پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
هو العلیم
ذکر بعضی روایات در باب تکلیف و ثواب و عقاب بر اساس علم و جهل
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه هجدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
روایاتی نسبت به تکلیف و ثواب و عقاب براساس علم و جهل در اینجا بیان شده است که عرض میکنیم. ما تا جایی که مسئله از نقطهنظر روایت تمام شود ادامه میدهیم و خیال میکنم دیگر خیلی مسئلهای نمانده باشد. از باب تأیید برای این مطلب، روایاتی را نقل میکنیم.
یکی از آن روایات، روایت بحار است، جلد اول صفحۀ 132، از وصیت امام موسی بن جعفر علیهماالسّلام به هشام بن حکم که حضرت در اینجا میفرماید:
یا هِشامُ إِنّ اللّه تبارک و تعالی بَشَّرَ أهل العقلِ و الفهمِ فِی کتابِهِ فقال: ﴿فَبَشِّرۡ عِبَادِ * ٱلَّذِينَ يَسۡتَمِعُونَ ٱلۡقَوۡلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحۡسَنَهُۥٓ﴾.1و2
عقل و فهم، معیار برای متابعت و بشارت
در اینجا عقل و فهم را معیار برای متابعت و بشارت میداند. بنابراین میزان، عقل و فهم است. و عقل و فهم نسبت به هر چیزی که تعلق بگیرد، موجب عقاب و عدم عقاب خواهد بود. اگر شخصی نسبت به موضوعی عقل و فهم نداشته باشد، طبیعتاً به مقدار همان محدودهای که دارد عقاب و ثواب بر او مترتّب خواهد بود.
روایت دیگری که در اینجا بر این مسئله تصریح دارد، روایت کتاب کافی است که من طبع بیروت را دارم، جلد یک، صفحۀ یازده، روایت هشتم:
علِی بنُ مُحمّدِ بنِ عبدِاللّهِ عن إِبراهِیم بنِ إِسحاق الأحمرِ عن مُحمّدِ بنِ سُلیمان الدّیلمِی عن أبِیهِ قالَ: قُلتُ لِأبِیعبدِاللّهِ علیهِالسّلامُ فُلانٌ مِن عِبادَتِهِ و دِینِهِ و فضلِهِ. فقال: «کیف عقلُهُ؟» قُلتُ لا أدرِی! فقال: «إِنّ الثّواب علیٰ قدرِ العَقلِ إِنّ رجُلاً مِن بنِی إِسرائِیل کان یَعبُدُ اللّه فی جزِیرةٍ مِن جزائِرِ البَحرِ خَضراء نَضِرةٍ کَثیرةِ الشّجرِ ظاهِرةِ الماءِ و إِنّ مَلَکاً مِن الملائِکةِ مَرَّ بِهِ فقال: ”یا ربِّ أرِنِی ثواب عبدِک هذا!“ فأراهُ اللّهُ تعالی ذلِک فاسَتَقَلَّهُ المَلَکُ فأوحَی اللّهُ تعالی إِلیهِ: ”أنِ اِصْحَبْهُ“ فأتاهُ المَلَکَ فِی صُورةِ إِنسِی فقالَ لهُ: ”مَن أنتَ؟“ قال: ”أنا رجُلٌ عابِدٌ بَلَغَنِی مَکانُک و عِبادَتُک فِی هذا المَکانِ فأتیتُک لِأعبُد اللّه مَعَکَ.“ فکانَ مَعهُ یَومَهُ ذلِک فلمّا أصْبَحَ قالَ لهُ الملکُ: ”إِنّ مَکانَک لَنَزِهٌ و ما یَصلُحُ إِلاّ لِلعِبادةِ.“ فقال لهُ العابِدُ: ”إِنّ لِمکانِنا هذا عَیباً.“ فقال لهُ: ”و ما هُو؟!“ قال: ”لیس لِربِّنا بَهِیمةٌ فلو کان لهُ حِمارٌ رَعَیناهُ فِی هذا المَوضِعِ فإِنّ هذا الحَشِیشَ یَضِیعُ.“ فقال لهُ ذلِک الملکُ: ”و ما لِربِّک حِمارٌ!“ فقال: ”لو کان لهُ حِمارٌ ما کان یَضِیعُ مِثلُ هذا الحَشِیشِ!“ فأوحَی اللّهُ إِلی المَلَکِ: ”إِنّما أُثِیبُهُ علیٰ قدرِ عَقلِهِ“.»3
«فُلانٌ مَن عِبادُتُهِ و دِینُهُ و فضلُهُ؛ فلانی عبادت و دین و فضلش چه اندازه است؟!» یا مثلاً « فُلانٌ مِن عِبادَتِهِ و دِینِهِ و فضلِهِ» سؤال کرده است که فلانی از نظر عبادت و دین و فضل چه کسی است [و در چه مکانی قرار دارد]، یا اینکه «مِن» را جارّه بخوانیم، «فقال: كَيفَ عقلُه؛ عقلش چگونه است؟»
یکی از بنیاسرائیل در جزیرهای بود و خدا را عبادت میکرد، عابد بود، راهب بود، وقتی که نظر ملکی به این موقعیت از عالم دنیا تعلق میگیرد و این عبد را میبیند ثوابش را از خداوند متعال مسئلت میکند. «فأراه الله تعالیٰ ذلک؛ خداوند مقدار و محدودۀ ثواب را به این مَلک نشان داد» ملک گفت: «این که چیزی نیست!» او که صبح تا شب در سرش میزند، شب تا صبح مثلاً سُبُّوحٌ قدوسٌ میگوید پس چرا ثوابی ندارد؟! ثوابش خیلی مختصر است! «فأوحَی اللّهُ تعالی إِلیهِ أن اِصْحَبْهُ؛ بیا با او مصاحبت کن و با او همنشین باش!» مَلَک هم بهصورت یک انسان آمد، حالا دیگر نمیدانم مذکر یا مؤنث بود!! ملک گفت: «آمدهام که با تو در اینجا باهم باشیم.» خلاصه وقتی که صبح شد ملک گفت: «مکانت خیلی با طراوت است!» او گفت: «اینجا فقط یک عیب دارد» فقال له: «و ما هو؟!» گفت: «خداوند ما خر ندارد! اگر خری داشت، ما این حمار را در اینجا میچراندیم!» ملک گفت: «مگر میشود خدا الاغ داشته باشد؟! نباید حمار داشته باشد!» گفت: «اگر حمار داشت اینها ضایع نمیشد.» «فأوحَی اللّهُ إِلی المَلَکِ إِنّما أُثِیبُهُ علی قدرِ عَقلِهِ.»
این روایت تصریح دارد بر اینکه این راهب قائل به جسمیت خداوند بود! یعنی از این هم بالاتر! چون اگر شما قائل به این هستید که خداوند حمار دارد بنابراین باید جسم باشد و محدود باشد و جسمیت موجب ترکیب است و ترکیب هم موجب احتیاج است و احتیاج هم او را از واجبالوجود بودن به ممکنالوجود ساقط میکند. آن راهب بیچاره که این درسها را نخوانده بود! این درسها را ما خواندهایم. صحبت در این است که خداوند این راهب را با این عقل و فهمش عقاب و عذاب نمیکند بلکه بهمقدار فهمش به او ثواب میدهد. یعنی این راهب خداوند را در یک محدودۀ از امکان و مکان قرار داده است ولی هیچگونه اشکالی متوجه او نمیکند، فهمش اینقدر است و عقلش به این مقدار رسیده است. این یک روایت بود که میتواند در اینجا مورد استشهاد قرار بگیرد.
تلمیذ: حمار داشتن حق چه ربطی به جسمیت حق دارد؟!
استاد: معنای اینکه خدا یک الاغ داشته باشد این است که روی الاغ هم سوار میشود دیگر! والاّ همۀ الاغهای روی زمین، الاغ خدا هستند. اینکه یک الاغ دارد معنایش انتساب است یعنی خودش هم سوارش میشود. الاغی را فرض کنید که دُمش اندازۀ کهکشان است و... حالا الاغ خداوند برای خدا تناسب دارد!
تلمیذ: کلّ ماسویٰالله هم الاغ خدا نمیشوند!
استاد: ما سویالله و امثالذلک ... !
از جمله مسائل موجبات هلاکت مردم
روایت دیگر در صفحۀ چهل و دو، روایت دوم است. البته روایت اول هم برای ما دلیل میشود، باب النهی عن القول بغیر علم:
علِی بنُ إِبراهِیم عن مُحمّدِ بنِ عِیسی بنِ عُبیدٍ عن یونُس بنِ عبدِالرّحمنِ عن عبدِالرّحمنِ بنِ الحجّاجِ قالَ: قال لِی أبُوعبدِاللّهِ علیهالسّلامُ: «إِیاک و خَصلَتَینِ ففِیهِما هَلَکَ مَن هَلَکَ! إِیاکَ أن تُفتِیَ النّاسَ بِرأیکَ أو تَدِینَ بِما لا تَعلَمُ».1
«دو مسئله هست که هلاکت مردم در آن است: یکی اینکه فتوای به رأی دهی یا اینکه به آنچه نمیدانی متدین شوی.»
یعنی تو بر جهل پافشاری کنی و اقدام کنی. از مفهوم این روایت استفاده میشود که اگر دیانت بر علم بود دیگر هلاکت معنا ندارد. هلاکت یعنی تباهی و ازبین رفتن استعدادات و ترتّب عقاب. اگر دیانت براساس علم باشد دیگر اشکال ندارد، یا اینکه فتوا براساس علم باشد ولی علم اشتباه باشد یا خطا در علم پیدا شود، دراینصورت دیگر از دلیل مفهوم استفاده میشود که هلاکتی وجود ندارد.
روایت دیگری که در صفحۀ 63 هست، روایت بسیار روایت مهمی است و این روایت را سلیم بن قیس هلالی نقل کرده است که از امیرالمؤمنین علیهالسّلام سؤال میکند:
عن سُلیمِ بنِ قیسٍ الهِلالِی قال: قُلتُ لِأمِیرِالمُؤمِنِین علیهِالسّلامُ: إِنِّی سَمِعتُ مِن سلمانَ و المِقدادِ و أبِیذرٍّ شیئاً مِن تَفسِیرِ القُرآنِ و أحادِیثَ عن نَبِی اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم غَیرَ ما فِی أیدِی النّاسِ، ثُمّ سَمِعتُ مِنکَ تَصدِیقَ ما سَمِعتُ مِنهُم و رأیتُ فِی أیدِی النّاسِ أشیاءَ کثِیرةً مِن تفسِیرِ القُرآنِ و مِن الأحادِیثِ عن نبِی اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم أنتُم تُخالِفُونهُم فِیها و تَزعُمُون أنّ ذلِک کُلّهُ باطِلٌ أ فَتَرَی النّاسَ یَکذِبُون علی رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم مُتعمِّدِین و یُفَسِّرُونَ القُرآنَ بِآرائِهِم؟
قال: «فأقبل عَلی» فقال: «قد سَألتَ فافْهَمِ الجوابَ إِنّ فِی أیدِی النّاسِ حقّاً و باطِلاً و صِدقاً و کذِباً و ناسِخاً و منسُوخاً و عامّاً و خاصّاً و مُحکماً و مُتشابِهاً و حِفظاً و وَهماً و قَد کَذِبَ علی رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم علی عهدِهِ حتّی قام خطِیباً فقال أیها النّاسُ قد کثُرت علی الکذّابةُ فمن کذب علی مُتعمِّداً فلیَتَبَوّأ مَقعَدَهُ مِن النّارِ ثُمّ کَذِبَ علیهِ مِن بَعدِهِ و إِنّما أتاکُمُ الحدِیثُ مِن أربَعَةٍ لیس لهُم خامِسٌ رجُلٍ مُنافِقٍ یُظهِرُ الإِیمانَ مُتصنِّعٍ بِالإِسلامِ لا یَتأثّمُ و لا یَتَحَرَّجُ أن یَکذِبَ علی رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آله و سلّم مُتعمِّداً فلو عَلِم النّاسُ أنّهُ مُنافِقٌ کَذّابٌ لم یَقبَلُوا مِنهُ و لم یُصَدِّقُوهُ و لکِنَّهُم قالُوا هذا قد صَحِبَ رسُول اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آله و سلّم و رَآهُ و سَمِعَ مِنهُ و أخذُوا عنهُ و هُم لا یَعرِفُون حالهُ و قد أخْبَرَهُ اللّهُ عنِ المُنافِقِین بِما أخْبَرَهُ و وَصَفَهُم بِما وَصَفَهُم فقال عزّ و جلّ ﴿وَإِذَا رَأَيۡتَهُمۡ تُعۡجِبُكَ أَجۡسَامُهُمۡ وَإِن يَقُولُواْ تَسۡمَعۡ لِقَوۡلِهِمۡ﴾1 ثُمّ بَقُوا بعدهُ فتَقَرَّبُوا إِلی أئِمّةِ الضّلالةِ و الدُّعاةِ إِلی النّارِ بِالزُّورِ و الکَذِبِ و البُهتانِ فوَلَّوهُمُ الأعمال و حَمَلُوهُم علی رِقابِ النّاسِ و أکَلُوا بِهِمُ الدُّنیا و إِنّما النّاسُ مع المُلُوکِ و الدُّنیا إِلاّ من عَصَمَ اللّهُ فهذا أحدُ الأربعةِ و رجُلٍ سَمِعَ مِن رسُولِ اللّهِ شیئاً لم یَحمِلْهُ علی وجهِهِ و وَهِم فِیهِ و لم یَتَعَمَّد کَذِباً فهُو فِی یدِهِ یَقُولُ بِهِ و یَعملُ بِهِ و یَروِیهِ فیَقُولُ أنا سَمِعتُهُ مِن رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ فلو عَلِمَ المُسلِمُون أنّهُ وهمٌ لم یَقبلُوهُ و لو علِم هُو أنّهُ وهمٌ لرفضهُ و رجُلٍ ثالِثٍ سمِع مِن رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ شیئاً أمر بِهِ ثُمّ نهی عنهُ و هُو لا یعلمُ أو سمِعهُ ینهی عن شیءٍ ثُمّ أمر بِهِ و هُو لا یعلمُ فحفِظ منسُوخهُ و لم یحفظِ النّاسِخ و لو علِم أنّهُ منسُوخٌ لرفضهُ و لو علِم المُسلِمُون إِذ سمِعُوهُ مِنهُ أنّهُ منسُوخٌ لرفضُوهُ و آخر رابِعٍ لم یکذِب علی رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ مُبغِضٍ لِلکذِبِ خوفاً مِن اللّهِ و تعظِیماً لِرسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ لم یَنسَهُ بل حَفِظَ ما سَمِعَ علی وجهِهِ فجاء بِهِ کما سَمِعَ لم یَزِد فِیهِ و لم یَنقُصْ مِنهُ و علِم النّاسِخ مِن المنسُوخِ فعَمِلَ بِالنّاسِخِ و رَفَضَ المَنسُوخِ فإِنَّ أمر النّبِی صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ مِثلُ القُرآنِ ناسِخٌ و منسُوخٌ و خاصُّ و عامٌّ و مُحکمٌ و مُتشابِهٌ قد کان یکونُ مِن رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ الکلامُ لهُ وجهانِ کلامٌ عامٌّ و کلامٌ خاصُّ مِثلُ القُرآنِ و قال اللّهُ عزّ و جلّ فِی کتابِهِ: ﴿وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْ﴾.»2و3
سلیم در اینجا از اختلاف در روایات و احادیثی که در دست مردم هست از حضرت سؤال میکند و میگوید که آیا این مردم، همه دروغ میگویند؟! واقعاً مفتری بر رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند؟! حضرت میفرمایند که اینطور نیست که همۀ مردم دروغ بگویند، حضرت افراد را در اینجا به چند دسته تقسیم میکند و میفرماید:
بعضی از اینها افرادی هستند که از پیغمبر اشتباه شنیدهاند و گوششان کلام را اشتباه شنیده است و همان را بیان میکنند و اگر متوجه خطا شوند «لَرَفَضوه» ترک میکنند و رها میکنند، ولکن متوجه نیستند.
یکعده هم هستند که متعمّد هستند، لذا درست است و [اینها دروغگو هستند]، «یَکذِبَ علی رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ مُتعمِّداً».
بحث در اینجا است:
رجُلٍ سَمِعَ مِن رسُولِ اللّهِ شیئاً لم یَحمِلْهُ علی وجهِهِ و وَهِم فِیهِ و لم یَتَعَمَّد کَذِباً فهُو فِی یدِهِ یَقُولُ بِهِ و یَعملُ بِهِ و یَروِیهِ فیَقُولُ أنا سَمِعتُهُ مِن رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ.
حضرت در اینجا میگویند که اشکال ندارد که یک نفر از پیغمبر روایتی را به دروغ نقل کند ولکن باکی بر او نباشد و بر او ابایی نباشد؛ چون نمیداند و خیال کرده است که پیغمبر اینطور گفتهاند. کلامی را از پیغمبر اشتباه شنیده است.
در ادامه داریم:
رجُلٍ ثالِثٍ سَمِعَ مِن رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ شیئاً أمر بِهِ ثُمّ نهی عنهُ و هُو لا یعلمُ أو سمِعهُ ینهی عن شیءٍ ... .
نهی را نمیداند بلکه فقط امر را شنیده است و هنوز نهی را نشنیده است. امرش را نمیداند که اباحۀ بعد الحظر است.
اشکالی هم بر این مسئله نیست. یکی را میداند و دیگری را نمیداند ولی محلّ استشهاد ما همان مورد اول بود، دومی هم اشکالی ندارد که بر یک نهیای عمل کند درحالیکه هنوز امرش را [نشنیده است،] یا بر امری عمل کند درحالیکه اطلاعی از نهی نداشته باشد. در تمام این موارد اشکال ندارد که انسان بهمقتضای علمش عمل کند اگرچه علمش مخالف با واقع باشد.
تلمیذ: هذا حدیثٌ صحیح السند؟
استاد: إی؛ کتاب سلیم.
تلمیذ: ... .
استاد: «رجُلٍ سَمِعَ مِن رسُولِ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم شیئاً» و غَلَطَ فی کلام النَّبی و لم یکن المراد الموضع مِن کلام النَّبی و عَملَ به، یَقول إنّ هذا معذورٌ.
التأیید یعنی تأیید هذا المطلب لا تأیید الأدلة؛ نفس هذا الدّلیل.
تلمیذ: اشکال میشود که بحث ما دربارۀ ارتداد است و کسی که با عقلش سیر میکند و بهدنبال عقائد است غیر از این است. این روایت در آنجایی است که از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم چیزی شنیده است.
استاد: میدانم اما ملاک در اینجا واحد است، تعمّد بر کذب نیست، از رسول خدا اشتباه شنیده است، این شخص هم بهاشتباه روایات را بیان میکند و انکار ضروری دین میکند.
تلمیذ: مستند به سمع است ... .
استاد: بالأخره شخصی که مرتد میشود ادّلهای را برای رفع [این حکم ضروری] دارد.
تلمیذ: بحث عقلی است.
استاد: عقلی باشد، با ادلّۀ عقلی روایت را تخصیص میزند، کاری ندارد. اگر روایتی از امام علیهالسّلام آمد که با دلیل عقلی مخالف بود، ما هم روایت امام را تخصیص میزنیم. اگر قرار باشد بر اینکه ما همین روایت امام را با یک دلیل عقلی که پیش ما حجت است تخصیص بزنیم و این قضیه موجب انکار ضروریای از ضروریات دین شود، این ارتداد نیست.
تلمیذ: یعنی ما باید روایت را توسعه دهیم که این روایت فقط در سمعیات نیست بلکه در عقلیات هم هست؛ یعنی ما از سمعیات برای عقلیات دلیل بیاوریم.
استاد: ببینید روایت فقط میگوید: «آنجایی که تعمّد بر کذب نیست، جایز است»، تمام شد و رفت! این شخصی که الآن ظاهراً مرتد شده است آیا تعمّد دارد یا ندارد؟!
تلمیذ: تعمّد بر کذب ندارد.
استاد: تعمّد ندارد، تمام شد دیگر! فقط عقاب را بر تعمّد بار میکند و از عدم تعمّد عقاب را برمیدارد؛ حالا هرچه میخواهد باشد! این مطلب خیلی صریح است!
یکوقت بنا را گذاشته بودم که این اصول را [مطالعه کنم.] از اول اصول کافی تا آخر فروع را مطالعه کرده بودم، بعد در آنجا دائماً چیزهایی همینطور یادداشت میکردم، حالا که مراجعه کردم دیدم خیلیها را فراموش کردهام. در اینجا هم طبق همان ذهنیاتی که در نظرم داشتم بعضی از موارد را دیدهام. امکان دارد بسیاری از ادلّۀ دیگر هم باشند ولی من اطلاعی بر آنها پیدا نکردهام. شما خودتان تفحّص کنید.
در صفحۀ 163 در ذیل آیۀ ﴿وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُضِلَّ قَوۡمَۢا بَعۡدَ إِذۡ هَدَىٰهُمۡ حَتَّىٰ يُبَيِّنَ لَهُم مَّا يَتَّقُونَ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ﴾1 روایتی هست که روایت صحیحی است، سند این روایت از روایت بالا بهتر است، چون از یونس حماد از عبدالأعلی نقل میکند، میفرماید:
و بِهذا الإِسنادِ عن یونُس عن حمّادٍ عن عبدِالأعلی قال: قُلتُ لِأبِیعبدِاللّهِ علیهِالسّلامُ أصْلَحَکَ اللّهُ هل جُعِلَ فِی النّاسِ أداةٌ یَنالُونَ بِها المَعرِفَةَ؟ قال فقال: «لا»، قُلتُ: فهل کُلِّفُوا المعرِفةَ؟ قال: «لا علی اللّهِ البیانُ ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا﴾2 و ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا مَآ ءَاتَىٰهَا﴾.»3
قال: و سألتُهُ عن قولِهِ: ﴿وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُضِلَّ قَوۡمَۢا بَعۡدَ إِذۡ هَدَىٰهُمۡ حَتَّىٰ يُبَيِّنَ لَهُم مَّا يَتَّقُونَ﴾4 قال: «حتّی یعرِّفهُم ما یُرضِیهِ و ما یُسخِطُهُ».5
بنابراین برعهدۀ خداوند است که بیان بیاورد؛ بیان آنچه موجب رضای او و آنچه موجب سخط او است. اگر عبدی در مقام رضا و در مقام اتیان به آنچه مرضیِ خداوند است اشتباه کرد و حقّ مطلب را ادا نکرد، در اینجا عدم البیان نسبت به پروردگار صدق میکند، و با صدق عدم البیان دیگر عقابی در اینجا معنا و مفهوم ندارد. این هم یک روایت.
روایات زیادی در اینجا هستند؛ یک روایت در صفحۀ 164 هست که میفرماید:
مُحمّدُ بنُ یحیی عن مُحمّدِ بنِ الحُسینِ عن أبِیشُعیبٍ المحامِلِی عن دُرُسْتَ بنِ أبِیمنصُورٍ عن بُریدِ بنِ مُعاوِیة عن أبِیعبدِاللّهِ علیهِالسّلامُ قال: «لیس لِلّهِ علی خَلقِهِ أن یَعرِفُوا و لِلخلقِ علی اللّهِ أن یُعرِّفَهُمْ و لِلّهِ علی الخَلقِ إِذا عَرَّفهُم أن یَقبَلُوا.»6
«دَرَست» خواندند ولی «دُرُست» است.
لزوم معرفی حق توسط خدا در روایات
هان! ببینید! میگوید که برعهدۀ خلق نیست که بشناسند بلکه خدا باید بشناساند. خدا باید حق را معرفی کند، خدا باید معرفی کند ولی اگر برای خلق معرفت حاصل شد «و لِلّهِ علی الخَلقِ إِذا عَرَّفهُم أن یَقبَلُوا» به اینکه قبول کنند و به آن عمل کنند. این هم دلیل بر این است که اگر شخص در موردی به آن معرفت واقعی اطلاع پیدا نکرد، در اینجا برعهدۀ او چیزی نیست بلکه علَی الله أن یُعَرِّفَهُ الحق و یُعَرِّفَهُ السَّبیل.
عِدّةٌ مِن أصحابِنا عن أحمد بنِ مُحمّدِ ... عن عبدِالأعلی بنِ أعین قال: سألتُ أباعبدِاللّهِ علیهِالسّلامُ مَن لم یَعرِف شیئاً هل علیهِ شیءٌ؟ قال: «لا». 1
این روایت هم صریح است بر اینکه کسی که عرفان به حکمی از احکام یا موضوعی نداشته باشد، «هل علیهِ شیءٌ؟» حضرت میفرمایند: «نه». این ادلّه را در بحث اصالة البرائة و... میآورند و مرحوم شیخ هم اینها را ذکر کرده است.2
یا اینکه منبابمثال روایت سوم:
عَنْ أَبِيعَبْدِاللَّهِ علیهالسّلام قَالَ: «مَا حَجَبَ اللَّهُ عَنِ العِبادِ فَهُوَ مَوضُوعٌ عَنهُمْ».3
بعضی از نُسَخ روایات «ما حَجَبَ الله عِلْمَهُ عَن العباد»4 دارد؛ اما روایت کافی «ما حَجَبَ الله عن العباد» است که بعضیها بهواسطۀ این بر موضوعات حمل کردهاند نه بر احکام، و گفتهاند که روایات دلالت بر جهل در موضوع میکنند. اما ما میتوانیم که توسعه بدهیم و از باب اینکه اصل، عدم حذف در روایت است، در اینجا بگوییم که حذف نشده است و «عِلْمَه» نسبت به هر چیزی تعلق میگیرد. این هم در اینجا یکی از ادّلهای است که ما میتوانیم به آن استناد کنیم.
روایت چهارم: روایت توسعه است که روایت چهارم است:
عِدّةٌ مِن أصحابِنا عن أحمد بنِ مُحمّدِ بنِ خالِدٍ عن علِی بنِ الحکمِ عن أبانٍ الأحمرِ عن حمزةَ بنِ الطّیارِ عن أبِیعبدِاللّهِ علیهِالسّلامُ قالَ: قال لِی اُکتُب فأَمْلَی علی: «إِنّ مِن قولِنا إِنّ اللّه یَحتَجُّ علی العِبادِ بِما آتاهُم و عَرَّفَهُم ثُمّ أرسَلَ إِلیهِم رسُولاً و أنزل علیهِمُ الکتاب فأمر فِیهِ و نهی أمر فِیهِ بِالصّلاةِ و الصِّیامِ فنام رسُولُ اللّهِ صلّی اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم عنِ الصّلاةِ فقال: ”أنا أُنِیمُک و أنا أُوقِظُک فإِذا قُمتَ فَصَلِّ لِیَعلمُوا إِذا أصابهُم ذلک کیف یَصنَعُون لیس کما یَقُولون إِذا نامَ عنها هلکَ و کذلِک الصِّیامُ أنا أُمرِضُک و أنا أُصِحُّک فإِذا شَفَیتُک فَاقضِهِ“.» ثُمّ قال أبُوعبداللّهِ علیهِالسّلامُ: «و کذلِک إِذا نَظَرتَ فی جَمیعِ الأشیاءِ لم تَجِدْ أحداً فِی ضِیقٍ و لم تَجِدْ أحداً إِلاّ و لِلّهِ علیهِ الحُجّةُ و لِلّهِ فِیهِ المَشیئةُ و لا أقُولُ إِنّهُم ما شاءُوا صَنَعُوا» ثُمّ قال: «إِنّ اللّه یَهدِی و یُضِلُّ و قال و ما أُمِرُوا إِلاّ بِدُونِ سَعَتِهِم و کلُّ شیءٍ أُمِر النّاسُ بِهِ فهُم یَسَعُون لهُ و کلُّ شیءٍ لا یَسَعُون لهُ فهُو موضُوعٌ عنهُم و لکنّ النّاس لا خَیرَ فِیهِم ثُمّ تَلا علیهِ السّلامُ ﴿لَّيۡسَ عَلَى ٱلضُّعَفَآءِ وَلَا عَلَى ٱلۡمَرۡضَىٰ وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ﴾5 فوُضِع عنهُم: ﴿مَا عَلَى ٱلۡمُحۡسِنِينَ مِن سَبِيلٖ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾،6 ﴿وَلَا عَلَى ٱلَّذِينَ إِذَا مَآ أَتَوۡكَ لِتَحۡمِلَهُمۡ﴾7 قال: فوُضِع عنهُم لِأنّهُم لا یجِدُون».8
«مِن قولِنا» خبر «إنَّ» است و «أنّ اللّه یَحتَجُّ علی العِبادِ» ـ «إِنّ» غلط است، «أنَّ» باید باشد ـ اسم میشود برای «إِنّ»؛ منتها اسم مؤخر است.
بنابراین این روایت هم دلالت دارد بر اینکه بهمقدار وسعت، تکلیف هست. آن مقداری را که وسعت ندارند، «فهو موضوعٌ عنهم».
اینها روایاتی بودند که تا اینجا بیان شدند. حالا شما هم تفحّص کنید و در جلسۀ بعد هم ادامه را بیان میکنیم.
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد