباتشان قیام میکردند اما چون زکات نپرداختند، در آن موقع عدم اعطاء زکات در حکم رجوع عن الإسلام مطرح بوده است. این مطلب مورد نظر است. یعنی اگر بخواهیم فتوای اهل سنت را توجیه کنیم به این منوال است که عدم اعطاء زکات را به رجوع عن الإسلام برگردانیم که وقتی کسی حکومت اسلام را قبول نکرد و اعطاء زکات نکرد، [در واقع از اسلام رجوع کرده است!]
تلمیذ: در بحار، کل مصادر اهل سنت را هم ذکر کردهاند؟!
استاد: بله، ذکر کردهاند. البته روایت خیلی زیاد است، من این مقدارش را در اینجا آوردم.
در این مورد روایات زیادی وجود دارند که بهدرد ما میخورند؛ هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات. یکی روایت اختصاص است که غیر از این هم هست و روایت صحیح السّند است:
عن عمرِو بنِ ثابِتٍ قال سَمِعتُ أباعبدِاللّهِ عليهِالسّلامُ يَقُولُ: «إِنّ النّبيّ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ لمّا قُبِضَ اِرتدّ النّاسُ على أعقابِهِم كُفّاراً إِلاّ ثَلاثةٌ سلمانُ و المِقدادُ و أبُوذرٍّ الغِفارِيُّ إِنّهُ لمّا قُبِض رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ و سلّم جاء أربعُونَ رجُلاً إِلى علِيِّ بنِ أبِيطالِبٍ عليهِالسَّلامُ فقالُوا: ”لا واللّهِ لا نُعطِي أحداً طاعةً بعدك أبداً!“ قال: ”و لِم؟“ قالُوا: ”إِنّا سَمِعنا مِن رسُولِ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ و سلّم فِيكَ يومَ غدِير.ٍ“ قال: ”و تَفعَلُون؟!“ قالُوا: ”نَعَم!“ قال: ”فأتُونِي غداً مُحلِّقِين.“ قال: فما أتاهُ إِلاّ هؤُلاءِ الثّلاثةُ. قال: و جاءهُ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ بعدَ الظُّهرِ فضَرَبَ يَدهُ على صَدرِهِ ثُمّ قال لهُ: ”ما لكَ أن تَستَيقِظ مِن نَومةِ الغفلةِ اِرجِعُوا فلا حاجةَ لِي فِيكُم أنتُم لم تُطِيعُونِي فِي حلقِ الرّأسِ فكيف تُطِيعُونِي فِي قِتالِ جِبالِ الحدِيدِ اِرجِعُوا فلا حاجةَ لِي فِيكُم“.»2
«امام صادق علیهالسّلام میفرماید که مردم کافر شدند (روایت جالبی است!) و گفتند: ”ما بعد از تو از کسی اطاعت نمیکنیم.“ فرمودند: ”چرا؟!“ گفتند: ”بهجهت آن مطالبی که از پیغمبر در روز غدیر شنیدهایم این کار را میکنیم.“ فرمودند: ”آیا انجام میدهید؟! آیا پابرجا هستید؟! یعنی آیا ثابتقدم هستید؟!“ گفتند: ”بله!“ فرمودند: ”فردا همه موهای سرتان را بتراشید یعنی بهعنوان بیعت و احرام از هرچه تعلقات هست بیرون بیایید!“ یکی سلمان و یکی ابوذر و یکی مقداد آمد، عمار بن یاسر صبح نیامد و ترسید، لابد مقداری هم فکر میکرد، بعد از ظهر آمد، حضرت دستش را به سینۀ عمار زد و فرمود: ”ما لكَ أن تَستَيقِظ مِن نَومةِ الغفلةِ“ حضرت به عمار این مطلب را فرمود.»
درهرصورت قضیه خیلی مشکل است و مسئله خیلی سخت است! حالا ما در اینجا یک عمّاری میشنویم! این عمّاری که اینقدر مجاهده و... داشت! ولی صحبت در این است که وقتی این مردم و این صحابه و این افراد بهنحو کثرت ـ کثرتی که استیعاب همه را میکند ـ به یک سمت بروند، خیلی عجیب است که برای شخصی شبهه پیدا نشود! اینها که دیروز نماز میخواندند، روزه میگرفتند، در صف جهاد در معیت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بودند، در صفوف صلاة جماعت مع النبی بودند، اهل زکات بودند، اهل انفاق بودند، الآن به چه نحوی و به چه کیفیتی با ابوبکر بیعت کردند! این قضیه مشکل است!
مدح پیغمبر دربارۀ افراد دلالت بر ثبوت و دوام ندارد
افرادی که حتی ممکن بود پیغمبر دربارۀ آنها مدحی کرده باشد ولی این مدح دلالت بر ثبوت نمیکند، دلالت بر دوام نمیکند؛ ولو مدح بوده باشد ولی او الآن به آن سمت رفته است، برای اشخاص خیلی شبهه پیدا میشود، واقعاً شبهه پیدا میشود!
برای شما قضیهای در اینجا نقل کنم که در موقع انقلاب مطالب و مسائل مختلفی بود. شما ببینید که همه در این قضایا بهعنوان دفاع از دین و دفاع از اسلام دخالت میکردند؛ مراجع و علماء دخالت کردند، همۀ مردم دخالت کردند و آمدند و واقعاً شهید دادند، فرزندانشان، پدر، مادر، زن و بچههایشان شهید شدند! همۀ اینها برای اسلام بود، نیّت آنها خیر بود، درست بود! آیا متوجه هستید؟! اینهایی که واقعاً شهید میدادند، برای این شهید نمیدادند که در جهنم بروند بلکه شهید میدادند که عمل و فعال آنها مرضیّ خدا باشد! قضیه این بود، حالا بعضیها ابنالوقت بودند و از این موقعیت سوء استفاده کردند، اینها بهجای خود، و خدا هم خودش میداند که با اینها چه کند، مسئله بهجای خود محفوظ ولی واقعاً نیّت مردم صالحه بود و در این شکی نداریم!
صحبت در این است که اگر شخصی یک زعیم، رهبر، مرشد و استادی داشته باشد، آیا اصلاً باید به فکرش بیاید که من از او سؤال کنم؟! آیا اصلاً باید به فکرش خطور کند که من قدمی بردارم یا مثلاً عملی انجام دهم؟! اگر منبابمثال شخصی واقعاً با حضرت بقیةالله امام زمان علیهالسّلام یا مثلاً زید بن علی در زمان امام باقر علیهالسّلام قیام کرده است، وقتی که اصحاب امام باقر در کنار امام باقر هستند و امام علیهالسّلام در کنار آنها است، اصلاً معقول است که شخصی که در کنار امام باقر یا امام صادق علیهماالسّلام هست به فکرش بیایید که آیا این قیام حق است یا باطل است و من در اینجا چهکار کنم؟! معنا ندارد! هرچه میخواهد باشد، چه حق باشد یا باطل، خود امام میگوید و شرح میدهد! این معنا ندارد و معقول نیست که شخصی مثلاً بگوید که آیا این قیام بر حق است؟! از امام سؤال کنم که آیا من بروم؟! اگر باشد خود امام میگوید که ملحق شو یا ملحق نشو! پس همین فکر کردن، همین تأمل کردن در اینکه آیا من بروم و به زید ملحق شوم یا نشوم، خود این تأمل باطل است! بهخاطر اینکه امام علیهالسّلام در کنارش نشسته است! اگر یکوقت امام نبود یا او در جایی بود که به امام دسترسی نداشت یا امکان وصول به امام نبود، دراینصورت برای انسان افکاری میآید که آیا قیام زید بر حق است یا نه؟! آیا از امام اجازه بگیرم، سؤال کنم، نامه دهم، رسالهای بنویسم، چهکار کنم؟! ولی وقتی که امام در کنارش هست، دیگر دراینصورت معنا ندارد!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در این جریان یک روز به ما فرمودند: «افرادی که از رفقای ما هستند و در آنها شکّی پیدا نشد به عدد یک دست نرسید!» خیلی عجیب است! یعنی از جمیع رفقا و افراد! من در این مسائل از بعضی از اینها مطالبی را دیدم که اصلاً تعجب کردم! شخصی از اینها از معمرین بود و حدود هفتاد سال سن داشت، از این هفتاد سال سن، حداقل چهل یا چهل و پنج سال را در خدمت بزرگان بود، در خدمت مرحوم آقای انصاری بود، در خدمت آقای حداد بود، در خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیهم ـ بود اما درعینحال شما میبینید که افکاری داشت! این قضایا چیست؟! بهخاطر این است که ایمان در افراد متفاوت است.
میخواهم قضیۀ امیرالمؤمنین علیهالسلام را بگویم! اگر قرار بود که مرحوم آقا مانند امیرالمؤمنین بگویند که میخواهم قیام کنم، کیست که سرش را حلق کند و اجتماع کند؟ چند نفر میآمدند؟ یعنی چند نفر با یقین میآمدند؟! حالا که نیامدند، آیا مشمول ارتدَ النّاسُ علیٰ أعقابِهم کُفارًا میشوند؟! ببینید مسئله خیلی مشکل است! ببینید امتحان چقدر سخت و مشکل است! «اِرجِعُوا فلا حاجةَ لِي فِيكُم أنتُم لم تُطِيعُونِي فِي حلقِ الرّأسِ فكيف تُطِيعُونِي فِي قِتالِ جِبالِ الحدِيدِ اِرجِعُوا فلا حاجةَ لِي فِيكُم.»
مشکل بودن مسئلۀ ایمان
خلاصه از اینجا استفاده میشود که مسئلۀ ایمان، مسئلۀ بسیار مشکلی است که اتجاه قلبی و نحوۀ حرکت انسان در موارد و مواقع حساس به اینطرف و آنطرف متمایل نشود!
میگویند که شخصی پول نداشت و گرسنه بود، به یک غذاخوری رفت و سفارش غذا داد، بعد از خوردن گفت که یکی دیگر بیاورید، یکی دیگر آوردند و خورد و یکی دیگر هم خورد. [با خودش] گفت: «ما که باید کتک را بخوریم پس حداقل غذا را خوب بخوریم!» سه بار خورد! گفتند که پولش را بده! گفت: «اگر کسی پول نداشته باشد چه کارش میکنید؟!» گفت: «یک کتک مفصل میزنیم و بیرونش میکنیم!» گفت: «پس زود بیا بزن، معطلم نکن!» شخص کتک زد و او رفت! فردا آمد و گفت: «اگر به همان قیمت دیروز است، سه پُرس دیگر بیاور!»
حالا این شخص هم میگوید که زنی به این زیبایی و ما هم حاضر! میگوید که من راضی [هستم] و تو هم راضی [هستی]! حالا که دیگر نیازی به رضایت دیگری نیست، حالا خدا هم میبخشد! اما وقتی که یکدفعه این قضیه فاش شد، در را باز کردند و چهار نفر داخل آمدند و گفتند که ای داد و بیداد! کتک اول را میخوریم! [موقع] کتک دوم میگوید: «مثل اینکه خیلی روی تو زیاد شده است!» این شخص که انکار رسالت را نمیکند بلکه میگوید که جوانم و نمیتوانم خودم را نگه دارم و... ! بگوییم: مدمن خمر، عابد وثن است،1 و عابد وثن هم واجب القتل است! این که خیلی جای تأمل دارد!
بنابراین مطلب را به دستتان دادم. یعنی ما دو نوع عنوان در باب اصل کفر داریم:
اول: یک عنوان همانطور است که از بعضی از روایات استفاده میشود و احکام ظاهری کفر و شرک و ارتداد بر آن مترتّب میشود.
دوم: عنوان دوم عنوانی است که همان مراتب باطنی کفر است، اما بدون اینکه این عنوان، عنوان ظاهری است. ما باید بین این دو دسته روایات فرق بگذاریم. دیگر خواندن بقیۀ روایات در این قضیه مورد ندارد.
تلمیذ: یعنی میخواهید بگویید که اینها باطنی است؟!
استاد: همۀ اینها باطنی است و اصلاً ربطی به باب ارتداد و باب کفر و شرک ندارد! آنچه مربوط است همین است که خود امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «لا یَکونُ العبدُ مُشرِکاً حتّی یُصَلِّی لِغیرِ اللّهِ» این مشرک است «أو یَذبَحُ لِغیرِ اللّهِ».1 یعنی یک جنبۀ ظاهری در فعل او باشد که حکایت کند از آن جنبۀ باطنی که اصلاً خدا را قبول ندارد یا واقعاً برای خدا شریک قائل است؛ او مشرک است و امام صادق علیهالسّلام میخواهند در اینجا دفع دخل کنند و بگویند: روایاتی که از آباء و از ابناء ما در باب کفر و شرک میآیند، مربوط به شرک باطن و کفر باطن هستند.
مصادیق شرک و کفر ظاهر
اما شرک و کفر ظاهر همین است که صلاة لغیر الله باشد، ذبیحة لغیر الله باشد، دعا لغیر الله باشد.
تلمیذ: از مرحوم شیخ آقا جلال طاهر شمس سؤال کردیم که باید پشت سر عادل نماز بخوانیم، ما داریم که خوف از غیر خدا شرک است، ما از غیر خدا میترسیم، پس من خودم هم اینطور هستم، پشت سر من کسی نمیتواند نماز بخواند؟! ایشان فرمودند: «این قوۀ واهمه است که شما را وادار کرده است که از غیر خدا بترسی.»
استاد: نه، انسان در آن عقیدۀ باطنی مصیب نیست. واقعاً آن حقیقت توحید را همه ندارند. گفتم دیگر: آن خدایی را که امام صادق علیهالسّلام قبول دارد، فقط خود ایشان است و ما باید بهدنبال کارمان برویم! اگر نماز آن است که امیرالمؤمنین علیهالسّلام میخواند ما دیگر مرخص هستیم! آن توحیدی که واقعاً امام صادق علیهالسلام قبول دارد پس جبرئیل هم مشرک است! کجا جبرئیل و عزرائیل و ملائکۀ مقرب این مطالب را میفهمند؟! این کفر و شرک بهعنوان عیب نیست بلکه مراتب وجودی اشخاص است! این شخص در این مرتبه است لذا نمیفهمد، اینطور نیست که برای او عیب است! نه، عیب نیست! همه کافر هستند، همه مشرک هستند! چه اشکال دارد؟!
مرحوم حضرت آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ حکایت خیلی جالبی نقل کردند ـ وقتی آقا در این مسائل و قضایا و جریانات خرداد وارد شده بودند ـ فرمودند:
خدمت مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفتم، ایشان فرمودند: «در این مسائل فقط باید امام علیهالسّلام باشد یا اینکه شخصی باشد که مستقیماً از خود حضرت این دستور را داشته باشد، آیا شما امام هستید؟! ولیّ هستید؟! شما چه هستید؟!»
دیگر آقا هم سرشان را پایین انداختند. البته اینها یک مسائلی است، به این سادگی هم نیست! اما صحبت در این است که آقای حداد میخواستند بفرمایند که این مقدار کافی بود، دیگر بیش از این مقدار لازم نیست. البته از نظر ظاهر هم موانعی پیش آمد که دیگر مرحوم آقا نتوانستند با آقای خمینی همکاری کنند. یک مسائلی پیش آمد، مقداری را گفتند و مقدارهایی را هم نگفتند! مرحوم آقا به مرحوم آقای حداد عرض میکنند: «آقا اگر ما این کار را نکنیم مردم بهایی میشوند!» آخر الآن همۀ مملکت بهایی است، نخستوزیرش بهایی است، ارتشش بهایی است، فلان بهایی است! شاه همۀ مملکت را بهدست بهاییها داد دیگر! همه بهدست بهاییها بود. رئیس سازمان امنیتش بهایی بود، هویدا بهایی بود، چندتا وزیر کابینه بهایی بودند، امرای ارتش بهایی بودند، یعنی خیلی از امرای ارتش ازجمله رئیس ستاد ارتش بهایی بودند و ازهاری هم بهایی بود! خلاصه عرض کردند که همۀ مردم بهایی میشوند! آقای حداد فرمودند:
آقا سید محمدحسین، همه بهایی هستند! نمیخواهد به فکر مردم باشی، همه بهایی هستند!
واقعاً آیا یک شیعه پیدا میکنید که عقایدش طبق عقاید امیرالمؤمنین علیهالسّلام باشد؟! اگر پیدا میکنید، بیاورید! واقعاً آنطوری که علی خدا را میشناخت، آنطوری که امام سجاد میشناخت، آنطوری که امام مجتبی میشناخت، آنطوری که امام جواد و سایر ائمه علیهمالسّلام خدا را میشناختند! نه آقاجان، مردم چطور هستند؟! امروز این، فردا آن، پسفردا آن! شما نگاه کنید یعنی واقعاً میگویم، به مردم نگاه نکنید، به خواصّ خودمان نگاه کنیم، خواصّ! ببینید عقیدۀ آنها چیست؟! اینها از فناء چه برداشتی میکنند؟! از ولی چه برداشتی میکنند؟! از توحید چه برداشتی میکنند؟! نگاه که میکنی، به جان شما این مطالب را از بیارزشترین مسائل هم پایینتر قرار میدهند!
من به شخصی گفتم که از کجا استدلال میکنی که زید بن فلان فانی است؟! گفت که به حرم رفته بود، یکدفعه زمین خورده است! بهبه! ماشاءالله! آقا به حرم رفته است و یکدفعه زمین خورده است، پس او فانی است! گفتم: آقا، فلان شخص روزی ده دفعه زمین میخورد! یعنی اینقدر مسائل بیارزش شده است که آنوقت به شخص فانی میگویند! باقی بعد الفناء میگویند! اینها اینطور هستند! خواص ما اینطور باشند! شما بروید و به مردم کوچه و بازار و عوام برسید، اینها چه هستند؟!
امروز به همۀ این مردم بگویند که امام زمان علیهالسّلام پارسال ظهور کرده بود و بعد هم او را کشتند، همه قبول میکنند، همین ملت قبول میکنند! همین الآن به یک نفر شال سبز ببندند و یک چیزی به او آویزان کنند، ـ بعضیها هستند که در قم راه میروند ـ مثلاً شال سبزی آویزان کنند و چند نفر امضاء کنند که او امام زمان است، آقا تمام مردم ایران به دستبوسی او میآیند! تمام ایران! همین مردم میآیند! همین آخوندها میآیند! یک نفر سؤال نمیکند که آقا تو که امام زمان هستی چه داری؟! حالا برفرض آمد و کاری هم کرد، فرض کنید که این کتاب را به عقرب تبدیل کرد، به گربه تبدیل کرد، دیگر از این بالاتر؟! آیا این امام زمان شد؟! جوکی هندی هم از این کارها میکند، و خیلی از این مرتاضها و هندیها این کار را میکنند!
دین، کمترین چیزی که مردم به آن بها میدهند
یعنی وقتی که شما داخل مردم و اعتقادات مردم بیایید، میبینید کمترین چیزی که اینها به آن بهاء دادهاند دینشان است! اصلاً دین ندارند! اصلاً و ابداً!
من به شخص میگویم که شما از کجا میگویید که فلان کس ولی است؟! میگوید: «مگر میشود نباشد؟!» یعنی ببینید بالاترین دلیل [او این است که] مگر میشود نباشد؟! پس بگو که اگر اینطور است من امام و پیغمبر هستم! آخر مگر م
یشود نباشم؟! اگر «مگر میشود نباشد» دلیل شود پس بگو من هستم! پس بگو شما هستی! آیا «مگر میشود نباشد» حجّت است؟! یعنی واقعاً میگویم!
تلمیذ: برهان صدیقین است!
استاد: بله دیگر، این درست است! برهان صدیقین است و خود وجودش دالّ بر ثبوتش است! این دین بهدست چه کسی افتاده است! بهدست این ملت! این عرفان بهدست این ملت افتاده است! این حقائق بهدست این ملت افتاده است! اصلاً انگارنهانگار که چه بود و چه شد! چه مسائلی بود! بعد هم اگر کسی بخواهد حرف بزند، او را میزنند و میکوبند و طرد و لعن میکنند! دیدیم دیگر! از وقتی که بهدنیا آمده است تا الآن را برای همه میگویند، آقا یک چیزهایی هست! الحمدلله! دیگر ما همه چیز دیدهایم! دیگر این قضایا و مسائل وجود دارد.
در این روزها تقریباً پنج یا شش ساعت از شبانه روزمان به مکالمات تلفنی میگذرد و نمیدانیم که چه زمانی اینها تمام میشود! یکوقت با خودم فکر میکردم که آقا اصلاً خوب است که از قم بیرون بروم! استخاره کردم و دیدم که استخاره خیلی بد آمد!
... به ایران آمدند، در آن زمان سه سالم بود. گفت: «امسال میخواهم به حج مشرف شوم، شما هم بیایید تا برویم»، آقا فرمودند: «من امسال نمیتوانم»، خلاصه، خیلی اصرار کرد که: «بیایید تا برویم!» ایشان فرمودند: «نمیتوانم، موانعی دارم.» او رفت و برگشت و یک روز پیش ایشان آمد. همان کسی بود که آقا در لبّ اللباب اسمش را آوردهاند. یک مهندس جوانی که بهایی بود و بعد مسلمان شد، همین شخص بود.1 نمیدانم از دنیا رفته است یا نه! ما دیگر او را ندیدیم، مهندس صادقی بود!
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد