/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2)

  •  

  • سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه چهاردهم

  •  

  • استاد

  • آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدّس‌الله‌سرّه

  •  

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  •  

  • در جلسات گذشته بحث راجع به تحقّق یا عدم تحقّق ارتداد با تبدّل عقیده و کیفیت تبدّل اعتقاد حق به اعتقاد مخالف بود.

  • عدم تحقّق ارتداد به صرف تبدّل و تغییر عقیدۀ حقّه به عقیدۀ غیر حقّه

  • عرض شد که ارتداد به‌صرف تبدّل و تغییر عقیدۀ حقّه به عقیدۀ غیرحقّه محقّق نمی‌شود زیرا احکام مترتّبۀ بر ارتداد به نفس الإرتداد برمی‌گردد و ما با توجه به ادلّه‌ای که رفع حذر و محذوریت از مکلّف می‌کنند نمی‌توانیم درصورت تبدّل، حکم به ارتداد کنیم.

  • جهل مؤمِّن از عقاب

  • آیات قرآن در این زمینه بیان شد و اگر دوباره آیاتی در این زمینه پیدا کردم یا اینکه رفقا پیدا کردند عرض خواهیم کرد. و عرض شد که تکلیف را براساس علم و قدرت قرار می‌دهند و جهل را نسبت به موضوع یا به حکم درصورتی‌که عن قصورٍ باشد و عن تقصیرٍ نباشد که خطاب «هلّا تَعلَّمتَ»1 به او تعلّق بگیرد، این جهل را مؤمِّن از عقاب می‌دانند. این آیات بسیار هستند.

  • تلمیذ: آیا در اینجا استضعاف شامل آن نمی‌شود؟

  • موارد استضعاف

  • استاد: بله، استضعاف است. استضعاف یا در موضوع است یا در حکم است. استضعاف در هجرت یا استضعاف در اعتقاد به عقاید خلاف است. تمام این موارد استضعاف هستند.

  • تلمیذ: آیات ظاهراً شامل آخری می‌شود! حدّ اعلا را می‌گیرد دیگر؟

  • استاد: بله، عرض کردم که از حدّ پایین گرفته است، مثل آنهایی که متدین به دین حق هستند اما تحت شرایط غیرمنطقی قرار دارند و نمی‌توانند مهاجرت کنند و نمی‌توانند مسلک و مکتب حق خودشان را اظهار کنند، اینها شامل استضعاف می‌شوند و همین‌طور آنهایی که دارای عقیدۀ مخالف و غیرحقّه هستند و تحت شرایط غیرمنطقی و خاص، بلاغ و ابلاغ برای آنها تحقّق پیدا نکرده است، اینها هم جزء مستضعفین هستند یا اینکه مبانی آنها مبانی مختلفی شده است که حالا در باب حدیث رفع عرض می‌کنم که چطور عدم العلم، عدم العلم بدوی و عدم‌ العلم استمراری است.

    1. بحار الأنوار، ج 2، ص 29؛ تفسیر الصافي، ج ۲، ص ۱6۹:
      «عن ابن زیاد قال سَمِعت جعفر بن محمد علیه‌السّلامُ و قد سئل عن قوله تعالى: ﴿قُلۡ فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ﴾، فقال: ‌”إنَّ اللهَ تعالى یقولُ للعبدِ یومَ القیامةِ عبدی أكنتَ عالماً؟ فإن قالَ: نَعَم، قال له: أفلا عَمِلْتَ بما عَلِمْتَ؟ و إن قال: كنتُ جاهلاً، قال له: أفلا تَعَلَّمْتَ حتى تَعْمَلَ؟ فیخْصِمُ فتلك الحجة البالغة‌‌“.»

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

3
  • آیاتی در این زمینه هستند، ما هم در همین ادلّه دوباره بیان می‌کنیم. حالا دسته‌بندی آنها برعهدۀ خود رفقا باشد که باید بعداً دسته‌بندی و منظم شوند چون پس‌وپیش هستند.1

  • یکی از روایاتی که عرض شد در اینجا می‌تواند مورد تأمل قرار بگیرد حدیث رفع است که البته حدیث رفع به طُرق مختلفی بیان شده است. در بعضی جاها «رُفِعَ عن أمتی تسعة» است:

  • الخطأُ و النّسیانُ و ما أُکرِهوا علیه و ما لا یَعلَمون و ما لا یُطیقُون و ما أُضطُرّوا إلیه.2

  • در کافی جلد دوم آمده است:

  • عن أبِي‌عبدِاللّهِ عليهِ‌السّلامُ قال: «قال رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ و سلّم: وُضِعَ عن أُمّتِي تِسعُ خِصالٍ الخطأُ و النِّسیانِ و ما لا یَعلمُونَ و ما لا یُطِيقُونَ و ما اُضطُرُّوا إِليهِ و ما اُستُكرِهُوا عليهِ و الطِّیرةُ و الوسوسةُ فِي التّفكُّرِ فِي الخلقِ و الحَسَدُ ما لم يُظهِر بِلِسانٍ أو يدٍ.»3

  • این روایت به دو طریق «رُفِعَ» و «وُضِعَ» روایت شده است.

  • مرحوم شیخ در مورد این روایت بحث مفصل و دقیقی دارند. آنچه موجب استدلال ما در این روایت است عبارت است از عبارت‌های مختلفی که در این روایت آمده‌اند. یکی از آن عبارت‌ها «ما لا یَعلمُونَ» است. در «ما لا یَعلمُونَ» که بر جهل در احکام تعلّق می‌گیرد، در اینجا عواقب و آثار مترتّبۀ بر علم را از جهل برمی‌دارد. «ما لا یَعلمُونَ» یعنی «عدم العلم».

  • ظهور «ما لا یَعلمُونَ» هم شامل عدم العلم بدوی در شبهات بدویه و هم شامل عدم العلم استمراری در شبهات مستمرۀ متعاقبۀ بر این علم بالأحکام می‌شود و همین‌طور شکّ بعد العلم یا بالإعتقادات و شکّ بعد الإعتقادات (بعد العلم) می‌شود. در شبهات بدویه چه حکمیه باشند یا موضوعیه، عدم العلم و رفع تکلیف صادق است. به‌عبارت‌دیگر در شبهاتی که ما می‌توانیم قاعدۀ برائت اصلیه را جاری کنیم، این آثار متعاقب بر شبهه و بر عدم العلم در اینجا بار می‌شوند.

  • موارد جریان برائت و اصالت عدم الحذر

    1. . الآن به آقای... عرض می‌کردم که حالا احتمال می‌دهم که إن‌شاءالله وضعیتمان دائماً بهتر می‌شود ولی این مشکلاتی که در این مدت برای ما بود، تقریباً در این مدت از مایه می‌خوردیم و دائماً از مایه کم می‌شد تا جایی که یک اثر تکوینی و وضعی روی ما گذاشته است. حالا سلاّنه سلاّنه خودمان را می‌کشیم تا ببینیم خدا چه می‌خواهد.
      تلمیذ: بیست و پنج سال شد؟
      استاد: إن‌شاءالله که این انعزال از قضایا و مسائل خودش مُمد و مؤیّد شود و خلاصه کم‌کم بخواهیم جبران کنیم. درهرصورت خیلی خارج از کوپنمان صرف کردیم.
      تلمیذ: از جان مایه گذاشتید.
      استاد: خیلی فشار زیاد بود! بله، یعنی یک تأثیر وضعی گذاشته بود؛ مثل کسی که تمام توانش را خرج کرده باشد و همین‌طور... ! آن‌قدر خلاف توقع همین‌طور پی‌درپی بود که طبعاً قضایا و مسائل خیلی عجیب بود به‌طوری‌که اصلاً در منزل بودیم انگار که در منزل نبودیم حتی این مسائل روی خواب و غذایمان خیلی مؤثر بود و ناراحتی‌های معدۀ ما که دوباره عود کرده بود.
      الآن احساس می‌کنم که اگر خدا بخواهد این مسائل و درگیری‌ها دیگر نباشد و فقط به بحثمان بپردازیم ولی درهرصورت [این مسائل] کار خودش را کرد. حالا تا ببینیم که خدا چه زمانی می‌خواهد جبران کند. من آن موقع یادم هست در سابق ـ یعنی حدود یک یا دو سال پیش ـ وقتی که چهار ساعت مطالعه می‌کردم, آنگاه احساس خستگی می‌کردم؛ چهار ساعت پیاپی! این‌طور نبود که مثلاً بین آن فاصله بیفتد و چایی یا میوه‌ای بخورم، بلکه همین‌طور مداوم! الآن شاید به سه ‌ربع نمی‌رسد و بعد از آن دیگر خسته می‌شوم، باید یک ‌ربع بین آن قدمی بزنم، من‌باب‌مثال به حیاط بروم، فقط قدمی بزنم و برگردم تا بتوانم دوباره ادامه دهم. حالا این‌طور است دیگر تا خدا چه خواهد. لذا خیلی از اوقات می‌شود که در مطالعات بعدی مثلاً در جمع‌آوری و حیازت قضایا می‌بینم مطالبی که مثلاً در دو روز گذشته‌اش به ذهنم نرسیده است که جایش بود در آنجا مطرح شود، شما باید احساس کنید که گاهی اوقات مطالب پس‌وپیش می‌شود اما اگر خدا بخواهد و بدائی پیش نیاید، احساس می‌کنم که إن‌شاءالله حداقلش این است که به‌سمت روال طبیعی خودمان حرکت می‌کنیم. این رفت‌وآمدها انسان را خیلی ازبین می‌برد، وقت انسان را خیلی تلف می‌کند، همین آمدن‌ها و ملاقات‌ها خیلی وقت را می‌گیرد.
      خیلی اصرار از این‌طرف و آن‌طرف مثلاً طهران است که افراد بیایند، وقتی که می‌آیند و صحبت می‌کنند، می‌بینیم که می‌توانستند این مطلب را در نامه هم بنویسند؛ مثلاً آن روز که شما تشریف آورده بودید، آن افرادی که آنجا بودند، من به همان شخصی که واسطه بود گفتم که شما ببینید مطالبشان ضروری است یا نه؟ آیا مطالب ضروری دارند؟ گفت: «نه حتماً...»، وقتی که آمدند و حرف زدند، دیدم که حرف‌های معمولی و عادی بود اما بندگان خدا مثلاً از اهواز آمده‌اند، صحیح نیست آدم اعتناء نکند لذا باید بنشیند و با آنها صحبت کند.
      آقای ... در طهران خیلی اصرار داشتند که شما پنج‌شنبه‌های خودتان را بگذارید برای این افرادی که می‌خواهند بیایند، هر پنج‌‌شنبه عده‌ای بیایند. من می‌گویم که اینها می‌خواهند چه بگویند؟! آقا گرفتار هستیم، آقا دعایمان کنید! دعا می‌کنیم! به روی چشم، دعایتان می‌کنیم! گرفتار هستید؟! خدا إن‌شاءالله گرفتاری شما را برطرف کند اما یک‌‌وقت شخصی واقعاً مشکل دارد، مشکل اعتقادی دارد و خلاصه یک مطلب دیگر، طبعاً آن یک مسئلۀ دیگر است که آدم باید وقتش را برای همین مسائل بگذارد اما عموماً این‌طور هستند. اینها خیلی وقت می‌گیرد، با اینکه من به خیلی‌ها گفته‌ام که اگر مسئله‌ای هست، فقط شب پنج‌شنبه تلفن بزنید، درعین‌‌حال می‌بینیم که بعد از ظهر تلفن می‌زنند، شب‌های عادی تلفن می‌زنند، از این‌طرف و آن‌طرف مثلاً از شهرستان تلفن می‌زنند، آدم که نمی‌تواند بگوید که آقا نزن، یک‌دفعه وسط مطالعه‌ام تلفن می‌زنند، مدام می‌گوییم که آقا إن‌شاءالله حالا ... ، آقا یک سؤال دیگر هم داریم! باشد! یک سؤال دیگر... .
      یک ‌دفعه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در طهران منبر می‌رفتند، همین کتاب امام شناسی را از آن سال در ماه رمضان شروع کردند، ایشان شب‌ها می‌آمدند و اینها را هم می‌نوشتند و مطالعه می‌کردند، آن‌وقت امام شناسی هم خیلی مراجعه می‌خواهد دیگر، با معاد شناسی فرق می‌کند. امام شناسی مدارک می‌خواهد، مدارک اهل سنت، خیلی کار می‌برد، آن هم در شب‌های ماه رمضان! ایشان از اول ماه رمضان با ما و والدۀ ما و اهل‌بیتشان قرار گذاشتند که هر کسی آمد، بگویند که فلانی اصلاً مجال ندارد. ایشان از مسجد که می‌آمدند یک ساعت استراحت می‌کردند و بعد به کتابخانه‌شان می‌رفتند و اصلاً ما با ایشان حرف نمی‌زدیم، فقط موقع افطار می‌آمدند و افطار می‌کردند و دوباره به کتابخانه‌شان می‌رفتند، به همین کیفیت، صبح‌ها هم همین‌طور و... . یعنی یک ماه رمضان هر کسی می‌آمد، خودشان ‌گفته بودند که بگویید: «فلانی مجال ندارد».
      یک روز یکی از اقوام نزدیک ما ـ یعنی از ناحیۀ اُم بود نه از ناحیۀ اَب ـ که مرد معمّم، محترم و صاحب‌منصبی بود، از یکی از شهرستان‌های دور به طهران آمده بود و آقا را هم خیلی دوست داشت، الآن هم حیات دارد و زنده است گفته بود که می‌خواهم آقا را ببینم. با دایی ما آقای سید حسن معین به منزل ما آمدند. دایی ما به او گفته بود که حالا می‌رویم ولی یک ‌وقت ممکن است که فلانی وقت نداشته باشد. خلاصه، پیِ آن را به تن خودت بمال که اگر رفتی و یک ‌وقت ملاقات نکردی، ناراحت نشوی. گفتند که حالا برویم، آمدند و نشستند. والده‌ام دید که این شخص از آن شهرستان دور آمده است و خلاصه... ! گفته بود که والله قضیه این است! گفتند که فقط یک دقیقه آقا بیایند تا او را ببینیم! [اما گفتند نمی‌شود] چون گفته بودند که من به‌هیچ‌وجهی با کسی ملاقات نمی‌کنم. چون اگر می‌خواستند حتی باب یک ثانیه را باز کنند، این ماجرا ادامه پیدا می‌کرد، فلان شخص هم بیاید، فلان شخص هم بیاید، هیچ! این بندۀ خدا آمد و چون می‌دانستند مبنای ایشان همین است و قصدی ندارند، فقط مسئله این است که نمی‌توانند و از جهت دیگری نیست، ما را دید و برگشت. بعد ایشان هم برایش پیغام دادند و سلام فرستادند که ما خلاصه وضعیتمان این است.
      سالی یک دفعه آقای شیخ حسن سعید که در طهران بود به دیدن آقا می‌آمد، آن هم در وقتی که یکی از مریدهایش در شمیران افطاری می‌داد، او که به آنجا می‌رفت، ساعت یازده شب موقع برگشت و سر راهش درِ خانۀ ما را می‌زد! هیچ! خدا رحمتش کند از دنیا رفته است؛ یعنی آن موقعی که آقا می‌خواستند بخوابند، تازه او در می‌زد! اینها هم که تا صبح گعده و فلان و... می‌گرفتند! این‌طور بودند دیگر! خلاصه، آقا بالا می‌آمدند.
      آن سال این بندۀ خدا طبق معمول از آنجا که می‌خواست به خانه‌اش برود، گفت که سر راه آقا سید محمد حسین را هم می‌بینیم! در زد، گفتیم که آقا جریان این است و ایشان اصلاً ملاقات ندارد، گفت: «پس می‌خواهم یک تجدید وضو کنم»، گفتیم که برای تجدید وضو بیایید. یعنی آقا گفته بودند که اصلاً به من نگویید که چه کسی آمده است تا اینکه من بگویم می‌توانم یا نه، اصلاً نگویید. یعنی از اول ماه رمضان آقا با ما تمام کردند که اگر کسی می‌آید، اصلاً به من نگویید، ما هم دیدیم خودشان این‌طور می‌گویند، گفتیم که آقا اصلاً ایشان نیستند و حتی می‌گفتند که حالا شما به آقا جانت بگو اگر گفتند... ! گفتیم که آقا اصلاً گفتند به من نگویید، چه بگوییم؟! لذا گفت: «خداحافظ شما».
      تأثیر مضرّ ملاقات‌ها و رفت‌وآمدها در کار علمی
      واقعاً شخصی که می‌خواهد کار علمی انجام دهد، این ملاقات‌ها و رفت‌وآمدها خیلی ضرر دارد و سم است! واقعاً برای طلبه‌ای که می‌خواهد درس بخواند سم است! ما هرچه بتوانیم ملاقات با افراد مختلف را کم می‌کنیم، حالا دوستانی که در حول‌وحوش آدم هستند، آدم با اینها ارتباط دارد ولی از خارج و امثال‌ذلک، اینها دائم موجب می‌شود که انسان آن ملاقات را انجام دهد. امروز اهل‌بیت ما می‌گفتند که فلان مخدره خیلی ناراحت است از اینکه چرا شما به او وقت نمی‌دهید و به شخص دیگری احاله‌اش داده‌اید! گفتم که اگر مشکلی دارد و می‌خواهد حل کند برای ما نامه دهد، اگر هم می‌خواهد جمال ما را ببیند به خیابان بیاید! آمدن و نشستن چه اثری دارد؟! مشکلی دارد نامه برای ما بدهد اگر چیزی به‌نظر برسد برای او بیان می‌کنیم و اگر هم چیزی به‌نظر نرسد که می‌گوییم چیزی به نظرمان نرسید!
    2. الخصال، ج ۲، باب التسعة، رفع عن هذه الأمة تسعة أشیاء، ص 4۱۷، ح 9؛ وسائل الشیعة، ج ۱1، أبوابُ جِهادِ النَّفسِ و ما ینَاسِبُه، باب 56، ص 295، ح 1:
      «عَن حَرِیز بن عبداللّه عَن أبی‌عبداللّه علیه‌السّلام قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: ‌”رُفِع عن أمَّتی تِسعَةُ أشیاءَ؛ الخطأُ و النّسیانُ و ما أُکرِهوا علیه و ما لا یعلَمون و ما لا یُطیقُون و ما أُضطُرّوا إلیه و الحسدُ و الطّیرةُ و التّفکرُ فی الوَسوسةِ فی الخَلق ما لم یَنطِقْ بِشَفَةٍ‌‌“.»
    3. الکافي، ج ۲، كتاب الإیمان و الكفر، بابُ ما رُفِع عنِ الأُمّةِ، ص 46۳، ح 2:
      «عن مُحمّدِ بنِ أحمد النّهدِی رفعهُ عن أبِی‌عبدِاللّهِ علیهِ‌السّلامُ قال: قال رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم: ‌”وُضِعَ عن أُمّتِی تِسعُ خِصالٍ الخطأُ و النِّسیانِ و ما لا یعلمُونَ و ما لا یطِیقُونَ و ما اُضطُرُّوا إِلیهِ و ما اُستُكرِهُوا علیهِ و الطِّیرةُ و الوسوسةُ فِی التّفكُّرِ فِی الخلقِ و الحَسَدُ ما لم یظهِر بِلِسانٍ أو یدٍ‌‌“.»

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

4
  • برائت و اصالت عدم الحذر هم راجع به مأکولات و هم راجع به ملبوسات و هم راجع به موضوعات و هم راجع به احکام می‌آیند الاّ در آن مواردی که احتیاط لازم است که دماء و فروج و اعراض می‌باشند.

  • جریان برائت در طهارات، نجاسات و مأکولات بلا شک و لا شبهه

  • طبق آنچه در بحث برائت مطرح شده است ـ حالا اگر خدا بخواهد در بحث اصولمان اگر به بحث برائت رسیدیم عرض می‌کنیم ـ در هر جایی نمی‌توان برائت اصلیه را جاری کرد و این برائت نیاز به دلیل دارد. بله, یکی از آن مواردی که لا شک و لا شبهه است، موارد طهارات و نجاسات می‌باشد، یکی هم مأکولات است که برائت بلا شک و لا شبهه در این موارد جاری است الاّ اینکه در بعضی از آنها احتیاط مستحسن است.

  • این بحث حدیث رفع در آنجا هم خواهد آمد چون «ما لا یَعلمُونَ» یعنی رفع عقاب و آثار مترتّبۀ بر علم درصورت عدم العلم. حالا عدم العلم منافاتی با جهل بسیط یا با جهل مرکب ندارد که عبارت از علم به شیء است چون درقبال عدم العلم بالشیء، می‌توان دو شقّ تصور کرد؛ یعنی آنچه مقابل با عدم العلم بالشیء است، یا علم به عدم این شیء است یا تردید و شک در این شیء است و در هردو صورت، رفع آثار مترتّبۀ بر علم در اینجا بار می‌شود.

  • بنابراین اگر شخصی متدیّن به دین حقّه بود، متدیّن به دین اسلام بود و اعتقادات آن را داشت و بعد به‌واسطۀ تتبّع در مسائل و مراجع، یک مسئلۀ ضروری را انکار کرد، علم به عدم آن در اینجا صادق می‌شود. برفرض که این شخص در این اعتقادش غیر محق باشد پس او در اینجا شامل حدیث رفع خواهد بود؛ مثل اینکه شخصی از ابتدا وجه و کفّین را واجب الستر بداند بعد به‌واسطۀ رجوع به ادّله، وجه و کفّین را مستثنیٰ بداند، چه اشکالی در اینجا پیش می‌آید؟! یا در موضوعات، موضوعی مثل الکل، در مایع بالإصالة بودن برای او تردید پیدا شود و این الکل‌هایی که در بازار موجود است را نجس بداند، بعد به‌واسطۀ رجوع به مراجع و تأمل اینها را طاهر و پاک بداند، چه اشکالی دارد؟! یا اینکه حتی در احکام، من‌باب‌مثال شخصی حکمی را که سالیان سال جزء مسائل متعارف و بدیهی در یک جامعه بوده است، به‌نحوی حرام بداند و بعد به‌واسطۀ رجوع به ادلّه حکم به حلّیت آن کند، این چه اشکالی دارد؟! برفرض که او در اینجا به واقع نرسیده باشد و در عالم ثبوت مصداق برای حدیث رفع نباشد، حداقل در عالم [ثبوت] اگر این محق نباشد، در عالم اثبات می‌توانیم بگوییم که او مجتهد است و براساس رجوع به ادلّه این اعتقاد برای او پیدا شده است و ما نمی‌توانیم بگوییم که در اینجا آثاری بر او مترتّب است. و همین‌طور است حال کسی که عقاید ابتدایی او با شبهاتی به یک عقاید ثانوی متبدّل شده باشد که این شخص به‌واسطۀ آن عقاید ثانوی با مبانی و معتقدات اسلام مخالفتی پیدا کرده باشد، طبعاً او در اینجا مشمول حدیث رفع خواهد بود و «ما لا یَعلمُونَ» بر او صادق است.

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

5
  • تلمیذ: «أُمَتی» بودن نباید محرز باشد؟

  • استاد: او از امت است دیگر، او هنوز از امت است، او با اینکه از امت است درعین‌‌حال چنین اعتقادی پیدا کرده است.

  • تلمیذ: یعنی آیا گاهی شک می‌شود که این فرد از امت حساب می‌شود یا نمی‌شود؟

  • استاد: او مسلمان است و در اینها شک پیدا می‌کند. مسلمان است، جزء امت است بعد برای او شک پیدا می‌شود یا اعتقاد مخالف پیدا می‌کند.

  • تلمیذ: بحث در مرتد است، مرتد یعنی کسی که از دین برگشته است.

  • استاد: او هنوز برنگشته است، ما در مورد این صحبت می‌کنیم. ما می‌گوییم که هنوز به این فرد مرتد نمی‌گویند، شما به او مرتد می‌گویید، من می‌گویم که این فرد هنوز مسلمان است ولی اعتقادش عوض شده است، این شکی که پیدا کرده است او را از اسلام خارج نکرده است.

  • اعتقاد به خلاف به‌نحو عناد موجب خروج از اسلام

  • آنچه او را از اسلام خارج می‌کند اعتقاد به خلاف است به‌نحو عناد، نه اعتقاد به خلاف از روی شک و شبهه و از روی جهاتی که او را ملزم کرده‌اند به اینکه این اعتقاد را پیدا کند؛ لذا او هنوز از اسلام خارج نشده است و وقتی که خارج نشده است ارتداد هم بر او صادق نیست.

  • تعریف اطلاق بدوی

  • این قضیۀ ما کاملاً اطلاق بدوی و اطلاق محقق است. اطلاق بدوی آن است که انسان ابتدائاً این کلام را ظاهر در اطلاق بداند، هنوز به مراد مولا و آن قرائن و شواهدی که دالّ بر معنای شمول فی نفس‌الأمر هستند دسترسی ندارد. وقتی که بر او مسجّل و مسلّم می‌شود و جوانب را احراز می‌کند، آن موقع این اطلاق برای او محقق می‌شود، یعنی اطلاق واقعی در آنجا برای او پیدا می‌شود مثل ظهور بدوی و ظهور مستمره است. همان بیانی که مرحوم شیخ داشت و آن را عرض کردیم و حالا ادامه‌اش را هم بیان خواهیم کرد، این هم در اینجا همین‌طور است. یک ارتداد است که می‌بینیم او از اسلام و عقاید اسلام دست برداشته است، آیا با این ارتداد بدوی احکام مترتّبۀ بر ارتداد بر او صادق است یا صادق نیست؟! آیا حکم به افتراق بین زوجیت می‌شود؟! ما نمی‌توانیم بگوییم که تا یک شبهه‌ای برای او پیدا شود، زنش از او جدا می‌شود. آیا حکم به تقسیم اموال و ارث می‌شود؟! آیا حکم به اعدام می‌شود؟! نمی‌توانیم این حرف را بزنیم، اصلاً غلط است! باید کیفیت و ثبوت آن و بالا و پایین در محکمه ثابت شود! حالا در این مدتی که هنوز در محکمه ثابت نشده است مثلاً در این یک هفته، آیا زنش از او جدا می‌شود یا نه؟! در اینجا انفکاک در زوجیت می‌شود یا نه؟! نمی‌شود!

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

6
  • بله، بعد از اینکه ارتداد ثابت شد، آن‌وقت در زوجیت هم انفکاک پیدا می‌شود، بدون طلاق زوجیت منتفی می‌شود؛ اما تا قضیه مشخص نشده است نمی‌توانیم چنین حکمی کنیم.

  • یک‌‌وقت قضیه مشخص است، مثلاً زن می‌داند که او از روی عناد و واقعاً از اسلام دست برداشته است و مسخره می‌کند و می‌گوید که من می‌خواهم اصلاً از دین بیرون بیایم و این دین را نمی‌خواهم؛ اگر زن این مطلب را بداند، صرف ثبوت این قضیه برای زن، خودش منجِّز است. نفس ثبوت این قضیه ـ همان‌طور که بعداً إن‌شاءالله شرح می‌دهیم ـ برای زن منجِّز است و همین‌طور برای افرادی که می‌دانند. افرادی که این مطلب را می‌دانند می‌توانند احکام متعاقب بر این را انجام دهند؛ یعنی حتی این قضیه نیاز به محکمه هم ندارد. البته برای افرادی که علم دارند نه‌اینکه صرفاً مطلبی را بشنوند و بخواهند ترتیب اثر دهند، بلکه واقعاً شخصی که عالم است و نسبت به خصوصیات او وارد است و می‌داند که این شخص با وجود ادلّه و شواهد اصلاً خروج عن الإسلام پیدا کرده است، طبعاً این احکام در اینجا بار می‌شود.

  • صحبت در این است که خیلی از اینها اصلاً نمی‌دانند و وقتی که انسان با اینها صحبت می‌کند برمی‌گردند؛ مثلاً می‌گویند که ما حجاب را جزء دین نمی‌دانیم و حجاب بیخود است، اما وقتی که با آنها حرف می‌زنیم قبول می‌کنند، نمی‌توانیم بگوییم که چنین اشخاصی مرتد هستند. یا می‌گویند که اصلاً ما نماز را قبول نداریم، نماز برای چیست؟! اما وقتی که با آنها صحبت می‌کنیم و آن جنبۀ روحی و ربط انسان را که حقیقت و اصالت برای حقیقت انسان است برای آنها شرح می‌دهیم و بقاء و حیات روح را مستند به صلاة و صیام و عبادات می‌دانیم، قبول می‌کنند. یا بسیاری از افراد هستند که مثلاً حج را قبول ندارند، می‌گویند که حج چیست؟! چرا آدم باید دور سنگ بگردد؟! این افراد [در محیط مناسب] نبودند بلکه در محیطی بودند که این مطالب برای آنها بیان نشده است، وقتی که انسان فلسفۀ حج را برای اینها شرح می‌دهد، اینها قبول می‌کنند و خودشان هم با اشتیاق می‌روند.

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

7
  • ما که نمی‌توانیم به‌صرف اینکه بگویند: «ما نمی‌دانیم و قبول نداریم»، حکم به ارتداد کنیم! آیا شما ضروری‌تر از حج چیزی سراغ دارید؟! اگر به شما بگویند که ما حج را قبول نداریم، آیا فوراً آنها را به مسلسل می‌بندید؟! طالبان هم این کار را نمی‌کنند! باید مقداری با آنها تأمل و صبر کرد و خلاصه باید با آنها صحبت کرد.

  • بنابراین همان‌طور که عرض شد فقرۀ «ما لا یَعلمُونَ» حدیث رفع شامل جهل و شک بدوی و همین‌طور شک و جهل مرکب استمراری می‌شود درصورتی‌که این جهل مرکب، عن تقصیرٍ نباشد بلکه عن قصورٍ باشد همان‌طور که قبلاً عرض کردیم. یعنی ادلّه برای او این‌طور روشن شده است. تابه‌حال دلیل این افاده را می‌کرده و الآن افادۀ دلیل تغییر پیدا کرده است؛ این یک امر عادی است و هیچ اشکالی ندارد. حالا راجع به این قضیه زیاد صحبت نمی‌کنیم. فقط به این مقدار که «ما لا یَعلَمون»، هم به شک بدوی و همین‌طور به شک یا جهل استمراری هم سرایت دارد.

  • فقرۀ دومی که در حدیث رفع می‌توانیم آن را مورد استشهاد قرار دهیم «ما لا یُطیقون» است. «الخطأُ و النّسیانُ و ما أُکرِهوا علیه و ما لا یَعلَمون و ما لا یُطیقُون»،1 «ما لا یُطیقون» یعنی آنچه در طاقت و توان آنها نیست و برای حصول به آن طاقت ندارند. این، هم در طاقت بدنی و در قوه و طاقت ظاهری و هم در طاقت و قوۀ معنوی و طاقت علمی ظهور دارد، در هردو ظهور دارد.

  • حکم روزۀ افرادی که صوم با طاقت آنها برابری می‌کند

  • مثلاً در مورد طاقت بدنی داریم که افرادی صوم از آنها برداشته می‌شود؛ ﴿وَعَلَى ٱلَّذِينَ يُطِيقُونَهُۥ فِدۡيَةٞ طَعَامُ مِسۡكِينٖ﴾.2 یعنی توان و قدرت اینها مساوی با صوم است، یعنی صوم با طاقت آنها برابری می‌کند، بین صوم و بین طاقت تساوی هست؛ وقتی که شب می‌شود و موقع افطار دیگر اینها طاقت ندارند، توان ندارند اینها باید فدیه دهند، اینها باید کفاره دهند. صوم برای افرادی واجب است که بعد از صوم و بعد از افطار هنوز طاقت دارند، آنها می‌توانند این صوم را انجام دهند. آن‌وقت ما می‌توانیم متفرعات کثیره‌ای را بر این مسئله بار کنیم.

    1. الخصال، ج ۲، باب التسعة، رفع عن هذه الأمة تسعة أشیاء، ص 4۱۷، ح 9؛ وسائل الشیعة، ج ۱1، أبوابُ جِهادِ النَّفسِ و ما ینَاسِبُه، باب 56، ص 295، ح 1:
      «عَن حَرِیز بن عبد اللّه عَن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: ‌”رُفِع عن أمَّتی تِسعَةُ أشیاءَ؛ الخطأُ و النّسیانُ و ما أُکرِهوا علیه و ما لا یعلَمون و ما لا یطیقُون و ما أُضطُرّوا إلیه و الحسدُ و الطّیرةُ و التّفکرُ فی الوسوسةِ فی الخلق ما لم ینطِقْ بِشَفَةٍ.‌‌“»
    2. . سوره بقره (2) آیه 184. انوار ملکوت، ج 1، ص 57:
      «بر کسانی که توانایی روزه گرفتن را ندارند فدیه واجب گردیده که عبارت از طعام دادن به مساکین است»

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

8
  • معنای طاقت

  • طاقت یعنی توان و قدرت. «لا یُطیقونهُ» یعنی طاقت ندارد، قدرت ندارد. کسی که از نقطه‌نظر احراز ادلّه و مبانی به مبنایی اعتقاد پیدا کرده است، آیا این فرد طاقت دارد به مبنای مخالف با آن اعتقاد، خود را متحمّل کند؟! طاقت ندارد. وقتی که الآن مبنایی برای من روشن است، نمی‌توانم برخلاف این عمل کنم، چون خارج از حدود طاقت من است و خروج از حدود قوه و استعداد من است. شخصی را فرض کنید که دارای یک اعتقاد است و با وجود اینکه بدون غرض و عناد اعتقادی برای او پیش آمده است یا اینکه اعتقاد پیش نیامده است، شک در اعتقاد برای او پیدا شده است ـ یعنی ما حداقل را می‌گیریم ـ شک در اعتقادی، شک در ضروری‌ای از ضروریات دین برای این فرد پیدا شده است، اگر ما بخواهیم با توجه به این ظرفیت مشکّکه که الآن تشکیکی در او به‌وجود آمده است، این شخص را بر قبول یک نظر مخالف تحمیل کنیم، این «ما لا یُطیقون» است و خارج از حدود طاقت او است، نمی‌تواند قبول کند.

  • تلمیذ: ﴿لَآ إِكۡرَاهَ فِي ٱلدِّينِ﴾.1

  • استاد: این همان معنای ﴿لَآ إِكۡرَاهَ﴾ است که قبلاً عرض شد.

  • این شک در اینجا ذهن او را در ظرفیتی قرار داده است که خروج از این ظرفیت و این مورد و تقبُّل ظرفیت و اعتقاد دیگر، خروج عن طاقة است. آیا می‌تواند چنین کاری را انجام دهد؟! آیا شما می‌توانید و قدرت دارید بر کسی که شاکّ است با وجود اینکه در ظرف شک است، خلاف آن شک را بر او تحمیل کنید؟! آیا قدرت دارید؟! هم شما قدرت ندارید و هم او قدرت ندارد، هیچ‌کدام! مگر اینکه با تازیانه بر سرش بزنید و او با زور تازیانه در مقام ظهور و در مقام اثبات بگوید که من قبول دارم اما فی‌الواقع و در مقام نفس‌الأمر نمی‌تواند قبول کند، بنابراین شک از این فرد رفع طاقت می‌کند. شکی که به‌واسطۀ اعتقاد برای مکلّف پیدا شود موجب رفع طاقت است، طاقت او را سلب می‌کند مگر اینکه شک ازبین برود و زوال شک شود، ولی با وجود این شک، طاقت برای اعتقاد مخالف در این فرد وجود ندارد، حالا چه برسد به اینکه اعتقاد مخالف پیدا کند؛ یعنی با توجه به شرایط و مقتضیات برای این فرد یک اعتقاد مخالف پیدا شود، در اینجا اصلاً این فرد نمی‌تواند در نفسش خلاف آن اعتقاد را قبول کند.

    1. . سوره بقره (2) آیه 256.

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

9
  • من‌باب‌مثال الآن من می‌دانم این آب است یا این کاغذ الآن سفید است، آیا نفساً طاقت دارم که سواد را بر این قرطاس حمل کنم؟! اصلاً طاقت این را ندارم، نمی‌توانم، در قدرت من نیست! مگر اینکه شما با شلاق و تازیانه بر سر من بزنید! نهایتاً کاری که من انجام می‌دهم این است که در مقام اثبات از روی تقیه و خوف می‌گویم که این اسود است اما اینکه من در باطن ـ چون ارتداد به باطن برمی‌گردد ـ معتقد شوم بر اینکه این اسود است، این اصلاً در طاقت من نیست.

  • بنابراین فقرۀ دوّم در حدیث رفع که «ما لا یُطیقون» است، می‌تواند شاهد شود برای اینکه اگر مکلّفی از روی شبهه‌ای، لِغَرَضٍ مِنَ الإغراض و لِجَهَةٍ مِنَ الجَهات و لِداعٍ مِنَ الدَّواعی، اعتقاد مخالف حتی نسبت به ضروری‌ای از ضروریات دین پیدا کرد [مرتد نیست.] و یکی از مسائل بسیار مهم و قابل بحث این است که الآن ممکن است بعضی‌ها در خود قرآن تشکیک کنند و با توجه به اینکه بسیاری از آیات قرآن، آیات متشابه هستند بنابراین می‌توانند تشکیک کنند.

  • اخیراً بعضی از همین افراد حجّیت ظهور را از قرآن برداشته‌اند و می‌گویند که قرآن مربوط به مشافهین است؛ یعنی همین صرف اقامۀ دعوا است بنابراین برای ما حجّیت ندارد!1 یعنی ما می‌بینیم که یک عالم دینی یکی از ضروری‌ترین ضروریات دین را که حجّیت قرآن نسبت به مشافهین و غیر مشافهین است إلی أبد الآباد و إلی یوم القیامة انکار می‌کند و حجّیت را از ظهورات قرآن برمی‌دارد، پس حالا آیا می‌توانیم بگوییم که این آقا مرتد است؟! نه‌خیر، لِشُبهةٍ مِنَ الشُّبَهات این حکم برای او پیش آمده است، با اینکه خیلی مسئلۀ مهمی است و اصلاً زدن قرآن از اساس است! یعنی ازبین بردن حجّیت قرآن است! اگر در خاطر شریف آقایان باشد در سال قبل ما این بحث را بیان کرده‌ایم، در اینجا هم این مسئله هست.

    1. قوانين الأصول، ج 1، ص 229:
      «المَعروفُ من مذهبِ الأصحابِ أنَّ ما وضِعَ لخطابَ المشافَهةِ مِن قَبیلِ یا أیُّها الذینَ آمنوا ویا أیُّها النّاسُ ونحوِ ذلك لا یعمُّ من تأخَرَ عَن زَمَنِ الخِطابِ بل یَظهرُ من بعضِهِم أنَّه إجماع أصحابِنا وهو مَذهبُ أكثرِ أهلِ الخلافِ و ذهَبَ الآخرونَ إلى العمومِ والشُّمولِ والحقُّ هوَ الأوّلُ لَنا أنَّ خِطابَ المعدومِ قبیحٌ عقلاً و شَرعاً.

شرط تعلق حکم بر مکلف و مستحیل بودن حکم به ارتداد در صورت عدم عناد (2) - جلسه ۱۴

10
  • روایت دیگری در جلد اوّل کافی صفحۀ 43 داریم:

  • عن زُرارةَ بنِ أعينَ قال: سألتُ أباجعفرٍ عليهِ‌السّلامُ ما حَقُّ اللّهِ على العِبادِ؟ قالَ: «أن يَقُولُوا ما يَعلَمُون و يَقِفُوا عِند ما لا يَعلَمُون.»1

  • حقّ خدا بر عباد چیست؟ یعنی آن تکلیفی که برعهدۀ عباد است و به‌واسطۀ آن تکلیف حقّ خدا بر آنها تعلق می‌گیرد، «قالَ: أن يَقُولُوا ما يَعلَمُون و يَقِفُوا عِند ما لا يَعلَمُون» ، این «حَقُّ اللّهِ على العِبادِ» است.

  • این هم دلیل بر همین حدیث رفع است؛ یعنی آن مسئله‌ای را که می‌دانند بگویند. در «يَقِفُوا عِند ما لا يَعلَمُون» بحث خواهیم کرد که به مقام اثبات و اظهار برمی‌گردد یا پیش خود آنها که غیر از آن است.

  • بیان «حَقُّ اللّهِ على العِبادِ»

  • «أن يَقُولُوا ما يَعلَمُون؛ بگویند آنچه می‌دانند.» بنابراین ممکن است من‌باب‌مثال شخصی عقیده‌ای داشته باشد و آن عقیده را حق بداند و بعد هم عقیده‌اش برگردد و دوباره آن عقیده را بر حق بداند، پس حضرت این علم را در اینجا منجِّز برای قول و عدم العلم را برای عدم القول قرار داده است، این «حَقُّ اللّهِ على العِبادِ» است یعنی نباید آنچه می‌دانند مخفی کنند.

  • حرمت اخفاء علم

  • اخفاء در علم حرام است! و به‌واسطۀ این استفاده می‌کنیم که اگر شخصی علم به یک خلاف ضروری‌ای از ضروریات دین داشت، اگر واقعاً علم داشت و از روی ادلّه نسبت به این مسئله علم پیدا کرد و علم هم در اختیار انسان نیست، بنابراین می‌توانیم قائل شویم به اینکه این شخص مستثنیٰ است و جدای از این بحث ارتداد ما است.

  •  

  • اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد

    1. الکافي، ج ۱، كِتابُ فضلِ العِلمِ، بابُ النّهی عنِ القولِ بِغیرِ عِلمٍ، ص 4۳، ح 7.